بایگانی‌های ماهانه: مه 2012

درس بزرگ تاریخ معاصر: از «اتحاد» نفرین شده، تا «افتراق» مقدس!

کوتاه زمانی از روی‌داد ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ که گذشت، و خبر بازداشت خانگی موسوی و کروبی قطعی شد، رونقی به بازار راکد بخشی از اپوزسیون افتاد و ناگهان واژه‌ی منفور «اتحاد»، مشمول اعاده‌ی حیثیت ملی گردید و منزل به‌منزل، در گردهمایی‌ها و مجالس و محافل و منابر، رونمایی‌های شاهانه‌ای بود، که دم به دم از آن به عمل می‌آمد. این گردش به سمت مخالف چنان حق‌ به جانب صورت گرفت، که گویی از نخستین روزهای ظهور جنبش سبز تا چندی پس از آن، هیچ تلاشی از سوی این بشارت‌دهندگان جدید اتحاد، در جهت ایجاد تمایز و تفکیک در صفوف معترضان صورت نگرفته بود.

اگرچه موسوی به عنوان رهبر یا سخن‌گوی جنبش، با اصرار بر هدایت آن به سمت شبکه‌‌های اجتماعی و سازمان‌دهی مسطح، خود را در کنار آن قرار داد تا سمت و سوی آن متناسب با قوای اجتماعی موجود شکل بگیرد، با این‌حال، سایه‌ی نوعی احتیاط و عدم اعتماد کامل، سنگینی خود را بر فضای کلی جنبش و رابطه‌ی میان معترضان و رهبری نمادین آن پهن کرده بود. واهمه‌‌های با نام و نشانی که بازتاب تجربه‌ی تلخ انقلاب ۵۷ بود، هرچند تا اندازه‌ای زمان را به سود حکومت جلو کشید، اما این امید را به بار آورد که سختی و خسارات تجربه‌ی سی‌ساله، نیروهای تاثیر‌گذار سیاسی را آب‌دیده کرده است: ترس تاریخی، از اتحاد پیرامون وعده‌های سر خرمن، و سپردن عنان اختیار به پیامبری خیرخواه و رهبری بی ‌مزد و منت، «افتراق» جمعیت معترضان را دامن زد.

بستر این افتراق، خواسته‌های گوناگونی بود که در مواردی حتا، در تضاد با هم قرار داشتند؛ و بهانه‌ی آن، نگرانی از تکرار نتیجه‌ی حمایت عمومی مردم از آقای خمینی در سال ۵۷ بود. اگرچه موقعیت جنبش سبز قابل انطباق با روی‌دادهای منتهی به انقلاب ۵۷ نبود و بخش قابل توجهی از جمعیت معترضان را کسانی تشکیل می‌دادند که با حاکمیت تنها خُرده‌حسابی داشتند، نه حیال تسویه حساب. اما آگاهی‌های سیاسی ناشی از تجریبات سی‌ساله، مطالبات تازه‌تری را با خود به سطح جامعه آورده بود؛ و این شکاف‌ها جدی‌تر از آن بودند که مشمول سهل‌انگاری تاریخی مردم ایران گردد.

اتفاق فرخنده رخ داده بود. اتحاد توده‌وار و بی‌شکل قوامی نیافت. راه‌پیمایی‌های موفق و به یاد ماندنی دوران اوج اعتراضات، محدود به روزهایی ماند که دستور کار، راه‌پیمایی‌های سکوت بود. اما نخستین بار که سکوت شکست و شعارها بالا گرفت، صف‌ها نیز شکست. این اتفاق اگر در تابستان ۵۷ روی می‌داد، در ناچیزترین صورت خود، بستری می‌شد برای تقویت بنیان‌ احزابی که بعد از سال‌ها از لاک خود درآمده بودند، و در نتیجه‌ی آن، هم‌‌خوانی بیش‌تر شتاب روی‌دادها، با ظرفیت‌های پدید آمده‌ی اجتماعی. چنان‌چه این«افتراق» مقدس، رفته‌رفته آثار خود را بر مواضع و ادبیات بیانیه‌های رهبران نمادین جنبش سبز نیز گذاشت.

اما به نظر می‌رسد که کوشندگان سیاسی در تبعید، هنوز هم به راه‌های میان‌بُر دست‌یابی به قدرت می‌اندیشند. شاید اگر منابع عظیم نفت و گاز و فرصت‌های اقتصادی پیرامون آن در کار نبود، این گروه از مخالفان به جای تکرار بی‌نتیجه‌ی تجربه‌‌‌های شکست خورده‌‌ای هم چون انقلاب ۵۷، از تبعیدی‌های دوران مشروطیت می آموختند که در استانبول، قفقاز و برخی نقاط دیگر، گروه‌‌به‌گروه، با شناخت دقیقی که از اوضاع اجتماعی و اقتصادی مردم داشتند، دست به کار بنیادگذاری نخستین حزب‌های تاریخ جدید ایران شدند، و با انتشار مرام‌نامه‌ها و جزوه‌های سیاسی‌حزبی، به تشریح و تبلیغ اهداف و برنامه‌های خود پرداخته و قلمرو اجتماعی خود را معین می‌کردند. سیاسیون یک قرن پیش ایران می‌دانستند که در غیاب احزاب به عنوان نهادهای واسطه، حکمیت صندوق‌های انتخابات، یک تعارف ریاکارانه بیش نیست. از این رو حتا شاه‌زادگان واشراف‌زادگان قاجاری نیز که سهم ویژه‌ در مجلس داشتند، به عضویت بزرگترین حزب محافظه‌کار آن دوران در آمدند.

«اتحاد»ی که این‌روزها به عنوان یگانه راه نجات، از سوی بخشی از اپوزیسیون مطرح می‌شود و رضاپهلوی اهتمام به آن‌را همچون رسالتی ناگزیر بر دوش خود عنوان می‌کند، تنها در چهارچوب موارد مشابه در افغانستان، عراق و لیبی قابل تعریف است. و از آن‌جا که موجودیت این سنخ از اتحاد‌ها، قائم به مواضع کشورهایی‌ست که در خط مقدم پروژه‌ی «مداخلات بشردوستانه» قرار دارند، و این مداخلات نیز تابعی‌ست از هزار و یک عامل پیدا و پنهان، گفت‌وگو بر سر رابطه‌ی اندا‌م‌وار این اتحاد احتمالی و عناصر تشکیل‌ دهنده‌اش با جغرافیای سیاسی ایران، بی‌هوده به نظر می‌رسد.

به عبارت دیگر نمی‌توان شخصیت‌ها و یا احزاب احتمالی شرکت‌ کننده در این اتئلاف را، مخاطب قرار داد و پرسید که: «به عنوان یک حزب سیاسی نظرتان درباره‌ی حکمیت صندوق‌های رای در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ چیست؟» نمی‌توان به آن‌ها گفت: «به هرحال درست یا غلط، ولو با درصد قابل توجهی از تقلب، اکثریت مردم ایران به حذف نظام پادشاهی رای داده‌اند، و شما به عنوان یک شخصیت حقوقی و نماینده یک حزب سیاسی، در صورت ائتلاف با مدعی بازگشت به نظام پیشین، به دلیل نادیده‌انگاری حکمیت صندوق‌های رای، (در عین پذیرش رسمیت آن از سوی سازمان ملل)، فاقد اهلیت لازم برای سپردن تعهد ِ تمکین به رای مردم در آینده هستید.»

احزاب فاقد دنباله‌ی اجتماعی و شخصیت‌های سیاسی منفرد گمنام و کم‌نام، طمعه‌‌های خوبی برای امکانات نامتعارف رضاپهلوی هستند، این گروه در هر صورت خود به تنهایی راه به جایی نداشته و ندارند. اما احزاب سیاسی دارای پشتوانه‌ی اجتماعی، اگر به جای گسترش فعالیت‌های حزبی و تقویت بدنه‌ی اجتماعی خود، بخواهند با تکیه بر این امکانات نامتعارف، دست به قمار دیگری زده و به امید حکمیت صندوق‌های رای، چشم بر تجربه‌های پیشین ببندند، در واقع از یک سوراخ دوبار گزیده شده‌اند. شک نیست که توازن قوای اجتماعی در ایران، هرگز به رضاپهلوی فرصت اعاده‌ی قدرت را نخواهد داد، بنابراین او اگر بیاید، سوار بر بال‌های عقاب خواهد آمد. و به اتکای همان امکانات نامتعارف، صندوق‌های رای را به میان توده‌های بی‌شکل مردم خواهد برد.

بدون تعارف و خودمانی؛ در بوته‌ی نقد «ساموئل هانتینگتون»!

 

 

اگر بخواهیم برای این روزهایی که جنبش سبز از سر می‌گذراند، صفت مناسبی بکار ببریم، شاید «آرامترین» روزها، توصیف دقیقی نباشد و سخت‌ترین روزها و تلخ‌ترین ایام، صفات برازنده‌تری باشند. دوره‌‌ی سردرگمی‌ها، عادی شدن اتفاقات تلخ و ناگوار، بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت زندانیان جنبش، دورزدن جنبش از سوی برخی نیروهای اصلاح‌طلب، فراموشی و کرختی و بی‌تفاوتی و کاهش حساسیت نسبت به اوضاع زمانه و وقایع، همه با هم، تصویری از سردترین و سخت‌ترین لحظات عمر جنبش رقم زده است.
گویی اندک اندک، همه چیز به ورطه‌ی فراموشی سپرده‌ می‌شود. رهبران جنبش در زندان، فعالان و همراهان اصیل و مسئولش در بند. و ما، همچنان سرخورده و مات ومبهوت، سر به کار خود برده‌ایم، بدون آنکه حتی درست و غلطِ راه رفته‌ی خودمان را بدون تعصب سنجیده باشیم. می‌رویم و می‌گذریم، بدون اینکه از اندوخته‌های چندساله‌ درسی برای فردای‌مان گرفته باشیم. گروهی‌مان می‌رویم و هرگز به برگشتن هم نمی‌اندیشیم، گروهی دیگرمان در فرصت‌های آینده باز خواهیم گشت، اما دوباره از صفر شروع خواهیم کرد، و باز همان راهی را می‌رویم که پیش از آن پیموده‌ایم، اما بی‌ثمر. گروهی تازه نفس از نسل جدیدتر می‌آیند که مانند روزهای نخستِ ما جز هیجان‌زدگی و تبِ تند، چیزی در چنته ندارند. و حتا از تجربیات ما در جنبش‌های قبلی نیز بی‌بهره خواهند ماند، چرا که ما، همه چیز را رها کرد‌ه‌ایم وخسته و دل‌زده از پذیزش شکست، به لاک خودمان سر فرو برده‌ایم.
آیا این روزهایی که جنبش فروکش کرده، بهترین فرصت نیست که به جای خزیدن به لاک، برگردیم و به همه چیز درست بیندیشیم و نقص و کاستی‌هایمان را مرور کنیم، تا در فرصتی دیگر، (همچون انتخابات آینده)، دوباره گرفتار تکرار و تکروی، تندروی و کند‌روی و اقدام‌های غیرمسولانه نشویم؟
با نگاه به چنین نیازی، قرار بر این شد که در وبلاگ سه‌راه جمهوری، با گزینش پاره‌‌هایی از مطالب نویسندگانِ به نام در حوزه‌ی مبارزات مدنی، مجموعه‌ای کوچک از تجربیات و دانش و نظریات دیگران فراهم کنیم، تا ضمن نگاه نقادانه به خودمان و کنش‌هامان، به شناخت بیشتری از شکل و شیوه‌های مبارزات مدنی برسیم. و در این مسیر، ابتدا از تعاریف شروع خواهیم کرد و سپس به تجربیات گوناگون مبارزات مدنی خواهیم پرداخت. این صفحه در وبلاگ، از نوشته‌هایی که در این چهارچوب بوده و مستند به منابع معتبر باشد، استقبال کرده و آن را منتشر خواهد کرد.

****

آیا تا کنون از خود پرسیده‌ایم که ما اصلاح‌طلب هستیم و یا انقلابی؟ ساموئل هانتینگتون یکی از نظریه‌پردازهای مشهور معاصر، کسی که سال‌ها به مطالعه‌ی جریان‌های گوناگون اصلاح طلبی وانقلابی پرداخته و کتاب‌های معتبرش به اکثر زبان‌های دنیا و از جمله به فارسی ترجمه شده، و راه‌های رسیدن به دموکراسی را در کشورهای مختلف بررسی کرده، درباب اصلاح‌طلبی و انقلابی‌گری چنین می‌گوید:

«راه اصلاح‌گری راه ناهمواری است. از سه جهت، مسایل او از مسایل یک انقلابی دشوارتر است. نخست این‌که او ناچار است در دو جبهه، یعنی هم بر ضد محافظه‌کاران و هم در برابر انقلابیان بجنگد. در واقع، او برای آن‌که پیروز شود، باید در یک جبهه‌ی چند جانبه متشکل از انواع نیروها مبارزه کند، به گونه‌ای که دشمنان او در یک جبهه، ممکن است متحدان او در جبهه‌ای دیگر باشند. اما هدف یک انقلابی، دو قطبی کردن سیاسیت است و از همین روی، او می‌کوشد از طریق ایجاد یک خط فاصل میان نیروهای «پیشرفت» و نیروهای «ارتجاع»، به قضایای سیاسی صراحت و شدت بخشد و آنها را در دو قطب متفاوت ترکیب کند. او می‌کوشد تا شکافها را انباشته کند در حالی‌که اصلاح‌گر باید در صدد جدا کردن و فاصله انداختن میان این شکافها برآید. انقلابی به انعطاف‌ناپذیری در سیاست دامن می‌زند و اصلاح‌گر، به نرمش و تطبیق‌پذیری آن کمک می‌کند. انقلابی باید بتواند نیروهای اجتماعی را دو شاخه کند، حال آن‌که اصلاح‌گر باید که این نیروها را اداره کند. در نتیجه، یک اصلاح‌گر بسیار بیشتر از یک انقلابی به مهارت سیاسی نیاز دارد.
اصلاحات از آن روی کمیاب است که استعداد‌های سیاسی برای تحقق آن، کمتر پیدا می‌شوند. یک انقلابی موفق لازم نیست که یک سیاستمدار ورزیده باشد، ولی یک اصلاح‌گر موفق همیشه باید یک چنین آدمی باشد.
یک اصلاح‌گر نه تنها باید در اداره کردن نیروهای اجتماعی، ورزیده‌تر از یک انقلابی باشد، بلکه در نظارت بر امر دگرگونی اجتماعی نیز باید پیچیدگی بیشتری از خود نشان دهد. او نه یک دگرگونی تام بلکه یک دگرگونی محدود و نه یک دگرگونی زیر و زبر کننده بلکه یک دگرگونی تدریجی را در هدف دارد. اما مصلحت یک انقلابی در این است که به هر نوع دگرگونی و بی‌سامانی خوشامد گوید؛ از همین روی، هر چیزی که وضع موجود را به از هم‌گسیختگی تهدید کند، برای او ارزش دارد. یک اصلاح‌گر باید که گزینشی‌تر و تمایزی‌تر عمل کند. او باید به روش‌ها، شگردها و زمانبندی دگرگونیها، توجهی بیشتر از یک انقلابی نشان دهد. او نیز مانند یک انقلابی به روابط میان انواع دگرگونیها توجه دارد، اما پیامدهای این روابط برای او مهمتر از همین پیامدها برای یک انقلاب انقلابی‌اند.

سرانجام، باید گفت که مساله‌ی اولویتها و گزینش‌های میان انواع گوناگون اصلاحات، برای یک اصلاح‌گر حادتر از همین مساله برای یک انقلابی است. یک انقلابی نخست از همه، هدفش گسترش دامنه‌ی اشتراک سیاسی است و سپس نیروهای سیاسی را که در این رهگذر پدید می‌آیند، برای ایجاد دگرگونی در ساختار اقتصادی و اجتماعی به کار می‌گیرد. محافظه‌کاران هم با اصلاحات اقتصادی و اجتماعی مخالفند و هم با گسترش اشتراک سیاسی. اما یک اصلاحگر باید تعادل میان این دو هدف را برقرار کند. اقدامات پیش‌برنده‌ی برابری اقتصادی و اجتماعی، معمولا به تمرکز قدرت نیاز دارند و اقدامات پیش برنده‌ی برابری سیاسی به گسترش قدرت نیازمندند».

آیا تا کنون به این اندیشیده‌ایم که اگر بر فرض، اصلاح‌طلب هستیم، همه‌ی لوازم آن را قبول داریم یا نه؟ من با خواندن این بریده از نظرات هانتیگتون، تازه متوجه شدم که در طول سه سال گذشته، یک روز اصلاح‌طلب بوده‌ام و روز دیگر انقلابی!

………………………………………………….

منبع بریده‌ی مورد استناد: «سامان سیاسی»، ساموئل هانتینگتون، به ترجمه‌ی محسن ثلاثی، نشرعلم، تهران ۱۳۸۲

فرزاد کمانگر؛ شبانه‌ی دیگری از افسانه‌‌های بهرنگی!

اگر چنان‌چه غلام‌حسین ساعدی در نامه‌اش به جلال آل‌احمد درست گفته باشد که: «صمد بهرنگی در رود‌خانه‌ی ارس غرق شد»، و ساواک نقشی در غرق شدن بهرنگی نداشته باشد، باید گفت که گردانندگان دستگاه امنیتی پهلوی‌ها از عقلانیت بیش‌تری نسبت به هم‌تایان خود در حکومت آخوندها برخوردار بوده‌‌اند که دور و بر کشتن صمد بهرنگی نگشته‌اند. حکومتی که بابت خواندن و رد و بدل کردن کتاب‌های صمد بهرنگی احکام چندساله در دادگاه‌های نظامی صادر می‌کرد و تعدادی از دوستان و هم‌فکران بهرنگی را هم پای چوبه‌ی دار فرستاده بود و در درازنای ده سال، از هنگام غرق شدن صمد بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ تا  سقوط‌‌ سال ۱۳۵۷، حتا به تکذیب فعل ناکرده‌ی خود هم نپرداخت؛ لابد چیزی می‌دانسته، که ته‌ریش‌دارهای داغ به پیشانی قلعه‌ی اوین ندانستند، که فرزاد کمانگر را کشتند.

فرزاد کمانگر که از قضا خود را شاگرد گمنام و کوچک صمد بهرنگی می‌دانست و راه وروش او را در کار وزندگی سرمشق خود قرار داده بود، خواسته یا ناخواسته، همچون استاد‌ش، از چهاردیواری تنگ کلاس‌های چند پایه‌ی روستاهای دورافتاده‌ی کشور، پا به مرکز حافظه‌ی جمعی مردم ایران گذاشت. او جان خود را در بغچه‌ای از سادگی، صمیمت، صداقت، احساسات عمیق انسانی و پای‌داری برای به کف گرفتن روزگاری بهتر، پیچید و در زندان اوین به جا گذاشت؛ و رفت تا بدل شود به روایت دیگری از افسانه‌ی صمد بهرنگی. که شد.

غوغای پیش آمده به دنبال روی‌داد عاشورای ۸۸، و شرایط دشوار وپیچیده‌ی ناشی از به‌هم ریختگی آرایش قوای اجتماعی، و تعمیق شکاف میان نیروهای خودی، حکومت روحانی‌‌نظامی را متقاعد ساخت تا برای نزدیک نمودن نیروهای پراکنده از اطراف‌ش به مرکز نظام، و به راه افتادن پچ‌پچه‌های وطن‌پرستی وخاک‌ستایی در میان لایه‌های دیگری از مردم، به رسم سال‌های نخست انقلاب و جنگ، آش شله‌قلم‌کاری از درخطر افتادن دین و وطن بسازد، تا بتواند در عین یادآوری پیمان‌های نوشته و نانوشته‌ به یاران پیشین، به هراس موهوم تجزیه‌ی کردستان دامن زده و احتمال بهره‌گیری کردها از ادامه‌ی اعتراضات در تهران نیز را بزرگ‌نمایی کند. پس به این منظور، پرونده‌های کهنه را گشودند و به صفحات‌ش آن‌قدر افزودند، تا بشود به راحتی چند حکم اعدام از آن‌ها بیرون کشید. که کشیدند و با های‌وهوی بسیار، قرعه به نام پنج تن زدند، که فرزاد کمانگر یکی از آن‌ها بود.

اما «از قضا سرکنگبین صفرا فزود». قرار بود به شیوه‌ی مالوف سی‌ساله، فرزاد کمانگر تروریست باشد، تا اصلاح‌طلبان حکومتی که بعد از روی‌داد‌های عاشورا ناگاه متوجه دوستان قدیم شده بودند، دست و پای خود را جمع‌تر کرده و سرخودشان را به دعای کمیل و سایر ادعیه گرم کنند. قرار بود فرزاد کمانگر تجزیه‌طلب باشد، تا سینه‌چاکان وطن‌پرست، از باستان‌گرا‌یان عظمت‌خواه تا نودولتانِ هویت‌طلب، آن‌طرف بازار را داشته باشند. قرار بود فرزاد کمانگر مبلغ جنگ مسلحانه ونماینده‌ی احزاب شورشی باشد، تا نهادهای مدنی و مدافعان حقوق بشری و مطبوعاتی‌های نیمه‌خودی و احزاب اصلاح‌طلب، خودشان را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنند. و سرانجام قرار بود فرزاد کمانگر نمونه‌ای دیگر از «ضد انقلاب» مشهور و آشنای تبلیغات حکومتی باشد، تا رهبران نمادین جنبش، با التزام به رعایت مصالح مقدس و بدون چون‌وچرای سی‌ساله‌ی نظام، ناچار به سکوت شوند. فرزاد کمانگر را به تقریر همه‌ی این قرارها اعدام کردند. اما  تیر حکومت به سنگ خورد و در بازگشت، به پای لنگ خودش گرفت،  اصلاح‌طلبان حکومتی به سکوت برگزار کردند، صدای وطنی‌ها کوتاه‌تر از آن بود که در بهت حادثه شنیده شود و موسوی نیز پای خود را از چهارچوب‌های آهنین نظام فراتر گذاشت.  ورق برگشت، و فرزاد بدل شد به نماد ملی اعتراض مردم ایران.

نام فرزاد کمانگر به‌رغم همه‌ی موانع ذهنی ساخته و پرداخته‌ی حکومت‌های یک سده‌ی اخیر میان اقوام، توانست از مرزها و دیوارهای جداکننده‌ ذهنی عبور کرده و جای‌گاه خدشه‌ناپذیری در حافظه‌ی مردم میانه‌ی ایران پیدا کند. شخصیت ویژه‌ی او، نوشته‌های ساده و صمیمانه‌اش، نوع‌دوستی‌ و زندگی ساده و مسوولانه‌اش در میان کودکان روستایی از او چهره‌ای به نمایش گذاشت، که با تصویر ساختگی حکومت از او و امثال او تفاوت آشکار و بنیادینی داشت. همه دیدند و شنیدند که این «تروریستِ تجزیه‌طلب ِ قوم‌گرای عضو گروه‌های مسلح غیرقانونی»، یکی‌ست  شبیه و مانند خودشان، که به دنبال زندگی به‌تر برای خود و دیگران می‌گردد و در راه به دست آوردن آن کوشش‌های بی‌دریغ می‌کند، به کودکان عشق می‌ورزد، طبیعت را دوست دارد، اعضای بدن‌ش را به بیمارانی می‌بخشد که در ساحل کارون، دامنه‌های ارس و کناره‌های کویر زندگی می‌کنند؛ بر سر آرمان‌هایش به نقد جان ایستاده است، و نیز هنگامی‌که قدرت بیان احساسات و رنج‌هایش را از دست می‌دهد، از زبان شاملو خود را بیان می‌کند.

جامعه‌ی بیدار ومعترض، داوری خود را کرده بود. حنای حکومت  رنگ نداشت  و چرخ‌های روزگار به فرمان او نبود. ته‌ریش‌داران دست‌گاه امنیت رژیم تیرشان به خطا رفته بود. حالا دیگر اهمیتی ندارد که فرزاد کمانگر چه بود یا که بود. و چه کرد یا نکرد. مهم این‌ست که او در جریان یک جنبش گسترده‌ی اجتماعی و سیاسی، به نماد پای‌داری در مبارزات مدنی، در ابعاد ملی آن تبدیل شده است. مهم نیست که به ادعای حاکمان، او مسلسل کلاشینکف به شانه داشته است یا برنو به دست! که او تیری به سوی کسی رها کرده است یا نه! مهم این‌ست که در حافظه‌ی جمعی مردم معترض، کوله‌پشتی او از بار کتاب برای کودکان روستایی‌ سنگینی می‌کرده، و قلب‌ش را به کودکی بخشیده است که «فرقی نمی‌کند به چه زبانی حرف بزند، اما کاش چون او معلم روستایی دورافتاده بشود، که هر صبح بچه‌ها با لبخند شیرینی به استقبال‌ش بیایند.» فرزاد کمانگر نه تنها از دیوار بلند عدم تفاهم میان مردم شهرهای بزرگ ایران با مبارزات مردم کردستان گذشت، بلکه در سرزمین خودش نیز حلقه‌ی اتصال شد. نخستین اعتصاب همگانی کردها در اعتراض به اعدام او، از فراز اختلافات سنتی احزاب بزرگ کردستان گذشت و نقطه‌ی عطفی در مبارزات مدنی مردم آن نواحی به ثبت رساند.

فرزاد کمانگر روایت دیگری‌ست از افسانه‌ی صمد بهرنگی. گاه افسون افسانه‌ها، تکان‌دهنده‌تر از خشونت واقعیت‌ها هستند، و بیدارکننده‌تر. زندان‌نوشت‌های ساده‌ی فرزاد کمانگر، در عمق گلوگیر خود، به روایت دوم افسانه‌ی بهرنگی چنان رنگی داده است، که پاک‌ شدنی نیست.