بایگانی‌های ماهانه: فوریه 2013

تک‌ماندگی میرحسین موسوی، و بن‌بست کوچه‌‌ی سیاست، در سرزمین ما!

25 bahman

میرحسین موسوی را می‌توان در شمار سیاست‌گران‌ی قرار داد، که نمونه‌‌های آن به‌زعم دکتر عبدل‌حسین زرین‌کوب، «خیراندیش»هایی بوده‌اند که با هدف کاستن از مصائب و مظالم و خرابی‌های بی‌حساب حاکمان بیابانی و اشغال‌گران ویران‌گر، کمر به خدمت دیوانی و قضایی ایشان می‌سپرده‌اند؛ تا شاید بتوانند در پرتو قدرت نامحدود حاکم وقت و فرصت‌های میان‌بُر ناگزیر، پاره‌ای از خیالات خود را در به‌بود اوضاع به کار بندند. همانند رشید ِدین فضل‌اله و تن‌ی دیگر از وزیران‌ نام‌دار ادوار گذشته، که در دست‌گاه و بارگاه اعراب و ترکان و مغولان خدمت کرده‌اند؛ و گواهی تاریخ است که «خیر» حضورشان، بر «شر» آن غالب بوده است.

قاعده این‌ بوده که «خیراندیشان»، از طایفه و جنس حاکمان نباشند. اهل مدارا باشند، و صاحب آستانه‌ی بلندی برای تحمل، و در عین میانه‌‌داری، هرگز هوای میان‌داری نکنند و هرگاه و به‌گاهی، فرمان‌پذیری خود را به صدای بلند، فریاد کنند. و این همه، لابد دشوار بوده است که از خیل «خیراندیشان» نام‌دار تاریخ ایران، هیچ‌‌یک سر سلامت به گور نبرده‌اند.

آن‌چه که کوچک‌خان‌های حاکمیت موجود، از سال‌های دور در مورد موسوی گفته و می‌گویند، هیچ خطایی ندارد. راست است، او شباهت‌ی به بنیان‌گزاران و کارگزاران جمهوری اسلامی ندارد. نه تنها امروز که یک‌تنه و تک‌افتاده، حکومت را تا آستانه‌ی شکنندکی کشانده است، از روز نخست نیز، او هم‌‌قواره‌ی جماعت روستا‌دین حاکم نبود، آن‌چه اورا در صف حاکمان قرار داد، و از هم‌راهان‌ دوران پیش از انقلا‌ب‌ش دور ساخت، و به قول‌ی تا مرز جدایی با زهرا رهنورد نیز کشاند؛ شیفته‌گی و گرایش جنون‌آمیزی بود، که از تصویر خمینی، در چشم‌ یک جوان آرمان‌خواه نشست.

موسوی نه به آخوندان باور داشت، نه قدرت نگاه‌داری و تثبیت انقلاب را در نیروهای سیاسی موجود می‌دید. از نگاه او، خمینی شخصیت‌ی بود متفاوت از گروه اجتماعی آخوندان، و تنها کس‌ی بود که می‌توانست، کشور را از آشفته‌بازار انقلاب و گسیختگتی شیرازه‌ی امور نجات داده و فرصت‌ تحقق آرمان‌های‌ او و هزاران چون اورا فراهم کند. بنابراین، او چنان‌ کرد که در دفتر روزنامه‌ی جمهوری اسلامی، و در پاسخ به یکی از شخصیت‌های ملی ِ معترض به‌ چاپ مطلب‌ی علیه مصدق گفته بود: «این‌ها هنوز که سوار نشده‌اند، به بدگویی از مصدق نشسته‌اند، و از من که سردبیر روزنامه‌ هستم کاری برنمی‌آید، حال اگر همه کنار بکشیم، حاصل زحمات چه خواهد شد؟ این‌ها که دنیا را می‌خورند.»

در این‌که او نتوانسته باشد نقش‌‌ی ولو اندک، در کاهش «مصائب و مظالم» سال‌های سیاه دهه‌ی شصت ایفا کرده باشد، تردیدی وجود ندارد، اما نامه‌ی اعمال او در قلمرو محدود‌ و معین‌ی که برای‌ش قرار داده بودند، تنها نقطه‌ی روشن در درازنای سی سال جرم و جنایت و دروغ و دغل، و چپاول و غارت و اتلاف منابع ملی به شمار می‌رود. او اگر در تشخیص و انتخاب خود، در آن برهه‌ی حساس به خطا رفته باشد، در رفتار خود به عنوان یک سیاست‌پیشه و دولت‌مرد آرمان‌خواه، هرگز به خطا نرفت، چنان‌‌که می‌توان اورا پاک‌دست‌ترین و امین‌ترین سیاست‌پیشه‌ی نیم قرن اخیر ایران دانست. ویژگی کم‌یاب‌ی، که ضرورت بنیادین کشورهای خاورمیانه است.

با این‌حال، روند امور در چهارسال گذشته نشان داد، که اگر «شر»ی هم از حضور او درساختمان جمهوری اسلامی متصور هست، که نیست؛ می‌ارزیده‌ست به «خیر»ی که در شکست طلسم سی‌ساله‌ی و بن‌بست اعتراض، نهفته بود. از این موسوی، با ظرفیت‌هایی که از خود در جریان روی‌دادهای جنبش سبز نشان داد، در زندان‌های دهه‌ی شصت، یا در آوارگی‌های غربت، هیج عاید ملت نمی‌شد. چنان‌چه بالاتر و استوارتر از او بسیار بودند و فداکاری‌ها کردند و خسارت‌ها دیدند، اما دریغ از اندک ثمری.

آرمان‌خواهی صیقل‌خورده‌‌ی او، پاک‌دست‌ی مثال‌زدنی و شجاعت و پای‌داری خلاف انتظارش، و فروتنی و آرامش اعتمادبرانگیزش، و فرصت‌شناسی در کنار موقعیت ویژه و محبوبیت فزاینده‌اش، از او حلقه‌ی مفقوده‌ای ساخت، که از تصورات همه‌ی بازی‌گران و تماشاگران داخل و خارج صحنه، فراتر رفت. و او این‌همه را نه پشت‌وانه‌ی جاه‌طلبی قرار داد، نه دست‌مایه‌ی بده‌بستان.

اکنون، پس از دو سال که از حصر او می‌گذرد، دور و بر را اگر به‌پاییم، جز این نمی‌بینیم که هم‌چنان، حلقه‌‌ی مفقوده‌ی گشایش بن‌بست خلل‌ناپذیر موجود، خود اوست. و با آن‌که پیداست که او آزادی خودرا معامله نخواهد کرد، چنین پیداست که اراده‌ای نیز در تلاش برای آزادی او، در کار نیست. درصورتی‌که  آزادی او، بار دیگر امکان  کوشش سیاسی دیگری را، برای همه‌ی جریان‌های داخل و خارج از کشور، فراهم خواهد کرد. درک این ضرورت، فارغ از رقابت‌ها و اختلافات معطوف به دسته‌گرایی، هوش‌مندی سیاسی و فرصت‌طلبی تاریخی را معنا می‌کند.

وقت تنگ است، و ایران دم‌به‌دم به پایان خود نزدیک‌تر می‌شود. اگر دست‌‌ی پُر و پایی به راه داریم، فرصت را از دست ندهیم، وگرنه، هش‌دار که به تنگ‌نظری، غفلت نکنیم.

Advertisements

«آخوندنامه»‌خوانی، بر سر سفره‌‌ی خالی!

 axoondkoshi11

در گرایش گه‌به‌گاه مردم ایران در یک‌صد و پنحاه سال گذشته، به صنف «آخوند»، به‌ویژه در کوتاه‌مدت یک‌ساله‌ی منتهی به انقلاب ۵۷، «رعایای» بی‌نوا، کم‌ترین تقصیر را مرتکب، و بیش‌ترین عقوبت را کشیده‌‌اند. مگر می‌شود، مردم‌ی که تا بوده و بوده، این قشر اجتماعی را به هزار عیب و هزار علت ‌می‌‌شناخته‌اند، به رغبت و اختیار، دخیل بر قبای ستارشان ببندند؟ یک نگاه سرسری به اوراق ادبیات کوچه، یا همان فرهنگ عامیانه و شفاهی کافی‌ست، تا مرتبه‌ی واقعی این طایفه، نزد خاص و عام مردم ایران آفتابی شود.

اگر تصویر نامطلوب و نفرت‌انگیزی را که متن‌های کلاسیک زبان فارسی، و ادبیات دوران بیداری از جماعت ایشان به دست داده‌اند، بازتاب نگاه  دانایان و روشن‌ضمیران ادوار گذشته از این قشر بدانیم؛ انبوه طعنه‌ها و کنایات و نسبت‌هایی هم‌چون ناراستی، دغل‌پیشه‌گی، ریاکاری، مال‌پرستی، مفت‌خواری، حق‌کُشی، دلالی، زن‌بارگی، امانت‌خواری، و بدتر از آن را که در ادبیات عامیانه متوجه این صنف بوده و بر زبان زنده‌ی مردم گوشه‌ و کنار سرزمین جاری‌ست، نمی‌توان نادیده گرفت و به افسانه‌های پرُشاخ و برگ مجعول اصالت داد.

 گزاف نیست که در زبان و ادبیات مردم کوچه‌‌، نسبت به اصناف‌ی نظیر طراران و رمالان و ره‌گیران و باج‌گیران و قوادان و قلتبانان، مهربانی و رواداری بیش‌تری دیده می‌شود، تا آخوندان. درستی این ادعا، حتا اگر آورده‌های صادق هدایت و محمدجعفر محجوب و جمال‌زاده و احمدشاملو را نادیده بگیریم، شاهد زنده بسیار دارد. ناباوران می‌توانند سراغ از کهن‌سالان‌ خوش‌سخن‌ ِ دور و نزدیک این سرزمین بگیرند و بخواهند، تا هرآن‌چه  از مَثَل و مَتل و حکایت و روایت و چارپاره و شعر ضربی و غیره، که در توصیف مفاسد و مکاید طایفه‌ی آخوندان می‌دانند، از شیخ‌الاسلام و مجتهد و روضه‌خوان و پیش‌نماز گرفته تا حاکم و عاقد و کافن و دافن، همه را باز بگویند.

بنابراین، معقول نیست تا گمان بریم که ناف مردم ایران را به نام «علما» بریده‌اند، و آن‌ها در هرحال و در هر شرایط‌ی، دست‌بسته و گوش‌به‌فرمان ایشان هستند. تاریخ آخوندزده‌ی یک‌صدوپنجاه‌ساله‌ی اخیر نیز، نشانه‌ها دارد از این‌ معنا. آن‌چه مسلم است، مردم عمومن نیازمند کالایی هستند، که انحصارن در بساط آخوندان یافت می‌شود. آخوندان نیز اهل معامله‌اند و بده‌بستان. پس تبعیت مردم از این گروه نیز، تابع مناسبات بازار است، نه چیز دیگر: شیخ فضل‌اله «مجتهد اعلم» تهران بود، مردم در سایه‌ی نعش‌ بردار شده‌اش همان کردند، که در مجالس سور و سرور. شریعت‌مداری مرجع چهارده میلیون ترک‌زبان بود، به چشم‌زدن‌ی، طرف معامله‌ی دیگری جای‌ش را گرفت.

 قایق مردم ایران، در ماجرای تنباکو شکاف گرفت و در سال  ۵۷ به گل نشست: امین‌الدوله سیاست‌مدار اصلاح‌گر دوران قاجار، در پاسخ به حیرت ناصرالدین‌شاه از اتفاقات پیرامون جریان تنباکو و «استیلای ملایان»، کلید فهم رفتار مردم ایران را به دست داده است: «تدبیر و کفایت علما باعث تقدم وشدت نفوذ ایشان نشده است. (این‌همه) احکام غیر مشروعه که از دوایر آن‌ها صادر و حقوق خلق را ضایع می‌کنند، می‌بایستی (تاکنون) مرجعیت مسلمین یک‌باره از ایشان منصرف شده باشد. (بل‌که) بی‌اعتناعی و ناحسابی و شر و شلتاق دست‌گاه دولت و سیاق حکم‌رانی (است‌ که)، مردم را نه از روی اعتقاد واعتماد (که به ناچار)، به آقایان ملتجا کرده است.روزی که دولت دست‌گاه دادخواهی معتدل موجود کند و مردم ببینند حقوق‌شان به میزان عدل محفوظ است، دیگر برای علما جز مسائل حلال و حرام و فتوای صلوات و صیام نخواهد ماند.»

پس، «التجا»ی رعیت ستم‌دیده از پادشاه، به «آقایان»ی که «حقوق خلق را ضایع می‌کنند»، نه از شکم‌سیری خلایق، که حکم سلطنت ناصری بود، حکم‌ی شاه به شاه تا سال ۱۳۵۷، برقرار ماند. هش‌دار هوش‌مندانه‌ای را که امین‌الدوله در سال ۱۳۰۹ قمری به ناصرالدین‌شاه داده است؛ علی‌اصغر حاج سیدجوادی در سال ۱۳۵۵، و سران جبهه‌ی ملی در سال ۱۳۵۶خورشیدی، و محمد مصدق و علی امینی و خلیل ملکی در سال‌های پیش‌تر از آن، به محمدرضاشاه داده بودند؛ که او نیز نشنید. علاوه، ناصرالدین‌شاه ندیده بود و نمی‌دانست. او دیده بود و خوانده بود و می‌دانست.

از قضا آن‌چه به عنوان انقلاب مردم علیه سلطنت پهلوی، به سلطه‌ی نهایی آخوندان انجامید، شباهت بسیار به روند پاگشایی ایشان به ماجرای تنباکو دارد: هنگامی‌که «در پای‌تخت، بازرگانان و بازاریان، درس‌خواندگان جدید، شاگردان مدارس و عامه‌ی مردم» در جنبش همگانی که به بهانه‌‌ی امتیازنامه‌ی تنباکو، «از زن و مرد، وعالم و عامی، سخت ایستاده» بودند، و دامنه‌ی آن به شهرهای کرمان، شیراز و اصفهان نیز کشید، «علما» هنوز بر سر سفره‌ی تاریخ ننشسته بودند. به‌طوری‌که در شب‌نامه‌ها به تندی مخاطب قرار می‌گرفتند تا به حمایت جنبش برخیزند: «هرگاه صدای دف‌ی از خانه‌ای بلند شود رگ امر به معروف حضرات آیات‌اله به‌حرکت آمده لشگر طلاب تا ریختن خون صاحب‌خانه ایستادگی می‌کنند، اما اگر فریاد مردم از ظلم حکام به آسمان برسد، همان آقایان را کک نمی‌گزد و سکوت نمایند.»

در عین شورش مردم و «بی‌اعتنایی و ناحسابی» پادشاه، که بازتاب آن به این‌صورت درآمده بود: «ای ناصرالدین‌شاه! همه‌ی رعیت از وضع اغتشاش‌آمیز این دولت و سلطنت به ستوه آمده‌ .. اگر در سوراخ جانوری پنهان شوی بیرون‌ت می‌آوریم و خون‌ت بریزیم»، گویا به تحریک روس‌ها و یکی از تجار وابسته‌شان به نام میرزا کاظم ملک‌التجار، میرزا حسن آشتیانی مجتهد تهران، حکم‌‌ی مبنی بر تحریم تنباکو به نام «میرزای شیرازی» مرجع شیعه صادر می‌کند، که لایه‌های زیرین و پستونشین جامعه را به جریان جنبش متصل می‌کند. و این گسترش موجب وحشت پادشاه و لغو امتیازنامه می‌گردد. او نیز صدای سیاست‌گران و بازرگانان و زنان و مردان معترض را نشنید، اما صدای انقلاب آخوندان را به گوش گرفت!

انقلاب ۵۷، برآمده از چنین روندی است. مقصر واقعه، رعایای بی‌نوا نبودند.کاش در سال‌های پیش از مشروطیت، «میرزا رضا»ی شاه‌کُش، دوش‌به‌دوش «کریم آقا»‌، مشق تیر میکرد!