بایگانی‌های ماهانه: فوریه 2012

خانه‌نشینی ۱۲ اسفند؛ به مثابه‌ی «راهپیمایی نمک»

اگرچه در سنجش با چیدن چند کیسه ماسه نخودی در گذرگاه محله و بستن چپ و راست دوقطار فشنگ و به دوش‌ انداختن یک قبضه یوزی روغن‌کاری شده و هم‌چنین محض احتیاط ، بستن یک کلت ۱۴‌خور به کمر؛ خانه‌نشینی در روز انتخابات نمایشی حکومت اسلامی، کنش چندان آبرومندانه‌ای تلقی نمی‌شود، و اگرچه بستن پنجر‌‌‌ه‌ها و کشیدن پرده‌ها و نوشیدن یک فنجان چای در اتاق گرم، به جای باز کردن بادبانی از پرچم‌های اعتراضی، پیشاپیش جمعیت انبوه معترضان و در معیت دوربین‌های خبری ماهواره‌ای، مارا تاحد زنده‌یاد، مرحوم مغفور، دُن‌کیشوت بزرگ پایین می‌‌کشد؛ اما به یک دلیل بسیار ساده باید پرده‌ها را کشید و در خانه ماند: این تنها کاری‌ست که می‌توان کرد.

در دوسال گذشته برسر درستی و نادرستی شیوه‌های اعتراض به حاکمیت، گفت‌وگوهای فراوانی صورت گرفته و پیش‌نهادهای رنگ‌ به‌رنگی روی پیش‌خوان جنبش زمین‌گیر دموکراسی‌خواهی مردم ایران گذاشته شده است. برخی از این پیش‌نهادها حتا به صورت فراخوانی از سوی گروه‌های سیاسی و اجتماعی و رسانه‌ای درآمد، اما چنان آبی از آن گرم نشد که منتقدان حاشیه‌نشین جنبش، مجال درشت‌گویی و ملامت و تیرافکنی پیدا نکنند.

خُرده‌گیران ِ به این تلاش‌های «دَمِ دستی»، که با عناوین گوناگون روا و ناروا نیز از آن یاد می‌کنند، دو گروه‌اند. گروه نخست در حاشیه (و البته در قسمت فوقانی‌ش)، نشسته و به ریش جماعتی که دست و پا می‌زنند تا شاید بتوانند بیمار محتضر جنبش را از مرگ قطعی نجات دهند، می‌خندند و راهی نیز نشان نمی‌دهند. این گروه خودشان باید بگویند که مبنای راه و رسمی که برگزیده‌اند چیست و به دنبال چه هستند. گروه دوم را کسانی تشکیل می‌دهند که کنار گود نشسته‌اند و فریاد میزنند، لنگ‌ش کن!

حالا در آستانه‌ی تدارکاتی که حکومت به نام انتخابات برای روز ۱۲ اسفند دیده است، شیوه‌ی اعتراض به برگزاری این انتخابات، دوباره محل درگیری شده و از هر طرف پیش‌نهادات گوناگون و عجیب و غریب است که در کمال حق‌به‌جانبی صادر می‌شود. از تسلیح هسته‌های مقاومت گرفته تا تجمع در اماکن رای‌گیری و اعتراضات گسترده‌ی خیابانی در این کشکول مبارزاتی پیدا می‌شود. اگر فرض را براین بگذاریم که هیچ سوءنیت و برنامه‌ی پیچیده‌ای در پس این پیش‌نهادات ناممکن مبارزاتی وجود ندارد، باید عامل عدم شناخت و فقدان مسوولیت اجتماعی را محرک اصلی آن دانست.

در شرایط حاضر آن‌چه پیداست، تاکنون نشانه‌ای از اعتراض در میان طبقه‌ی فرودست وحتا لایه‌های زیرین طبقه‌ی متوسط دیده نشده. هیچ تشکیلاتی هم برای جذب و هدایت اعتراضات احتمالی این طبقه در آینده، آماده و کوشا نیست. بنابراین می‌ماند همین طبقه‌ی متوسط، که اگر شرایط را مهیا ببیند، می‌تواند نقش تاریخی خود را در مبارزه با حکومت اسلامی بازی کند. این طبقه هم بنا به خصلت خود به آسانی دُم به تله نمی‌دهد و اهل پرداخت هزینه نیست. پس یا باید دور مبارزه با حکومت اسلامی را خط کشید و به انتظار روی‌داد‌های پیش‌بینی نشده و مداخلات اغیار نشست، یا باید به دنبال راه‌های کم هزینه‌‌ای بود که قابلیت تداوم و در نتیجه اِعمال تغییر در توازن قوا را داشته باشد.

هیچ‌کس ادعا نکرده است که با نشستن در خانه، و در درازی یک روز، حکومتی با عرض و طول جمهوری اسلامی ساقط می‌شود؛ نه. هیچ‌کس نیز باور ندارد که این کنش اعتراضی خللی جدی در نمایشی که حکومت برای این روز تدارک دیده است ایجاد خواهد کرد. این اقدام در موقعیت حاضر، در به‌ترین صورت خود و به عنوان گام نخست، می‌تواند فراهم‌آوری نفر به نفر لشگر شکست‌خورده‌ی ۲۵ خرداد ۸۸ باشد؛ در امن‌ترین فضایی که در حکومت اسلامی (تا اطلاع ثانوی) باقی مانده است. بدون تردید اگر با درک شرایط دشوار کنونی و فضای سرکوب و آینده‌ی تیره‌ی پیش رو، کوشندگان سیاسی به جای طرح حاشیه‌های بدون تاثیر در روند کلی امور، با بهره‌گیری از روش‌های دوران انتخابات ۸۸، به تشویق عمومی مردم برای اجرای این برنامه‌ی بدون هزینه‌ی اعتراضی بپردازند و یاری کنند تا دست‌یابی به موفقیت نسبی آن فراهم گردد، می‌توان امیدوار بود که با تزریق احساس موفقیت در بدنه‌ی مردم معترض، هم‌چون راه‌پیمایی نمک گاندی، به یک کنش فراگیر کم‌هزینه بدل شود.

آن‌چه را که نباید از نظر دور داشت و مسوولیت کنش‌گران را در تلاش برای موفقیت این برنامه دوچندان می‌کند؛ این‌ست که برای نخستین بار در سال‌های گذشته، بیش‌ترین تعداد سازمان‌ها و احزاب سیاسی داخل وخارج از کشور، به همراه بدنه‌ی عظیم جداشده از حاکمیت کنونی، بر سر این شیوه‌ی اعتراض اتفاق نظر پیدا کرده‌اند. این برنامه قابلیت آن‌را دارد تا در تداوم خود به یک شیوه‌ی اعتراض شناخته‌ شده و عمومی بدل شود و آداب و ترتیب خود را به تدریج پیدا کند. دور نیست که بتوان در آینده‌ی نزدیک، لایه‌های ناراضی طبقات فرودست را نیز به این کنش کم‌هزینه جذب کرد و یک همبستگی نامریی را برای حضور در اشکال دیگر مبارزات مدنی ایجاد نمود.

ما و ما و نیمه‌ای از نصف ما و؛ سقوط حکومت جمهوری اسلامی.

سوخت وسوزی ندارد، درست است، جمهوری اسلامی رفتنی‌ست. اما نه به آن سادگی که در نگاه نخست و در سنجش با عراق و لیبی به نظر می‌رسد. شاید آن‌چه برژینسکی در روزهای نخست ظهور جنبش سبز به زبان آورده بود، چندان بی‌راه نبوده نباشد: او گفته بود که روند سقوط جمهوری اسلامی آغاز شده، اما این روند کوتاه‌مدت نیست. در آن روزها هیچ‌کدام از گرایشات رودرروی حکومت، این سخن را پذیرفتی ندانستند.

اپوزیسیون خارج‌نشین که در درازنای سی سال، به تجمعات چندنفره و مباحث پایان‌ناپذیر و گردهم‌آیی‌های بی‌نتیجه عادت کرده بود؛ تا چشم‌ش به جمعیت انبوه معترضان افتاد و ایستادگی گروه‌هایی از مردم را مشاهده کرد، به این نتیجه رسید که کار حکومت تمام است و تنها یک مانع وجود دارد، و آن‌هم کار به‌دستان جنبش‌ند. به همین دلیل شتابزده، تا مبادا فرصت سقوط از دست برود، چهره‌های شاخص جنبش را به سینه‌ی دیوار گذاشت که چرا «تیرخلاص» رژیم را شلیک نمی‌کنند. از سوی دیگر، در گمان تندرو‌ترین معترضان داخلی نیز، تا مدت‌ها پندار سقوط حکومت راهی نداشت و باور‌پذیر نبود. به هرصورت، حالا دیگر بعد از نزدیک به سه سال که از روی‌داد‌های منتهی به اعتراضات عمومی می‌گذرد، کم‌تر کسی‌ست که روی ادامه‌ی حیات جمهوری اسلامی، دست کم در چهارچوب موجود، شرط‌‌بندی کند، اما چشم‌انداز روشن کوتاه‌مدتی نیز در افق دیده نمی‌شود، و هم‌چنان وقوع این سقوط و چگونگی آن، مهم‌ترین مساله‌‌ی پیش روی جنبش دموکراسی‌خواهی مردم ایران است.

بخش قابل توجهی از اپوزیسیون خارج از ایران، از خواب خوش‌ خیال‌انگیزش که بیدار شد، ناامید از امکان تاثیرگذاری خود بر روند مبارزات داخل کشور، آشکار و پنهان، به انتظار نتیجه‌ی اقدامات سیاسی‌اقتصادی و نظامی کشورهای غربی نشست و دست به‌کار شد تا هم‌زمان با وزش باد موافق، با افزایش و یا بزرگ‌نمایی نفوذ اجتماعی خود در داخل کشور، نگاه سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان غربی را به خود متوجه کند. اما در سنجش موقعیت ایران با کشورهایی که از راه اقدامات نظامی کشورهای غربی دچار دگرگونی داخلی شده‌اند، شواهد نشان می‌دهد که این گزینه‌ی به ظاهر نقد، نسیه‌تر از آن است که به نظر می‌رسد.

می‌گویند در درازای سال‌هایی که گذشت و در برخورد با تحولاتی مانند روید‌ادهای بالکان، افغانستان و عراق، طبقه‌ی حاکم ایران با درک این واقعیت که در یک جنگ تمام‌ عیار، قادر به رویارویی با اتحاد کشورهای غربی نخواهد بود، به جای بی‌راهه رفتن، به تجهیز آن‌بخش از جنگ‌افزار‌ نیروهای مسلح خود پرداخته است، که بتواند با خرید زمان، ریسک حمله‌ی نظامی را برای غرب بالا ببرد. با فرض درستی این نظر، تنها شکل حمله‌‌ی نظامی با هزینه‌‌ای اندک برای غرب، حمله‌ی محدود هوایی‌ست که از نمد آن هیچ‌ کلاهی نصیب اپوزیسیون و حتا مخالفان داخلی نخواهد شد. اپوزیسیون چشم به جنگ، تنها زمانی می‌تواند به مشروطه‌ی خود برسد، که فایده‌ی سقوط حکومت ایران برای غرب، بیش‌ از هزینه‌ی امکان وقوع و گسترش جنگ و ناامنی در لبنان، افغانستان، عراق و پی‌آمدهای اقتصادی ناخواسته‌ی آن، و تن دادن به جنگ درازمدت زمینی در سرزمین گسترده‌ی ایران باشد.

شکل دیگری از دخالت نظامی که در یوگسلاوی سابق رخ داد، حمله‌ی هوایی دراز مدت برای تخریب تاسیسات زیربنایی و به هم ریختن شیرازه‌ی امور بود تا مخالفان سازمان‌ گرفته در داخل مرزها مورد حمایت قرار گرفته و بتوانند به جنگ با نیروهای گسیخته‌ی حکومت ادامه دهند. در چنین صورتی از مداخله‌ی نظامی غرب در ایران، کدام نیروی سازمان داده شده قرار است تا با پشت‌گرمی حملات مستمر هوایی به جنگ حکومت موجود برود؟ بقایای صلح‌طلب جنبش سبز؟ یا آن‌ها که در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ جاده‌های شمال را درنوردیدند؟ یا پرچم‌کِش‌های حرفه‌ای آن‌سوی آب‌ها؟ و آیا غرب این هزینه‌ی گزاف را به‌ رایگان خرج گروه‌های مستقل داخلی، به فرض محال ایجاد تشکیلات برای جنگ مسلحانه، خواهد کرد؟

بخت بلند جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در این‌ بوده است که همواره سنت مخالفت با آن، به طبقه‌ی متوسط محدود مانده است. طبقه‌ای که اگرچه خواسته‌های فراوانی دارد، اما هزینه‌ی چندانی برای دست‌یابی به آن پرداخت نخواهد کرد. جمعیت کثیری از این طبقه اگر برای‌شان امکانی باشد، با گسترش دامنه‌ی ناملایمات، کشور را نیز ترک خواهند کرد. از سوی دیگر حکومت موجود، هنوز هم، و ای بسا تا سال‌های زیادی، قادر به کسب رضایت نسبی لایه‌های موثری از طبقات فرودست خواهد بود. شورش‌های احتمالی گروه‌های آسیب‌دیده‌ی این طبقه نیز، به دلیل ماهیت خشونت‌بار خود، و در غیاب سازمان‌های سیاسی پوشاننده، به آسانی سرکوب خواهد شد.

در چشم‌انداز موجود، به نظر می‌رسد اگر شاهد روی‌داد نامنتظری نباشیم، غرب شتاب چندانی برای تغییرات عمیق در ایران ندارد. در مورد عراق، ده سال انتظار کشید. ایران تکیده با حکومت‌گران به دریوزه افتاده، برای غرب با کم‌ترین هزینه، مفید به فایده‌ها خواهد بود. در این میان نیرویی که بتواند طبقه‌ی متوسط را به سمت خود کشیده و به کوشش مجدد وابدارد، نقش تعیین کننده‌ای در آینده‌ی سیاسی ایران خواهد داشت. این طبقه در کوران رخ‌داد‌های سه سال گذشته، خواسته‌های روشن‌تری پیدا کرده است که نخستین و مهم‌ترین آن، روی‌گردانی از حکومت دینی‌ست. نیروهایی که در میان اپوزیسیون خارج از کشور داوطلب نمایندگی این گرایشات هستند، نشان داده‌اند که قادر به نفوذ در میان بدنه‌ی اصلی طبقات میانی نیستند و تاکنون نتوانسته‌اند جزلایه‌های محدودی از اقشار مرفه را،( که به طور معمول نقش تعیین‌ کننده‌ای نیز در جریان امور ندارند)، به خود جذب کنند.

اما کوشندگان سیاسی آزموده‌ی داخل کشور، به ویژه آن‌ها که در سه سال گذشته آزمون سختی را از سر گذرانده‌ و ابایی از پرداخت هزینه نداشته و ندارند، از موقعیت برتری برای قرار گرفتن در کانون توجه طبقه‌ی سرخورده متوسط برخوردارند. این کنش‌گران معتبر و شناخته، می‌توانند با اعلام عمومی مخالفت خود با تداوم اشکال مختلف حکومت به نام دین و پای‌فشاری بر اصل سکولاریسم، هسته‌ی اصلی کوشش برای تغییرات اساسی از راه‌های مسالمت‌آمیز را سامان دهند و لایه‌های میانی طبقه‌ی متوسط را از پریشانی وانفعال ‌بیش‌تر خارج سازند. تردیدی نیست که دشواری‌های فراوانی در این‌ راه وجود دارد، اما این کانون در صورت تحقق، پایه‌گذار روند صلح‌آمیز خالی کردن ظرف جمهوری اسلامی از مظروف خود خواهد بود. تردیدی نیست هرچه دامنه‌ی این اعلام برائت گسترده‌تر باشد و شخصیت‌های سیاسی بیش‌تری را با خود هم‌راه کند، شتاب شکل‌گیری نیروی بزرگی از کوشندگان طبقه‌ی متوسط، بیش‌تر خواهد شد.

در دوران مشروطیت و پس از به توپ بستن مجلس از سوی محمدعلی‌شاه و بسته‌شدن مجلس و برچیدن بساط مشروطه‌خواهی، تلاش همه‌جانبه و گسترده‌ای از سوی مشروطه‌خواهان آغاز شد، تا دست‌آوردهای برباد رفته را بازستانند. هنگامی‌که این مبارزات به بار نشست و محمدعلی‌شاه تخت پادشاهی را رها کرد و به سفارت روس پناهنده شد؛ نخستین کاری که مشروطه‌طلبان کردند، تشکیل کمیسیونی بود در تاریخ ۲۶تیرماه ۱۲۸۸، به نام کمیسیون «اعاده‌ی مشروطیت». این کمیسیون کار مشروطه‌ی برباد‌رفته را از نقطه‌ی صفر آغاز کرد.

شاید بد نباشد که در این مقطع حساس، نهضتی عمومی برای بازگشت به نقطه‌ی صفر آغاز شود. شاید بد نباشد که شخصیت‌هایی سیاسی سال‌های گذشته نیز، ( اگر دستان‌شان به خون مردم و اموال عمومی آلوده نیست)، به این نهضت بپیوندند. و پیش از آن به این پرسش بیندیشیم که نقطه‌ی صفر ما کجاست؟ نقطه‌ی صفر ما کجا بود؟

۲۵ بهمن مبدا تاریخ جمهوری؛ و رهبران آینده‌ی جنبش

شاید پندار خامی بیش‌تر نباشد، اما من در شام‌گاه روز ۲۵ بهمن سال گذشته، برای نخستین‌بار در درازنای عمری که در جمهوری اسلامی از کف داده بودم، احساس آزادی کردم. در چهارراه مصدق، بیخ گوش تئاترشهر، و روی جان‌پناه‌های سنگی‌اش که پناه‌گاهی شده بود برای در امان ماندن از زخم و بند گزمه‌های رنگ‌پریده‌ی حکومت، آزادی در چشم‌های ناباور از سیل جمعیت نیز خودش را نشان می‌داد. هیچ‌کس باور نمی‌کرد، نه حضور دیگران را، که حضور خودش را نیز باور نداشت. هیچ‌کس حتا نمی‌دانست که چه‌گونه و با چه نیرنگی از کمند لایه‌های حفاظتی و امنیتی گریخته، و ناگاه خود را درمیان سیل خروشان چهارراه مصدق یافته‌ است.

از آخرین اعتراضات خیابانی یک‌سال گذشته بود. یک‌سال خاموشی و نومیدی. همه باور کرده بودند، و داشتند به باورمان می‌رسانند که قربانی خیانت و سازش شده‌ایم و همه چیز تمام شده‌ است. حکومتی‌ها با همه‌ی عرض و طول دست‌گاه‌های امنیتی و انتظامی چند‌گانه‌شان از یک‌سو، و حلوا‌خوران پرچم‌کِش آن‌سوی میدان از جانبی دیگر، ختم غائله را چیده و چارتکبیرش را هم خوانده بودند. آن‌ها به کنار، در این میان اصلاح‌طلبان کاسه‌لیس نیز بی‌کار نماندند. برخی‌شان به امید نواله‌ای، این «غده‌ی سبز» را روی میز گذاشته و معاینه‌اش می‌کردند و به هزار و یک درد و مرض مبتلایش می‌خواندند. سیل ملامت و تهمت و اتهام و پرده‌دری بود که مانند باران چرک‌ین تابستانی بر سر مردم معترض و بلادیده‌ای فرو می‌ریخت، که همه‌ی سختی‌های یک‌سال و نیم گذشته را بر دوش کشیده‌ بودند.

هنگامی‌که امید به اصلاح و بده‌بستان از درون، به کلی رنگ باخت، برخی از سر یأس گوشه‌ی چشمی به آن‌سوی مرزها دوختند تا شاید اسب سفیدی ناگهان از پشت درختان مه‌گرفته پیدا شود، اما پیکر خشکیده‌ و سترون اپوزیسیونی که در سی‌سال گذشته نه نشان‌ی داشت و نه تکان‌ی، همین‌که خیابان‌های تهران جارو شده دید، به کار و زندگی معمول و سالیان خود مشغول شد. حالا تنها یک راه باقی مانده بود. شکستن آخرین پوسته و حرکت به سوی حذف آخرین بت‌واره‌ی تاریخی، با نگاه به مرکز خواسته‌های ملی.عبور از جمهوری اسلامی، با عبور از مرزهای قانونی‌ش و بی‌اعتنا به ملاحظات پیشین. اما چه‌گونه، و چه کسی و با کدام مایه‌ از اعتبار و مقبولیت؟

با صدور بیانیه‌ی دعوت به راه‌پیمایی از سوی رهبران جنبش، که با ناباوری همگان هم‌راه بود، گام نخست برداشته شد. انتخاب روز اعتراض، درست سه روز بعد از ۲۲ بهمن، و متن کنایی بیانیه و قاطعیت و پافشاری رهبران بر انجام آن به‌رغم انبوه پیغام‌ها و پسغام‌ها، نشان از آن داشت که موسوی بی هیچ ملاحظه‌ای، گام آخر را برداشته است. اما مشکل اصلی هم‌چنان باقی بود. آیا بعد از یک‌سال و نیم سرکوب و خشونت‌های بی‌سابقه، در کنار نغمه‌های یأس‌آلود اقلیتی که اتحاد را موجب تکرار اشتباه انقلاب ۵۷ می‌دانست و راه تخریب در پیش گرفته بود، انتخاب مردم چه می‌توانست باشد؟ موسوی با اتکا به چه عواملی چنین بی‌محابا پس از یک سال فترت و خاموشی و سرکوب و سم‌پاشی خودش را وجنبش را در معرض آزمایش قرار داده بود؟

انتخاب مردم در آن شرایط دشوار، حضور در خیابان و رخ به رخ شدن با مهیب‌ترین آرایش سرکوب بود. این انتخاب واکنش آشکاری بود به ۱۸ ماه سرکوب و شاد‌خوانی حکومتی وقیح و بدکار، و پاسخی به اپوزیسیون ناتوان و پرهیاهوی خارج از کشور، و پوزخندی به ضعفای دریوزه‌گر اصلاحات‌‌ی، و از سوی دیگر تاییدی بود بر اقدام ساختارشکنانه‌ی رهبران جنبش. وهم‌چنین ابراز اعتماد مجددی بود به رهبرانی که تا آن‌سوی باورهای سیاسی خود نیز با مردم هم‌راه ماندند و به ادعای همیشگی‌شان که خود را نه رهبرجنبش، بلکه هم‌راه آن می‌خواندند، تحقق بخشیدند.

 ۲۵ بهمن بدون شک در تاریخ ایران روزی پای‌دار خواهد ماند. شاید حتا بتوان آن‌را مبدا تاریخ جمهوری در ایران دانست. در این پایه‌گذاری، رهبران نمادین جنبش سهم بزرگی دارند. میرحسین موسوی به عنوان نمونه‌ی برجسته‌ی یک سیاست‌مدار پاک‌دست و شریف که با تحلیل نادرست تاریخی، گرفتار یک فریب بزرگ شد،  به هوش‌مندی و شجاعت و پای‌داری، سهم خود را در جبران آن مصیبت  بزرگ تاریخی ادا کرد. شاید  دیگر او هرگز به میان مردم بازنگردد و اگر غیر از این نیز باشد، شاید توان جسمی لازم را برای هدایت و رهبری جنبش نداشته باشد. اما ادامه‌ی راهی که در ۲۵ بهمن به نام مردم ایران ثبت شد، به او ختم نمی‌شود. زنان و مردان بزرگی از دل این جنبش برخاسته‌اند، که هریک به تنهایی می‌توانند با بهره‌گیری از اعتمادی که مردم نسبت به  آن‌ها دارند، و به اتکای شناخت و تجربیات گران‌بهایی که در عرصه‌ی سیاست ایرانی دارند، و با دست‌های پاک‌شان، پرچم جنبش دموکراسی‌خواهی ایران را تا پایه‌گذاری «جمهوری ایران»، به دست بگیرند.

به فهرست زندانیان‌مان اگر نگاهی بیندازیم، می‌توان به آینده‌ی مستقل ایران امیدوار بود، از این میان: احمد زیدآبادی، نسرین ستوده، محمدعلی دادخواه، بهاره‌ هدایت و منصور اسانلو، تنها شمار اندکی از بی‌شمارانند.

از «همه با هم» آقای خمینی، تا «اتحاد» در غیاب مردم!

نخستین‌ بار که آقای خمینی عبارت «همه باهم» را به کار گرفت تا درهای بسته‌ی قلعه‌ی قدرت را به روی خود باز کند، هیچ‌کس گمان نمی‌برد که این روحانی مخالف شاه، کم‌تر از یک‌سال دیگر برتخت خلافت «ایران اسلامی» تکیه خواهد زد. از آن‌روز تا کنون (و به‌طور دقیق‌تر پس از به قدرت رسیدن آقای خمینی)، این عبارت در فرهنگ سیاسی مردم کوچه و بازار و طبقه‌ی متوسط سرکوب شده‌ی ایران، «مدخل» کنایی یکی از عبرت‌آموز‌ترین، اسف‌بارترین و خون‌بارترین بخش از تاریخ معاصر ایران قرار گرفته است. مردم از یک‌سو، روز به روز شاهد چیرگی بیش‌تر آقای خمینی و روحانیان اطراف‌ش بر منابع قدرت و ثروت بودند و از سوی دیگر، هر روزه عبارت خوش‌نقش و خوش‌آوای «همه با هم» را به خط جلی بر سینه‌ی دیوارهای کوتاه و بلند شهرها و روستاها‌ به چشم‌ می‌دیدند، به دل می‌جوشیدند و به زبان می‌خروشیدند، اما دیگر کاری از دست‌شان ساخته نبود. رسوایی این حیله‌ی سیاسی چنان بازتابی در جامعه داشت که تا سال‌های سال بسیاری از مردم، هر از گاهی با تقلید لحن و لهجه‌ی آقای خمینی و کاربرد عبارت «همه باهم»، در موقعیت‌های متناقض و معطوف به منافع شخصی و یا برای اشاره به حیله‌های دوستانه، به خوش‌زبانی و لطیفه‌سازی می‌پرداختند.

اکنون بعد از گذشت سی و چند سال از آن تجربه‌ی تلخ تاریخی، در موقعیتی نه چندان مشابه، «همه با هم» آقای خمینی به زبان و بیانی دیگر و با ادبیات ویژه‌ی مبارزات توده‌ای، در گوشه و کنار تکرار می‌شود: «اتحاد»، اتحادی برای رسیدن به «هدف مقدس»!

عقل سلیم حکم می‌کند که تا از یک سوراخ دوبار گزیده نشویم، پرونده‌ی شعار کلیدی دعوت به «اتحاد» درخواستی آقای خمینی را اندکی بکاویم تا نخست بدانیم چرا این راه‌کار عقلانی و متداول در تاریخ مبارزات سیاسی به چنان سرانجامی در روی‌داد ۵۷ و بعد از آن دچار شد، سپس به سنجش شرایط موجود و جای‌گاه نیروهای سیاسی در بستر توازن قوای موجود بپردازیم، تا از برخورد این دو دانایی بدانیم که آیا می‌توانیم برای یک‌بار هم که شده، پونه‌ی خوش عطر کنار لانه‌ی مار را طوری بچینیم، که دوباره گزیده نشویم!؟

هنگامی‌که با روی‌ کار آمدن جیمی کارتر از حزب دموکرات امریکا بحث حقوق بشر و فشار بر حکومت برای گشایش فضای سیاسی، بالا گرفت و نیروهای سیاسی و اجتماعی کوششی را برای خوشه‌چینی از  موقعیت به دست آمده آغاز کردند، آقای خمینی هم به اتکای مشاوران غیر روحانی و روحانی خود، دامنه‌ی کوشش‌هایش را گسترش داد. او نیروهای سیاسی کوشا در این فرصت تازه را خوب می‌شناخت. در سال ۴۲ که توانست نخستین قیام عمومی را بعد از ده سال که از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ می‌گذشت برپا کند، نیروهای سیاسی و احزاب نیمه علنی و علنی بر سر تدوین یک اساس‌نامه‌ی جدید برای بازسازی جبهه‌‌ی ملی دوم و شرکت در انتخاباتی که دکتر امینی وعده‌ی آزادی‌ش را داده بود، کارشان به اختلاف و انحلال کشید. او وزن هریک از این نیروهای سیاسی را خوب می‌شناخت و آگاه بود که از پشت‌وانه‌ی اجتماعی چندانی برخوردار نیستند. بنابراین و با توجه به آن‌که در میان طبقه‌ی متوسط شهری پای‌گاهی نداشت و تداوم فضای باز سیاسی می‌توانست موجب ارتباط بیش‌تر این طبقه با احزاب جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی و حتا حزب توده شود، از جانب مشاورانش در داخل و خارج، جریان گفت‌وگو برای اتحاد و توافق بر سر «خروج شاه» را با شخصیت‌های سیاسی آغاز کرد.

آقای خمینی به خوبی می‌دانست که اگر ساز دیگری، هرچند کم حجم و صدا، برخلاف خواسته‌‌هایش نواخته نشود، با تداوم و گسترش ابعاد مبارزه به شهرها و بخش‌های کوچک و حاشیه‌ی شهرهای بزرگ، ابتکار عمل مبارزه از کانون‌های روشن‌فکری و کوشندگان سیاسی طبقه‌ی متوسط گرفته شده و به دست نیروهای دست‌آموز روحانیت در هیات‌ها و محافل مذهبی خواهد افتاد. در نتیجه با گشاده‌دستی حیرت‌انگیزی ضمن اعلام عدم تمایل خود به قدرت، سر کیسه‌ی وعده‌های فریبنده و باب دندان همه‌ی گروه‌های سیاسی و اجتماعی در گیر در مبارزات را شُل کرد، و به اتکای صدور بیانیه‌های شبه مشترک شخصیت‌های سیاسی که دراتحاد و توافق کامل با او صادر می‌شد، شعار «همه با هم» خود را خطاب به «مردم»، (ونه گروه‌های سیاسی)،  تا دست‌یابی به «هدف مقدس خروج شاه از کشور»، پیوسته تکرار می‌کرد و برگزاری انتخابات آزاد و رفراندم را، مبنای تعیین‌ حکومت آینده‌ی کشور می‌خواند.

محاسبات آقای خمینی درست بود، هم‌هنگام با اوج‌گیری اعتراضات، آب به خواب‌گاه غیرسیاسی‌ترین لایه‌های مذهبی جامعه رخنه کرد و همه را به میدان آورد. شخصیت‌ها و احزاب موجود ضعیف‌تر از آن بودند که بتوانند با زیاده‌خواهی‌ها و پیمان‌شکنی‌های آیت‌اله رویارویی کنند. دست‌مایه‌ی ایدئولوژیک او به همراه قدرت مالی عظیم بازار، (که پس از اطمینان از توفیق آیت‌اله به سوی او روان شده بود)، و پیکر رنجور احزاب «هم‌پیمان»، آقای خمینی را در همان جایی قرار داد که خود پنداشته بود و به اتکای آن، بار خود را منزل به منزل تا مقصد رسانید.

آیت‌اله پس از گذرانیدن خر مراد خود از پلی که با شعار «همه با هم»‌ش ساخته بود، خودسری را در کم‌تر از دوماه و در مهم‌ترین و اساسی‌ترین مساله‌ی  بعد از پیروزی انفلاب که موضوع رفراندم باشد آغاز کرد. در این مقطع و در حالی‌که بیش‌تر اعضای شورای انقلاب (یعنی نمایندگان سازمان‌ها و گرایشات سیاسی متحد)  در مورد ماهیت حکومت و حتا شکل برگزاری رفراندم نظر دیگری داشتند، او که دیگر دلیلی نمی‌یافت تا در  برابر خواسته‌های ایشان کوتاه بیاید، پای خود را در یک کفش کرد و حکومت مورد نظر خود را به «آری» و «نه»ی مردمی واگذاشت که «نه»ی خود را در دوران انقلاب خرج سقوط حکومت پیشین کرده بودند و راهی جز تایید نظام جدید برای‌شان باقی نمانده بود. دیگر از هیچ حزب وگروه و سازمان و شخصیتی هیچ کاری بر‌نمی‌آمد. منابع قدرت به تصرف آقای خمینی درآمده بود و سر احزاب وسازمان‌ها بی کلاه ماند. کیسه‌ی «متحدین» خالی‌تر از آن بود که بتوانند به اعتبار آن، آقای خمینی را به ادای تعهد وابدارند. هنگامی که جبهه‌ی ملی از مردم خواست که برای اعتراض به تصویب قانون قصاص به خیابان بیایند، کم‌تر از دو هزار نفر به آن پاسخ مثبت دادند. سرکوب و حذف از همین‌جا و برمبنای قدرت و نفوذ اجتماعی گروه‌های سیاسی آغاز شد. جبهه‌ی ملی که رنجورترین بدنه‌ی اجتماعی را داشت، نخستین، و حزب توده و فداییان که نیرومند تر از دیگر گروه‌ها بودند، آخرین آن‌ها بود.

اکنون در سنجش با روند یاد شده در جریان انقلاب ۵۷، می‌توان چند و چون «اتحاد»ی را که این‌روزها بر سر زبان‌ها افتاده، با فرض احتمال وقوع آن، بررسی کرد. تردیدی نیست که در شرایط حاضر وضع احزاب وسازمان‌ها از سال‌های منتهی به انقلاب به مراتب بدتر است. هیچ‌کدام ازاین سازمان‌های سیاسی به جز یکی دو مورد (آن‌هم بسیار محدود)، پشتوانه‌ی قابل توجهی در داخل کشور ندارند. بنابراین باید پرسید که از اتحاد میان سازمان‌ها وشخصیت‌هایی که دارای بدنه‌ی اجتماعی موثری در داخل کشور نیستند، قرار است چه منافعی، و به سود چه کسانی حاصل شود؟ هم‌چنین می‌توان این پرسش اساسی را نیز به میان آورد که این گروه‌های کوچک سیاسی بدون پشت‌وانه اجتماعی، به اتکای کدام منبع قدرت می‌خواهند نقشی در صحنه‌ی سیاسی ایران بازی کنند؟

از میان کوشندگانی که در تلاش‌ند تا چنین اتحادی محقق شود، آقای رضاپهلوی نمونه‌ی مناسب‌تری برای این سنجش تاریخی‌ست، او که در هر صورت و به‌رغم اظهاراتی که می‌کند، به نام یک مدعی وارد میدان سیاست شده است و تمایل خود را نیز برای بازستانی موقعیت خانوادگی  پنهان نمی‌کند، (گیرم خود را مطیع رای مردم نیز بداند)، بدون آن‌که خود دارای تشکیلات سیاسی شناخته‌ شده‌ای باشد، و یا هیچ قرینه‌ای  وجود داشته باشد که نشانه‌ی توان و ظرفیت او در جذب لایه‌های موثری از نیروهای اجتماعی داخل ایران باشد، کوشش برای شکل‌گیری اتحادی دارد که در صورت تحقق، ناگزیر محدود به چند گروه و حلقه و سازمان کوچک مستقر در خارج خواهد ماند. (البته اگر احزاب سیاسی قومیت‌ها در این اتحاد حضور پیدا کنند، شاید تنها احزابی باشند که به نسبت دیگر سازمان‌ها وگروه‌ها‌ی مستقر در خارج از کشور، از بدنه‌ی اجتماعی متناسب با خواسته‌های خود برخوردار باشند.)

حال با این‌وصف و با توجه به تجربه‌ی پیشین در مورد آقای خمینی، به نظر می‌رسد منافع چنین اتحادی در وهله‌ی نخست نصیب آقای پهلوی خواهد شد. چرا که ورود فی‌البداهه‌ی او به صحنه‌ی سیاسی کشور، به طور مستقل و برپایه‌ی نسبت با خانواده‌ای که به هرحال در یک مقطع از تاریخ ایران، درست یا نادرست از سوی مردم ایران کنار زده شده‌‌اند،‌ و هم‌چنان پرسش‌های بدون پاسخ فراوانی در اطراف ایشان وجود دارد، دشوار است. بنابراین هر ائتلاف و یا اتحادی که بتواند ایشان را به طور رسمی، ولو به عنوان یک عضو ساده، وارد سپهر سیاسی ایران بکند، گام بزرگی برای او به حساب خواهد آمد. اما پرسش مهم‌تر هم‌چنان باقی‌ست: این اتحاد نحیف که چهره‌های احتمالی آن، از جمله شخص آقای رضاپهلوی فاقد ابزارهای ایدئولوژیک آقای خمینی برای بسیج مردم نیز هست، از چه راهی و چگونه می‌خواهد خود را به اهداف سیاسی‌ش نزدیک کند؟ آیا بدون پشت‌وانه‌‌ای در میان اکثریت مردم، صرف‌نظر از تعارفات سیاسی، جز با حمایت و مداخله‌ی بیگانگان، دست‌یابی به اهداف این اتحاد، ممکن و میسر خواهد بود؟ واگر نتیجه‌ی این مداخله را به حساب یکی از متحدین، که تصادفا از منابع عظیم مالی نیز برخوردار باشد واریز کنیم، آیا بختی برای نیروهای سیاسی تشکیل دهنده‌ی آن اتحاد و ائتلاف باقی خواهد ماند؟

در بخش دوم این مطلب، به نیروهای سیاسی داخلی و موانع دست‌یابی مردم ایران به اهداف جنبش دموکراسی‌خواهانه‌ی خود، از رهگذر مواضع این گروه‌ها نیز، خواهیم پرداخت.