بایگانی‌های ماهانه: مارس 2014

جیش‌العدل، بر سر سفره‌ی تاریخ تبعیض مذهبی در ایران!

3rahejomhoori16

یکم.         آن‌چه تا این‌هنگام روشن است، گروه جیش‌‌العدل اگر از شیوه‌های حکومت ایران در مدیریت اختلالات خبری استفاده نکرده باشد، یکی از گروگان‌های خودرا به دار کشیده است. جیش‌العدل چه یک گروه تروریستی بنیادگرا باشد که هست؛ چه یک تشکیلات رهایی‌بخش بومی باشد که نیست؛ از بار مسوولیت مشترک هیات دولت، به‌ویژه وزیران امورخارجه و کشور، در مرگ جمشید دانایی‌فر چیزی نخواهد کاست. با این‌حال عجب‌ی نیست که مطابق معمول، شماری از وابسته‌گان و نزدیکان به حکومت و کارگزاران رسمی وغیر رسمی دولت جدید، به غبارروبی از ساحت معبود خود پرداخته سهل است؛ تلاش کنند تا مگر با دمیدن در کوره‌ی وطن‌پرستی‌های کوچه‌بازاری، از نمد آن، کلاه‌ی برای «صفویه‌ای» ساختن موقعیت حاضر فراهم کنند.

دوم.         ترجیع‌بند دفاع این بخش از «هوا»داران دولت‌ آن‌ست که «در این مورد از دولت کاری برنمی‌آمده»، که اتفاقن اگر دست‌ی به قافیه و ردیف این ترجیع‌بند ببریم، این‌ یک‌بار را به درستی گفته‌ و فهمیده‌اند. گیرم نابه‌خود، اشاره‌ای به دورترهای دشوار پیش رو کرده‌ باشند، وگرنه رهایی این پنج‌تن از راه‌های متعارف‌‌ی که بارها از سوی همین حکومت و دیگر دولت‌های منطقه به‌کار گرفته شده، به‌آسانی میسر بود. مگر اعتبار احکام غالبن مخدوش قوه‌ی قضاییه‌ی ایران تا چه اندازه است که نتوان از اجرای تعدادی از آن‌، در معامله بر سر جان این چند سرباز روستایی بی‌نوا و بی‌خان‌ومان گذشت کرد؟! یا مگر صاحب‌نظران خبره‌ی دست‌گاه‌های امنیتی واقعیت امر را به‌گوش مجریان امور نبرده‌اند که بدانند آزادی یا اسارت چندتن‌ از اهالی این قوم و قبیله، نه به گسترش تحرکات زیرپوستی این منطقه‌ی ملتهب خواهد افزود، نه شتاب‌ی از آن خواهد گرفت؟! ازین‌ست که درحال حاضر اگر دولت بخواهد، آزادی این چند اسیر و گروگان ازاو ناساخته نیست، اما پیش‌بینی روزهایی که در برابر روی‌دادهایی ازاین‌دست، به‌کلی «کاری از دولت برنیاید»، چندان دشوار به‌نظر نمی‌آید.

سوم.        البته هنوز آثار طوفان به‌تمامی پیدا نیست، اما آن‌ها که سر در برف نداشته باشند، می‌دانند که بذرهای کِشته در سال‌های دراز گذشته، اندک‌اندک میوه‌های تلخ خودرا به بار می‌نشاند. در یک‌دوسال نخست انقلاب ۵۷، ماه‌ها پیش از آن‌که مردم بلوچستان، کردستان و بخش‌هایی از خوزستان و خراسان و گلستان و حاشیه‌ی خلیج فارس، گفت‌وگوهای موهن مجلس خبره‌گان قانون اساسی را به هنگام طرح مواد مربوط به «مذهب رسمی کشور» بشنوند و بخوانند؛ جلوداران حکومت جدید، در کسوت مقامات سیاسی‌امنیتی شهرهای سنی‌نشین، کار خودرا از پایش و پالایش نهادهای اهل سنت گرفته تا حذف شخصیت‌های موجه مذهبی و دخالت در نصب ملاهای فرومایه‌ی بی‌سواد و مزدبگیر، و از قتل و حبس و تحقیر پیش‌نمازان مساجد مناطق سنی‌نشین گرفته تا بستن درگاه بسیاری از مدارس مذهبی ایشان، آغاز  کرده و از هیچ فروگذار نکردند.

چهارم.      این اقدامات در حال‌ی صورت می‌گرفت که برای نمونه در کردستان، و در سنجش با محبوبیت اجتماعی سازمان‌های سیاسی ناسیونالیست، صاحبان مراتب مذهبی اهل سنت از نفوذ اجتماعی چندان‌ی برخوردار نبودند. نماینده‌گان سیاسی حکومت که از پای منبر مساجد روستاهای دور و حاشیه‌ی شهرهای کوچک و بزرگ، و از پای سفره‌ی روضه‌‌خوانی‌های خانه‌‌‌گی، به‌ناگاه کرسی‌‌نشین فرمان‌داری‌ها و بخش‌داری‌های شهرهای سنی‌نشین شده بودند، بی‌پروای آینده، در زیر چتر مبارزه با نیروهای چپ و ناسیونالیست منطقه، هرگز از نگاه شیعی خود به حریم مردم این مناطق، دریغ نورزیدند.

پنجم.         ظاهرن عبدل‌رحمان قاسملو در یک‌ی از ملاقات‌های خود خطاب به داریوش فروهر گفته است که «شما قدر مارا بیش‌تر بدانید، اگر ما از تاریخ کردستان خارج شویم، شما با هم‌زاد زخم‌خورده‌‌ و جریحه‌‌داری روبه‌رو خواهید بود، که از جنس خودتان بوده و به کم‌تر از امارت رضایت نخواهد داد». این‌که «ما»ی قاسملو از تاریخ کردستان حذف شده باشد یا نه، موضوع این نوشته نیست. اما ظاهرن غیاب این «ما» در جنوب شرقی ایران، این استعداد را به سیستان و بلوچستان بخشیده است، تا نخستین زادگاه  کینه‌های مذهبی در بستر فقر و محرومیت عمومی باشد. «جیشی‌ها» به هرکجا که وصل بوده و هر سودایی که به سر داشته باشند، گرداگرد این سفره‌ نشسته‌ و از برکت سفره‌ای بالیده‌اند، که به دست نظام موجود پهن شده است. جیش‌العدل برای مردم این  منطقه، آن گروه تروریستی و بنیادگرای خون‌ریز و بدوی که ما می‌شناسیم نیست؛ برای کسان‌ی که همین امروز نیز در معرض تبعیضات شداد و تحقیر‌کننده‌ی مذهبی قرار دارند، جیش‌العدل نیرویی‌ست که نوید قدرت می‌دهد، (و متاسفانه) آزادی. انتظار بی‌هوده‌ای‌ست اگر گمان بریم که مردم سیستان و یا سایر مناطق سنی‌نشین ایران، به اعتبار ماهیت قرون‌وسطایی گروه‌های بنیادگرای سلفی، از رویای دیرین خود به‌هنگام فرصت‌های پیش‌آمده چشم بپوشند. در حافظه‌ی جمعی این مردم، رفتار سالیان گذشته‌ی عاملان حکومت موجود در زندان‌های شیراز و اهواز و مهاباد و مشهد و کرمانشاه و زاهدان و گرگان، چیزی کم یا زیاد از آن‌چه امروز در کارنامه‌ی سلفی‌ها ثبت است، ندارد.

ششم.          می‌توان بر طبل تعصبات میهنی کوبید و در سوگ «سرباز وطن»‌ی که در پاس‌داری از مرزهای میهن، جان خود مظلومانه باخته است، چکامه‌ها سرود و واژه‌ها خرید و سرها به دیوار کوفت. می‌توان داستان‌ها پرداخت از وطن‌خواهی «گروهبان یکم جمشید دانایی‌فر»، مرزبان زابلستانی، و از تصور رنج و رنجش بزرگ او در آخرین دقایق زندگی، بارها بر خود لرزید. حتا می‌توان امیدوار بود که در چنین فضایی، دولت به جبران کوتاهی خود در مرگ او، پایی به نجات چهار  گروگان دیگر بردارد. اما نمی‌توان چشم بر واقعیت جاری در ضمیر کوچه‌‌پس‌کوچه‌های زابل و زاهدان و خاش و سراوان بست. به‌تر آن‌ست باور کنیم که دیری‌ست وطن، مفهوم مشترک‌ی میان ما و گروهبان یکم جمشید دانایی‌فر، و بسیاری دیگر از ساکنان این سرزمین نیست. به‌تر است وقوع طوفان را دریابیم و باور کنیم که برای حفظ امنیت پای‌دار این سرزمین در شرایط دشوار کنونی، چاره‌ا‌ی نیست مگر، موانع این فهم مشترک را از میان برداریم.

Advertisements

با میرحسین موسوی در مسلخ تکنیسین‌های سرکوب نرم!

3rahejomhoori 15

درآمد؛        آخرین اخطار دبیرکل سازمان ملل در مورد آزادی رهبران جنبش سبز، صحنه‌گردانی حکومت پیرامون ملاقات خانواده‌گی زهرا رهنورد و میرحسین موسوی، و «آرزومندی» دبیر «ستاد حقوق بشر اسلامی» به رفع حصر از موسوی و کروبی و  بیان آن در لفاف خبر آزادی سکینه‌ی محمدی، در عین احتمال ِ درز خصوصی برخی اخبار جهت «آماده‌باش» شبکه‌ی گسترده‌ی ارتباطات و رسانه‌های وابسته به دو سوی قدرت جهت «هم‌کاری‌های لازم» در صورت نیاز، بحث رفع حصر نمایشی و پایش‌مند رهبران جنبش سبز را در آستانه‌ی تعطیلات رسانه‌ای سال نو و در بستر سرهای گرم مردم، به میان آورده است.

یکم؛          عیسی سحرخیز پیرامون موضوع رفع حصر مطلب‌ی انتشار داده است با عنوان: «گام اول یا آخر». او با اشاره به «نقطه‌ی قوت شخص روحانی و تعدادی از اعضای دولت تدبیر و امید»، به تایید روش ایشان در «استفاده از راه‌های پیچیده و حرکت‌های رو به جلوی طراحی شده اما بر مبنای توافق‌های پشت پرده و مذاکرات پنهان» پرداخته و در تضمین مطلب، سابقه‌ی رفع حصر گام‌به‌گام و قرین به‌توفیق آیت‌اله منتظری را به‌میان کشیده است، که حسن روحانی با استناد به آن در «مذاکرات پنهانی» به مقام مافوق اطمینان می‌دهد: «همان‌گونه که در جریان رفع حصر آیت‌اله منتظری به‌صورت مرحله‌ای اقدام شد و مشکل‌ی پیش نیامد، اطمینان داشته باشید که در این ماجرا نیز به گونه‌ای عمل خواهد شد که مشکل امنیتی بروز نکند.»

دوم؛          روحانی که روحانی است. او پیش ازاین نیز شیوه‌ی عمل خود در ماجرای رفع حصر منتظری را از افتخارات امنیتی خود دانسته و «ختم غائله‌ی ۱۸ تیر» را هم به درایت خود منسوب کرده است. اما ابراز امیدواری عیسی سحرخیز به آن‌‌که حواشی ملاقات بانوی سال‌خورده با رهنورد و موسوی، «گام اول» از تمهیدات مسبوق‌به‌سابقه‌ی امنیتی در نظام باشد، و بخواهد که «مبنای عمل هم، به‌کارگیری سیاست آزمون و خطا باشد»، و انتظارداشته باشد تا براین منوال، «درایام عید به‌صورت دیگر و با اشخاص‌ی متفاوت تکرار شود»؛ قابل درک نیست.

سوم؛         عیسی سحرخیز یک‌ی از شریف‌ترین و استوارترین چهره‌های منسوب به جریان اصلاحات است. او برخلاف بسیاری از کوشنده‌گان هم‌پای خود در سال‌های گذشته، آشکارا انگشت اشاره‌ی خودرا متوجه به مصداق حقیقی کانون قدرت کرد، و حتا اگر تضادی با چهارچوب حقوقی کانون قدرت نداشته باشد، همواره یک سروگردن از اصلاح‌طلبان سردرگُم به کوچه‌های تاریک تاریخ، بالاتر ایستاده است. چنان‌که دانید، او بر نظریات‌‌ و نوشته‌های خود ایستاده‌گی‌ها کرده و چوب آن‌ نیز به تلخی خورده است؛ و بنابراین‌ها ‌که گفته شد، آن‌گاه که شخصیت‌ی چون او نیز، دل‌ناگران بیرون کشیدن چاشنی انفجار از موجودیت میرحسین موسوی و خنثانمایی قدرت‌ و سرمایه‌ی اجتماعی او، که به هزینه‌ی بسیار در ایستاده‌گی وی متراکم شده، نباشد؛ باید گفت که ادامه‌ی کار موسوی بسی دشوارتر از آن‌ست که می‌نمود.

چهارم؛       مطلب از این‌قرار است: نباید اجازه داد که موسوی هزینه‌ی دیگری بر گرده‌ی نظام بار کند. نه با ادامه‌ی بازدداشت و احتمال مرگ ناگهانی درحصر، و نه با آزادی بدون قید و شرط  و بهره‌مندانه از حقوق نخستین شهروندی. پایش  نامحسوس موسوی و ملاقات‌های برنامه‌ریزی شده با مرد هفتادساله‌ی بیماری که آفتاب لب بام‌ش به زردی گراییده، تا مشایعت احتمالی او به‌سوی آرام‌گاه ابدی، توام با احترامات فائقه و صدور پیام‌های بزرگ‌وارانه‌ی رسمی، همان آش‌ی است که در پستوی «دیپلماسی پنهان داخلی»، برای  منتظری نیز پخته شد.

پنجم؛        دشوار کار موسوی آن‌ست‌ که فرصت نیافت تا فاصله‌ی پرناشدنی خود با اصلاح‌طلبان کوشنده در سپهرسیاسی ایران را، در نزدیکی با نیروهای سیاسی و اجتماعی ناوابسته به منافع مشترک با ساختار قدرت، جبران کند. این فاصله اگرچه به چشم کسان‌ی که با او حشر ونشری داشته‌اند پنهان نبوده است، اما بدون تردید از روز ششم دی‌ماه  ۸۸ تا ۲۵ بهمن ۸۹، و از آن‌روز تا کنون، هرچه بیش‌تر، آن‌را در نظر گروه‌های بی‌شماری از کوشنده‌گانن مستقل و ناظران بی‌طرف نمایان‌ ساخت. اما نه «موسوی»، (که فرصت چندان‌ی نیافت)، و نه «دیگران»ی که سیر حرکت او را از ثبت نام در انتخابات تا ۲۵ بهمن ۸۹ دنبال کرده‌اند، و نتایج گران‌سنگ رفتار سیاسی اخیر اورا در بسترسازی یک جنبش اجتماعی به‌چشم دیده‌اند، تلاش چندان‌ی در جهت کاهش این فاصله‌ به خرج نداده‌اند.

ششم؛       با این‌حال، نه موسوی شباهت‌ی به منتظری دارد، نه ایران بعداز ۸۸، به روزگار پیشین شباهت می‌برد؛ و نه نسبت‌‌ها و مناسبات عهد جدید را می‌توان نادیده گرفت. اگر برای موسوی جان‌ی مانده باشد تا از مکر تکنیسین‌های سرکوب نرم نیز خودرا در امان بدارد، و اگرهم‌چون شام‌گاه ۲۲ خرداد ۸۸، دست به یک انتخاب سرنوشت‌ساز دیگر بزند؛ می‌تواند با بهره‌گیری از شرایط موجود، بنیاد یک نیروی سیاسی مستقل را برقرار کند، و با واسطه، موجب شکست بن‌بست سیاسی و چرخه‌ی گریبان‌گیر موجود شود. اما اگر او در کمند دیپلماسی «زوال تدریجی اعتبار» گرفتار آید؛ چیزی نمی‌ماند، مگر آن‌که نقش برجسته‌اش را در دگرگونی‌های سرنوشت‌ساز هشتادوهشت، هرگز فراموش نخواهیم کرد!

………………………………………………………………

مطلب عیسی سحرخیز: http://www.rahesabz.net/story/81234/

«جیمی کارتر»ی شدن اوضاع، و موانع «اصلاحاتی» روزگار ما

karteane

به نظر می‌رسد که بوی آشنای سال ۱۳۵۶، از درز و دروز موقعیت خطیر کنونی به هوا خاسته است: ملاقات کاترین اشتون با معترضان و منتقدان داخلی حکومت موجود در ام‌القرای شیعه و سرکوب و نفت، بازنمای روی‌دادی در تاریخ معاصر ایران‌ست که اگر اصلاح‌طلبان حکومتی را از آن قلم بگیریم؛ می‌توان گفت که فرصت گران‌‌ی برای آغاز بازی بزرگ مهیا شده است.

در سال ۵۶ هنگام‌ی که ‌به‌ناگاه رفتار دکتربازجوهای کمیته‌ی مشترک و زندان اوین به‌ملایمت گرایید و در و دیوار بندها و سلول‌ها نونوار شد و کیفیت شام و نهار روبه به‌بود گذاشت و بازجویی‌های شبانه جای خودرا به توزیع سرانه‌ی پرتقال و کلوچه داد، تا در گرم و نرم پتوهای اضافه‌ی اهدایی، «خراب‌کاران» محترم به شب‌چرانی‌های چندنفره بپرازند؛ در تصور هیچ‌یک از زندانیان سیاسی نمی‌گنجید که شاه، به بازدید حقوق بشری‌های آن‌سوی دنیا گردن نهاده و دریچه‌ای به روی آن‌ها گشوده است.

اما این اتفاق افتاد. با این‌حال، نه آن چند تن زندانی سیاسی منتخب برای گفت‌وگو با کمیسرهای حقوق بشر، نه دیگر زندانیان‌ی که این خبر را شنیده بودند، و نه حتا جیمی کارتر ِ رییس جمهور که گشایش فضای سیاسی در ایران به اراده‌ی او صورت می‌گرفت؛ هیچ‌یک باور نداشتند که ‌سال‌واندی پس‌از آن اتفاق کوچک، هیچ دری به دیوار هیچ زندان‌ی استوار نخواهد ماند.

از زاویه‌ی این نگاه، به آن‌چه حکومت شاه را به تسلیم در برابر خواست دموکرات‌های امریکا واداشت، و یا به حساب‌وکتاب‌ی که امریکایی‌هارا به اتخاذ این سیاست کشاند، کاری نیست؛ چنان‌که در موقعیت حاضر نیز، دانایی نسبت به اندازه‌ی بهره‌مندی از تن سپاری حاکمان امروز ایران به خواسته‌ی کاترین اشتون، و این‌که سهم کارگردانان و بازی‌گران و پرده‌نویسان این صحنه از منافع داشته یا نداشته‌ی آن چه اندازه بوده است، در نظر نیست. آن‌چه در سال ۵۶ مهم بوده و در سال ۹۲ قابلیت توجه دارد، «عقب‌نشینی و تسلیم ِ خارج از اختیار و اراده»ی حکومت‌‌های تمامیت‌خواه است، که از نقطه‌ی ذوب آن آغاز شده، و باید که بی‌رحمانه مورد سوءاستفاده‌ی جامعه‌ی مدنی قرار بگیرد.

از این جهت، کارنامه‌ی کوشنده‌گان سیاسی و جامعه‌ی مدنی ایران در سال ۵۶، بسی درخشان است. آن‌ها نشانه‌ها را به درستی دریافتند. شاه نخست تلاش بسیار داشت که این عقب‌نشینی‌های تحمیلی و ناگزیر را در شمار عطایای خود آورده و به حساب بستان‌کارش منظور کند، تا در نتیجه‌ی آن، انتظار فرمان‌بری و صبر بیش‌تری از ملت بدهکار داشته باشد، و به این اعتبار، فرصت‌ی یافته و آب رفته را به جوی بازگرداند. او پیش ازاین در دوران علی امینی از عهده‌ی این‌کار به‌خوبی برآمده بود؛ اما این‌بار به موازات فرسوده‌گی اساس قدرت، جامعه‌ی مدنی نیز سرپنجه و قبراق، چشم به نشانه‌های احتضار دوخته بود.

البته که فشارهای کارتر به قطع کامل تعقیب و بازداشت و شکنجه‌ی مخالفان منجر نشد، و نظام تک‌حزبی نیز هم‌چنان برجای خود قرار داشت. دستورنامه‌ی انحلال هیچ حزب و گروه‌ی م باطل نشد، و درهای بسته‌ی نهادهای مدنی و سندیکاها نیز، هم‌چنان بسته می‌نمود؛ اما کوشنده‌گان سیاسی و مدنی و شخصیت‌های اجتماعی و فرهنگی، فرصت‌‌طلبانه پاشنه‌های خوابیده‌ی خودرا بالا کشیدند، و مهلت به‌بود به جراحت حکومت ندادند، تا هم‌چون سال ۴۱، قافیه را ببازند.

بنابراین پیش از آن‌که شاه به برگزاری مجالس شکرگزاری از باب گشایش فضای باز سیاسی و «تحولات»ی مانند تشکیل «دوجناح مخالف در حزب واحد رستاخیز» بپردازد، هجوم خواسته‌های بی‌‌پرده و اعتراضات بی‌ملاحظه‌ی تل‌انبار، در قالب نامه‌های علنی و بیانیه‌های سیاسی و اعلامیه‌های صنفی از سوی «احزاب منحله» و «کانون‌های لاک‌ومهر شده» و چهره‌ها و نام‌ها و حتا مضامین و خاطرات «ممنوعه»، سلطه‌ی سنگین حکومت را شکانید. در یک کلام، عبور از مرز‌های «ممنوعه» چنان همه‌گیر و همه‌جانبه شد، که دست‌گاه حکومت را در تلاش برای تداوم سلطه‌ی خود، دچار سلسله‌ی بی‌پایان‌ی از عقب‌نشینی‌های «پیش‌بینی ناشده» کرد. فرصت‌شناسی نیروهای اجتماعی سال ۵۶، ابتکار عمل را تا جایی از شاه گرفت، که او در پایش و تحدید «فضای باز سیاسی» به دایره‌ی تنگ «اهلی»‌ها نیز، درماند.

در واقع از بخت‌یاری کوشنده‌گان سال ۵۶ بود، که شاه ظرفیت و مجال «بدل‌سازی» را نداشت و نیافت. شاه حتا پیش از دوران‌ی که به سیاست تک‌حزبی روی بیاورد، (آن‌جا که دو حزب دست‌آموز اکثریت (ایران نوین) و اقلیت (مردم)، بازی‌گران نمایش دموکراسی بودند)، هرگز حاضر نشد که حزب اقلیت موسوم به «مردم» به رهبری اسداله علم، اندک‌ی از موضع چاکری و جان‌نثاری و به‌به‌ و چه‌چه‌خوانی رو بگرداند، تا دست کم بتواند چند کارمند دون‌پایه‌ی درمانده را به امید عافیت‌ی به خود امیدوار کند. اگر شاه پیش از آن‌که رشته‌ی کار را از دست بدهد، از میان بریده‌گان جریان‌های سیاسی ممنوع و یا کسان‌ی که در پس پرده با او و خانواده‌اش منافع مشترک اقتصادی داشتند، گروه‌ی را در نقش منتقدان محذوف و بی‌طرف، مجال می‌داد که در دامنه‌ی معین‌ و پاییده‌ای، (تا مخالفت تلویحی با اساس سلطنت نیز)، بازی‌گران ذخیره‌ی روزگار «کارتر»ی باشند؛ و پیش از آن‌که «خبر» واقعه «دیگران» را بیدار و دست‌به‌کار کند، میدان را به‌دست بگیرند؛ شاید تا دیری دیگر از «نحوست کارتر»ی در امان می‌ماند.

 اتفاقن در دست‌گاه شاه از این دست چهره‌ها کم نبودند. او حتا چهره‌های آموخته و آب‌دیده‌ و روزآمدی چون پرویز نیک‌خواه و محمود جعفریان را که برخاسته از کانون‌های موثر در مخالفت با حکومت بوده و خودرا تسلیم، و به خدمت دست‌گاه امنیتی‌تبلیغاتی شاه درآمده بودند؛ تا حد مدیحه‌‌نویسی‌های تبلیغاتی در تلویزیون و خبرگزاری دولتی پایین کشید و مضمحل کرد.

اگر یک «دختر ِ شاه» ِ معترض و آزادی‌خواه در مثل، از شه‌ناز پهلوی تراشیده می‌شد و خبر دیدار پنهانی او با یک‌ی از مخالفان حکومت برای تاسیس کمیته‌ی ایرانی حمایت از خانواده‌های زندانیان سیاسی از رادیو بی‌بی‌سی درز می‌کرد، و به دنبال آن چهره‌ای مانند محمود جعفریان (یا حتا رضا قطبی پسرخاله‌ی فرح دیبا)، با استعفا از سمت‌‌های خود در دست‌گاه تبلیغاتی حکومت در رکاب خواسته‌های اصلاحی شاه‌زاده خانم قرار می‌گرفت و در ادامه، درخواست آزادی یک‌ی از هنرمندان زندانی، (مثلن علامه‌زاده) از سوی دانش‌جویان مدرسه‌ی عالی سینما و تلویزیون، ( از حوزهای نفوذ جعفریان و نیک‌خواه)، مورد حمایت قرار می‌گرفت؛ این احتمال وجود داشت که حکومت بتواند با عقب‌نشینی‌های «پیش‌بینی شده» و سنجیده، زهرِعقب‌نشینی‌های  اجباری را گرفته، و دامنه‌‌ی حرکت مخالفان مدنی را، تا ترمیم آسیب‌دیده‌گی پیکر اقتدار خود، محدود و مخدوش کند.

برخلاف شاه، حکومت روحانیان نه تنها بهره‌ی تام ازاین ظرفیت دارد، بل‌که در درازنای سال‌ها سرکوب مستقیم، توانایی تحسین‌برانگیزی در مدیریت بقای خود پیدا کرده است. ازاین گذشته، بسیاری از شخصیت‌های حاضر در ساختار قدرت مستقر، در شمار کسان‌ی قرار می‌گیرند که روزگار «کارتر»ی ۵۶ را به‌خوبی در خاطر دارند. بنابراین، دور نیست که درعین وقوع واقعه‌ی خفیه‌ی «مذاکرات عمان» در سال‌وماه گذشته، و پیش از آن‌که پرده از اصل ماجرا گرفته شود، «خانواده‌ی بزرگ نظام»، دست به‌کار طرح‌های تفصیلی و پیچیده برای عبور از «نحوست کارتری» شده باشند.

در برابر، جامعه‌ی مدنی موجود و کوشنده‌گان نامنسجم آن، فاقد تجربه‌ای هم‌سنگ و امکانات‌ی هم‌تراز با طرف مقابل خود هستند. با این حساب، اگر صراحت و بی‌باکی چهره‌های موجه و مستقل، در عبور از مرزهای ممنوعه در میان نباشد، و اگر خواسته‌های دیر و دور سیاسی و اجتماعی، محدود به تمایلات و منافع کسان‌ی قرار بگیرد که بقای خودرا جز در تداوم چهارچوب حقوقی موجود نمی‌بینند؛ این فرصت یگانه برای عقب‌رانی حاکمیت تا مرز پذیرش قواعد آزادی‌های اساسی، مخدوش شده، و انرژی آماده‌ی رهایش چنین موقعیت‌ی، اگر از کمند ترکیب امنیتی دولت جدید نیز بگذرد، در دام بدل‌کاران آزموده‌ای گرفتار خواهد شد، که اگرچه نقش نخست را در حذف و سرکوب کامل نیروهای سیاسی و اجتماعی بعداز انقلاب داشته؛ امروز به‌نماینده‌گی از سوی ژان‌‌ژاک روسو، دست اصحاب دایرت‌‌المعارف را از پشت بسته و گاندی‌وار از سکوی عالی‌ترین مناصب نظام، نسل‌های بی‌خبر از گذشته را، دانه می‌پاشند!

دشواری کار جز این نیست که موانع ساختاری و نمادین آزادی را در مسیر خود نادیده بگیریم، و عبور از مرزهای ممنوع را به عادت‌ی اجتماعی بدل کنیم. در حالی‌که اگر درست و دقیق به پیرامون خود بنگریم، خواهیم دید که «فرصت‌طلبی»‌های مدنی آغاز شده و دامنه‌ی آن روبه گسترش است.  در این میان، برآشفته‌گی پیش‌پرده‌بازان حکومت از واقعه‌‌ی ملاقات؛ لابد با خنده‌های جذاب کاترین اشتون نیست، که  قهقهه‌های جیمی کارتر را در میهمانی باشکوه محمدرضاشاه، در تهران ۵۶ به یاد می‌آورد؛ جوشش این دسته از اهالی خانواده‌ی بزرگ نظام در پوشانش داغ این عقب‌نشینی، تنها متوجه به جامعه‌ی مدنی‌ست تا بگویند که: مبادا گمان‌ی ببرید، هیچ خبری نیست، شهر در امن و امان است!  وگرنه از چندوچون و چرایی وقوع این ملاقات، و حتا از نقش پیش‌گیرانه‌ی دولت جدید در مهار کارتری شدن اوضاع، نه تنها بی‌خبر نیستند، که دل‌ناگران  سرانجام کار، به تماشا نشسته‌اند.