بایگانی برچسب‌ها: میرحسین موسوی

خُرده‌حساب زمین‌مانده‌ی «محمدرضا لطفی»، با اصلاح‌طلبان حکومتی!

3rahejomhoori20

 

محمدرضا لطفی در شمار آن‌دسته از چهره‌های نام‌دار فرهنگی و اجتماعی ما قرار می‌گیرد؛ که به‌رغم حضور استوار و نقش ماندگار و آوازه‌ی کم‌نظیرش در عرصه‌ی موسیقی ملی ایران، ناسزاوار، در داوری لایه‌هایی از مردم، خدشه‌ها بر نام‌ او رفته، و می‌رود. او برخلاف آن‌چه در جوانی می‌خواست، و سال‌های میانی عمر به باد آن داد، در پیرانه‌سر، نه مجال نخ‌یابی در کلاف پیچیده‌ی تاریخ چهل‌ساله یافت، نه خواست تا به عضویت باش‌گاه «ورشکسته‌گان به‌ تقصیر» درآید. چنین بود که به خشک‌اندیشی و سخت‌زبانی دچار شد، و ناخواسته «در برابر مردم»، به چشم همه‌گان آمد.

 

واقعیت آن‌ست که نام او، قربانی یک وضعیت استثنایی شد. وگرنه، چه کس‌ی توانا در اثبات این ادعاست، که آن گروه از نویسنده‌گان و سینماگران و نمایش‌گران‌ی که در جلسات توجیهی و تشویقی و تبلیغی دولت‌مردان اخیر، و یا در جوار اکبرهاشمی و محمد خاتمی و پسر جنتی با لب‌ولوچه‌ی آب‌ریزان، عکس‌های ‌مدنی‌ دسته‌جمعی و دونفره به ثبت در تاریخ می‌رسانند، در واقع امر، در برابر مردم قرار نگرفته باشند!؟ حکایت سوابق صغیر و کبیر این دولت که هیچ؛ مگر از نگاه گروه بزرگ‌ی از مردم، رای دزدانه‌ی محمدخاتمی در دوردست دماوند، آن‌هم در اوج سرکوب و بند و بست مردم و رهبران جنبش، اقدام‌ی در جهت شکست هم‌گرایی و مقاومت مردم معترض تلقی نشد!؟

 

واقعن این متر و معیار در کدام کارگاه ساخت علایم جهت‌نمایی مدرج شده، که با آن، می‌توان تفاوت رفتار مجید مجیدی را در دوری گزیدن از میرحسین موسوی، (آن‌گاه که دانست موسوی از جنس دیگری‌ست)، با نزدیکی اصغر فرهادی و حاتمی‌کیا به خاتمی سنجید، (آن‌گاه که  خاتمی مردم «نافرمان» به حکومت استبدادی و سرکوب‌گر را به فرمان‌بری از آن‌سوی مرزها متهم کرد)، و یکی را بر دیگری فضیلت بخشید؟ حضور پرویز پرستویی در کارناوال روز کارگر در کنار علی ربیعی (با آن خاطرات مشهورِ خاص و عام) چه‌طور؟ تفاوت قابل بحث توافق میان مسعود کیمیایی و سعید امامی برای ساخت دو فیلم سینمایی، با موافقت پرویز پرستویی برای شرکت در جشن کارگری دولت‌ی متشکل از ثروت‌مندترین وزرای تاریخ ایران، (شاید هم جهان)، در کجاست؟

 

این داوری‌ها بر چه پایه‌ای صورت می‌گیرد، که یک‌ی هم‌چون عباس کیارستمی با «سرویس دادن» به رفسنجانی ِ درگیر در باتلاق «اتوبوس ارمنستان»، از آن نام سالم به در می‌برد، و یک‌ی مانند لطفی به بهای یک‌دو اشاره‌ی «بودار» رسانه‌ای به کام دولت‌های نهم و دهم و تازش به برخی از هنرمندان و یاران قدیم ِ هم‌نوا با اصلاح‌طلبان حکومتی، در فهرست سیاه «دشمنان مردم» قرار می‌گیرد؟ آیا این اصلاح‌طلبان حکومتی هستند که با اتکا به منابع مالی و شبکه‌ی رسانه‌ای خود، به «تنویر و پرورش افکار» مردم مشغول‌ند و وزن روی‌دادها را به پاره‌سنگ‌های خود بالا و پایین می‌کنند؟ پاسخ این پرسش هرچه باشد، «گیر» محمدرضا لطفی درهمین‌ نقطه بود. گیر و گرفت‌ی سی‌ساله.

 

لطفی با اصلاح‌طلبان حکومتی، یک خُرده‌حساب دیرین داشت. بسیاری از چهره‌های این گروه از کوشنده‌گان سیاسی که در عهد جدید مورد ستایش اجتماعی قرار گرفته بودند، برای لطفی آشنا بود. او زنده‌گی و آرمان‌های سیاسی و اجتماعی خودرا در روزگار جوانی، پای‌مال همین اساتید دانش‌گاه و مدیران رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران نام‌دار و صاحب‌منصبان بخش خصوصی و دبیران نهادهای مدنی و احزاب خودمانی و نماینده‌گان پرشوری می‌دانست، که در عهد قدیم، بازجویان و شکنجه‌گران و سپاهیان و مبلغان و چماق‌داران و ناقضان بی‌رحم حقوق سیاسی و اجتماعی و فردی او و بسیاری از دوستان و هم‌راهان او بودند.

 

برای لطفی به عنوان عضو، یا هنرمندی با گرایش به حزب توده اما، کار به همین‌جا ختم نمی‌شود. کلاه‌ی که بنیان‌گذاران و دست‌به‌کاران حکومت جدید، به سر جریان‌های سیاسی و شمار بزرگ‌ی از مردم کشیدند، به سر وابسته‌گان حزب توده گشادتر بود. آن‌ها هم چوب را خوردند، هم پیاز را. هم بدنامی دفاع از یک حکومت جعلی و متجاوز به حقوق مردم را به اعتبار تحلیل‌های سران غافل حزب خوردند، هم چوب زندان و شکنجه و اعدام و آواره‌گی را.

 

این بغض در گلوی نوازنده‌ی کم‌نظیر تار در تاریخ معاصر موسیقی ملی ایران، لابد که مانده است. آشکار نیست که بر سر تمایلات لطفی به حزب توده چه آمده، این‌را هوشنگ ابتهاج باید بگوید؛ اما به‌هر روی، بن‌مایه‌ی آرمان‌خواهی او باید برجا مانده باشد که، به انکار خود قیام نکرد. در این‌صورت، حتا می‌توان درشتی‌ها که با هم‌راهان روزگار جوانی کرد را، فهمید. در خاطرات هوشنگ ابتهاج، آن‌جا که از لطفی و شجریان می‌گوید، ریشه‌ی بسیاری از تفاوت‌ها خواندنی‌ست.

 

اگر لطفی در دفاع لج‌بازانه‌اش از شعارهای دولت نهم، به تکرار همان خطایی دچار نیامده باشد، که حزب توده در آغاز انقلاب آمد، بر او خُرده‌ای نیست. و اگر این‌قدر ندانسته باشد که احمدی‌نژاد، صورت دیگری از کارگزاران همان نظام اقتصادی‌ست که با رفسنجانی آغاز شد و در خاتمی ادامه یافت و در دولت حاضر به انتهای خود نزدیک می‌شود، و دچار ارتکاب خطای مکرر شده باشد؛ چیزی نمی‌توان گفت مگر آن‌که، او نیز قربانی فقدان فرصت‌های مناسب، (از هر نظر)، در برگزیدن راه‌ درست شده است. و ازین منظر، تفاوت او با کیارستمی اندک است که یک‌هفته مانده به مرحله دوم انتخابات سال ۸۴، در یادداشت‌ی خطاب به احمدی‌نژاد، اورا به عدالت‌خواهی و ساده‌گی و پاکی ستود، اما افزود، افسوس که دنیا دیگر جایی برای امثال تو نیست، لذا به‌رغم میل خود، ناگزیر به رقیب تو رای خواهم داد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Advertisements

«ضدانتخاب»ی به نام «حسن روحانی»؛ و دوپاره‌گی پیکر اعتراض!

jonbesh e 88

پاره‌ی یکم.      اندیشه کنید که اگر میرحسین موسوی را جواز داده بودند تا زبان باز کند؛ و اگر او هم‌چنان استوار بر مواضع مندرج در بیانیه‌ی هفدهم خود، شرکت در انتخابات را منوط به تحقق خواسته‌های مورد اتفاق همه‌گان کرده بود، شاهد بر چه رخ‌دادی بودیم؟ آیا همه‌ی رشته‌های بافته‌ پیرامون انتخابات اخیر پنبه نمی‌شدند؟ و آیا همه‌ی ریسنده‌گان و بافنده‌گان این بازار مکاره، از حکومت بگیر تا اصلاح‌طلبان حکومت‌پناه، و نیمچه‌اصلاحاتی‌های درجه‌ی دو و سه، هرکدام به صورت‌ی سنگ روی یخ نمی‌شدند؟

 خلاف آن چه‌طور؟ آیا اگر او شرکت در انتخابات را از منظر مزایای درازمدت نتیجه‌‌ی احتمالی سودمندی برای جنبش، به‌مانند یک حرکت کوچک  شکاننده‌ی بن‌بست، درخواست می‌کرد چه؟ آیا در این‌صورت نیز چنان نمی‌شد، که تحریم‌کننده‌گان خسته‌گی‌ناپذیر سال‌های دراز خالی از سیاست، دست‌های ناآزموده و ناکرده‌ی خودرا، بر در و دیوار بن‌بست دیرسال راه‌کارهای سیاسی خود بکوبند و چنان‌که دانی، مردم ناشناخته‌ی سرزمین را به باد آن‌چه سزا نیست بگیرند؟

با میان‌گذاری این فرض و نتایج نزدیک به یقین برآمده از آن، می‌توان از گم‌راهی و سردرگمی و توهم و تحیری که بر فضای سیاسی بعداز انتخابات چیره‌گی یافته، و در نتیجه‌ سایه‌ای از تعلیق و سکون بر تلاش‌های مدنی و تداوم کوشش کوشندگان سیاسی نشانده است؛ اندک‌ی کاست. این‌جا بحث برسر شخص‌ی به نام میرحسین موسوی نیست، که از قضا خودرا به پایه‌ی موثرترین و معتبرترین بازی‌گر بازارسیاست ایران بدل کرده است، و خواه‌ناخواه قبای رهبری جنبش هشتادوهشت برشانه‌اش سنگینی می‌کند؛ بل‌که سخن از وضعیت‌ی است که در غیبت او، و در غیاب رهبران جانشین رخ نموده است: دوپاره‌گی پیکر اعتراض!

برخلاف تصوری که قالب به خود گرفته و می‌رفت تا غالب شود، روی‌دادهای دوران انتخابات نشان داد که تلاش‌های آگاه‌کننده‌ی کنش‌گران رسانه‌ای و اجتماعی در چهارسال گذشته، جنبش هشتادوهشت را به‌رغم سرکوب بی‌امان و خاموشی آن در سطح، در لایه‌ی زیرین سرزمین، گسترش در خور اعتنایی داده است. چنان‌که تکرار شعارهای فراموش‌شده‌ی روزهای اوج جنبش در اجتماعات شهرهای دوردست کشور در تظاهرات بعد از انتخابات، به خوبی نشان داد که هراس حکومت در روزهای منتهی به انتخابات از کجا تا به کجا بوده، که پرداخت هزینه‌های نامتعارف را به جان خرید و پس از آن احتیاط را پیشه کرد و دست‌به‌عصا شد: جمعیت انبوه‌ی از موثرترین لایه‌های اجتماعی مردم ایران، با پراکنده‌گی جغرافیایی غافل‌گیرکننده، میراث گران‌سنگ‌ و تعیین‌کننده‌ای بود، که در جریان تحولات پرشتاب روزهای منتهی به انتخابات، به دوپاره‌‌ی به‌ظاهر ناهم‌راه بخش گردید.

به‌عبارت دیگر، از هرسو که به جمعیت مردم، و رفتار سیاسی آن‌ها در دوماه گذشته تا چندروز پس از انتخابات بنگریم، نشانه‌های وابسته‌گی و هم‌بسته‌گی آشکار و پنهان مردم با جریان ملی جنبش سبز، ( و یا به بیان‌ی دیگر جنبش هشتادوهشت)، روشن‌تر از آن‌ست که بتوان دوپاره‌گی آن در برخورد با ماجرای انتخابات را، بارو بر گرفته از انشقاق‌ی مبتنی بر سوگیری دو جریان تحریمیان سنتی و اصلاح‌طلبان حکومتی دانست. اگرچه این دو گرایش نیز در دوسر طیف این جمعیت، حضور همیشه‌گی خودرا داشته‌اند، اما اگر تحریمیان را در سنجش با ضریب نفوذ سی‌ساله‌ی گذشته‌شان، و اصلاح‌طلبان حکومتی را بر وزن نتایج‌شان در انتخابات خاتمی‌محور مجلس هشتم به حساب آوریم، جای چندان‌ی برای این نگرانی باقی نخواهد ماند، که سرمایه‌ی جنبش هشتادوهشت، پاره‌پاره شد.

بنابراین بی‌راه نیست اگر ادعا شود که اکثریت رای‌دهنده‌گان و نادهنده‌گان رای در شبه‌انتخابات اخیر، خواسته‌ها و اهداف هم‌سان و هم‌پایه‌ای داشته‌، و از یک تیره به‌شمار می‌روند. گیرم که در تحلیل نهایی یک پاره از این جمعیت دچار اشتباه سیاسی شده، و راه درست را پاره‌ی دیگر برگزیده باشد، یا برعکس. و این در حالی‌ست که جز برای اصلاح‌طلبان حکومتی که بر حسب عادت دیرین شیعه‌بنیاد خود؛ در کار معبود‌تراشی از منتخب نه‌چندان خوش‌نام خود هستند، برای اکثریت رای‌دهنده‌گان انتخابات گذشته، شخص حسن روحانی حاصل ناگزیر یک «ضد انتخاب» است، نه محصول برآمده از یک «انتخاب».

این در حالی‌ست که تلاش بدفرجام‌ی در جریان است، تا این دوپاره از پیکر برساخته در آب‌وهوای جنبش هشتادوهشت را، (که در جریان روی‌دادهای پیش و پس ِ انتخابات، نمایش چشم‌گیری از چهره‌ی پنهان خود را به صحنه برد)؛ لباس تازه‌ای بپوشانند. یک‌طرف  اصرار دارد تا «چهارده میلیون» نفری را که در انتخابات اخیر شرکت نکرده‌اند، به حساب «افزایش چشم‌گیر و معنادار جمعیت تحریمی‌ها» بگذارد، و بدون آن‌که معلوم کند که تصمیم این «گروه چشم‌گیر» از مردم، چه ارتباط‌ی با مواضع بی‌پاسخ و معوق ِ سی‌ساله‌ی آن‌ها دارد، اقدام به صدورشناس‌نامه‌ی المثنا و خواندن صیغه‌ی اهلیت برای آن‌ها کرده‌ است. و طرف دیگر نیز هم‌نوا با سیاست‌های جاری حکومت، گویی وظیفه دارد که شرکت نابه‌هنگام مردم را در انتخابات، «گرایش عمومی ملت شریف ایران به اعتدال و اصلاحات تدریجی در سایه‌ی نظام مقدس» تلقی کرده، و آن‌را طلیعه‌ی دوران جدیدی در تاریخ جمهوری اسلامی بداند.

و این هردو، به معنای از کار انداختن «موتور درون‌سوز» مردم‌ی است که هنوز به خوبی نمی‌شناسیم و آداب هم‌راهی با ایشان را نمی‌دانیم. از این‌رو مهم‌ترین وظیفه‌ی کنش‌گران مدنی و سیاست‌ورزان جنبش هشتادوهشت آن است که  در حال حاضر، راه را بر این کشان‌کشان‌ی که ‌در جهت تعمیق دوپاره‌گی معترضان به‌راه افتاده است، و نتیجه‌ی ناگزیز آن تزریق ناکنش‌گری و کاسه‌به‌دستی، نزد قدرقدرتان خارجی و یا صاحب‌منصبان داخلی‌ست، مسدود کنند. نیم‌نگاهی به چگونه‌گی ظهور جنبش سبز، (جنبش‌ی که امضای آن ذیل گزارش بی‌بدیل‌ی از کاهش اقتدار نظام، و افزایش نقش اجتماعی مردم در صحنه‌ی سیاست نازدودنی‌ست)؛ نشان می‌دهد که اتفاقن نقطه‌ی وقوع آن جایی‌ست، که کنش‌گران در یک لحظه ی معین و به اندازه‌ای لازم‌، از اصلاح‌طلبان حکومتی و تحریمی‌ها، فاصله گرفته‌ بودند.

پاره‌ی دوم.        حسن روحانی محصول عقب‌نشینی نظام است، یک عقب‌نشینی منظم و سنجیده. البته انتخاب او دلیل بر آن نیست که لقمه‌ی گلوگیری به حلقوم نظام فرو شده باشد؛ او بی‌تردید بدون کم‌ترین مزاحمت‌ی بلعیده و از جهازهاضمه‌ی نظام به آسانی عبور خواهد کرد. اما حکم شواهد آن‌ست که او قرار نبوده از مهندسی پیش از انتخابات سر برآورد. از میان چندتن‌ی که دست‌چین انتخاباتی حکومت بوده‌اند، روحانی اگر آخرین گزینه‌ی ممکن نبوده باشد، بی‌گمان نخستین آن نیز نبود. از لحاظ حکومت، هرآن‌چه را که روحانی قادر به انجام آن به‌شمار می‌رفته، قالی‌باف و یا ولایتی نیز به آن توانا بوده‌اند. اما در روز انتخابات، آن‌جا که (به‌هر دلیل‌ی) آشکار شد که بخش بزرگ‌ی از معترضان، به انتخاب بدل دست چندم‌ی همانند روحانی رضایت نشان داده‌اند، توفیق اجباری نصیب‌ حکومت شد و با یک عقب‌نشینی نابه‌چار، چند هدف را نشان گرفت؛ و حسن روحانی مبدل شد به منتخب مشترک نظام (و چند لایه‌ از لایه‌های‌ش)، و بخش‌ی از بدنه‌ی معترضان.

هنوز آشکار نیست که آیا ثمری از تصمیم پیش‌بینی‌ناپذیر بخش رای دهنده‌ی معترضان عاید خواهد شد یا نه، اما آن‌چه در این میان مهم است این‌که رای‌دهنده‌گان معترض از یاد نبرند که حسن روحانی «ضدانتخاب» آن‌ها بوده است، و انتخاب ناگزیر نظام. پس پیروزی نسبی ایشان نه در ریاست جمهوری کسی‌ست که به جای چماق، دشنه‌ی پنبه‌ای بر‌می‌داشته و به جای حمله‌ی گازانبری، دست‌وپای دانش‌جویان را در پوست گردو می‌گذاشته است؛ بل‌که اگر دست‌آوردی باشد، درعقب‌نشینی موقت نظام، و در تاثیری است که رای آن‌ها در به‌هم‌ریخته‌گی دستور کار حاکمان داشته است. از این‌رو، هرگاه حسن روحانی را منتخب خود تلقی کنند و پی‌گیری خواسته‌هاشان را به «تدبیر» او بسپارند، کلاه گشاد نظام بر سرشان رفته است، اما اگر روحانی را چونان سپربلای نظام، همواره نادیده گرفته و از فرصت‌های فراهم برای دسته‌بندی و پی‌گیری مطالبات غافل نشوند، و این‌را نقطه‌ی اشتراک‌ی با پاره‌ی دیگر معترضان قرار دهند، کلاه نیمه‌گشادی بر سر حاکمیت رفته است.

روحانی را باید «شریف امامی» سال ۱۳۵۷ دانست، نه بیش‌تر: یک عقب‌نشینی آزمایشی به وسیله‌ی یکی از مطمئن‌ترین مهره‌های حکومت. با دوسه‌چندی آزادی زندانی سیاسی و بگیروببند چند مهره‌ی بدنام و اندکی فضای باز، تا مجال‌ی برای غلبه بر اوضاع فراهم شود، و در را به همان پاشنه بچرخانند که از پیش می‌چرخید. در آن‌سال به جز وابسته‌گان به حکومت وقت و بهره‌مندان از مواهب آن، همه‌ی نیروهای منتقد و معترض و مخالف، خرمای دولت شریف‌امامی خوردند، بدون آن‌که به خدای‌ش ایمان بیاورند. و این نادیده‌انگاری، سرانجام به دولت «بختیار» و انحلال ساواک و رفع سانسور وتعهد انتخابات آزاد کشید. تفاوت میان اقدامات «شریف‌امامی» و آن‌چه از سوی «شاپور بختیار» به انجام رسید، تفاوت میان اقدامات احتمالی روحانی‌ست، و خواسته‌های حداقلی آن‌ها که رای دادند، و آن‌ها که رای ندادند.

این بدنه به رغم دوپاره‌گی اخیر، باید از تجربه‌های مشترک تاریخی خود درس بگیرد. آن‌ها که از بام تا شام از مردم درخواست سکوت و خانه‌نشینی ‌دارند، تا فرصت‌ی برای دولت اعتدال و امید خریده باشند، که «به اصلاح امور بپردازد»، همان‌ها هستند که در سکوت و بی‌تفاوتی مردم، با پشت‌وانه‌ای از بیست‌ودومیلیون رای، انتخابات مجلس هفتم را برگزار کردند، و زمینه‌ساز سال‌ها‌ی تلخ اخیر شدند. اصلاح‌طلبان مانده در دست‌گاه موجود، حضور در ساختار اداری قدرت را، عین اصلاح امور می‌دانند، و هم‌سفره‌گی مجدد خودرا با ارکان نظام، به هیچ قیمت‌ی از دست نخواهند گذاشت. با نادیده گرفتن روحانی، و خیره‌گی به فرصت‌هایی که خواهی‌نخواهی از تغییرات ناگزیر در سطح اداره‌ی کشور فراهم خواهد شد، جریان اعتراض به زیست یک‌پارچه‌ی و متداوم خود، تا دست‌یابی به فرصت‌های بیش‌تر، ادامه خواهد داد.

تک‌ماندگی میرحسین موسوی، و بن‌بست کوچه‌‌ی سیاست، در سرزمین ما!

25 bahman

میرحسین موسوی را می‌توان در شمار سیاست‌گران‌ی قرار داد، که نمونه‌‌های آن به‌زعم دکتر عبدل‌حسین زرین‌کوب، «خیراندیش»هایی بوده‌اند که با هدف کاستن از مصائب و مظالم و خرابی‌های بی‌حساب حاکمان بیابانی و اشغال‌گران ویران‌گر، کمر به خدمت دیوانی و قضایی ایشان می‌سپرده‌اند؛ تا شاید بتوانند در پرتو قدرت نامحدود حاکم وقت و فرصت‌های میان‌بُر ناگزیر، پاره‌ای از خیالات خود را در به‌بود اوضاع به کار بندند. همانند رشید ِدین فضل‌اله و تن‌ی دیگر از وزیران‌ نام‌دار ادوار گذشته، که در دست‌گاه و بارگاه اعراب و ترکان و مغولان خدمت کرده‌اند؛ و گواهی تاریخ است که «خیر» حضورشان، بر «شر» آن غالب بوده است.

قاعده این‌ بوده که «خیراندیشان»، از طایفه و جنس حاکمان نباشند. اهل مدارا باشند، و صاحب آستانه‌ی بلندی برای تحمل، و در عین میانه‌‌داری، هرگز هوای میان‌داری نکنند و هرگاه و به‌گاهی، فرمان‌پذیری خود را به صدای بلند، فریاد کنند. و این همه، لابد دشوار بوده است که از خیل «خیراندیشان» نام‌دار تاریخ ایران، هیچ‌‌یک سر سلامت به گور نبرده‌اند.

آن‌چه که کوچک‌خان‌های حاکمیت موجود، از سال‌های دور در مورد موسوی گفته و می‌گویند، هیچ خطایی ندارد. راست است، او شباهت‌ی به بنیان‌گزاران و کارگزاران جمهوری اسلامی ندارد. نه تنها امروز که یک‌تنه و تک‌افتاده، حکومت را تا آستانه‌ی شکنندکی کشانده است، از روز نخست نیز، او هم‌‌قواره‌ی جماعت روستا‌دین حاکم نبود، آن‌چه اورا در صف حاکمان قرار داد، و از هم‌راهان‌ دوران پیش از انقلا‌ب‌ش دور ساخت، و به قول‌ی تا مرز جدایی با زهرا رهنورد نیز کشاند؛ شیفته‌گی و گرایش جنون‌آمیزی بود، که از تصویر خمینی، در چشم‌ یک جوان آرمان‌خواه نشست.

موسوی نه به آخوندان باور داشت، نه قدرت نگاه‌داری و تثبیت انقلاب را در نیروهای سیاسی موجود می‌دید. از نگاه او، خمینی شخصیت‌ی بود متفاوت از گروه اجتماعی آخوندان، و تنها کس‌ی بود که می‌توانست، کشور را از آشفته‌بازار انقلاب و گسیختگتی شیرازه‌ی امور نجات داده و فرصت‌ تحقق آرمان‌های‌ او و هزاران چون اورا فراهم کند. بنابراین، او چنان‌ کرد که در دفتر روزنامه‌ی جمهوری اسلامی، و در پاسخ به یکی از شخصیت‌های ملی ِ معترض به‌ چاپ مطلب‌ی علیه مصدق گفته بود: «این‌ها هنوز که سوار نشده‌اند، به بدگویی از مصدق نشسته‌اند، و از من که سردبیر روزنامه‌ هستم کاری برنمی‌آید، حال اگر همه کنار بکشیم، حاصل زحمات چه خواهد شد؟ این‌ها که دنیا را می‌خورند.»

در این‌که او نتوانسته باشد نقش‌‌ی ولو اندک، در کاهش «مصائب و مظالم» سال‌های سیاه دهه‌ی شصت ایفا کرده باشد، تردیدی وجود ندارد، اما نامه‌ی اعمال او در قلمرو محدود‌ و معین‌ی که برای‌ش قرار داده بودند، تنها نقطه‌ی روشن در درازنای سی سال جرم و جنایت و دروغ و دغل، و چپاول و غارت و اتلاف منابع ملی به شمار می‌رود. او اگر در تشخیص و انتخاب خود، در آن برهه‌ی حساس به خطا رفته باشد، در رفتار خود به عنوان یک سیاست‌پیشه و دولت‌مرد آرمان‌خواه، هرگز به خطا نرفت، چنان‌‌که می‌توان اورا پاک‌دست‌ترین و امین‌ترین سیاست‌پیشه‌ی نیم قرن اخیر ایران دانست. ویژگی کم‌یاب‌ی، که ضرورت بنیادین کشورهای خاورمیانه است.

با این‌حال، روند امور در چهارسال گذشته نشان داد، که اگر «شر»ی هم از حضور او درساختمان جمهوری اسلامی متصور هست، که نیست؛ می‌ارزیده‌ست به «خیر»ی که در شکست طلسم سی‌ساله‌ی و بن‌بست اعتراض، نهفته بود. از این موسوی، با ظرفیت‌هایی که از خود در جریان روی‌دادهای جنبش سبز نشان داد، در زندان‌های دهه‌ی شصت، یا در آوارگی‌های غربت، هیج عاید ملت نمی‌شد. چنان‌چه بالاتر و استوارتر از او بسیار بودند و فداکاری‌ها کردند و خسارت‌ها دیدند، اما دریغ از اندک ثمری.

آرمان‌خواهی صیقل‌خورده‌‌ی او، پاک‌دست‌ی مثال‌زدنی و شجاعت و پای‌داری خلاف انتظارش، و فروتنی و آرامش اعتمادبرانگیزش، و فرصت‌شناسی در کنار موقعیت ویژه و محبوبیت فزاینده‌اش، از او حلقه‌ی مفقوده‌ای ساخت، که از تصورات همه‌ی بازی‌گران و تماشاگران داخل و خارج صحنه، فراتر رفت. و او این‌همه را نه پشت‌وانه‌ی جاه‌طلبی قرار داد، نه دست‌مایه‌ی بده‌بستان.

اکنون، پس از دو سال که از حصر او می‌گذرد، دور و بر را اگر به‌پاییم، جز این نمی‌بینیم که هم‌چنان، حلقه‌‌ی مفقوده‌ی گشایش بن‌بست خلل‌ناپذیر موجود، خود اوست. و با آن‌که پیداست که او آزادی خودرا معامله نخواهد کرد، چنین پیداست که اراده‌ای نیز در تلاش برای آزادی او، در کار نیست. درصورتی‌که  آزادی او، بار دیگر امکان  کوشش سیاسی دیگری را، برای همه‌ی جریان‌های داخل و خارج از کشور، فراهم خواهد کرد. درک این ضرورت، فارغ از رقابت‌ها و اختلافات معطوف به دسته‌گرایی، هوش‌مندی سیاسی و فرصت‌طلبی تاریخی را معنا می‌کند.

وقت تنگ است، و ایران دم‌به‌دم به پایان خود نزدیک‌تر می‌شود. اگر دست‌‌ی پُر و پایی به راه داریم، فرصت را از دست ندهیم، وگرنه، هش‌دار که به تنگ‌نظری، غفلت نکنیم.

دنیای زرد زرد آن‌ها؛ و جنبش سبز مردم ایران!

donyay-y-zard

یک‌م       دیری‌ست که عبارت «جنگ قدرت»، با پس‌گفت‌های رنگ‌به‌رنگ‌ش در فرهنگ سیاسی ایران معاصر، جانشین «کار کار انگلیس‌ها»ی دوران پهلوی شده است. چنان‌که از صغیر و کبیر جهان سیاست و فرهنگ و اقتصاد گرفته تا اهل و نا اهل سیاست در کوچه و بازار، کم‌تر کسی‌ست که این عبارت و ملحقات‌ش را به فراخور حال و قال به گوش نگرفته و به زبان نداده باشد.  کاربست عام این ترجیع‌بند سیاسی چندکاره، هم‌چون تالی کلاسیک خود که ماجرای « کار کارانگلیس‌ها» باشد، اگرچه بر واقعیت‌ی مسلم بنا شده است؛ اما در متداول‌ترین صورت آن، یک هدف روشن را دنبال می‌کند: بی‌هوده‌نمایی هر کنش و کوشش سیاسی و اجتماعی!

دوم         رندانه‌ترین برداشت از داستان دنباله‌دار مهدی پسر هاشمی رفسنجانی و نیک‌آهنگ کوثر کاریکاتوریست ناموفق و نه‌چندان خوش‌نام روزنامه‌های دوران مشهور به اصلاحات، فروکاستن جنبش سبز به جنگ قدرت میان سرسلسله‌های ساختار حاکمیت است. این نتیجه‌گیری شتاب‌زده و مسبوق به سابقه، (و درمواردی هم‌راه با زیرک‌پنداری بالادستانه و پوزخند‌های خلوتانه و زنهارهای آمرانه)، این‌بار بر فرض‌ی استوار است، که خود زیر بار فرض‌های تاق و جفت دیگر سرخمانده است؛ و آن پذیرش دربست بزرگ‌نمایی‌های «آقازاده»‌‌ای‌‌ست که به سیره و زبان لاف‌زنان قهو‌ه‌خانه‌نشین ِ سرگرم از تدخین چند دود تنباکوی اعلا، دست وپایی می‌زند تا آبرو، و شاید اعتباری برای خانواده‌‌ی در حال اضمحلال خود در میان مخالفان پیدا کند؛ و همه‌ی این‌ها نیز برآمده از یک زیرزبان‌کشی سخیف از سوی طرف‌حساب سابق‌ش در شرکت بهینه‌سازی مصرف سوخت.

سوم        باور به وقوع «جنبش»ی به نام جنبش سبز در میان جریان‌های سر به لاک‌برده‌ی داخل و خارج، و حتا جریان‌های کوشنده و درگیر در ماجرای انتخابات ۸۸، تا اراده‌ای فراتر از مناسبات و معاهدات و ملاحظات معمول در ساختار حاکمیت، اندک‌اندک رخ‌نمایی نکرد، و تا آثار ضربات جبران‌ناپذیر این اراده‌ی «خارج از چهارچوب» بر پایه‌های استوار سی‌ساله‌ی مجموعه‌ی حاکمیت، چشم‌ها را خیره نکرد، به درازا کشید. اما سرانجام جز خُرده‌جریان‌های ناقابل در کشاکش سیاسی، چهره‌های ممتاز جریان‌های گوناگون سیاسی در گوشه و کنار گیتی، حتا چهره‌های شاخص برخی جمع‌های سیاسی چپ‌گرا در داخل، که برخلاف اراده‌ی همه‌گیر روزهای مانده به انتخابات ۸۸، از شرکت در آن‌چه که «جنگ قدرت میان دو شاخه‌ی مختلف‌المنافع حاکمیت» بود انصراف دادند، به هویت مستقل حقوق‌ی و تاریخ‌ی جنبش‌ سبز در کنار جنبش‌هایی چون نهضت ملی شدن صنعت نفت، اقرار کردند. جنبش‌ی که از میان گرد وغبار جدی‌ترین و حساس‌ترین منازعه‌‌ در سال‌های اخیر بر سر منابع قدرت، سر برآورد.

چهارم      جز در اندک‌شماری از روی‌داد‌های بزرگ تاریخ، که هم‌زمانی مجموعه‌ای از عوامل ساختاری و عرضی و تصادفی، به تشکیل و تجمیع قدرت‌ی نوظهور منجر شده و مبنایی برای تحولات بزرگ گردیده است، می‌شود گفت که نزدیک به تمام ِ دگرگونی‌های کوچک و بزرگ دنیای جدید، از زیر قبای منازعات پیرامون قدرت بیرون زده است؛ و البته به یک «شرط لازم»، که «اراده‌ی عبور» از وضع موجود، در گوشه‌ای از آن پنهان شده باشد. این‌ چیزی نبود که ناهم‌سویان ِ با روند منتهی به انتخابات ۸۸ ندانند. آن‌چه آن‌ها و خیل‌ی‌‌ دیگر نمی‌دانستند این‌ بود، که موسوی نام‌ی برخلاف انتظار، قابلیت ادای شرط را لازم را داشته و ای بسا خود را مهیای هم‌این کرده بود که پس از چند دوره آمد‌نیامد، سرانجام حاضر شد.

پنجم        چه کار «انگلیسیا» بوده باشد، چه از تخمه‌ی «جنگ قدرت» میان دو قله‌ی رقیب در جمهوری اسلامی برآمده باشد، پس از سال‌ها تلاش بی‌ثمر از همه‌ی راه‌های ممکن و ناممکن، در بستر رخوت و انفعال بیانیه‌خوان‌های خارج‌نشین، و ملاحظه و مدارای معطوف به دخل وخرج نیم‌سوز‌های داخل‌نشین، جنبش‌ی برپا شد که خسارت‌‌های جبران‌ناپذیرش، (نه بر ستون‌های خیمه‌ی رقیب ِ حامیان مالی میرحسین موسوی در انتخابات)، با اساس اقتدار و مشروعیت نظام مستقر چنان کرد؛ که نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز نتوانست بر سر دربار وحامیان‌ش بیاورد. گذشته از آن، اگرچه چندی‌‌ست که قایق‌‌ش به گل نشسته است، اما به دلیل ریشه‌های اجتماعی‌‌ و رابطه‌ی اندام‌وارش با چهره‌ها و گروه‌های جدیدی که به مرجعیت اجتماعی دست یافته‌اند، همواره به مانند چهارچوب‌ی آماده برای سامان‌دهی اعتراضات، در هنگامه‌های طلایی و فراهم آینده، باقی خواهد ماند. در افق سیاسی ایران، تکرار چنین موقعیت‌ی در سال‌های نزدیک دست‌نیافتنی‌ست. ما و همه‌ی بازی‌گران مدعی، حتا در کار تداوم همین جنبش مهیا درماندیم. حکم عقل فایده‌گرا این است، که اگر بتوان این اسکلت را هم‌چنان و دست کم در نقش یک «مترسک» ناقابل نگاه داشت؛ باید داشت.

ششم       از پایان دوران حمایت‌های چشم‌بسته‌ی هیجان‌آلود توده‌ای به بعد، حکومت حاضر نان فقدان یک چهارچوب اعتراضی در بستر شبکه‌ای از کوشندگان ریز و درشت و پراکنده در نقاط موثر جامعه را می‌خورد. و به برکت همین موهبت، از تله‌ی بحران‌های اقتصادی و سیاسی بسیاری به آسانی عبور کرده است. و جنبش خاموش سبز، که می‌تواند همان‌ی باشد که نبود، از «چشم اسفندیار» حاکمیت موجود نیز پنهان نیست، که نه تنها برخورد با نابوده‌های آن‌را هم از دستور کار خود خارج نمی‌کند، بلکه به طور مستمر به تجربه‌های تازه‌تری برای شکانیدن تصویر آن دست می‌زند. چرا که خطر آتش افتادن به خرمن جنبش‌ی با تجربه‌های عینی و صورت‌حساب پُر و پیمان، به مراتب از خطر جریان‌های فعال فاقد پشت‌وانه‌ی تجربی بیش‌تر است.

هفتم       (اتفاقن «زردنویسی»‌های بعد از انقلاب، پس از یک فترت ده‌پانزده ساله از دوران ریاست هاشمی رفسنجانی شروع شد. دوران‌ی که مقرر شد تا لایه‌ی فریبنده‌ی رنگین‌ی، بر یک «حضور کثیف تاریخی» کشیده شود، و «دیگر هیچ‌کس به هیچ‌ چیز نیندیشد». از این‌قرار، ناگاه بساط سرد و خلوت روزنامه‌فروش‌ها به اشغال اقسام رنگین‌نامه‌های هفتگی و ماهانه‌ی مزین به تصاویر و مضامین سینمایی و ورزشی و ماجراهای جنایی‌‌خانوادگی شد. محدودیت در انتشار تصاویر چشمگیر و اتکا نشریات به خبرنگاران خودکفا، که دست‌مزد خود را نه از صندوق نشریه، بل‌که از سوژه‌ها می‌گرفتند و ناگزیر گردش قلم در گرو می‌رفت، و همه‌ی این‌ها در کنار اعمال سیلقه‌ی پرورش‌نایافته مدیران«متعهد» نشریات، منجر به رشد ادبیات زردی در مطبوعات شد، که در نوع خود کم‌نظیر است. این شیوه‌، در جریان تحولات خود، به مطبوعات بعد از دوم خرداد که رسید، پایه‌ی سبک‌ سیاسی‌زردی شد که در آن، با برجسته کردن مناسبات شخصی، عاطفی و روزمره‌ی برخی پایه‌گذاران و کارگزاران حاکمیت، و آمیختن آن با برخی داده‌های جذاب و اختصاصی پشت پرده، تصویر جدیدی از ایشان و کِرد و کارشان پرداخته می‌‌کرد، که با اصل جنس تفاوت بارزی داشت.)

بند آخر    زردنوشت‌هایی که به تازگی پیرامون دوران بازداشت و آزادی مهدی هاشمی در صفحه‌ی نخست یکی از روزنامه‌های تهران، برخلاف روند جاری به چاپ رسیده است، از مهوع‌ترین انواع این شیوه در مطبوعات ایران است؛ واقعن پیدا نیست که آیا متن‌های مورد اشاره از کیفیت نازل‌ی نسبت به نمونه‌های درخشان‌ش در روزنامه‌های مشهور به دوم خردادی برخوردار بوده‌اند، یا کیفیت سوژه در حافظه‌ی جمعی مردم آن‌قدر پایین بوده است، که سرجمع آن به یک «تیاتر روحوض‌ی» بدل شده است؟! شک نیست که دبیران این روزنامه و حتا سفارش‌دهندگان این مطالب، به این امر واقف‌ بوده‌اند که دست و پا کردن عواطف در افکارعمومی برای شخص‌ی چون مهدی هاشمی، اگر محال نباشد، کار بسیار دشواری‌ست. پس انتشار این سلسله گزارشات زرد‌نگار، بنا بر کدام ضرورت یا مصلحت‌ی رخ می‌دهد؟ به‌ راستی در ماجراهای چند ماه اخیر، جنبش‌ مردم ایران، مخاطب دنیای زرد ِ زرد ِ زرد پیرامون خود بوده‌اند، یا مخاطب دست‌چین‌شده در برابر یک ناشی‌گری عامدانه؟!

آقای میرحسین موسوی! غفلت‌های تاریخی را تکرار نکنید؛ اعلام کنید!

آقای میرحسین موسوی!

حساب سال و ماه را اگر برای‌ت گذاشته باشند، می‌یبنی ‌که از ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، سه سال گذشت. همان‌طور که از تیر ۷۸ سیزده‌سال گذشت، و از بهمن ۵۷ سی وسه‌سال. و از مرداد ۳۲، که نزدیک به شصت سال گذشت. حالا تو که در کودتای ۲۸ مرداد، ده دوازده ساله بودی، به زندان حکومتی گرفتار شده‌ای، که خود در برپایی‌ش، نقشی ولو اندک، داشته‌ای. ما هم پشت دیوارهای آن‌ زندان، هم‌چنان گرفتار حکومتی هستیم، که به نظر نمی‌رسد اراده‌ کرده باشیم، تا به دست خود از کمندش رها شویم. شاید راست این باشد که تو به انتظار ما نشسته‌ای، و ما به انتظار تو! تو با دست بسته، چشم به ما داری برای آزادی خود، و ما با سری افکنده، چشم به روزی داریم که تو آزاد شوی واین قایق به گل‌ نشسته را به آب بزنی. اما، هر دو انتظار بی‌هوده می‌کشیم، اگر طرحی نو در کار نکنیم.

آقای موسوی! اگر به هر کدام از روی‌داد‌های توام با شکستی که از آن یاد شد، خوب نظر کنیم، صرف‌نظر از تحلیل‌های جامعه‌شناختی و سیاسی‌تاریخی، و گذشته از بحث‌های بی‌پایان و ملال‌انگیز نظری، رد پای یک غفلت بزرگ، در چهارچوب فرصتی تنگ، پیداست. فرصت‌هایی که گاهی به چشم نیامده و گاه دیده نشده، گاهی به گوش نرسیده و گاه شنیده نشده، و هنگامه‌هایی نیر بوده که هم به چشم آمده و هم به گوش رسیده، اما در هیاهوی کرَکننده‌ی جمعیت بی‌شکل، و گرد و غبار برخاسته از لگد‌کوبی‌های بی‌امان، چشم و گوش از آن گردانده‌اند. اما با همه‌ی این‌ها، فقدان جسارت و شجاعت لازم در بزنگاه‌های سیاسی، همواره مایه‌ی اصلی غفلت‌های بزرگ خان‌ومان‌سوز در تاریخ معاصرمان بوده است.

آقای موسوی! ‌از آن‌چه برجنبش رفت و می‌رود، خبری داری؟ خبر داری که در آستانه‌ی سومین سال‌گرد جنبش سبز، چیزی نمانده تا آخرین قران از سرمایه‌ی به کف آمده‌ از بزرگ‌ترین خیزش سی و سه سال گذشته نیز به باد برود، بی‌آن‌که دست کم توشه‌ای از آن برای این راه دشوار برجای بماند. حکومت حساب‌ش تا این هنگام درست از آب درآمده است. سود و زیان بازداشت تو را به درستی سنجیده بود. سال‌ها تجربه در مهار موفقیت آمیز اپوزیسیون نیز، حکومت را با ظرفیت‌های اندک آن آشنا کرده است. از سوی دیگر جنس اصلاح‌طلبان حکومتی را هم که خوب می‌شناخت. بنابراین اگر می‌توانست روزهای نخست انتشار خبر بازداشت تو و کروبی را مدیریت کند، جنبش را به محاق کشانده بود.

جنبش اما، با همه‌ی شکوه و تاثیر خود در کوتاه‌مدت، از بیماری مزمن تاریخی‌مان بی‌نصیب نبود: مطالبات خام و انباشته‌ی دسته‌نشده، و کنش‌گران فصلی ناآزموده. چنین بود که گوشت قربانی جنبش بسیار زودتر از آن‌چه تصور می‌رفت، به زمین افتاد. اما همان‌طور که حکومت محاسبه کرده بود، هیچ‌ گروهی نتوانست از گوشت آن خورشی بسازد و سفره‌ای رنگین کند . تنها و تنها، دریده شد و پاره‌هایی از آن دست به دست شد. برخی هم از هرسو، تنها تلاش کردند تا با روغن ریخته‌‌ش، چراغ خاموش امام‌زاده‌ی خود را روشن کنند. اما همین‌که دیدند قادر به تصاحب وسواری گرفتن از آن نیستند، و لاشه‌ی افتاده‌اش نیز  رمق برخاستن ندارد، آن‌را رها کرده و هرکس به راه خود رفت و بادبان خود را هوا کرد.

آقای موسوی! با زمین‌گیر شدن جنبش، شادمانی سه جبهه را فرا گرفت. نخست جبهه‌ی اصلاح‌طلبان حکومتی، که اگرچه هنوز تعارفات مطبوعاتی رد و بدل می‌کنند، اما ارث پدری‌شان را از تو می‌خواهند، دوم، آن گروه از اپوزیسیون، که فیل‌ش یاد هندوستان کرده و دست به جیب اموال به غارت رفته‌ی مردم بی‌نوا شده، بلکه تاریخ، سرنا را از سر گشادش بنوازد. سوم هم حکومت، که نقدن تیرش به هدف نشسته است و دست به‌کار بده‌بستان با غرب شده، تا اگر معامله‌اش پا گرفت، بعد از آن یک سبد گل اعلا به همراه کارت تشکر برای دسته‌ی دوم بفرستد، و یک پوشه حاوی احکام بازنشستگی مادام‌العمر برای دسته‌ی اول.

اما آقای موسوی کار به این‌جا ختم نشد. اصلاح‌طلبان حکومتی، که هنوز هم معلوم نیست می‌خواهند چه چیزی را و از چه راهی و با کدام قوا اصلاح بکنند، با دیدن لاشه‌ی نیمه‌جان جنبش، گویی بار بزرگی که از روز ۲۵ خرداد ۸۸، (همان روزی که خاتمی به تو فشار می‌آورد تا راه‌پیمایی را لغو کنی و به رهبری نامه‌ی فدایت شوم بنویسی)، روی دوش‌شان قرار گرفته بود برداشتند و به امید نواله‌ای، تعارفات را کناری گذاشتند و به بهانه‌‌ای که آن‌طرفی‌ها به دست‌شان دادند، به نام برائت از براندازان، گوش‌ به فرمان حکومت نشسته‌اند. حکومت هم برای روز مبادا، با وعده‌هایی سرشان را گرم نگاه داشته، اما آب به شیر کم‌چرب اصلاحات‌شان بسته است و مرتجع‌ترین چهره‌های محافظه‌کار را، هم‌چون علی مطهری، به نام اصلاح‌طلب به نافش‌شان بسته است. بنابراین ریزش‌های ساختگی و غیر ساختگی ساختار حکومت، نه تنها به سمت کمینه‌های تعیین شده در بیانیه‌های تو نیامده‌اند، بلکه آن‌ها را به سمت عقب، دور می‌زنند.

آقای موسوی! در چنین احوالی، شورای هماهنگی منتخب شما رهبران نمادین جنبش، موضوعیت خود را از دست داده است. فضای رمانتیک بعد از انتخابات جای خود را به مبارزه‌ی حرفه‌ای سیاسی داده است. داخلی‌ها آشکارا به دوران قبل از جنبش بازگشته‌اند و جنبش را خطری برای آینده‌ی سیاسی خود به شمار می‌آورند، و آن‌را به تلویح، مهر برانداز می‌زنند، تا راه از سر باز کردن لایه‌های پای‌دارش را برای حکومت هموار کرده باشند. خارجی‌ها هم از همراهی و حمایت آن دست کشیده و فرصت فراهم، باد رهبری به سرشان انداخته است و ساز دیگری می‌نوازند. آن‌یکی حفظ نظام می‌خواهد به هر قیمتی، این یکی براندازی آن‌ می‌خواهد، باز هم به هر قیمتی. و پیداست که معدل خواسته‌های بدنه‌ی اصلی و به محاق رفته‌ی جنبش، هیچ‌کدام از این دو را نمی‌خواهد. به همین دلیل نه آن‌ها توانستند در دور دوم انتخابات مجلس، کسی را پای صندوق‌های رای بکشانند، نه این‌ها توانستند کسی را به خیابان.

آقای موسوی! از این‌جا به بعد، روی سخن من با موقعیت ویژه‌ی میرحسین موسوی‌ست، نه تو. موقعیتی که هیچ‌یک از شخصیت‌های داخلی وخارجی اپوزیسیون و حتا پوزیسیون دارای آن نیستند. جامعه‌ی متشتت و چندپاره‌ی ما، در سطح، فعال و هم‌بسته نخواهد شد. تلاش باورمندان به مبارزات شبکه‌ای و گسترش آن از حوزه‌های خانوادگی به عرصه‌ی عمومی، چندان مایه‌ای به خود نگرفت، و هیچ‌ امیدی هم به شکل‌گیری موثر آن، بدون یک پشت‌وانه‌ی محوری، وجود ندارد. یک‌بار در تاریخ ما، سرمایه‌ی یک جنبش نیرومند، به همین ترتیب از کف رفت، و تاوان آن‌ هنوز بر گرده‌ی ما سنگینی می‌کند.

جبهه‌های سیاسی، عمرشان بسته به هدف‌های معین و کوتاه‌مدت‌ است. اشتباهی که دکتر مصدق کرد، شما تکرار نکنید. اگر دکتر مصدق بعد از ۳۰ تیر ۱۳۳۱، و بعد از توفیق در ملی کردن صنعت نفت، که هدف مدون جبهه‌ی ملی بود، به انحلال آن رضایت می‌داد و بر پایه‌ی محبوبیت و اعتبار سیاسی‌ش، حزب مستقلی را بنیاد می‌گذاشت، دور نبود که مانع بزرگی بر سر راه کودتا ایجاد شود. یا حتا اگر در سال ۱۳۳۹، که از درون زندان خانگی احمد آباد، فسیل‌های جبهه‌ی ملی دوم را به حرکتی بی‌نتیجه واداشته بود، با اعلام یک حزب جدید، نیروهای تازه‌نفس سیاسی را سازمان می‌داد، شاید آینده‌ی دیگری برای ما رقم می‌خورد.

آقای موسوی! بیا و با اعلام تاسیس یک حزب بر پایه‌ی نزدیک‌ترین فاصله با مبانی جهان‌شمول، و دورترین فاصله‌ی ممکن با مبانی مخِل به حقوق اساسی در نظام حاضر، نخستین حزب سیاسی مستقل شصت سال اخیر را، بر روی بقایای جنبش سبز، برپا کن. اگر مصدق در هر کدام از آن دو مقطع که اشاره شد، حزبی برپا کرده بود، حتا در صورت غیرقانونی اعلام شدن آن از سوی حکومت پهلوی، یک تشکیلات دموکراتیک ریشه‌دار ایجاد شده بود، که می‌توانست در دوره‌های گوناگون و با تغییرات متناسب با زمان، تا همین دوران نیز، نقش موثری در سپهر سیاسی ایران به عهده بگیرد. مثال بارز آن حزب توده است، که اگر سرنوشت خود را به حکومت شوروی سنجاق نکرده بود، در همین دوران نیز قادر به نمایندگی گروه‌هایی از مردم ایران بود.

آقای موسوی! اگر محبوبیت و موقعیت امروزین خودتان را پشت‌وانه‌ی تاسیس حزبی قرار دهید، که نخبگان مستقل جنبش سبز، هیات موسسان آن‌را تشکیل دهند؛ بدنه‌ی اصلی جنبش سبز را به سود تلاش‌های آزادی خواهانه و ملی آینده‌، از انفعال و سرگردانی نجات داده‌اید. مهم نیست که این حزب قانونی شناخته، یا نشود. مهم این‌ست که جمعیت قابل توجهی از مردم ایران را پشت دروازه‌های قدرت، آماده‌ی کنش‌گری سیاسی خواهد کرد. آقای موسوی! غفلت‌های تاریخی را تکرار نکنید!

گزارش یک آدم‌ربایی، بیانیه‌ای در تبعید (بخش اول)

از آخرین بیانیه مشترک میرحسین موسوی و کروبی که به صورت دعوت به راهپیمایی حمایتی از مردم مصر و تونس صادر شد، حدودن هشت ماه می‌گذرد. این اطلاعیه، بیانیه، یادداشت یا هر نام دیگری که بر آن بگذاریم، اگر برای مردم مصر و تونس به آب نرسید، برای ما تا دلتان بخواهد نان داشت. بی‌شک اتفاقات روز 25 بهمن، پیام‌ روشن وآشکاری به سران حکومت رساند که ناچار و سراسیمه دست به‌کار حصر خانگی صادرکنندگان بیانیه شدند. اما پس از گذشت هفت‌ماه و تحمیل مصائب سنگین بر میرحسین موسوی و مهدی کروبی، و سکوت معطوف به رضایت پنهان پیشانی سفیدان اصلاح‌طلب، میرحسین موسوی در آخرین ملاقات محدود خود با فرزندان‌ش همه‌ی تلاش‌های طرفین درگیر را برای ساده‌سازی موضوع حصر خود به آب سپرد. او در یک اشاره‌ی کوتاه و سمبلیک پیام داد که: « اگر می‌خواهید از شرایط من در این ایام جویا شوید، کتاب ” گزارش یک آدم ربایی” اثر گابریل گارسیا مارکز را مطالعه کنید.»

اکنون ما مانده‌ایم و یک کتاب 365 صفحه‌ای که می‌توان آن‌را«بیانیه‌ای در تبعید» نامید. این کتاب روایت‌گر شرایط مبارزه با قاچاق‌چیان مواد مخدر و چهره‌ی شاخص آنان، «پابلو اسکوبار» است. داستان چنان شکل می‌گیرد که ماروخا پاچون و بئاتریس وی‌یامیزار دو خبرنگار و فعال مبارزه با مواد مخدر توسط دارودسته اسکوبار به گروگان گرفته می‌شوند تا دولت و مخالفان پابلو اسکوبار در تنگنا و بن‌بست قرار گیرند. از دیگر شخصیت‌های درگیر در این داستان،  آلبرتو وی‌یامیزار، سیاست‌مدار و مخالف دوآتشه پابلو اسکوبار، همسر ماروخا و برادر بئاتریس است. به نظر می‌رسد تاکید موسوی بیش‌تر بر بخش ششم کتاب قرار داشته است، و این بخش با هدف او از انتشار این ابتکار پیام‌رسانی انطباق بیش‌تری داشته باشد.

از بخش اول کتاب (که بیشتر به نحوه ربودن ماروخا و بئاتریس و اتفاقات 24 ساعت اول می‌پردازد) که بگذریم به بخش دوم و تلاش‌های وی‌یامیزار(همسر ماروخا) برای آزادی گروگان‌ها خواهیم رسید که در این‌جا با بهره‌گیری از متن کتاب به آن اشاره خواهد شد:

«وی‌یامیزار» پس از تحمل نخستین ضربه روحی، کمی آرام شده بود. او به خوبی می‌دانست که «رییس‌جمهور» نمی‌تواند کاری برایش انجام دهد. هر دو مطمئن بودند که ربوده‌شدن «ماروخا» و «بئاتریس»، به دلایل سیاسی بوده است. برای پی‌بردن به این امرلازم نیست کسی از عالم غیب خبر داشته باشد، تا دریابد که عامل این‌کار «پابلو اسکوبار» است.
رییس‌جمهور-گاویریا گفت: مهم نیست که بدانیم «اسکوبار» عامل اصلی است یا نه. باید به مرحله‌ای برسیم که «اسکوبار» به این امر اعتراف کند. نخستین گام مهم برای تامین امنیت «ربوده‌شدگان»، همین است.

حال در شرایط فعلی، «ما اهالی جنبش سبز» پس از تحمل ضربات روحی، کمی آرام شده‌ایم و به خوبی می‌دانیم که «مجامع بین‌المللی و  برخی از ما به‌تران» نمی‌توانند کاری برای‌مان انجام دهند. ما مطمئنیم که ربوده‌شدن «موسوی» و «کروبی»، به دلایل سیاسی بوده است. برای پی‌بردن به این امر، لازم نیست کسی از عالم غیب خبر داشته باشد تا دریابد که عامل این‌کار «سیدعلی خامنه‌ای» است. اما اینک مهم نیست که بدانیم «خامنه‌ای» عامل اصلی است یا نه. باید به مرحله‌ای برسیم که «خامنه‌ای» به این امر اعتراف کند. نخستین گام مهم برای تامین امنیت «موسوی و کروبی»، همین است.

اکنون پرسش اساسی این‌ است که چگونه خامنه‌ای و دار دسته غارتگرش به ربودن رهبران جنبش سبز اعتراف خواهند کرد؟ آن هم در شرایطی که محمود احمدی‌نژاد، محسنی اژه‌ای و چند مقام مسئول دیگر، بارها جاعلانه خبر از زندگی عادی، و تکذیب حصر این دو داده‌اند. نقش مدعیان همراهی جنبش سبز در این راه چیست؟ خاتمی و اصلاح‌طلبان همراه‌ش، آیا توان و انگیزه‌ی کافی برای پیگیری حال موسوی و کروبی را از رهبر نظام اسلامی دارند؟

حاجب‌الدوله‌های جمهوری اسلامی و قتل آخرین نخست‌وزیر

حاج علی‌خان «حاجب‌الدوله»، نه تیغ‌کش بود، نه تیرانداز. نه جلاد بود، نه قصاب. او از آبدارخانه‌گری تا وزارت، از مشاغل ریز و درشت دیوانی تا
امارت، از سرکوب بابیه تا امور مالیه، هر کار که گفته آید، کرده بود، مگر قتل نفس. اما مهر قتل «صدراعظم» دوران ناصری چنان بر پیشانی‌اش خورده، که کسی نام دلاکان و جلادانی که «امیر» را در گرمابه‌ی فین کاشان رگ زدند و از نفس انداختند، به خاطر نمی آورد. او نه کسی بود که بر گرده‌ی امیر ضربه کاری را زد، نه کسی که تیغ به رگ دست امیر کشید و نه آن‌که لُنگ بر دهانش گرفت تا صدایش به اندرونی نرسد، او فقط «حاجب» بود و «پرده‌دار» و پوشاننده‌ی «اسرار». حتا اگر در آن شب شوم، حاج‌علی‌خان حاجب‌الدوله خود به کاشان نمی‌رفت و حکم را به وسیله‌ای و پیکی روانه می ساخت، باز هم از اتهام قتل امیر، رهایی نداشت. این بدنامی هم‌زاد «حاجب الدوله‌»گی‌اش بود، هم‌زاد آن سکوتی بود که از لحظه‌ی آگاهی از خبر، تا پایان حیات امیر پیشه کرد.

اگر حاجب‌الدوله همان شب که از در پشتی عمارت شاهی از «حکم» قتل امیر باخبر شد، دست کم به پاس خدمتی که امیر به او کرده و به کار دیوانی‌اش گماشته بود و یا از بیم بدنامی ابدی، تا سحر درنگ می‌کرد و خبر به «بی‌خبری» می‌رساند و حجاب از« پشت پرده» برمی‌گرفت، تلنگری می‌شد به مستی شبان‌گاهی سلطان صاحب‌قران و امیر را از مرگ می‌رهاند. اما حاجب‌الدوله‌ هم‌چنان که در آخرین دم حیات امیر در پاسخ نگرانی‌اش از آینده‌ی کشور به او گفت، برآن بود که : «صلاح مملکت خویش خسروان دانند.»!

از روز ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ که موسوی به همراه کروبی وهمسرانشان از سوی حکومت بازداشت شدند، پیدا بود که این اقدام نتیجه‌ی رای‌زنی‌هایی است که از زمان درخواست واعلام راه‌پیمایی و پای‌داری ره‌بران بر انجام آن صورت گرفته است. سکوت بسیاری از چهره‌های مدعی هم‌راهی با جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران و مهر تاییدی که بسیاری از چهره‌های ساختار حاکمیت، برآن دست‌گیری غیرقانونی، به اشاره و به صراحت گذاشتند، تردیدی باقی نمی‌گذارد که با توجه به حساسیت مساله، شخصیت‌های سیاسی چند سوی میدان قدرت و سیاست در ایران، هریک به نحوی در جریان این بازداشت قرار داشته‌ و به هم‌راهی در جهت انجام آن با کم‌ترین واکنش سیاسی واجتماعی متعهد و یا متنبه شده‌اند.

اگرچه در گرماگرم روی‌داد دست‌گیری سران جنبش بسیاری از کوشندگان سیاسی و روشنفکران و روزنامه‌نگاران، بنا بر سوابق امر و تجربه‌های تلخ دوران حاکمیت موجود در مورد تعرض به سلامت و امنیت جانی ره‌بران جنبش هش‌دار دادند، هرگز شنیده نشد که هیچ‌یک از بازی‌گران چهارگوشه‌ی نظام، تلاشی در جهت اخذ تضمین در این مورد به خرج دهند. اما چندی است زمزمه‌های عدم سلامت و نگرانی نسبت به پی آمد‌های اقداماتی مشکوک در زمینه‌ی مراقبت‌های پزشکی، از زبان اطرافیان آقای موسوی دهان به دهان، به همهمه‌‌ای بدل شده که بوی آشنای توطئه‌های در «پرده» را به مشام می‌رساند. آن‌چه این احتمال را به هش‌داری جدی بدل می‌کند این‌که هیچ‌یک از مسوولان حکومت موجود و نهادها و قوای آن، از انجام چنین جنایتی نه تنها روی‌گردان نیستند، بلکه به آسانی توانایی آن‌را دارند تا هم‌چون حاج‌علی‌خان حاجب‌الدوله حجابی شوند تا «بحمدالله منظور را به اقبال سلطنت عظما» به جا آورند و سرانجام نیز هم‌چون او جنایت‌شان را «خدمتی که فایده‌ی عمومی داشت» بخوانند و بگویند: «چه مضایقه به عقیده‌ی مردم، بدنام من شدم، شده باشم، مردم چه می‌دانند چه خبر بود!»

بدون تردید حکومت موجود وهمه‌ی دست‌اندکاران و صاحبان سهام در منافع آن به خوبی می‌دانند که این میرحسین موسوی که به بندش کشیده‌اند، در صورت آزادی، با میرحسین موسوی پیش از کودتای خرداد ۸۸ تفاوت‌های بسیار دارد. و هم‌چنین می‌دانند حضور دوباره‌ی او در میان مردم، در قامت ره‌بری «از آب کشیده» خواهد بود که به آسانی در تیررس تخریب حکومت و رقیبان‌اش قرار نخواهد گرفت. آنان به غفلت خود در شکل‌دهی یک چهارچوب عمومی مبارزاتی، بعد از سی ودو سال تلاش نافرجام آگاه‌اند، بنابراین به آسانی تن به آن نخواهند داد تا با دستان خود ره‌بری را به میدان مبارزه بفرستند که هم‌اکنون محبوب‌ترین چهره در میان مردم و معقول‌ترین و معتمد‌ترین سیاست‌مدار در میان کوشندگان و کنش‌گران سیاسی داخل و خارج از ایران به حساب می‌آید. و این همان چیزی است که بیم دست اندازی به جان او را دوچندان می‌کند.

از میان چهره‌های با نفوذ مؤتلف با موسوی در انتخابات پیشین، تکلیف هاشمی روشن است. او نشان داده که برای حفظ قدرت سیاسی واقتصادی خود و خانواده‌اش هر کاری را مجاز می‌داند. سابقه‌ی تاریک او در دست‌یاری جنایت‌ها بی‌شمار سیاسی به رغم چهره‌ی میانه‌روی که از خود نشان می‌دهد، تردیدی باقی نمی‌گذارد که اگر موسوی را خطری برای ساختار حاکمیت موجود تلقی کند، از به دوش انداختن قبای حاجب الدوله ابایی نخواهد داشت. هرچند ممکن است هم‌چون حاج‌علی خان به لقب «اعتمادالسلطنه» مفتخر نشود، اما میتواند امیدوار باشد که در آینده عمارت‌ها و چهارسو‌های از شمار بیرون‌اش، هم‌چون «راسته‌ی حاجب‌الدوله» در بازار تهران ورد زبان مردم باشد و کس نداند که این حاجب‌الدوله همان قاتل امیرکبیر است. می‌ماند خاتمی که اگر به نام حفظ نظام و غیره، اندک غفلتی در این مورد به خرج دهد و دانسته‌ای اگر دارد، در پرده کند و زبان به کام بکشد، تا ابد نام‌اش را در هم‌سایگی حاج‌علی‌خان حاجب‌الدوله قرار خواهد داد. خاتمی از جنس هاشمی نیست، او هرگز به چنین اقدامی روی خوش نشان نخواهد داد، اما این هست که هم‌چون بسیاری از پرده‌داری‌ها که در زمان خودش کرد و اگر نمی‌کرد ای بسا امروزمان روز دیگری بود، باز هم چنان کند. ملاقات اخیر خاتمی با خانواده‌ی موسوی وزهرا رهنورد، بعد از نگرانی‌هایی که پدر و مادر کهن‌سال زهرا رهنورد ابراز کردند، نشان می‌دهد که او در این زمینه دانسته‌ها یا پیام‌هایی دارد. این دانسته‌ها هرچه هست باید دراختیار افکار عمومی قرار گیرد. و اگر غیر از این است و او نیز هم‌چون دیگر مردمان از آن‌چه در بازداشت‌گاه موسوی می‌گذرد بی‌خبر است، باید با طرح روشن این دغدغه، خود را از ننگ بدنامی تاریخی «حاجب‌الدوله»گی نظام برهاند.