بایگانی‌های ماهانه: ژوئن 2012

آخرین بازماندگان جنبش اعتراضی؛ و انگشتری عقیق اردشیر امیر ارجمند!

یکم.     در آستانه‌ی سه‌سالگی جنبش سبز، و در حالی‌که هنوز توپ‌خانه‌ی دست‌گاه قضایی احکام کیلویی شلیک می‌کند، و بسیاری هنوز در نوبت دادگاه و اجرای احکام و تکمیل مجازات نشسته‌اند و با قرض و قوله از این و از آن، دست‌مزد وکیل جور می‌کنند. و در حالی‌که هنوز مجادله بر سر تعداد کشته‌گان جنبش پایان نگرفته و مادران سیاه‌پوش، گاه و به گاهی از برابر دیده‌گان‌مان عبور می‌کنند؛ و باز در حالی که هنوز زخم‌های عمیقی بر جان برخی هست، که درمان‌گاهی برایش نیست؛ ناگزیرم اعتراف بکنم که من از انگشتری عقیق اردشیر امیرارجمند بیزارم اما…

دوم.      اقبال لاهوری پاکستانی سال‌ها پیش در مورد ایرانی‌ها نوشته است که آن‌ها هرگز بر یک مقام قرار نمی‌گیرند و با شوریدگی و بی‌قراری تمام، از این شاخه به آن‌ شاخه می‌پرند و از این منظر به آن منظر. و نتیجه گرفته که به همین دلیل، ایرانیان هرگز در عرصه‌ی فلسفه و اندیشه، جای‌گاهی در خور تمدن کهن‌سال خود به دست نیاورده، بلکه به مقام بلندی در شعر و شاعری دست یافته‌اند. او که خود در سرودن شعر به زبان پارسی دستی داشته، «غزل» را نیز به عنوان فاخرترین قالب شعر فارسی، نمونه‌ی برجسته‌ی همین خصلت ایرانی دانسته است. قالبی که در عین زیبایی و تاثیرگذاری، گاه از ابیاتی تشکیل می‌شود، که ممکن است هیچ ارتباط ساختاری با هم نداشته باشند.

سوم.      اصلاح‌طلبان حکومتی نمی‌توانند، اگر می‌توانستند، ۲۵ خرداد و چند روز پی‌آمد آن‌را از تقویم مردم ایران حذف می‌کردند. اما می‌توانند خود را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنند. که زدند. به‌زعم این‌ها، آخرین نفری که هوای خیابان از سرش بیفتد، شاید نخستین کسی باشد که پرچم رنگ‌ و رو رفته‌ی ایشان را به دوش بکشد. دارودسته‌ی ولی‌عهد مخلوع سوگند ِموقت‌خورده نیز، اگرچه سرنوشت خود را به حضور و عدم حضور مردم گره نزده‌اند، اما تا میدان از رقیب خالی نشود، سفارشی دریافت نخواهند داشت. بدیل‌های ساخت داخل جنبش سبز هم مامور بودند و دست‌بسته‌ی معاذیر شرعی!

چهارم.      اگر تاسیس جمهوری اسلامی، به ‌هم‌دستی نیروهای سیاسی وتکنوکرات‌های مخالف سلطنت، و تثبیت آن، به هم‌پایی لایه‌های زیرین و روستا‌دینان حاشیه‌نشین صورت گرفت؛ تداوم دور از انتظار آن، بیش‌ از آن دو دسته، از قضا مدیون نسلی‌ست که برخلاف آموزه‌های رسمی حاکمیت به بار آمده است. از دل سلطه‌ی همه‌ جانبه‌ی مذهب بر سیاست و اجتماع و فرهنگ، نسلی پدید آمد که جز خود، به انکار هر آن‌چه هست و نیست می‌پردازد. هیچ پیک و پیامی برای او جدی‌تر از سروش امیال‌ش نیست. هرچه تبلیغات رسمی از او خواسته، او باژگونه‌اش را دنبال کرده و می‌کند. به هیچ صراطی مستقیم نیست و هیچ امری را جدی نمی‌گیرد، و از آن‌سوی بام چنان افتاده است که خواهی‌نخواهی، حضور اجتماعی‌ش خود به خود منتفی‌ست.

پنجم.        سر چهار‌راه‌ها و دور میدان‌ها و نقاط حساس را از نیروی سرکوب انباشته‌اند. نه در اندازه‌ی روز ۲۵ بهمن گذشته، اما هنوز چشم‌گیر است. لباس‌شخصی‌ها را در ساختمان‌های نزدیک به مناطق حساس طبق‌چین کرده‌اند. به ورودی بوستان که رسیدم خبری نبود. اما کمی دورتر، چند چهره‌ی آشنا از روزهای دور سه‌ساله، که اطراف را می‌پاییدند و به آهستگی راه می‌رفتند، به چشمم آمدند. دانستم که آخرین نفر نیستم، و از آن‌جا که قرار نبود تا همان روز و در همان ساعت حکومت را ساقط کنیم، روی نیم‌کتی نشستم و با خود فکر کردم که با چه متر و معیاری باید جدیت را سنجید و آن‌را از حماقت جدا کرد. از سوی دیگر با کدام خط‌کش مدرج، می‌توان درجه‌ی حماقت کنش‌‌گری را که به نام اعتراض، ولو به تنهایی و یا به همراه جمعی اندک، ساعتی را در خیابان سپری کرده، تعیین کرد؟

ششم.      در سال ۱۹۸۲ و بعد از گذشت دوسال از سرکوب خونین جنبش همبستگی در لهستان، و در عین استقرار تانک‌ها در خیابان‌ها و زیر سلطه‌ی آهنین حکومتی ایدئولوژیک، و بعد از دست‌گیری و کشته شدن صدها نفر؛ رهبران جنبش همبستگی برای استمرار و گسترش دامنه‌ی جنبش، مردم را به کنش‌های ساده‌ی اجتماعی دعوت کردند. تحریم اخبار تلویزیون دولتی، که به نشر اخبار دروغین می‌پرداخت، یکی از این کنش‌ها بود که مردم شهری به نام سوییدنیک، به هنگام پخش اخبار تلویزیون به خیابان آمده و به گردش و گپ و تفریح می‌پرداختند. جدیت یا حماقت مردم شهر سوییدنیک به جایی رسید که برخی پیش از بیرون زدن از خانه، تلویزیون‌های خود را پشت پنجره‌ها می‌گذاشتند، و برخی نیز آن‌را سوار بر چرخ دستی، با خود به گردش می‌‌بردند. هواخوری تلویزیون‌ها به شهرهای دیگر هم کشید و دولت را ناچار کرد تا ساعت عبور و مرور را به عقب بکشد تا مردم را پای اخبار تلویزیون بنشاند. اما جدیت یا حماقت مردم لهستان نیز ساعت کنش را عقب کشید.

هفتم.       اگرچه خانم جاافتاده‌ی نام‌داری که پای ثابت این گردش‌های اعتراضی‌ست و روزگار خود را به دفاع از زندانیان اوین می‌گذراند، به هنگام خروج از بوستان به شوخ‌طبعی به همراهان‌ش گفت پیش‌نهاد می‌کنم همه‌ پشت شیشه‌‌ی خودرو‌هامان به خط درشت بنویسیم: «دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است». اما من دندان نگاه‌م را روی جگر عقل‌م می‌گذارم و با انگشتری عقیق و ته‌ریش نازیبای اردشیر امیرارجمند مدارا کرده و فکر می‌کنم: «سیلی نقد به از حلوای نسیه است». هیچ دلیلی وجود ندارد که تجربه‌های تاریخی خود و دیگران را نادیده بگیریم و استمرار یک جریان اعتراضی را به بهانه‌هایی خُرد مخدوش کنیم و به انتظار بده‌بستان و آزمون و خطای اپوزیسیونی بمانیم، که تا کنون قادر به سازمان دادن حرکتی مستقل از جنبش سبز نبوده است. چرا باید در حالی که هنوز رهبری نمادین جنبش مورد توافق اکثریت نیروهای سیاسی واجتماعی‌ست و نفوذ اجتماعی ایشان نیز محل تردید قرار ندارد، شورایی را که با اختیارات محدود از سوی ایشان تشکیل شده است، کنار بزنیم؟

هشتم.       آن‌سوی از کار انداختن این شورا، چشم‌انداز روشنی وجود ندارد. اما این شورا نیز هزار و یک درد بی‌درمان دارد که نخستین آن به احتمال، حضور نمایندگانی از گروه‌هایی‌ست که در سپهر سیاسی ایران، به صراحت راه خود را از جنبش سبز جدا کرده‌اند. اردشیر امیرارجمند اگر به عنوان عضو ارشد و سخن‌گوی این شورا اختیار اخراج نمایندگان جریان اصلاح‌طلبی حکومتی را از این شورا ندارد، بهتر آن‌ست که با اعلام انحلال آن، به عنوان نماینده‌ی میرحسین موسوی، کماکان سخن‌گوی مواضع پیدا و پنهان او باقی بماند، و با صراحت و جدیت تمام، نقش هماهنگ‌کننده‌ی کنش‌های اعتراضی را به عهده بگیرد. اردشیر امیرارجمند کاش می‌دانست که آخرین لایه‌ی معترضان جدی باقی‌مانده در چهارچوب جنبش سبز، شباهت چندانی با چهره‌های آشنای او ندارند. و بداند که وکیلان، روزنامه‌نگاران، هنرمندان، پزشکان، زنان و دانش‌جویان فعالی که روز ۲۵ خرداد ۹۱، به‌رغم همه‌ی انتقاداتی که به شورا دارند، در بوستان‌ها و برخی خیابان‌ها‌ی تهران به گام‌زنی پرداختند، از جنس دیگری هستند.

نهم.       تداوم اعتراضات به هر شکل و صورتی، مهم‌ترین گام در جهت آزادی مردم ایران است. هر نیروی سیاسی که به هر نحوی و به هر بهانه‌ای، مانعی بر سر راه استمرار اعتراضات در جلوه‌های گوناگون خود باشد، خواسته یا ناخواسته، در برابر مردم قرار خواهد گرفت.

Advertisements

آقای میرحسین موسوی! غفلت‌های تاریخی را تکرار نکنید؛ اعلام کنید!

آقای میرحسین موسوی!

حساب سال و ماه را اگر برای‌ت گذاشته باشند، می‌یبنی ‌که از ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، سه سال گذشت. همان‌طور که از تیر ۷۸ سیزده‌سال گذشت، و از بهمن ۵۷ سی وسه‌سال. و از مرداد ۳۲، که نزدیک به شصت سال گذشت. حالا تو که در کودتای ۲۸ مرداد، ده دوازده ساله بودی، به زندان حکومتی گرفتار شده‌ای، که خود در برپایی‌ش، نقشی ولو اندک، داشته‌ای. ما هم پشت دیوارهای آن‌ زندان، هم‌چنان گرفتار حکومتی هستیم، که به نظر نمی‌رسد اراده‌ کرده باشیم، تا به دست خود از کمندش رها شویم. شاید راست این باشد که تو به انتظار ما نشسته‌ای، و ما به انتظار تو! تو با دست بسته، چشم به ما داری برای آزادی خود، و ما با سری افکنده، چشم به روزی داریم که تو آزاد شوی واین قایق به گل‌ نشسته را به آب بزنی. اما، هر دو انتظار بی‌هوده می‌کشیم، اگر طرحی نو در کار نکنیم.

آقای موسوی! اگر به هر کدام از روی‌داد‌های توام با شکستی که از آن یاد شد، خوب نظر کنیم، صرف‌نظر از تحلیل‌های جامعه‌شناختی و سیاسی‌تاریخی، و گذشته از بحث‌های بی‌پایان و ملال‌انگیز نظری، رد پای یک غفلت بزرگ، در چهارچوب فرصتی تنگ، پیداست. فرصت‌هایی که گاهی به چشم نیامده و گاه دیده نشده، گاهی به گوش نرسیده و گاه شنیده نشده، و هنگامه‌هایی نیر بوده که هم به چشم آمده و هم به گوش رسیده، اما در هیاهوی کرَکننده‌ی جمعیت بی‌شکل، و گرد و غبار برخاسته از لگد‌کوبی‌های بی‌امان، چشم و گوش از آن گردانده‌اند. اما با همه‌ی این‌ها، فقدان جسارت و شجاعت لازم در بزنگاه‌های سیاسی، همواره مایه‌ی اصلی غفلت‌های بزرگ خان‌ومان‌سوز در تاریخ معاصرمان بوده است.

آقای موسوی! ‌از آن‌چه برجنبش رفت و می‌رود، خبری داری؟ خبر داری که در آستانه‌ی سومین سال‌گرد جنبش سبز، چیزی نمانده تا آخرین قران از سرمایه‌ی به کف آمده‌ از بزرگ‌ترین خیزش سی و سه سال گذشته نیز به باد برود، بی‌آن‌که دست کم توشه‌ای از آن برای این راه دشوار برجای بماند. حکومت حساب‌ش تا این هنگام درست از آب درآمده است. سود و زیان بازداشت تو را به درستی سنجیده بود. سال‌ها تجربه در مهار موفقیت آمیز اپوزیسیون نیز، حکومت را با ظرفیت‌های اندک آن آشنا کرده است. از سوی دیگر جنس اصلاح‌طلبان حکومتی را هم که خوب می‌شناخت. بنابراین اگر می‌توانست روزهای نخست انتشار خبر بازداشت تو و کروبی را مدیریت کند، جنبش را به محاق کشانده بود.

جنبش اما، با همه‌ی شکوه و تاثیر خود در کوتاه‌مدت، از بیماری مزمن تاریخی‌مان بی‌نصیب نبود: مطالبات خام و انباشته‌ی دسته‌نشده، و کنش‌گران فصلی ناآزموده. چنین بود که گوشت قربانی جنبش بسیار زودتر از آن‌چه تصور می‌رفت، به زمین افتاد. اما همان‌طور که حکومت محاسبه کرده بود، هیچ‌ گروهی نتوانست از گوشت آن خورشی بسازد و سفره‌ای رنگین کند . تنها و تنها، دریده شد و پاره‌هایی از آن دست به دست شد. برخی هم از هرسو، تنها تلاش کردند تا با روغن ریخته‌‌ش، چراغ خاموش امام‌زاده‌ی خود را روشن کنند. اما همین‌که دیدند قادر به تصاحب وسواری گرفتن از آن نیستند، و لاشه‌ی افتاده‌اش نیز  رمق برخاستن ندارد، آن‌را رها کرده و هرکس به راه خود رفت و بادبان خود را هوا کرد.

آقای موسوی! با زمین‌گیر شدن جنبش، شادمانی سه جبهه را فرا گرفت. نخست جبهه‌ی اصلاح‌طلبان حکومتی، که اگرچه هنوز تعارفات مطبوعاتی رد و بدل می‌کنند، اما ارث پدری‌شان را از تو می‌خواهند، دوم، آن گروه از اپوزیسیون، که فیل‌ش یاد هندوستان کرده و دست به جیب اموال به غارت رفته‌ی مردم بی‌نوا شده، بلکه تاریخ، سرنا را از سر گشادش بنوازد. سوم هم حکومت، که نقدن تیرش به هدف نشسته است و دست به‌کار بده‌بستان با غرب شده، تا اگر معامله‌اش پا گرفت، بعد از آن یک سبد گل اعلا به همراه کارت تشکر برای دسته‌ی دوم بفرستد، و یک پوشه حاوی احکام بازنشستگی مادام‌العمر برای دسته‌ی اول.

اما آقای موسوی کار به این‌جا ختم نشد. اصلاح‌طلبان حکومتی، که هنوز هم معلوم نیست می‌خواهند چه چیزی را و از چه راهی و با کدام قوا اصلاح بکنند، با دیدن لاشه‌ی نیمه‌جان جنبش، گویی بار بزرگی که از روز ۲۵ خرداد ۸۸، (همان روزی که خاتمی به تو فشار می‌آورد تا راه‌پیمایی را لغو کنی و به رهبری نامه‌ی فدایت شوم بنویسی)، روی دوش‌شان قرار گرفته بود برداشتند و به امید نواله‌ای، تعارفات را کناری گذاشتند و به بهانه‌‌ای که آن‌طرفی‌ها به دست‌شان دادند، به نام برائت از براندازان، گوش‌ به فرمان حکومت نشسته‌اند. حکومت هم برای روز مبادا، با وعده‌هایی سرشان را گرم نگاه داشته، اما آب به شیر کم‌چرب اصلاحات‌شان بسته است و مرتجع‌ترین چهره‌های محافظه‌کار را، هم‌چون علی مطهری، به نام اصلاح‌طلب به نافش‌شان بسته است. بنابراین ریزش‌های ساختگی و غیر ساختگی ساختار حکومت، نه تنها به سمت کمینه‌های تعیین شده در بیانیه‌های تو نیامده‌اند، بلکه آن‌ها را به سمت عقب، دور می‌زنند.

آقای موسوی! در چنین احوالی، شورای هماهنگی منتخب شما رهبران نمادین جنبش، موضوعیت خود را از دست داده است. فضای رمانتیک بعد از انتخابات جای خود را به مبارزه‌ی حرفه‌ای سیاسی داده است. داخلی‌ها آشکارا به دوران قبل از جنبش بازگشته‌اند و جنبش را خطری برای آینده‌ی سیاسی خود به شمار می‌آورند، و آن‌را به تلویح، مهر برانداز می‌زنند، تا راه از سر باز کردن لایه‌های پای‌دارش را برای حکومت هموار کرده باشند. خارجی‌ها هم از همراهی و حمایت آن دست کشیده و فرصت فراهم، باد رهبری به سرشان انداخته است و ساز دیگری می‌نوازند. آن‌یکی حفظ نظام می‌خواهد به هر قیمتی، این یکی براندازی آن‌ می‌خواهد، باز هم به هر قیمتی. و پیداست که معدل خواسته‌های بدنه‌ی اصلی و به محاق رفته‌ی جنبش، هیچ‌کدام از این دو را نمی‌خواهد. به همین دلیل نه آن‌ها توانستند در دور دوم انتخابات مجلس، کسی را پای صندوق‌های رای بکشانند، نه این‌ها توانستند کسی را به خیابان.

آقای موسوی! از این‌جا به بعد، روی سخن من با موقعیت ویژه‌ی میرحسین موسوی‌ست، نه تو. موقعیتی که هیچ‌یک از شخصیت‌های داخلی وخارجی اپوزیسیون و حتا پوزیسیون دارای آن نیستند. جامعه‌ی متشتت و چندپاره‌ی ما، در سطح، فعال و هم‌بسته نخواهد شد. تلاش باورمندان به مبارزات شبکه‌ای و گسترش آن از حوزه‌های خانوادگی به عرصه‌ی عمومی، چندان مایه‌ای به خود نگرفت، و هیچ‌ امیدی هم به شکل‌گیری موثر آن، بدون یک پشت‌وانه‌ی محوری، وجود ندارد. یک‌بار در تاریخ ما، سرمایه‌ی یک جنبش نیرومند، به همین ترتیب از کف رفت، و تاوان آن‌ هنوز بر گرده‌ی ما سنگینی می‌کند.

جبهه‌های سیاسی، عمرشان بسته به هدف‌های معین و کوتاه‌مدت‌ است. اشتباهی که دکتر مصدق کرد، شما تکرار نکنید. اگر دکتر مصدق بعد از ۳۰ تیر ۱۳۳۱، و بعد از توفیق در ملی کردن صنعت نفت، که هدف مدون جبهه‌ی ملی بود، به انحلال آن رضایت می‌داد و بر پایه‌ی محبوبیت و اعتبار سیاسی‌ش، حزب مستقلی را بنیاد می‌گذاشت، دور نبود که مانع بزرگی بر سر راه کودتا ایجاد شود. یا حتا اگر در سال ۱۳۳۹، که از درون زندان خانگی احمد آباد، فسیل‌های جبهه‌ی ملی دوم را به حرکتی بی‌نتیجه واداشته بود، با اعلام یک حزب جدید، نیروهای تازه‌نفس سیاسی را سازمان می‌داد، شاید آینده‌ی دیگری برای ما رقم می‌خورد.

آقای موسوی! بیا و با اعلام تاسیس یک حزب بر پایه‌ی نزدیک‌ترین فاصله با مبانی جهان‌شمول، و دورترین فاصله‌ی ممکن با مبانی مخِل به حقوق اساسی در نظام حاضر، نخستین حزب سیاسی مستقل شصت سال اخیر را، بر روی بقایای جنبش سبز، برپا کن. اگر مصدق در هر کدام از آن دو مقطع که اشاره شد، حزبی برپا کرده بود، حتا در صورت غیرقانونی اعلام شدن آن از سوی حکومت پهلوی، یک تشکیلات دموکراتیک ریشه‌دار ایجاد شده بود، که می‌توانست در دوره‌های گوناگون و با تغییرات متناسب با زمان، تا همین دوران نیز، نقش موثری در سپهر سیاسی ایران به عهده بگیرد. مثال بارز آن حزب توده است، که اگر سرنوشت خود را به حکومت شوروی سنجاق نکرده بود، در همین دوران نیز قادر به نمایندگی گروه‌هایی از مردم ایران بود.

آقای موسوی! اگر محبوبیت و موقعیت امروزین خودتان را پشت‌وانه‌ی تاسیس حزبی قرار دهید، که نخبگان مستقل جنبش سبز، هیات موسسان آن‌را تشکیل دهند؛ بدنه‌ی اصلی جنبش سبز را به سود تلاش‌های آزادی خواهانه و ملی آینده‌، از انفعال و سرگردانی نجات داده‌اید. مهم نیست که این حزب قانونی شناخته، یا نشود. مهم این‌ست که جمعیت قابل توجهی از مردم ایران را پشت دروازه‌های قدرت، آماده‌ی کنش‌گری سیاسی خواهد کرد. آقای موسوی! غفلت‌های تاریخی را تکرار نکنید!

جان اسیران‌مان را در اوین به بغض و کین می‌درند؛ کسی این‌جا نیست؟

این‌طور بگویم بهتر است. احساس می‌کنم چیزی شبیه به یک غده در وجود ماست که با ترشح نوعی هورمون، پرده‌ای روی احساست ما می‌کشد که روز به روز  نسبت به مصیبت‌های دردناکِ و مسائل دور وبرمان، خشک‌تر و سخت‌تر‌می‌شویم. گشاده چشمیم به گذران سطحی زندگی و تنگ چشمیم به مبارزه برای بهبود آن! اما گاهی مصائب زندانیان جنبش از این پرده‌ی بی‌تفاوتی چنان عبور می‌کند که بابت همه‌ی بی‌مبالاتی‌ها و بی‌مسوولیتی که به خرج می‌دهیم، به احساس نفرت و بیزاری از خود می‌رسم. دیدن چشم‌های نگران و مضطرب حسین رونقی این روزها دشوار است.

 آخرین باری که انگلیسی‌ها گاندی را به زندان انداختند او گفت: «آزادی غالبا میان دیوارهای زندان و حتا بر چوبه‌ی دار یافت می‌شود، اما هرگز در تالارهای مشورت و دادگاه‌ها وکلاس‌های درس پیدا نمی‌شود.» اما به نظر من زمانی و در حالی این سخن به زبان گاندی آمده است که او صدای تپش قلب میلیون‌ها هندی تشنه‌ی استقلال را از پشت دیوارهای زندان شنیده باشد. اگر او را در دادگاه‌های قرون وسطایی چند دقیقه‌ای و بدون حضور وکیل به محاکمه می‌کشیدند، در زندان اوین زندانی کرده بودند، از حقوق ابتدایی محرومش ساخته بودند و برای جانش به قدر ارزنی ارزش قائل نبودند و شاید اگر  حکایت هدی صابر را شنیده  بود  و یا حسین رونقی را دیده بود که تنها برای به دست آوردن حق درمان خود، خطر مرگ را به جان خریده است؛ اگر وضعیت محمد صدیق کبودوند را دیده بود که دهمین درخواست مرخصی‌اش برای کمک به درمان و آرامش روحی و روانی جگرگوشه‌ای که مبتلا به بیماری خونی صعب‌العلاج شده و بیش از ۵ ماه است که روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند؛ رد شده است؛ شاید چنین نمی‌گفت.

 اگر گاندی پشت دیوارهای اوین را خالی می‌دید و اگر می‌دانست که دیگر رهبران و همراهان سیاسی‌ش سر در گریبان خود برده‌اند و به تعارفات سیاسی با هم مشغول ند، شاید در آستانه‌ی درب زندان کمی دست و دلش می‌لرزید، شاید تفاوتی میان زندانی شدن و به «اسارت» رفتن می‌گذاشت‌. شاید یک تبصره هم به حرف‌هایش اضافه می‌کرد و می‌گفت «اما آرزو دارم که آزادی ما ارزش بهایی را که «اسیران» می‌پردازند داشته باشد».

راستی این سود و زیان را با اسیران‌مان چگونه حساب کنیم؟ حسین رونقی ملکی زندانی نیست، او اسیر است. محمد صدیق کبودوند در زندان نیست در اسارت است. زمانی‌که دادگاه‌های فرمایشی برای محاکمه  زندانیان سیاسی شکل می‌گرفت و حکم‌های سنگین صادر می‌کرد، با وجود شناخت سی ساله‌ای که از  حکومت اسلامی داشتیم، چندان حکم‌ها را جدی نگرفتیم و اجرای آن‌را باور نداشتیم. برای تسلی بخشیدن  به خانواده‌های‌شان و یا شاید بهتر است بگویم برای فریب خودمان و سرپوش نهادن بر بی‌عملی و ناتوانی‌مان در اعتراض به این دادگاه‌ها، حکم‌ها را نمایشی و تنها برای ایجاد ترس فرض کردیم.

اما دیدیم که چه آسان سه سال گذشت و در حالی که ما به زندگی  عادی خود برگشته‌ بودیم، مهدیه گلرو سه سال از عمرش را بدون مرخصی در زندان سپری کرد، دیدیم که عاطفه نبوی سه سال از ارزشمندترین ساعات عمرش را در سلول‌های تنگ و تاریک گذراند…   بله درست است، احکام این عزیزان به اجرا در آمد و به پایان هم رسید! و آیا می‌دانیم که  چند سال دیگر  تا به سر رسیدن محکومیت عیسی سحرخیز، احمدزیدآبادی، عمادبهاور، نرگس محمدی، نسرین ستوده، مهسا امرآبادی، بهاره هدایت…. ، باقی مانده؟ چندسال  باید احمد زیدآبادی در تبعید به سر ببرد؟ پرهام وپارسا و پویا، علی و کیانا، مهراوه و نیما و … ، تا کی باید منتظر بمانند تا  لذت با هم بودن در یک خانواده را حس کنند؟

زندانیان سیاسی جدای از تحمل سپری شدن روزها و ماه‌های سخت و طاقت فرسای زندان که نسبت به دیگر هزینه‌ها و شرایط سخت زندان، شاید کمترین هزینه‌ای باشد که می‌پردازند، شاهد از دست دادن فرزاد‌ها، سحابی‌ها و صابر‌ها و هم‌بندیان خود هم بودند. و ما در نهایت بی‌عملی در حال «تمرین دموکراسی» بودیم و در غم از دست دادن عزیزان‌مان در «مجازستان» چند روزی را به سوگ نشستیم. و دریغ از اندک زحمتی برای تشکیل یک جمع کوچک خبررسانی، تا  خبر این جنایت‌ها و ستم‌های طاقت‌فرسا را به مردم بی‌خبر اطرافمان بدهیم  تا شاید آتش زیر این خاکستر، دوباره جانی بگیرد. اگر تا کنون هر کدام از ما یک گروه کوچک خبررسانی تشکیل داده بودیم، اکنون جنبشی متشکل از هزاران گروه کوچک پراکنده و در عین حال هماهنگ وجود داشت که دست حکومت از آن کوتاه بود و انبوه اخبار محدود در شبکه‌های مجازی را سینه به سینه انتقال می‌داد. و زمینه‌ی تشکیل کمپین‌ها واعتراضات موردی را کم کم فراهم می‌کرد.

 در سال‌روز مرگ ناباورانه‌ی هدی صابر هستیم. آیا این کافی نیست تا به خود بلرزیم و پیش از آن‌که وقت از دست برود، کاری برای حسین رونقی و محمد کبودوند بکنیم؟ آیا منتظر می‌مانیم تا چند روز دیگر باز هم به یاد بابی‌ساندزها یادبودها بگیریم و شعرها بخوانیم و نام و تصویر رونقی و کبودوند را از ساختمان‌ها بیاویزیم!؟ این همه بی‌تحرکی و بی‌عملی از چیست؟ چه چیزی ما را از صف کسانی چون آرش صادقی، محمدرضا معتمدنیا، هدی صابر و …، جدا می‌سازد، که برای کمک و یاری به هم‌بند و دوست خود با وجود شرایط سخت و دشوار داخل زندان، با حسین رونقی همراه می‌شوند؟

 بعد از حصر رهبران، گویا این جنبش متولی ندارد و از میان مدعیان نامدار، کسی نیست تا قبایش را کنار دیوار زندان اوین پهن کند و دردفاع از حداقل حقوق قانونی زندانیان، دست به اعتصاب غذا، (تو بگو روزه‌ی سیاسی)، بزند. صد حیف که هیچ‌وقت خودمان را جدی نگرفتیم! آیا بازهم سکوت خواهیم کرد و فاجعه را نظاره‌گر خواهیم بود؟!

جمهوری‌خواهان «متقلب»؛ یا متقلبان «جمهوری‌خواه»!

پدیده‌ی حیرت‌انگیز و مفرح «جمهوری‌خواهان سلطنت‌شعار»، از آن دست بدایعی‌ست که باید افتخار حقوق معنوی و امتیازات مادام‌العمر آن‌را به نام اپوزیسیون سترون و بی‌ریشه‌‌ی سرزمین «ایرون» به ثبت رساند، تا مبادا آن‌گاه که ناگاه مسیر تاریخ سربالا برود؛ نوادگان و ابواب‌جمعی ظاهرشاه افغان و ملک‌فیصل عراقی و سلطان‌عبدالحمید ترک نیز ابوعطا بخوانند و به سرشان بزند که حقوق معنوی این بدعت رقت‌انگیز را مطالبه کنند.

هنگامی‌که انقلاب اسلامی، پا روی همه‌ی قول وقرار‌هایش گذاشت و آب پاکی روی دست همه‌ی روشن‌فکران و کوشندگان سیاسی و طبقه‌ی متوسط ترقی‌خواه ریخت، و نظام سلطنتی را در چهارچوب ظرفیت‌های شیعه‌گری بازتولید کرد؛ اصل «جمهوری‌خواهی»، بدون هیچ پیش‌وند و پس‌وندی، ناگزیر بدیل تلاش‌های شکست‌خورده‌ از دوران مشروطیت تا زمان حاضر قرار گرفت. به عبارت دیگر گذشته از حکم مباحث نظری، تجربه‌‌‌های مکرر تاریخی نیز نشان داد که به جای تلاش نافرجام در مشروط نمودن قدرت به قید ماده‌‌های قانونی غیرقابل اجرا، بهتر آن‌‌ست که به محدود نمودن قدرت به قید زمان اندیشید!

این‌چنین شد که جمهوریت به عنوان آخرین پرده از تلاشی که از انقلاب مشروطیت آغاز شده و در جریان دو انقلاب به شکست کامل انجامیده بود، در دستور کار روشن‌فکران و کوشندگان سیاسی قرار گرفت. و هرچه زمان گذشت، گروه‌ها و گرایش‌های گوناگون سیاسی در داخل وخارج از کشور، به هسته‌ی این یقین ِ یافته، نزدیک‌تر می‌شدند. پسوندها یک به یک به بایگانی تاریخ سپرده ‌شد، و از جمهوری‌های خلق و دموکراتیک و سوسیالیستی، (وحتا از جمهوری اسلامی، در میان اصلاح‌طلبان واقعی حاشیه‌ی ساختار حکومت)، تنها «جمهوری» پاخورده‌ و از کار درآمده‌ی خالص باقی ماند. نظامی که با بیش‌ترین قابلیت برای تامین و تضمین دموکراسی بر پایه‌ی برابری «فرد» به «فرد»، می‌توانست به طور نسبی، چهارچوب اطمینان بخشی را به عنوان پایه‌ی مورد توافق گرایشات گوناگون سیاسی، به دست بدهد.

روی دیگر ماجرا اما، حکایت دیگری‌ست. کارنامه‌‌ای با نمرات غیرقابل قبول؛ نتیجه‌ی فعالیت سی‌ساله‌ی اپوزیسیون خارج از ایران است. این اشخاص و دسته‌ها و احزاب سیاسی، در سی سال گذشته حتا مطالعه‌ی جامعی در مورد مسائل ایران به انجام نرسانده‌اند، که بتواند راهنمای عمل آنان در بزنگاه‌های سیاسی باشد. البته شاید اگر حکومت اسلامی دست به حذف فیزیکی شخصیت‌های کارآمد مخالف نمی‌زد، شاهد چنین وضع رقت‌انگیزی نمی‌بودیم، اما در هر صورت ای‌کاش کوشندگی سیاسی در کسوت اپوزیسیون نیز دارای محدویت سنی بود و برای آن مقررات بازنشستگی تدوین می‌شد، تا شکست‌خوردگان و ناکامان سیاسی، به جای هر دم به هر دری زدن و به هر تخته‌پاره‌ای آویزان شدن، میدان را به نیروهای تازه‌تر می‌دادند. سی‌سال انفعال وزندگی جزیره‌ای، به بخش‌هایی از این اپوزیسیون چنان آسیبی وارد کرده، که آن‌را به اختلال شدید در تشخیص موقعیت، و کم‌توانی در فهم واقعیت‌های اجتماعی ایران دچار کرده است.

شیوه‌ی برخورد بسیاری از این گروه‌ها و چهره‌های سیاسی، (به جز تنی چند از ایشان از جمله داریوش همایون)، با فرصت برآمده از جنبش سبز نشان داد که  این گروه‌ها و اشخاص، نه شناخت دقیقی از جامعه‌ی ایران دارند و نه از حدود نقشی که خود می‌توانند در چهارچوب امور داشته باشند آگاه‌ند. این چهره‌ها و یا گروه‌های سیاسی نه تنها خود در درازای سی سال، هیچ طرح و برنامه مدون و معینی در جهت اهداف ادعایی خود نداشته‌اند، بلکه قابلیت و آمادگی برخورد عمل‌گرایانه‌ی سیاسی با روی‌دادهایی مانند جنبش سبز را نیز از خود نشان ندادند.

اسماعیل نوری‌علا، یک نمونه از این چهره‌های سیاسی‌ست. او جمهوری‌خواه است. یا دست کم تا کنون چنین ادعایی داشته است. با برآمدن جنبش سبز، فرصت فعالیت را مهیا می‌بیند. با گروهی هم‌پیمان می‌شود و خود را بخش مستقلی از جنبش سبز می‌نامد. در عین حال هر نوع همکاری و حمایت از رهبران جنبش را مردود می‌دانسته است. معلوم نیست که او بر اساس چه تحلیلی به تشکیل یک جمع سیاسی به عنوان جمهوری‌خواهان سکولار سبز دست زده است، و می‌خواسته از چه راهی بر روند امور و رشد و گسترش جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران اثر بگذارد؛ این‌را خودش باید بگوید. اما به هر حال تحلیل او هرچه که بوده، حمایت از رهبران جنبش و شعارهای کمینه‌ی ایشان در آن جایی نداشته است.

جنبش بی‌آن‌که  معلوم شود تشکیلات نوری‌علا آیا نقشی، ولو مثبت و یا منفی در آن داشته است، فروکش می‌کند و رهبران آن زندانی می‌شوند. حکومت تا حدودی به اوضاع مسلط می‌شود و باز هم دوران سکوت فرا می‌رسد. بدون شک اگر نوری علا به حزبی وابسته بود، حزب او در پایان این مرحله از روی‌دادها بیانیه‌ای صادر می‌کرد و با تحلیل شرایط، به تایید یا رد و نقد مواضع خود می‌پرداخت و به پرسش‌های فراوانی  پاسخ می‌داد. اما او جمهوری‌خواهی‌ست که در سی سال گذشته نتوانسته است نقشی در بینان‌گذاری یک حزب جمهوری‌خواه ایفا کند، و در عین حال تا آن‌جا که معلوم است، به عضویت هیچ حزبی هم درنیامده است. بنابراین تعهدی ندارد تا به اعضای فرضی یک حزب سیاسی در ایران پاسخ دهد.

جمهوری‌خواه ما که برنامه‌ی مدونی از پیش نداشته است و در عین حال وابسته به هیچ تشکیلات پاسخ‌گویی هم نیست، اما و ناگاه میل به بازمانده‌‌ای از حکومت سلطنتی پیشین می‌کند و هوادار سینه‌چاک ولی‌عهد مخلوع می‌شود. اگر این گردش نامعقول و خنده‌دار را بتوان هضم کرد، این را چه گونه فهم کنیم که او به عنوان یک کنش‌گر سیاسی مگر می‌شود این مقدار آگاهی نداشته باشد که بداند وابستگان و بازماندگان حکومت‌های ساقط شده، هرگز مخالفان موثر و قابل اعتمادی نبوده‌اند، و تاریخ معاصر جهان نشان داده است  که هرگز نتوانسته‌اند توفیقی در مبارزه با حکومت بعد از خود داشته باشند. و در بهترین حالت، جز در حاشیه‌ی نیروهای اپوزیسیون، نتوانسته‌اند عهده‌دار نقشی گردند. انقلاب نیکاراگوئه که هم‌زمان با انقلاب ایران رخ داد، نمونه‌ی برجسته‌ی این ادعاست. کنتراها که از بازماندگان حکومت دیکتاتوری باتیستا شکل گرفته بودند، با همه‌ی توان اقتصادی و تشکیلاتی، و با همه‌ی حمایت‌های علنی خارجی، نتوانستند نقشی در کنار زدن رهبران انقلاب نیکاراگوئه (گذشته از درستی و یا نادرستی‌ش) داشته باشند. آن‌که در نهایت چنین موفقیتی به دست آورد، ویولتا چامورا بود، یکی از نیروهای لیبرال همان انقلابی که باتیستا را کنار زد. در این جریان، کنترا‌ها تنها توانستند با دراختیار قراردادن منابع مالی و پشتیبانی‌های سازمانی، اندک سهمی از چامورا دریافت ‌می‌کنند.

اما از این جمهوری‌خواه سلطنت‌شعار، که گویا مرجع کنش‌گران بی‌سروسامان‌تر از خود نیز شده است، و دست به کار نقل‌نویسی شده و پرده‌خوانی می‌کند تا به  تطهیر نظام سلطنتی بپردازد، و از لابلای کتاب‌های تاریخی، یک در میان به استخراج شواهدی در ضرورت استقرار نظام پادشاهی پرداخته و فهرست می‌کند، می‌توان پرسید که کنش‌گر گرامی!  شما در سی و سال گذشته به چه‌کاری مشغول بوده‌اید که ناگاه در این چند روزه خواب‌نما شده و متوجه برتری نظام پادشاهی بر جمهوری شده‌اید و آن‌را مناسب ‌ترین گزینه برای کشوری مانند ایران دانسته‌اید؟ آیا کسی که به مدت سی سال مبلغ جمهور‌‌ی خواهی بوده‌ باشد، و پیرانه‌سر خط بطلان بر اعتقادات دوران کمال خود بکشد، واجد صلاحیت راه‌نمایی هست؟ گیرم که آن‌چه را به عنوان دلیل فضیلت سلطنت و پادشاهی قطار کرده‌اید درست باشد، ( مثل این نمونه: «مصدق که زیر بار خلع پادشاه نرفت دلیلی بر ضرورت الی‌الابد نظام پادشاهی‌ست». و شما هم مجبور نشوید چند صباحی دیگر برای تشفی خاطر اهل درب‌خانه، فصلی در کودتای مصدق علیه نظام پادشاهی بنویسید)، اما آیا شما هم‌زمان، هم به ضرورت استقرار نظام پادشاهی پی برده‌اید، هم به کشف صلاحیت مصداق آن که رضاپهلوی باشد نائل آمده‌اید؟ ممکن است به طور دقیق و با جزییات بیش‌تری شرح دهید که دلایل شما بر صلاحیت او چیست؟ ممکن است شرحی بر نتایج اقدامات اخیر او هم بنگارید تا ما بدانیم  که کدام قسمت از اقدامات ایشان، این باور را در شما تقویت کرده است که او یک سرو گردن از همه، از جمله خودتان، بالاتر است؟

پیش از این‌ شما در سال ۱۳۵۷، این کشف و نصب را در مورد آقای خمینی هم انجام داده بودید. و به‌رغم مخالفت روشن‌فکرانی مانند شاملو و مصطفی رحیمی، تلاش کرده بودید تا تردیدهای برخی از مردم را در مورد ایشان و حکومت اسلامی‌شان برطرف کنید. به نظر می‌رسد که در جوانی هوش‌مند‌تر بوده‌اید، چرا که در آذرماه ۱۳۵۷، برنده‌ی بازی تعیین شده بود. اما این‌بار حکایت، حکایت دیگری است، منتخب شما این‌بار کم‌تجربه‌تر و کم‌ظرفیت‌تر از آن است که از او آبی گرم شود. او بازی را از پیش باخته است. آقای نوری‌علا! آدمی گاهی از سر استیصال و یاس، و خستگی سالیان، سوراخ دعا را گم می‌کند. بهتر است به جای این گردش موضع سیاسی و این توجیهات محیرالعقول، خود را از هر جهت، مهیای حضور مستقل در فرصت‌ها‌ی محتمل آینده بکنید. فرصت‌هایی که باز هم مردم ایران، فارغ از پرده‌خوانی‌های شما خواهند آفرید. راستی چرا به تشکیل یک حزب جمهوری‌خواه ملی نمی‌پردازید؟ یک گام هم به جلو، یک گام است.