بایگانی‌های ماهانه: نوامبر 2011

آقای دکتر ملکی سلام؛ اما باز هم اشتباه می‌کنید!

نامه‌ی اخیر دکتر محمد ملکی اگرچه در برخورد نخست می‌تواند همه‌ی مخالفان نظام ولایی را خوش‌حال کند و گروهی را نیز در این احساس شریک کند که هان! پس کلاه را آن‌جا به سرمان گذاشتند؛ در همان رفراندم کذایی! و برخی را نیز تا آن‌جا بکشاند که حرکت مردم را در مخالفت با نظام پادشاهی منکر شوند و از جمله بگویند که مردم بازگشت شاه را با خون خود مطالبه می‌کردند و این قدرت‌های بزرگ بودند که خمینی را به جای او برتخت نشاندند! راست این‌ست که آن رای‌گیری که بدون چون و چرا تقلب‌های گسترده و سازمان‌یافته و ناسازمان‌یافته‌‌ای را به‌هم‌راه داشته است، هیچ نقشی در صحنه‌ی سیاسی آن‌روز ایران بازی نمی‌کرد. حکومتی که آن‌روز با نام جمهوری اسلامی به عنوان عضوی از جامعه‌ی بین ملل پذیرفته شد، از صندوق‌های رای‌گیری بیرون نیامد که اگر تقلبی (هرچند گسترده) صورت می‌گرفت و یا نمی‌گرفت، دخالتی در بالاکشیدن آن می‌داشت. این حکومت و سیاهی لشگر حامی آن، پشت دروازه‌ای ایستاده بودند، که کلیدش به دست همه‌ی نیروها وشخصیت‌های سیاسی، از جمله دکتر محمد ملکی بود. و ایشان نه در روزهای همه‌پرسی و بعد از آن، بلکه خیلی پیش‌تر از آن قفل دروازه را گشوده و کلید آن‌را نیز تقدیم کرده بودند. اگر به جای دکترملکی خود بازرگان هم آن روزها به صدا درمی‌آمد و به نتایج همه‌پرسی اعتراض می‌کرد و خدشه‌ای بر آن وارد می‌ساخت، نه تنها هیچ تاثیری نداشت، بلکه موجب آن می‌شد که حرکت به سمت تصاحب کامل قدرت، شتاب بیش‌تری به خود بگیرد. بنابراین اشتباه دکتر ملکی و یاران‌ش این نبود که چرا به آن روال و آن نتایج مخدوش اعتراض نکردند؛ خطای بزرگ‌تر را در جای دیگری مرتکب شده بودند.

آن نیرویی که در غیاب تشکل‌های سیاسی مدرن و متکی به بدنه‌ی اجتماعی موثر، ناگاه به هواداری از روحانیان به قدرت رسیده از حاشیه‌ی شهرها و روستاها آزاد شد، بند ناف‌ش به نتیجه‌ی هیچ انتخاباتی بسته نبود. بدون تردید اگر پروای به رسمیت‌شناختن بین‌‌المللی حکومت جدید در میان نبود، و آقای خمینی اراده می‌کرد که پشتیبانی مردم از خود را مبنای اعلام رسمی حکومت دل‌خواه‌ش قرار دهد، نه تنها به هدف خود می‌رسید، و نه تنها اقبال عمومی هم می یافت، بلکه آقای بازرگان نیز در مقام نخست‌وزیر نمی‌توانست مخالفتی از خود نشان دهد؛ چرا که این صحنه مدت‌ها پیش از این واگذار شده و از دست رفته بود؛ هنگامی‌که نیروهای سیاسی آگاه و قادر به ایجاد تشکیلات سیاسی از جامعه و تحولات‌ش عقب مانده بودند، و طبقه‌ی متوسط شهری و حاشیه‌نشینان مهاجرشهرها، دربرابر هجوم بی‌امان روستاییان متصل به شبکه‌ی نامریی روحانیت به حال خود رها ماندند.

ممکن است در پاسخ گفته شود که دستگاه سرکوب و سانسور و نظام تک‌حزبی در حکومت گذشته امکان هرگونه فعالیت تشکیلاتی را از میان برده بود؛ این درست است اما کوتاهی مورد اشاره از سال‌های پیش‌تر نیز، که امکان محدودی برای فعالیت سیاسی و تشکیلاتی وجود داشت، خود را نشان داده بود. گذشته از این در یکی دوسال پایانی حکومت شاه و در «فضای بازسیاسی» ناگزیر، که بعد از انتخاب کارتر به ریاست جمهوری امریکا ایجاد شده بود، اگر جسارت اعلان عمومی خواسته‌های مدرن در برابر لایه‌های سنتی جامعه و نمایندگان‌ سنتی‌شان وجود داشت، ای بسا طیف سیاسی گسترده و متشکلی ایجاد می‌شد که پشت‌وانه‌ی اقدامات سیاسی موثری قرار می‌گرفت. دکتر ملکی که خود عمری را در مبارزه گذرانده و هم‌اکنون نیز در کهن‌سالی هم چنان استوار ایستاده، هزینه می‌دهد و به نقد گذشته‌ی خود و هم‌راهان‌ش نشسته است، به خوبی می‌داند که جمعیت هواداران و اعضای سازمان‌هایی هم‌چون نهضت آزادی، به دلیل همان خصلت‌های محافظه‌کارانه و متعصبانه و صافی‌های سخت و غیرمنعطف، رقم قابل توجهی را نشان نمی‌داد. سازمانی  سرگردان میان ائمه‌ی جماعات مسجد‌های مناطق مرفه سنتی‌نشین، و ته‌ریش‌دارهای اروپارفته‌ی شاغل در دانش‌گاه‌ها. بازرگان به نام دبیرکل یک حزب با سابقه و شناخته‌ شده ممکن بود ساعت‌ها پس از نماز مغرب  کنار محراب مسجد به گفت وگو با پیش‌نماز روحانی‌ش بنشیند، اما لحظه‌ای تحمل گفت و گو با نویسنده‌ یا روز‌نامه‌نگاری را که دهان‌ش بوی عرق می‌دهد نداشت. باید پرسید که یک قلعه‌ی سنگی به نام حزب که نه می‌توانست با نیروهای چپ به درستی کنار بیاید، نه قادر بود با گسترش چتر مرام‌نامه‌ی خود و رهایی از بند دین، نمایندگی مردم متوسط و غیرمذهبی جامعه را به عهده بگیرد، جز در حاشیه‌ی روحانیت، کجا می‌توانست قرار بگیرد؟ بعد از انقلاب نیز درحالی که نیروهای سیاسی‌ شبه‌نظامی با شلیک یک تیر در فضا، ده‌ها هزار هوادار از میان جوانان تشنه‌ی عدالت و از بند رسته جمع می‌کردند، وزارت کشاورزی دولت بازرگان را کسی به عهده داشت که خود از زمین‌داران بزرگ بود و اصلاحات ارضی زمان شاه را یک اقدام تندروانه می‌دانست!

اگر طبقه‌ی متوسط شهری در چهارچوب احزابی متناسب با نیاز‌هاشان متشکل شده و نمایندگی می‌شدند، بدون تردید روحانیت قادر نمی‌بود که در یک همه‌پرسی، آن‌ها را در برابر تنها یک گزینه قرار دهد. در آن‌صورت ممکن بود که جمهوری اسلامی نیز قبل از تولد، به هم‌راه نظام پادشاهی به بایگانی تاریخ سپرده شود، و یا به صورت یک نام، در قالب حزبی سیاسی به قواعد بازی دموکراتیک پای‌بندی نشان دهد. اگر دکتر ملکی و یاران‌ش این‌بار نیز، و بعد از یک تجربه‌ی تلخ و خسارت‌بار، نخواهند مرام‌نامه‌ی جمعیت‌های منتسب به خود را به بایگانی تاریخ بسپارند و هرگونه قید دینی را از دوش آن‌ها بردارند، همان اشتباه پیشین را دوباره تکرار خواهند کرد.

Advertisements

صادق هدایت و روزگار دوزخی ما؛ فاشیسم در صف انتظار!

همهمه‌ی اخیر جنگ که برخاست، نه با خود شگفت‌زدگی به بار نشاند، نه سراسیمه‌گی ایجاد کرد. نه چیز تازه‌ای بود، و نه دور از انتظار. از این‌رو بسیاری‌مان از این گوش شنیدیم و از آن گوش به در کردیم. شاید تنها برخی‌مان حوصله به خرج داده‌ باشیم تا با مرور مشاهدات چندسال و چندماه گذشته در اطرف‌مان و برنشاندن آن بر موقعیت ویژه‌ی کشور، از تصور نتایج آن به خود لرزیده باشیم؛ از تصور زخم‌ها و جراحات  و خون و خرابی، و جنازه‌های پاشیده ازهم بگیر، تا تماشای سیطره‌ی شرکت‌های چندملیتی نظامی‌امنیتی بر چهارراه زندگی‌هامان، و به دوش کشیدن سنگینی چهره‌های سرخ و سفید و شادخوار مستقر در هشتی هتل‌های بین‌المللی، که بر سر منافع و امتیازات بهره‌برداری از هرآن‌چه هست و نیست، با هم چانه می‌زنند. اما چیزی نگفتیم. چیزی هم نداشتیم تا بگوییم. چرا که این طایفه‌ی بدکار حاکم نیز که به نام خودی بر گرده‌مان سواره نشسته‌اند؛ اگرچه در پرده، اما کم تر از آن نکرده و نمی‌کنند که از بیگانه‌ گمان می‌رود؛ از آن‌سو دل‌مان میلرزد، از این‌سو دست‌مان. معرکه‌ی غریبی است!

اما هنگامی‌که در کنار همهمه‌ی برآمده از شنیدن پیش‌درآمد شیپور جنگ، آشکارا هیاهویی در میان برخی اقلیت‌های سیاسی نامتشکل در خارج از مرز‌ها و طبق‌کش‌های‌شان در داخل درمی‌گیرد، و در لابلای آن زمزمه‌هایی شنیده ‌می‌شود که در سال‌های نخستین حکومت رضاشاه نیز در میان برخی از روشن‌فکران و ادیبان و فرهنگیان رایج گشته بود و در سال‌های پایانی دهه‌ی بیست بستری شده بود برای پیدایی اندیشه‌های نژادپرستانه؛ ناگاه صادق هدایت‌مان به یاد می‌آید و داستان بلند «حاجی آقا‌». داستانی که در سال ۱۳۲۴ نوشته شد و در شمار آخرین نوشته‌های صادق هدایت قرار می‌گیرد، و از یک‌جهت، بازتاب نقطه‌نظرات نقادانه‌ی دوران پختگی هدایت به‌شمار می‌رود، پیرامون گرایشات دوران جوانی خود و گروهی دیگر از روشن‌فکران و سیاست‌ورزان، که در نهایت هسته‌ی بنیادین اندیشه‌ها و مکاشفات خود را با فاشیسم روبه گسترش در اروپا، هم‌عرض دیدند و برخی نیز هم‌نوا شدند.

صادق هدایت از زبان حاجی‌آقا، هنگامی که جنگ دامنه‌های‌ش را تا قفقاز کشانیده و ارتش آلمان به پیش‌روی خودش در روسیه ادامه می‌داد، می‌گوید: « آقا بی‌خود متوحش نباشید. به ما چه؟ .. ما باید یک نان بخوریم و صدتا خیر بکنیم، چون خوش‌بختانه در چنین موقع باریکی سرنوشت مملکت در کف با کفایت قائد عظیم‌الشان‌مان سپرده شده.این‌را دیگر کسی نمی‌تواند منکر بشه که بالاترین و عالی‌ترین نعمت‌های موجود کنونی ذات مقدس شاهنشاهه .. که اگر زنی یک تشت طلا به سرش بگیره و از ماکو تا بندر چاه‌بهار بره کسی متعرض نمی‌شه. بی‌خود نیست که می‌گن چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه. به حمداله زیر سایه‌ی پدر تاج‌دارمان به قدری در همه‌ی شئونات و نوامیس اجتماعی ترقیات محیرالعقول کردیم که هیچ دولت خارجی جرات نمی‌کنه که به میهن ما چپ نگاه بکنه. امروز دومیلیون سرنیزه پشت سرمان‌ه و با آن می‌توانیم از یک‌طرف قفقاز و از طرف دیگر ترکستان روس را تسخیر بکنیم.» و بعد از این شرح چرب و شیرین از اقتدار رضاخانی که بازتاب تبلیغات رسمی حکومتی بوده، به شرح پشتوانه‌ی گزافه‌گویی‌های‌ش می‌پردازد و می‌افزاید: « چیزی که تا کنون مانع پیش‌رفت اقتصاد و تجارت دنیا شده هم‌سایه‌ی شمالی ماست. خوش‌بختانه اعلی‌حضرت ما متوجه این نکته هستند. من خبر موثق دارم، کسی‌که مژده‌ی حمله‌ی آلمان را به شوروی به سمع مبارک‌شان رساند، می‌گفت که اعلی‌حضرت از ذوق توی پوست‌ش نمی‌گنجید و فرمود چرا به من می‌گی؟ برو به ملت ایران تبریک بگو! چه حرف بزرگی! کلام‌الملوک، ملوک‌الکلام.» و آن‌گاه به مخاطب عظمت‌طلب و باستان‌گرای خود، که می‌توانسته حتا یکی از اعضای حزب سومکا باشد و در یومیه‌ای قلم بزند، یک مژدگانی خصوصی هم می‌دهد:
«پیش خودمان بمان‌ه، اسرار سیاسی‌ه. به علاوه هیچ استبعادی نداره که اعلی‌حضرت این هفده شهر قفقاز که مدتی‌ه به ملت وعده می‌ده به ایران ملحق بکن‌ه. دی‌شب توی رادیو برلن هیتلر نطق می‌کرد، چه صدای گیرنده‌ای داشت! هر کلمه که از دهان‌ش بیرون می‌آمد، نیم‌ساعت برای‌ش دست می‌زدند. آقا او هم نابغه است، می‌خواد دست‌گاه پوسیده سیاست را عوض بکنه و نظم جدید بیاره.»

اگر هیتلر در سرمای بیگانه‌سوز روسیه، گرفتار بلایی نمی‌شد که پیش از آن ناپلئون را دچار کرده بود، نام ایران به عنوان نخستین کشور فاشیستی ونژادپرست خاورمیانه در تاریخ ثبت می‌شد. تاسیس حزب فاشیستی سومکا در سال‌های پایانی حکومت رضاشاه از سوی داوود منشی‌زاده عضو رسمی سازمان اس اس، و کمک‌های مالی رضاشاه به تشکیلات آن، و گسترش تمایلات برتری‌طلبانه نژادی، هم‌چنین تبلیغات عوام‌فریبانه مبنی بر بازگشت شهرهای قفقاز به آغوش میهن، و گسترش مطالعات و تحقیقات تاریخی در زبان و تاریخ باستان، به هم‌راه تاکید افراطی بر برنامه‌ و پرونده‌ی ملت‌سازی، و تاسیس مرکزی به نام «پرورش افکار»، که در کنار و به بهانه‌ی آموزش‌های اجتماعی، به ویژه در میان آموزگاران و دبیران دبیرستان‌ها، به اشاعه‌ی مبانی ملی‌گرایی افراطی، و تقدیس قدرت نظامی و پرستش رهبری مقتدر می‌پرداخت؛ تمهیداتی بود که به زعم باورمندان‌ش، سرزمین آریایی ایران را برای ورود وجلوس ارتش مقدس آلمان آب و جارو می‌کرد. بسیاری از روشن‌فکران دوران بیست‌ساله، که در بستر گفتار «بازگشت به دوران با شکوه» بالیده بودند، به ویژه آن‌ گروه که به منابع خبری غیر رسمی دست‌رسی داشتند، با آگاهی از آن‌چه فاشیسم بر سر اروپا آورده بود، اندک اندک فاصله‌ی خود را با این جریان خوش‌ظاهر و بدسرانجام، کاهش دادند، که صادق هدایت در شمار برجسته‌ترین‌شان بود. اما جریانی که بر محور حزب سومکا شکل گرفته بود، در صورت‌های گوناگون به حیات آشکار و پنهان خود، در فضای سیاسی ایران ادامه داد. شکست آلمان در روسیه و اشغال ایران ازسوی متفقین، به فعالیت رسمی سومکا و سایر جریانات پیرامون‌ش پایان بخشید. «سیاه‌جامگانی» که آماده شده بودند تا نقش پیراهن‌قهوه‌ای‌های آلمان هیتلری را در ایران بازی کنند، به هم‌راه سرکرده‌هاشان دچار چند‌دستگی شده و در قالب‌های سیاسی دیگری متشکل شدند. جریان فکری‌فرهنگی پیش‌گفته نیز، ، به محاق رفت و میدان را به رقیب دیرینه‌اش سپرد تا در قالب مذهب، بازگشت به خویشتنی از نوع دیگر شکل بگیرد و صورتی دیگر از فاشیسم، از اعماق در دست‌رس‌تر تاریخ استخراج شود. عجیب آن‌که صادق هدایت، به فراست وهوش‌مندی، این دگرگونی بستر را هم به اشاره در داستان بلند حاجی‌آقا ثبت کرده و هش‌دارش را داده است. از این‌قرار که بعد از اشغال ایران و برکناری رضاشاه و جابه‌جایی‌های اجتماعی، حاجی‌آقا که نماد شخصیت‌های هزار چهره‌‌ی سیاست در ایران است، در حالی که مخارج حجة‌الشریعه روحانی جیره‌بگیر‌ش را لای قبایش می‌گذارد، هم‌زمان دستور کارش را نیز چنین در گوش او می‌خواند: « .. ما می‌خواهیم که به اسم مذهب آداب و رسوم قدیم را رواج بدیم. ما به اشخاص متعصب سینه‌زن و شاخ‌حسینی و خوش‌باور احتیاج داریم، نه دین‌دار مسلمان .. باید سلسله مراتب حفظ بشه وگرنه همه‌ی مردم مثل منادی‌الحق هرهری مذهب می‌شند .. همین اتحاد عرب که زمزمه‌ش راه افتاده بعد تبدیل به اتحاد اسلام خواهد شد .. فقط با تولید بلوا به اسم مذهب می‌توانیم جلو این جنبش‌های تازه را بگیریم. این آخرین سلاح بران ماست. در صورت لزوم با اجنه و شیاطین هم دست به یکی خواهیم شد تا نذاریم وضع عوض بشه. پس وظیفه‌ی شما رواج قمه‌زن، سینه‌زن، بافور‌خونه، جن‌گیری .. افتتاح تکیه و حسینیه، تشویق آخوند و چاقو‌کش و نطق و موعظه برضد کشف حجاب‌ه».

شکست آلمان وحضور بریتانیا در صحنه‌ی علنی سیاست ایران، اگرچه راه را بر توفیق جریان ملی‌گرایی افراطی بست، اما مانع از آن نشد که  میراث  تلاش چندساله این گرایش، به فضای سیاسی دوران بعد از رضاخان تزریق نگردد. از قضا از آن «سیاه‌جامگان» تربیت یافته که پدرجد قمه‌کشان نظام دینی حاکم بر ایران امروز هستند، سهمی نیز به برخی تشکل‌های مذهبی رسید. گروهی دیگر از آن‌ها با داوود منشی‌زاده بنیان‌گذار سومکا از ایران خارج شدند. برخی هم‌چون سرلشگر بهرام آریانا در ارتش ماندند و به پایه‌ی اساسی جریان‌ افراطی ضدیت با اعراب، یهودی‌ها و کمونیسم  قرار گرفتند.  از این بین، دو گروه شاخص دیگر در صحنه‌ی سیاست باقی ماندند. یک گروه حزب «پان‌ایرانیست» را تشکیل دادند و تا وقایع سی تیر از جریان ملت‌گرایی مصدق حمایت کردند و سپس در حاشیه‌ی حکومت کودتا قرار گرفتند، و گروه بعدی به رهبری زنده‌یاد داریوش فروهر، حزب ملت ایران را پایه گذاری کرد. اگرچه این گروه به دلیل نزدیکی با جریان نهضت ملی و مصدق، فاصله‌ی قابل اعتنایی با گرایشات افراطی ملی‌گرایانه پیدا کرد، اما هم‌چنان برخی سنت‌های تربیت سیاسی گذشته در میان اعضای آن تا دوران انقلاب نیز باقی ماند. از این زمان و بعد از تجربیات تلخ سال‌های نخست انقلاب بود که فروهر رفته‌رفته  به سمت اعتدال بیش‌تر گرایش پیدا کرد و حزب ملت ایران به رهبری او به طور کامل از آن ریشه خود را جدا نمود. بدون شک تاثیر عقاید دموکراتیک مصدق بر این دگرگونی غیرقابل کتمان است. اما حزب پان‌ایرانیست هم‌چنان با مواضعی نه در سطح و اندازه‌ی سومکا، اما نزدیک به آن، درخارج ازایران فعالیت می‌کند. این حزب یک‌بار نیز در جریان موافقت  محمدرضاشاه با جدایی بحرین از ایران، اندک مخالفتی از خود نشان داد، اما کماکان به بهای حضور سه چهارتن از اعضایش در مجلس شورای‌ملی، از ادامه اعتراضات منصرف گردید. در سال ۵۳ نیز به  فرمان شاه خود را منحل و به حزب رستاخیز پیوست.

اکنون، به نظر می‌رسد گرایشات شکست‌خورده‌ی سابق، خود را مهیای بهره‌برداری از فرصتی که کارنامه‌ی ننگین و خون‌بار و خسارت‌آمیز جمهوری اسلامی در اختیارشان  قرار داده می‌کنند. در عرصه‌ی سیاسی سخن از «نه هر دموکراسیی خوب است، و نه هر دیکتاتوریی بد است» می‌کنند. عباراتی هم‌چون «ملت واحده» در جهت مقابل «امت امام»، گاه و به گاه شنیده می‌شود؛ عرب‌ستیزی کماکان در دستور کار است، ضدیت با خواسته‌های تاریخی اقوام ساکن در سرزمین، با تعریف برتری‌طلبانه از امنیت ملی توجیه می‌شود، گرایش آشکار و پنهان به حمایت نظامی کشورهای غربی خود را نشان می‌دهد. در عرصه‌های نظری نیز از مدت‌ها پیش از این، نغمه‌های نامبارکی از قالب جدید انسان شنیده می‌شود. باز هم از گوشه و کنار سخن از اَبَر انسانی است که قرار است جانشین انسان موعود دین‌بازان بشود. باز هم کسانی قرار است مردم ما را قالب‌گیری کنند و آن‌چه خود می‌خواهند و می‌پسندند از ایشان بسازند. داستان «انسان توحیدی» و مصیبت‌هایی که  ملت برسر آن کشید، تمام نشده، قالب «انسان پارسی» پیش کشیده می‌شود. این جریان بدون شک جز به ضرب و زور تهاجم نظامی‌ راه به جایی نمی‌برد، فاشیسم مذهبی مستقر نیز به آسانی جایش را به دیگری نمی‌دهد. آیا سرانجام مردم ایران راهی به دهی خواهند یافت تا بی هرگونه پس‌وند و پیش‌وند، تنها به نام انسان، مجالی برای یک زندگی انسانی و عادلانه و آزاد پیدا کنند.

محكوميت مديريت جهانی شازده كوچولو در سازمان ملل!

تنها در زمانی به كوتاهی چهار روز، سه قطع‌نامه‌ی جهانی در محكوميت ايران صادر شده است:

يكم.   جمعه ۱۸ نوامبر (۲۷ آبان): قطع‌نامه‌ی شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی در محكوميت ماهيت نظامی برنامه‌ی اتمی ايران با ۳۲ رأی موافق در مقابل ۲ رأی مخالف (کوبا و اکوادور) و یک رای ممتنع (اندونزی).
دوم.  جمعه ۱۸ نوامبر (۲۷ آبان): قطع‌نامه‌ی مجمع عمومی سازمان ملل در محكوميت طرح ايران برای ترور سفير عربستان در آمريكا با ۱۰۶ رای مثبت، ۹ رای منفی (ایران، کره شمالی، کوبا، ونزوئلا‌، زامبیا، بولیوی، ارمنستان، اکوادور و نیکاراگوئه) ۴۰ رای ممتنع.
سوم. دوشنبه 21 نوامبر (30 آبان): قطع‌نامه‌ی شورای حقوق بشر سازمان ملل در محكوميت نقض شديد حقوق بشر در ايران با ۸۶ رای موافق، ۳۲ رای مخالف و ۵۹ رای ممتنع.

بيفزاييد تحريم‌های تازه‌ی انگليس و فرانسه و كانادا و آمريكا و اتحاديه‌ی اروپا عليه بانك مركزی جمهوری‌اسلامی و صادرات محصولات پتروشيمی ايران و افزودن دويست شخصيت حقيقی و حقوقی ديگر به فهرست افراد تحريم‌شده، گزارش يافتن سلاح‌های شيميايی ايرانی در انبارهای مهمات قذافی، گزارش بحرين از دستگيری كسانی كه (با پول ايرانی در جيب) قصد حمله به سفارت عربستان در آن كشور را داشتند، گزارش پاكستان از احتمال دست‌داشتن ايران در ترور ديپلمات عربستانی و…

شمار اعضای جبهه‌ی بيداری و پايداری جهانی به رهبری «ولی امر مسلمين جهان» كه حاضر می‌شوند در مجامع جهانی (در ازای يك مشت دلار) از ايران حمايت كنند روزبه‌روز تكيده‌تر و چلانده‌تر می‌شود و به كشورهای كوچك و كم‌اثر و غيرمسلمانی چون زامبيا و اكوادور و كوبا و ارمنستان محدود شده است. اين وضع برای رييس‌جمهوری كه در نخستين سفر استانی خود به نيويورك و سازمان ملل، از شدت ذوق‌زدگی و توهم‌بينی، هاله‌ی نور مقدسی به گرد خود ديد و در بازگشت به ايران از توان‌مندی‌های خود برای مديريت جهانی دم زد، سرانجامی تلخ و شديدن نوميدكننده است. چه شد و چگونه كار به اين‌جا رسيد؟

هر چند در طراحی و پيش‌برد سياست خارجی جمهوری‌اسلامی، اين بيت رهبری است كه حرف اول و آخر را می‌زند و نه رييس‌جمهور فرمايشی كنونی اما از آن جا كه خود خامنه‌ای (در خطبه‌های سياه بيست و نه خرداد هشتاد و هشت) نظر خودش را به نظر احمدی‌نژاد نزديك دانست و برای رييس‌جمهور ماندن او ريش خودش را گرو گذاشت تا با خون جوانان اين سرزمين خضاب شود، هيچ تفاوتی نمی‌كند كه تقصير بن‌بست كنونی ايران را به گردن كدام يك بيندازيم؛ هر دو در ساخت و ارائه‌ی چهره‌ی «احمدی‌نژاد» به عنوان نماد سياست خارجی جمهوری‌اسلامی به يك اندازه مقصرند. پس در نام بردن از نماد «احمدی‌نژاد» منظورم همه‌ی كسانی است كه با ندانم‌كاری‌ها و ناشی‌گری‌های خود، سياست خارجی ايران را به بن‌بست كنونی و آستانه‌ی حمله‌ی نظامی رسانده‌‌اند و در راس آنان شخص خامنه‌ای و احمدی‌نژاد!

شايد قياس چهره‌ی لطيف و شاعرانه‌ی «شازده‌كوچولو» (به‌ويژه با ترجمه‌ی شاملو) با نتراشيدگی و نخراشيدگی «محمود احمدی‌نژاد» كمی دور از ذهن و آزاردهنده باشد اما اين دو در يك چيز مشترك‌اند: احمدی‌نژاد درست مثل شازده‌كوچولو با سياره‌ی محقر و گل و گلدان خود در شهرداری تهران بدرود گفت و سوار بر «مجتبا»، ناگهان به زمين بازی‌های ديپلماتيك جهانی پرتاب شد. شايد با اتكا به همان پشتوانه‌ی گرم و نرم خود در سپاه تصور می‌كرد كه ماشين در گِـل مانده‌ی سياست خارجی ايران را با «يا علی، ‌يا علی گفتن» و هُـل‌دادن جهادی‌تر و حمام‌نرفتن و از اين كشور به آن كشور سفر كردن و كف زمين خوابيدن و كاپشن‌پوشيدن به جای كت و شلوار رسمی می‌توان به راه انداخت. احمدی‌نژاد با همان سادگی معصومانه‌ای كه در شازده‌كوچولو سراغ داشتيم تصور می‌كرد حالا كه قواعد بازی‌های ديپلماتيك را بلد نيست می‌تواند با اجرا نكردن آن‌ها مدعی شكل تازه‌ای از سياست‌ورزی شود و رفتار شلخته و دور از نزاكت خود را «ديپلماسی تهاجمی» بنامد. خواندن دعای فرج در سازمان ملل، برگزاری اجلاس مشترك با نونازی‌ها در تهران برای مبارزه با صهيونيسم جهانی و انكار هولوكاست، تكرار هزارباره‌ی شعار «محو اسراييل از نقشه‌ی جهان» در برابر ديدگان همه، اصرار آشكار بر ادامه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای و شومن‌بازی برای اجرای سرود «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» در همه‌ی سفرهای استانی و نيز عزل متكی از وزارت امور خارجه در هنگام انجام ماموريت، نمونه‌هايی از اين ديپلماسی فعال (خودخوانده) و به دور از هرگونه دورانديشی است.

حكايت آن روز كه احمدی‌نژاد در جمع گروهی از فرماندهان سپاه از «حماسه‌ی دانش‌گاه كلمبيا» سخن گفت و آن خنده‌های زشت و كثيف را بر لب خود و حضار نشاند، نشان ديگری از ذوق‌زدگی يك غوره‌ی سرشار از عقده به خاطر حضور در مجامع جهانی است، همان جلسه‌ای كه با افتخار می‌گفت يك كودك لاتين او را به مادرش نشان داده و گفته: «مموت! مموت!» او از بازشناسی خود به وجد آمده بود و مموت را «محمود» می‌دانست اما رسانه‌های جهانی در اين ذوق‌زدگی‌ها و خامی‌ها يك طعمه‌ی تبليغی تمام‌عيار می‌يافتند: يك ماموت!

احمدی‌نژاد كه سال‌های سال در سياره‌ی كوچك و تاريك خود به چشم نيامده بود، ‌از هيچ فرصتی برای سخن‌گفتن با رسانه‌های خارجی و ظاهر شدن در شبكه‌های تلويزيونی آنان درنمی‌گذشت، سهل است، حتا می‌توان گمان كرد با انجام برخی تصميم‌گيری‌ها سير وقايع را به گونه‌ای پيش می‌برد كه خبرساز شود و دوباره بر صدر اخبار بنشيند. يادآوری اتفاقاتی كه در زمان دست‌گيری ملوانان انگليسی افتاد و نقش نجات‌بخشی‌كه احمدی‌نژاد در اين ماجرا به عهده‌ی خود گذاشت و حتا تا پوشاندن كت‌و‌شلوار بر تن آنان و استقبال رسمی‌شان پيش رفت نمونه‌ی ديگری از اين عطش سيری‌ناپذير برای ديده‌شدن و مطرح‌ماندن به هر قيمتی بود. دادن خبر آزادی كوه‌نوردان آمريكايی پيش از اعلام رسمی قوه‌ی قضاييه هم يك نمونه‌ی ديگر است. عقده‌های فروخفته‌ی خودكم‌بينی «مموت» به لطف مجتبا و سرداران سپاه ناگهان به ولعی شديد برای به نمايش گذاشتن زشتی‌های «ميمون مست» از قدرت بدل شده بود. احمدی‌نژاد هيچ‌گاه به رسانه‌های داخل ايران آن روی گشاده و لب‌خند كج و معوج و ابروی تابه‌تا را نشان نداد.

قدرت‌هايی كه سال‌ها در پی لولوساختن (Demonization) از ايران بودند در اين «ميمون مست» يك فرصت تبليغاتی بی‌مثال می‌ديدند و زمينه را برای هر چه بيش‌تر ديده‌شدن چهره و رفتار زشت او فراهم می‌آوردند. هيچ‌گاه برای سفرهای استانی مموت و هيات سينه‌زنی و نيزه‌بندكنی همراهش به نيويورك مشكلی ايجاد نشد و شبكه‌های تلويزيونی و مجريان مطرح يكی پس از ديگری ميكروفون و دوربين را در اختيار او گذاشتند تا او خود را به‌تمامی در برابر جهانيان به نمايش بگذارد. بی‌چاره محمود كه اين ميدان دادن را نشان ديگری از موفقيت ديپلماسی تهاجمی خود و تحميل حضورش بر رسانه‌های غربی می‌دانست و رسانه‌ها‌ نيز رندانه اين توهم او را دامن می‌زدند كه فرمان هم‌چنان دست خودش است. اما فرمان دست كسان ديگری بود و محمود ذوق‌زده تنها آلت‌دست كوچولويی بود كه (مطابق خواست قدرت‌های جهانی) به‌خوبی چهره‌ی يك حكومت زشت و خشن و بی‌منطق و زياده‌خواه و نابودگر را نمايندگی می‌كرد. هيچ‌كدام از ديگر نامزدهای مطرح حكومتيان برای رياست‌جمهوری (لاريجانی،‌ قالی‌باف و توكلی) آن اندازه زشتی چهره و رفتار را يك‌جا نداشتند كه مثل مموت (ناخواسته و نادانسته) جاده‌صاف‌كن تلاش غربی‌ها برای نشان‌دادن زشتی‌های‌جمهوری‌اسلامی و متبلور كردن آن همه شرارت در چهره‌ی يك نفر باشند. اينك به لطف حماقت خامنه‌ای در حفظ «مموت» به هر قيمتی و تلاش‌های ساده‌لوحانه‌ی احمدی‌نژاد و همراهيانش كار به جايی رسيده كه برای نشان‌دادن زشتی جمهوری‌اسلامی نيازی به هيچ توضيح اضافه‌ای نيست، تنها كافی است انگشت اشاره‌ات را به سوی «مموت» دراز كنی!

شازده كوچولو در پايان كارتون به سياره‌اش بازگشت و حالا با مجموعه اتفاقاتی كه دارد می‌افتد (حمله به روزنامه‌ی ايران و «جوان‌فكر»، معاون رسانه‌ای او يا تهديدات جمعيت فداييان اسلام) نوبت مموت است كه به باغ‌چه‌ی خانه‌ی كوچكش در نارمك بازگردد و زمين بازی‌های سياسی را به اهلش واگذارد. اما به نظر می‌رسد پايان اين دو داستان كمی متفاوت باشد و با حماقت‌های مكرر خامنه‌ای-احمدی‌نژاد ديگر نه از تاك نشانی ماند و نه از تاك‌نشان!

پروانه فروهر: چهل سال فریاد خونین؛ از شانزده آذر ۱۳۳۹، تا اول آذر ۱۳۷۷

پروانه اسکندری درس سیاست را از پدر، و شعر را در بازتاب  د‌ل‌تنگی‌های‌ مادر، درغیبت همان پدر، که پشت میله‌های زندان رضاخانی به سر می برد آموخت. وی هم‌زمان در دامان سیاست و فرهنگ بزرگ شد، مبارز شد، و درهمین میدان عاشق شد و به همسری مردی درآمد که او نیز عزمی جز مبارزه علیه استبداد نداشت. او که همراه و همگام با همسر خود برای دستیابی به استقلال و آزادی، در به ثمر رساندن انقلاب ۵۷ نقش موثری به عهده گرفته بود،  دیری نپایید که از سوی هم‌پیمانان سابق، به نام ارتداد و تهدید نظام حکومتی جدید، از صحنه سیاست اخراج و به کنج خانه تبعید شدند. تا سرانجام در شب اول آذر ۱۳۷۷، در«خانه‌ی آزادی»، پس از ۵۰ سال مبارزه برای رسیدن به آزادی و دمکراسی، به حکم شرعی کارگزاران حکومت و به دست ماموران رسمی آن با ضربات چاقو به قتل رسیدند.

پروانه هنوز دانش آموز بود که به خیل طرفداران جنبش ملی کردن صنعت نفت پیوست. همین علاقه او  را به همکاری با انجمن آناهیتا، از موسسات پیرامونی حزب ملت ایران، کشاند که در نهایت به  عضویت رسمی در حزب منجرشد. وی همچون پدرش طعم زندان و بازداشت را در نتیجه همکاری با جنبش ملی بارها و بارها چشید، و فعالیتش او را در زمره زنان فعال جنبش ملی قرار داد. شیفتگی و علاقه او به دکتر مصدق در کلماتش موج می زد و او را پیشوا و رهبر خود می‌دانست.

۷ سال پس از کودتای ۲۸ مرداد، در حالی‌که سایه‌‌ی رعب و وحشت‌ش همچنان بر فضای سیاسی جامعه سنگینی می‌کرد؛  دستگاه حکومت با ایجاد فضای نظامی‌امنیتی شرایطی ایجاد کرده بود که  دانشجویان و دانشگاهیان  حتا یارای برگزاری مراسم بزرگ‌داشت  شهدای ۱۶ آذر را نداشتند، و خفقان موجود مانع می شد تا  برای محکوم کردن این واقعه تلخ و جنایت‌بار و وحشیانه اعتراضی صورت گیرد، و اگر اعتراضی هم صورت می‌گرفت محدود به جمع‌های خصوصی و انگشت‌شماری بود که  با سکوتی سرد برگزار وسپری می‌شد، اولین صدایی که این سکوت  را شکست، صدای «زن»ی بود به نام پروانه اسکندری که با تلاش پی‌گیر و شجاعانه خود، بنیاد روزی را به نام «روز دانشجو» گذاشت که نقش به سزایی در روی‌دادهای سال‌های بعد ایفا کرد.

کمتر از یک هفته به ۱۶ آذرمانده بود که کمیته‌‌ی در دانشگاه تشکیل و با پخش اعلامیه و تراکت دانشجویان را به تعطیلی دانشگاه در این روز فرا ‌می‌خواند. در روز موعود برخلاف انتظار راهپیمایی سر گرفت وآغاز شد. دانشجویان هر دانشکده، خود را به تجمع دانشگاه‌های دیگر رساندند، دانشجویان هنر، داروسازی، دندانپزشکی و ادبیات، دربرابر دانشکده‌ی حقوق متوقف شدند. قراری بر سخنرانی نبود. یا بهتراست بگوییم که انتظار تشکیل چنین تجمعی در میان نبود که از پیش تدارکی دیده باشند. جمعیت سرگردان و بی‌برنامه در انتظار از هم پاشیدن بود که «پروانه» از میان دانشجویان بیرون آمده وخود را به سکویی می‌رساند و سکوت دانشگاه  را می‌شکند و یاد و نام سه شهید ۱۶ آذر را زنده می‌کند و از همگان می‌خواهد که این روز به عنوان «روز دانشجو» نامیده شود تا این واقعه تاریخی به فراموشی سپرده نشده و در یاد همگان زنده بماند. بعد از سخنرانی و ادای احترام با اعلام یک دقیقه سکوت به یاد سه شهید، قندچی، بزرگ‌ نیا و شریعت رضوی، دانشجویان متفرق شدند و دراین روز هیچ کلاسی تشکیل نشد و تظاهرات موفقیت‌آمیز آن روز، سنگ بنای روز ۱۶ آذر را در تقویم مبارزات مردم ایران گذاشت.

پروانه فروهر نمونه‌ی یک زن سخت‌کوش ومبارز ایرانی بود که به رغم زندگی پر فراز ونشیب خود و همسرش داریوش فروهر، از روزهای نوجوانی در دبیرستان، تا دم مرگ فجیع‌ش از پس جنایتی نفرت‌انگیز، در ٱستانه‌ی کهن‌سالی، دمی از مبارزه باز نایستاد. او نیز همچون بسیاری دیگر، از محبس شاه درآمد و به مسلخ ملا نشست.

شام تاريك ديكتاتورهای مشقی و حلبی

خوش‌بختانه وليد معلم و بشار اسد هر دو در سخنانی طرح آشتی ملی اتحاديه‌ی عرب را نپذيرفتند و بر ادامه‌ی سركوب مردم سوريه تاكيد كردند. دوباره می‌گويم «خوش‌بختانه» چرا كه نگران بودم مبادا «خون‌ريز شام» از سنت ناميمون و هميشگی ديكتاتورهای بی‌خرد سربپيچد و با بهره‌گرفتن از يك جو عقل و انصاف باقی‌مانده‌اش، صلاح مردم را بر نفع كوتاه‌مدت خويش ترجيح دهد و بدون خون‌ريزی بيش‌تر از قدرت كناره بگيرد. «خوش‌بختانه» از اين جهت كه در عمر خودم باز هم به زير آمدن يك ديكتاتور ديگر را می‌بينم و حظ آن را می‌چشم.

مردم «هميشه در صحنه»‌ی سوريه اما امروز يك بار ديگر به هواخواهی پيشوا و مقتدای‌شان به خيابان‌ها ريزانده شدند. اداها و اطوارهاشان درست مثل «حماسه‌ی نُه دی» بدنام ماست: تصاوير بسيار بزرگ از اسد و هلهله‌ی سينه‌چاكانی كه اختيار از كف داده‌اند و «بشار، بشار» می‌كنند. احتمالن در گوشه و كنار كسانی به زبان عربی جان ناقابل‌شان را فدای سلطان شام می‌كنند و كسانی ديگر آماده‌ی يك اشاره‌ی او هستند تا با سر بدوند و له‌له‌زنان و دم‌جنبان جان بفشانند! اما درست مثل همان حماسه‌ی بدنام ما، تاكيد بيش از اندازه بر برگزاری هر چه باشكوه‌تر مراسم نشان می‌دهد كه در اين ميان چيزی فروريخته و كبوتری از قلب‌ها گريخته كه نامش «ايمان» است. تصاوير بسيار بسيار بزرگ از بشار بر دوش كپه‌ای از جمعيت و هياهوی گوش‌خراش آنان همه و همه خبر از يك واكنش روانی می‌دهد به جبران مشروعيتی كه ديگر نيست. بايد هوار بزنی و حنجره بخراشی تا پيش از هر كس ديگر، خودت باورت شود كه اين بشار همان بشار ديروز است كه از اين حربه‌ها و ترفندهای تبليغی خامنه‌ای‌پسند بی‌نياز بود.

به نظر می‌رسد اما كه برای ديكتاتورهای ريز و درشت ايران و سوريه، ديگر گريختنی در كار نيست. در سناريويی هوشمندانه با بازيگران متعدد منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، هم ايران و هم سوريه را هم‌زمان به گوشه‌ی رينگ رانده‌اند و چپ و راست ضربات متعدد را بر آنان فرود می‌آورند تا ناك‌دان و ناك‌اوت پايانی خودش از راه برسد. اگر در ليبی ايجاد منطقه‌ی پرواز ممنوع و حمايت همه‌جانبه از شورشيان زمينی به سقوط قذافی انجاميد، در سوريه اتحاديه‌ی عرب با پيشتازی قطر و بوق تبليغاتی‌اش (شبكه‌ی الجزيره) فشار خردكننده‌ای را بر سوريه آغازيده‌اند كه زمينه‌چين اقدامات بعدی تركيه و ناتو و حتا شورای امنيت خواهد شد. تركيه و عربستان خوب می‌دانند كه از ميان رفتن حوزه‌ی نفوذ ايران در سوريه و لبنان و فلسطين، به قدرت‌گيری هر چه بيش‌تر آنان (به‌ويژه تركيه) می‌انجامد. زخم‌ها و كينه‌های كهنه سرباز كرده‌اند و عربستان كمر همت بسته تا شر موی‌دماغ هميشگی‌اش را كم كند. برای همين است كه حكومت جمهوری‌اسلامی ايران سوريه را خط قرمز خود و خاكريزی تسليم‌ناشدنی می‌خواند و تهديد می‌كند كه هر گونه تعرض به آن كل منطقه‌ی خاور ميانه را به آتش خواهد كشاند. اما فروپاشی درونی رژيم اسد خامنه‌ای را هم انگشت به دهان كرده و تشكيل «ارتش آزاد سوريه» و حملات اين‌روزهای آن‌ها به مراكز دولتی حزب بعث و اشاره‌ی هيلاری كلينتون به حمايت تسليحاتی و مالی از آنان در آينده، خواب خوش گروگان‌گيران و گردنه‌بندان ايران و سوريه را آشفته كرده است.

از سوی ديگر و به موازات افزايش فشار بر بعثی‌های سوريه، جمهوری‌اسلامی هم درگير فشار هر دم فزاينده‌ای شده كه يك بار ديگر آن را به آستانه‌ی جنگی كور و محكوم به شكست كشانده است. باز هم عربستان پيش‌گام شد تا با طرح ترور سفيرش در آمريكا در مجمع عمومی سازمان ملل و محكوميت قاطع جامعه‌‌ی جهانی عليه اين اقدام گستاخانه از ايران بخواهد تا بی‌گناهی‌اش را اثبات كند! رويه‌ی هميشگی جمهوری اسلامی كه اصل را بر گناه‌كاری می‌داند اين بار در جامعه‌ی جهانی عليه حكومت چوپانان دروغ‌گو به كار بسته شده است. در همين روزها آژانس انرژی اتمی از نظامی‌بودن برنامه‌ی هسته‌ای ايران خبر می‌دهد كه باز هم با اكثريت قاطع اعضا محكوم می‌شود. درست است كه هيچ يك از اين محكوميت‌ها پيامد و تهديد نظامی فوری به دنبال ندارد اما در نگاه كلی، هم‌چون آماده‌ساختن زمينه‌ها‌ی لازم برای ضربه‌ی نهايی به نظر می‌رسد: يك‌جور مقدمه‌چينی و توجيه افكار عمومی جهانی.

به اين هرج و مرج بيفزاييد شاخ و شانه كشيدن اسراييل برای ايران، انفجار پايگاه موشكی در اطراف ملارد، نزديك شدن انتخابات رياست‌جمهوری آمريكا و نياز به جلب توجه رای‌دهندگان آمريكايی و همچنين نزديك‌شدن انتخابات آينده‌ی مجلس ايران كه كاسه‌ليسان و سهم‌خواهان جمهوری‌اسلامی را به جان هم خواهد انداخت. همه‌ی اين‌ها در كنار فشار فزاينده و هم‌زمانی كه به ايران و سوريه وارد می‌شود خبر از توافق‌های پشت‌پرده‌ی قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای برای تغيير آرايش قوا در خاور ميانه خبر می‌دهد، خاورميانه‌ای بدون ايران و سوريه‌ی هم‌پيمان كه كليد صلح اسراييل و فلسطين هم خواهد بود. شايد حتا رسيدن به بمب اتم هم ديگر نتواند مانع عملی‌شدن اين طرح و انزوای ديكتاتورهای مشقی بشود!

سه خبر خونین، و یک رشته‌ی ناپیدا!‬

احمد رضایی به همراه پدرش محسن رضایی

احمد رضایی به همراه پدرش محسن رضایی

در بیست‌وچهار ساعت گذشته، مردم ایران و رسانه‌های متوجه به مسائل ایران با سه خبر تکان‌دهنده روبه‌رو شدند، این سه روی‌داد به رغم آن‌که هرکدام جنس خاص خود را داشت و تحلیل خاص خود را می‌طلبد، اما یک رشته‌ی پنهان آن را به هم مربوط می‌کند: یک پاشیدگی درونی ترمیم‌ناپذیر آغاز شده است.

 خبر نخست:
انفجار مهیبی بود که در پادگانی در نزدیکی ملاردِ کرج رخ‌داد. طبق اطلاعیه‌‌های عجیب سپاه پاسداران، تعداد کشته‌ها ابتدا 27 و سپس 17 نفر اعلام شد. در این حادثه، حسن تهرانی مقدم، بنيان‌گذار «توپخانه و موشکی سپاه» نیز کشته شده است، اما نکته‌‌های قابل درنگ در این ماجرا فراوان است: ده‌ها پرسش بدون پاسخ در این‌جا مطرح است. راستی چگونه است که انفجاری در غربی‌ترین نقطه‌ی تهران رخ می‌دهد، اما نقاط شرقی و شمال شرقی تهران کاملن به لرزه در می‌آید تا جایی که منجر به شکسته‌شدن شیشه منازل می‌گردد، بدون آن که در مرکز تهران اثری از خود نشان داده باشد.

خبر دوم:
تهران آبستن خبر دیگری است: سوءقصد به جان یداله صادقی رييس سازمان صنعت، معدن و تجارت استان تهران. ضارب معاون سازمان است ولابد هردو دارای سلاح سازمانی. ماجرا از تصمیم صادقی مبنی بر برکناری معاونش آغاز می‌شود، و با شلیک سه گلوله توسط جناب معاون به گونه‌ی رئیس محترم، پایان می‌یابد. آیا ماجرای امروز صبح، کلید سلسله روی‌دادهای مشابه را زده است، آیا تقابل جبهه پایداری با حامیان رهبری، تصادماتی بیش از این به همراه خواهد داشت؟

  آخرین رخ‌داد خونین24ساعت گذشته:
مرگ احمد رضایی، فرزند محسن رضایی در هتل گلوریای دبی است که در تمامی گزارش‌های رسانه‌های، یک «مرگ مشکوک» قلمداد شده است. محسن رضایی که در انتخابات 88 به عنوان کاندیدای جناح محافظه‌کار به صحنه آمد، تخم نفرت پردوامی را در دل همراهان جنبش سبز کاشت. او که در آغاز مدعی بود از آراء خود و مردم، همچون «ناموس» خود محافظت خواهد کرد، به یکباره کوتاه آمد و نتایج آن انتخابات پرحادثه را پذیرفت و حتا مشاور او، سردار دکترروح‌الامینی، از قتل پسرش محسن، یکی از معتزضان به نتایج انتخابات، در بازداشتگاه کهریزک به آسانی گذشت. این‌ها همه دست به دست هم داد تا از محسن رضایی، چهره‌ی منفوری در اندازه‌ی محمود احمدی‌نژاد ساخته شود. حالا بایستی اذعان داشت جمع کثیری از حامیان جنبش سبز از مرگ پسر او، نه به عنوان یک انسان، بلکه به نام یکی از اعضای حلقه‌های ناپاک اقتصادی، دلشادند. شهرت انحصار قاچاق سیگار از مبادی غیرقانونی و هم‌کاری خانواده‌ی رضایی با حزب‌اله لبنان، گوش به گوش ودهان به دهان پیچیده است: آیا رقبا بعد از ترک برداشتن اقتدار نظام، به جان هم افتاده‌اند؟

 

اگر این خواسته‌ها مشترک است- برچنین خواسته و مشترکی باید رید

تقریبا هیچ کدام از گروه‌های اپوزیسیون جمهوری اسلامی، چه از نوع برانداز و چه اصلاح طلب، لزوم وجود انتخابات آزاد را انکار نمی‌کنند. مجاهدین خلق برای رئیس جمهور خود‌خوانده شورای مقاومت‌شان یک پوستین حکومت موقت بردوخته‌اند و در نهایت می‌خواهند چنین انتخابات آزادانه‌ای را برگزار کنند. سلطنت‌طلبان که امروزه سعی می‌کنند با تابلوی مشروطه‌خواهی پا پیش نهند، در انتخاباتی آزاد به دنبال تشخیص خواست مردم برا ی حکومت آینده هستند. دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان، ملی‌گرایان و سوسیالیست‌ها جملگی برگزاری انتخابات آزاد را سرلوحه طرح خود ساخته‌اند و در نهایت اصلاح‌طلبان و مدعیان دموکراسی دینی هم از انتخابات آزاد سخن می‌گویند.

شاید اگر تمام این هم‌سخنی‌ها را یک ناظر بیرونی ببیند، متعجب شود که پس چرا این گروه‌ها چشم دیدن هم را ندارند، چون به ظاهر یک صورت مساله شفاف طرح شده و پاسخ بسیار ساده‌ای از سوی گروه‌های مختلف برایش تدارک دیده شده که اتفاقا همه این‌ها چه با اعتقاد و چه از روی تظاهر این جواب ساده را به عنوان شعارشان برگزیده‌اند و خواسته یا نخواسته (در شرایطی عادی) به لوازم آن پایبند خواهند بود. ولی سوال اصلی دقیقا این است که چرا این گروه‌ها نمی‌توانند چنین خواست مشترکی را با همدیگر دنبال کنند: خواست انتخابات آزاد را؟

به نظر می‌رسد در پس شعار شفاف انتخابات آزاد یک پس‌زمینه غیرشفاف وجود دارد که گروه‌های اپوزیسیون آن را از شعارشان حذف کرده و از شفاف‌سازی‌ش استقبال نمی‌کنند. در نگاه اول شاید سایه‌ای که این پس زمینه‌ها بر ایده انتخابات آزاد انداخته‌اند چندان کلیدی به نظر نیاید، اما گلوگاه نبود همگرایی بین گروه‌های مختلف اپوزیسیون را باید در همین پس‌زمینه‌ها جست:

فرقه مجاهدین خلق پس‌زمینه‌ای ذهنی را با رئیس جمهور شورای مقاومت ملی‌اش برساخته تا دولت موقتی را برای برگزاری انتخابات سراسری و البته آزاد تشکیل دهد. منطق آنها از همه آشکارتر است. آنها خود را لشکر خلق ایران می‌دانند که باید در یک درگیری نظامی مردم و دیگر گروه‌ها را از بند استبداد «آخوندی» رهانیده و دولت موقت‌شان زمام امور را در دست گرفته و برای انتخاباتی آزاد برنامه‌ریزی کند. این فرقه، اصولا هر گونه گشایشی را به پیروزی نخستین خود گره زده است.

اصلاح طلبان هم که عمدتا منظورشان از انتخابات آزاد، بازی درچارچوب قانون اساسی موجود است. عمده اعضای این گروه منتظرند تا جمهوری اسلامی آنقدر ضعیف شوند که از ترس سرنگونی به انتخابات نیمچه آزادی که برنده‌اش اصلاح طلبان باشند، رضایت دهد. متاسفانه اصلاح‌طلبان هیچ سقف مشخصی برای بازی در چارچوب قانون اساسی تعریف نکرده‌اند و از این رو به بن بست رسیدن بازی آنها در داخل جمهوری اسلامی به معنی مرگ آنهاست چون نه قدرت، نه جسارت و نه تصور بازی در خارج از این چارچوب را نداشته و ندارند.

مشروطه خواهان تعریف مدون و حقوقی از این پس زمینه ندارند، ولی مدل مفهومی آنان تقریبا مشخص است. وضعیت مطلوب آنان این است که جنبشی به رهبری شاهزاده‌شان شکل بگیرد و چنین جنبشی برگزاری انتخابات را مدیریت کند. غیر از این باشد یا در هیچ جنبشی حاضر نمی‌شوند و یا صرفا به کارشکنی می‌پردازند. پیروزی برای آنها در اوج‌گیری جنبشی تعریف شده که رهبری آن در انحصار شاهزاده باشد. شاهزاده‌ای که قهرمان ملی شود و نهاد سلطنت را آنچنان تثبیت کند که هر نوع انتخابات آزادی نتواند خدشه‌ای بر اقتدارش وارد آورد.

جمهوری خواهان که طیف گسترده‌ای از لیبرال‌ها، سوسیالیست‌ها و ملی‌گرایان را تشکیل می دهند نیز، به یک پس‌زمینه‌‌ی ایده‌آل (لیبرال و سکولار) برای حرکت به سمت برگزاری انتخابات آزاد می‌اندیشند. شاید پس‌زمینه‌ی این گروه از همه گروه های دیگر منطقی تر و امروزی تر به نظر برسد. اما حتی یک مدل مفهومی مشخص برای طی دوره گذار (دولت موقت، چگونگی انتخابات آزاد و ضمانت های لازم برای در نیفتادن به یک استبداد دیگر)، برای اجماع طرفداران تا کنون ارائه نشده است. مثلا معلوم نیست که اگر در انتخابات آزاد و یا رفراندوم مردم به یک مدل حکومت دینی دیگر و یا به مدل پادشاهی رای بدهند، و یا گروه های قومیتی خواستار جدایی شوند، ضمانت بازگشت ناپذیری استبداد و یا عدم تجزیه ایران چه خواهد بود. البته پس زمینه قطعی این گروه یکپارچگی ایران و سکولاریسم است. و به همین دلیل زیر بار فشار گروه های قومیت‌گرا، خودمختارخواه و از آن طرف دین‌گرایان نمی روند.

در این بین گروه های قومیتی تنها بستر مناسب برای برگزاری انتخابات آزاد را زمانی دست یافتنی می‌دانند، که پایداری حکومت مرکزی آنقدر تضعیف شود که بتوانند در انتخاباتی آزاد اهداف خود را دنبال کنند.

 پارادایم اتحاد بین اپوزویسون را با مرزبندی های فعلی، و ارزش‌هایی که هر کدام را در جایگاه فعلی‌شان زمین‌گیر می کند، باید فراموش کرد. چنین طرحی هیچ گاه کلید نخواهد خورد. اما می توان طرحی نو درانداخت. تنها فرصت موجود هم گویا همین شعار انتخابات آزاد است. شاید کار کردن روی این شعار و نه شعار «اتحاد»! روزنه ای را بگشاید که زمینه را برای اجماع بر یک چشم انداز مشترک فراهم سازد

از سرنوشت تراژیک خدیجه‌ی مصدق، تا مصائب خانواده‌‌ی زندانیان در جمهوری اسلامی!


خدیجه دختر ۱۳ ساله‌ی باهوش و مهربان که با پدر انس و الفتی ویژه داشت، روزی که در کنار ساختمان زندان شهربانی دیدار پدر را انتظار می‌کشید، ناگهان او را طناب‌پیچ و دست و پا بسته،  اسیر دست ماموران خاکی پوش رضاشاه کبیر می‌بیند، که کشان‌کشان به سوی سرنوشتی می‌برندش، که پیش از او بر سر بسیاری دیگر نیز آمده بود، و خبرش در شهر سایه‌ای از خوف و خطر دستگاه رضاخانی را گسترده بود. خدیجه بر سر و روی خود می‌زند و باحالتی زار و رنگ پریده و هوش و حواس از دست داده به خانه برمی‌گردد، دیدار وضع رقت‌بار پدر و شوک روانی حاصل از این دیدار هیچ‌گاه خدیجه را رها نساخت. دخترک، برای تمام عمر از دست رفت. او دیگر هرگز از بستر بیماری برنخاست!

روح و روان لطیف کودکانه‌ی خدیجه، دختر شاد و زرنگ دکتر مصدق، که با رفتار خشن و بی‌رحمانه‌ی ماموران زندان شهربانی رضا شاه خراشیده بود، به این سادگی قابل ترمیم نبود. او که  بر اثر این شوک، به بیماری حاد اعصاب و روان مبتلا گردید، مداوایش در تهران بی‌نتیجه ماند و به سفارش پدر، دخترک را برای درمان راهی ‌آسایشگاهی در سوئیس می‌کنند. او عمری در کنار بیماران روانی به سر می‌کند ولی هیچ وقت تصویر طناب پیچ شده‌ی پدر را فراموش نمی‌کند و به حالت طبیعی باز نمی‌ گردد. در گذشت زمان و نیز بالا رفتن قیمت‌ها و گران شدن ارز، و پس از مرگ مصدق، خانواده دکتر مصدق تحت فشار قرار می‌‌گیرند و از پرداخت هزینه بیمارستان او عاجز می‌مانند!

در مورد رفتار و منش مصدق و فعالیتهای سیاسی  او هزاران جلد کتاب و رساله و مقاله موجود است. کسی نیست که مصدق ِ نخست وزیر را نشناسد، اما مصدق زندانی رضا شاه و خدیجه‌ی از یاد رفته را کسی نمی‌شناسد. جامعه به آسانی از کنار آسیب‌هایی که به او و خانواده‌اش، دراین برهه از زمان وارد آمد گذشت. بی‌ تفاوتی نسل ِامروز کوشنده‌های سیاسی و فعالان اجتماعی به زندانیان سیاسی و خانواده‌های بی‌ دفاع‌ آنان نیز حکایت از آن دارد که نسل‌های جدیدتر نیز به همان درد گرفتار است، و پرورده همان نسلی ست که روزگاری با چنین شرایطی امتحانی پس داده است.

در بهمن ماه سال گذشته، نرگس محمدی در نامه‌ای به دادستان تهران احوال دو فرزند خردسال خود،کیانا و علی را در لحظات جدا شدن از پدر و مادر چنان به تصویر کشید که چشمان بهت‌زده و بی‌تاب، و اضطرابِ آرام ناشدنی خدیجه، مانند یک هشدار تاریخی به یادمان آمد. روزگار اسف‌بار امروزِ زندانیان سیاسی و خانواده ‌هایشان تکرار وقایعی‌ ست که زمانی نه چندان دور بر گذشتگان‌مان گذشته است. دیری نیست که بر صفحه رسانه‌های تصویری‌، مرگ مادر آرش صادقی در اثر ورود وحشیانه‌ی ماموران به خانه‌شان ثبت شد، و خبر دق‌مرگ شدن  پدر سید محمد ابراهیمی، زندانی سیاسی در رسانه‌ها پیچید. او قادر به تحمل رنج دیدار فرزندش در آسایشگاه روانی نبود. در خبرها خواندیم که مسعود باستانی تنها برای یک دقیقه خداحافظی با مادر، بر خلاف دستور ماموران و خارج از وقت ملاقات، با ضرب و شتم ماموران زندان مواجه شد. مهراوه و نیما فرزندان خردسال نسرین ستوده نیز هر هفته روزهای دوشنبه، در ملاقات‌ها‌ی کابینی آغوش مادر را به انتظار می‌کشند؛ و چه اتفاقات ناگواری که هرهفته بر سرخانواده‌های این عزیزان، تنها برای دیدار با زندانی‌هایشان نمی‌آید! در این سالن‌های ملاقات چه می گذرد؟ در دقایق اندکی که گفتگو و دیداری حاصل می‌ شود زندانیان, انتظار چه خبری را می‌کشند؟! در یکی از روایت‌های خواهر ضیاء نبوی از دیدار با برادرش آمده که ضیاء عکس‌ العمل مردم را در قبال نامه‌هایش جویا شده ‌است! مسوولیت ما در قبال این نامه‌ها  به راستی چیست؟…

روزگار تیره و تاری که مصدق، و خانواده‌اش در آن دوره از زندگی‌شان متحمل شدند هیچ‌ گاه برای مردم عیان نشد. و بی‌توجهی و بی‌تفاوتی و قدرناشناسی این مردم نسبت به وضعیت خانواده‌‌ی این قهرمان ملی، همیشه در حافظه‌ی تاریخ به یادگار ماند. مصدق در بیان احوال خود در جایی نوشته است:« مدت سیزده سال در شهر تهران و احمدآباد به انزوا گذرانیدم کسی را ندیدم و با احدی معاشرت ننمودم…» وی تا آخر عمر نتوانست برای خدیجه کاری انجام دهد، و حتی اجازه نیافت در لحظات آخر بر بالین همسر نازنین و یار وفادارش ضیاء‌السلطنه حاضر شود و با او وداع کند. واقعه‌ای که حسرت‌ش برای دکتر مصدق ماند و او را چنان اندوهگین و افسرده کرد، که تا پایان عمر با چشمان اشک‌بار از او یاد می‌کرد.

خدیجه تا آخر عمر و بعد از مرگ برادران‌ش در فقر و تنگدستی، در دیار غربت و با تامین هزینه از سوی شهرداری محل در تیمارستانی در یکی از شهرهای سوئیس، روزگارش را در بی‌خبری تمام به سر رساند. حکومت ایران به هیچ‌وجه هزینه نگهداری او را به عهده نگرفت و تنها بازمانده‌ی دکتر مصدق نخست‌وزیر ایران، در سال ۱۳۸۲، در حالی‌که در واپسین روزهای زندگی  به زبان فارسی دو نام را به طور مستمر تکرار می‌کرد، دار فانی را وداع گفت. او مدام می‌گفت: «مصدق  ..  رضا خان پهلوی»!

زندانیان سیاسی قهرمانان جریان‌های اجتماعی دوران خود هستند،  که هر کدام آرامش خود و خانواده‌های‌شان را به مردم این کشور بخشیده‌اند. کودکان خردسال و فرزندان این عزیزان هیچ‌ گاه خاطره‌‌ی تلخ این روزها را فراموش نخواهند کرد. اهانت و توهین ماموران امنیتی در زمان هجوم وحشیانه به خانه‌‌هایشان را، و آسیب ناشی از تحقیر و اهانتی که در دادگاه‌ها و سالن ملاقات دیده و می‌بینند را هرگز از یاد نخواهند برد. عزیزان زندانی سیاسی درد و رنجی را که در سلول‌های تنگ و تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی کشیده‌ اند، همیشه با خود خواهند داشت و صد البته قدرشناسی و یا ناسپاسی و بی‌تفاوتی و عدم مسولیت مردم را در قبال رنجی که برده‌اند، در حافظه خود به ثبت خواهند رساند.

هشدار‌های تاریخی را نادیده نگیریم، اگر به درون دیوارهای سرد زندا‌ن‌های جمهوری اسلامی راهی نداریم، صدای خود را به گوش خانواده‌ها‌شان برسانیم تا واسطه‌ی همدلی ما باشند.

اتمام حجت با رضا پهلوی و حسن خمینی، از زاویه‌ی «ابراهیم ادهم»!

جنب و جوشی که به تازگی از سوی شاه‌زاده رضا پهلوی، در دنیای سیاست به چشم می‌خورد؛ اگرچه تاکنون از جانب هیچ‌یک از کارچرخان‌ها و بازی‌گران داخلی و خارجی «قضیه‌ای به نام ایران»، جدی گرفته نشده و، توجه هیچ‌یک از نهاد‌ها و مراکز متوجه به سیاست ایران را به خود جلب نکرده و اهمیتی به آن داده نشده است؛ اما برای ما جریده‌روهای کناره‌نشین، اسباب یک گردش سیال ذهنی را فراهم کرده‌ است. گشت و گذاری در خاطره‌ها، تجربه‌ها، عبرت‌ها و خطرها. نخستین تصویری که از این جست وخیز بدون سابقه و پشتوانه، در ذهن نقش می‌بندد، عرصه‌ای است شبیه به میدان نبردهای تن به تن ِ سنتی‌آیینی روستاهای خراسان و مازندران، که گوش تا گوش آن را مردمی پرکرده‌اند که از همهمه‌ی کر کننده‌ی خنده‌ها و شوخ‌طبعی‌ها، و گاه‌ و به گاهی فریاد‌های هوادارانه‌ی نه چندان جدی‌شان، این‌طور پیداست که هنوز رقیبان اصلی درچشم‌انداز صحنه قرار ندارند. رسم این میدان‌هاست که، تا هم‌‌آوردان کارآزموده از راه برسند، نوخطان جویای نام، جفت به جفت در گوشه‌کنار میدان به عرض اندام و خودنمایی می‌پردازند، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. شاه‌زاده‌ی داستان ما در سن ۵۰ سالگی، تازه تازه به مشق سیاست رو کرده است. او از روز ۹ آبان ۱۳۵۷، که به نام ولی‌عهد و جانشین پدرش به سن قانونی رسید، تا امروز که ۳۳ سال از آن تاریخ می‌گذرد، جز صدور ادواری بیانیه‌های تشریفاتی و شرکت در مراسم خانوادگی در کنار علاقه‌مندان دور و بری، تا به این روزها و ماه‌های اخیر هیچ گامی در عرصه‌ی سیاست برنداشته، و آستین‌ش را برای سامان دادن به هیچ سازمان و نهاد و بنیاد و حزبی، بالا نزده است، نه تنها در عرصه‌ی سیاست، بلکه عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی نیز، محل توجه او و خانواده‌اش قرار نداشته است. چنین است که ناگاه از هول حلیم غیبت رهبران جنبش سبز و تشتت اوضاع، چنان با سر به درون دیگ باژگون می‌شود، که بعد از دوسال و نیم که از بازداشت گروه‌ زیادی از کوشندگان سیاسی می‌گذرد، و بعد از نزدیک به یک سال از بازداشت موسوی و کروبی، و پس از آن‌که از اعماق کاخ‌ها و کنگره‌ها و دانش‌گاه‌ها و بسیاری از روشن‌فکران شاخص جهان، تا دبیر چندم‌های سفارت خانه‌های دارقوزآبادِعلیا نیز، در اعتراض به این بازداشت‌ها به هر کس و ناکس نامه نوشتند و اعتراض کردند، و کسی هم گوش‌ش بده‌کار نشد؛ تازه یک نامه در اعتراض به این بازداشت‌ها صادر کرده است.

رضاپهلوی یک «جفت تاریخی» هم دارد. در واقع یک رقیب تاریخی. که او نیز هم‌چون خودش چشم به قدرت «بی‌حساب و کتاب» ِسرزمین نفرین‌شده‌ی ایران دارد: «حسن خمیني»! این هر دو تن، وابسته به دونهاد تاریخی قدرت در ایران هستند، وهم‌اکنون به شکلی نمادین زخم‌های کهنه‌ی تاریخی ما را به یادمان می‌آورند. و عجب که به‌رغم تفاوت‌‌هاشان در جای‌گاه، شباهت زیادی در کارشان می‌توان دید. حسن خمینی هم در میدان خاکی موصوف، گاهی خود را به تماشا گذاشته است. او اگرچه برخلاف رضا پهلوی، در ناف سیاست بزرگ شده و سوگلی دست‌گاه «آقا بزرگ» بوده، اما هنوز کرشمه‌ها باید در کار کند، تا بتواند در صف انتظار کسب قدرت، جُل و پلاس خود را پهن کند. هر دوی این مدعیان به ظاهر بی‌اعتنا به قدرت، و وکیلان شریف بی‌مزد ومنت، وارث جنایت‌های بی‌شمار پدران وپدربزرگان خود هستند، وهردو نیز هم‌چنان بر سر سفره‌‌ای سورچرانی می‌کنند، که مدعی بسیار دارد. آن‌ یکی گمان می‌برد که روزگار تیره و تاری که  حکومت جدید در این سی‌سال بر مردم چیره کرده، در کنار گسست پرناشدنی آگاهی‌ نسل‌ها از روی‌دادهای گذشته، به تنهایی کافی است تا او ناگهان پرده براندازد و از سطح یک مدعی اخراج شده‌ی مشغول به خوش‌گذرانی با اموال عمومی، به مرتبه‌ی منجی بزرگواری که جز خیر و صلاح ملک وملت را نمی‌خواهد ارتقاء مقام پیدا کند. تازه همه را هم بده‌کار کند که: اینک بزرگواری! اینک سعه‌ی صدر! اینک بخشندگی! آن یکی دیگر از او هم خوش‌خیال‌تر. حسن خمینی هم اگر به امید بهره‌برداری از نام پدربزرگ‌ش نشسته باشد، آب در هاون میکوبد. آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت. آن روزگاری که در تنها اتاق کاه‌گلی روستایی بی‌نوای از دنیا بی‌خبر، تصاویر باسمه‌ای چاپ ناصرخسرو آیات عظام و مراجع تقلید، از جمله پدربزرگ ایشان، قاب می‌شد و به دیوار آویخته می‌ماند، دیری است به سر آمده است. نه این‌که این دیوارها به کلی از این باسمه‌ها پاک شده باشند؛ نه! اما دیگر اکنون اگر گردش روزگار، پرده‌های دیگری بر سردر تاریخ ما بیاویزد، فرزند برومند آن روستایی اینک کهن‌سال، که حالا مالک خان‌ومان ِ پدرِ دین‌ و دنیا باخته‌ی خود است، پروایی ندارد تا باسمه را گردگیری کرده، ببوسد و انبار کند. پاره می‌کند و به دور می‌اندازد. پیشه‌وران وکاسب‌کاران هیات‌نشین نیز اگر هنوز دلی با این تبار بدسرانجام داشته باشند، خوش‌تر دارند تا به روحانیان مخالف این متولیان بدنام منسوب به «حاج آقا روح‌اله» اقتدا کنند، تا به نواده‌ی او.

اگرچه دیگر تعارفات خانگی غیرخانگی و متداول سیاسی از سکه افتاده است و این مدعیان کله‌گنجشکی قدرت، گوشه‌ی چشم‌شان به شیر یا خط غرب با نظام حاکم دوخته شده، اما معلوم نیست، در ما بلادیده‌های پوست‌کلفت ِآفتاب‌نشین چه دیده‌اند که هنوز همان وردی را به گوش‌مان می‌خوانند، که پیش از این پدربزرگ‌هاشان با خواندن آن به گوش مادرها وپدرهای ما، از ابتدای قرن حاضر خورشیدی تا کنون، تسمه از گرده‌ی ما کشیده‌اند و مارا از دست‌یابی به خواسته‌های طبیعی واساسی خود بازداشته‌اند. هم رضاشاه و هم آیت‌اله خمینی، هردو با دروغ و نیرنگ، و وعده‌های پوچ و توخالی و باب دندان افکارعمومی، راه کنار زدن حکومت‌های پیشین‌ را برای استقرارخود در قدرت هموار کردند. اگرچه دخالت بیگانه در توفیق اولی و ابراز تمایل‌ش در  پیروزی ناباورانه‌ی دومی تاثیر به سزایی داشت؛ اما رضاخان میرپنج، قزاق کم‌سواد عامی به ناگاه با ترفند انگلیسی‌ها، که سلطنت قاجار را دیگر در جهت منافع خود ارزیابی نمی‌کردند، تبدیل شد به مظهر جمهوری و جمهوری‌خواهی، و روشن‌فکران و سیاسیان پیش‌رو و آزادی‌خواه، و حتا نیروهای ریشه‌دار چپ را به هواداری از خود کشاند، وهمین‌که به ضرب این فشارها امکان انقراض سلسله‌ی قاجار در افکار عمومی جا افتاد، چنان سلطنت خود‌کامه‌ای به راه انداخت، که ظل‌السطان به عهد ناصری در اصفهان به راه نینداخته بود. آیت‌اله خمینی نیز چون او. روحانی سنت‌گرایی که تا چندسال پیش از آن، در مخالفت با حق رای زنان داد سخن می‌داد و اسلام را درخطر می‌دید و مردم را به شورش علیه این فاجعه‌ی بزرگ فرامی‌خواند؛ به ناگاه در سال ۵۷ زنان را پیش‌روان نهضت خواند، حکومت روحانیان را شبیه به حکومت فرانسه معرفی کرد و خود را تابع رای مردم دانست و حق کوشش سیاسی را برای مارکسیست‌ها امری طبیعی دانست. او از این‌ها پا را فراتر گذاشت و گفت ما وظیفه‌مان تا همین‌جاست که نهضت را به پیروزی برسانیم، نه چیز دیگر. روحانی که کارش حکومت کردن نیست. ما طلبه‌ایم و برمی‌گردیم به خانه‌ی خودمان که حوزه‌های علمیه  باشد. اما او نیز همین‌که همه را به دنبال خود کشاند و بر خر مراد سوار شد، نظامی برپا نمود که مغول‌ها، برای همه‌ی جنایت‌ها و چپاول‌ و غارتی که کردند و خرابی‌ها که از خود به جا گذاشتند، در حافظه‌ی تاریخی ما روسفید شدند.

حالا حکایت این نوخطان عرصه‌ی سیاست است که باز هم مارا تا لب چشمه‌ی خواسته‌ها و آرزوهامان ببرند و تشنه‌لب بازگردانند. رضاپهلوی عنوان شاه‌زادگی را یک آن از خود دور نمی‌کند، اما سخن از رای و نظر  مردم به میان می‌آورد، او می‌خواهد یک‌بار، تنها یک‌بار رای مردم را بگیرد و پادشاه شود، اما از حکومت دموکراتیک سخن می‌گوید. حسن خمینی، یا هرکس دیگر هم‌چون او، ملازاده است، اما از دموکراسی دینی سخن می‌گوید. آن یکی می‌خواهد با برق تابلوی سکولاریسم چنان چشم مارا خیره کند، که پشت سرش را نبینیم. این یکی با نور معنویت و اخلاق و با اندکی چاشنی مدارا، می‌خواهد زشت‌ترین تابلوی تاریخ ایران را از چشم‌مان پنهان کند. این‌ها اگر بخواهند راهی به دهی ببرند، یک راه بیش‌تر ندارند. باید هم‌چون ابراهیم ادهم، امیرزاده‌ی بلخی تمام مفاخر ادعایی را به کناری بیندازند و تشت رسوایی‌‌ هر آن‌چه را تا کنون به سکوت برگزار کرده‌اند، پیش از‌ آن‌که دیگری به صدا درآورد، خود از بام بیندازند. رضاپهلوی اگر همین امروز که ۱۳ آبان است، به یادش مانده باشد که ۳۳ سال پیش از این،( تنها چهار روز بعد از آن‌که در مقام ولی‌عهدی به سن قانونی رسید)، دانش‌آموزان تهرانی در آستانه‌ی سردر دانشگاه تهران به گلوله بسته شدند، و شب هنگام که برای اولین بار به کوشش یکی دوتن از کارمندان تلویزیون ملی ایران، تصویر آن جنایت کم‌نظیر در اخبار شب به نمایش درآمد، چگونه آتش اعتراضات بالا گرفت؛ باید تردیدها را کنار بگذارد و با اعتراف به جنایات حکومت پدرش و مسوولیت اخلاقی خودش در آن روی‌داد، لباس شاه‌زادگی را به یک‌سو بیفکند و اموال عمومی انتقال داده شده از سوی خانواده‌اش را در حسابی ذخیره کرده و آماده‌ی بازگرداندن به دولت دموکراتیک آینده بکند، و هم‌چون یک سیاست‌پیشه‌ی پیش‌رو، با اقدام به تشکیل یک حزب سیاسی، ومعرفی موسسان آن به مردم و سپس تدوین و انتشار مرام‌نامه و اساس‌نامه آن، حزب و برنامه‌های‌ش را در برابر مردم قرار دهد، می‌تواند یکی از دولت‌مردان احتمالی ایران باشد. کاری که دیر یا زود، حسن خمینی نیز اگر بخواهد تا یک کوشنده‌ی سیاسی باقی بماند، باید انجام دهد.

جمهوری اسلامی، 13 آبان و آغاز پروژه‌ی جاسوس‌سازی!

صبح روز ۱۳ آبان ۱۳۵۸، نه از بیت آیت‌اله خمینی و نه از حلقه‌ی حامیان دولت موقت، هیچ‌کس خبر نداشت که قرار است جماعتی دانشجو به رهبری موسوی خوئینی‌ها، به حریم دیپلماتیک آمریکا در ایران حمله کنند، و با فریادهای مرگ بر امپریالیسم و الله‌اکبر، چفت‌و‌بستِ سفارت‌خانه را به زور کلنگ و تیشه از هم باز کنند. و به اصطلاح سفارت را «تسخیر» کنند. البته پیش از این نیز یک‌بار در همان روزهای نخست پس از پیروزی انقلاب ۵۷، به سفارت آمریکا حمله شده بود؛ آن هم توسط «سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران»، که به دلایلی با وساطت ابراهیم یزدی ختم‌ به خیر شد. اما این‌بار ماجرا شکل دیگری به خود گرفت. پس از حرکت انقلابی-آنارشیستی گروهی موسوم به «دانشجویان پیرو خط امام»، خمینی به فاصله‌ی کمتر از ۲۴ ساعت دو روی‌کرد متفاوت از خود نشان داد. در ابتدا خطاب به ابراهیم یزدی گفت: « اینها که هستند؟ زود بریزیدشان بیرون» … اما فردای آن روز، خمینی از آن رویداد به عنوان «انقلابی جدید» یا «انقلاب دوم» نام برد.

پروژه‌ی بزرگ و از آسمان رسیده‌ی سران نظام اسلامی آغاز شد. پروژه‌ای به ظاهر ۴۴۴ روزه، و در باطن به درازای عمر نظام اسلامی. پروژه‌ای نه به نام «بحران گروگان‌گیری» یا «تسخیر لانه‌ی جاسوسی» بلکه به نام پروژه‌ی «جاسوس‌سازی». در آغاز ۶۶ نفر به گروگان گرفته شدند و از آنان به عنوان جاسوس نام بردند، طولی نکشید که چندتن از خودی‌های جمهوری اسلامی و از همان دست‌اندرکاران نظام نیز به حلقه‌ی جاسوسان اضافه شدند. عباس امیرانتظام از این دست، و برجسته‌ترین‌شان بود. او که چندباری به دستور دولت موقت و در اجرای وظایف سازمانی خود، در محل سفارت ایران در سوئد با مقامات آمریکایی مذاکره کرده بود به عنوان جاسوس شناخته شد و به دست آنان دست‌گیر و محبوس شد.

اکنون پس از گذشت ۳۲ سال از آن روزها، هم‌چنان تداوم پروژه‌ی جاسوس‌سازی و جاسوس‌نمایی برقرار است. پروژه‌ای که با بی‌تجربه‌گی خطِ ‌امامی‌ها کلید خورد و اینک دامن خودشان را گرفته است: عباس عبدی از پایه‌‌های اصلی اشغال سفارت در ۱۳ آبان ۵۸، در سال ۸۱ ، به اتهام «جاسوسی» به همراه دو تن از همکاران‌ش در موسسه پژوهشی آینده دستگیر و چند سالی به زندان افتادند. چندتن دیگر از پیشروان حمله به سفارت آمریکا از جمله محسن میردامادی، سعید حجاریان و بهزاد نبوی نیز امروز به جرم «اقدام علیه امنیت ملی» و «ارتباط با بیگانگان»، در زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند. سعید حجاریان اعترافات خود را در دادگاه انقلاب به دست سعید شریعتی می‌سپارد، و شریعتی موبه‌مو و نکته‌به‌نکته روابط حجاریان با بنیادهای حامی صهیونیسم را ذکر می‌کند!

امروز نیز داستان هم‌چنان ادامه دارد.  سعید جلیلی، در جمع مردمی که به تجلیل از بالا رفتن از دیوار و شکستن قفل‌های سفارت نشسته بودند، با یک کیف سامسونت و دو زونکن در صحنه ظاهر می‌شود و از«صد سند» جاسوسی رونمایی می‌کند… و این داستان هرچند به روزهای پایانی خودش نزدیک می‌شود، اما هم‌چنان ادامه دارد.