احمدشاملو؛ جلودار مبارزه با تقدس و شکافتن مرزهای ممنوع، در تاریخ و فرهنگ و سیاست!

shamloo 1

 سخن‌رانی «جنجال‌برانگیز» شاملو را باید دوباره خواند. باید آن‌قدر خواند و سفارش به خواندن کرد و بازنشرکرد؛ تا هیچ نظر مخالف‌‌ی، ولو نادرست، «جنجال‌برانگیز» نشود. ما تا تقدس‌ستیزی را پیشه‌ نکنیم، و بدون هراس ازفروریختن باورهای نادرست‌مان، پرسش‌گران و شکاکان شجاع عرصه‌ی تاریخ و فرهنگ‌مان را مجال ندهیم، و ستایش‌گری و پرستنده‌گی را از خود دور نکنیم، هرگز در قامت یک انسان ایران‌زاد ِ معاصر جهان، که هم‌‌تراز همه‌‌ی ساکنان سیاره: از گذشته آموخته، امروز را درک کرده، و خود چگونه‌گی ِ  فردا‌ی‌ش را انتخاب می‌کند، ظاهر نخواهیم شد. چنان‌چه تا کنون نیز.

 

در این مقوله سخن‌ بسیار است. اما «گزیده‌ی سخن‌رانی شاملو»، که از میان اصل سخن‌رانی انتخاب کرده‌ایم، هنوز هم به درازاست؛ و البته خواندنی. بنابراین، از اشاره به چگونه‌گی «جنجال»‌های یادشده پیرامون این گفتار می‌گذریم؛ اما صفحات وبلاگ را دراختیار دوستان منتقد‌ی قرار می‌دهیم، که اگر مطلب‌ی به صورت مستند، در نقد نظریات شاملو داشته باشند، در وبلاگ و صفحه‌ی فیس‌بوک سه‌راه جمهوری، به اشتراک گذاشته شود:

دوستان بسیارعزیز!

حضور یافتن در جمع شما و سخن گفتن با شما و سخن شنیدن از شما،همیشه براى من فرصتى است سخت مغتنم و تجربه‌اى است بسیار کارساز. اما معمولن دور هم که جمع مى‌شویم تنها از مسائل سیاسى حرف میزنیم، یا بهتر گفته باشم مى‌کوشیم به بحث پیرامون حوادث درون‌مرزى بپردازیم و آن‌چه را که در کشورمان می‌‌‌گذرد با نقطه‌نظرهاى اساسى خود به محک بزنیم و غیره و غیره…. و این دیگر رفته‌رفته به صورت یک رسم و عادت درآمده و کم وبیش نوعى سنت شده. من امشب خیال دارم این رسم را بشکنم و صحبت را از جاهاى دیگر شروع کنم و به جاى دیگرى برسانم. می‌خواهم درباب نگرانى‌هاى خودم از آینده سخن بگویم. مى‌توانم تمام حرف‌هایم را در تنها یک سؤال کوتاه مختصرکنم، اما براى رسیدن به آن سؤال ناگزیرم ابتدا مقدماتى بچینم و زمینه‌اى آماده کنم.

براى این زمینه‌سازى فکرمی‌کنم به جاى هرکار، بهترباشد حقیقتى تاریخى را به عنوان نمونه پیش بکشم، بشکافم‌ش، ارائه‌اش بدهم، و بعد، از نتیجه‌اى که به دست خواهدآمد، استفاده کنم و به طرح سؤال مورد نظر بپردازم.

دوازده سال پیش، در جشن مهرگان، در نیویورك، دیدم که دوستان ما مناسبت این جشن را پیروزى کاوه بر ضحاك ذکر می‌کنند. البته این موضوع نه تازگى دارد؛ نه شگفتى، چون تحقیقن بسیارى از دوستان در هر جاى جهان که هستند، همین اشتباه لپى را مرتکب مى‌شوند من این موضوع را به عنوان همان نمونه تاریخى که گفتم مطرح می‌کنم و در دو بخش به تحلیل و تجزیه‌اش مى‌پردازم تا ببینیم به کجا خواهیم رسید.

اول موضوع جشن مهرگان:

مهر، درا صل،در فارسى باستان، میترا یا درست‌تر تلفظ کنم میثره بود. و مهر یا میترا یا میثره همان آفتاب است. در باب خود میثره یا مهر یا آفتاب باید عرض کنم که یکى از خدایان اساطیرى ایرانیان بوده و یکى از عمیق‌ترین مظاهر تجلى اندیشه‌ى ایرانى است که در آن اندیشه‌ى خدا و تصور خدا براى نخستین‌بار به زمین مى‌آید و درست که دقت کنید، مى‌بینید الگویى است که بعدها مسیح را از روى آن مى‌سازند. این‌جا لازم است در حاشیه‌ى مطلب نکته‌اى را متذکر بشوم که امیدوارم سرسرى گرفته نشود:

اهمیت اسطوره‌ى مسیح در این است که مسیح (به اعتقاد مسیحیان البته) پسر خدا شمرده مى‌شود. یعنی  بخشى از الوهیت. این الوهیت مى‌آید به زمین. پاره‌اى از خدا از آسمان مى‌آید به زمین،آن‌هم در هیأت یک انسان خاکى… یا انسان و به‌خاطر انسان تلاش مى کند، با انسان و به خاطر انسان درد مى‌کشد و سرانجام خودش را به خاطر نجات انسان فدا مى‌کند… ما کارى با مسیحیت مسخره‌اى که پاپ‌ها و کشیش‌ها و واتیکان سرهم بسته‌اند، نداریم اما در تحلیل فلسفى اسطوره‌ى مسیح به این استنباط بسیار بسیار زیبا مى‌رسیم که انسان و خدا به‌خاطر یکدیگر درد می‌کشند، تحمل شکنجه مى‌کنند و سرانجام براى خاطر یک‌دیگر فدا مى‌شوند. اسطوره‌اى که سخت زیبا و شکوه‌مند و پرمعنى است.

بارى،هم موضوع فرودآمدن خدا به زمین،هم تجسم پیدا کردن خدا در یک قالب دردپذیر ساخته شده از گوشت و پوست و استخوان، و هم موضوع بازگشت مجدد مسیح به آسمان،همگى از روى الگوى مهر یا میثره ساخته شده. در آیین مهر و براساس معتقدات میترایى‌ها، میثره پس از آن‌که به صورت انسانى به زمین مى‌آید و براى بارورکردن خاك و برکت دادن به زمین گاوى را قربانى مى‌کند دوباره به آسمان برمى‌گردد. این از مهر، که مهرگان منسوب به اوست.

اما مهرگان، درحقیقت و در اساس مهم‌ترین روز و مبدأ سال خریفى یعنى سال پاییزى بوده است. و این‌جا باز ناگزیر باید به حاشیه بروم و عرض کنم که نیاکان ما به جاى یک‌سال شمسى دو نیم‌سال داشته‌اند که عبارت بوده از سال خریفى یا پاییزى و سال ربیعى یا بهارى، که بحث‌ش بسیار مفصل است و از صحبت امشب ما خارج، اما مى‌توانم خیلى فشرده و کلى عرض کنم که همین نکته‌ى ظاهرن به این کوچکى در شمار اسناد معتبرى است که ثابت مى‌کند اقوام آریایى از شمالی‌ترین نقاط کره‌ى زمین به سرزمین‌هاى مختلف و از آن‌جمله ایران ‌کوچیده‌اند زیرا ابتدا سال‌شان به دو قسمت، یکى تابستانى دو ماهه و دیگر زمستانى ده ماهه، تقسیم مى‌شده که این، چنان‌که مى‌دانیم موضوعى است مربوط به نواحى نزدیک به قطب. بعدها هرچه این اقوام ازلحاظ جغرافیایى پائین‌تر آمده‌اند طول دوره‌ى تابستان‌شان بیش‌تر و طول دوره‌ى زمستان‌شا‌ن کم‌تر شده و اصلاحاتى در تقویم خود به عمل آورده‌ا‌ند که دست آخر به تقسیم سال به دوره‌ى تقریبن شش‌ماهه انجامیده که بخش بهاری‌ش با نوروز آغازمی‌شده و بخش پاییزی‌ش با مهرگان، و این هردو روز را جشن مى‌گرفته‌ا‌ند.

روز جشن مهرگان مصادف مى‌شده است با ماه بغیادیش، یعنى ماه بغ یا میثره. خود این کلمه‌ى بغ به فارسى به معنى مطلق خدایان بوده و بعدها فقط به میترا یا مهر اطلاق کرده‌ا‌ند. بخ هم که تصحیفى از بغ است در زبان روسى به معنى خداست .ضمنن براى آگاهی‌تا‌ن عرض کرده باشم که ماه بغیادیش معادل ماه بابلى شَمَش بوده که همان شمس یا آفتاب است.

درهرحال، چنان‌که مى‌بینیم، مهرگان از این‌نظ‌ر هیچ ربطى با اسطوره‌ى ضحاك و فریدون و قیام کاوه و این مسائل پیدا نمى‌کند. جشنى بوده است مربوط به نیم‌سال دوم که با همان اهمیت نوروز برپا مى‌داشته‌اند و از ١۶ ماه مهر یا مهرگان روز، تا ٢١ مهر، یا رام‌روز به مدت شش روز ادامه مى یافته. البته ممکن است سرنگون شدن ضحاك با چنین روزى تصادف کرده باشد ولى چنین تصادفى نمى‌تواند باعث شود که علت وجودى جشنى تغییر کند. مثلن اگر ناصردین‌شا‌ه را در روز جمعه‌ا‌ى کشته باشند، مدعى شویم که جمعه‌ها را بدین مناسبت تعطیل مى‌کنیم که روز کشته شدن اوست.

پیش‌تر‌ به این نکته اشاره کردم که مسیحیت تمامى آداب و آیین‌هاى مهرپرستى راعینن تقلید کرده که از آن‌جمله است آیین غسل تعمید و تقدیس نان و شراب. این راهم اضافه کنم که به اعتقاد کسانى، جشن‌ها‌ى ٢۵ دسامبر که بعدها به عنوان سال‌گرد مسیح جشن گرفته شده ریشه‌های‌ش به همین جشن مهرگان مى‌رسد. و حالا که صحبت میلاد مسیح به میان آمد، این نکته را هم به‌طور اخترگذرى بگویم که خود ایرانیان میترایى این روز مهرگان را درعین حال روز تولد مشیا و مشیانه هم مى‌دانسته‌اند که همان آدم و حواى اسطوره‌هاى سامى است، و این نکته در بندهشن (از کتب مهمى که از اعصار دور براى ما باقى مانده) آمده است. البته این‌جا مطالب بسیار دیگرى هم هست که من ناگزیرم بگذارم و بگذرم، مثلن این نکته که آیا اصولن مسیا یا مسایا (مسیح و مسیحا) همان مشیا هست یا نیست. و نکات دیگرى از این قبیل. و اما برویم بر سر موضوع دوم، یعنى قضیه‌ى‌ حضرت ضحاك:
دوستان خوب من! کشور ما به راستى کشور عجیبى است. در این کشور سرداران فکورى پدید آمده‌اند که حیرت‌انگیزترین جنبش‌هاى فکرى و اجتماعى را برانگیخته، به ثمر نشانده و گاه تا پیروزى کامل به پیش برده‌ا‌ند. روشن‌فکران انقلابى بسیارى در مقاطع عجیبى از تاریخ مملکت ما ظهورکرده‌اند که مطالعه‌ى دستاوردهاى تاریخى‌شان بس که عظیم است، باورنکردنى مى‌نماید.

البته یکى از شگردهاى مشترك همه‌ى جباران تحریف تاریخ است، و درنتیجه، متأسفانه چیزى که ما امروز به نام تاریخ دراختیار داریم، جز مشتى دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملقان دربارى دوره‌هاى مختلف به هم بسته‌اند؛ و این تحریف حقایق و سفید را سیاه و سیاه را سفید جلوه دادن، به‌حدى است که مى‌تواند با حسن‌نیت‌ترین اشخاص را هم به اشتباه اندازد.

نمونه‌ى بسیار جالبى از این تحریفات تاریخى،همین ماجراى فریدون و کاوه و ضحاك است. در تاریخ ایران باستان از مردى نام برده شده است به اسم گئومات و مشهور به غاصب. مى‌دانیم که پس از مرگ کوروش، پسرش کمبوجیه با توافق سرداران و درباریان و روحانیان و اشراف به سلطنت رسید و براى چپاول مصریان به آن‌جا لشگر کشید، چون جنگ و جهان‌گشایى که نخست با غارت اموال ملل مغلوب و پس از آن، با دریافت سالانه‌ى باج وخراج از ایشان ملازمه داشته، در آن روزگار براى سرداران سپاه که تنها از طبقه‌ى اشراف انتخاب مى‌شدند، نوعى کار تولیدى بسیار ثمربخش به‌حساب مى‌آمد، البته اگر بتوان غارت و باج‌خورى را کار تولیدى گفت!

بگذارید یک حکم کلى صادرکنم و آب پاکى را رو دست‌تان بریزم: همه‌ى خودکامه‌هاى روزگار دیوانه بوده‌اند. دانش روان‌شناسى به راحتى مى‌تواند این نکته را ثابت کند. و اگر بخواهم به حکم خود شمول بیش‌ترى بدهم باید آن را به این‌صورت اصلاح کنم که: خودکامه‌هاى تاریخ از دم یک‌یک چیزى‌شا‌ن مى‌شده: همه‌شان از دم، مشنگ بوده‌اند و در بیش‌ترشان مشنگى تا حد وصول به مقام عالى دیوانه‌ى زنجیرى پیش مى‌رفته. یعنى دوروبرى‌ها،‌ غلام‌هاى جان‌نثار و چاکران خانه‌زاد، آن‌قد‌ر دوروبرشان موس‌موس کرده‌اند و دمب‌شان را توى بشقاب گذاشته‌ا‌ند و بعضى جاهاشان را لیس کشیده‌اند و نابغه‌ى عظیم‌شأن و داهى کبیر و رهبر خردمند چپانِ‌شان کرده‌اند که یواش‌یواش امر به خود حریفان مشتبه شده و آخرسرى‌ها دیگر یک‌هو یابو ورشان داشته است؛ آن یکى ناگهان به سرش زده که من پسر آفتاب‌م، آن یکى دیگر مدعى شده که من بنده پسر شخص خداهستم،اسکندر ادعا کرد نطفه‌ى مارى است که شب‌ها به بستر مامان‌ش مى‌خزیده و نادرشاه که از همان اول بالاخانه را اجاره داده بود پدرش را از یاد برد و مدعى شد که پسر شمشیر و نوه‌ى شمشیر و نبیره‌ى ‌شمشیر و ندیده‌ى شمشیر است.

فقط میان مجانین تاریخى حساب کمبوجیه‌ى بینوا از الباقى جداست. این آقا از آن نوع ملَنگ‌هایى بود که براى گرد و خاك کردن لزومى نداشت دور و برى‌ها پارچه‌ى سرخ جلو پوزه‌اش تکان بدهند یا خار زیر دمب‌ش بگذارند. چون به قول معروف خودمان از همان اوان بلوغ ماده‌اش مستعد بود و بى‌دمبک مى‌رقصید. این مردك خل وضع (که اشراف هم تنها به همین دلیل او را به تخت نشانده بودند که افسارش تو چنگ خودشان باشد) پس از رسیدن به مصر و پیروزى بر آن و جنایات بى‌شمارى که در آن نواحى کرد، به‌کلى‌ زنجیرى شد. غش و ضعف و صرع و حالتى شبیه به هارى به‌اش دست‌داد. به روزى افتاد که مصریان قلبن معتقد شدند که این بیمارى کیفرى است که خدایان مصر به مکافات اعمال جنایت‌کارانه‌اش بر او نازل کرده‌اند.

کمبوجیه برادرى داشت به نام بردیا. بردیا طبعن از حالات جنون‌آمیز اخوى خبر داشت و مى‌دا‌نست که لابد امروز و فرداست که کار جنون حضرت‌ش به تماشا بکشد و تاج و تخت از دست‌ش برود. از طرفى هم چون افکارى در سرداشت و چند بار نهضت‌هایى به راه انداخته بود اشراف به خون‌ش تشنه بودند و مى‌دانست که به فرض کنار گذاشته شدن کمبوجیه، به هیچ بهایى نخواهند گذاشت او به جای‌ش بنشیند این بود که پیش‌دستى کرد و درغیاب کمبوجیه و ارتش به تخت نشست. وقتى خبر قیام بردیا به مصر رسید، داریوش و دیگر سران ارتش سر کمبوجیه را زیر آب کردند و به ایران تاختند تا به قوه‌ى قهریه دست بردیا را کوتاه کنند.

تاریخ قلابى و دست کارى شده‌اى که امروز دراختیار ماست ماجرا را به این‌صورت نقل مى‌کند که: «کمبوجیه پیش از عزیمت به سوى مصر، یکى از محارم‌ش راکه پِرك ساس‌پِس نام داشت، مأموریت داد که پنهانى و به طورى‌که هیچ‌کس نفهمد بردیا  را سر به‌نیست کند تا مبادا درغیاب او هواى سلطنت به سرش بزند. این مأموریت انجام گرفت اما دست بر قضا، مغى به نام گئومات که شباهت عجیبى هم به بردیاى مقتول داشت از این راز آگاه شد و چون مى‌دانست جز خود او کسى از قتل بردیا خبر ندارد، گفت من بردیا هستم و بر تخت نشست. هنگامى که در مصر خبر به گوش کمبوجیه رسید، خواه بدین‌سبب که فردى به دروغ خود را بردیا خوانده و خواه به تصور این که فریب‌ش داده‌، بردیا را نکشته‌اند سخت به خشم آمد و این‌جا دو روایت هست: یکى آن‌که از فرط خشم جنون‌آمیز دست به خودکشى زد، یکى این‌که بى‌درنگ به پشت اسب جست تا به ایران بتازد. و بر اثر این حرکت ناگهانى خنجرى که بر کمرداشت به شکم‌ش فرو رفت و از زخم آن بمرد.

در هرحال، بنا برقول تاریخ مجعول:« پرك ساس‌پس راز به قتل رسیده بودن بردیا را با سران ارتش در میان نهاد. آنان شتابان خود را به ا یران رساندند ودریافتند کسى‌که خود را بردیا نامیده مغى است به نام گئوماته که برادرش رئیس کاخ‌هاى سلطنتى است. پس با قرار قبلى در ساعت معینى به قصر حمله بردند و او را کشتند و با هم قرار گذاشتند صبح روز دیگر جایى جمع شوند و هرکه اسب‌ش زودتر از اسب دیگران شیهه کشید پادشاه شود. مهتر داریوش زرنگى کرد و شب قبل در محل موعود وسائل معارفه‌ى اسب داریوش و مادیانى را فراهم آورد، و روز بعد، اسب داریوش به مجرد رسیدن بدان محل به یاد کام‌کارى شب پیش شیهه کشید و به همت آن چارپاى حشری، سلطنت، که صد البته ودیعه‌اى الهى است به داریوش تعلق گرفت.»

خوب، تاریخ این‌جور مى‌گوید. اما این تاریخ ساخت‌گى است، فریب و دروغ شاخ‌دار است، تحریف ریش‌خندآمیز حقیقت است. پس ببینیم حقیقت واقع چه بود. نخست بگویم که:چه لازم بود که داریوش و هم دستان‌ش کمبوجیه را بکشند؟

١. جنون کمبوجیه به حدى رسیده بود که دیگر می‌بایست درباره‌اش فکرى اساسى کنند.

2.تنها با سر به نیست کردن کمبوجیه بود که مى‌توانستند قتل بردیا را به گردن او بیندازند و خود از قرارگرفتن درمعرض این اتهام بگریزند.

٣.  چنان‌که خواهیم دید با کشتن کمبوجیه قتل بردیا بى‌دردسرتر می‌شد.

دیگر بگویم که: چرا پس از کشتن بردیا پاى گئومات دروغین را به میان کشیدند؟

١.  چون پس از کمبوجیه سلطنت حقن به بردیا مى‌رسید، و آنان اولن مخالف سرسخت اعمال و اقدامات او بودند و درثانى با قتل بردیا متهم به شاه‌کشى مى‌شدند که عواقب‌ش روشن بود. این بود که بردیا را به نام گئومات کشتند.

2.  نفوذ اجتماعى بردیا بیش از آن بوده که توده‌هاى مردم قتل‌ش را برتابند .

ما براى پی‌بردن به واقعیت امر یک سند معتبر تاریخى در دست داریم. این سند عبارت است از کتیبه‌ى بیستون که بعدها به فرمان همین داریوش بر سنگ کنده شده، گیرم از آن‌جا که معمولن دروغ‌گو کم حافظه مى‌شود همان چیزهایى که براى تحریف تاریخ بر این کتیبه نقرشده است مشت این شیادى تاریخى را بازمى‌کند. من عجالتن یکى از جمله‌هاى این کتیبه را براى شما مى‌خوانم:
«من، داریو ش، مرتع‌ها و کشت‌زارها و اموال منقول و بردگان را به مردم سلحشور بازگرداندم … من در پارس و ماد و دیگر سرزمین‌ها آن‌چه را که گرفته شده بود، بازپس گرفتم.»

عجبا، آقاى داریوش،این مردم سلحشور که در کتیبه‌اى به‌شان اشاره کرده‌اى غیر از همان سران و سرداران ارتش‌ند که از طبقه‌ى اشراف انتخاب مى‌شدند؟ کسى مرتع‌ها و کشت‌زارها و اموال منقول و بردگان آن‌ها را از دست‌شان گرفته بود که تو دوباره به آن‌ها بازگرداندى؟ کلید مسأله در همین‌جا است. حقیقت این است که اصلن گئومات‌نامى در میان نبود و آن‌که به دست داریوش و هم پالکى‌های‌ش به قتل رسیده، خود بردیا بوده است. بردیا از غیبت کمبوجیه و اشراف توطئه‌چى دربارى استفاده مى‌کند و قدرت را به دست مى‌گیرد و بى‌درنگ دست به دگرگون کردن ساختار جامعه مى‌زند .دگرگونى‌هایى تا حد انقلاب. آن‌چنان‌که از نوشته‌ى هرودوت برمى‌آید، درمدت هفت تا هشت ماه سلطنت خود، کارهاى نیک فراوان انجام مى‌دهد به طورى‌که در سراسر آسیاى صغیر مرگ‌ش فاجعه‌ى ملى شمرده مى‌شود و برای‌ش عزاى عمومى اعلام مى‌کنند. هر ودوت در فهرست اقدامات او معافیت مردم از خدمت اجبارى نظامى و بخشش سه سال مالیات را نام برده است اما کتیبه‌ى بیستون که به فرمان داریوش نقر شده نشان مى‌دهد که موضوع بسیار عمیق‌تر از این حرف‌ها بوده:
سنگ نبشته‌ى بیستون از مرتع‌ها و زمین‌هاى کشاورزى و اموال منقول نام مى‌برد که داریوش آن‌ها را به اشراف و مردم سلحشور(یعنى سران ارتش) بازگرداند. معلوم مى‌شود بردیا اموال منقول و غیرمنقول خانواده‌هاى اشرافى را مصادره کرده به دهقانان و کشاورزان بخشیده بوده.
سنگ‌نبشته سخن از بردگانى به میان آورده که داریوش آن‌ها را به مردم سلحشور برگردانده. معلوم مى‌شود که بردیا برده‌دارى یا حداقل کار برده‌وار را یک‌سره ملغى کرده بوده .یک مورخ روشن‌بین در رساله‌ى خود نوشته است:« در این جریا، کار به مصادره‌ى اموا، مراتع و سوزاندن معابد و بخشودن مالیات‌ها و الغاى بیگارى کار برده‌وار کشید و همه‌ى این‌ها، دست‌کم نشانه‌ى وجود بحران در روابط اجتماعى اقتصادى جامعه‌ى هخامنشى است.»

دیاکونف نیز مى‌نویسد: «پس از پایان کار گئوماتا (و به عقیده‌ى من شخص بردیا) داریوش با قیام‌ها و مخالفت‌هاى زیادى روبه‌رو شد. هدف این قیام‌ها،احیاى نظامات زمان بردیا بود که داریوش همه را ملغى کرده بود. و دست‌کم سه تا از این قیام‌ها به‌صورت یک نهضت مردمی به تمام معنى درآمد. این سه، عبارت بودند از قیام فرادا، قیام فَرَورتیش فرائورت، و قیام وهیزداتَه‌ى پارسى. داریوش در برابر این قیام‌ها روش‌ى سخت و خونین پیش گرفت، چنان‌که در بابل مثلن به یک آن، سه هزار تن از رهبران و سرکردگان جنبش را به دار آویخت.»

ببینید خود داریوش در سنگ نبشته‌ى کذایى درباره‌ى پایان کار فرورتیش چه مى‌گوید:«او را زنجیرکرده پیش من آوردند. من به دست خویش گوش‌ها و بینى او را بریدم وچشمان‌ش را از کاسه برآوردم. او را هم‌چنان در غل و زنجیر در دربار من برپا نگه‌ داشتند و مردم سلحشور همگى او را دیدند. پس از آن فرمان دادم تا او را در اکباتانه بر نیزه نشاندند. نیز مردانى را که هواخواه او بودند در اکباتانه در درون دژ بر دار آویخت.»

اصولن خود این انتقام‌جویى دیوانه‌وار و درنده‌خویى باورنکردنى به قدر کافى لو دهنده هست. به خوبى مى‌تواند از عمق و گسترش نهضت فرورتیش خبر دهد. واژگونه نشان دادن تاریخ سابقه‌ى بسیار دارد. ماجراى انوشیروان را همه می‌دانند و مکررنمى‌کنم .این حرام‌زاده‌ى آدم‌خوار با روحانیان مواضعه کرده که اگر او را به جاى برادران‌ش به سلطنت رسانند ریشه‌ى مزدکیان را براندازد. نوشته‌اند که تنها در یک‌روز به قولى یک‌صد و سى‌هزار مزدکى را در سراسر کشور به تزویر گرفتار کردند و از سر تا کمر، واژگونه در چاله‌هاى آهک کاشتند. این عمل چنان نفرتى به وجود آورد که دستگاه تبلیغاتى رژیم براى زدودن آثار آن به کار افتاد تا با نمایشات خررنگ‌کنى از قبیل زنجیر عدل و غیره و غیره از آن دیو خون‌خوار فرشته‌اى بسازند و ساختند هم. و چنان ساختند که توانستند شاید براى همیشه تاریخ را فریب بدهند، چنان‌که امروز هم وقتى نام انوشیروان را مى‌شنویم خواه و ناخواه کلمه‌ى عادل به ذهن ما متبادر مى‌شود.

حالا ببینیم قضیه‌ى ضحاك چیست:
آقاى حصورى، یکى از دوستان من که محققى گران‌مایه است در مقاله‌اى راجع به اسطوره‌ى ضحاك مى‌نویسد:جمشید جامعه را به طبقات تقسیم کرد: طبقه‌ى روحانی، طبقه‌ى نجبا، طبقه‌ى سپاهى، طبقه‌ى پیشه‌ور و کشاورز و غیره … بعد ضحاك مى‌آید روى کار. بعد از ضحاك، فریدون که با قیام کاوه‌ى آهن‌گر به سلطنت دست پیدا مى کند، مى‌بینیم اولین کارى که انجام مى‌دهد بازگرداندن جامعه است به همان طبقات دوره‌ى جمشید. به قول فردوسى، فریدون به مجرد رسیدن به سلطنت جارچى در شهرها مى‌اندازد که:

سپاهى نباید که با پیشه‌ور                            به یک روى جویند هر دو هنر

یکى کارورز و دگر گُرزدار                          سزاوار هر دو پدید است کار

چو این کار آن جوید آن کار این                    پر آشوب گردد سراسر زمین !

این به ما نشان می‌دهد که ضحاک در دوره‌ى سلطنت خودش که درست وسط دوره‌هاى سلطنت جمشید و فریدون قرار داشته، طبقات را در جامعه به هم ریخته بوده. البته ما از تقسیم‌بندى طبقاتى جامعه در دو و سه هزار سال پیش چیزهایى مى‌دانیم .این طبقه‌بندى نه فقط از مختصات جامعه‌ى ایرانى کهن بوده، اوستاى جدید هم که متن‌ش در دست است وجود این طبقات را تأیید می‌کند. چرا باید مردم آرزو کنند فریدونى بیاید و بار دیگر آن‌ها را به اعماق براند، یا چرا باید از بازگشت نظام طبقاتى قند تو دل‌شان آب بشود؟

پس از دو حال خارج نیست: یا پردازندگان اسطوره کسانى از طبقه‌ى مرفه بوده‌اند (که این بسیار بعید به نظرمی‌رسد)، یا ضبط کننده‌ى اسطوره (خواه فردوسى، خو اه مصنف خدای‌نامک که مأخذ شاه‌نامه بوده) کلک زده اسطوره‌یى را که بازگو کننده‌ى آرزوهاى طبقات محروم بوده به صورتى‌که در شاه‌نامه می‌بینیم درآورده است.

شما اگر فقط به خواندن بخش پادشاهى ضحاك شاه‌نامه اکتفا کنید، مطلقن چیزى از اصل قضیه دستگیرتان نمى‌شود، همین‌قدر می‌بینید بابایى آمده به تخت نشسته که مارهایى روى شانه‌های‌ش است و چون ناچار است از مغز سر جوانان به آن‌ها خوراك بدهد تا راحت‌ش بگذارند مردم به ستوه می‌آیند و انقلاب می‌کنند و دمار از روزگارش برمی‌آورند و فریدون را به تخت مى‌نشانند، و قهرمان اصلى انقلاب هم آهن‌گرى است که چرم پاره‌ى آهن‌گری‌ش را توك چوب مى‌کند. البته فکر نکنید فردوسى علیه‌رحمه نمی‌دانسته براى انقلاب کردن لازم نیست حتمن یکى چیزى را توك چوب کند؛ منتها این چرم پاره را براى بعد که باید به نشانه‌ى همبستگى طبقاتى غارت‌کنندگان و غارت‌شوندگان درفش کاویانى علم بشود لازم دارد!

اما وقتى به بخش پادشاهى فریدون رسیدید، آن‌هم به شرطى که سرسرى از روى مطلب نگذرید، تازه شست‌تان خبردارمى‌شود که اول مارهاى روى شانه‌ى ضحاك بیچاره بهانه بوده و چیزى که فردوسى از شما قایم کرده و درجاى خود صدای‌ش را بالا نیاورده انقلاب طبقاتى او بوده؛ ثانین با کمال حیرت درمی‌یابید آهن‌گر قهرمان دوره‌ى ضحاك جاهلى بی‌سروپا و خائن به منافع طبقات محروم از آب درآمده! این نکته را کنارمى‌گذاریم که قیام مردم بر علیه ضحاك عملن قیام توده‌هاى آزاد شده از قید و بندهاى جامعه‌ى اشرافى است برضد منافع خویش و درحقیقت کودتایى است که اشراف خلع ید شده به راه انداخته‌اند ازطریق تحریک اجامر و اوباش برعلیه ضحاك که آن‌ها را خاکسترنشین کرده. سؤال این است که خوب، پس از پیروزى قیام، چرا سلطنت به فریدون تفویض مى‌شود؟ فقط به یک دلیل:

فریدون از خانواده‌ى سلطنتى است و به قول فردوسى فَرّ شاهنشهى دارد، یعنى خون سلطنتى (که این بنده مطلقن از فرمول شیمیایى چنین خونى اطلاع ندارد) تو رگ‌های‌ش جارى است! این به اصطلاح فرّ شاهنشهى موضوعى است که فردوسى مدام روی‌ش تکیه می‌کند. تعصب او در این عقیده که مردم عادى شایسته‌ى رسیدن به مقام رهبرى جامعه نیستند شاید از داستان انوشیروان بهتر آشکار باشد:
قباد هنگام عبور از اصفهان شبى را با دختر دهقانى به سر مى‌برد و سال‌ها بعد خبر پیدا مى‌کند که هم‌خوابه‌ى یک‌شبه‌ى شاهنشاه برای‌ش یک پسر کاکل زرى به دنیا آورده که بعدها انوشیروان نام مى‌گیرد و به سلطنت مى‌رسد .خوب، این‌که نمى‌شود. مگر ممکن است یک‌چنان پادشاه جمجاهى همین‌جورى از یک زن هشت‌من نُه‌شاهى طبقه‌ى بقال چغال به دنیا آمده باشد؟ این است که قبلن به ترتیبى نژاد دختر مورد تحقیق قرار می‌گیرد و بى‌درنگ کاشف به عمل مى‌آید که نه‌خیر، هیچ جاى نگرانى نیست، دختره از تخم و ترکه‌ى جمشید است و خون شاهان در رگ‌های‌ش جارى است!

آقاى حصورى بسیار دقیق به این نکته اشاره مى‌کند. مى‌گوید:
«از آن‌جا که این دوره به کلى از جنبه‌هاى الهى که به دوره‌هاى دیگر داده‌اند، جداست باید پذیرفت که دوره‌اى انسانى است… این ضحاك در نظر پردازنده‌ى اسطوره چنان ناپاك جلوه کرده است که دیگر به لقب ایرانى آژى‌دهاک (یا اژدها) و به اسم ایرانی‌ش بیوراَسپ توجهى نکرده او را یک‌باره غیرایرانى و به خصوص تازى خوانده و به خیال خود این ننگ را از دامن ایرانیان سترده است که خدا نخواسته یکى از آن‌ها بر علیه امر مقدسى چون نظام طبقاتى قد علم کند.»

وقتى که رد اسطوره‌ى ضحاك را توى تاریخ بگیریم به این حقیقت مى‌رسیم که ضحاك فردوسى درست همان گئومات غاصبى است که داریوش از بردیا ساخته بود. اگر شما به آن‌چه ابوریحان بیرونى درباره‌ى ضحاك نوشته نگاه کنید از شباهت مطالب او با مطالب سنگ نبشته‌ى بیستون حیرت مى‌کنید. یک نکته‌ى بسیار بسیار مهم متن ابوریحان اصطلاح «اشتراك در کدخدایى»است در دوره‌ى ضحاک، و این دقیقن همان  تهمت شرم‌آورى است که به مزدك بامدادان نیز وارد آورده‌اند. توجه کنید به نزدیک شدن معتقدات مزدکى و ضحاکى!
مزدك هرگونه مالکیت خصوصى بیش از حد نیاز را طرد و مالکیت اشتراکى را تبلیغ مى‌کرد. براى اشراف، زنان در شمار اموال خصوصى بودند نه به معنى نیمى از جامعه‌ى انسانى. این بود که درکمال حرام‌زادگى حکم مزدك را تعمیم دادند و او را متهم کردند که زنان را نیز در تعلق تمامى مردان خواسته است. آن «اشتراك در کدخدایى» که بیرونى به ضحاك نسبت داده، همان تهمت شرم‌آورى است که بعدها به آئین مزدك نیز بسته شد، زیرا کدخدایى به معنى دامادى و شوهرى است، در مقابل کدبانویی!

آخر امروز روز فرّ شاهنشهى چه صیغه‌اى است؟ و تازه به ما چه که فردوسى جز سلطنت مطلقه نمى‌توانسته نظام سیاسى دیگرى را بشناسد؟ در ایران اگر شما برمى‌داشتید کتاب یا مقاله یا رساله‌یى تألیف مى‌کردید و در آن می‌نوشتید که در شاه‌نامه فقط ضحاك است که فرّ شاهنشهى ندارد پس از توده‌ى مردم برخاسته؛ و این آدم به فلان و به همان دلیل محدودیت‌هاى اجتماعى را از میان برداشته و دست به اصلاحات عمیق اجتماعى زده، پس حکومت‌ش به خلاف نظر فردوسى حکومت انصاف و خرد بوده؛ و کاوه‌نامى بر او قیام کرده اما یکى از تخم و ترکه‌ى جمشید را به جاى او نشانده پس در واقع آن‌چه به قیام کاوه تعبیر مى‌شود، کودتایى ضدانقلابى براى بازگرداندن اوضاع به روال استثمارى گذشته بوده، اگر چوب به آستین‌تان نمى‌کردند، این‌قدر هست که دست‌کم به ماحصل تتبعات شما دراین زمینه اجازه‌ى انتشار نمی‌دادند و اگر هم به نحوى از دست‌شان در مى‌رفت، به هزار وسیله مى کوبیدندتان. چنان‌که بر سر برداشت‌هاى من از حافظ، استادان شاخ‌پشمى فرهنگ‌ستانى رژیم درکمال وقاحت؛ رأى صادر فرمودند که مرا باید به محاکمه کشید، و بعد هم که اوضاع عوض شد به کلى جلو انتشارش را گرفتند.

خوب. پس حقایق و واقعیات وجود دارند و آن‌جا هستند:
توى شاه‌نامه، توى سنگ نبشته‌ى بیستون، توى دیوان حافظ، توى کتاب‌هایى که خواندن‌شان را کفر و الحاد به قلم داده‌اند، توى فیلمى که سانسور اجازه‌ى دیدن‌ش را نمى‌دهد و توى هرچیزى که دولت‌ها و سانسورشان به نام اخلاق، به نام بدآموزى، به نام پیش‌گیرى از تخریب اندیشه و به هزار نام و هزار بهانه‌ى دیگر سعى مى‌کنند توده‌ى مردم را از مواجهه با آن مانع شوند. در هر گوشه‌ى دنیا، هر رژیم حاکمى که چیزى را ممنوع‌انتشار به قلم داد، من به خودم حق مى‌دهم که فکر کنم در کار آن رژیم کلکى هست و چیزى را مى‌خواهد از من پنهان کند.

پاره‌یى از نظام‌ها اعمال سانسور را با این عبارت توجیه مى‌کنند که:«ما نمی‌گذاریم میکرب وارد بدن‌مان شود و سلامت فکری ما و مردم را مختل کند.»

آن‌ها خودشان هم می‌دانند که مهمل مى‌گویند. سلامت فکرى جامعه فقط در برخورد با اندیشه‌ى مخالف محفوظ مى‌ماند. تو فقط هنگامى مى‌توانى بدانى درست مى‌اندیشى که من منطق‌ت را با اندیشه‌ى نادرستى تحریک کنم. من فقط هنگامى می‌توانم عقیده‌ى سخیف‌م را اصلاح کنم که تو اجازه‌ى سخن گفتن داشته باشى. حرف مزخرف خریدار ندارد، پس تو که پوزه‌بند به دهان من مى‌زنى از درستى اندیشه‌ى من، از نفوذ اندیشه‌ى من مى‌ترسى . مردم را فریب داده‌اى و نمى‌خواهى فریب‌ت آشکارشود. نگران سلامت فکرى جامعه هستید؟ پس چرا مانع اندیشه‌ى آزادش مى‌شوید؟ سلامت فکرى جامعه تنها در گرو همین واکسیناسیون بر ضد خرافات و جاهلیت است که عوارض‌ش درست با نخستین تب تعصب آشکار می‌شود.

این ماجراى ضحاك یا بردیا یک نمونه بود براى نشان دادن این اصل که حقیقت چه‌قدر آسیب‌پذیر است، و در عین‌حال، زدودن غبار فریب از رخساره‌ى حقیقت چه‌قدر مشکل است. چه‌بسا در همین تالار کسانى باشند با چنان تعصبى نسبت به فردوسى، که مایل باشند به دلیل این حرف‌ها خرخره‌ى مرا بجوند و زبان‌م را از پس گردن‌م بیرون بکشند؛ فقط به این جهت که دروغ هزارساله، امروز جزو معتقدات‌شان شده و دست کشیدن از آن براى‌شان غیرمقدور است .

Advertisements

4 پاسخ به “احمدشاملو؛ جلودار مبارزه با تقدس و شکافتن مرزهای ممنوع، در تاریخ و فرهنگ و سیاست!

  1. مح-مد 10 آوریل 2013 در 7:59 ب.ظ.

    فرق است میان بی خردی و جوزدگی و شهرتطلبی و… و تقدس زدایی. شاملو در این زمینه متخصص نبود همانطور که در مورد حافظ نبود و در مورد سیاست. اما در تمام موارد خود را صاحب نظر انگاشته بود پس در مورد حفظ نظراتی میداد که با هیچ یک از نسخ قدیمی نمی خواند(به کتاب ذهن و زبان حافظ خرمشاهی رجوع کنید)، در سیاست ایران را همرزم و همپای پیروان دیکتاتور کره شمالی می خواست(به شعر سرود بزرگ شاملو بنگرید) و در باب ضحاک چنین می گفت.
    تقدس زادیی اما امری شایسته است شکستن تقدسها به گمان من باید از ظرافتی بهره گیرد که تشنج نیافریند و آشوب برپا نکند و بهترین راه آن احتمالا نقد علمی، منسجم و منضبط ممکن می سازد که در تاریخ جدید فرهنگ ما اندک است. در مقابل اما هوچیگران بسیارند، آنان که همواره راهی برای سرکوب در کف مستبدان نهاده اند. آنها مردم را از خود می رانند احساسات آنها را جریحه دار می کنند و دام مستبدان می کشانند.

  2. bargafra 11 آوریل 2013 در 5:39 ب.ظ.

    Il est devenue une légende persane. Eternel Shamloo !

  3. Reza 3 ژوئیه 2013 در 8:32 ب.ظ.

    با تمام ارادت و علاقه ای که به شاملوی عزیز دارم، اما این مورد را قطعا و مستندا به حساب اندک موارد انگشت شمار کج سلیقگی های شاملو باید گذاشت که من آن را بیشتر ناشی از چپ زدن افراطی وی در یک دوره زمانی خاص می دانم. راستش آن چه بیشتر مرا می آزارد این است که چرا فرهیخته دانشوری چون شاملو باید چنان در دام تعصب حزبی و مسلکی بیافتد که درباره مطلبی که یا از آن درست سررشته ندارد نظر بدهد (آن هم چه نظری). دقیقا همین اشتباه را دکتر علی رضاقلی در کتاب ارزشمند (تاکید می کنم ارزشمند) جامعه شناسی خودکامگی مرتکب شده است و هر چه مطلب سنگین و تحلیل بایسته داشته است با ارجاعات بی ربط و حتی مضحک به شاهنامه (برای کسی که اسطوره شناسی بداند از مضحک هم گاه بدتر است) خراب کرده است
    پیداست که من هرچند خواهان و دوستدار شاملو باشم (که هستم) به ده ها دلیل و برهان بایسته و شایسته محکمه پسند ده ها برابر خواهان و دوستدار و دلبسته فردوسی ام، اما
    من را سر آن نیست که اگر استاد فرزانه توس هم خطایی کرده باشد چشم پوشی کنم و از وی مجسمه مقدسی بسازم. هرگز. راستی از هر چه هست و نیست ارزشمند تر است. اما درست به همین دلیل از ناراستی (حتی غیر تعمدی) آنان که باید راست تر باشند، دلگیر می شوم. اما سخن فرعی
    گو این که برای پاسخ مستند به این مختصر (که همین رویکرد، یعنی پرداختن به چند واقعه بسیار مهم و چندین مطلب مفصل در مطلبی مختصر بعد هم صدور یک نتیجه قطعی و جهانشمول، کار شعاردهندگان است و نه پژوهندگان. ضمن این که پوپر و فلسفه علم هرگونه نتیجه گیری قطعی همیشگی را رد و خلاف عقل سلیم علمی معرفی کرده اند) دستکم به دو سه جلد کتاب مایه دار فشرده نیاز دارد، اما تا حد بضاعت اندک خود و تنها و تنها به دلیل آشنایی دیرین و دیرپا با موضوعات مورد بحث استاد شاملوی نازنین اجازه می خواهم کلیات آن چند کتاب را من نیز به همین شیوه بگو و دررو (در برابر بزن و دررو) عرض کنم
    یک. تحقیق بسیار عمیق و ارزشمند یوزف ویسهوفر، ایران شناس نامدار در کتاب گئوماته که در واقع پایان نامه دکترای وی بوده است و به گمانم در سال 1978 منتشر شده است به درستی و بر اساس کتیبه ها و الواح هخامنشی نشان می دهد که نام بردیا اصولا پس از درگذشت کوروش تنها اندک زمانی ادامه می یابد و سپس محو می شود. حتی ساتراپ هایی که باید موروثا و قانونا پس از درگذشت شاه و شاه شدن کمبوجیه به بردیا تعلق می گرفت به پدر داریوش واگذار شده است (که خود نکته ای است مهم زیرا نشان می دهد که داریوش آن گونه خود مدعی بوده است عمو زاده کوروش نبوده و بیشتر از طریق پیوند خانوادگی با شاه هخامنشی، به تاج و تخت نزدیک تر شده است و البته اگر غیر از این بود دیگر آن قضیه قرعه کشی با اسب معنا نداشت و همگان بلافاصله پس از قتل گئوماته وی را به شاهی بر می داشتند). در اینجا باید با شمالو همداستان بود که در این داستان گئوماته دروغ های بسیار است، اما این که واقعیات چه بوده اند چیزی است که استاد شاملوی ارجمند بیشتر دوست داشته اند، نه چیزی که منابع تحقیقی نشان می دهند. خواندن این کتاب را که در بیشتر کتابفروشی های روبروی دانشگاه تهران موجود است واقعا به همگان توصیه می کنم چون نمونه خوبی است از یک کار کارآگاهی-تاریخی. از سویی در زمان نقد استاد شاملو، این کتاب منتشر شده بوده است و جای شگفتی است اگر استاد آن را نخوانده یا ندیده باشد
    دو. اصولا داستان کاوه همان گونه که کریستنسن و دیگران به درستی نشان داده اند از افزوده های ساسانی است و اصولا جز توجیه دو سه مطلب (فلسفه وجود درفش کاویانی، توجیه معنای فراموش شده واژه کیانی در قالب تایید شاهنشاهی ساسانی و افزودن یک کاتالیزور برای رفع برخی ابهامات ناشی از عدم درک اسطوره) کارکرد دیگری نداشته است وگرنه استاد توس که اتفاقا زبان پهلوی هم می دانسته است به درستی از فقدان حضور کاوه در اوستا و متون کهن تر پهلوی آگاه بوده است اما در طرح عظیم شاهنامه به عنوان سند هویت ملی ایرانیان، تعمدا حضور حماسی کاوه را (نه حضور اسطوره ای یا سیاسی) وارد نموده است. گو این که با داستان های رستم و پهلوانان نامی ایران نیز چنین کرده است (ارجاع می دهم به جستارهایی در تاریخ ایران از استاد زنده یاد مهرداد بهار در باب چرایی این تغییرات و ضروری بودن آن ها). اما ضحاک خود داستان جدایی است
    سه. در باب ضحاک اتفاقا گفتنی شاید از همه بیشتر باشد. این شمن کهن-فرهنگ ماقبل تاریخی ایران که بر اساس چندین پژوهش خلاقانه تنی از اسطوره شناسان ایرانی و اروپایی وجه دیگر میترا یا همان وتان (اودین) است چنان باستانی است که در طول چند هزاره دچار آن چنان تغییراتی شده است که شناخت وجوه متضاد آن جز با تحقیق گسترده و موشکافانه ممکن نیست. در این باره باید حق داد به شاملوی نازنین که از این تحقیقات که شاید در زمان ایراد سخن هنوز در بدو راه و ناشناس بوده اند خبر نداشته است، اما اکنون و در این زمانه دوباره این مباحث را بی مطالعه علم کردن مثل آن است که کسی کتاب طب پنجاه سال پیش را بردارد و بدون توجه به این همه پیشرفت علمی و متون جدید، در کتاب یا مقاله یا وبسایت خود از آن کتاب منهدم الاثر نقل قول کند
    چهار. بلای جان هر دو استدلال بر ضد کاوه و فردوسی و ضحاک و غیره آن است که وقتی کسی کارش اسطوره شناسی نباشد، هرچه ویژگی اسطوره ای است که تفاسیری مخصوص به خود دارد و تجلی برخی امیال یا کهن-ویژگی های روانی می باشد، بر می دارد و می چسباند به علم سیاست یا جامعه شناختی. منکر نباید شد که اسطوره و جامعه شناسی پیوندی ناگسسستنی دارند اما این دو یکی نیستند. اشتباه دوستان در این جاست. هر کدام معیار ها و زمان و زبان مخصوصی دارند که گاه مرتبط است و گاه یکی است و گاهی کلا متفاوت

    پنج. درباره تقویم و مهرگان سخن به درازا خواهد کشید. خلاصه کلام این که اصولا تقویم آریاییان مهاجر به سرزمین کنونی ایران ترکیبی از تقویم خورشیدی و ماهی (قمری) بوده است اما اصولا برای تعیین سال نوی کشاورزی ظاهرا از تقویم قمری استفاده می کرده اند و در نتیجه اغلب سال نو و جشن بهاره در تابستان واقع می شده است و یک جشن پاییزی هم داشته اند که در زمستان می افتاده است. تقویم های چوپانی و عشایری سده های گذشته تا حال حاضر ایران هم (مثلا در ایلام و لرستان حتی در حال حاضر) عمدتا بر همین اساس تنظیم شده است و هنوز اعمال می شود. عمدا از نام نوروز استفاده نکردم چون جشن آغاز بهار را آریاییان از بابل اقتباس کرده اند اما چنان آن را با فرهنگ و باور های آریایی و ایرانی آمیخته اند که نوروز مفهومی ایرانی یافته است و کما این که از جشن آغاز بهار بابلی (که البته آن هم چرخشی بوده است و مرتب تغییر زمان می داده است) اثری برجای نمانده است اما نوروز همچنان به حیات خویش ادامه می دهد. از طرفی جشن هایی مثل مهرگان با این تاریخ چرخنده غیر ثابت قمری در ارتباط بوده است و از طرفی به دلیل ارتباط با مفهوم خورشید و میترا تقریبا از یک محدوده زمانی ثابت برخوردار بوده است، یعنی عملا نمی گذاشتند که از حد معینی زودتر یا دیرتر برگزار شود. خوب حالا استاد شاملوی نازنین، شما که احتمالا از ارتباط ضحاک با میترا بی خبری چرا درباره تقارن مهرگان با شکست ضحاک نظر سیاسی می دهی عزیز؟
    بیش از این سخن دیگر نه در حوصله خواننده است و نه در توان گوینده. فقط و فقط می خواهم در پایان نکته ای را از خود شاملوی نازنین یادآور شوم: اگر قرار است که چیزی مقدس نباشد و بشود همه چیز را نقد کرد و با خرد قضاوتگر سنجید، خود استاد شاملو نیز نباید از این دایره بیرون باشد. بی گمان بسیار کسان که چون خود من دوستدار و علاقه مند شاملو هستند با خواندن نقدی بر متنی از شاملو خواهند شورید و برخواهند آشفت. ذکر این نکته از این روی به نظرم ضروری رسید که فردی که از خواندن نقد اثرش بر می آشوبید، خود بیش از همگان بر نقدپذیری و نقادی پای افشرد و در این راه نمادی شد درخور ستایش.
    در پایان باز یادآوری می کنم که درباره نیاز به بازنگری در رویدادهای تاریخی و کشف راست از دروغ همیشه با شاملوی عزیز هم عقیده ام. حتما فیلم مرگ یزدگرد استاد بیضایی را ببینید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: