«دیدار»؛ یک داستان کوتاه از نیمایوشیج

صبح زود پیش حاجی خان ‌بیک رفتیم. راهروی خانه او دلگشا بود. از جنگل ناگهان وارد پرچین ‌ها می شد. تمشک ‌ها که هنوز میوه داشتند اطراف زمین سفت و مرطوب قشلاقی را گله به گله، احاطه کرده بودند. رنگ کور و تیره آنها هم دلکش به نظر می‌آمد. اما خان، این مرد چهل پنجاه ساله را اخمو و باد کرده دیدیم، هر چند او هم می باید خوشحال می‌ بود. کیسه‌ های برنجش را که حاصل دسترنج بینجگرها بود پر کرده در پهلوی نپار، زیر بارانداز چیده بود. مثل لاشخورها که سرلاشه ‌شان می ‌نشینند، با چشم ‌های قرمزش که شبیه چشمهای خوک بودند و در صورت گوشت آلودو سرخ و ناصاف او زود نمایان می‌ شدند، به آنها نگاه می‌ کرد. هیچ غمی نداشت.

 هر صبح خوش و آسوده روی صندلی راحتش جلوی پنجره قرار می ‌گرفت. بیش از آنکه مطلبی داشته باشد، حرف می‌ زد. هر وقت حکایت از گوسفندها و گاوها و کشت ‌زارهای شکر سرخ و پنبه می‌ کرد، من و شهر کلائی می‌دانستیم که می ‌خواهد به ما بگوید شما گاو و گوسفندهاتان را فروخته اید و ورشکست شده ‌اید. زیاد حرف می‌ زد.مخصوصا وقتی‌ که خوب به یاد این می‌افتاد که ما نداریم و به حرفهای او گوش می‌ ‍دهیم. ملتفت چشم خوابانیدنهای ما نبود. انسان وقتی ‌که ابله می‌ شود و جز اندوختن مال چیزی نمی ‌فهمد در واقع در حالی‌ که خود مسخره‌ ای بیش نیست، در میان این همه فکرهای سودمند بشری و همت‌ های عالی که برای چه کارهای عام ‌المنفع و بزرگ گذارده می‌شود و دیگران را مسخره می ‌کند. در او هیچ حرفی تاثیر ندارد و هیچ چیز به او برنمی ‌خورد، مگر اینکه به رگ پولش برخورده باشد.

بعد از آن‌ که خان چزانیدن ما را کافی دید با صدای کلفتش صدا زد: چای بیاورید.

سماور برنجی گرد و سینی و استکان را پاکار آورد. چه مرد نحیف و شکسته‌ای! استخوان سینه ‌ی او پیدا بود. خم شد سماور را پیش روی ما گذارد بطوری‌ که قرمزی کله ‌ی کچل او جلو چشم‌های ما قرارگرفت و ما بوی آنرا مثل اینکه کله او بو ‌ می ‌دهد حس کردیم.

رفیق من، شهر کلائی، که از دو زانو نشستن خسته شده بود تکان خورد و چهار زانو نشست.

خان گفت: «چای میل کنید» و التفات نشان داد و گفت«همیشه پیش من بیائید… خیلی خوب کاری کردید… من بیشتر روزها در خانه هستم. اگر در خانه نباشم در آبدنگ‌ خانه مرا پیدا خواهید کرد.» و به دنبال این حرف شروع کرد به گله‌گزاری از آبدانگ‌ چی و بی ایمانی و دزدیهای او وبعد از او به دیگران رسید و لحظات متوالی از زمام ‌گسیختگی و بی ایمانی مردم در این دوره سخن به میان آورد.

می‌گفت: «قدیم ‌ها آدمی که هیچ چیز نداشت، دست دزدی هم نداشت… می‌دانید چرا؟ چون ایمان داشت… آدم نباید چشم به مال دنیای دیگران داشته باشد… هر کس نان فطرتش را می‌خورد… اگر آدم دولتمندی چیزی داشت، نباید فکر کرد چرا؟ جواب این چرا را ما نمی دانیم… نمی توانیم هم بدانیم. آدم باید از روی اساس فکر کند… این ظلم نیست، عدل است. خدای او به او داده است.»

رفیق به من چسبیده بود و من ناگهان ملتفت شدم از صحبت‌های خان خیلی کسل شده است. اما من به صدای خروس ‌ها گوش می‌دادم که یکی پس از دیگری در باغچه و در داخل پرچین می خواندند. و به صدای نعلین پای زنها در روی سنگ‌ فرشها و قیل و قال آنها. و از راههای خیلی دور به هیاهوی گالش ‌ها که گاو‌میش ‌ها را بیرون می‌کردند. در میان این صداها شرشر نهر کوچک هم به گوش ‌می ‌آمد که ما از خان جدا شدیم.

دو سال از این واقعه گذشت. این بار که در شهر پیش خان رفتیم تهی دست شده بود. رفته بود آمل، نزدیک امامزاده ابراهیم، در حیاط محضر، خودش را پنهان کرده بود و ما به زحمت با او دیدار کردیم.

همین ‌که چشمش به ما افتاد گریه کرد. فحش می‌داد به ظالم. می‌گفت هر کس مال زیاد اندوخته، مال خودش نیست. مال زور است… مگر آدم می ‌تواند خودش به تنهایی آن همه اندوخته داشته باشد.هر کس مال چنین آدمی را ببرد حلال است… خدا که به او نداده، به زور و ظلم بدست آمده… آقایان ببینید من چقدر لاغر شده ‌ام!» این را که گفت اشکهایش را به دو طرف گونه ‌هایش فرو برد و صورتش تو رفت و چشم‌ هایش بیرون زد، مثل این‌ که شکلک در ‌ می ‌اورد. بعد نشست و باز شروع کرد به گریه.

 او که گریه می‌ کرد ما دلداریش می ‌دادیم و از اینکه او ابدا لاغر نشده است، داشت خندمان‌ می‌گرفت.

می‌ گفت: « من باید در آمل بمانم… حالا که هیچ ‌ چیز توی‌ دستم نیست. یک ‌نفر آبرودار که نمی ‌تواند فعلگی‌ کند … باید به شهرهای دور بروم … بله اینطور گفته اند… »

 من و شهر کلائی به هم نگاه کردیم. هردو به یاد حرفهای یک سال پیش خان افتادیم و با وجود این‌ دل ما به حال او سوخت. خان صاحب مکنت بی‌اندازه نبود اما استعداد و تکبر و مناعت مخصوص به مالکین را زیاد و بحد  ‌اعلا داشت. استعداد داشت یک گاو‌میش بشود؛ از زور راحتی و چیز خوردن زیاد و هیچ کار نکردن. شهر کلائی گفت: برویم.

ما از او جدا شدیم و جاده را گرفتیم و میان جنگل پیش رفتیم. شهر کلائی زیر درخت افرائی را نشانه کرد که با هم آنجا بنشینیم. من به یاد سگی افتادم که در خانه گذاشته ام و ناخوش است. اما شهر کلائی باز فکر می‌کرد: آدم کدام حرف مردم را باور کند؟

من صدای تاپ و توپ پاهای او را که مثل پاهای خود من در چارق پیچیده بود، می شنیدم. در میان این صدا این را هم شنیدم که گفت: ولی ظلم هست.

پ.ن

 نشریه‌ی آفتاب تابان، شماره‌ی ۲۴ به تاریخ شنبه ۴ مهرماه ۱۳۲۱
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: