بایگانی‌های ماهانه: اوت 2011

آوازه خوانی شبانه‌ی خامنه‌ای در کوچه‌باغ‌های ترس!

خامنه‌ای همراه با اسلحه در خطبه نماز عید فطر

خامنه‌ای همراه با اسلحه در خطبه نماز عید فطر!

امسال ما در آخر سال، انتخابات را داريم. انتخابات هميشه در كشور ما تا حدودى يك حادثه‌ى چالش‌برانگيز است. اگرچه در مقايسه‌ى با انتخاباتهائى كه در بعضى از كشورهاى دنيا – چه كشورهاى به اصطلاح پيشرفته، و چه بعضى از كشورهاى ديگر – برگزار ميشود، كه تويشان چه خباثتها، چه خيانتها، چه درگيرى‌ها، حتّى چه كشت و كشتارها اتفاق مى‌افتد، بحمدالله اين حوادث در كشور ما نيست.

این جملات تنها می‌تواند گفته‌های کسی باشد که هنوز ۲۴ ساعت از کودتای انتخاباتی نگذشته، و حتا پیش‌تر از مهر تایید شورای نگهبان، به محمود احمدی‌نژاد تبریک می‌گوید و از طرف خودش غائله را تمام شده می‌داند و ختم کلام!
خامنه‌ای خوب می‌داند که در خیابان‌ها و کوچه‌های شهر چه می‌گذرد. مشاورین او، لحظه به لحظه گزارش می‌دهند که موج اعتراض مردمی در همان ساعات پس از انتشار اولین نتایج بر گرداگرد ساختمان بلندبالای وزارت کشور حلقه زده‌اند، چماق‌داران آن‌ها را عقب نشانده‌اند.دسته‌های اولیه معترض در توانیر و عباس‌آباد تشکیل شده بود. شهر در همهمه و در آستانه‌ی بلواست. رژه‌ی نیروهای امنیتی آغاز می‌گردد، باطوم‌ها عیان می‌شوند و اولین ضربات فرود می‌آیند. سپیده سر نزده طبقات منفی وزارت کشور مملو از فعالین مدنی، روزنامه نگاران و سیاسیونی است که سربازان خامنه‌ای، نیمه شب آنان را از خانه بیرون کشیده‌اند و در آن‌جا حبس کرده‌اند. مردم عادی فعلن به نزدیک‌ترین بازداشت‌گاه‌ها، عشرت‌آباد و شاپور سپرده‌ می‌شوند. بند «دو-الف» آب و جارو می‌شود. شش‌لول‌بندها فراخوانده می‌شوند و رسمن شیپور جنگ به صدا در می‌آید.

خامنه‌ای بازهم عجولانه همانند همان تایید زودهنگام انتخابات، دست به کار تبلیغ انتخابات می‌شود و خدا را شکر می‌کند و تلویحن متضمن می‌شود که بحمدالله در این خاک، همچون کشورهای خبیث و خیانت‌کار، کشت و کاری اتفاق نمی‌افتد پس با خیال راحت در انتخابات شرکت کنید!
عجب پوست کلفتی است، اصلن به روی خودش نمی‌آورد که به گفته همان سردار قالیباف که پشت سرش به  نماز ایستاده، چند میلیون نفر از امام‌حسین تا آزادی حماسه آفریده‌اند. انگار در خاطرش نیست تصاویر مردان اسلحه به دست را بر فراز پایگاه بسیج و مسجد لولاگر. یادش رفته کهریزکی را که به دست مجتبا اداره می‌شد، ناچار پس ازافشاگری مهدی محمودیان دستور پلمب داد. انگار باید بنشیند و یک بار دیگر دست‌نویس خطبه‌های ۲۹ خردادش را مرور کند، آن‌جا که گفته بود: «زورآزمایی خیابانی کار درستی نیست،‌ از همه می‌خواهم که به این کار خاتمه دهند.» یا آن‌جا که: «کسانی که بخواهند برای اصلاح ابرو چشم را کور کنند «مسئول هر خونی که ریخته شود هستند.»
دلیل‌ این همه تناقض چیست و کجاست؟ پیری است و درد فراموشی، یا به کوچه‌ی علی‌چپ زدن که در مملکت اسلامی «همه چی آرومه»!

خلاصه پیری است و هزار درد، بیچاره از دو سال پیش، ترسوتر شده. حق هم دارد، آدمیزاد خودش را همواره در قالب همسانانش تصور می‌کند، اکنون خامنه‌ای نیز به همین درد دچاره شده. تصویر پاسخ گویی در محفظه‌ای مشبک و فولادین که حسنی مبارک را در آن خواباندند، یا قذافی دربه‌در را که به جستجوی سوراخ موش افتاده رهایش نمی‌کند. او از «زورآزمایی خیابانی» که هیچ، از هر حضور خیابانی دیگری نیز هراس دارد، جان برکفانش افتاده‌اند به دنبال چند جوان که در فیسبوک قرار می‌گذارند تا بر سر میدان، لنگ به دست به کودکان کار کمکی کنند. حالا حسابش را بکنید این پیر درمانده  و فرتوت چطور حضور خیابانی پس از انتخابات را تاب خواهد آورد؟ از قشون کشی خسته شده، می‌خواهد در آرامش سر به بالین گذارد و ولایت‌عهدی مجتبایش را جشن بگیرد. نمی‌خواهد پسرش عاقبتی چون پسر حافظ اسد داشته باشد.

Advertisements

دریاچه ارومیه؛ زمانی برای جبران اشتباه!

نوشته‌اي از «م.پرواز»

در پهنه‌ی مشترکی بین قزاقستان و ازبکستان و در وسعتی بیش از دو برابر مساحت خاک کشور بلژیک٬ خفته و بوده دریاچه‌ای هست که ما ایرانیان «دریاچه‌ی خوارزم» می‌خوانیمش و دیگران «آرال». این زخمی از پا درافتاده‌ی در خاک رفته٬ ۷۰ سال پیش، یکی از قطب‌های بزرگ اقتصادی و و شکوفایی داد وستد و ماهی‌گیری منطقه بود. اما زمانی که یوسیف ویسارونویچ جوگاشویلی (استالین) در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به «مقام عظمای ولایت» رسید٬ با «بصیرتی» که در ضمیر همه‌ی مستبدّین تاریخ نهفته است٬ دریافت که دریاچه‌ی آرال «اشتباه طبیعت» است! پس با تغییر مسیر دو رودخانه‌ی «آمودریا» و «سیر دریا» و ساخت کانال‌های مختلف٬ دریاچه‌ی وسیعی را با بیش از هزارو پانصد جزیره، به بیابانی بدل ساخت که زندگی صدها هزار نفری را که از قِبـَل این دریاچه نان شبی داشتند ناگذران کرد؛ و گونه‌های مختلف هوازی و آب‌زی از حیوانات تا گیاهان را که با آب آرال زنده بودند به نیستی کشانید. دریاچه‌ای که به نشان، و احترام گستردگی‌اش «دریا» خوانده می‌شد، تا نود درصد به شوره‌زار بدل شد. زخم کاری دیکتاتور به‌تدریج و در طول ۴۰ سال آرال را آهسته آهسته از قزاق‌ها و ازبک‌ها گرفت. آرال مُرد تا «اشتباهِ طبیعت» جبران شده باشد!

از آنجا که حکومت‌های استبدادی همه فرزندان یک خانواده‌ی فکری‌اند٬ رژیم ج.ا. سال‌ها بعد از استالین و در جایی دیگر از این کره‌ی خاکی٬ اما نه چندان دور از دریاچه‌ی خوارزم٬ به جبران «اشتباهات دیگر طبیعت» برآمد. از آدم‌ها آغاز کردند: از اشتباه‌ِ طبیعت در عدم پوشش موی زن تا خطای نابخشودنی‌اش در جدانساختن دو جنس مخالف شاید در دو سیاره‌ی مجزا!

طبیعت البته «اشتباهات» فراوان داشت و سرداران ِ سازندگی ِ چپاول و غارتِ مال و اخلاق و فرهنگ مردم و مهندسان ِ آمیزش سیاست و اقتصاد برای ایجاد شالوده‌ی ساختمان قدرت خویش٬ به «حکّ و تصحیح» آن‌ها همّتی کمال و تمام گماشتند. مقوله‌ها بس فراوان بودند: عشق و دوستی٬ راستی و صداقت٬ جوانی و شادابی٬ اعتماد و احترام٬ یاری و انسان‌دوستی٬ همه تک به تک «اصلاح»ی پایه ای شدند!

***

حالا بیایان‌های‌مان وسیع‌تر گشته‌اند و جنگل‌های‌مان رو به نابودی است. امروز٬ شمشیر خشک‌سالی با تیغ زهرآگین منافع مافیای حاکم٬ هم‌زمان بر فرق داشته‌های‌مان فرو می‌آید و منابع و ثروت‌های طبیعی ما را یکایک از ما می‌ستاند. زایش ِ زاینده رودمان را از او ربودند٬ دماوند را آسفالت کردند٬ در پارک گلستان کارخانه‌ی سیمان احداث کردند٬ جنگل ابر را اتوبان کردند٬ کارون را برق کردند و برق آبش را گرفت٬ میدان میشان ِالوند را بتونی کردند٬ رودخانه‌ی خشک شیراز را دوبانده آسفالت سیاه ریختند تا مبادا روزی تر شود٬ هامون‌مان خشکید و هیچ یاد هیرمند نکردند٬ زهره‌ی خوزستان در زیر آفتاب سدها سوخت٬ ماهی‌های زرینه‌رود در پشت سد بوکان کرور کرور مردند٬ جنگل‌های بلوط لرستان را در آتش بی‌خردی و بی‌عملی خود سوزاندند٬ بر جنگل‌های مازندران و کردستان و گیلان آتش قهر خویش فکندند و… بر ما رفت آنچه که نیک می‌دانیم٬ و بس می‌شنویم و چه زشت تنها به تماشایش نشسته‌ایم٬ ما ساکنان مملکتی هستیم که تعداد اعضای گارد محافظ «مقام عظمای ولایت»ش شش برابر بیشتر از تعداد کادر ثابت سازمان کشوری حفاظت از جنگل‌ها و مراتع و آبخیزداری آن است!

و امروز دریاچه‌ای که شوری آن یادآور اشک‌هامان در زیر ستم این «تصحیح کنندگان اشتباهات طبیعت» است -دریاچه‌ی ارومیه‌مان٬ در حال خشک شدن و فاجعه‌ی بزرگ زیست‌محیطی‌ ِ پس از آن در راه است. «مصحّحان» را البته نه تنها درد و خیالی نیست٬ که از کرده ی خویش دل‌شادند و از بهره‌ی خویش برخوردار. سرداران قرارگاه‌نشین دیروز و نوکیسه‌گان ِ نونوای امروز، کیسه‌شان از قِبـَل قراردادهای میلیاردی مربوط به سدها و پل‌های خشک‌کننده دریاچه‌ی ارومیه سرریز است. غم فردا‌‌ی‌شان هم نیست٬ برای آن هم برنامه دارند. مگر همین یک سال پیش نبود که «مدير امور دام معاونت بهبود توليدات دامی سازمان جهاد کشاورزی آذربايجان شرقی» گفت: «با توجه به شرايط اقليمی و پسروی آب درياچه اروميه اين استان استعداد پرورش شتر را داشته و برنامه ريزی های لازم براي اين کار در حال انجام است.» و افزود: « با توجه به ويژگی تحمل شرايط سخت در شتر و قابليت تطبيق آن با شرايط آب و هوايی متفاوت و عدم نياز به تغذيه خاص در پرورش آن و با توجه به پسروی آب درياچه اروميه، امکان پرورش آن در حاشيه اين درياچه و استفاده بهينه ازخارزارهای کناره های اين درياچه، امکان ازدياد گله های شتر در استان را با توجه به شرايط سهل پرورش آن، اقتصادی می نماید.»

اگر استالین دریاچه‌ی خوارزم را خشکاند تا کشت پنبه را که بس «افتصادی» بود رواج و رونق دهد، رافعان اشتباهات طبیعت در سرزمین ما هم برای «اقتصادی» کردن همه چیز برنامه دارند!

***

خیزش مردم غیور آذربایجان برای نجات دریاچه ی ارومیه را باید به فال نیک گرفت، شاید و باشد که وقت خواب به سر آمده و روزگار بیداری و حرکت و عمل‌مان فرا رسد. حالا دیگر هر چه آن‌ها طبیعت را «اصلاح»(!) کردند کافی است، اکنون نوبت ماست تا به جبران اشتباهات تاریخی مان کمر ببندیم!

به گِل نشستنِ کشتی شکسته‌ی نظام در دریاچه‌ی خشک ارومیه!

اگر قرار باشد بر مصائب دریاچه ارومیه نامی بگذاریم، بی‌شک «فاجعه» اولین انتخاب است و آخرین نخواهد بود. فاجعه‌ی دریاچه ارومیه نه یک مسئله قومی / نژادی است، نه یک مسئله سیاسی. این وضعیت اسف‌بار، تنها یک مشکل زیست محیطی است که به دلیل ناکارآمدی سیستم، به مساله‌ای سیاسی و حل‌ناشدنی تبدیل می‌شود. اصولن در نظام موجود، هر‌چیزی به راحتی هرچه تمام‌تر، قابلیت تبدیل شدن به امر سیاسی‌ را دارد. چنان‌چه این‌روزها  رفتارهای سیاسی ما با «آب» رابطه مستقیم پیدا کرده‌اند. از جشن آب‌بازی در تهران تا بحران بی‌آبی در ارومیه!

سخن کوتاه.  این‌جا دو پرسش مطرح است. ابتدا این‌که دریاچه‌ای که از سه استان کوهستانی و پرآب کشور تغذیه می‌شود (کردستان و آذربایجان غربی و شرقی)، چگونه می‌تواند به چنین بلایی دچار شود؟! و دیگر آن‌که یک مسئله «زیست محیطی»، چگونه به یک مسئله «سیاسی» تبدیل می‌شود. پاسخ به سوال اول، در بخشی از خود،  نیازمند اطلاعاتی در زمینه اکولوژی است که از حوصله‌ی این نوشته و دانش نگارنده خارج است اما بخش عمده‌ی مطلب به ناکارآمدی سیستم و بی‌تدبیری مسئولین جمهوری اسلامی بازمی‌گردد. بدون شک خشک شدن دریاچه ارومیه نه ارتباطی به رژیم غاصب صهیونیسم دارد، و نه از شمار توطئه‌های آمریکای‌ جهان‌خوار است.

بی‌تدبیری، شاید هم سوءنظر، از زمانی آغاز می‌شود که پروژه «احداث پل» بر روی دریاچه‌ی ارومیه تبدیل می‌شود به پروژه‌ی «احداث جاده» و در نتیجه، دوپاره شدن دریاچه.  در این جا گام اول برای تبدیل مسئله زیست محیطی به مسئله سیاسی برداشته می‌شود. آن‌جا که اجرای پروژه، انحصارن به «قرارگاه خاتم‌الانبیا» و مهندسان سپاه پاسداران واگذار می‌شود. همان‌هایی که مجری از میان بردن، و قطع درختان جنگل‌های غرب و جنگل ابر هستند. همان‌هایی که یک سر ازمعاملاتشان همواره به جیب گشادی بسته است، که دست ملت از آن کوتاه است. اما تا این‌جا باز واکنش معترضان به خشک شدن دریاچه، واکنشی غیرسیاسی است، یا دست کم نیمه سیاسی است. اما زمانی که معترضان و کنش‌گران تصمیم به تجمعی اعتراض‌آمیز می‌گیرند، جمهوری اسلامی که قافیه‌اش از هر لحاظ تنگ است، با برخوردهای‌ «بدتدبیرانه‌»‌تر و از سر ترس خود، کار را به تنگ‌نایی می‌کشاند که برای معترضان نیز چاره‌ای نمی‌ماند تا دست به اعتراضات سیاسی بزنند.

معترضانی که از غم «کفن پوش‌شدن دریاچه‌ی ارومیه از نمک» به خیابان آمده‌اند و خواستار اتخاذ راه کارهای مسئولانه در قبال مشکلات زیست محیطی هستند ،با پاسخی «انقلابی» روبه‌رو می‌شوند. واکنشی که این روزها جمهوری اسلامی با معترضان آذربایجانی داشته هیچ تفاوتی با برخورد‌های قهرآمیز پس از انتخابات ۸۸ ندارد.  صحنه‌های دست‌گیری و ضرب و شتم امروز در ارومیه ،  یادآورنده همان روزهاست. آری … از همین روست که یک بحران زیست محیطی تبدیل می‌شود به یک بحران سیاسی. اگر خودسوزی یک دست‌فروش تونسی می‌تواند منجر ‌شود به جرقه‌ی بزرگ‌ترین تحولات منطقه‌ای، دور نخواهد بود که فاجعه دریاچه ارومیه نیز، منجر به غرق شدن کشتی به گل نشسته‌ی جمهوری اسلامی شود. کشتی شکسته‌ای که از ترس فرورفتن، هر روز از تعداد همراهان پیشین خود می‌کاهد و دایره‌ی مسافران وحشت‌زده‌اش را تنگ‌تر می‌کند. اکنون آذربایجان مستعد قهری عظیم در پاسخ به بدتدبیری نظام اسلامی است و در این راه نیازمند همراهی ما. چرا ما؟ چون فاجعه‌ی ارومیه  دیگر نه قومی/نژادی است نه زیست محیطی، یک مسئله سیاسی است. تقابل معترضان با نظام اسلامی در میدانی جدید. پا به شوره‌زار آذربایجان بگذاریم. صدای خشک نمک‌ را در زیر قدم‌هامان  احساس کنیم. روزگار خوش این‌جا را دیده بودید هرگز؟

طرح نوژه و سیاست‌های ایران / مارک گاسیوروسکی

مترجم: بوته بوداهد. ویراستار: ارژنگ هدایت*

مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از نوشته‌ی مارک. جی. گاسیوروسکی، استاد دپارتمان علوم سیاسی دانشگاه ایالتی لوییزیانا، که نخستین بار در مجله‌ی مطالعات خاورمیانه، در سال ۲۰۰۲ به چاپ رسیده است.نویسنده در این مقاله تلاش کرده است تا از زوایای گوناگون به بررسی طرح «کودتای نوژه»، در نخستین سال پس از انقلاب ۱۳۵۷در ایران بپردازد. بدیهی است که انتشار این مطلب در وبلاگ «سه‌راه جمهوری»، دلالتی بر تایید تمام یا بخشی از مطالب این مقاله ندارد، و مسوولیت صحت مندرجات مقاله، هم‌چنان به‌عهده‌ی نویسنده‌ی مقاله است. نویسندگان «سه راه جمهوری» لازم می‌دانند از خانم «بوته‌ بوداهد»، که ترجمه‌ی کامل خودشان را از این مقاله‌ی تحقیقی‌تاریخی، برای انتشار در اختیار وبلاگ قرار دادند، سپاس‌گزاری کنند.

شام‌گاه ۹  جولای سال ۱۹۸۰ ، چندصد تن از چتربازان  شاغل و بازنشسته‌ی ایرانی‌ یگان ویژه‌ی نیروی هوابرد، ‌به بسوی پای‌گاه نیروی هوائی نوژه که در نزدیکی شهر همدان قرار دارد بحرکت در آمدند تا کودتایی را برضد رژیم نوپای اسلامی به انجام برسانند. دولت ایران با آگاهی از این طرح، بسیاری از سربازان چترباز را هنگام ورود به پای‌گاه دستگیر کرد. صدها تن دیگر نیز که متهم به شرکت در این طرح بودند طی‌ روزهای آینده بازداشت شدند، که به سرعت محاکمه و بسیاری از آنها اعدام شدند. طی‌ ماه‌های بعد، حکومت ایران از بیم ارتباط دیگر یگان‌ها با این برنامه، دست به پاکسازی گسترده‌ای در نیروهای مسلح زد. قابل ذکر است که شماری از شرکت کنندگان در طرح کودتای نوژه هرگز توقیف نشدند، و بسیاری هم‌چنان به فعالیت برضد رژیم اسلامی ادامه دادند، هر چند که دیگر هرگز تهدیدی جدی برای آن محسوب نشدند.

طرح کودتای نوژه از چند جهت حائز اهمیت است. نخست این‌که رهبران و اکثر شرکت‌کنندگان رده دوم آن بر آمده از دو بخشِ جامعه ایرانی‌ بودند که در مبارزات سیاسی دهه های پیشین دو قطب مخالف با یکدیگر را تشکیل می‌دادند. این دو گروه عبارت بودند از نیروهای مسلح (ارتشیان) و ‌ملی‌گرایان دمکرات سکولار. ارتش، ستون پادشاهی سرنگون شده در انقلاب اسلامی ۱۹۷۸-۷۹ بود، در حالی‌که ملی‌‌گرایان دمکرات سکولار، مخالفان سرسخت آن رژیم بودند. همبستگی‌ و همیاری این دو گروه از جامعه گویای این واقعیت بود که آن‌ها موفق شده بودند در تاریخ جولای ۱۹۸۰ ، بر بی‌ اعتمادی عمیقی که در گذشته آنها را از هم جدا کرده بود، غلبه کنند.

طرح کودتای نوژه سیاست‌های ایران و امور منطقه را نیز به طرز قابل توجهی‌ تحت تاثیر قرار داد. این روی‌داد و دیگر وقایع تهدید آمیز، به انضمام توهمات توطئه‌انگار، رهبران تند روی اسلام‌گرا را متقاعد کرد که نیروهای قدرت‌مندی همواره در تلاش برای نابودی نظام و اسلامی هستند. چنین باوری رهبران تندرو را به برداشتن گام‌های خشونت‌بار فزاینده، در جهت تضعیف و سرکوب مخالفان و تحکیم رژیم ترغیب نمود. بنابرین می‌توان گفت که طرح کودتای نوژه به موج افراط گرایی که در حال بلعیدن ایران بود دامن زد.  علاوه بر این، مشارکت حکومت عراق در طرح نوژه که دستگیری کادرهای نظامی و پاکسازی ارتش را به دنبال داشت، موجب تضعیف قابل توجه ارتش ایران گردید و این دقیقا هنگامی به وقوع پیوست که عراق آماده حمله سپتامبر ۱۹۸۰ خود به ایران می‌شد. بنابر این طرح کودتای نوژه نقش بسزایی در وقایعی داشت که منجر به جنگ ایران و عراق شد؛ جنگ ویرانگری که بمدت هشت سال منطقه را تکان داد و سیاست‌های ایران را عمیقا تحت تأثیر خود قرار داد.

این مقاله به ارائه جزئیات طرح نوژه و بررسی پیامد‌های آن در تعیین سیاست‌های ایران و امور منطقه می‌پردازد. چه در ایران و چه در کشورهای غربی، اطلاعات بسیار اندکی‌ در مورد طرح نوژه فراهم  شده، و بسیاری از نوشته های مربوط به این روی‌داد نادرست هستند (۱). بنابراین این مقاله به‌طور عمدهً بر اساس مصاحبه‌هایی‌ نوشته شده که نویسنده با پنج نفر از رهبران کلیدی طرح نوژه و شش نفر از دیگر شخصیت های مطلع انجام داده‌ است (۲). مصاحبۀ نویسنده با این افراد متمرکز و فشرده بوده و با بعضی‌ از سران طرح بین ۱۰ تا ۲۰ ساعت وقت صرف کرده و با دقت، اطلاعات داده شده را با یکدیگر تطبیق داده است. اگرچه ابتدا در این مصاحبه‌ها تناقضاتی دیده ‌می‌شد، اما با انجام مصاحبه‌های مجدد، مشخص شد که این تناقضات یا به دلیل سوءتفاهم در مصاحبه‌های مقدماتی صورت گرفته است؛ یا به دلیل شکاف اطلاعاتی‌ مصاحبه شوندگان. همه تناقضات مهم با دومین مصاحبه حل و فصل شد. مصاحبه شوندگان صادق بودند و گاهی مطالبی‌ در باره‌ی خود می‌گفتند که برایشان تحقیر کننده یا حتا متضمن توجه اتهام بود. در نتیجه نویسنده از صحت  اطلاعات گرد آوری شده اطمینان کامل دارد (۳).

هم‌چنین، با شش نفر دیگر، که تصور می‌شد از برخی جزییات آگاهی دارند مصاحبه شده است، از جمله یک افسر بلند پایه‌ی اطلاعاتی‌ سابق ایران که در بازجویی از کسانی‌ که در رابطه با طرح نوژه دست‌گیر شده بودند نقش داشت؛ ابوالحسن بنی‌ صدر رئیس جمهور وقت ایران؛ یک مورخ در دفتر پژوهش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که در مورد مسایل امنیتی در آن دوره اطلاعات وسیعی داشت؛ و سه‌ تن‌ از مقامات کلیدی آمریکایی که در زمان مورد بحث روی پرونده‌ی ایران کار میکردند (۴). شگفت‌آور این‌که همه‌ی آنها درک محدودی از این طرح داشتند (۵). جزئیات مهم‌ طرح نوژه، اطلاعات محرمانۀ به شدت محافظت شده‌ای بود که تنها برای تعداد اندکی‌ از رهبران کلیدی آشکار بود و با احتیاط زیاد و بر اساس نیاز، ممکن بود به دیگر شرکت کنندگان انتقال داده شود. نویسنده با همه عناصر اصلی طرح که در قید حیات‌ بودند و احتمال می‌رفت از جزئیات مهمی‌ آگاه باشند مصاحبه کرده است. اگرچه امکان مصاحبه با شرکت کنندگان بیشتری بود، به نظر نویسنده نتیجه‌ی قابل توجهی‌ از آن به دست نمی‌آمد (۶). به‌رغم همه تلاش‌ها، یک پرسش مهم در باره نوژه بی‌ جواب می‌ماند: حکومت ایران چگونه از جزئیات مهم نوژه با خبر شد؟  در طول دوره تحقیق برای نویسنده واضح بود که با توجه به منابع در دسترس، قادر به یافتن پاسخی قاطع‌ برای این پرسش نمی‌باشد. با این حال، اطلاعات گرد آوری‌شده برای در کنار هم چیدن جزئیات اصلی‌ این طرح و نتیجه گیری‌های مفید در مورد عواقب آن کفایت می‌کرد.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

رها کردن پیکانِ جنبش از کمانِ آزادی

 سقراط «عدالت در شهر» و «عدالت در نفس» را مشابه هم می داند* و حتا  آنجا که از شعله ور شدن عدالت به واسطه‌ی اصطکاک میان نفس و شهر سخن می گوید انطباق ضدین (نفس و شهر) را تایید می کند. سقراط عدالت در نفس و شهر را نوعی تفکیک قوا می داند و ستم را آشفتگی، پریشانی و ناهمسازی این نیرو با هم تعریف می کند. سه قوه ای که او از هم تفکیک می کند«غرایز، خشم و خرد» اند. این تفکیک هرگز تفکیک مقوله ای نیست بلکه از جنس تفکیک نیرو هاست نیروهایی که در برابر هم می ایستند و هم-ستیزی دارند. عدالت با تفکیک قلمرو حاکمیت این نیروها همستیزی را به همسازی بدل می کند یا در واقع عدالت نه یک نیروی جداگانه بلکه همان وضعیت همسازی این سه نیرو ست. در مقابل ظلم، وضعیت هم-ستیزی آنهاست. در وضعیت عادلانه‌ی این سه نیرو،  خرد میانجی و داور میان خشم و غریزه است اما در وضعیت بیدادگرانه‌ی این سه یا با حاکمیت غرایز سروکار داریم یا با حاکمیت خشم. غریزه و خشم  خود محل نزاع اند و نمی توانند وضعیت هم-سازی ایجاد کنند. اگر خشم و غریزه را به ترتیب «نیروی دال» و «نیروی مدلول» در نظربگیریم ناهمسازی این دو نیرو،  وضعیتی موبیوسی ایجاد می کند که در آن رابطه دال و مدلول آشفته است یعنی همچون یک نوار موبیوس دال از مدلول قابل تمیز نیست. در این وضعیت سطح و عمق به هم راه پیدا می کنند(عمق ای که به سطح می آید و سطح ای که به عمق می رود).

 درواقع تفکیک میان غریزه و خشم از جهت محتوا غیرممکن است. این عدم امکان تفکیک محتوایی اما شرط امکانِ تفکیک صوری-فرمالیستی-پیشینیِ میان غریزه و خشم است. عدالت بنا به تعریف سقراطیِ آن، همین تفکیک صوری است. در یک وضعیت عادلانه  با پیشینی شدن غرایز و خشم سروکار داریم فرایندی که نمی تواند کامل شود و این مغاکِ عدالت است. علی رغم تفکیک پیشینیِ غریزه و خشم در یک وضعیت عادلانه، تفکیک پسینی آنها غیر ممکن است. نتیجه‌ی عدم امکان تفکیک پسینیِ غریزه و خشم، «رانه مرگ»است. رانه مرگ محتوای یکسان غریزه و خشم است(غریزه-خشمِ پسینی). فروید غریزه پیشینی را  «غریزه‌ی زندگی» و خشم پیشینی را «غریزه‌ی مرگ» می نامید. آنچه ژاک لاکان در بازگشت اش به فروید و خوانش اش از او نادیده می گیرد دقیقن همین غریزه‌ی مرگ و غریزه‌ی زندگی است. برای فروید غریزه انسانی اساسن امری پیشینی است نه پسینی. به همین دلیل است که این غرایز را «نهاد» می نامد. درمقابل، اصطلاح او برای اختلاط  پسینی غریزه و خشم همان رانه مرگ است.

آنجا که نیچه عدالت را تحت عنوان کین‌توزی و «انتقامِ متافیزیکی» محکوم می کند اشاره اش به همین خشم پیشینی  و حاکمیت آن بر یک وضعیت عادلانه است. در یک وضعیت عادلانه(به معنای سقراطی آن) اگر خشمِ پیشینی، حاکمیتِ خرد را براندازد ما با  انتقام متافیزیکی  سروکار داریم. اما این حکومت «خشم پیشینی» چگونه روی می دهد؟

در واقع یک وضعیت عادلانه نه با سه گانه‌ی«غریزه، خشم وخرد» بلکه با چهارگانه «رانه مرگ،غریزه پیشینی، خشم پیشینی و خرد» برساخته می شود که پی آمد تفکیک سقراطی اعمال شده بر وضعیتِ پیشا-عادلانه است. پیامد هولناک «به حساب نیاوردنِ رانه مرگ» همان وضعیتی است که نیچه آنرا انتقام متافیزیکی می نامد. خشم پیشینی با تصاحبِ رانه مرگ واجد چنان قدرتی می شود که خرد را به انفعال و تسلیم در برابر خود  وا می دارد. پیروزی خشم پیشینی البته لحظه ای کامل می شود که عدالت را هم تصاحب می کند و انتقام متافیزیکی را «عدالت» می نامد.

خرد در این وضعیت چگونه می تواند حکومت اش را بازیابد و عدالت را مجددن برقرار کند؟ پاسخ دشوار نیست. خرد به نیروی خودش یعنی قدرت تمیز و تفکیک این کار را به انجام می رساند. خرد با تفکیک خشم پیشینی از غریزه-خشم پسینی(رانه مرگ) و بریدن پیوند میان آن دو، ضمن تایید حقانیتِ غریزه-خشمِ پسینی و غسل تعمید آن به نام شجاعت(همانگونه که سقراط عمل کرد) این نیروی عظیم را از خشم پیشینی می ستاند و حکومت اش بر خرد را متوقف می کند(در عین حال به عنوان نیروی«غیرت»  تاییدش می کند). درواقع کاری که امروز باید به انجام رسانیم «نوکردنِ عدالت» است. و عدالت نو چنانکه توضیح داده شد با تکرار همان حرکت سقراط  رخ می دهد.

به این ترتیب با تفکیکِ مجددِ سقراطی نفس به چهار قلمرو جدید(در نفس) می رسیم: قلمرو نیرویِ جاودانه خرد، قلمرو نیرویِ خشم پیشینی(عصبیت)، قلمرو نیرویِ غریزه پیشینی(میل) و در آخر قلمرو نیرویِ غریزه-خشم پسینی. شهر جدید و نفس جدید با این تفکیک جدید برساخته می شود. دوپاره کردن خشم به دست نیروی خرد و به رسمیت شناختن پاره های جدید، آغاز شهر جدید است.

با این مقدمه سروقتِ جنبش مابعد انتخابات88  می رویم و بر اساس این منطق آن‌را بازشناسی می کنیم. در آغاز سه نیرو در جنبش سبز وجود داشت: نیرویی غریزی که در سطح جریان داشت (که برخی آنرا جنبش انتخاباتی می نامند**) و نیرویی خشمگین که در عمق جریان داشت(جنبش رادیکال) و نیرویی هوشمند که جنبش را رهبری می کرد. نزدیک به شش ماه یعنی تا روز عاشورا (6 دی88) جنبش به آرامی پیش می رفت و عملن نوعی تفکیک قوا در جنبش رعایت می شد تا اینکه در روز های منتهی به تظاهرات 22 بهمن به واسطه اختلال در رهبری هوشمند جنبش، همه چیز به هم ریخت و همسازیِ نیروها به همستیزیِ آنها بدل شد. نیروی سطحی غریزی در برابر نیروی عمقی خشمگین ایستاد و جنبش در اصطکاک آن دو تحلیل رفت. در این هیاهو البته آنچه نشنیده ماند فریادهای نیروی خردمند جنبش بود. نتیجه‌ی مطلق گرایی و نفی کاذب خشونت، خشمگین تر شدن نیروی عمقی جنبش و درنهایت سرخورده شدن آنها بود. این سرخوردگی، جهت خشم را به سوی خود جنبش برگرداند و فرایندِ (خود)ویرانگریِ جنبش آغاز شد. بدیهی است در خودویرانگریِ وضعیت، حاکم، نیروی خشم است. تنها نیروی زنده جنبش در این شرایط  نیروی رادیکال بود و هست. بقیه نیروها سرکوب شده اند. ما با وضعیتی رویاروئیم که نیروی عظیم «رانه‌ی مرگ» درخدمت نیروی «خشم پیشینی» است (که خود من هم بخشی از آن هستم) و هرگونه سربرآوردن نیروی سطحی با شدت تمام سرکوب می شود. راه حل روشن است: ستاندن نیروی «غریزه-خشمِ پسینی» از نیروی «خشم پیشینی»  با به رسمیت شناختن آن و به کار انداختن این «نیرویِ مشترک» در جهتِ درست آن یعنی به سوی قلب استبداد است. این «اقدام علیه خود» که مقدمه‌ی حاکمیت مجدد«خرد» وبرقراری«عدالت» است نیازمند آری گویی،شجاعت، گشودگی وغیرت است.

……………….

* جمهور، افلاطون، ترجمه فواد روحانی ص 253

*جنبش در آزمایشگاه شناخت  http://deevaar.blogspot.com/2011/08/2.html?spref=fb

دردنامه‌ی فرزند‌خوانده‌ی شعبان جعفری!

سلام پدر!
زیاده عرضی نیست، روزهایی که دلشادم حرفی برای گفتن نیست. 22 بهمن به سراغت خواهم آمد تا ببینی چقدر حرف گفته و نگفته دارم برایت. به بهانه سالمرگت دست به قلم شدم تا مبادا از یادها فراموش شوی. آخر می‌دانی که، رسم مردمان این سرزمین است که ناجیان خود را از یاد می‌برند. گرچه وداع با تو در این روز، کام‌مان را تلخ کرده اما هر چه هست امروز، 28 مرداد،این روز فرخنده- روز قیام ملی ایران بر علیه مصدق‌السلطنه و قیام مردمی به حمایت از شاهنشاه آریامهر روز بزرگی است! راستی ظهر همین امروز بود که سرلشگر زاهدی آمد به دیدارت و شخصن دستور داد تا تو را آزاد کنند. یادت هست پدر!؟

بی‌جهت اینقدر با عجله از تاریخ عبور کردم. برویم سراغ همان محله سنگلج، هنوز هم یاد تو آن‌جاست. هنوز هم تا «گرت و خاکی» می‌شود همه یاد شعبون می‌کنند. نه تنها سنگلج، گوشه گوشه بوذرجمهری هم شعبون شعبون به عرش می‌خوره پدرجان! هنوز هم تا چماقی بلند می‌شود همه چشم‌ها به دستان چماق به‌دست است تا ببیند همان دستان پشمالوی شعبان است یا نه! هنوز هم تا عقب‌افتاده‌ای به اسبِ شاه می‌گوید یابو همه شعبون را جستجو می‌کنند که «بیخ خِرِشو» بچسبد یا دست‌کم «یه پیغوم میغومی برای برو بچه‌ها بده یا من برم باهاشون صحبت کنم و اینا» تا بریزن «خار و مادر یارو رو یکی کنن». پدر! «به مولا علی» این‌‎ها بعد از این همه سال هنوز نفهمیده‌اند که «ایهاالناس، زنبور شاه داره، ما چی!» اصلن انگار «هیچی حالی‌شون نیست» باید همیشه شعبونی باشه تا گره از مشکلات‌شون «واز» کنه!

آه پدر! کس چه می‌داند تو بهر این مرز و بوم چه رنج‌ها کشیدی و چراغ کاخ سلطنتی را با خون دل روشن نگاه داشتی؟ کس چه می‌داند تمدید 25 ساله تاج و تخت از صدقه‌سرِ شب‌گردی‌های شبانه و برافراشتن «عکس شاه» بود؟ «دارودسته» جمع می‌کردی و گشت‌های شبانه با «اصغر خالدار،اسدلله کچل، رمضون یخی، احمد عشقی، امیر موبور و باقی رفقا»  و فریادهای «ایهاالناس، مملکت آروم شد برین خونه‌هاتون، برین سرِ زندگیتون». این همه آن هم فقط برای آن که همه جا تاج‌آباد شود. نه برای منسبی و نه برای ده‌شاهی پول. اصلن «بچه‌های جنوب شهر، یه آدمایی بودن که اگه روزی صنار کار می‌کردن غروب سه شاهی نداشتن، همه رو می‌خوردن. اصلن دنبال این حرفا که پول از کسی بگیرن و کاری بکنن نبودن. به جون شما اینو راست می‌گم…» آری پدر، شرافت در ذره ذره وجود تو، از آن کله کچل تا آن سینه‌ی پشمالو و یقه‌ی جرخورده و چرکین تو موج می‌زد. داغش به دل مادرش بماند هر کس بگوید شعبان از کرمیت پول می‌گرفت یا زورخانه‌اش با کرامات اشرف الملوک می‌چرخید. به مولا «بچه‌های جنوب شهر دنبال پول و این بساطا نبودن، اینارو بی‌خود میگن. ممکنه برن سرِ کوره پزخونه، مثلن اون عمله‌هایی که از نطنز و عرض کنم نمی‌دونم خمین و اونجاها اومدن، اون لاشی‌ها رو یه پولی بذارن کف دستشون و بگن بیا آقا شلوغ کن!… بچه‌های جنوب‌شهر و این ورزشکارا همه‌شون خاطرخواه شاه بودن» البته به جز حسن نصیری سنگ‌تراش!

خلاصه پدر! تو همواره شعبان بی‌مخ خواهی ماند، چه از تو یاد شود و چه گرد فراموشی بر تو ریخته شود. تو «دنبال مادیات» نبودی، شعبان همیشه شعبان بود، از «گرت و خاکی» که در سینمای لاله‌زا کردی تا «دسته گلی که در مهرآباد» به دستان شاهنشاه گذاشتی. از آن روزی که «زدم و شکستم و خلاصه بازار رو بستن» تا وقتی که «متكا و فلان و اينارو گذاشتيم رو يه تخته و دو سه تا از اون مرغاى رسمى گرفتم از اون يارو توى كوچه دولت. خوناشو ريختيم اون رو» تو حتا در آن هیری ویری شعبان بی‌مخ نبودی، به فکر مادر و ما و خانه بودی و «مرغاشم داديم برد خونه واسه زنمون». از سنگلج تا بورلی‌هیلز!

آی مردم!
او که همگام با قداره‌کش و عربده‌کش، با شاه وطن نیز گام برمی‌داشت زنده است. پدرم زنده‌است و میراثش ماندگار، تا میهن و میهن‌دوست و چماق و چماق‌ به‌دست هست، شعبان زنده است. ایهاالناس! «این آقا با منبرش تو ک… خوار مادر هر کی» دروغ بگه!

———————————–
پ‌ن: نقل مستقیم مطالب از کتاب خاطرات شعبان جعفری به کوشش هما سرشار

10 شباهت بنیادین نظام ولایت فقیه و حکومت سلطنتی در ایران

نوشته‌اي از«بیژن پوينده»

امروز بخش قابل توجهی از مردم کشورمان  و  ایرانیان  آگاه می‌دانند  که «جمهوری اسلامی»  از نظر سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی به ورشکستگی کامل رسیده است. این نظام ناتوان در بوجود آوردن حداقل شرایط برای شرکت شهروندان و نیروهای متنوع سیاسی در ساختمان کشوری آباد و آزاد بوده  و هست. تداوم و حفظ این نظام با جنگ و  بحران سازی و سرکوب گسترده ابتدایی‌ترین حقوق انسانی مردم کشورمان میسر گشته.  آنچه مردم کشورمان در 32 سال گذشته از این نظام دیده اند گسترش فقر، خرافات، تظاهر، دروغ گویی، ریا بوده است.

 در این شرایط میلیونها ایرانی محبور به مهاجرت شده اند.  فرار مغزها  در ابعاد وسیع ادامه دارد و درصد قابل توجهی از جوانان یا بیکارند و یا در اقتصاد بیمار ِ دلال‌سالار ِ نظام اسلامی به فعالیت‌های غیر مولد مشغولند. با ورشکستگی  نظام ولایت فقیه،  طرفداران استبداد سلطنتی که خود نقشی اساسی در تداوم فرهنگ استبدادی و درنتیجه به‌قدرت رسیدن استبداد مذهبی داشته‌اند، بسان ارواحی زنده شده، سعی در دفاع و توجیه حکومت پادشاهی دارند. در این میان عده ای حقوق‌بگیر و با استفاده از تحریفات سعی در پاک کردن حافظه تاریخی دارند.

برای جلوگیری از  تکرار اشتباهات تاریخی، می‌باید با تاریخ و عملکرد نظام‌های سیاسی آشنا بود. هدف این نوشته  نشان دادن شباهت‌های بنیادینِ دو نظام سیاسی استبدادی ولایت فقیه و نظام سلطنت پهلوی علیرغم برخی تفاوت‌های این دو نظام است.

شکل گیری فرهنگ در هر جامعه‌ای متاثر از روابط اقتصادی و زمینه‌های تاریخی در آن جامعه است. در کشور ما روابط اقتصادی بر اساس زندگی قبیله‌ای در برخی نقاط و تولید روستایی و روابط ارباب رعیتی و خان خانی در دیگر نقاط برای قرن‌ها وجود داشته است. در نتیجه فرهنگ غالب تحت تاثیر روابط قبیله ای و ارباب رعیتی شکل گرفته.  توجه به این نکته ضروری است که شکل گیری فرهنگ و شیوه تفکر در ضمیر ناخودآگاه ما بوسیله تعلیم و تربیت خانوادگی و سپس  آموزش و معیارهای دینی و اجتماعی وسنتی درونی شده و ریشه دوانده.

ازنظر سیاسی دوپایه اصلی قدرت سیاسی در جامعه ما سلطنت و روحانیت بوده اند. بطور تاریخی این دو ارگان نقش مهمي در باز تولید فرهنگ استبدادی داشته اند. در نتیجه نظام سلطنتی و نظام  ولایت فقیه دارای خصوصیات مشترکی هستند.

این خصوصیات مشترک عبارتند از:
1. نفی  آزادی‌های سیاسی:
یک خصوصیت فرهنگ استبدادی وجود تک صدایی و نفی چندصدایی و سرکوب نیروهای سیاسی مستقل و جدا از قدرت حاکم است. وجود آزادی‌های سیاسی از جمله آزادی احزاب، آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی اجتماعات، آزادی سازمان‌های مدنی و آزادی حق انتخاب از ابزارهای اصلی برای ساختن روابط دمکراتیک در جامعه و کنترل و پاسخگو نمودن قدرت هستند. هر جامعه پیچیده‌ای برای حل بهینه مشکلات، چالش‌ها و مسائل جدید که بطور داتم بوجود می‌آیند احتیاج به چرخش آزاد اطلاعات، وجود مطبوعات مستقل، سازمانهای مدنی  و صاحب‌نظران و اندیشمندانی دارد که بتوانند در فضایی باز و قانون‌مند به بررسی و نقد و گفتگو برای حل مسائل و مشکلات بپردازند. سلطنت پهلوی و حکومت اسلامی با نفی آزادی‌های سیاسی مانع  رشد سیاسی،  گسترش سازمان‌های مدنی و در نتیجه باروری و خلاقیت اجتماعی و سیاسی گردیده‌اند. تک صدایی در نظام ولایت فقیه با شعار حزب فقط حزب الله و در  دوران محمد رضا شاه با شعار «حزب فقط حزب رستاخیر» به جامعه تحمیل  گردید. در چنین فضاهایی قدرت مطلقه پادشاه یا ولی‌فقیه حق تعیین سرنوشت ملت را نفی می‌کند.

2. وجود زندانیان سیاسی  سرکوب و شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی:
نفی حقوق مدنی  و سرکوب احزاب و نظرات سیاسی منجر به  تنش  و انواع مبارزات علیه قدرت حاکم می‌گردد. در این شرایط راه حل نظام استبدادی ساختن زندانهای سیاسی، سرکوب و شکنجه و  در برخی موارد اعدام مخالفان سیاسی است.  برخی طرفداران استبداد سلطنتی با  مقایسه هزاران اعدام در نظام «جمهوری اسلامی» در جهت توجیه نظام استبدادی مورد علاقه خود برمی‌آیند. حال آنکه کیفیتی که مورد سوال است نه فقط تعداد زندانیان و اعدام‌های سیاسی  بلکه ماهیت نظام‌هایی است که در آنان مقوله زندانی سیاسی و اعدام زندانی سیاسی وجود دارد . سوال اینجاست که چرا باید انسانها را بخاطر عقایدشان به بند کشید؟ در کدام جامعه دمکراتیک و آزادی، مقوله زندانی سیاسی و شکنجه و اعدام زندانی سیاسی وجود دارد؟

3.  قانون گریزی:
در  نظام های استبدادی، حکومت های مطلقه فردی و خودکامه، قانون و مفهوم قانون کم‌رنگ و بی‌رنگ می‌شود. چرا که حرف آخر را شاه یا ولی‌فقیه  و یا نظامیان کودتاچی می‌زنند این موضوع چندین مشکل بوجود می‌آورد:
منطق و توجه به خواسته‌های عمومی جامعه جای خود را به خواسته‌های افراد در راس قدرت می‌دهد . زورگویی و خودکامگی بعنوان معیارهای غالب تقویت می‌شوند. فرهنگ استبدادی در ابعاد گسترده از طریق رسانه‌های عمومی و شیوه‌های تعلیم و تربیتی تقویت و بازتولید می‌شود. مسلما تعرض به حقوق انسانی و قانونی از طرف حکومت و قدرت حاکم بطور روزمره ، الگوی مثبتی برای اقشار ناآگاه در  رعایت و احترام به حقوق دیگر شهروندان نخواهد ساخت. در نتیجه بی‌قانونی و عدم احترام به حقوق فردی و اجتماعی تبدیل به هنجارهای غالب می‌گردنند. یک دلیل نقض ساده‌ترین قوانین رانندگی بصورت گسترده در این نظام‌ها شاید واکنشی‌ست روانی  به سرکوب‌های سیاسی و فرهنگی نظامی که برای انسانها ارزشی قاتل نیست.

4.  فساد گسترده اقتصادی اداری و رانت خواری:
قانون گریزی  و عدم دسترسی به اطلاعات سبب رشد فساد اقتصادی، عدم موفقیت پروژه‌های ملی، گسترش رانت‌خواری و اقتصاد دلالی می‌گردد. این عوامل در دراز مدت به بی ثباتی نظام‌های استبدادی دامن زده واین نظام‌ها را در برابر بحران‌های اقتصادی آسیب پذیرتر می‌کند.

خودکامگی در راس قدرت و عدم رعایت قانون حتی برای عوامل نظام استبدادی باعث ریزش نیروهای خودی و تشدید تضاد درون دستگاه‌های استبدادی می‌شود. عملکرد دو نظام ولایت فقیه و شاهشاهی نمونه بارزی برای این ادعاست. در این نظام‌ها دائما شاهد تقسیم مکرر نیروها و بسته شدن فزاینده دایره قدرت هستیم. در غیاب روابط دمکراتیک و احترام به قانون،  فرماندهان نظامی بطور مرتب دچار انواع تصادفات و «سانحه‌های هوایی» می‌شوند و سیاست مداران قدیمی مورد غضب قرار گرفته مجبور به فرار شده  و یا تبدیل به «سران فتنه» می‌شوند.

دکتر محمد مصدق رهبر جبهه ملی و مبارز  راه آزادی و ملی شدن نفت  بخاطر منافع بیگانگان با کودتا   برکنار می‌شود.  شاه بجای سلطنت حکومت می‌کند.  با یک فرمان شاه  یک شبه نظام چند حزبی( هر چند فرمایشی) تبدیل به نظام یک حزبی ( حزب رستاخیز) می‌گردد! در نظام اسلامی «نخست وزیر محبوب امام»  و ریس مجلس آن جز سران فتنه می‌گردند. چرا که در این نظام‌ها قواعد بازی  و قوانین حتی در چهارچوب قراردادی خودی‌ها نیزدائما به فرمان رهبر معظم و شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتش‌داران نقض می‌شوند.

قدرت نامحدود و غیر پاسخگو بطور اجتناب ناپذیری فاسد می‌گردد.در نتیجه عقد قراردادهای خیانت بار و غارت منابع طبیعی تبدیل به امری عادی می‌گردد. غلبه روابط فردی بر قوانین و ضوابط منطقی، ضعف مدیریت کلان در  نظام‌های استبدادی را دو چندان می‌کند . ضعف مدیریت  بنوبه خود  در جهت هدر دادن فرصت‌ها و منابع انسانی و طبیعی  تضعیف این نظام‌ها در دراز مدت عمل می‌کند.

5. هدر دادن فرصت‌ها و منابع انسانی و طبیعی بخاطر حفظ منافع و قدرت عده ای معدود.
از آغاز تثبیت «نظام مقدس اسلامی» بطور متوسط هر سال بیشتر از 100 هزار نفر با تحصیلات دانشگاهی به خاطر شرایط نامناسب و سلطه استبداد مذهبی ایران را ترک می‌کنند. 4.5 میلیون ایرانی در خارج از ایران زندگی می‌کنند. بسیاری دارای تخصص‌هایی باارزش هستند و در صورت وجود کشوری آزاد و دمکراتیک می‌توانستند در جهت رشد و آبادانی و حل مشکلات جامعه تلاش نمایند. بهایی که مردم کشورمان برای فرار مغزها در سال پرداخت می‌کنند، از در آمد سالیانه نفت بیشتر است. نظام‌های استبدادی از فرار مغزهای آگاه و دردسر ساز استقبال می‌کنند. شاه خطاب به روشنفکران، آزادی خواهان و مخالفین خود می‌گفت هر که می‌خواهد پاسپورتش را بگیرد و برود! چرا که دیکتاتورها کشور را ملک شخصی خود میدانند.

عدم وجود مطبوعات و گفتمان آزاد در رابطه با اولویت‌ها ی اجتماعی باعث ادامه سیاست‌های فاجعه بار و غلط می‌گردد. غرامتی که مردم ایران برای جنگ 8 ساله ( نعمتی که ارزانی خمینی و«نظام مقدسش» شد) شامل صدها هزار کشته، صد ها میلیارد دلار خسارت و عقب ماندگی کشور برای سالها بود. در دوران حکومت سلطنتی در حالی که درصد بی‌سوادی بالای 50 درصد بود و کمتر از 8 هزار کیلومتر راه آهن داشتيم، سالیانه میلیارها دلارصرف خرید تجهیزات نظامی می‌شد. قرار بود ایران تبدیل به ششمین قدرت نظامی دنیا شود!

6. گسترش فقر بیکاری و نابسامانیهای اقتصادی و اجتماعی:
فساد و بی قانونی، روابط ناسالم قدرت و باند بازی باعث نابسامانی اقتصادی می‌گردد. قربانیان استبداد در این مرحله شامل اکثریت ملت خصوصا اقشار زحمت‌کش و حقوق بگیر می‌گردد. در کشورمان علیرغم درآمدهای میلیاردی نفتی ثروت در دست اقشار معدودی متمرکز می‌گردد. در زمان شاه  دربار و وابستگان شاه درآمدهای بی‌حساب داشتند و در نظام ولایت فقیه  فرماندهان سپاه و بخشی از روحانیون اقتصاد کشورمان را کنترل می‌کنند. در واپسین سالهای نظام سلطنتی و در«آستانه رسیدن به دروازه های تمدن بزرگ» اطراف اکثر شهرهای بزرگ با پدیده زاغه نشینی و شکل گیری حلبی‌آبادها و زورآبادها و مفت‌آبادها روبرو بودیم. امروز نیز با درآمد سالیانه 70 میلیارد دلاری نفتی بیش از 40 درصد از هموطنان ما زیر خط فقر زندگی می‌کنند!  درصد قابل توجهی از جوانان بیکارند. در هر دونظام با پدیده فروش اعضا بدن از جمله کلیه روبرو بوده و هستیم. با استبداد عدالت اجتماعی نیز نفی می‌گردد و شعارهای پوچ جای خود را به واقعیت غمگین کودکان خیابانی و کودکانی می‌دهد که در کوره پزخانه‌ها کار می‌کنند . کارگرانی که در فقر زندگی می‌کنند و کوچکترین اعتراضاتشان با سرکوب شدید کسانی روبرو می‌شود که دم از دفاع از محرومین می‌زنند.

7.  سانسور نفی آزادی بیان و روشنفکر ستیزی و سنت‌گرایی:
یکی از مهمترین پیش شرطهای سلامت و رشد فرهنگی جوامع درجه آزادی بیان  و عقیده و عدم وجود سانسور است.   بزرگترین سرمایه هر جامعه ای شهروندان آگاه ومستولیت پذیری است که به حقوق خود و دیگران آگاهند. پیش شرط داشتن جامعه‌ای باز و پویا  گردش  آزاد اطلاعات، آگاهی شهروندان از مسایل و مشکلاتی است  که در هر جامعه‌ای  وجود دارند. انسانهای آگاه  با نقد و بررسی موضوعات اجتماعی و فرهنگی می‌توانند  در رفع مشکلات و رشد اجتماعی بکوشند.

 نظام‌های استبدادی از گردش آزاد اطلاعات و شهروندان آگاه و متشکل وحشت دارند. در نتیجه در جهت کنترل اخبار و اطلاعات و محدود کردن  آگاهی شهروندان تلاش می‌کنند.  بزرگترین اقشار مخالف استبداد روشنفکران و دانشجویان هستند. در این زمینه نیز نظام پهلوی و نظام ولایت فقیه  عملکرد مشابهی داشته‌اند. جنبش های دانشجویی در برابر استبداد سلطنتی و استبداد  مذهبی  تلاشهای گسترده ای را سازمان داده اند  و هر دو نظام  سابقه‌ای ننگین در جهت سرکوب  این جنبش‌ها داشته  و دارند. 16 آذر و 18 تیر تنها دو روز از نمادهایی ماندگار از فعالیت‌های آزادی خواهانه و عدالت طلبانه دانشجویان در برابر استبداد پهلوی و استبداد مذهبی هستند. شعبان بی مخ ها و ده نمکی‌ها  و چماقداران «هدیه‌های» نظام‌های استبدادی به روشنفکران و دانشجویان هستند.

علیرغم ادعاهای طرفداران نظام سلطنتی،  استبداد سلطنتی همانند نظام اسلامی نه تنها مروج مدرنیسم نبود،  بلکه  مدافع معیارهای سنتی و از نظر ایدتولوژیک جزم‌گر بوده است. چرا که مدرنیزم  در رابطه با تفکر انتقادی و نقد قدرت، از جمله قدرت مطلقه کلیسا و پادشاهان و در ارتباط و در ادامه دوران روشنگری شکل گرفت. مدرنیزم را در مرحله اول باید در شیوه تفکر و روابط اجتماعی و ساختارهای سیاسی مدرن از جمله سازمان‌های متنوع مدنی، آزادی عقیده و آزادی نقد، نفی شخصیت پرستی و رشد فرهنگ چند صدایی در جامعه جستجو کرد. و نه صرفا در تقلید و مصرف گرایی اجناس غربی.  نظامی که قدرت مطلقه پادشاهش را موهبتی الهی می‌داند که از طرف خدا به مردم تفویض شده! نظامی که مبلغ تک صدایی و نفی تفکر انتقادی است و در سانسور عقاید و کتاب  دستگاهی عریض و طویل راه می‌اندازد چگونه میتواند نظامی مدرن باشد؟ آیا اینکه در آستانه‌های رسیدن به «دروازه‌های  تمدن بزرگ»  و بعد از 50 سال سلطنت  پهلوی  اقشار قابل توجهی از مردم عکس آقا را در ماه دیدند  دلیلی بر سطحی بودن درک از مدرنیزم و پوچی ادعای  مدرنیته در نظام سلطنتی نیست؟  چگونه بعد از 50 سال سلطنت و مدرنیزم پبش از 50 درصد از جمعیت کشور بی سواد باقی می‌مانند؟

 8. سیاست خارجی بر ضد منافع ملی:
نظام های استبدادی پایه مردمی ندارند. در نتیجه اگر دست نشانده بیگانگان هم نباشند در روندی برای حفظ خود در برابر ملت حاضر به فروختن و حراج کردن ثروت های ملی و دخالت های بی‌مورد  و گاه بحران‌سازی در جهت  انحراف افکار عمومی می‌شوند. نظام جهل  و جنایت  ولایت فقیه در این مورد سابقه اسفناکی دارد. از کاستن سهم ایران در دریای خرز تا  برباد دادن قراردادهای  نفت و گازی  و یا ناتوانی در توسعه یکی از بزرگترین ثروت های ملی ( توسعه میدان گازی پارس جنوبی) تا حمایت از گروه‌های بنیادگرا و ضد دمکراتیک. سابقه نظام پهلوی نیزشامل بر باد دادن ثروت های نفتی و  بزرگترین خریدهای تسلیحاتی نا متعارف  در جهت منافع شرکت های اسلحه سازی بوده است ( همان کاری که عربستان در حال حاضر انجام میدهد). همچنین فرستادن نیرو به ظفار و… نقش ژاندارمی منطقه برای برای منافع بیگانگان از دیگر دستاوردهای «سیاست مستقل ملی» در زمان محمد رضا پهلوی است. واگذاری بحرین تحت عنوان «رفراندم» از دیگر عملکردهای سوال برانگیز دوران پهلوی است.

9. توسعه  نا همگون مناطق و ستم مضاعف مذهبی ملیتی:
نظامهای استبدادی تمرکزگرا هستند. این نظام‌ها  با دستاویزهای قوم‌گرایی (شونیسم)  و یا ایدلولوژی مذهبی مروج انواع تبعیضات و نابرابری و بی‌عدالتی در حق اقلیت‌ها اقوام  و ملیت‌های ایرانی بوده و هستند. در این نظام‌ها اقوام مختلف از حق تحصیل به زبان مادری خود در کنار یاد گیری زبان پارسی محروم هستند. از این زاویه نیز دو نظام استبدادی پهلوی و اسلامی عملکردی مشابه  دارند. کافیست به فقر و عقب ماندگی  اقتصادی هموطنان‌مان در کردستان، سیستان و بلوچستان و خوزستان و. .. توجه. کنیم تا به عمق  تبعیضات  و بی‌عدالتی این نظام‌ها پی ببریم.  این نظامها با مردم خود بیگانه هستند. معیارهای دمکراتیک در سیاست های آنان جایی ندارد. در نتیجه به جای واگذاری تصميم گيری‌ها ی محلی و استانی به نهادهای انتخابی همان محل در صدد کنترل و سرکوب خواسته  و برخی حقوق ابتدایی این هموطنان‌مان هستند. این نظامها  مانع از رشد موزون مناطق مختلف کشورمان شده و زمينه را برای  تقویت تنش های قومی افزایش می‌دهند.  تفکر استبدادی قادر به درک این واقعیت نیست که تنوع فرهنگی، قومی و زبانی باعث افتخار و همبستگی ملی همه ايرانيان خواهد بود. در مورد نظام جهل و جنایت دامنه تبعیضات مذهبی بخاطر خصوصیات ذهتی عقب مانده  سران نظام ابعادی وحشتناک بخود گرفته و هموطنان مسیحی و سنی و زرتشتی و خصوصا و هموطنان بهایی از ستمی مضاعف در این مورد رنج می‌برند.

 10. استبداد و ترس، سرکوب جنبش های مدنی و بی  ثباتی نظامهای استبدادی :
هر دو نظام اسلامی و سلطنتی با  رشد اعتراضات مدنی دست به کشتار و قتل معترضان و شهروندان  زدند. صد ها و شاید هزاران نفر در اعتراضات عمومی سالهای 56 و 57 بوسیله مزدوران  حکومت نظامی به رگبار بسته شدند.  آمار حداقلی از کشتار معترضین در این دو سال  بیشتر از 3000 نفر بر اساس تخمین‌های محافظه‌کارانه منابع غربی است. نظام  ولایت فقیه نیز در موارد متعدد از ابتدای بقدرت رسیدن  اقدام به کشتار هموطنان ما  در بسیاری از نقاط کشورمان کرده. در این نظام‌ها تعداد دقیق قربانیان وحشی گری‌های نظامیان به‌سختی مشخص می‌شود. برای مثال هنوز آمار دقیقی از تعداد جان‌باخته‌گان در اعتراضات سال 88 در دست نیست!  هیچ نظام دمکراتیک و متمدنی شهروندان بی‌سلاح را بخاطر اعتراضات خیابانی  بصورت گروهی به قتل نمی‌رساند.

 اگرچه ساختن زندان برای مخالفان سیاسی و آزادی خواهان،  استفاده از انواع شکنجه، اعدام  و سرکوب  فیزیکی اعتراضات مدنی از ابزارهای مهم نظامهای استبدادی  برای بقا هستند؛ اما یکی از مهمترین ابزارهای سرکوب در نظام‌های استبدادی استفاده از سلاح ترس است. ترس مفهومی بنیادین و کلیدی در حفظ ساختار قدرت‌های سرکوبگر دارد. این مفهوم فقط  به سرکوب فیزیکی محدود نمی‌شود.

کسانی که در زمان شاه زندگی کرده‌اند بیاد دارند که برخی، حتی در مهمانی‌های خصوصی، هنگام صحبت درباره او از ترس صدای خود را پایین می‌آوردند. معمولا نظام‌های استبدادی سعی در بزرگ نمایی قدرت سرکوب خود نیز دارند. برای مثال ادعا می‌شود که نیروی بسیج 20 میلیونی است، پاسدار احمدی مقدم ادعا میکرد که نظام «جمهوری اسلامی» قادر به کنترل  و بررسی ایمیل  میلیونها کاربر اینترنتی است! در زمان شاه ادعا می‌شد که میلیون‌ها نفر برای ساواک کار می‌کنند! این شایعات، گاه از جانب دستگاه‌های امنیتی پلیسی و گاه از طرف افراد ناآگاه تقویت و پخش می‌گردنند و به نوبه خود به تقویت احساس ترس از نظام یاری می‌رسانند.

اما استفاده از سلاح ترس نیز ابزار قابل اطمینانی در دراز مدت نیست. در این مورد نیز نظام‌های استبدادی در نهایت دچار مشکل می‌شوند. چرا که با تداوم سرکوب و نفی حقوق مدنی و بی عدالتی‌های اجتماعی و اقتصادی زمینه اعتراضات همیشه  وجود داشته و جنبش‌های  اجتماعی شکل می‌گیرند. یکی از خصوصیات پایه‌ای رشد جنبش‌های مدنی ریختن ترس و رشد اعتماد به نفس اقشار گسترده در تلاش‌هایشان برای حق تعیین سرنوشت و مبارزه با نظا م سلطه‌گر است.

نظام‌های استبدادی بخاطر نوع رابطه‌ای که با اکثریت جامعه بوجود می‌آورند. از اساس بی‌ثبات هستند. رابطه‌ای که بر اساس زورگویی و تمامیت‌خواهی عده‌ای معدود  و نقض گسترده حقوق انسانی اقشار گسترده  شکل می‌گیرد. ناتوانی ماهوی این‌گونه نظام‌ها برای حل مشکلات اجتماعی و پاسخگویی به نیازهای  اقشار مختلف در عمل زمینه ساز شرایطی ناپایدار می‌گردد. بی دلیل نیست که عمر این گونه حکومت‌ها  بسیار کوتاه است.

بر این اساس دیگر شباهت بنیادین نظام ولایت مظلقه فقیه با  نظام سلطنتی اجتناب‌ناپذیر بودن سرنگونی این نظام خواهد بود. آینده این گمان را ثابت خواهد کرد.  باشد که ایرانیان  دمکرات  و آزادی خواه بتوانند با داشتن برنامه‌ای شفاف، سازماندهی موثر  و اتحادی قدرتمند گامی جدی در جهت تحول دمکراتیک در کشورمان بردارند.

دکوپاژ ۲۸مرداد، در لوكيشن ۲۲ خرداد: دو کودتا با یک بلیط !

نوشته‌اي از «م. پرواز»

سکانس اول: ساعت یک بامداد ۲۵ مرداد ۱۳۳۲

رئیس ۴۳ ساله‌ی گارد شاهنشاهی٬ ۳ روز پس از راهی‌شدنش از رامسر به‌سوی تهران٬ با ۲ فرمان نصبِ «فضل‌الله زاهدی» به نخست وزیری و عزل ِ«محمد مصدق» از همین منصب٬ سوار بر زره‌پوشی و با لشگری گرداگرد به در خانه‌ی نخست وزیر نزدیک می‌شود. بی‌شک ضربان قلبش همان‌قدر شتاب گرفته است که تپش‌های نبض ِکرمیت روزولت و اشرف پهلوی.

شب تابستانی، تهران بی‌تاب است و مردمش در خواب٬ غرق در رویا.

«محمد میرزا» که حالا مصداق ِمصدّق شده‌است اما٬ کمی قبل از آن٬ صحبت‌هایش با سرهنگ «مبشری» افسرِتوده‌ای٬ به پایان رسیده  وناشکیب و ایستاده٬ به انتظارِ مزدبگیران دولت فخیمه است.

ضرب‌آهنگ ساعت‌ها دریک بامداد٬ اعلام آغازِ پایان کودتاچیان است٬ تا ۳ روز! کوتاه مدتی پس از آن «نصرت‌الله نصیری» و همراهانش در چنگ عدالتند. کودتایی که از واشنگتن تا لندن را ماه‌ها به آماد‌ه‌سازی و نقشه‌ کشیدن حتی در نیکوزیا مشغول کرده بود٬ حالا به چشم برهم زدنی شکست خورده است.

شب تابستانی تهران بی‌تاب است و مردمش در خواب٬ خوشحال.

سید «ابوالقاسم کاشانی» سخاوت‌مندانه و مهمان‌نوازانه٬ درِ پستوهای ِخانه‌ی ملـّت را به روی ِ«فضل‌الله زاهدی» می‌گشاید تا پناهش دهد٬ همان‌گونه که قبلن دوماه ونیم در بدر به‌دنبال نخست وزیرِ آینده هستند.

«تایمز» نوشت: «باید از ایران چشم پوشيد».

 

سکانس دوم: ساعت۶بعدازظهر ۲۸ مرداد ۱۳۳۲

تهران داغ است و خون‌آلود.عربده‌های «حسین مهدی قصاب» در بازارتهران با لبخندِ رضایت «محمدرضا »پهلوی در رُم آمیخته شده‌است. «وینستون چرچیل» سیگار برگ خوش‌طعمی دود می‌کند و «دوایت آیزنهاور» حالا ژنرالی است پیروز بعد از نبردی سهمگین و جان‌فرسا که حتـّی غباری بر کفش‌های واکس زده‌ی برّاقش ننشانده است

تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌ها٬ پُرسان.

صدای «میراشرافی» از رادیو بلند است٬ «محمد مصدق» عزل و «فضل‌الله زاهدی» از پناهگاهش در زیرزمین مجلس یک‌راست به نخست‌وزیری می‌رود. روسپیان و قدّاره‌بندان و چماق‌به‌دستان٬ بی هیچ نشانی از خستگی٬ در شهوت دلارها٬ می‌زنند و می‌کشند و غارت می‌کنند. آخر دیری‌ست که با گرفتن جان افشار طوس٬ تازه جانی گرفته‌اند. فردا صبح٬ «محمد مصدق» در زندان است. خیابان‌ها پر است از نامردمان٬ و«ابوالقاسم کاشانی» در امن و امان و شاد در حال ِتقریرِتبریک به نخست‌وزیر جدید.

تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌ها٬ ترسان.

کودتایی که گزارشش۳ روز پیش با عنوان «همه چیزاز دست رفته به نظر می‌رسد» به دفتر «اینتلیجنت سرویس» مخابره شده بود٬ در میان ناباوری ِطرّاحان و گردانندگانش حالا پیروز شده است! قرارداد کنسرسیوم٬ زودی چند٬ امضا می‌شود.

و تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌‌ها٬ گریان.

 

بخش دوم

سکانس اول: ساعت ۱۰ شب ۱۸ تیرماه ۱۳۷۸

خبر کوتاه بود و همان‌قدر عجیب و حیرت‌آور که امروز عادی و تکراری: «روزنامه‌ای توقیف شده است! کوی دانشگاه تهران٬ صدای خشم ملتی است تشنه‌ی آزادی» کوی٬ لرزه‌ای می‌شود به شدّتِ فریاد ۳۰۰ نفر بر ژرفای ِاقیانوس ِانسا‌ن‌های این‌ دیار .ساعاتی بعد٬ کوی٬ کوی خون است باتوم و سنگ و باروت .از ۴۶ سال پیش «شعبان جعفری» و دار و دسته‌اش. این تنها «حسین نجات» و «محمدباقر ذوالقدر» و «محمدرضا ثمانی» نقدی نیستند که باقی مانده‌اند، ٬حالاهمه‌ی انصار «حزب‌الله» در کارند. فردا٬روزِسونامی اعتراض‌ست.

تهران می‌جوشد و مشت می‌شود٬ و مردمش مشتاق و پی‌گیر٬ نظاره می‌کنند٬ امیدوار.

سپاه به کودتا می‌اندیشد، «محمد خاتمی» به مصالحه و «احمد خاتمی» به اعدام. هرسه اما٬ برای نیل به مقصود باید ۱۰ سالی صبر کنند.

چهارروز تهران می‌جوشد و مشت می‌شود٬ و مردمش مشتاق و پی‌گیر٬ نظاره می‌کنند٬ ناامید.

 

سکانس دوم: ساعت۶بعدازظهر۲۳ تیرماه ۱۳۷۸

درست ۴۸ سال از ورود« آورل هریمن» به ایران و قربانی کردن ِ۱۷ ایرانی معترض در زیر پایش می‌گذرد. این‌بار اما٬ این امید مردم به آزادی‌ست که در زیر قدم‌های آن‌ها که از فرسنگ‌ها راه دور به تهران آورده شده‌اند تا همراه با دیگر ذوب‌شدگان ولایت٬ به دست ما شکست ما را رقم زنند، لت و پار می‌شود.

تهران گرم و ساکت است٬ و مردمش حیران و پشت در٬ پاسبان ِآن٬ از ترس٬ بی‌صدا.

سید«علی خامنه‌ای» پیروز این میدان است. نعلین‌هایش٬ اما بی هیچ غباری بر آن٬ از پس ِجنگ بقا و نیستی٬ همچنان برّاق مانده است. «محسن رفیق‌دوست» سور مفصلی خواهد داد تا شرمنده‌ی «حبیب‌الله عسگراولادی مسلمان» نماند. بازار گرم است٬ مثل تهران.

تهران گرم و ساکت است٬ و مردمش حیران و بی‌خیال٬ افسرده و خمود٬ دنبال لقمه نان.

 

بخش سوم

سکانس اول: ساعت۵بعدازظهر۲خرداد ۱۳۸۸

طعم شیرین رویاهایی که درست ۱۰ سال قبل و با پیروزی «محمدخاتمی» در انتخابات ریاست جمهوری به کام آزادی‌خواهان ریخته شد٬ هنوز چنان دل‌نشین است که بیست‌هزار نفر از مشتاقان ِریاست جمهوری ِ«میرحسین موسوی» را به استادیومی که به کنایه «آزادی»‌اش نامیده‌اند٬ کشانده است. اینجا امید جوانه می‌زند تا ۲۰ روز بعد٬ ناشکفته بپژمرد.

تهران بهاری است و هزاران چشم و گوش مشتاق مردم شبه اوست٬ که شاید باز٬ مردی نام سبزِآزادی را فریاد کند و آن مردِ بی‌ادعا٬ چنین کرد. در مقابل٬ سوزِ جان‌گزای ِزمستان گذشته را هم مردم از خاطر زدودند مگر نه که بهار است!؟

تهران سبز است٬ و پر خروش٬ مردم رفیق ِهم٬ شادی‌کنان و خوش، آوازِسادگی٬ غافل ز حیله‌ها.

 

سکانس دوم٬ پلان اول: ساعت ۱۱ شب ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

«میرحسین موسوی پیروزی‌اش در انتخابات را اعلام می‌کند 6 ساعتی‌ست که نظامیان و حرامیان٬ در پوشش پلیس «مانور اقتدارو تحکیم ِ پایه‌های استبداد» را آغاز کرده‌اند. امشب مام میهن باز آبستن ِحوادثی شوم است. تا ساعاتی دیگر به ديد ِ قدرت سید«علی خامنه‌ای» نام «محمود احمدی‌نژاد» از چاه جمکران بیرون می‌آید تا صندوق‌های رای همچنان سترون بمانند. کودتاگران به درِخانه‌ی صدها فعّال سیاسی که از پیش شناسایی شده‌اند، می‌کوبند٬ بر هر مکانی که امکان مقاومتی می‌رود زنجیر می‌کشند. زندان‌ها غوغاست . امشب و روزهای پیش رو٬ وقت چماق و دست‌بند و آتش وگازِاشک‌‌آور و گلوله است.

تهران قرمز است ٬و پر ز خشم٬ مردم کنار هم٬ فریادشان ز درد٬ پر می‌کند فضا٬ محسورِرفته‌ها.

سردار«محسن رضایی» همچنان پاسدار ناموس خویش است. سردار «طه طاهری‌» ِ مشفق ِ مسعود ِ صدرالاسلام در فکر شب‌های پیش روست تا کجا خون عاشقان ِآزادی ریزد.  کوی دانشگاه اولین گزینه است٬ کف خیابان‌ها و کنج زندان‌ها که همیشه هست!

تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌ها٬ ترسان.

 

سکانس دوم٬ پلان دوم: ساعت ۱۰ شب ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

ده‌ها کشته٬ صدها زخمی٬ هزاران در زندان٬ و میلیون‌ها دل شکسته ،نعلین‌های سید «علی خامنه‌ای» برّاق مانده‌اند٬ اما پوتین‌های سرداران مافیا حالا برّاق‌ترند.

و تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌‌ها٬ گریان.

 

بخش چهارم

ما تاریخ مکرّریم! ما روندگان ِراه سینوسی ِامید و ناامیدی شده‌ایم. ما دیگر بیش از صد سال است که به قیام و شکست٬ خروش و سرکوب٬ قوام و کودتا٬ رفتن و باز ایستادن عادت کرده‌ایم. نسل در پی نسل٬ تجربه‌هایی از جنس تجربه‌های پدران‌مان را با رنگی دیگر و در قالب زمانی دیگر بازتکرار کرده‌ایم. ما با تاریخ خود بیگانه‌ایم. به همین روی می‌خواهیم خود تجربه کنیم. و هر بار که تجربه کرده‌ایم برای بکار بستن درس‌هایی که از آن آموخته‌ایم دیر شده است. دهه‌های۵۰ و۶۰ سن را پشت سر گذاشته‌ایم و حالا نسلی دیگر آمده است تا او هم تجربه کند. ما تاریخ مکرّریم!

چرا؟

ما با آموزش بیگانه‌ایم! ما خواهان ِرفتن ِره صد ساله به یک شبیم. ما منتظراعجازیم! ما شیفته‌ی فیض ِروح‌القدس‌ایم تا شاید باز مدد فرماید. ما با فراگیری و آموختن مشکل داریم چرا کهنه پدران ما معلمان خوبی بودند و نه ما شاگردانی درخور .ما٬ سخت عجولیم٬ ساده‌انگار و بی‌دانش٬ و لاجرَم يا بي‌عمل يا كج‌عمل.

کودکان شش و هفت ساله‌ای که امسال بر نیمکت‌های کلاس اول دبستان خواهند نشست٬ ۲۰ تا ۳۰ سال دیگر جوان‌هایی خواهند بود که می‌توانند چرخ برهم زنند. اگر به فردای ایران می‌اندیشیم٬ به کار سخت و عرق‌ریزان ِ۳۰سال هم فکر کنیم. کاری کنیم که هفت ساله‌های امروز سرفرازآن بیست و پنج مرداد و سرشکستگان ِبیست و هشتم ِهمان ماه نباشند٬ هجده و بیست و سوم تیرشان چنین مغموم در هم نیامیزد و شورِدوم خردادشان با خون و سرکوب و ترس و وحشتِ۳۰خرداد گره نخورد. به آن‌ها بیاموزیم تا تاریخ را نه که بخوانند٬ که بدانند. در این آموزش٬ نه لازم است و نه به‌کاری می‌آ‌ید که تاریخ‌مان را چون داستانی غم‌بار برای‌شان مرور کنیم . به آن‌ها بگوئیم که در دیگر سوی آنچه که به پوچی تاریخش نامیده‌ایم و از آمدن و رفتن و جنگ‌ها و غارت‌ها و پدر و پسر و برادرکشی‌ها و چشم‌ کورکردن‌ها و پوست از تن کندن‌های مستبدّان٬ و سال و ماه و روزِ برتخت نشستن و از آن پائین آورده شدن‌شان حکایت می‌کند٬ همواره مردمانی نیز بوده‌اند. و تاریخی هم هست که از آن‌چه انسان‌ها در هر عصری انجام دادند و یا می‌توانستند و انجام ندادند حکایت می‌کند: تاریخ ِ مردم!

روزگار دولت «محمد مصدق» پایان یافته است٬ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز دیگر هرگزچهره‌ی زشت‌خویش را بر تقویمبه رُخمان نخواهد کشید. گذشته‌ها٬ حتی به استعار٬ تکرار نخواهند شد و بیهوده است اگربکوشیم تا به نسل آینده بیاموزیم در برابر کودتاها و سرکوب‌های پیش ِ رو چه باید بکند.بگذریم که اگر خود می‌دانستیم امروز وضع‌مان این نبود. یادمان باشد که حتی اگر تاریخ در مکان تکرار شود٬ در زمان هرگزتجدید نمی‌شود

آنچه که باید به نسل‌های آینده‌مان بیاموزیم «توان ِاندیشیدن٬ قدرت تصمیم‌گیری٬ صداقتِ مسئولیت‌پذیری و شجاعت ِ عمل کردن است» تا بتوانند در بیست و پنج مردادشان و در بزنگاه‌های تاریخی‌شان از دام‌ها بگریزند٬ از حیله‌‌ها برحذر مانند و این راه پرفراز ونشیب به‌سوی ِآزادی و مردمسالاری را با موفقیت طی کنند. تا بدانند که تنها ۳ روز وقت دارند تا یا امیدشان را در پشت پنجره‌ها و ترسان زجرکش کنند یا آگاهانه٬ زیرکانه٬ مسئولانه و شجاعانه٬ تیر نیستی را درآن آوردگاه٬ روی‌ درروی٬ بر قلب استبداد نشانند. اگر امروز آغاز کنیم ما ۳۰ سال وقت داریم و آن‌ها تنها ۳ روز. واگر چنین نکنیم در۲۸مردادشان شکی نیست و این تکرار٬ بی‌تردید مکرّر خواهد شد.

آموزش ِ اندیشیدن و پرورش ِ عمل‌کردن را جدی بگیریم٬ برای همان ۳ روز.

 


ناسیونالیسمِ مصدق: تجربه ای که مجددن باید تکرار شود

تاریخ ایران نوین را باید در حاشیه «نامزدبازیِ ایران و روسیه» خواند. انگلستان هم در جریان انقلاب مشروطه، کودتای سردار سپه رضاخان کبیر و انقلاب اسلامی بی بی سی   نقش رقیب عشقی حسود را بازی کرد. با کمال تاسف جریان روشنفکری ایران هرگز نتوانست این مثلث عشقی را به حاشیه ببرد و خود را از حاشیه به متن تبدیل کند. این نامزدبازی البته پیش از مشروطه(شاید با آغاز عهد قجری) آغاز شده بود. اما برقراری این نوع رابطه با همسایه نرینه شمالی ریشه ای درونی داشت و دارد. ایران در تاریخ طولانی خود یک موجودیت سیاسی نرم  و در واقع  یک «نا-تمامیتِ  فرهنگی-سیاسیِ مادینه»(به معنای ضدِ زن! آن) بود که  همچون یک فاحشه هر روز شوهری از بیرون طلب می کرد. به لحاظ  باروری هم هیچ زمانی (به جز زمانه کورش)مستقل نبود. در این صد ساله اخیر حتی رشکی (و نه غیرتی) که در مقابل انگیس و روسیه نشان داده شد از جانب اسلام به عنوان شوهر ایران خانم بود. تشکیل خانواده فرهنگی«ایرانی-اسلامی» برپایه  «تجاوز جنسی اسلام به ایران» از ایران خانم، زنی هرزه و هرجایی آفرید که به وضعیت معمولی و هنجارمند باز نخواهد گشت مگر اینکه این رابطه قطع و حکم طلاق صادر شود.

ایران خانم باید از آقای اسلام طلاق بگیرد. من این فرایند را «مشروعه زدائی» می نامم که هم ارزِ سکولاریزاسیون در غرب است. با مشروعه زدایی از حکومت،جامعه و فرهنگ ایرانی است که می توان این زن را نجات داد. در این فرایند فرهنگ ما ویژگی های مردانه (در واقع کارکردهای مردانه) اش را باز می یابد و یک فرهنگ هرمافرودیت می شود.

بیماری مشروعه خواهی دو بار خودش را نشان داد. یکباردر جریان مشروطه اول و سقوط «قانون تشکیل مجلس شورای ملی» در چاه  جمکرانی«قانون اساسی مشروطه»( که در واقع زائده ای آویخته به متمم پنج ماده ای بود)  و بار دیگر در واکنش به جنبش ملی کردن نفت که تکرار مشروطه بود و از این جهت می توان آنرا«مشروطه دوم» نامید. بیماری «مشروعه خواهی» که با اعدام شیخ فضل الله نوری حاد شده بود در جریان 28 مرداد عفونی شد و سپس در جریان انقلاب 57  سراسر عفونت اسیدی اش را بر سر و روی آن انقلاب  پاشید. بنابراین 28 مرداد یکی از نقاط عطف در تاریخ این بیماری است. مشروطه خواهان چندان تصور روشن، پیشرفته و غیر تقلیل گرایانه ای از مفاهیم مدرن نداشتند و نگاهی غیر از این به مشروطه خواهان اسطوره ای است. بنابراین مشروطیت را  تنها باید از نگاه  کژ بیماریِ«مشروعه خواهی» قرائت کرد. با وقوع انقلاب مشروطه و در واکنش به آن این بیماری پدیدار شد. رضاخان با تلاشی شایسته تحسین با پیامدهای این بیماری مبارزه کرد اما علت بیماری را نتوانست ریشه کن کند. لاجرم بیماری دوباره عود کرد. این بیماری توان آن را دارد که پیکره فرهنگی-سیاسی ایران را برای همیشه از پا درآورد و ایران را تجزیه کند. اینجا بازی مرگ و زندگی است. پس باید  کاملن هوشیار بود. مبارزه رضاخان با علائم این بیماری اگر با مبارزه با علت بیماری همراه می شد (مثلن قانون مدنی پیشرفته ای مثل «کد ناپلئون» وضع می شد که مبین حقوق مدنی بود نه فقه امامیه) احتمالن بسیاری از روی‌داد های سیاسی نیم قرن اخیر رخ نمی داد اما چنین انتظاری از رضاخان مرغ پخته را هم به خنده وامی دارد. قانون مدنی رضاخان که در جمهوری اسلامی در هیچ موردی تغییر نکرد جز پائین آوردن سن رشد(نشان دادن حقیقت اسلام یعنی «کودک آزاری») نشاندهنده کاذب بودن تفاوت«پهلوی/اسلامی» است تفاوتی که انقلابیون سرکوب شده‌ی 57 به آن افتخار می کردند. مشروعه زدائی از قدرت زمانی به کمال می رسد که بنیان های قانون مدنی کنونی  که کودک آزار و ضد زن است یکسره دگرگون شود. هدف از تشکیل مجلس شورای ملی و مجلس سنا در نهایت دگرگونی اساسی در قوانین مدنی و جزائی است. قوانین اساسی اینها هستند نه آئین نامه داخلی حکومت که به غلط «قانون اساسی» نام گرفته است و اصلن به عنوان قانون هم با آن رفتار نمی شود.  یکصد سال است که ما در اشتباه به سر می بریم. قانون اساسی را اگر چیزی به جز بیان«حق تاسیس نهادهایی که قوانین عادی را «به شکل بنیادی» تغییر می دهند» بدانیم تا ابد در بن بست خواهیم ماند. این آئین نامه های حکومتی به خودی خود اصالت ندارند. جدائی حکومت از روحانیت هم اگر در  همان سطح انتزاعی تاکنونی اش طرح و تحقق یابد صرفن بحثی در حوزه قدرت باقی می ماند. ما در پی «مشروعه زدائی» هستیم نه صرفن جدائی دین و دولت. مشروعه زدائی حداقل صد سال تجربه تاریخی پشت سر خویش دارد و بر ماست که  این تجربیات را نادیده نگیریم.

یکی از این تجربه های تاریخی 28 مرداد است که یک آخوند در راس قانون گذاری به سر می برد و شکاف میان نماینده حقوق مدنی مدرن با نماینده مشروعه به شکل انضمامی عریان می شود. اگر انقلاب مشروطه(تاپیش از متمم)، مشروعه زدائیِ انتزاعی/آئین نامه ای است جنبش ملی مصدق در تاریخ  نوین ایران ، آغاز فرایند مشروعه زدائیِ مشخص و انضمامی ست. لایحه مهم او درباره تاسیس کانون وکلا به عنوان یک نهاد مدنی و مستقل از حکومت   تنها برنامه مشروعه زدائی او نبود بلکه آغاز یک فرایند دگرگونی زیرساخت های حقوقی کشور بود. کاشانی، نایب برحق شیخ فضل الله نوری، به خوبی این را فهمید. اما تقدیر چنین بود که مشروطه خواهان در مشروطه دوم، بازنده سیاسی باشند.

زمانی که«مصدق السلطنت» برای همیشه «مصدقِ»استقلال و آزادیِ ایرانیان از شاه و شیخ شد آیت الله کاشانی، رئیس مجلسِ مشروعه(مجلسی که با «رفراندم» منحل شد) در پیامی به اعلاحضرت همایونی چنین گفت: «مصدق برای برقراری جمهوریت می‌کوشید او شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست»*.

کاشانی پس از کودتا نیز در مصاحبه‌ای گفت: «ریاست مجلس در شان من نبود و من از این جهت این مقام را پذیرفتم که جلو فعالیت‌هایی که مصدق می‌خواست شروع کند و یک سال بعد شروع کرد بگیرم»

……………………….

* مصاحبه با روزنامه المصری، کیهان ۱۷ شهریور ۱۳۳۲

و نیز «عقیده من این است که ایران سالیان دراز حساسیت سلطنت دارد و فی الحقیقته وجود شاه یک جهت جامعی برای جمع آوری کلیه طبقات مردم به‌دور این مرکز ثابت است»(به نقل از ویکی پدیا)

کودتای ۲۸ مرداد و فاحشه‌هاي درباري!

در يكي از جلسات محاکمه‌ی مصدق، در حالی که در جریان دفاع از خود و در رد ادعانامه‌ی سرتیپ آزموده به شدت دچار احساسات شده و دستانش می‌لرزید و با صدای بلند دادگاه را خطاب قرار داده بود، ناگاه «ملكه اعتضادي» برخاست، رو به دكتر مصدق كرد و به لحنی تحقیرآمیز، با صدای بلند گفت: « يك پيرمرد سياسي كه مملكت را به پرتگاه سقوط كشانده، نبايد در دادگاهي كه به خيانت‌هاي او رسيدگي مي‌كند بترسد و بلرزد». مصدق كه به كمالات گوينده‌ي سخن واقف بود و «معروفه‌ی» زمان را مي‌شناخت، برگشت و گفت:«خانم! منارجنبان اصفهان، قرن‌هاست مي‌لرزد و هنوز پابرجاست». ملکه اعتضادی زن زيباروی عشوه‌گری که به تحریک افسران حاضر در دادگاه و به امید جلب رضایت مافوق، آن گستاخی را کرده بود، با پاسخ كنايه‌ آميز مصدق و با شلیک خنده‌ي حضار، سرافكنده در جايش نشست و پس از لحظاتي كوتاه، دادگاه را ترك كرد.

كودتاي 28 مرداد واقعه‌ي نبود كه در ظرف زمان آب شود تا چند و چون‌اش از حافظه‌ی تاریخی محو گردد. عمق فاجعه و ابعاد تاثیری که آن واقعه از خود به جای نهاد نخواهد گذاشت تا نام فاحشه‌هاي درباري از ليست مسببين و عاملين كودتا حذف شود. همان هرزه‌هاي نام‌داري كه در اتاق‌هاي تو در توي خانه‌هاي «زال ممد» در«شهر نو» دست در کار فروش ِ دوشيزگان و زنانی بودند كه اغفال و يا از روستایشان ربوده مي‌شدند و شبانه به نجيب‌خانه‌ها روانه مي‌شدند. پس از واقعه‌ي 28 مرداد، خوش ‌خدمتي همخوابه‌هاي ِ افسران ِ اسم و رسم‌دار شاه، در جريان كودتا به شاه و درباريان، به «شهر نو» رونقي بخشيد و قلعه‌اي شد در تصرف و تملك همين رهبران باند مافيايي.

صبح روز 28 مرداد اراذل چماق به‌دست که به اشاره‌ی «شعبان جعفري» از درون زندان جمشیدیه به دنبال تقاضای سرلشگر زاهدی، در خيابان‌ها دست به شورش و تظاهرات زده بودند؛ «ملكه اعتضادي» و «رقيه آزادپور» معروف به «پروين آژدان قزي» با همراهي دو تن ديگر، «پري بلنده» و «پروين غفاري» مشهور به «موطلايي شهر ما» سوار بر تانك‌هاي ارتشي، سردسته‌ي فواحشي بودند كه در نقش توده‌ي مردم، در حالي‌كه عكس‌هاي شاه را در دست داشتند و زنده باد شاه مي‌گفتند؛ به صف اراذل و چاقوكشان ملحق شدند و درحمله به ادارات دولتي و تخريب و غارت روزنامه‌هاي ملي و ايجاد ترس و وحشت ميان مردم، آنها را همراهي مي‌كردند و ركيك‌ترين الفاظ را نثار «مصدق» نخست وزير مي‌كردند و در حمايت از شاه، گريبان مي‌دريدند و سينه چاك مي‌كردند. پس از استقرار حكومت كودتا، در قبال این خدمت، اراذل و اوباش نيز از بذل و بخششي كه نصيب ديگرعاملين و مزدوران مي‌شد، بي‌بهره نماندند «شعبان بي‌مخ» به «تاج‌ بخش» معروف شد و لقب «پهلوان پهلوي» را از «فرح پهلوي» گرفت و سركردگان فواحش، توانستند ساليان سال رهبري ِ باند‌ مافيايي برده‌داری جنسی و پخش مواد مخدر را نصيب خود كنند.

در ميان اين جمع «ملكه اعتضادي» زيبارو و معشوقه‌ي افسران و درباريان از اقبال بيشتري برخوردار بود. «معروفه‌اي» از خانواده‌اي مرفه و با شم اقتصادي بالا، كه موقعيت‌هاي مناسب و رجال مرفه و متمول از نظرش دور نمي‌ماند؛ مايه‌ي عيش و نوش شاه و برادرش شده بود. شهرت و مقام اعتضادي به جايي رسيده بود كه در مهماني‌هاي رسمي باشگاه افسران و دربار شاهنشاهي، سفارش استخدام و يا معافيت افراد مشمول خدمت نظام وظيفه را مي‌كرد و در قبال آن مداخلی هم داشت. او كه در لابلاي خبرهاي جنجالي و سياسي ِ روز در مطبوعات همواره مورد پوشش قرار داشت، در توطئه‌‌هاي دربار عليه جنبش ملي، چه در ۹ اسفند و چه در 28 مرداد از هيچ خدمتي فروگذار نکرد. و پس از كودتا به پاس خوش خدمتي‌اش از سهامداران بانك‌هاي ايران و ژاپن شد و در آشفته بازار ايران ثروت هنگفتي به چنگ آورد. و طبق گفته‌ها و شنيده‌ها، بواسطه‌ي دوستي و مراوده‌اي كه با «اشرف پهلوي» داشت، رد ِپاي او در شبكه‌هاي قاچاق مواد مخدرهمراه با او گم و ناپيدا نبود. تا اين‌كه قبل از انقلاب با اندوخته‌اي زياد، پيش از آن‌ كه از رنگ و لعاب بيفتد از ايران گريخت.

مو طلايي نام‌دار تهران، که مدتی نیز معشوقه‌ي اردشير زاهدي شد، به چنان شهرتي دست يافت كه پرخواننده‌ترين پاورقي‌هاي مطبوعات دهه‌ 30 و 40 را به خود اختصاص داد. همان داستان‌های عام‌پسند حسین قلی مستعان كه با عنوان «مو طلایی شهرما» در تهران مصور به چاپ می‌رسید. شهرت و زيبايي‌ از یک‌سو و سفارشات پشت پرده باعث شد تا نامش در فهرست هنرپیشه‌های سینما جای گیرد و طعمه‌اي شود براي به دام انداختن دختركان زيبا براي شاه و درباريان.

شهر نو پس از كودتاي 28 مرداد توسط روسپياني كه هر كدام صاحب صدها متر زمين اهدایی و خانه شدند وسعت يافت و به نجيب‌خانه‌ها افزوده شد. اما «شهر نو» هميشه هم «شهر نو» باقي نماند و سیر حوادث برای برخی از این روسپیان بی‌نوا سرنوشت دیگری رقم زد. آن‌ها ماندند تا به روی دیگر قدرت در ایران نیز خدمتی کرده باشند؛ هنوز شاه سقوط نكرده بود كه آن شهر همراه با تعداي از ساكنانش سوزانده شد. پري بلنده و چند تن از رفقايش به جوخه‌ي اعدام سپرده شدند و ديگر روسپيان ِ از مهلكه گريخته در خانه‌ي «ثابت پاسال» از سرمايه‌داران زمان شاه، با آب تربت غسل شدند و چادر به سر نمودند و تحت ارشاد جوان‌هاي كم سن و سال مذهبي قرار گرفتند و بزرگترهاي‌شان به عنوان مدافعان اسلام و مخالفان مجاهدين و كمونيست‌ها، دست‌‌چين شدند و هر کدام «زهراخانم»ي شدند كه در مقابل دانشگاه به دفاع از اسلام بپردازند. در هر ميتينگ و سخنراني كه در باب مسائل سياسي در تهران برگزار مي‌شد چادر به كمر مي‌بستند و به زنان و دختران حمله‌ور مي‌شدند و تعدادي هم بعنوان نگهبان زندان و شكنجه‌گر تحت تعليم قرار گرفتند تا بدين‌گونه كفاره‌ي گناهان‌شان پس داده شود!

«شهر نو» سوخت و خيابان جمشيد تهران به سايت‌هاي اينترنتي صيغه، و خانه‌هاي عفاف در سراسر كشور منتقل شد!