بایگانی‌های ماهانه: ژانویه 2012

خر ما از کُرّه‌گی دُم نداشت؛ خانم فرح پهلوی! ما را نادیده بگیرید.

یکی دو روز پیش ازاین سرکار خانم فرح پهلوی در جریان دیدار از یک نمایش‌گاه نقاشی در کانتری کلوب پاریس، با عنوان «شه‌بانو»ی ایران در گفت‌وگویی با رادیو زمانه، با تاکید فراوان به مردم خوب ایران سفارش کردند که چهارچشمی مراقب تابلوهای نقاشی انبار شده در زیرزمین موزه‌ی هنرهای معاصر باشند. ایشان که از سوی گزارش‌گر رادیو، «پایه‌گذار هنرمدرن در ایران» خوانده شده‌اند، به ظاهر نگرانی خود را از این جهت به زبان آورده‌اند، که برنامه‌ی خرید این تابلو‌ها زیر نظر خودشان تدوین و صورت گرفته است. این خبر ساده در برخورد نخست از این گوش می‌آید واز آن گوش می‌رود، اما چند بار که آن‌را زیر و رو کنی و خوب به اصل خبر و گوشه و کنارش نگاه کنی، و چند کتاب و تعدادی  از مجلدات  روزنامه‌های سال‌های گذشته را دَم دست داشته باشی و بیرون بکشی، ناگاه گریبان‌ت می‌گیرد؛ و پرسش‌ است که از پی پرسش  هجوم می‌آورد. اما نخست باید پرسید بسیار خوب، قبول. اما لطفا بفرمایید چگونه؟!

خانم فرح پهلوی! «مردم خوب ایران» چگونه از خروج و جابه‌جایی این آثار هنری جلوگیری کنند؟ اگر راهی به نظرتان می‌رسد بگویید! موافق‌اید بروند درگاه موزه‌ی هنرهای معاصر را بگیرند و بست بنشینند، یا هجوم ببرند به خروجی‌های گمرک فرودگاه و نماینده‌های تام‌الاختیار خود را به کشیک شبانه‌روزی آن‌جا بگمارند؟ خانم پهلوی! این «مردم خوب»‌ی که چندی‌ست، (دست کم از دور و بر سه سال پیش)، معروف خدمت شما شده‌اند، مردمی آرام، نرم‌خو، صلح‌جو، موقر و متین و آداب‌دان هستند. مایل‌ند که همه امورشان را در بسترهای مسالمت‌جویانه حل کنند، شما بگو! مگر آن «مردم بد» و پر شر و شور سال‌های ۵۶ و ۵۷، که سر پربادی هم داشتند و جمعیت‌شان هم بیش‌تر بود، سراسر کشور را هم در بر گرفته بودند و تمام سازمان‌ها و ادارات کلیدی هم همراه‌شان بود؛ توانستند سدی بر خروج آن حجم عظیم ثروت نقدی و غیر نقدی از سوی تمام اعضای خانواده‌ی سلطنتی و وابستگان‌شان، حتا نزدیکان نسبی و سببی شما بسازند، که این‌ها بکنند؟

 خانم فرح پهلوی! گذشته از همه‌ی این‌ها، ما مایل‌یم بدانیم چه شده، چه اتفاقی افتاده، یا اصلا آفتاب از کدام سمت درآمده که گمان برده‌اید می‌توانید دوباره ما «ملت» را مخاطب خود قرار دهید و به خاطر مبارک‌تان هم خطور نکند که شاید ما هنوز هم فراموش نکرده باشیم؟ چه کسانی این باد را به کلاه‌تان انداخته‌اند که باز هم با ما مردمی که دیگر تاب هیچ گونه سلطه‌ای را نداریم و حال‌مان از زبان سلطه به هم می‌خورد، به نام شه‌بانو و مادر شاه‌زاده رضا پهلوی، آن‌هم در مسند «پایه‌گذار هنر مدرن در ایران» سخن بگویید؟!  درست است که ما به عنوان ملتی ساده‌لوح و سهل‌انگار کارنامه‌ی سیاهی از غفلت‌های پی در پی تاریخی داریم، اما باور بفرمایید اندک اندک آب‌دیده شده‌ایم و به بلوغ رسیده‌ایم. باور بفرمایید اگر پنجاه واندی سال حکومت پهلوی نتوانسته باشد مارا متنبه کند، این سی و سه سال به قدر کافی به ما فهماند که تا ریشه‌ی هرنوع سلطه را از بیخ نکنیم، روی زندگی آزاد و برابر را نخواهیم دید. خانم پهلوی خر ما از کرگی دُم نداشت، شما هم به سر کار و زندگی خود بازگردید تا کهنه‌ پرونده‌ها بیش‌تر این باز نشود. فریب پیام‌های عوامانه را نخورید، اگر شنیده‌اید که سی سال است مردم به همراه هر اسکناس بیش‌تری که پای خرید کالا می‌دهند یک «خدابیامرز» نثار همسر مرحوم‌تان می‌کنند، از حب علی نیست، از بغض معاویه است. «مردم خوب ایران» حالا دیگر عیار هر کِرد و کار و سخنی را نسنجیده، می‌شناسند، این دوسه نسلی هم که روزگار سلطه‌ی شما را نچشیده‌اند، چنان نیشی از ریاکاران قباپوش خورده‌اند، که نا آگاه هوای هر ریسمان‌ سیاه و سفیدی را دارند؛ حتا اگر خوش‌خط و خال و چشم‌نواز باشد.

 خانم فرح پهلوی! درست است. حاکمان امروز ایران را گروهی روستایی تربیت ناشده و پای منبرنشین تشکیل داده که دوغ و دوشاب را از هم تمیز نمی‌دهند، تا قدر آثاری را که شما در کسوت یک ملکه‌ی هنردوست خریداری کرده‌اید بدانند و در استفاده‌ از آن به سود رشد هنر مدرن در ایران بکوشند، اما شما که چندسالی در پاریس معماری خوانده‌اید و  مدال «بنیان‌گذار هنر مدرن ایران» را از خبرنگار مربوطه گرفتید و به سینه چسباندید، بفرمایید در درازای سی و سه سال گذشته چه گامی برای هنر و هنرمندان ایرانی برداشته‌اید؟ کدام بیناد فرهنگی یا هنری را تاسیس کرده‌اید تا از محل آن ثروت افسانه‌ای که با خود برده‌اید، دست چند نقاش و فیلم‌ساز و نویسنده و بازی‌گر را گرفته باشید و از این راه خدمتی هم به فرهنگ و هنر ایران کرده باشید؟ می‌دانید آن‌زمان که «شاه‌زاده رضا پهلوی» شما «سال ۱۹۸۶ ..  در سفرهای مختلف‌شان در آمریکا و اروپا و مراکش» به عکاسی از غروب آفتاب مشغول بودند، چند نفر نویسنده و شاعر و نقاش و فیلم‌ساز و مجسمه‌ساز و روزنامه‌نگار و عکاس جان خود را از تیغ حکومت موجود به در برده و سرگردان و بی‌کار و گرسنه در کمپ‌ها و بیغوله‌های کشورهای غربی روزگار می‌گذراندند و زندگی و آینده‌شان تباه شد؟ حالا گیرم این‌ها از کسانی بوده‌اند که پیش از آن و به روزگار سلطه‌ی شما، به اسب شاه گفته باشند یابو، اما برای نسل دوم مهاجران ایرانی چه کردید تا ارتباط‌شان با زبان و فرهنگ و ادبیا‌ت‌شان قطع نشود؟

 خانم عزیز، شما در زمان حکومت‌تان، روغن ریخته را نذر امام‌زاده کرده‌اید. همین. شما از بودجه‌های  وزارت فرهنگ و هنر سهمی برای دفتر مخصوص می‌گرفتید و بخشی از آن را به خرید تابلو اختصاص می‌دادید. حالا اگر چه در این میان چند تابلوی با ارزش هم در حراجی‌ها خریداری شده و چندی پیش هم فهرست آن‌را علی‌رضا سمیع‌آذر مسوول پیشین موزه به صورت کتاب انتشار داد و دیدیم، اما چه بسیار آثاری هم که بنا بر روابط ویژه بابت‌ش کیسه‌های زر پرتاب شده است. کاش معصومه‌ی سیحون هنوز عمرش به دنیا بود تا به بهانه‌ی همین گفتار شما، داستان دلال بازی‌های پس این خریدها را بازگو می‌کرد، معصومه‌ی سیحون تند‌گو و صریح دوران کهن‌سالی، در گالری کوچک‌ش داستان‌های شنیدنی از بینادگزاری «هنر مدرن ایران» برای نقاشان داشت، کاش هانیبال الخاص هم بود، او هم نقل‌های خودش را داشت، که در فرصت دیگری به آن می‌پردازیم.

 خانم فرح پهلوی! نکات مثبتی هم در کارنامه‌ی شخصی‌تا‌ن بود، ناگفته نماند. پس به‌تر آن‌ست که به اعتبار فراموش‌کاری و ساده‌لوحی ما «مردم خوب» و «مردم بد» ایران، سخنی به زبان نیاورید که بوی تحمیق و فریب‌کاری و تبلیغ بدهد. اگر دوست دارید که بخت «شاه‌زاده رضا» را بیازمایید، این راهش نیست. چنان سخن نگویید که گویی دفتر مخصوص‌تان، عده‌ای را برای شنیدن‌ش دست‌چین کرده است. این مردم دیگر آب‌دیده شده‌اند. اگر «مردم بد» سال‌ ۵۷ بی پروای آن‌که دفتر مخصوص شما چند کیسه دلار به «اندی ورهول» پرداخت کرده تا پرتره‌ی شما را بکشد، پرده‌ی شما را به دونیم کردند،  یقین کنید «مردم خوب» امروز هم به روز واقعه، هر پرده‌ای که از سران این حکومت به دست‌شان برسد، ولو خدای پیکاسو هم آن‌را کشیده باشد، از هم می‌درند.

 

Advertisements

آینده‌ی ایران و هندوانه‌‌های نبریده! آیا باز هم اشتباه گذشته را تکرار خواهیم کرد؟

شاه که رفت به استثنای چند گروه اجتماعی کوچک، همه خوش‌حال و هیجان‌زده بودند. این هم‌بستگی و هم‌کلامی ملی در تاریخ معاصر کشورهای جهان دوم و سوم، اگر نگوییم بی‌همتا، اما در گونه‌ی خود کم‌نظیر بود. نفرت از محمدرضاشاه مبنای اتحاد و هم‌بستگی در ملت شده بود؛ این شادمانی همگانی حتا در اردوگاه طرف‌داران بختیار هم خود را نشان می‌داد، تا جایی‌که افتخار اخراج شاه را در ردیف نخست کارنامه‌ی بختیار ثبت کرده و با آب و تاب از آن دفاع می‌کردند. از آن‌سو آیت‌اله خمینی هم خوش‌حال بود. او به‌رغم آن‌که هنگام بازگشت و در آسمان ایران، در پاسخ به یک پرسش پیش پاافتاده خود را نسبت به موقعیت تازه‌اش بی‌تفاوت نشان داده بود، در پوست خود نمی‌گنجید. اما سرخوشی خود را نیز هم‌چون خیالات پخته شده‌ی دیگرش پنهان می‌‌داشت. او سوار بر موج نفرت و خشم عمومی از شاه و خاندان پهلوی، به آرزوهای دور دست و جاه‌طلبانه‌ی خود نزدیک می‌شد. شاید هیچ‌کس به اندازه‌ی خود آیت‌اله خمینی به این امر واقف نبود که در هر موقعیتی غیر از آن، حتا برای ایجاد اتحاد میان گرایش‌‌ها و مرکزیت‌های گوناگون مذهبی، با مشکلات پرشماری روبه رو می‌شد، چه رسد به آن‌که ناگاه همه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی وسیاسی و تاریخی و فرهنگی و دینی کشور را دست به سینه در برابر خود مشاهده کند. «عامل وحدت‌بخش ملی» کار خودش را کرده بود و او در میان ناباوری و سکوت پنهان در پس تعارفات سیاسی، خلاء به وجود آمده را پر کرد و خود را برتخت روان بخت خویش یافت.

اما پیکر ستبر و نیرومند و چابک شادکامی و شور و نشاط ملی، همان‌روز ۱۲ بهمن، پای پلکان هواپیمایی که آقای خمینی را به تهران بازگرداند، و پیش از آن‌که او پای‌ش به زمین برسد، نخستین زخم را برداشت. میدانی‌ها و هیاتی‌ها و آخوندها و ته‌ریش‌دارهای بازاری، سیاست‌مداران کهنه‌کار را عقب راندند و هنوز عرق آیت‌اله خشک نشده، گربه را دَم حجله کشتند. عجیب آن‌که آن صحنه‌های نمادین فرودگاه مهرآباد در آن قیل و قال و هیجان، نه تنها از چشم‌ها پنهان نماند، بلکه از لابلای هزاران خبر و روی‌داد مهم روزهای پیش رو، دهان به دهان گشت و به گوش آن‌ها که باید برسد، رسید. روزهای بعد و ماه‌های بعدتر، جلوه‌های دیگر رفتار و گفتار سیاسی آیت‌اله خمینی آه از نهاد لایه‌های پیش‌روتر جامعه برآورد. اما کار از کار خیلی پیش‌تراز این گذشته بود و از هیچ‌کس نیز کاری بر نمی‌آمد. ملامتی اگر بود وهست، متوجه ۵۰ سال دیکتاتوری خانواده‌ی پهلوی و محمدرضاشاه بود، که چنان ریشه‌ی کوشندگی و کوشندگان سیاسی در ایران را سوزاند، که یک شخصیت یا سازمان سیاسی دارای نفوذ برجای نمانده بود تا به وقت نیاز، خودش نیز سوار بر دوش محبوبیت و نفوذ آنان از آب بگذرد.

آیت‌اله خمینی «هندوانه‌ی نبریده»‌ای بود، که جامعه‌ی غیر سیاسی و ناآزموده‌ی سال‌های پسین حکومت پادشاهی، و سیاست‌مداران دست و پا بسته‌‌ای که همه‌ی سرمایه‌ی سیاسی و اجتماعی‌شان محدود می‌شد به محفل‌های کوچک خودمانی و خانوادگی می‌شد، ناگزیر به خانه بردند: گذشته از دو سازمان سیاسی‌نظامی محدود، که بیش‌تر اعضا و هواداران‌شان نیز زندانی بودند و اگر هم نمی‌بودند، با تئوری‌های فرسوده‌ی جنگ‌های چریکی‌شان  و تعداد انگشت‌شمار اعضای مسلح و تجهیزات بسیار ابتدایی‌شان، حتا قادر به تاراندن مرغابی‌های مهاجر در آبگیر‌های شمال کشور نیز نبودند؛ و جز یکی دو گروه کوچک هیأتی‌مذهبی مسلح که هنوز نخستین گلوله‌ی خود را شلیک نکرده، لو می‌رفتند؛ چند شخصیت‌ سیاسی درگوشه و کنار، و یا خارج از کشور مانده بودند، و یکی دو سازمان سیاسی که جز نامی، هیچ از آن‌ها باقی نمانده بود. جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی و حزب توده و یکی دو سازمان کوچک‌تر، و یکی دو تشکل مذهبی‌روحانی سری. هیچ‌کدام از این‌ گروه‌ها قادر به رهبری یک جریان عمومی نبودند. در به‌ترین شرایط، سازمانی مانند جبهه‌ی ملی چهارم و یا نهضت آزادی می‌توانستند خود را مهیای شرکت در یک انتخابات آزاد احتمالی در سال‌های منتهی به انقلاب بکنند. آن‌هم نه در سال ۵۵ تا ۵۷، که ارابه‌ی اعتراضات از دامنه‌ی نارضایتی‌ها رها شده بود، بلکه در سال ۵۳؛ یعنی همان زمانی که محمدرضاشاه حزب واحد رستاخیز را برپا کرد و حتا احزاب فرمایشی دستگاه خودش را تاب نیاورد. این سازمان‌های لاغر وتکیده و فاقد بدنه‌ اجتماعی، پس از مدتی فعالیت می‌توانستند نارضایتی‌های اجتماعی را دسته‌بندی و بخش‌هایی از مردم ناراضی را نمایندگی کنند.

امروز نیز پس از گذشت ۳۳ سال از آن‌ روزهای تلخ برباد رفتن آرزوهای دور و دراز برای دست‌یابی به حق تعیین سرنوشت، مردم ایران بار دیگر در موقعیتی قرار گرفته‌اند که از جهات بسیاری با یکی دو سال پیش از انقلاب تشابه فراوان دارد. نارضایتی و تنفر وانزجار عمومی از حکومت موجود، لایه به لایه در حال گسترش است. اما حکومت اسلامی در درازای این سال‌ها، کار نیمه تمام پهلوی‌ها را تمام کرد و پیکر نیمه‌جان کوشندگی سیاسی را تمام‌کش کرده و دیگر چیزی از آن باقی نگذاشت. امروز نیز هیچ‌کدام از شخصیت‌های سیاسی ومدعیان مبارزه با حکومت،  قدرت و نفوذ کافی برای به حرکت درآوردن هیچ‌کدام از طبقات و لایه‌های  ناراضی اجتماع را ندارند. تشکیل شوراها واتحادیه‌ها از اشخاص فاقد نفوذ، و احزاب بدون بدنه‌ی اجتماعی، اگر نیز به سرانجامی برسد، کاری از پیش نخواهد برد. در چنین چشم‌اندازی، طبقه‌ی متوسط با قطع امید از  امکان ادامه‌ی مبارزه، و زیر فشار دشواری‌های فزاینده‌ی اقتصادی به نیروی ناتوانی بدل خواهد شد، که تن به هر شرایطی برای خروج از وضع موجود خواهد داد.

با چنین چشم‌اندازی، چه باید کرد تا بار دیگر «هندوانه‌ی نبریده»ی دیگری به خانه نبریم؟ چگونه شد که جامعه‌ی سی‌ سال پیش، وعده‌های آیت‌اله خمینی را «دربست» پذیرفت؟ چرا افکار عمومی جامعه متوجه پیشنیه‌ی او و تبار تاریخی‌ش نبود؟ از روی‌دادهای سال‌های ۵۵ تا ۵۸ چه درس‌هایی می‌توان آموخت؟

گلشیفته را رها کنید! پرستو و مرضیه زیر ضرب عقده‌های جنسی بازجوهای اوین مانده‌اند!

آرام باش، پنجره‌ی جدیدی را که از صبح تا به حال چندبار بالا و پایین کرده‌ای برای لحظاتی ببند. آن‌جا، دکمه‌ی ضربدرِ قرمز، نشانه‌ی هشدار!
خبری نیست. دستِ کم در اندازه‌ی این‌همه هیاهوکه به راه افتاده و تو را درگیر کرده نیست. آن‌چه پیشِ روی توست، تصویری‌ست از یک اراده‌ی شخصی در چهارچوب الزامات حرفه‌ای یک بازی‌گر که اگر در مجلاتِ ایرانی (به فرض امکان)، مجالِ انتشار می‌یافت، جایگاه‌ش روی جلد مجلاتِ زردی بود که صفحات خود را به ضرب و زور دستور  آشپزی و اخبارِ زردِ داخلِ خانه‌ی سوپراستارهای ریز و درشت پر می‌کنند. چیزی شبیه به خانواده‌ی سبز امروز و ستاره‌ی سینمای دی‌روز!

تصویرِ منتشره از گلشیفته فراهانی، نه به نیت تابوشکنی و مبارزه با هسته‌ی سخت سنت‌هایی‌ست که رژیم به آن تکیه کرده و نه به قصد تضعیف جنبش‌هایی که خود او نیز در این مدت یکی از همراهان‌ش بوده. هم‌اکنون او یا عضو کوچکی است از دنیای هالیوود، یا می‌خواهد با قبول الزامات آن راه خود را برای رسیدن به آن هموار کند. دنیای تبلیغات و غوغا، دنیای مدل و عکس و فیلم، شهرت و ثروت. او برای رسیدن به جایگاهی که چندسالی‌ست به آن چشم دوخته است، ناگزیر باید از ابزارهای گوناگون بهره بگیرد. یک اقدام حرفه‌ای‌ست و بس، نه کم و نه زیاد. هرچه هست مربوط به خود اوست و یک امر شخصی. نه دودی دارد که به چشم‌‌مان برود و نه سودی که به حساب‌مان. آدمی‌ست و اختیار تام، بر هر آن‌چه دارد. نه آبروی کسی را برده و نه به آبروی دیگری افزوده. نه نماد ایران است و نه نماینده‌ی یک جنس و نژاد. همان‌طور که زتاجونز و آلبا نماینده‌ و نمادِ بریتانیا و آمریکا نیستند.

اما وجهِ ناراحت‌کننده‌ی ماجرا، برخوردِ ماست با روی‌داد یا کنشی که در یک بستر طبیعی و محیط متناسب با خود رخ داده است. جایی که برای دیده شدن چنین «تصویر هنرمندانه و شجاعانه و ساختارشکنانه‌»ای، در میان مردم آسوده و بی‌دغدغه‌اش زحمت‌ها باید کشید. اما ما به آسانی مقهور و منفعل چنان به آن می‌پردازیم و شاخ و برگ به آن می‌دهیم، که گویی پرچمی‌ست از آسمان افتاده برای رهایی خلق تحت ستم‌مان!

موج بازداشت‌ها از شب پیش آغاز شده. فعالینِ بی‌سابقه و پرسابقه در پایتخت و دیگر شهرها از  ترسِ شرکت در سازماندهی تحریمِ انتخابات، دستگیر شده‌اند. وضعیتِ اسف‌باری حاکم است. در برابر سرمایه‌ی عظیمِ اقتصادی و امنیتی نظام، سرمایه‌ی اجتماعیِ ما، به عوضِ تقابل با رژیم و دستِ کم همراهی و تلاش بر پیش‌بردِ سازماندهی تحریم، به هیاهویی نشسته‌اند که اگر رژیم می‌خواست، با هیچ ترفندی قادر به شکل‌دهی‌ش نمی‌شد.

حوزه‌ی عمومی، گوش تا گوش، بر تحریم انتخابات اجماع کرده است. اما هنوز هیچ تلاشی برای گسترش نفوذ آن صورت نگرفته. از برخی مسائل باید گذشت و به «جایگاه فردی» نظر داشت. اما دلیل بازداشت‌های اخیر (محمد سلیمانی‌نیا، پرستو دوکوهکی، مرضیه رسولی)، فراتر از یک پی‌گیری یک اتهام خصوصی  است. آن‌ها متهمان اجتماعی هستند. متهمانی که نیاز به پشتیبانی جدی ما دارند. آن‌ها اینک زیر چشمان دریده‌ی بازجویان اوین برهنه شده‌اند. این برهنگی به اراده نیست، به اجبار است. گلشیفته‌ی فراهانی را به حال خود رها کنیم تا در دنیای خودش، به اختیار زندگی کند و راه رسیدن به موقعیت‌های دل‌خواه‌ش را هموار کند. به داد پرستو و مرضیه برسیم.

 

شاه‌زاده و آقازاده و مـَـــــرد را با سكولاريسم چه كار؟

راست است كه سياه‌كاری حكومت دينی جمهوری‌اسلامی و جنايت‌هايی كه در پوشش نام دين انجام می‌دهد و جامه‌ی تقديس و تقدسی كه به بهانه‌ی حفظ همين دين بر تن حكومتيان ستم‌كار می‌پوشاند، چنان رسوا و نفرت‌انگيز شده كه (درست مانند سياه‌كاری كشيشان سده‌های ميانه و دوران نوزايی اروپا و جنبش‌های دين‌پيرايی و دين‌گريزی پس از آن) همگان يك‌صدا خواهان جدايی نهاد دين از سياست شده و «سكولاريسم» چنان كالای پرخريداری شده كه سياست‌ورزان همه پيام‌آور و مبشر سكولاريسم شده‌اند و در كنار چنين آينده‌ی موعودی عكس‌های يادگاری می‌گيرند. سكولاريسم هدف شده است و مشكل دقيقن همين جاست.

سكولاريسم هدف نيست وسيله است، وسيله‌ای برای از بين بردن يكی از انواع تبعيض و نابرابری. در حكومت‌های دينی آن‌چه بی‌داد می‌كند تبعيض ميان دين‌داران و بی‌دينان و حتا تبعيض ميان باورمندان به يك خوانش خاص از دين با ديگر خوانش‌هاست. كسانی كه جهان را بی‌كم و كاست هم‌چون پادشاه عمامه‌دار حكومت دينی ببينند ارج و قرب می‌يابند و هر كس كوچك‌ترين اختلاف ديدی با ديد سلطان داشته باشد مطرود و تكفير می‌گردد. برخوردهای خشن جمهوری اسلامی نخست با كسانی رخ داد كه به گمان حكومتيان از دايره‌ی دين خارج بودند؛ گروه‌های چپ. رفته‌رفته اين بيگانه‌انگاری و «غير»سازی به درون دايره‌ی دين هم راه يافت و دامن مجاهدين خلق، ديگر گروه‌های دينی هم‌چون درويشان و اهل‌تسنن و حتا مراجع تقليد و مجتهدان شيعه‌ی مخالفی چون منتظری و كاظمينی‌بروجردی را هم گرفت و ياران ديروز اغيار امروز شدند. و اين داستان كوچك و كوچك‌تر شدن دايره‌ی خودی‌ها هم‌چنان ادامه خواهد يافت.

اما تبعيض و نابرابری دينی تنها يكی از اشكال و انواع تبعيض است. اگر تبعيض و نابرابری ناپسند و نكوهيده است، اگر برتر دانستن شأن انسانی يك انسان در برابر انسان‌های ديگر با حقوق اوليه و بشری همه‌ی آدمی‌زادگان منافات دارد، اگر كرنش و خم‌شدن يك انسان در برابر انسان ديگر با كرامت و شرف انسانی مغايرت دارد، اين ناپسندی و نكوهيدگی تبعيض بر همه‌ی اشكال و انواع آن جاری و ساری است. تبعيض دينی بد است و همه‌ی ديگر اشكال تبعيض نيز بر همين قياس بد و ناپسند است. نمی‌توان مدعی سكولاريسم و رفع نابرابری و تبعيض دينی شد و در عين حال «خجولانه» پرچم شكل ديگری از تبعيض را بالا برد.

كسانی كه دست بر قضا و در هنگام بسته‌شدن نطفه‌شان، اسپرم حامل كروموزوم ايگرگ به تخمك راه يافته و سرانجام شاه‌زاده و آقازاده و «مـــرد» از آب درآمده‌اند و همين اتفاق تصادفی را (بی‌هيچ برتری ديگری) مايه‌ی فضل و كرامت خود می‌دانند، از ادامه‌دهندگان طريق تبعيض و نابرابری هستند و نمی‌توان ادعای آنان در رفع يكی از اشكال تبعيض را ادعای راست و درستی دانست.

شاه‌زاده‌ای كه خواهان سكولاريسم است اما می‌گويد مردمی كه دوست دارند مختارند او را «شاه‌زاده» بخوانند و اين عنوان را زيركانه تا مرتبه‌ی «فرزند شاه = شاه‌زاده» فرومی‌كاهد (و نه عنوانی كه خود حامل نوعی ارزش‌گذاری است)، در ضمن تلاش برای مبارزه با تبعيض دينی كه بخشی از دستور كار سياسی‌اش برای رسيدن به قدرت است به تبعيض ديگری دامن می‌زند كه دقيقن بخشی از دستور كار سياسی‌اش برای رسيدن به قدرت است: تبعيض نژادی و سياسی. آيا او در ادعای خويش برای مبارزه با تبعيض صادق است؟ پس چرا از عنوان شاه‌زاده دست نمی‌شويد؟ چرا با وجود آن كه می‌گويد خودش هيچ‌گاه از اين عنوان سود نجسته، نمی‌كوشد طرف‌داران اين عنوان را به بلوغ و پختگی سياسی برساند تا درست مثل خود «شاه‌زاده» به پوچی و بی‌‌اعتباری اين عنوان ايمان بياورند و شكل حكومت برای‌شان بی‌تفاوت باشد؟ ظاهرن رسيدن به قدرت اصل است و پای‌گاه اجتماعی خود را نبايد از دست داد، حتا به بهای تحميق يا نگفتن حقيقت.

آقازاده‌ای كه فرزند يكی از شيوخ يا مقامات عالی‌رتبه‌ی نظام است و پيش‌تر از چنان تبعيضی برخوردار بوده كه از همين ره‌گذر به درجات عالی تحصيلی و شغلی و مالی دست يافته و رنگ و لعابی بر خشك‌مغزی ديروزين خود رويانده و حالا حتا در مخالفت با رژيم هم از همان ارفاق و تبعيض آقازادگی برخوردار می‌شود و در مجازاتش انواع و اقسام ملاحظه‌ها و مصلحت‌انديشی‌ها را اعمال می‌كنند، كجا می‌فهمد و زيستن و ستم‌كشيدن و مبارزه بدون برخورداری از اين يارانه‌های سياسی يعنی چه؟ بهره‌جستن از تبعيض و نابرابری برای از ميان بردن تبعيض و نابرابری؟ عجبا!

مردان غيوری كه مخالف رژيم جمهوری‌اسلامی هستند و بر طبل جدايی دين از سياست می‌كوبند و خواهان رفع نابرابری دينی هستند اما در چارديواری اختياری ذهن خود، زن را «ضعيفه» و «جنس دوم» می‌دانند كه همواره بايد تحت قيموميت و مراقبت مرد ديگری (پدر، برادر، همسر) باشد آيا معنا و پيام پايانی اين تبعيض‌گريزی دينی را دريافته‌اند؟ آيا كسی كه مردی و مردانگی خود را مايه‌ی فخر و سرفرازی و چماقی برای كوفتن بر سر انسانی ديگر (زن) می‌كند می‌داند كه در سايه‌ی تبعيض جنسی برآمده از همين حكومت دينی، «مَــرد» شده است؟

خلاصه اين كه نمی‌توان نان يكی از انواع تبعيض را خورد و مدعی مبارزه با يكی ديگر از انواع تبعيض بود. «شاه‌زاده» و «آقازاده» و «مـَـــرد» مادام كه نفهمند اين عنوان‌ها فی‌نفسه متضمن تبعيض است و مادام كه آشكارا از مواهب نهفته در پس اين تبعيض‌ها دست نشويند و گام در راه مبارزه با همه‌ی اشكال تبعيض نگذارند، ادعای‌شان در مبارزه با تبعيض دينی و آرمان سكولاريسم، ‌بيش‌تر نوعی فرصت‌طلبی و بازارفريبی است تا يك ادعای صادقانه و اصيل. تبعيض دينی به همان اندازه بد و ناپسند است كه تبعيض و نابرابری مبتنی بر نژاد (شاه‌زادگی)، خون (آقازادگی)، جنسيت (مردی)، قوميت و زبان.

انتخابات اسفند‌ماه؛ پایان تاریخی «جمهوری اسلامی»!

انتخابات آینده‌ی مجلس شورای اسلامی را باید تشییع جنازه‌ی باشکوه و تاریخی حکومتی قلمداد کرد که با واسطه‌ی پسوند اسلامی‌ش، رشته‌ای برگردن گروه‌های اجتماعی وسیاسی گوناگونی انداخت که بسیاری از آن‌ها هیچ نسبتی با ماهیت اصلی‌ش نداشتند، و این طیف گسترده و عظیم، به قیادت همان رشته‌ی تابیده در جادوی دین، چشم بر دوری و نزدیکی خود با اندیشه‌ی مرکزی پنهان در زیر قبای پوسیده‌ و ناگرفته‌ی مدعیان فره‌مند و نورسیده‌ی حاکمیت بستند، و گرده را چنان خم کردند که  مانند پلکانی راه دست‌یابی به همه‌ی منابع قدرت را برای ایشان آسان نمودند.

انقلاب که چنان غافلانه و ناگهانی به بار نشست و گرد وغبار خانه‌تکانی‌ش فرونشست، در میانه‌ی میدان یک طرف، روحانیانی بودند که همه‌ی دار و ندار و بضاعت علمی‌ و تجربی‌‌شان را اگر روی هم می‌گذاشتند، در جریان تقسیم کار اجتماعی، جز یک کلاس درس معقولات و منقولات، و یک حجره‌ی قرائت صیغه ازدواج و طلاق، و در نهایت تصدی‌گری اجرای برخی مراسم از جمله تدفین اموات، از آن بیرون کشیده نمی‌شد. و البته وظیفه‌ی الهی تمام‌کش کردن مردمان نافرمان، که از دوران وزارت علی‌اکبر داور بر دادگستری رضاخانی (که از قضا به غضب خود رضاشاه کشتانده شد)، تصاحب منصب‌ش را لحظه‌شماری می‌کردند.

هنگامی که مردم شهرنشین با ناباوری مشاهده کردند که فضای اجتماعی‌شان به تسخیر روحانی‌‌های ریز و درشتی درآمده که با لهجه‌های غریب‌ و تکیه‌کلام‌های نامانوس‌شان به انکار تمام دست‌آوردهای اجتماعی و فرهنگی‌‌شان نشسته‌اند، و گذشته از آن، بوی ناخوش حضور گستاخانه‌‌شان در عرصه‌های سیاسی و اداری کشور به مشام می‌رسد، متقاعد شدند که، «همان‌ کاری که با مغول‌ها واعراب کردیم، با این‌ها نیز خواهیم کرد. یا موجودیت ما را خواهند پذیرفت، یا به حجره‌های نمور خودشان برمی‌گردند.» و ترجیع‌بند «این‌ها ماندنی نیستند، همین امروز و فردا .. !» که ریشه در ناباوری به امکان استقرار گروهی حجره‌نشین بدوی منزوی داشت، سکه‌ی رایج چندسال نخست انقلاب شد. بسیاری از جهت‌گیری‌های گروه‌های سیاسی مخالف استقرار حکومت روحانیان، تام و تمام بر این اساس شکل گرفته بود که «دارودسته‌‌‌ی قباپوش و عمامه‌ به سر و آفتابه  به دست»ی که هنوز نیامده جز خون‌ریزی و ایجاد محدودیت و دخالت در جزیی‌ترین امور شخصی مردم کاری نکرده و نمی‌تواند بکند، از سوی بدنه‌ی اصلی اجتماع پذیرفته نخواهد شد و این‌ها به ناچار به حجره‌ها‌یشان باز خواهند گشت.

اما چنین نشد. هسته‌ی «جمهوری اسلامی»، با کمند دین، طیف گسترده‌ای از نیروهای کارآمد را در عرصه‌ها و زمینه‌های گوناگون به خود جذب کرد، که به‌رغم گونه‌گونی‌های میان خود و تفاوت‌های کم و بیش و گاه بارزی که با «طالبان قدرت» داشتند، به پوسته‌ی ضخیم و چند‌لایه‌ای بدل شدند، که هم کار« دولت‌سازی» را برای نظام جدید به انجام رساندند، و هم چهره‌‌ی کریه و ناساز هسته‌ی اصلی نظام را از نظرها پنهان کردند. این گروه گسترده که ترکیب غریبی از راست‌ترین‌ راست‌ها تا چپ‌ترین‌ چپ‌ها و تکنوکرات‌ها و صاحبان مشاغل گوناگون و دانش‌جویان و دانش‌آموختگان داخل و خارج ازکشور را شامل می‌شد، و اکثریت نزدیک به قاطع آنان را دین‌داران امیدوار به ساختن جامعه‌ی نو تشکیل می‌داد، بیش‌تر از کسانی تشکیل می‌شد که امید خود را از جریانات سیاسی مارکسیستی و احزاب پیر و فرتوت ملی‌گرا بریده بودند، و هیچ سازمان سیاسی و حزب و گروه و دسته‌ای برای جذب نیروی سرشار آنان جود نداشت. در واقع برخلاف نظریه‌ی رایج، هسته‌ی اصلی خوابیده در زیر پوست جمهوری اسلامی، سوار برگرده‌ی این گروه، از گردنه‌ی سخت تضاد ماهیت اصلی‌ش با جامعه‌ی به نسبت توسعه‌ یافته‌ی شهری عبور کرد؛ نه به اتکای روستاییان وحاشیه‌نشینانی که به تدریج از لاک خود بیرون آمده و برای ایفای نقش توده‌وار خود در آینده آماده می‌شدند.

 هم‌چنان که هسته‌ی اصلی نظام به کار تحکیم پایه‌های قدرت خود مشغول بود، هم‌زمان پوسته‌ی محافظ خود را نیز به تدریج آلوده می‌کرد. امید واهی، و سرسپردگی دینی سبب شد که در مقاطع مهمی از سال‌های نخست انقلاب، بسیاری از ایشان خود را ناگزیر از تایید و یا سکوت در برابر اقداماتی ببینند که با مواضع‌ سیاسی و یا نظرات شخصی‌شان در تضاد بود. می‌توان فهرست بلندبالایی از این اقدامات فراهم کرد، که بسته به مورد هیچ نسبتی با گرایشات کارگزاران دولت‌ساز نام‌برده نداشتند. جریان حجاب اجباری و سرکوب سازمان‌های سیاسی غیرمسلح گرفته، تصویب اصل ولایت فقیه و کشتار مخالفان و اعدام‌های غیرقانونی و زیر پاگذاشتن اصول قانون اساسی در زمینه‌های مختلف و بسیاری موارد دیگر که از شمار بیرون است، اقداماتی بودند که با تصور نخستین ِ بسیاری از «پیش‌قراولان بنیادگزاری نظام جدید»، هم‌خوان نبود؛ اما آلودگی به قدرت از یکسو، و از سوی دیگر امید به امکان اصلاح، در بستر ملاحظات دینی و در مواردی نیز بیم جان و غم نان سبب شد تا به مدت سی سال، هم‌چنان‌ پرده‌دار حریم ناشریف‌ترین حکومت تاریخ ایران باشند و فرصت دهند تا چهره‌های گرد‌آلود از خواب تاریخ برخاسته، چنگال خونین خود را تا اعماق جان و مال و حقوق و آینده‌ی مردم ایران فرو برند.

بنیان‌گزار این شیوه، آیت‌اله خمینی‌ بود. از این زاویه اگر بنگریم، نباید او را موسس جمهوری اسلامی دانست،  بل‌که او بنیان‌گزار راه وروشی بود برای قالب‌گیری یک حکومت اسلامی به تاریخ پیوسته، در بستر جوامع شهری نیمه مدرن. او بود که کارجاگذاری یک نظام آب‌کشیده‌ی تمام عیار اسلامی‌روحانی را، به استادی تمام به جریان انداخت. آیت‌اله خمینی از سال‌های پایانی حکومت رضاشاه، درجریان رویدادهای سیاسی کشور، هرچند در حاشیه‌ی آن، قرار داشت. او فضای سیاسی ایران را خوب دیده و لمس کرده بود، از سوی دیگر جنس و ظرفیت هم‌کسوتان خود را نیز خوب می‌شناخت. از این گذشته، همین که مخالفت جدی خودش را با حق رای زنان در سال ۴۱، به تشویق زنان برای حضور در عرصه‌های سیاسی سال‌های ۵۶ و ۵۷ مبدل کرد، پیدا بود که می‌داند در کجای تاریخ تحولات اجتماعی کشور ایستاده است. بنابراین می‌توان دریافت که چرا‌ آیت‌اله با وجود شناخت دقیق و داوری منفی‌ش در مورد نیروها و شخصیت‌های ملی، آن‌ها را پیش‌قراول حرکت به سمت هدف‌ نهایی‌ش قرار داد. برای نمونه، بسیاری از جنایات ما‌ه‌های نخستین انقلاب به حکم داد‌گا‌ه‌های شرعی، در شرایطی رخ می‌داد که دکتر اسداله مبشری یکی از برجسته‌ترین کنش‌گران نهادهای حقوق بشری، وزیر دادگستری جمهوری اسلامی بود.

بعد از اخراج وسرکوب شخصیت‌ها و گروه‌های سیاسی ناهم‌سو از صحنه‌ی قدرت نیز، آیت‌اله برای پیش‌برد همان برنامه‌‌ای که از سال‌ها پیش خیال‌ش را در سر داشت، تا حد امکان از ورود بازی‌گران پشت صحنه در چشم‌انداز مردم جلوگیری می‌کرد. شاید اصرار بیش از اندازه‌ و عجیب او برای ابقای موسوی که از جنس نرم‌تر همان‌ها بود که به تیغ سرکوب از میان رفته بودند، درادامه‌ی همان روش صورت می‌گرفته است.

اما انتخابات سال ۸۸، به ناگاه و ناباورانه این پرده را درید. هسته‌ی اصلی و زیرین نظام اسلامی اعلام حضور کرد و پوسته‌ی «جمهوری اسلامی» ترک برداشت. طرفه این‌که از میان همه‌ی چهره‌های ریز ودرشتی که در درازای سی سال گذشته این هسته را پرده‌داری می‌کردند و با چهره‌ی عمل‌گرا و میانه‌روی خود امکان رشد این جنین ناپاک را در عمق نظام فراهم کرده بودند، این کار به دست ناهم‌سوترین‌ ایشان صورت گرفت و حتا موجبات نارضایتی بسیاری‌شان را نیز فراهم کرد. اما به هر صورت و با وجود سرکوب اعتراضات، روند جدایی ادامه پیدا کرد و ترک‌های به وجود آمده ترمیم ناپذیر ماند. رفتار حکومت نیز  در این میان فرصتی برای آشتی باقی نگذاشت.

اکنون بعد از سی و سه سال که از آغاز این اتحاد خسارت‌بار می‌گذرد، «دولت‌سازان» جمهوری اسلامی چه به دل‌خواه و چه به اکراه، یک‌کاسه و یک‌نوا و هماهنگ با مخالفان دیرپای نظام موجود، از ادامه‌ی نقش تاریخی خود سرباز زدند و گفته و ناگفته به شکست چهارچوب سیاسی «جمهوری اسلامی» اعتراف کردند. عدم شرکت در انتخابات از سوی این نیروها، به منزله‌ی پایان جمهوری اسلامی‌ست. برخی از این گروه‌ها در سی ماه گذشته تلاش زیادی کردند تا شاید آب رفته را به جوی برگردانند و این شکست تاریخی را به تعویق اندازند، اما توفیقی در این امر پیدا نکردند. حکومت به اتکای روستاییان دست پرورده‌ای که در سال‌های گذشته به تدریج در منصب‌های گوناگون اداری، قضایی، نظامی‌امنیتی، آموزشی و اقتصادی به کار گمارده است و هم‌چنین به پشتیبانی منابع مالی و قدرت سرکوب خود، پاسخی به علامت‌های ایشان نداد. در نتیجه از یک‌سو با اعلام شکست تلویحی پروژه‌ای به نام جمهوری اسلامی، نیروی عظیمی به جمع مخالفان نظامی افزوده شد، و از سوی دیگر، بدنه‌ی روستایی جای‌گزین‌ش نشان داد که از توانایی و ظرفیت کافی برای اداره‌ی امور برخوردار نیست. چنان‌چه در اندک مدتی ناکارآمدی خود را در همه‌ی عرصه‌ها به نمایش گذاشت.

 برگزاری انتخابات اسفند‌ماه آینده، بدون حضور سازندگان «جمهوری اسلامی»، روی‌داد مهمی‌ست که می‌تواند منشا تحولات عمده و پرشتابی در توازن قوای موجود باشد. اگر نقطه‌ی «پایان» یک حکومت نقطه‌ی «سقوط» آن نبوده و فاصله‌‌ای میان آن قرار داشته باشد، اما شکنندگی اجتناب‌ناپذیر ناشی از باور این «پایان»، روند رسیدن به نقطه‌ی سقوط را چنان تسریع خواهد کرد، که برخلاف نظر بسیاری از تحلیل‌گران مسائل ایران، قدرت سرکوب را نیز از کار خواهد انداخت و بدون اثر خواهد کرد. آن‌چه مسلم است، دیگر و از این پس راه بازگشتی وجود ندارد، اما چگونگی رسیدن به این نقطه، هنوز مهم‌ترین مساله‌ی ماست.