بایگانی‌های ماهانه: ژوئن 2011

کُردها و دوران جدید جنبش مردم ایران!

به نظر می‌رسد میان سازمان‌های سیاسی کردستان ایران و نسل جدید کردها شکاف عمیقی پدید آمده است و از این ره‌گذر، جنبش آزادی‌خواهی ایران زیان می‌کند. این فاصله‌ چنان است که نه با دست‌کاری در ترکیب سنی کمیته‌های مرکزی این سازمان‌ها به سود چهره‌های جوان‌تر مرمت می‌گردد، نه با جابه‌جایی ره‌بران احزاب با هم‌سران‌شان (آن‌چنان‌که چندی پیش یکی از کنش‌گران کُرد حقوق زنان پیش‌نهاده بود). این «انسداد» گریبان‌گیر پیش از این و در سال‌های دور، حزب توده و جبهه‌ی‌ملی را هم دچار بحران «انحلال اعتبار» کرده بود و تمهیداتی نظیر تشکیل زیرمجموعه‌هایی به نام جوانان و زنان نیز نتوانستند در اذهان گریزپای تازه به عرصه آمده نفوذ کنند.

نسل جدید کردهای ایران برخلاف مادران و پدران، طعم زندگی را جایی بیرون از باورها و ایده‌آل‌هایی جست و جو می‌کند که احزاب موجود کردستان نمایندگی آن‌را رسالت تاریخی و مایه‌ی مباهات خود می‌دانند. جایی در هر جای جهان. هم‌چون نسل جدید اقوام و ملل ِ دیگر. هم‌چون نسل جدید قشری‌ترین کارگزاران یک نظام دینی. این نسل به درک رفتار سیاسی گذشتگان خود توانا نیست، آن‌ها را کسانی می‌شناسد که سخت‌ترین راه‌ها را برای به‌دست آوردن چیزی برگزیده بودند که در پایان، نسبت‌اش با «اصل زندگی» معلوم نبود. در سال‌های اخیر تجربه‌ی نه‌چندان خوش‌آیند تاسیس دولت محلی در کردستان عراق نیز هاله‌ی تقدس ِ پیرامون ناسیونالیسم کُردی (که احزاب سنتی کردستان بر پایه‌ی آن استوارند) را از ذهن نسل جدید کردها زدود و اعتماد‌شان را به ایده‌آل‌ها و مبارزات بی‌ثمر و پرخسارت نسل گذشته از ميان برد.

اگرچه این سازمان‌ها در سال‌های گذشته و به دنبال بن‌بستی که شیوه‌ی برگزیده‌شان برای مبارزه به آن‌ها تحمیل کرده بود تلاش کردند با تجدید نظر در آن، به «مبارزات مدنی» روی آورند، اما «موانع سخت درونی»، نرمش بایسته و توانایی بازی در این میدان تازه را از آن‌ها گرفت.

برخورد توام با احتیاط این سازمان‌ها با جنبش سبز در ماه‌های نخستین آن و کناره‌گیری‌شان از معرکه و تردید در پذیرش کامل قواعد مبارزات مدنی و الزامات آن، برآمده از موانع درونی‌ این سازمان‌ها بود. زخم‌های عمیق و کهنه‌ی جامانده از دوران تلاش حاکمیت جدید برای استقرار در منطقه از طریق عملیات نظامی و منازعات خونین چند سال پس از آن، یکی از این موانع بود. ترکیب شخصیت‌های درگیر در نخستین روزهای ظهور جنبش سبز نمی‌توانست اعتماد ره‌بران این گروه‌های سیاسی را جلب نماید. تجربه‌های تلخ دوران رفسنجانی و نفش او در نیرنگ دعوت به مذاکره سران احزاب کُرد و کشتار ایشان در «قرارگاه» مذاکره نیز بر این بی‌اعتمادی دامن می‌زد. هرچند به مرور و با تداوم اعتراضات و گسترش سطح جدال و ایستادگی باورناپذیر ره‌بران جنبش و افزایش اعتبار موسوی نزد کوشندگان داخل و خارج، اندکی از آن خودداری و احتیاط کاسته شد، اما فرصت مهیای هفته‌‌های آغازین جنبش سپری شده بود و حکومت کودتا ابتکارعمل از دست داده را دوباره به دست گرفته و از مردم تهران به تنهایی، کاری ساخته نبود.

اکنون بعد از دوسال که از جنبش آزادی‌‌خواهی مردم ایران می‌گذرد، مرزهایش روز به روز روشن‌تر می‌شود. ره‌بران‌اش در زندان‌اند و آخرین حلقه‌ی «واسط» جنبش با حکومت نیز پرده برانداخته و آشکارا به نام مردم و به کام حکومت، در تدارک نمایش مشروعیت نظام مطلوب‌شان، در تلاش‌اند تا به بهای کسب خوش‌نامی برای حاکمان و نجات ساختار سیاسی از آستانه‌ی سقوط، خواسته‌های فزونی گرفته‌ی جنبش را در گودال عمیقی که به نام «انتخابات» خواهند کند، دفن کنند. با خروج این آخرین لایه از شمول «جنبش سبز»، خواه نا خواه جنبش به «مرکز» مردم ایران، فارغ از دو سوی قشری آن (در ارتباط با خواسته‌های تاریخی‌مدنی کُردها) رانده خواهد شد. مرکز مردم ایران را گروه‌ها وقشرهایی تشکیل می‌دهند که باورشان به مبانی حقوق بشر انکارناپذیر است و دنیا را خانه‌ی خود می‌دانند. بنابراین یک فرصت تاریخی برای برای سازمان‌های سیاسی کُردهای ایران، گذشته از گرایشات گروهی‌شان، فراهم شده است تا با روی‌کردی مدنی با حمایت عملی از جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران، در کنار کنش‌گران مضروب و خسته‌ی جنبش، جبهه‌ای به گستردگی کردستان ایجاد کنند.

به نظر می‌رسد در این احوال، حمایت از جنبش سبز (یا هر نام دیگری که بتوان به آن داد)، بتواند از فهرست موانع درونی احزاب کُرد خارج گردد. از این پس و با در نظر گرفتن آن‌چه در صحنه و پشت‌صحنه سپهر سیاسی ایران می‌گذرد، هویت جنبش سبز مستقل از عوامل وابسته به حکومت در حال شکل‌گیری است. در این مرحله، و با فرصت و زمان مناسبی که در اختیار است، به عنوان اولین گام، «تحریم کامل انتخابات» در مناطق کُردنشین ایران در حمایت از جنبش، می‌تواند کوششی باشد در افزایش توان جنبش از طریق جلب مشارکت کردها در یک نافرمانی مدنی و آغاز سطح دیگری از مناسبات میان سازمان‌های سیاسی و جوانان کرد تا به این وسیله راه‌های آسان‌تر سیاست‌ورزی مطلوب خود را تجربه کرده باشند.

كمپين حمايت از نامزدی فاطمه‌ی رجبی در انتخابات آينده

ما جمعی از «حكومت‌طلبان اصلاح‌شده» كه از اصلاح‌طلبان حكومتی سابق منشعب شده و حزب جديد «چكاد ولايت‌مداران پيش‌روی ايران نوين» (چوپان) را تشكيل داده‌ايم بدين وسيله از طرف خانواده‌های جان‌باختگان و زندانيان و كهريزكی‌های جنبش سبز از مقام عظمای ولايت عذرخواهی می‌كنيم و سران فتنه را مسوول خون‌ها و جان‌ها و روان‌ها و عمرهای تباه‌شده می‌دانيم. از فرمانده‌ی كل قوا و نيز از نايب بر حق امام زمان خواستار محاكمه‌ی عادلانه و عاری از رافت اسلامی و اشد مجازات برای كليه‌ی فريب‌خوردگان و مزدوران می‌باشيم و می‌خواهيم كليه‌ی اقدامات لازم برای سكته‌ی قلبی «شيخ ساده‌لوح» و «ميرحسين ديكتاتور» در ايام حبس خانگی را مبذول بفرمايند.

باری، فتنه‌ی انتخابات با درايت و بصيرت رهبر معظم برطرف شد و چشم فتنه با جراحی عميق ايشان از حدقه به درآمد. ايشان در همان اولين جمعه‌ی پس از انتخابات با فروتنی بسيار ضمن اشاره به آبروی اندك و جسم عليل خود شور و خروش نيروهای مخلص انقلاب را برانگيختند و با بصيرت تمام، نظر خود را به نظر احمدی‌نژاد نزديك‌تر دانستند.

پس از رفع فتنه، و حال كه عورت اسفنديارگونه‌ی احمدی‌نژاد سرچشمه‌ی جريان انحرافی شده است ايشان باز هم  وارد صحنه شده و با شجاعت تمام از بصيرت خود ابراز پشيمانی كرده‌اند. ولی امر مسلمين جهان با گذاشتن دست مبارك خود روی سرچشمه‌ی اين جريان انحرافی، مشت محكمی زدند به دهان ياوه‌گويان شرق و غرب كه در دل خود می‌گفتند: «ای رهبر آزاده، بصيرتت نم داده» و بار ديگر بصيرت خود را به رخ جهانيان كشيدند. اين الگوی «بصيرت – شجاعت در اعتراف به اشتباه – بصيرت مضاعف» ويژگی يگانه‌ی ايشان در مديريت جهانی است و بايد كه دفتر حفظ آثار مقام معظم رهبری به نشر اين مهم همت بگمارد.

از ميان دل‌سوختگان نظام و رهبری اين ويژگی «بصيرت – شجاعت در اعتراف به اشتباه – بصيرت مضاعف» را تنها در خانم «فاطمه‌ی رجبی» سراغ داريم. هم او كه در آغاز دوران احمدی‌نژاد و هنگامی كه شوهرش غلامحسين الهام همه‌كاره‌ی رييس‌جمهور بود با بصيرت تمام كتابی نوشت در وصف كرامات محمود به نام «معجزه‌ی هزاره‌ی سوم» اما پس از ديدن رفتار بيمارگونه‌ی عورت احمدی‌نژاد و رفت و آمدهای مشكوك اين جريان انحرافی به خارج و داخل، با شهامت تمام از بصيرت خود ابراز پشيمانی كرد و با بصيرتی نو از پدر عروس و خود احمدی‌نژاد عبور كرد.

ما اعضای حزب چوپان بدين وسيله ضمن اعلام شركت در انتخابات آينده، از نامزدی خانم «فاطمه‌ی رجبی» كه از هر مردی مردتر است اعلام حمايت می‌كنيم تا الگوی شخصيتی رهبر انقلاب يعنی «بصيرت – پشيمانی – بصيرت مضاعف» را در وجود ايشان تبلوری ديگر بخشيده باشيم. به شورای محترم نگهبان هم اعلام می‌كنيم كه يگانه شرط ما برای حضور در انتخابات تاييد صلاحيت ايشان است. شعار انتخاباتی ما هم اين است:

«شكل فاطی كماندو مهم نيست،‌ محتواش مهم‌ه».

والسلام علی من تبع سيد علی خدا

باشد که آن دوازده امامِ همام باشند!

بهمن احمدی امویی، حسن اسدی زید آبادی، محسن امین زاده، عماد بهاور، قربان بهزدایان نژاد، محمد داوری، خسرو دلیر ثانی، فیض الله عرب سرخی، ابولفضل قدیانی، مهدی کریمیان اقبال، محمد رضا مقیسه و عبدالله مومنی اعتصابشان را شکستند… این خبری بود که دیروز حداقل خیال‌مان را بابت سلامت این عزیزان آسوده ساخت.

دوازده زندانی معترض به قتل هدی‌صابر (به دست جمهوری انسان‌کش اسلامی) پس از ده روز به اعتصاب غذای خود پایان دادند. اعتصاب این دوازده عزیز، پیام‌هایی داشت که درک ‌آن‌ پسندیده و واجب‌ الانتشار است بر هر کسی که اشتراکی (هرچند کوچک) با آزادی و آزادگی دارد. از جمله موفقیت‌های به‌دست آمده در پی این اعتراض مدنی، موج حمایت مردمی در داخل و خارج از ایران بود. ایرانیان و فعالین مقیم خارج از کشور، در تجمعات مختلف با در دست داشتن نماد و عکس زندانیان، پیام مظلومیت زندانیان و پیام توحش و درندگی جمهوری اسلامی را به جهانیان رساندند. وصال صدای زندانیان به جهانیان و انعکاسش بیانگر آن است که «محبوس، جمهوری اسلامی است و آزاد، زندانیان دربند»

روایت ژیلا از ملاقات کابینی با همسرش- بهمن احمدی امویی، حامل پیامی است که تلنگر که نمی‌توان گفت، بلکه تیپایی می‌زند به روانِ آرام اجتماعی که به بهانه‌ی خاموشی همسایگانش شانه از مبارزه خالی کرده. بهمن احمدی امویی از پس شیشه‌های چرکین کابین ملاقات چنین می‌گوید:
البته می دانیم که مقامات صدای ما را نمی شنوند و رسیدگی نمی کنند اما شاید
صدای ما به مردم رسید… بعد هم مکث و این بار می گویی: «اگر صدای ما به مردم هم نرسد مهم نیست» …چون
هنگامی که درندگی نظام اسلامی به این درجه می‌رسد که هاله سحابی را در تشییع جنازه و رضا هدی‌صابر را در زندان از پا درمی‌آورد دیگر برای اعتراض کردن نباید چشم به حمایت این‌وآن بست. باید به‌پا خواست و فریاد زد، جان بر کف شد و پیش رفت. این پیامی است که احمد به ژیلا رساند تا به ما برساند که اگر جامعه، پا در قیر «غفلت از مسولیت اجتماعی» فشرده، نباید به بهانه کرختی و سستی دیگران، از مبارزه دست کشید.

اما بارزترین و پررنگ‌ترین پیام اعتصاب ده‌روزه، در بیانیه پایانی نهفته است:
جریانات اخیر بار دیگر آزمونی بود تا نشان دهد که جان انسان و حیات یک زندانی تا چه حد در نظر مسوولان و مقامات قضایی و امنیتی بی ارزش و فاقد اهمیت است.
اگر بیهودگی «جان» در پیش‌گاه جمهوری اسلامی هنوز بر کسی پوشیده بود پس از اعتصاب غذا زندانیان، دیگر بر کسی پوشیده نیست. آنان که منش‌شان «درندگی» است در قاموس‌شان «جان» بی‌ارزش است. بیهودگی «جان» در این نظام مقدس امر تازه‌ای نیست، از آن روزهای پس از فتح خرمشهر که بایستی شیپور پایان جنگ به صدا در می‌آمد تا این روزها که طبل رسوایی جمهوری اسلامی گوش فلک را کر کرده، نسل‌ها رفته‌اند و دگرها آمده‌اند اما هم‌چنان «جان» کالای ناقابل بازار ولایت فقیه است… آری این‌جا تن آدمی شریف است به شرط ولایت!

سخن به درازا نکشد، از پایان اعتصاب غذا عزیزانمان مسروریم چون آن‌که بر پهلوی هاله می‌کوبد یا آن‌که مشت‌اش بر سر رضا فرود می‌آرد بی‌شک از کشتن آن دوازده نفر نیز دل‌شاد خواهد شد و از آن مهم‌تر به قول مهدی جامی «باشد که آن دوازده امامِ همام باشند»

آرزوهای بربادرفته‌ی تاریخی و مردی به نام میرحسین موسوی!

طعم شکست تلخ است. اما تلخ‌تر از آن احساس دردناک و جان‌کاهی است که به وقت درنگ بر «خطاها و کوتاهی‌ها»ی تاریخی چیره می‌شود. یک قرن اشتباه، و هربار بزرگ‌تر از پیش، امید به هرگونه تغییر را جز در موقعیت‌هایی ویژه در میان مردم ایران به پایین‌ترین مرتبه‌ی خود رسانده است. کم‌تر کسی را از میان چندین نسل گذشته تاکنون می‌توان یافت که به روزگار خود شاهد شکستی سیاسی یا اجتماعی نبوده باشد. حکایت بدفرجام هزار و یک‌شبی که نخستین قصه‌اش با اولین مجلس برآمده از مشروطیت آغاز شد و هنوز شب هزار و یکم آن به سر نیامده، و در خود سیاهه‌ی بلندی از خطاهای کوچک و بزرگ سیاست‌مداران و کنش‌گران را بایگانی کرده است.

از میان بازی‌گران پرشمار میدان سیاست عملی و نظری در یک سده‌ی گذشته، به دشواری می‌توان کسی را یافت خطایی ولو خُرد در کارنامه‌اش ثبت نشده باشد؛ برخی از اینان با سماجت تمام تا پایان عمر بر درستی کرده‌هایشان پای فشردند، برخی نیز قربانی اشتباهات‌خود و دیگران شدند، گروهی نیز با اعتراف به خطا گوشه‌گزینی کردند و شماری نیز پیش از آن‌که میوه‌ی تلخ اشتباهات خود را چشیده باشند، عمرشان به آخر رسید. بعضی از این چهره‌های سیاسی و اجتماعی، گذشته از آن‌چه در کارنامه‌ی اعمال‌شان دیده می‌شود، از محبوبیت بسیاری برخوردار بوده و هنوز در میان اهالی سیاست طرف‌داران و هواداران بسیاری دارند. اما در میان این خیل ورشکستگان به تقصیر و گاه بی ‌تقصیر، «نامحبوب»ترین چهره سیاسی کسی بود که در تاریخ پرفراز و نشیب زندگی سیاسی خود با تیزبینی مثال‌زدنی هم «خبط و خطا»ها را می‌دید، هم پای خود پس می‌کشید، هم جریانی برای رویارویی با آن برپا می‌کرد، و هم دلیرانه آن‌چه را که درست می‌پنداشت به زبان می‌آورد و در جهت‌اش با تمام نیرو حرکت می‌کرد.

«خلیل ملکی» با انشعاب بزرگی که به رهبری او در اوج اقتدار سیاسی و اجتماعی حزب توده رخ داد، و با ترک دارودسته‌ی مظفربقایی بعد از سی تیر، و با تلاشی که بعد از ۲۸ مرداد و آزادی از زندان برای فعالیت سیاسی قانونی به انجام رساند، و با مذاکرات چند جانبه‌ای که در سال‌های ۳۹ تا۴۱ (آخرین فرصت‌های تاریخی برای مبارزات قانونی و مسالمت‌آمیز) با جبهه‌ی ملی، علم، شاه و (از راه نامه‌نگاری) با مصدق راه انداخت، همواره مورد خشم و نفرت حزب توده، دارودسته بقایی و کاشانی و انگلیسی‌ها و برخی از سران جبهه‌ی ملی دوم و گروه‌های چپ تندرویی که به آهستگی در حال شکل‌گیری بودند قرار داشت و تنوع اتهاماتی که از این ره‌گذر نصیب‌اش می‌شد، بیش‌تر واژه‌های منفی فرهنگ سیاسی رایج زمان را در بر می‌گرفت. این بدگمانی و بداندیشی نسبت به او تا روزگاری که بهت وحیرت برآمده از نتایح فجیع انقلاب ۵۷ فرونشست ادامه داشت. اما از این دوره به بعد و هم‌زمان با فروریختن اسطوره‌ها و شکست کلان‌روایت‌ها و بی‌اعتباری وعده‌های باشکوه دور و دراز که همگان را به تامل دوباره در گذشته فرامی‌خواند، اندک اندک از چهره‌ی خلیل ملکی آثار سی‌سال «کژنمایی» زدوده شد.

اشاره به خلیل ملکی در این‌جا نه به منظور پاس‌داشت اوست، (که در این‌باره چهره‌های سیاسی و فرهنگی پرآوازه‌ای قلم زده‌اند و حق مطلب را ادا کرده‌اند) بلکه بهانه‌ای است برای مرور شکلی آخرین تلاش مسالمت آمیز او در فاصله‌ی سال‌های ۳۹ تا ۴۲، که اندکی دیرتر از زمان مناسب، به کوشش او به بار نشست و امروز دیگر تردیدی نیست که در صورت توفیق می‌توانست پی‌آمد‌های ناگوار کودتای ۲۸ مرداد را کاهش داده و از وقوع رخ‌دادهای خشونت‌بار سال‌های بعد و هم‌چنین انقلاب خسارت‌بار و بدون نتیجه‌ی ۵۷ جلوگیری کند، و سنجش آن با شرایطی که گرداگرد جنبش سبز خودنمایی می‌کند.

اگر خلیل ملکی و روش‌های سیاسی‌اش در دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد و سال‌های مورد بحث، نمونه‌‌ای پذیرفتنی از «وقت‌شناسی» سیاسی تلقی و مورد ستایش صاحب‌نظران تاریخ سیاسی ایران قرار گرفته است، و کوتاهی سران جبهه‌ی ملی دوم و شخصیت‌هایی چون بازرگان در دست‌یابی به یک توافق کلی با نیروهای سیاسی فعال، از سوی این صاحب‌نظران نکوهش می‌شود، در مورد موسوی چه باید گفت! آیا رفتار سیاسی «میرحسین موسوی» در دو سال گذشته و به‌ ویژه در شش‌ماه گذشته را باید رفتاری «تندروانه» و شایسته‌ی نکوهش به حساب آورد؟

ملکی بعد از آن‌که از سران جبهه‌ی ملی دوم ناامید شد، دست به نامه‌نگاری با مصدق، در تبعیدگاه‌اش زد. او در نامه‌ای به مصدق شرح ملاقات‌اش با شاه را چنین آورده است: «من با کسب اجازه از لحاظ محتوای بحث مانند یک انسان با او صحبت کردم نه مطابق رسوم درباری .. شاه اظهار داشت که برای او تفاوتی نمی‌کند چه کسی دولت را به عهده داشته باشد، صالح‌ها و سنجابی‌ها، مهم اطمینان از دو مساله است. اول وضع خود را نسبت به احترام قانون اساسی (که منظورش احترام به مقام سلطنت بود) اعلام کنند، ثانیا وضع خود را نسبت به حزب توده مشخص بسازند .. در آن زمان که هیات حاکمه سخت متزلزل بود و همه گونه امتیاز را به نفع نهضت ملی می‌شد گرفت، اعلام کردن دو کلمه درباره‌ی قانون اساسی و حزب توده می‌توانست وضع نهضت را از جنبه‌ی داخلی و خارجی روشن سازد.» تلاش ملکی با دخالت مصدق و سفارش به اعضای قدیمی جبهه برای ائتلاف با همه‌ی سازمان‌های سیاسی منجر به تشکیل جبهه‌ی ملی سوم شد، اما در این فاصله شاه با کندی به توافقی دست یافت و گام‌های نهایی خودش را برای کسب قدرت مطلقه سرعت بخشید. ملکی نیز دست‌گیر و محکوم به زندان شد!

اگر بر رفتار سیاسی ملکی برای دست‌یابی به هدف مشارکت در قدرت، انتقادی وارد نباشد وشکست آن‌را به از دست رفتن فرصت طلایی دوران امینی نسبت دهیم، در مورد امتناع موسوی از هرگونه مذاکره با راس قدرت چه باید گفت؟ آیا موسوی هدفی را آن‌سوی چهارچوب‌ قانونی حاکمیت نشانه گرفته است؟ آیا موسوی سرنوشت خلیل ملکی را مایه‌ی عبرت خود قرار داده است که به هیچ پادشاه و حاکم خودکامه‌ای نباید اعتماد کرد، ولو آن‌که « هیات حاکمه سخت متزلزل» باشد؟ پاسخ به این پرسش‌ها به آسانی میسر نیست. اما اگر اعلام عدم نیاز به مذاکره از سوی موسوی در بیانه‌ی هفدهم‌اش را در کنار بریده‌هایی از آخرین‌ بیانیه‌های قبل از بازداشت‌اش در مورد ماهیت حکومت موجود قرار دهیم، می‌توان با اندکی تردید گفت که موسوی راه طولانی‌تری را برگزیده است!

شاید در سال‌های آینده وضعیت به شکلی درآید که موسوی برای تندروی‌ها و پرهیزش از گفت و گو مورد ملامت قرار گیرد، اما هم او که تن به گفت و گو نداد و هم ملکی که به بهای بدنامی، تا دربار محمدرضاشاه برای گفت و گو رفته بود، در کهن‌سالی به زندان افکنده شدند. ملکی با فشار نهادهای جهانی آزاد شد و پس از مدت کوتاهی از دنیا رفت، کسی هم ندانست که در واپسین دم حیات، خود را در شمار مرتکبان «خطاهای تاریخی» به حساب آورده است یا نه!

سودای سلطنت را فراموش كن تا تاج سر مردم شوی شازده!

در سايه‌ی تجربه‌ی تلخ ستم‌كاری و سياه‌كاری جمهوری‌اسلامی، مردم دسته‌دسته از حكومت دينی گريزان‌تر می‌شوند و فزاينده‌تر از ديروز، جدايی نهاد دين از سياست را خواستار می‌شوند. خواسته‌ای به‌جا و درست كه هم به سود دين است و هم سياست؛ با تقدس‌زدايی از نهاد سياست، سياست‌مداران پاسخ‌گوتر خواهند شد و دين‌مداران هم دين خود را دست‌افزار توجيه زشت‌كاری‌ها نخواهند يافت. از هر دو جبهه‌ی سياست و دين كسی نمی‌تواند با اين استدلال مخالفت منطقی كند. اما بيم آن می‌رود كه «سكولاريسم» رفته‌رفته رنگ و رويی آرمانی پيدا كند و دست‌آويزی شود برای وعده‌دادن و روكشی شيرين برای خوراندن زهرابه‌های تلخ و تجربه‌شده.

آقای رضاپهلوی بارها و بارها (مثلن در گفت و گوی تازه‌اش با خودنويس) يك جمله را ورد زبان خود كرده (و سلطنت‌طلبان نيز طوطی‌وار آن را تكرار كرده‌اند) كه «شكل حكومت مهم نيست،‌ محتوايش مهم است كه بايد سكولار باشد». روكش شيرين و آرمانی «سكولاريسم» ابزاری می‌شود برای زدودن بی سر و صدای حساسيت مردم نسبت به شكل حكومت «شاهنشاهی» و جای‌دادن اين گزينه در ميان گزينه‌های آينده‌ی سياسی ايران. گذشته از روكش شيرين سكولاريسم، مدعای رضاپهلوی بسيار سست و بی‌منطق است.

مغلطه‌ی نخست آن كه اين مدعا با ساده‌انگاری بيش از اندازه چنين وانمود می‌كند كه محتوای حكومت چيزی جدا و مستفل از شكل حكومت است: يك سو محتوای حكومت است و يك سو شكل آن و شكل حكومت هم هيچ تاثيری بر محتوای آن ندارد. مشخص نيست كه اين محتوای سكولار قرار است از كجا تراوش شود اگر از شكل حكومت نباشد؟ چرا خود رضاپهلوی شكل حكومت سلطنت مشروطه را می‌پسندد و نه سلطنت مطلقه را؟ آيا شكل حكومت سلطنت مطلقه نمی‌تواند هم‌راه با محتوای سكولار شود؟

مغلطه‌ی دوم اين است كه محتوای حكومت را تنها به صرف سكولار بودن خوب و پسنديده می‌داند. اين قسم هدف‌سازی از سكولاريسم و بخشيدن جنبه‌ی آرمانی به آن تنها به فريب‌كاری خواهد انجاميد. سكولاريسم هدف و آرمان نيست،‌ سكولاريسم تنها وسيله‌ای است برای پيش‌گيری از نابرابری بر مبنای دين‌. فلسفه‌ی وجودی و هدف سكولاريسم پيكار با نابرابری است  و طبيعی است كه سكولاريسم در كنار ديگر انواع مبارزه با نابرابری جای داده شود. سكولاريسم كه با نابرابری دينی می‌جنگد به‌ناچار با نابرابری نژادی و جنسی و قومی و زبانی هم هم‌داستان و هم‌رزم خواهد بود. آيا شكل حكومت سلطنت كه اساسن بر بنياد نابرابری خون و نژاد بنيان نهاده شده می‌تواند در كنار سكولاريسم قرار گيرد؟

مغلطه‌ی سوم اين است كه اتفاقن از نطر شخص رضاپهلوی شكل حكومت مهم است و تنها شكل حكومتی كه برای او مزيت نسبی ايجاد می‌كند و او را از يك كوشنده‌ی سياسی ساده پرتاب خواهد كرد به صدر سياست ايران همين شكل حكومت «سلطنت» است اما او خود را بی‌اعتنا به قدرت نشان می‌دهد و فريب‌كارانه همه‌ی اشكال حكومت را يك‌سان می‌خواند و انتخاب آن را به «مردم» وامی‌گذارد. خمينی نيز در آغاز خود را بی‌اعتنا به قدرت نشان می‌داد و همه چيز را موكول می‌كرد به خواست مردم.

مردم ايران يك‌بار از چاله‌ی شاهنشاهی بيرون آمدند و خود را به چاه جمهوری‌اسلامی انداختند. چاه ويل اين حكومت دينی آن‌چنان ژرف و تاريك است كه گروهی سلطنت‌طلب دلير شوند و مردم را به بازگشت به «چاله»ی پيشين فراخوانند. چاه بودن حكومت دينی اما چيزی از دام‌چاله‌ی حكومت شاهنشاهی كم نمی‌كند. بايد يك بار برای هميشه از اين دور باطل «چاله» و «چاه» بيرون جهيم و به راه سومی بينديشيم كه در آن همه‌ی مردم با هم برابر باشند و هيچ‌كس به خاطر خون يا نژاد بر ديگری برتری نداشته باشد. جنبش سبز مردم ايران در اعتراض به كودتای انتخاباتی كوشش و فريادی است برای گريختن از اين دور باطل، ‌برای گريختن از هر شكل حكومت كه در آن «يك‌نفر» به خود اجازه دهد به جای «مردم» تصميم بگيرد و رای مردم را ناديده بگيرد.

اگر رضاپهلوی راست می‌گويد كه شكل حكومت واقعن مهم نيست بيايد و از سودای زنده‌كردن دوباره‌ی نهاد سلطنت دست بردارد و به عنوان يك «جمهوری‌خواه» خودش را در ميان مردم ببيند و نه چونان شازده‌ای بر فراز آنان. مردم ما از شازده‌ها و شاه‌زاده‌ها و آقازاده‌ها (و همه‌ی حاملان اسپرم مقدس) دل خوشی ندارند. مردم اگر ببينند كه رضاپهلوی برای نفع شخصی خود سينه‌چاك نمی‌كند و هدفش از مبارزه با اين رژيم در درجه‌ی نخست آزادسازی ايران است و نه به تخت نشستن خود، دست او را به گرمی خواهند فشرد.

آقای رضاپهلوی اگر سودای سلطنت را فراموش كنی و هم‌چون يك كوشنده‌ی سياسی «تنها» برای آزادی ايران بكوشی آينده‌ی سياسی به‌تری در انتظار تو خواهد بود.

پیام خاتمی دریافت و درخواستش مورد قبول مقامات واقع شد!

آقای خاتمی نامه‌ی پرمهرتان را که از سر دل‌سوزی نگاشته شده بود خواندیم. از تاریخ نامه بی‌خبریم اما خواندیم که:

انتظار همه این است که به تقاضای دوستان، سریعن این اعتصاب شکسته شود. آنچه مهم و فوری است حفظ سلامتی شما و بازگشت‌تان به زندگی عادی است امیدوارم این تقاضا مورد اجابت قرار گیرد. از سوی دیگر اگر صدای ما به مسئولان می‌رسد از آنان می‌خواهیم که یک‌بار هم که شده است از طریق مذاکره با معترضان به حل مسائل بپردازند.

آقای خاتمی! ابتدا خواستم بپرسم مگر در زندان‌های جمهوری اسلامی، طعمِ «زندگی عادی» هم چشیده می‌شود. مگر زندانیان در «شرایط عادی» دست به اعتصاب غذا زده‌اند که با شکستن اعتصاب، به «زندگی عادی» بازگردند. سوالم را حمل بر نادانی مگذارید این‌جور چیزها تجربه می‌خواهد که به حمد یا کفر خدا تا به حال طعم «زندگی عادی» در جمهوری اسلامی را نچشیده‌ام چه رسد به طعم آن در زندان‌های جمهوری اسلامی. بگذریم برویم سر اصل مطلب
آقای خاتمی! پیام شما به دست زندان‌بانانِ پرمهرِ نظام اسلامی رسید و به احترام سیادت پربرکت‌تان مقبول مقامات افتاد. مقاماتِ جمهوری اسلامی در جواب خواسته‌ی زندانیانِ طالبِ «زندگی عادی»، از زندانیان خواهش کرده‌اند به «اتاق مذاکره» بروند تا در شرایط «زندگی عادی» به سر برند. آقای خاتمی خبردارید که در «اتاق مذاکره» چه می‌گذرد؟ شاید شما از صدقه‌ی سر یاران قدیم (که این روزها در بندِ نظامِ اسلامی هستند) و تجارب‌شان بدانید که در «اتاق مذاکره» چه می‌گذرد و منش «مذاکره کننده» کدام است اما بد نیست با هم مرور کنیم تا دیگر هیچ‌کس، هوس «زندگی عادی» به سرش نزند!

قسمت کوتاهی از شرح «زندگی عادی» عبدالله مومنی در «اتاق مذاکره»:
در کنار انفرادی، بی‌خوابی‌های مکرر در نتیجه‌ی جلسات بازجویی چند ساعته و ایستادن بر روی یک پا و ضرب و شتم و سیلی‌های پیاپی نیز ترجیع‌بند این روزها بود. فشارها و آزار ناشی از عدم اطاعت از خواست بازجویان آن‌قدر بود که گاهی باعث می‌شد در حین بازجویی از هوش بروم. گاهی نیز که گویی باید مشت آهنین از آستین بازجو بیرون می‌آمد، چنین می‌شد و چندین بار آن‌چنان بازجوی پرونده، گلویم را تا حد خفگی می‌فشرد که بی‌هوش برزمین می‌افتادم و تا روزها از شدت درد در ناحیه گلو، خوردن آب و غذا برایم زجرآور می‌شد… بازجویان حتی از فریاد و ناله‌های من نیز در هنگام ضرب و شتم علیه دیگر زندانیان استفاده می‌کردند به طوری که بعدها از برخی زندانیان شنیدم که با ترتیب دادن جلسات بازجویی، هم‌زمان ضجه‌های من را به گوش سایر زندانیان می‌رسانده‌اند تا آن‌ها را نیز بدین وسیله تحت فشار و شکنجه‌ی روحی و روانی قرار دهند…
مرتبن می‌خواستند به روابط و مسائل اخلاقی ناکرده‌ی خود نیز اعتراف کنم و وقتی می‌گفتم این سخنان درست نیست و من نمی‌توانم علیه خود به دروغ اعتراف کنم با فحش‌های رکیک و ضرب و شتم و این پاسخ آن‌ها روبه‌رو می‌شدم که فاحشه‌ای را در دادگاه می‌آوریم تا علیه تو اعتراف کند و بگوید که رابطه‌ی نامشروع با تو داشته است… بازجویان در تمام طول بازجویی بارها به مادر مرحومه‌ام را که زنی مؤمنه و مادر شهید است ، با بدترین وجه ممکنه، مورد فحش و ناسزا و الفاظ رکیک قرار می‌دادند، همسر فداکارم، بارها به رغم آن‌که زنی مسلمان و مؤمنه و همسر شهید است (و با آن‌که می‌دانستند من با همسر برادر شهیدم ازدواج نموده‌ام) به عنوان… می‌نامیدند و خواهران و نوامیس مرا به فجیع‌ترین وجه ممکن با لقب… مورد دشنام و توهین قرار می‌دادند. این ابراز مکرر الفاظ ناشایست از مدافعین نظام اسلامی شامل حال برادر شهیدم نیز می‌شد…
پس از ساعتی بازگشتند و پرسیدند که آیا آن‌چه باید را نوشته‌ای یا نه؟ و من نیز بیان داشتم همان را که به شما قبلن هم گفته بودم نوشتم. کاغذ را از من گرفتند و خواندند. پس از خواندن کاغذ بازجویی، به من هجوم آورده و با مشت و لگد و سیلی به جان من افتادند و به خود و خانواده‌ام تا جای ممکن فحاشی کردند و پس از کتک‌کاری مفصل و تحقیر و توهین گفتند «به تو اثبات می‌کنیم که حرام‌زاده و ولد زنا هستی». این سخنان عصبانیت مرا نیز برانگیخت و به درگیر شدن من با آنان نیز منجر شد که البته نتیجه‌ی آن فرو کردن سر من در چاه توالت بود، آن چنان که کثافت‌های درون توالت به دهان و حلق من وارد و به مرحله خفگی رسیدم.»

توصیف حمزه کرمی از «زندگی عادی» در «اتاق مذاکره»:
بازجویی‌ها از همان ابتدا با کتک و سیلی و مشت و لگد آغاز شد… در طول مدت بازجویی ۱۵ بار در حین بازجویی یا پس از آن بیهوش شدم… از جمله فشارهای روحی، تهدید بنده به اعدام و مرگ بود که هر روز بازجوی بنده مرا به خاطر همکاری با هاشمی‌ها مستحق مرگ می‌دانست و نوید آن را می‌داد. مسئله‌ی دیگر تهدید به تجاوز و همچنین تهدید به استعمال بطری توسط بازجوها بود. یا تهدید به ارسال و اعزام بنده به بندهای عمومی مخوف که افراد خلاف در آن سپری می‌کنند و ظاهران حسب گفته‌ی بازجوها، در آن بندها به افراد جدیدالورود تجاوز جنسی می‌نمایند… یک روز صدای خانمی از فاصله چند سلول آن طرف‌تر حین بازجویی می‌آمد که در حال گریه و زاری بود و بازجویم اعلام کرد که این صدای دختر شما زینب است که دارد شکنجه می‌شود و من با شنیدن این خبر دنیا بر سرم خراب شد. زیرا دخترم فرزندی خردسال دارد و تا یک ماه به لحاظ روحی و روانی به هم ریخته بودم. زیرا وقتی بنده را تهدید به تجاوز و … می‌نمودند با دختری جوان چه می‌کردند؟ از طرفی نگران فرزند دخترم بودم که بدون مادر چگونه سپری می‌نماید. تا این‌ها پس از یک ماه تماس تلفنی با منزلم داشتم و متوجه شدم بازجویم دروغ می‌گفته و دخترم دستگیر نشده است…
اصرار بازجویم با فحش و کتک‌کاری مخصوص خود مبنی بر اینکه اعتراف کنم با کلیه خانم‌هایی که ایام انتخابات با بنده تماس داشته‌اند رابطه داشته‌ام ، از جمله خانم… که بابت پی‌گیری صحت مدرک… با من تماس داشت و یا خانم‌ها فائزه و فاطمه هاشمی و … تفتیش مسائل شخصی و خصوصی همراه با فشار و شکنجه، آن‌ها هر از گاهی اعلام می‌کردند فلان خانم خبرنگار که دستگیر شده است اعتراف کرده که با تو رابطه داشته است و بدین صورت مرا شکنجه‌ی روحی می‌کردند… آن‌ها اعلام کردند اگر روز دادگاه من متن مورد نظر بازجوها را نخوانم خانمی در جلسه علنی دادگاه بلند خواهد شد و علیه تو در دادگاه افشاگری خواهد کرد که تو با او رابطه داشته‌ای…
بازجوها…از این‌جانب علیه دیگران تک‌نویسی می‌خواستند و وقتی من نمی‌نوشتم کتکم می‌زدند. می‌نوشتم باز هم کتکم می‌زدند که تو نوشته‌ای ولی همه‌اش را ننوشته‌ای… از جمله کارهایی که بازجوها می‌کردند نگه‌داری این‌جانب در کنار دیوار به صورت ایستاده تا ساعت‌های متمادی بود. کتک‌کاری، زدن با سیلی، پس گردنی، لگد و مشت به شکم و سایر اعضای بدنم به طوری که بنده در دو مرحله دچار خون‌ریزی شدم و چندین روز خون‌ریزی ادامه داشت. در آن ایام هر چه اصرار می‌کردم مرا به پزشک و دکتر نشان بدهند تا معاینه کنند آنها به بهانه‌ی این که بند ۲۴۰ پزشک ندارد (آن موقع بند ۲۴۰ فاقد پزشک و بهداری بود و بیماران را برای معاینه به بند ۲۰۹ می‌بردند) از رسیدگی پزشکی طفره می‌رفتند… فرو کردن سرم در چاه توالت و آزار جنسی و روحی در این زمینه…
یکی از بازجویان بارها گلوی مرا می‌فشرد، در حدی که بی‌هوش می‌شدم و با کتک و لگد مرا شکنجه می‌نمود… فرو کردن سرم در چاه توالت و آزار جنسی و روحی در این زمینه… توهین و تحقیر بنده نزد هم‌بندان و دوستانم که در سلول‌های دیگر بودند و توهین و تحقیر آن‌ها نزد بنده و شکستن و خرد کردن شخصیت و غرور بنده و سایرین… توهین و تحقیر و اتهام بستن به همسرم و دخترانم… نگهداری طولانی‌مدت بنده در انفرادی ۱۳۸ روز در ۲۴۰ و در مرحله‌ی دوم نگهداری بنده به مدت ۱۰۰ روز به اتفاق یکی دیگر از متهمان، بدون هر گونه بازجویی… فحاشی‌های بسیاری که از بیان آن‌ها شرم دارم… بیش از ۱۵ بار در مدت زندان در حین بازجویی‌ها و پس از آن بی‌هوش شدم.»

شرح کوتاهی از «زندگی عادی» محمد نوری‌زاد در «اتاق مذاکره»:
از توهين و فحش‌های ناموسی و ضرب و شتم . دوبار اين‌ها اتفاق افتاد . در جلسات بعدی توهين به خانواده و تحقير و تهديد ادامه داشت . و مطالبی که از گفتن آن شرم دارم. شايد حدودا يک سال ما از چشم‌بند استفاده می کرديم . بعدها که فهميدم زدن چشم‌بند غيرقانونی است مقاومت کردم که داستان مفصلی دارد. تلفن و ملاقات و … به روی من قطع کردند. من می‌گفتم اين قانون است می‌گفتند ريديم تواين قانون…..چون به خانواده من فحش دادند من خود شخصن به عنوان اعتراض به خانواده‌ام زنگ نزدم . ۹۳ روز . عيد سال ۸۹ بود که تلفن زدن‌های من شروع شد.
برای اين که از من چيزی عايدشان نشد تلاش کردند از ايجاد اختلاف بين خانواده و من به مقصود خود برسند . بازجوی کثيف من چيزهايی به دخترم گفته بود که اگر يک روز گيرش بياورم که خواهم آورد به اوخواهم گفت : آيا تو انسانی؟ همين. و هرگز زير گوشش نخواهم زد و او را فحش نخواهم داد. انسان بودنش را به ترديد خواهم انداخت . اگر که برای او محلی از ترديد مانده باشد.

و در آخر بخشی از وقایع صورت‌گرفته برای فرشته قاضی در «اتاق مذاکره» حین گذران «زندگی عادی»:
صدای باز شدن دری آهنی را می‌شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می‌کشد.در بسته می‌شود. چشم‌بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستاده‌اند و از من می‌خواهند لباس‌هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و کفش‌هایم را نیز.
اما می‌گویند باید تمام لباس‌هایت را در بیاوری! من شوکه می‌شوم و اعتراض می‌کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می‌آید. می گوید: قانون این‌جا این است تمام لباس‌هایت را دربیاور. و اشاره به لباس زیرم می‌کند. مقاومت می‌کنم اما دستانم را می‌گیرد و روی زمین می‌نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می‌شود در میان تقلای من، تی‌شرتم را از تنم خارج می‌کنند و شلوارم را نیز. من هم‌چنان مقاومت می‌کنم اما سه نفری به جانم می‌افتند و با خشونت هر چه تمام‌تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن‌های من، تمام لباس‌هایم را از تنم خارج می‌کنند و به بازرسی بدن ضرب‌دیده‌ام می‌پردازند. می‌گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده‌ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده‌ای ندارد. بعد از تقلایی نیم‌ساعته آن‌چه را که می‌خواستند می‌کنند و بعد تی‌شرت و شلوارم را می‌دهند و می پوشم و به سلولی منتقلم می‌کنند.
هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می‌کند. هنوز به خودم نیامده‌ام که در را باز می‌کنند و می‌گویند: حاجی آمده.
در همان سلول چشم‌بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می‌کنند. با خود می‌گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و…
رو به دیوار و بر صندلی می‌نشینم و چشم‌بند بر چشمانم است و از اطرافم بی‌خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می‌شنوم که می‌گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی می‌کردی؟
از شوک اول خارج نشده، مجددن شوک دیگری وارد می‌شود. می‌گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده‌ام و… هنوز حرفم تمام نشده فریاد می‌کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می‌شنوم؛ اما به آن‌چه می‌شنوم باور ندارم. تکرار می‌کند و من اعتراض می‌کنم اما با لحن مشمئز کننده‌ای می‌گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!
و مرا به سلول بازمی‌گردانند.
چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده‌ام و امروز با گذشت سال‌ها با چنین اتهامی مواجه می‌شوم یعنی مرا به خاطر سفر به افغانستان بازداشت کرده‌اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟
هر چه سعی می‌کنم بر خود مسلط باشم، نمی‌شود. بارها توضیح می‌دهم که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه‌ی نامشروعی و… اما فایده‌ای ندارد. بازجویی که او را نمی‌بینم شروع به تعریف جزئیاتی می‌کند که گویا در فیلم‌های پورنو دیده است؛ و با لحنی مشمئز کننده.
یقین پیدا می‌کنم که مریض جنسی است و لذت می‌برد از تعریف آن‌چه که بر زبان می‌آورد. احساس بی‌پناهی آزارم می‌دهد و شنیدن آن‌چه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می‌شود.
با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آن‌ها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟…..
پس جاسوسی نکرده‌ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره… می‌کردی و….

آقای خاتمی، زیاده عرضی نیست. باقی بقای نظام!

بازگشت «اصلاح‌طلبان» به آستانه‌ی «حزب رستاخیز»!

تعجبی ندارد اگر برخی از کارگزاران به حاشیه‌ رفته و زاویه‌نشین حکومت موجود با وقوف کامل به عدم امکان هرگونه اقدام اصلاحی و با آن‌که هیچ طرح و برنامه‌ای معینی برای انجام «اصلاحات» ارائه نکرده و نمی‌توانند بکنند خود را «اصلاح‌طلب» بدانند؛ آن‌ها در بازار مکاره‌ی سیاست و اقتصاد ایران جز به این نام، (آن‌هم به شرط چاقو) نمی‌توانند از خریدار بالانشین ِ «همه رقم چشیده» هوش‌ربایی کرد؛ تعجب از «سهل‌انگاری» کسانی است که این گروه «بازمانده» را بدون هیچ مبنای عقلی و تاریخی «اصلاح‌طلب» می‌خوانند. اگر دلیل این نام‌گذاری، انتساب این گروه است به جریانی  که در طول هشت‌ سال ریاست قوه‌ی مجریه و هم‌زمان چهار سال تصاحب قوه‌ی مقننه، آن‌قدر به در ِ بسته زدند تا سرانجام خسته ودرمانده واز پا افتاده سر خود گرفتند و هریک به گوشه‌ای خزیدند و برخی نیز در اطراف جهان پراکنده شدند، که میتوان حتا حکم به جعل عنوان و تزویر کرد و فهرست بلندبالایی از کنش‌گران اصلی آن جریان فراهم کرد که جملگی به تلاش بی‌هوده‌ی سال‌های معروف به اصلاحات و پوسته‌ی سخت و غیرقابل نفوذ هسته‌ی اصلی نظام سیاسی موجود معترف‌اند. بنابراین اگر به لطف و حکم ادب، این مدعیان ناموجه را «پس‌ماند»های یک جریان سپری‌شده نام ندهیم، باید آنان را خوشه‌چینان کم‌مقداری دانست که در غیبت «دروگران» غضب‌دیده و هر یک به دردی گرفتار، به کم‌ترین بها خود را به «ارباب» و ولی‌نعمت بزرگ می‌فروشند‌!

نظیر چنین گروه‌هایی که به طور معمول از «شکست‌خوردگان» جریان‌های سیاسی و یا جاه‌طلبان حاشیه‌نشین تشکیل می‌گردند، در تاریخ معاصر کم نیست. پس از سرکوب جبهه‌ی ملی وحزب توده بعد از کودتای ۲۸ مرداد، ضرورت حفظ ظاهر دموکراتیک حکومت، به منظور پوشاندن آثار سرکوب و خفقان و سلب آزادی‌های اساسی، محمدرضاشاه را وادار کرد تا برای گروه‌های عمده‌ی سیاسی منهدم شده، «المثنی» بسازد. قبل از آن تلاش بسیاری از سوی آمریکاییان و به‌ناچار خود شاه صورت گرفت تا لایه‌های ملایم‌تر «پایین‌دست» مصدق را به توافق برای حضور مشروط در صحنه‌ی سیاسی بکشانند، اما در این کار توفیقی نیافتند. بنابراین در اولین اقدام دکتر منوچهر اقبال که به دلیل برخی مناسبات از ریاست یک بیمارستان به منصب ریاست هیات‌مدیره شرکت ملی نفت ایران رسیده بود ماموریت یافت تا حزب «اکثریت» را برپا کند. این حزب که بنا بود جانشین فکاهی جبهه‌ی ملی شود به نام حزب «ملیون» به ثبت رسید که البته در سال‌های بعد به حزب «ایران نوین» تغییر نام داد. اما نقش اقلیت مادام‌العمر را به حزبی سپردند که سفارش تاسیس آن را اسدالله علم (همه‌کاره‌ی شاه !!) گرفته بود. اسدالله علم و حزب‌اش که سال‌ها نقش اقلیت را تا انحلال همه‌ی احزاب و اعلام تشکیل حزب واحد رستاخیر از سوی شاه به‌عهده داشت، برای جوری جنس‌اش، ترکیبی از ورشکسته‌های سیاسی، واداده‌ها، بریده‌ها و فرصت‌طلبان احزاب سیاسی گذشته را، به اضافه‌ی خان‌‌های ناراضی سابق، دور خود جمع کرد. این حزب نیز «حزب مردم» نام گرفت تا چندان با «توده» بی‌ارتباط نباشد.

 هرچهار سال یک‌بار، پیش از انتخابات مجلس شورای ملی علم، فهرستی از افراد مورد نظرش را برای نمایندگی از «ولایات» نزد شاه می‌برد تا براساس «سهمیه‌»‌ای که چندان هم قابل تغییر نبود، تعدادی از میان آنان برگزیند. حدود اظهار نظر و انتقادات هم که به‌طور کلی از سطح استان‌داران  تجاوز نمی‌کرد ابلاغ می‌شد و به استثنای یکی دوبار کنگره‌ سراسری و ابراز رضایت از «ره‌بری خردمندانه» شاهنشاه، کار دیگری نبود، مگر رسیدگی به امور اقتصادی!

آن‌چه در این میان مهم است و تجربیات تاریخی گواهی است بر آن، این «اقلیت‌های دست‌ساز» نه تنها هیچ‌گاه نتوانسته‌اند توفیقی در امر جذب و هدایت و اقناع ناراضیان از حکومت به دست‌ بیاورند، بلکه آخرین امید‌های مخالفان را به اصلاح امور از راه‌های متعارف پارلمانی را به یاس مبدل کرده‌اند. بدون شک یکی از دلایل انحلال احزاب و تشکیل حزب واحد از سوی شاه، علاوه بر توصیه‌ی مشهور هانتینگتون، همین ناکامی در  دست‌یابی به اهداف «نمایش دموکراتیک»‌اش بود.

حکومت روحانیان نیز همانند حکومت پهلوی به‌طور طبیعی حاضر به تقسیم قدرت خود با احزاب و گروه های سیاسی نیست. اگر حکومت حاضر بتواند به این وسیله بر بحران‌‌های سیاسی اخیر که گریبان‌اش را به سختی گرفته غالب شود، هم‌چون محمدرضاشاه پهلوی «حزب واحد»اش را که صبغه‌ی دینی هم دارد، علم خواهد کرد. چنین فرجامی بر کسانی که به این نمایش نخ‌نمای تکراری تن می‌دهند پوشیده نیست، اما میل به ادامه‌ی حضور در ساختار حاکمیت، ولو در حاشیه‌ی آن، به قصد تداوم انتفاع، سودای فریبنده‌ای است که لابه‌لای ده‌ها تحلیل «مصلحانه» خود را پنهان کرده است.

انتحابات نمایشی مجلس نهم و به دنبال آن دولت یازدهم، «اصلاح‌طلبان» سپهر سیاسی ایران را بازتعریف خواهد کرد.

ذوالفقارت را فرود آر و دانش‌گاه را دو نيم كن سيد علی

نگاه كن! زنی آن سوی خيابان است، گرازان‌گرازان می‌خرامد و بوی خوشش را همه جا می‌پراكند. نه، نه، نگاه نكن؛ نگاه به نامحرم تيری است از تيرهای شيطان. خجالت بكش، استغفار كن، تقوا به خرج بده، در آن جهان پاداش خواهی گرفت، حوری‌های چشم‌درشت و سپيد اندام بهشتی به هر شمار و هرگاه كه بخواهی. می‌دانم كه خرامان و خوش‌بو و خوش‌ادا است، اما تو نگاه نكن. «زن بدحجاب برای مومن از هر درنده و گزنده‌ای خطرناك‌تر است». ايمانت را بر باد مده. دنيا سرای گذر است، سرت را بدزد و بگذر. لعنت بر شيطان! يكی ديگر از تيرهای شيطان، يكی از آن درنده‌ترين‌ها و گزنده‌ترين‌ها، دارد از همين سوی خيابان به سويت می‌آيد. بوی خوش زن نزديك و نزديك‌تر می‌شود. نمی‌توانی چشمانت را درويش كنی؟ طاقتت طاق شده؟ تقوايت ته كشيده؟ ذوالفقارت را فرود آر و خيابان را دو نيم كن: زنانه و مردانه!

هوا گرم است، اتوبوس گرم است. كنار زنی نشسته‌ای. چهره‌اش را نمی‌بينی اما وجودش، بوی‌اش دل‌مشغولت كرده. با شهوتت حرف می‌زنی و از آتش دوزخ می‌ترسانی‌اش. با تكان اتوبوس تن زن به تنت می‌خورد، وحشت می‌كنی و از ترس گناه می‌پيچی به خودت. زن عين خيالش نيست. همه‌ی خيال تو اما به زن است. خيال می‌بافی و حظ می‌بری و… ناگهان به خودت می‌آيی و خط می‌زنی، پاره می‌كنی، بافته‌های خيالت را از هم می‌دری. زنی كه كنارت نشسته كلافه‌ات كرده؟ ذوالفقارت را فرود آر و اتوبوس را دو نيم كن: زنانه و مردانه!

در خانه را پشت سرت قفل كن. چند بار بچرخان. دوباره چك كن كه قفل شده باشد. كار از محكم‌كاری عيب نمی‌كند. آخر شب يك‌بار ديگر چك كن. ديوارها را كه خوب بالا آورده‌ای، پرده‌های ضخيم هم كه همه‌ی پنجره‌ها را كور كرده‌اند. از بيرونی پا به اندرونی بگذار. مرغ‌ها جدا،  خروس‌ها جدا. عقدی‌ها و صيغه‌ها همه در اندرونی. همه پوشيده، همه مستوره. هيچ نامحرمی نمی‌بيندشان، چه برسد به نگاه چپ. چند نخود ترياك بكش تا كمرت را سفت كند. اين اسپری‌ها هم خوب است. اما زنده‌باد آن بسته‌قرص‌های چارتايی كه بلند نگاه می‌داردش. برو. بكن. لذت ببر. نمی‌شود؟ چيزی از درون كلافه می‌كندت؟ هر چه می‌كنی سير نمی‌شوی؟ غسل كن. نيمه‌چپ. نيمه‌ی راست. تنت را طاهر كن. دوباره آب بكش. سه باره. نماز بخوان. ركعت چندم بودی؟ شك نكن. چند ركوع گذاشتی؟ چند سجده؟ فكر يك زن بی‌چهره كه هم شيرين است و هم گناه‌آلود رهايت نمی‌كند؟ دل  به نماز بده. سجده‌ی سهو به جا بيار. دوباره نماز بخوان.

باز هم فكر يك زن بی‌چهره كه هم شيرين است و هم گناه‌آلود رهايت نمی‌كند؟ ذوالفقارت را بردار و فرود آر. دبستان را دو نيم كن: دخترانه و پسرانه. دبيرستان را دو نيم كن: دخترانه و پسرانه. دانش‌گاه؟ چه معنی دارد اختلاط پسر و دختر كه هم‌چون آتش و پنبه‌اند؟ چه معنی دارد نگاه به قصد لذت به استاد زن؟ ذوالفقارت را فرود آر و دانش‌گاه را دونيم كن. دانش از هم می‌درد؟ «انسان» دونيم می‌شود؟ چه باك، ايمانت كه سر جايش است.

ذوالفقارت را فرود آر و خيابان‌ها را دو نيم كن، اتوبوس‌ها را دونيم كن، تاكسی‌ها را دو نيم كن. خيابان‌ها را دو نيم كن. مغازه‌ها و بازارها را دونيم كن. سينماها و كتاب‌خانه‌ها را دونيم كن. مدرسه‌ها و دانش‌گاه‌ها را دونيم كن. ورزش‌گاه‌ها و غذاخوری‌ها را دونيم كن. اصلن بيا و شهرها را دونيم كن. نمی‌شود؟ آرام نمی‌گيری؟ بيا و ذوالفقارت را بردار و كشور را دو نيم كن: زنانه و مردانه. خدا قوت! نه؟ باز هم نمی‌شود؟ اصلن بيا و كره‌ی زمين را چونان سيبی از ميان به دو نيم كن: زنانه – مردانه!

آرام گرفتی؟ نگرفتی؟ ای بابا! ذوالفقارت را فرود آر و از بيخ ببرش. درد دارد؟ خون می‌آيد؟ آرام گرفتی حالا؟ نه؟ آرام نگرفتی؟ باز هم نه؟ ذوالفقارت را بردار و بُرّاتر از هميشه فرود آر و خودت را دو نيم كن و خلاص سيدعلی!

برای آن دوازده نفر، «الله‌اکبر» کافی نیست!

کارتن «آزادی» اثری از وحید نیکگو در حمایت از دوازده اعتصاب کننده‌ی زندان اوین

کارتن «آزادی» اثری از وحید نیکگو در حمایت از دوازده اعتصاب کننده‌ی زندان اوین

اینک ما معترضانِ دورافتاده از اعتراض، دومین سالگرد شروع‌ مبارزه را پشت سرگذاشته‌ایم، جنبشی که در آغاز بدنه‌ی خود را با اصلاح‌طلبان تشکیل داده بود امروز چترش چنان وسعت یافته که بسیاری از گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی را در برگرفته. جنبش سبز با طرحی به نام «هر ایرانی یک خبرنگار» کار خود را آغاز کرد. طرح چنان با موفقیت روبه‌رو شد که موج سبز، نه تنها از تجریش تا راه‌آهن بلکه از خزر تا فارس را فراگرفت. جنبش سبز در طول عمر دوساله خود در مقاطع اولیه به دلیل مسئولیت‌شناسی بخش‌های مختلف جامعه و درکِ واقعی خطرِ استبداد و فقدان جمهوریت و استقلالِ نظام، دوران طلایی خود را پشت سرگذاشت.  پس از انتخابات، شُکِ سنگین وارد شده ناشی از کودتایِ انتخاباتی باعث شد، «جامعه» نسبت به وضعیت «معترض» شوند و این بار نقشِ خود را به عنوانِ «کنش‌گران مدنی» پررنگ‌تر احساس کنند. نبودِ تاکتیک‌های مختلف برای در برگرفتن تمام ظرفیت «کنش‌گرانِ معترض» باعث شد معترضان یا از صرافت اعتراض بیافتند یا ظرفیت کنش‌گری‌شان تهی شود.

«معترض سازی» و در پی آن «کنش‌گر سازی» کاری است که به شیوه‌های مختلف ممکن می‌شود و هر از گاهی در این راه، عدو نیز سببِ خیر می‌شود. جمهوری اسلامی آن‌قدر احمق هست که وضعیت سفید (به دست آمده توسط قدرت نظامی) را با حماقتِ خود به وضعیت قرمز تبدیل کند اما حتا اگر از حماقت‌های جمهوری اسلامی چشم بپوشیم جنبش سبز نیز آن‌قدر قدرت دارد که چراغ سبز را برای به میدان‌ آمدنِ دوباره، روشن کند. تجربه‌ی از دست دادن معترضانِ کنش‌گر بایستی در ادامه‌ی مبارزه، برای رهبران و خط‌‌ دهندگان جنبش سبز درسی باشد تا در صورت به میدان آمدنِ دوباره‌ی کنش‌گران، دیگر این‌بار به دلیل فقدانِ تاکتیکِ مبارزاتی از میدان به‌در نشوند.

 مبارزه در هر زمینه‌ای نیازمند تاکتیک‌های متفاوت است. تاکتیک‌ها نسبت به شرایطِ مبارزه (دفاع و حمله) متغیرند. پس از 25 بهمن که وضعیت فوق‌العاده‌ای پیش آمد و زمینه برای استمرار فعالیت‌های مبارزاتی (به جز حضور خیابانی) فراهم شد متاسفانه باز شاهد بازگشت به خانه‌ها با تنها دست‌آورد «رویش امید» بودیم در حالی که معترضان به میدان آمده چنین پتانسیلی داشتند در عرصه‌ی کنش‌گری فعال و فعال‌تر شوند. به طور مثال اگر فردای 25 بهمن، شورای راه سبز امید با بیانیه‌ای معترضان را دعوت به اسکناس نویسی با عنوان «موسوی و کروبی را آزاد کنید» می‌کرد آیا موجِ اسکناس نویسی حداقل در آن روزها به راه نمی‌افتاد.

اکنون، جمهوریِ انسان‌کشِ اسلامی با حماقت و سبعیت خود هاله سحابی و رضا هدی‌صابر را کشته و وضعیت را حداقل در اوین به وضعیت قرمز کشانده، 12اعتصاب‌کننده‌ی سخت‌کوش، با در کف دست گرفتن جان خود، در حال تعمیمِ وضعیت قرمزِ دخمه‌ی رذالت فقیهان به بطن جامعه هستند. وضعیت سنگینی است، دوازده نفر نه، بلکه بایستی گفت شاید بیش از صد نفر خود را از زجرِ جرائم جمهوریِ انسان کش، از شراب و طعام منع کرده باشند. کدام خانواده می‌تواند بر سر سفره بنشیند در شرایطی که عزیزِ آزاده‌اش در زندان جمهوری اسلامی در اعتصاب به سر می‌برد. مهندسان سپاه پاسداران، به قدر کافی در اموری چون شکنجه تبحر دارند و زندانیانِ رنجورِ ما به اندازه کافی در آن سیاه‌چال رنج کشیده‌اند. باید دلیلِ ستبر و سترگِ اعتصابشان را درک کرد.

روزنه‌ی امیدی است که این‌بار، «شورای هماهنگی راه سبزِ امید» به موقع به میدان آمده اما باید از اتخاذ تنها تاکتیک تکراری دوساله (شعارها و الله‌اکبر شبانه) نالان بود. آیا وقت آن نیست تا «شورا هماهنگی راه سبز امید» کنش‌های مدنیِ دیگری را معرفی کند تا باز پتانسیل به‌وجود آمده هدر نرود!؟
انتقاد از تاکتیک تکراری (الله‌اکبر شبانه) به معنای روی‌گردانی از شعار‌های شبانه بر پشت بام نیست بلکه نگارنده معتقد است:
به راهِ بادیه رفتن به از نشستنِ باطل / كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم

يه توپ دارم قلقلی‌ه، ‌رهبر من سيد علی‌ه

خب من دكتر روازاده، تو جلسه‌ی قبل گفتم كه « دشمن اين‌قدر قشنگ كار می‌كنه، اين‌قدر خوب كار می‌كنه كه فقط به آب ما كار نداره، ‌فقط به روغن ما كار نداره، كار فرهنگی هم می‌كنه». گفتم كه دشمن چه‌طور اومده و با ترانه‌ی صهيونيستی «اتل متل توتوله» افتاده به جون مسلمونا و باورای اونا. دليل اين كه چرا پستون گاو «حسن» خشكيده و نه «گاو كامبيز» رو هم توضيح دادم. اين «دسيسه‌های استعمار برای تخريب تغذيه‌ی جهانی» بايد افشا بشه. دشمن باهوش‌ه و با كار روان‌شناسی مادر‌ها و مادربزرگ‌های معصوم ما رو گم‌راه می‌كنه.

اما خوش‌بختانه خواص بابصيرت ما هم سكوت نكردن و يه ترانه‌ی خيلی دشمن‌شكن و ولايت‌مدارانه ساختن به اسم «يه توپ دارم قلقلی‌ه» كه تمام نقشه‌های كثيف دشمن تو اون ترانه‌ی «اتل، ‌متل، ‌توتوله» رو خنثا می‌كنه.

خب «يه توپ دارم قلقلی‌ه» يعنی چی؟ آيا همين توپ بچه‌ها منظورش‌ه؟ نه… رو اين ترانه كار كارشناسی شده. منظور از توپ قلقلی در اين‌جا يعنی كره‌ی زمين! می‌دونين كه مدت‌ها قبل از دانش‌مندان غربی دانش‌مندان مسلمان ما پی به قلقلی‌بودن يعنی كروی‌بودن زمين برده بودن. بعد هم آيه داريم و هم حديث كه كره‌ی زمين در نهايت مال مستضعفان خواهد شد. خب پس از حالا و پيش‌پيشكی می‌تونيم بگيم كه اين «توپ قلقلی» مال من‌ه و ديگه دارمش.

خب بعدش می‌گه «سرخ و سفيد و آبی‌ه»… آهان فكر می‌كنين اسم اين سه رنگ الكی و فقط به خاطر قافيه اومده؟ نه.. اين رنگ پرچم كشور روسيه است كه رهبراش «آقا» رو به عنوان مرجع تقليد قبول دارن. پس ترانه می‌گه كه ما با كمك روسيه صاحب توپ قلقلی كره‌ی زمين می‌شيم.

«می‌زنم زمين هوا می‌ره» خب اين‌جا ديگه به طور واضح اشاره كرده كه منظور از توپ قلقلی همون «زمين»ه كه به امر آفتاب ولايت تو آسمان امامت می‌چرخه و شورای نگهبان هم رو رفتارش نظارت استصوابی داره كه مبادا پاشو از مدار صحيح انقلاب بيرون بذاره.

 «نمی‌دونی تا كجا می‌ره» راستش معنی اين قسمت مثل اون تيكه‌ی «اتل،‌ متل توتوله» خيلی روشن نيست برام ولی می‌تونه به بی‌نهايتی كهكشان‌ها و قدرت آفرينش پروردگار اشاره داشته باشه.

«من اين توپو نداشتم» خب معلوم‌ه كه اين توپ قبلش دست دانش‌مندان يهود بود و اونا هم بادشو خالی كرده بودن كه كسی باهاش بازی نكنه. ولی بعضی وقتا توپ‌شونو باد می‌كردن و می‌اومدن تو كوچه و پز می‌دادن و ما رو هم تو بازی خودشون راه نمی‌دادن. اين هيتلر همون موقع فهميد و سعی كرد توپ قلقلی رو از دست اينا بگيره كه بهش مهلت ندادن.

«مشقامو خوب نوشتم». خب، ما مستضعفان كه توپ نداشتيم، رفتيم تو خط ولايت و رهبری و به ايشون التزام عملی و نظری پيدا كرديم. «مشق» اين‌جا يعنی عمل به تكليف. يعنی ای رهبر عزيزم، از تو به يك اشاره، از ما به سر دويدن!

«بابام بهم جايزه داد» خب ديگه بايد خودتون فهميده باشين كه منظور از «بابا» يعنی پدر ملت، يعنی مقام عظيم‌الشان رهبری كه اگه ببينه ما مشقامونو خوب نوشتيم به‌مون جايزه می‌ده. «يه توپ قلقلی داد» اين هم همون جايزه‌ای‌ه كه می‌گفتم؛ تحقق وعده‌ای‌ه كه به مستضعفان داده شده. اين توپ قلقلی بالاخره مال ما می‌شه!