بایگانی‌های ماهانه: اوت 2012

کودتای دکتر مصدق علیه محمدرضاشاه؛ به روایت رجاله‌ها و لکاته‌ها!

اگر داستان کودتای ۲۸ مرداد و گوش‌ و کنارش، پس از شصت سال، پایان نگرفته و نمی‌گیرد، در کنار شماری از دلایل دیگر، یک دلیل مرکزی نیز دارد: و آن چیزی نیست مگر، از آن تاریخ تا کنون، ستیز پر افت و خیز میان اندیشه‌ی‌های ترقی‌خواهی و ارتجاع، هم‌چنان ادامه داشته و به جایی نرسیده است. و در کنار آن، یک‌پای جریان‌های سیاسی معاصر ما، و کوشندگان بازنشسته و به‌بارنشسته‌اش، با واسطه یا بی‌واسطه، در صف‌کشی‌های منجر به آن روی‌داد سرنوشت ساز تاریخ مردم ایران، درگیر است.

برای آسانی فهم این مدعا، کافی‌ست تا به آرایش نیروهای کوشنده‌ی سیاسی در فاصله‌ی میان ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، و فهرست ائتلافات و انشعابات ماه‌ها و حتا روزهای منجر به کودتای مرداد، نگاه‌ ساده‌ای بکنیم: اردوگاه کودتا تشکیل شده بود از «درباری‌های حاضر و غایب، زمین‌داران و ملاکان بزرگ مناطق، وابستگان به سفارت‌خانه‌های بیگانه، دلالان شرکت‌های نفتی و اقمارشان، ملی‌گرایان افراطی، محافظه‌کاران، نظامیان تحت امر بیگانه، روحانیت، گروه‌های تندرو مذهبی، هیات‌های مذهبی وابسته به بازاریان، لمپن‌ها و بدکاران و باج‌بگیران. و حتا حزب توده‌ی ایران، که به رغم مواضع سیاسی‌ ضد امپریالیستی‌ش، به‌طور غیر مستقیم در جهت منافع جبهه‌ی ارتجاع قرار گرفت.»

در برابر ائتلاف آشکار و پنهان اردوگاه کودتا؛ ملی‌گرایان دموکرات، روشن‌فکران، نویسندگان و شاعران آزادی‌خواه، سوسیال دموکرات‌های مستقل، و شماری از چهره‌های خوش‌نام سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، و انجمن‌ها و تشکل‌های دموکراتیک، زنان ترقی‌خواه و دانش‌جویان آزادی‌خواه؛ جبهه‌ی ضد کودتا را تشکیل می‌دادند. به عبارت دیگر، همه‌ی سرمایه‌ی فرهنگی و اجتماعی باورمند به اصلاحات، با وجود حجم عظیم تبلیغات منفی علیه دکتر مصدق، با او ماندند.

در شصت سال گذشته، این دو اردوگاه هم‌چنان در همه‌ی عرصه‌های سیاسی و فرهنگی و حتا اقتصادی، و بعد از دومین شکست سنگین ترقی‌خواهان در روی‌داد ۵۷، در حوزه‌ی اجتماعی نیز؛ در برابر هم صف آرایی داشته‌اند. هرگاه مجالی اندک برای سیاست‌ورزی فراهم می‌آمده، در میدان سیاست، و هرگاه این مجال در میان نبوده، به رغم استیلای فرهنگ رسمی، مرکز جدال به دنیای فرهنگ و اندیشه انتقال پیدا می‌کرده است.

در این میان و همراه با رشد چندی و چونی جریان ترقی‌خواهی و پای‌دار شدن آن در عرصه‌های فرهنگ و هنر و اندیشه، انتشار اسناد سری سازمان‌های اطلاعاتی درگیر در کودتا و آشکار شدن چگونگی وقوع آن و جزییات نحوه‌ی مشارکت ائتلاف ارتجاع در آن، مصدق و سلوک سیاسی او را به رغم انتقادات چندی که بر او وارد بود؛ هم‌چنان در مرکز توجه اردوگاه ترقی‌خواهان قرار می‌داد. هرچه زمان می‌گذشت و اسناد و مطالب بیش‌تری از دوران حکومت او در دست‌رس قرار می‌گرفت، اعتبار او نزد مخالفان پیشین‌ش نیز فزونی می‌یافت. چنان‌که کم‌تر سازمان و حزب و شخصیتی در عرصه‌ی سیاسی وفرهنگی یافت می‌شد، که در سال‌های گذشته، مهر خود را بر اعتبار‌نامه‌ی او نزده باشد.

چنین است که امروز نسبت جریان‌ها و کوشندگان سپهر سیاسی ایران، با صف‌بندی‌های دوران منتهی به کودتا، معیار سنجش اعتبارشان نزد افکار عمومی‌ست. هم از این‌روست که اصلاح‌طلبان مشهور به حکومتی نیز، که زمانی زیر سیطره‌ی تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی، از به کار بردن نام مصدق پرهیز داشتند و تاریخ را به سود آیت‌اله کاشانی جعل می‌کردند، امروز برای کسب اعتبار، تکریم مصدق و سکوت در مورد کاشانی را در دستور کار رفتار سیاسی خود قرار داده‌اند.

اما با آن‌که نه حکومت شاه توانست به ضرب دروغ‌سازی و جعل وقایع، کودتای ۲۸ مرداد را به نام «رستاخیر ملی» به خورد تاریخ بدهد، و نه حکومت اسلامی توانست رد پای ائتلاف روحانیت را با جبهه‌ی کودتا پاک کند، و با وجود آن‌که دولت امریکا به نام یکی از عاملین اصلی کودتا علیه دولت قانونی مصدق، هم به کودتا و هم به قانونی بودن دولت مصدق اعتراف کرده است، و گذشته از آن، اسناد سری منتشر شده، جایی برای هیچ‌گونه جعلی باقی نمی‌گذارد، بقایای اردوگاه کودتا، تنها چاره‌ی ممکن را برای ادامه‌ی حیات سیاسی خود، در آن دیده است که با قبول اصل کودتا، عاملیت آن‌را متوجه دکتر مصدق کنند.

به عبارت دیگر این رجاله‌ها و لکاته‌های سیاسی، با استناد به فرمان عزلی که از جیب کرمیت روزولت آمریکایی درآمده و حاصل طرح و برنامه‌‌ای بوده است که چندین ماه پیش از رفراندوم انحلال مجلس قرار آن گذاشته شده، و در نیمه‌شبی از سوی گروهی نظامی به مصدق تسلیم شده و او از تمکین به آن خودداری کرده است، ادعا می‌کنند که مصدق علیه نظم قانونی مشروطه قیام کرده است.

آن‌چه این رجاله‌ها مایل نیستند بفهمند، این است که مصدق برای پیش‌برد برنامه‌ی اعاده‌ی مشروطیت، و اجبار شاه به تمکین از قانون، به پشتیبانی نیروهای ترقی‌خواه کشور، در قامت رهبری یک جریان اصلاح‌گر در صحنه‌ی سیاسی بعد از سی تیر ظاهر شده بود. دور دوم نخست‌وزیری مصدق نیز، اگرچه به تشریفات قانونی منتهی شد، اما پی‌آمد قیام خونین مردم در سی تیر ۱۳۳۱ بود.

و آن‌چه را که ما مایل‌یم بفهمیم، این‌ست که به رغم آن‌که اسناد منتشره‌ی سازمان سیا، شکی در تبانی و توطئه‌ی شاه قسم‌خورده‌ی کشور، با عوامل سازمان‌های اطلاعاتی بیگانه برای به زیر کشیدن دولت قانونی باقی نمی‌گذارد، و این تبانی مدت‌ها پیش از انحلال مجلس، (که دست‌آویز رجاله‌ها و لکاته‌ها برای اثبات نظریه‌ی کودتای مصدق علیه پادشاه‌ست)، صورت گرفته؛ نظر ایشان در مورد اقدام رضاخان میرپنج در سمت نخست‌وزیری، علیه پادشاه قانونی مشروطه، و تبعید و خلع او و سپس اشغال منصب پادشاهی به اذن دولت بیگانه و به ضرب و زور قوای نظامی پشت دروازه‌ی شهر چیست؟

مصدق از زاویه‌ی تاریخی، رهبر یک نهضت اصلاح‌گری بزرگ بوده است. اگر قرار باشد سقوط و بازداشت او از سوی جبهه‌ی ارتجاع به سرکردگی پادشاه متمرد از اصول مشروطه، عملی قانونی و قابل دفاع باشد، همه‌ی اقداماتی که حاکمان امروز ایران نیز،علیه حرکت اصلاحی مردم در چند سال گذشته مرتکب شده و در آینده خواهند شد، مشروع و قابل دفاع است.

………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..

یک درخواست از خوانندگان گرامی وبلاگ، لطفن به این پیام توجه فرمایید: «اطلاع رسانی در مورد امکان سانسور شدن مطالب در بالاترین: خوانندگان و کاربران گرامی، از آنجائی که اخیرا برخی از لینکهای تحلیلی و ارسالی به سایت بالاترین فیلتر و سانسور می گردند اگر شما از وجود فیلتر در سایت بالاترین اطلاع ندارید و تمایل به دیدن همه لینکها دارید به محض ورود به هر صفحه جدید، دکمه فیلتر در بالای صفحه را با یک کلیک خاموش کنید. http://kamtarinnegah.wordpress.com/2012… -»

انقلابی به نام مشروطیت، و خلع و اخراج چهار پادشاه!

انقلاب مشروطیت پایان کار نبود. بل‌که آغازی بود بر ستیزی درازمدت میان مردم و پادشاهان. از امضای فرمان مشروطیت در سال ۱۲۸۵ خورشیدی، تا انحلال نظام پادشاهی مشروطه در سال ۱۳۵۷، چهار پادشاه بر تخت سلطنت ایران نشستند، که هیچ‌کدام نتوانستند سلطنت خود را به پایان ببرند. این به آن معنی است که مشروطیت در ایران هرگز برقرار نشد و پادشاهان هرگز تن به این محدودیت ندادند و مردم نیز هرگز به آنان اعتماد نکردند.

مظفرالدین‌شاه که فرمان مشروطیت را در اوج قیام مردم و در عین بیماری و ضعف قوای جسمانی امضاء کرد، چند روز پس از تصویب قانون اساسی ۵۱ ماده‌ای در مجلس شورای ملی، درگذشت. او خوش‌اقبال‌ترین پادشاه‌ی بود که در عین آن‌که نام‌ش با مشروطیت گره خورده بود، پادشاهی مشروطه را تجربه نکرد. پس از او و در درازای ۷۲ سال دوران مشروطیت، چهارتن‌ی که ردای پادشاهی مشروطه را به تن کردند، بدون استثنا از تخت به زیر کشیده شده و از کشور اخراج شدند: محمدعلی‌شاه، احمدشاه، رضاشاه و محمدرضاشاه!

محمدعلی‌شاه در جریان یک جنگ داخلی خلع، و از ایران اخراج گردید. او از راه نرسیده، سرناسازگاری با اساس مشروطیت گذاشت. همین‌که مجلس نخست ِ مشروطه، بودجه‌ی دربار را از هشتصد‌هزارتومان به پانصد هزار تومان کاهش داد و مستمری شاه‌زادگان را کاسته و حقوق زنان ناصرالدین‌شاه را قطع کرد، بهانه‌گیری‌های او از مجلس آغاز شد و دَم به دَم تا به توپ بستن مجلس و کشتار آزادی‌خواهان، و برپایی دوران مشهور به استبداد صغیر پیش رفت. اما در زمان او هنوز، توپ مشروطه‌خواهان و سایر آزادی‌خواهان پُر بود، و بازگشت بساط مشروطیت چندان به درازا نکشید.

در میان جشن پنچ‌شبانه‌روزی مجلس عالی که وظیفه‌ی بازگشت مشروطه را به طور موقت به عهده گرفته، و حکم به خلع محمدعلی‌شاه داده بود؛ احمدمیرزا ولی‌عهد سیزده‌ساله به تخت سلطنت جلوس کرد و ریییس ایل قاجار نایب‌‌سلطنه‌ی او گردید. شاه جدید بخت بلندی داشت، نایب‌‌سلطنه‌ها کار تحدید مشروطیت را به عهده گرفته و او قبل از آن‌که سن و سالی پیدا کند و پای‌ش گرم شود، در همان جوانی تخت و بخت‌ش واژگون شد و دودمان‌ش به باد رفت، در نتیجه فرصت نیافت تا شخصن به استیفای حقوق از کف رفته‌ی سلطنت اهتمام ورزد، این شد که در میان چهار پادشاه مشروطه، نیم‌نام نیکی پشت قباله‌ی پادشاهی‌ش ثبت شده است. اما ناصرالملک نایب‌سلطنه او که به هنگام مراسم تحلیف در مجلس وظیفه‌ی خود را منحصر به معرفی نخست‌وزیر به پارلمان دانسته بود، تا فرمان انحلال مجلس و تبعید آزادی‌خواهان نیز پیش‌روی کرد.

رضاخان میرپنج که منتخب بریتانیایی‌ها بود، (که ماجرای آن از چهارچوب این مطلب خارج است)، بر بال نارضایی‌های روشن‌فکران و سران احزاب سیاسی، و تمایلات جمهوری‌خواهی میان برخی از کوشندگان متجدد سیاسی و نیروهای نظامی تحت امر پشت دروازه‌اش، تا انحلال سلطنت قاجار و اصلاح قانون اساسی مشروطیت و مسند پادشاهی اوج گرفت. او سومین پادشاه مشروطه بود، اما از مشروطه حتا نامی باقی نگذاشت. تا آن‌جا که توانست هرکه را که دم از آزادی و مشروطیت می‌زد، حتا هم‌پیمان‌های متجدد خود را به زندان‌های مخوف کشاند و همان‌جا جان‌شان را گرفت. انتخابات دستوری و انحلال احزاب و انجمن ها و تبعید و خانه‌نشین‌ کردن سیاست‌مداران معتقد به مشروطیت، بساط حکومت خودکامه‌ی فردی دوران ناصری را، دوباره پهن کرد. دوران سیاه حکومت او چنان بود، که وقتی بریتانیایی‌ها در سال ۱۳۲۰، قصد برکناری و خلع او را مطرح کردند، یک تن نیز به هواداری او برنخاست. او نیز خلع، و از کشور اخراج گردید.

با برکناری رضاشاه از سلطنت، در میان تردید‌های فراوان، بریتانیا به‌رغم مخالفت مسکو و بی‌تفاوتی امریکایی‌ها، به اصرار فروغی به سلطنت محمدرضاشاه به عنوان چهارمین پادشاه مشروطه رضایت داد. او نیز هم‌چون احمدمیرزا جوان بود، و خام و کم تجربه. از سوی دیگر حضور نیروهای بیگانه در کشور، و آب شدن یخ‌های دوران رضاخانی و گشایش یک‌باره فضای تنفس، امکان تسلط کامل بر اوضاع را تا سال ۱۳۳۲ و کودتای ۲۸ مرداد، ناممکن می‌کرد. اما پس از بازگشت از سفر و استقرار مجدد بر تخت سلطنت، کار را به جایی رساند که با اعلام نظام تک‌حزبی، حتا ظاهری برای مشروطیت، جز جشن سالانه‌ی غروب ۱۴ مرداد، در محوطه‌ی مجلس شورای‌ملی، به صرف بستنی اکبر مشتی باقی نماند. سرانجام محمدرضاشاه نیز برکناری و اخراج از کشور بود.

اخراج محمدرضاشاه به عنوان چهارمین پادشاه مشروطه از کشور، نشان‌گر این بود که ۷۲سال کوشش برای مشروط کردن قدرت در ایران، به جایی نرسید. مشروطیت پیش از آن‌که حیات خود را در تاریخ معاصر ایران آغاز کند، درخود خمید و مُرد. سرنوشت مشابه این چهارپادشاه مشروطه، درس بزرگ‌ی است که مردم ایران، هزینه‌ی گزافی بابت فهم آن پرداخت کرده و می‌کنند. از رفتن هیچ‌یک از این چهارتن، خم به ابروی کسی نیامد. بسا شادمانی‌ها که پس از رفتن هر کدام، سراسر کشور را فراگرفت. از جشن‌های پس از فتح تهران و خلع محمدعلی‌شاه، تا انحلال قاجار و فرار احمدشاه. از شادمانی و آسودگی و آرامش پس از سقوط رضاشاه، تا پای‌کوبی همگانی به هنگام دومین فرار محمدرضاشاه و خلع و تبعید او، همه نشان از فاصله‌ی عمیق و پرناشدنی میان مردم و پادشاهان داشت.

بدرقه‌ی باشکوه مردم ایران در چهار نوبت، و از چهار پادشاه مشروطه، در تاریخ ملت‌های جهان کم‌نظیر است. مبارزه‌ای در زیر پوست و به نام انقلاب مشروطیت، میان پادشاهان و مردم یک سرزمین، سرانجام به حذف پادشاهی ختم شد. شاید اگر این روی‌داد پس از هر یک از آن سه نوبت پیشین رخ می‌داد، امروز گرفتار صورتی دیگر از سلطنت نبودیم. با این‌حال انقلاب مشروطیت، هنوز درس‌ها دارد که باید بیاموزیم.