بایگانی برچسب‌ها: سه‌راه جمهوری

سکوت منصور اسانلو، جنبش سبز، و پاشنه‌ی آشیل حکومت!

یکم          سال گذشته در آستانه‌ی روز کارگر، منصور اسانلو یکی از رهبران مبارزات سندیکایی کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه، از سالن ۱۲ بند ۴ زندان رجایی شهر کرج، بیانیه‌ای صادر کرد. اسانلو یکی از برجسته‌ترین چهره‌های مبارزات کارگری در ایران است که به همراه گروه دیگری از هم‌فکران‌ش، سال‌هاست که در جهت تحقق ابتدایی‌ترین حقوق کارگران تلاش می‌کند. بنابراین در صلاحیت او برای صدور بیانیه به مناسبت اول ماه می، و دعوت از مردم برای حمایت از حقوق کارگرانی که در شمار آسیب‌پذیرین‌ گروه‌های اجتماعی ایران هستند تردیدی نیست، اما آیا امسال نیز بیانیه‌ای از سوی او وخطاب به کارگران و مردم صادر خواهد شد؟ مقدمه‌ی بیانیه هشتم اردی‌بهشت سال گذشته‌ی اسانلو، ترجمه‌ی دیگری از این شعر شاملو بود که: «من بانگ برکشیدم از آستان یاس .. »!

دوم          آن‌ها که با اندکی فاصله‌، در خیابان‌های تهران و چند شهر بزرگ کشور، شاهد اجتماعات و گفت و گو‌های روزها و شب‌های پیش از انتخابات خرداد ۱۳۸۸ بوده‌اند، و در خیابان‌های مرکزی و شمالی شهرهایی مانند تهران، با هواداران احمدی‌نژاد از نزدیک برخورد داشته‌اند، به خوبی می‌دانند که سرسپردگان حکومت اسلامی، تنها بخشی کوچکی ازلایه‌های گوناگون مدافعان احمدی‌نژاد را تشکیل می‌دادند. به عبارت دیگر در میان طرف‌داران احمدی‌نژاد نیز، هم‌چنان‌که در ارودگاه موسوی و کروبی، مخالفان بالقوه‌ی حکومت کم‌شمار نبودند؛ اما این گروه‌، نه تنها هیچ ربطی با مخالفان به نسبت مرفه طبقه‌ی متوسط، در خود نمی‌یافتند، بلکه بخشی از سهم ناچشیده‌ی خود را از رفاه و آسایش، در حلقوم آنان می‌دیدند. آن‌چه محرز و مسلم است آن‌که اگر جریان تقلب در انتخابات ۸۸ ، باژگونه می‌شد و تقلب به سود جریان مقابل و علیه احمدی نژاد رخ می‌داد، و او نیز مانند موسوی عامدانه در برابر حکومت صف‌آرایی می‌کرد، سیر روی‌دادها و نتایج آن، به گونه‌ی دیگری رقم می‌خورد.

سوم          به دلیل ماهیت ایدئولوژیک و خاست‌گاه اجتماعی نظام حاکم، سنت مبارزه با آن همواره در انحصار طبقه‌ی متوسط قرار داشته است. اما طبقه‌ی متوسط ایران در سی سال گذشته نشان داده که از پس این غول بی‌شاخ و دُم ِ رویین‌تن برنمی‌آید. این ناتوانی دلیل‌های بی‌شماری دارد، اما مهم‌ترین‌ش آن‌که طبقه‌ی متوسط ایران به دلیل وابستگی اقتصادی به منابع و فرصت‌های انحصاری حکومت، و از سوی دیگر، ارتباط گسترده‌ی لایه‌های بالا‌نشین آن با بخش عمل‌گرای ساختار قدرت در نظام، نتوانسته است به رشد طبیعی خود ادامه دهد تا ضمن دست‌یابی به استقلال، به توسعه‌ی ظرفیت‌های خود نیز بپردازد. گذشته از این، لایه‌های شکل‌ دهنده‌ی طبقه‌ی متوسط در ایران، از چنان تنوع و تفاوت‌ی برخوردارند، که هم‌سویی اجزای آن‌را جز در کوتاه‌مدت، ناممکن کرده است. کاهش چشم‌گیر حضور معترضان، از راه‌پیمایی ۲۵ خرداد، تا راه‌پیمایی ۲۸ خرداد میدان توپ‌خانه، (آن‌هم پیش از اخطار و تهدید در نماز جمعه‌ی ۲۹ خرداد)، می‌تواند به شناخت بیش‌تر ظرفیت‌های طبقه‌ی متوسط جدید ایران بیانجامد.

چهارم        رویین‌تنان اساطیر باستان، بدون استثنا، نقطه‌ی ضعفی در پیکر خود داشته‌اند. زیگفرید در حوض خون اژدها افتاد و رویین‌تن شد، اما خون به نقطه‌ای در پشت سرش که برگی به آن چسبیده بود نرسید و همان نقطه بلای جان‌ش شد. آخیلوس یا همان آشیل، مشهور‌ترین رویین‌تن افسانه‌‌های باستان، هنگامی که کودکی بود و مادرش او را از دو قوزک پا گرفت و در آب کرد تا رویین‌تن شود، ندانست که همه‌ی پیکر فرزندش را رویین‌تن کرد، مگر محل دو انگشتی که با آن قوزک پایش را نگاه داشته بود. حکومت اسلامی را به دلیل درهم کوبیدن طیف‌های گوناگون مخالفان‌ش در سی و سه‌ سال گذشته، و از کار انداختن بقایای آن‌ها و بی‌اثر نمودن سال‌ها تلاش و کوشش سیاسی و اجتماعی هزاران نفر، بدون آن‌که خَم به ابرو بیاورد، باید حکومتی رویین‌تن خواند. آیا جمهوری اسلامی، این نظامی که هیچ نقطه‌ی روشنی در کارنامه‌ی خود نداشته و خسار‌ت‌هایی که در دوران استقرارش به کشور وارد شده، در تاریخ ایران کم‌نظیر است، پاشنه‌ی آشیلی هم دارد؟ اگر دارد کجاست؟

پنجم         در درازنای تاریخ جمهوری اسلامی، ارتباط با کارگران و گروه‌های فرودست هم‌تراز ایشان و نمایندگی کردن مطالبات‌شان، یا با گروه‌های مارکسیستی بوده، یا با حکومت مستقر. نظام جمهوری اسلامی که برای تصاحب کامل قدرت از پلکان رؤیاهای طبقات فرودست بالا رفته بود، آگاهی کاملی به قدرت مهارناپذیر ایشان داشت. بنابراین از همان نخستین ماه‌های استقرار، با تشکیل شوراهای اسلامی کارگری در مراکز مهم صنعتی و خدماتی و حتا کارگاه‌های کوچک‌تر خصوصی، به رقابت فشرده‌ای با گروه‌های چپ پرداخت، تا بتواند کارگران را که قشر آگاه‌تر فرودستان حامی خود به شمار می‌رفتند، همواره در میدان نفوذ و سلطه‌ی خود نگاه دارد. پس از آن نیز و به دنبال سرکوب همه‌جانبه‌ی سازمان‌های سیاسی، و خالی شدن صحنه از رقیبان و مدعیان، با پایه‌گذاری سازمانی شبه‌دولتی به نام خانه‌ی کارگر، همه‌ی نهادها و سازمان‌ها و سندیکاها و شورای‌های کارگری پراکنده را منحل، و در سازمان جدید ادغام نمود، تا رشته‌ی کار از دست‌ش بیرون نشود. اهمیت پایش و سازمان‌دهی این طبقه برای حکومت، به اندازه‌ای بوده است، که اداره‌ی سازمان جدید را همواره به عهده‌ی زبده‌ترین نیروهای امنیتی حکومت گذاشته است. کارگران با چنین تمهیدی، حتا از شمول فعالیت احزاب دولتی و شبه‌دولتی خارج شدند. هرتوافق و یا کوشش و کنشی، به دبیران روی صحنه و پشت صحنه‌ی خانه‌ی کارگر ختم می‌شد.

ششم          هر نیروی سیاسی و یا جبهه و اتحادی که نخواهد و یا نتواند، آرایش جدید نیروهای موثر اجتماعی را را در بستر تغییرات همه‌جانبه‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران امروز ببیند و خود را مهیای نمایندگی خواسته‌های اساسی ایشان نکند، دو راه بیش‌تر ندارد. یا باید در صف انتظار حمایت‌های ویژه‌ی کشورهای صاحب منافع در منطقه بنشیند و بر سر میزان سهم با اشخاص و گروه‌های مدعی چانه بزند، یا باید تن به معاملات پشت پرده‌ی داخلی بدهد و تلاش کند تا آب رفته را به جوی برگرداند، بلکه چند صباحی دیگر روزگار به کام‌ گردد. امروز بخش بزرگی از طبقه‌ی تکیده‌ شده‌ی متوسط و اکثریت کارگران و کارورزان، به همراه لایه‌هایی از مردم فرودست غیر وابسته، که در سال‌های اخیر مورد حمایت اقتصادی قرار داشته‌اند و مطالبات تازه‌‌شان، آن‌ها را در جوار لایه‌های پایین‌دست طبقه‌ی متوسط می‌نشاند؛ نیروی بزرگی را تشکیل می‌دهند که با حمایت‌های موسمی و ادواری و مناسبتی، پا به هیچ میدانی نخواهند گذاشت.

Advertisements

بهره‌کشی حکومت از فعالین ضدجنگ را باید مدیریت کرد


نوشته‌ی «آکریم»

حکومت ایران به دلیل فقدان مشروعیت مردمی همیشه ناگزیر از تهییج توده‌ها با مفاهیم قلب ماهیت شده و تغییر آمرانه در اولویت‌‌بندی ارزشهای جامعه بوده است. در جنگی که تمامیت ارضی ایران را تهدید می‌کرد، حکومت از قدس و کربلا و نمادهای مذهبی مایه می‌گذاشت و ارزشهای ملی را کمرنگ می‌کرد، و حالا که ارزشها و نمادهای مذهبی کمتر به کار تهییج توده‌ها می‌آیند، با تغییر پایگاه مشروعیت سازی، از مذهب به  ناسیونالیسم رجوع کرده است و به عنوان مثال در روزهای انتخابات به جای آنکه مانند ایام قدیم شرکت در انتخابات را یک تکلیف شرعی اعلام کند و سعی می‌کند با پخش سرودهای ملی، بخش بیشتری از مردم را به پای صندوق‌های رای بیاورد.  تاکیدی که در سالهای اخیر بر فوبیاهایی همچون تمامیت ارضی، حاکمیت ملی،  اقتدار ملی، امنیت ملی و امثالهم به کار رفته، می‌تواند  در همین راستا تلقی شود. جالب اینجاست که عموما  در تمام این سالها  این واژگان نه در برابر دشمنان و تهدیدهای خارجی، بلکه به عنوان ابزاری برای سرکوب و خفقان داخلی استفاده شده است. این امر  در واقع نشان دهنده نوع نگاه حاکمیت به مردم  و ارزیابی‌اش از پایگاه مشروعیت فروریخته‌اش می‌باشد.

در چنین شرایطی که حکومت از درون با بحرانهای مختلف مشروعیتی و ناکارآمدی مواجه هست، در فضای بین المللی نیز با بحرانهای متعدد روبروست و آرام آرام می‌رود که ایران در بحرانی بزرگ گرفتار شود. خطر جنگ کاملا جدی است و همه شواهد حکایت از آن  دارد که سطح درگیری جامعه بین المللی با ایران با سرعتی زیاد رو به افزایش است و هر آن احتمال این وجود دارد که شعله های جنگ برافروخته شود.  اوضاع وقتی بدتر می‌شود که جنگ نه بصورت گسترده، بلکه صرفا  محدود به هدف قرار دادن بخش های نظامی و هسته ای ایران شود. در چنین شرایطی، کاملا قابل پیش بینی است که حکومت، شدیدا به سمت بستن فضای سیاسی داخل حرکت می‌کند و برای این منظور، ناگزیر دست به سواستفاده از مفاهیمی چون لزوم اتحاد جهت حفظ تمامیت ارضی و امنیت ملی و امثالهم خواهد زد تا به سرکوب همه مخالفین کوچک و بزرگ بپردازد. اما تکلیف فعالین سیاسی و حقوق بشری در این شرایط چیست؟

در این یادداشت بنا نیست که به دفاع از گزینه حمله نظامی یا مخالفت با  آن بپردازیم، بلکه صحبت بر سر این است که در صورت قطعی شدن وقوع جنگ چه مواضعی را باید اتخاذ نمود. تکلیف آنهایی که به دفاع از گزینه حمله نظامی و دخالت خارجی پرداخته‌اند مشخص است اما آنهایی که بر مخالفت با جنگ اصرار دارند، هر آینه ممکن است که تلاشها و مخالفت‌هایشان با جنگ، مورد بهره برداری و سواستفاده حکومت ایران قرار گیرد و حتی ممکن است بخش‌های سنتی تر اپوزیسیون با نیروهای حکومت در یک جبهه قرار گیرند. حتی همین حالا در نسخه‌ای که عباس عبدی در مصاحبه با روز پیچیده است می‌گوید [1]: «متاسفانه برخي نيروهاي سياسي چنان به مواضع غلط افتاده‌اند كه پيشاپيش مسئوليت وقوع هر جنگي را به‌عهده حكومت ايران انداخته‌اند و از فرط دشمني با حكومت ايران، بديهي‌ترين نكات را در رفتار حكومت‌هاي ديگر ناديده انگاشته‌اند.» و به زبان بی‌زبانی، از  فعالین سیاسی می‌خواهد  که مراقب باشند در موضع گیریهایشان همسو با دشمنان ایران تلقی نشوند و در این دعوا جانب حکومت را بگیرند.  در پشت این نگاه همان اسارت در گفتمان سنتی نهفته است که انتظار دارد همه حقوق حقه مردم و فعالین سیاسی به تامین امنیت و اقتدار ملی و تمامیت ارضی فرو کاهیده شود و حکومت نیز با سواستفاده از همین گفتمان، به خوبی توانسته است امنیت و اقتدار ملی را به امنیت و اقتدار گروه حاکمان تنزل دهد.  اما سوال این است که وقتی همه سیاست‌های حکومت نشان از آن دارد که نیروهای حاکم به استقبال جنگ رفته‌اند و مشتاقانه جنگ را برای مصارف داخلی خود طلب می‌کنند، مخالفین جنگ  چه دیالوگ منطقی‌ای  را می‌توانند با جامعه جهانی برای مخالفت با جنگ برقرار کنند؟ و چرا مسئولیت تامه حکومت در پدید آمدن شرایط جاری را کتمان کنند؟ در همه سالهای گذشته شاهد بوده‌ایم که توهم  «دشمن » فرضی مدتها ورد زبان رهبری حکومت ایران بوده است تا بواسطه آن فضای داخلی کشور در حالت نیمه جنگی نگه داشته شود و همه فعالیت‌های سیاسی و حقوق بشری سرکوب شود. حالا با  تلاش‌های تندروان سوارشده  بر عرصه سیاست‌گذاری حکومت ایران، دشمن فرضی نظام، تحقق عینی یافته است. مبارک‌شان باشد! اما در این میان گناه فعالین سیاسی چیست و در این  وضعیت چگونه و با چه توجیهی در زمین حکومت بازی کنند و با رفع تقصیر از حکومت ایران، به مخالفت با جنگ بپردازند؟  اگر نگرانی  از بابت  انسداد فضای سیاسی کشور است، چه تضمینی وجود دارد، که مخالفت با جنگ و بازی در زمین حکومت ایران، تضمین کننده حیات نباتی فعالین سیاسی در داخل کشور باشد؟ در واقع اگرهم  بناست که با جنگ مخالفت بشود باید به نحوی عمل نمود که حکومت ایران نتواند از موضع مخالفت با جنگ  مخالفینش سواستفاده نماید. برای این منظور دو رویکرد را می‌توان متصور گردید که ذیلا توضیح داده خواهند شد:

راه اول سکوت است! از قدیم گفته‌اند که سکوت سرشار ازناگفته‌هاست بخصوص وقتی که راه بر هر گونه کنشی بسته است و فضای سیاسی کاملا مسدود است. در این شرایط مثلا آقای عبدی که خودش روزگاری در دفاع از طرح سکوت زیدآبادی[2] سخن گفته بود،  مجبور نیست که  سکوت را بشکند و برای اینکه کنشی را ایجاد نماید از فعالین سیاسی بخواهد که از بار مسئولیت حکومت ایران در جنگ احتمالی بکاهند.  از قضا زیدآبادی موضع سکوتش را به قضیه مخالفت با جنگ هم توسعه داده بود و فعالیت‌های ضد جنگ فعالین سیاسی ایران را تلاش هایی رومانتیک و فانتزی اما هیجان انگیز خوانده بود که تاثیر خاصی بر هیچ کدام از طرفین جنگ احتمالی ندارند. اوهمچنین اشاره نموده بود در شرایطی که فعالین سیاسی کوچکترین امکان تحرکی ندارند، مخالفت‌شان با جنگ صرفا  گرفتار آمدن در چنبره تناقضات است و لذا  به آنها توصیه نموده بود که  بهتر است وقتی کاری از پیش نمی‌برند سکوت کنند تا حداقل مورد بهره‌کشی حکومت واقع نشوند.

اما آنهایی که هنوز فکر می‌کنند سکوت انفعال است و کماکان اصرار دارند که کنشی در مخالفت با جنگ بروز دهند، بدیهی است که باید به نحوی عمل کنند که مرزبندی‌شان با نیروهای حکومت کاملا مشخص باشد. در گام نخست  باید مسئولیت تامه حکومت ایران در پدید آمدن شرایط جاری به وضوح تشریح گردد و حکومت را در این زمینه  به چالش کشید. دوما این نکته را باید در نظر گرفت که مخالفت با جنگ هیچ تضادی با  بهره‌گیری از فشار جامعه بین‌المللی بر حکومت ایران  ندارد و اگر نیروهای سیاسی داخل کشور در شرایط فعلی از  اتخاذ چنین  رویکردی ناتوان هستند حداقل از منع اخلاقی برای این موضوع سخن نگویند و نگاه سنتی به استقلال را پرو بال ندهند تا اگر فردا روزی سرکوب‌های بی رویه حکومت، دخالت جامعه بین‌المللی را ناگزیر و ضروری نمود، با بن بست تئوریک مواجه نشوند.  سوما باید تصریح کرد که موضع ضد جنگی هم اگر در «این مقطع زمانی»هست  به خاطر بیگانه ستیزی نیست چرا که ظلمی که آن آشنا کرد اگر بیش از ظلم بیگانه بر این مرز و بوم نباشد کم از آن ندارد.  و در نهایت و پس از همه این مرزبندیها، می توان با جنگ مخالفت نمود فقط و فقط به خاطر خون انسانهای بی ‌گناهی که در آتش جنگ خواهد ریخت و تر و خشک را با هم خواهد سوزاند . با اتخاذ این رویکرد، ضمن حفظ موضع ضدجنگ، از خطر قرار گرفتن در جبهه حکومت ایران  جلوگیری شده و امکان بهره برداری حکومت، از فعالیت‌های  ضد جنگ فعالین سیاسی و حقوق بشری به حداقل ممکن می‌رسد.

پ.ن

[1]http://www.roozonline.com/persian/interview/interview-item/archive    /2011/november/20/article/-21aefdd5d4.html

[2] http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-29f1520aa5.html

[3] http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-0c4bf67475.html

سودای دو هزار و پانصد و هفتاد ساله‌ی مكالمه، خنده، آزادی

سنگ گور محمد جعفر پوينده

محمد جعفر پوينده؟ همان نويسنده و مترجم يزدی و عضو پيش‌تاز و نترس كانون نويسندگان ايران؟ همان كه روز روشن از وسط خيابان «ايران‌شهر»، نزديك پل كريم‌خان تهران، ربوده شد و چند روز بعد جنازه‌اش را در روستای بادامك اطراف شهريار پيدا كردند؟ همان كه يك‌ماه پيش از ربوده‌شدن، سقف خانه‌ی اجاره‌ای‌اش فروريخت و كتاب‌ها و ترجمه‌های ناتمامش را زير خاك همين مرز و بوم مدفون كرد؟ همان كه دغدغه و تقلای روزهای پايانی زندگی كوتاه چهل و چهار ساله‌اش، انتشار ترجمه‌ی فارسی «اعلاميه‌ی جهانی حقوق بشر» هم‌زمان با روز جهانی حقوق بشر بود؟

مگر همانی نبود كه به نظر وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی تنها «حلقه»‌ای بود برای ساخت زنجيره‌ای هشدار دهنده به همه‌ی نويسندگان و روشن‌فكران معترض؟ اطلاعاتی‌های جمهوری‌اسلامی مگر اهميتی می‌ دادند كه محمدجعفر پوينده سقفی مهربان است برای همسر و فرزندش و مترجمی توان‌مند كه دلش برای ايران‌شهر و مردمان در بندمانده و ستم‌كشيده‌ی آن می‌تپد؟ برای آن‌ها پوينده تنها يك «حلقه» بود؛ پوينده و داريوش فروهر و همسرش پروانه اسكندری و محمد مختاری، به چشم آنان، تنها حلقه‌هايی بودند برای ساخت زنجيره‌ای خونين، زنجيری برای گردن رهبر نوپای اين رژيم كه حتا پس از گذشت ده سال هنوز هم قبای خمينی را به تن خود گشاد می‌ديد. سعيد امامی، معتمد و امين خانواده‌ی «آقا»، مجری كنار هم چيدن اين حلقه‌ها و دادن قوت قلب به «فرمانده‌ی كل قوا» بود. آقا نمی‌پسنديد نويسندگانی چون سعيدی‌سيرجانی در برابرش بايستند، چشم در چشمش بدوزند و عيب‌های آشكار و خنده‌دار اين پادشاهی عمامه‌دار را فاش بگويند. از نظر آقا شاعر و نويسنده‌ی خوب تنها كسانی بوده و هستند كه به گفتن مجيزی و گرفتن صله‌ای و جنباندن دمی بسنده كنند.

 اين زنجيره البته سر دراز داشته و دارد و كسانی چون کاظم سامی، علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی، احمد میرعلائی، غفار حسینی، احمد تفضلی، ابراهیم زال‌زاده، پیروز دوانی، مجید شریف، فریدون فرخزاد و… نيز قربانی همين نگاه امنيتی به نويسندگان و روشن‌فكران بوده‌اند اما به مدد «داروی نظافت»، روايت رسمی از شمار «قتل‌های زنجيره‌ای» را به همان چهار حلقه محدود نگاه داشتند و سعيد امامی را هم مثل يك موی زائد از صحنه‌ی سياست ايران زدودند. بررسی‌های آن‌زمان البته هيچ‌گاه از رده‌ی مجريانی چون سعيد امامی فراتر نرفت و گفته نشد كه عناصر زدودنی و گوش‌به‌فرمانی چون سعيد امامی همواره گرد عمود خيمه‌ی ولايت روييدن گرفته‌اند. مطابق روايت رسمی، اين قتل‌ها كار «معدودی از همکاران مسئولیت‌ناشناس، کج‌اندیش و خودسر این وزارت، که بی‌شک آلت‌دست عوامل پنهان قرار گرفته، و در جهت مطالع بیگانگان» بود.

محمدجعفر پوينده اما يك «حلقه»‌ی صرف نبود و دشمنی خطرناك برای خودكامگی آقا به شمار می‌آمد، دقيقن بر خلاف روايت رسمی قتل‌های زنجيره‌ای كه می‌گفت «تحمل مقتولان با هر فکر و عقیده و عملکردی نشانه‌ی سعه‌ی‌صدر جمهوری اسلامی ایران تلقی می‌شده است و اگر هم دشمن شمرده شوند، به قول مقام معظم رهبری، دشمن بی‌خطر بوده‌اند». «ولی امر مسلمين جهان» محمد جعفر پوينده و ديگر نويسندگان و روشن‌فكران آگاهی‌بخشی چون او را به‌درستی «دشمن» خود و ولايت جهل‌گستر خود می‌دانست اما نويسنده‌ای به جان آمده از سلطنت‌های پيش و پس از انقلاب كه با نگاهی جامعه‌بنياد برای رفع هر گونه تبعيض و نابرابری اقتصادی و سياسی و جنسی به ميدان نوشتن آمده و كمر همت به راه‌اندازی دوباره‌ی كانون نويسندگان ايران بسته، ديگر يك «دشمن بی‌خطر» نيست.

[«کانون نویسندگان ایران» تاكنون سه دوره را پشت سرگذاشته و هر بار فعالیتش متوقف شده است. کانون اول، اردیبهشت ١٣۴٧، با وجود تلاش‌های بسیار هیچ‌گاه به ثبت نرسيد.کانون دوم پیش از انقلاب درسال ۱۳۵۶ تشکیل شد اما در سال ۱۳60 هم‌زمان با انقلاب فرهنگی بسته شد. کانون سوم اما از سال ۶۷ و ۶۸ فعالیت خود را پی‌گرفت] و پوينده قربانی تلاش‌هايش برای زنده‌ساختن دوباره‌ی کانون نويسندگان شد. چه شاهنشاه آريامهر و چه ولی‌فقيه جامع‌الشرايط هر دو رفتار يكسانی با نويسندگان و روشن‌فكران داشتند، هر دوی آنان (و همه‌ی خودكامگان جهان) نويسنده‌ی مجيزنگو و آگاهی‌بخش را «دشمن» خود می‌دانند. اين شباهت رفتاری ديكتاتورها نويسندگان را هم به سوی نوشتن از تمناها و آرزوها و دردهای يكسانی می‌راند.

مگر پوينده چه می‌خواست و از چه می‌نوشت كه خامنه‌ای او را «دشمن بی‌خطر» می‌ناميد؟ دشمنی پوينده با چه چيز می‌توانست باشد جز با «زمستان» انديشه‌ی‌انتقادی در دوران ديكتاتورها؟ همان زمستانی كه اخوان‌ثالث و مردم ترس‌خورده‌ی ايران پس از كودتای مرداد سی و دو را سر در گريبان می‌كند. همان زمستانی كه در زمان استالين،   لولی‌وش مغمومی چون «ميخاييل باختين» را به جرم «تحریک جوانان به فساد» به ده سال حبس در قزاقستان تبعيد می‌كند (و شرايط بد زندان بعدها يك پای قطع‌شده روی دستش می‌گذارد)، همان زمستانی كه دو همكار نويسنده‌ی باختين، والنتین ولوشینوف و پاول مدودوف، را چنان ناپديد می‌كند كه تو گويی هرگز وجود نداشته‌اند و تنها نام‌هايی مستعار بوده‌اند برای خود باختين. همان زمستانی كه ريسمان را به گردن پوينده و مختاری می‌پيچاند و فروهرها را كاردآجين می‌كند. زمستان يكی است، ستم يكی است، درد و درمان هم يكی است. باختين می‌نويسد و اخوان ثالث می‌سرايد و پوينده ترجمه می‌كند «سودای مكالمه و خنده و آزادی» را. سودايی دو هزار و پانصد و هفتاد ساله در سرزمين ما، به درازای پادشاهی‌های تاج‌دار و عمامه‌دار، سودايی كه هم‌چنان زنده و آرزوناك است.

مكالمه؟ خنده؟ آزادی؟ همان چيزهايی كه در جوامع ديكتاتوری غايب‌اند و غيبت‌شان خرد خرد روان مردمان را می‌خورد؟ آری «مكالمه»، اين آرزو كه همه برابر باشند و بی آن كه سخنی از گنده‌گويی‌هايی چون «ملت من» و «مردم من» و «امت من» و «منزل من» به ميان آيد هر كسی با هر نژاد و جنس و دينی بتواند با ديگری به گفتگو بنشيند، در يك كلام منطق «گفتگویی» و «گفتگوگرایی». در دیدگاه باختین، تمام زبان و در واقع همه‌ی اندیشه، «گفتگویی»‌ست؛ هر چیزی که هر کسی در هر زمانی بگوید، همیشه در پاسخ به چیزی‌ست که پیشتر گفته شده و در انتظارِ چیزهایی خواهد بود که بعدها گفته خواهند شد. و اين يعنی به رسميت شناختن طرف گفتگو و ارج نهادن به «ديگری» كه بی حضور او، گفتگويی شكل نخواهد گرفت. باختين می‌نويسد و پوينده ترجمه می‌كند با آن اميد كه هيچ بهانه‌ای برای طرد و تكفير «ديگری» نماند و نه هيچ عذری برای تبعيض، با آن اميد كه نه پيشينه‌ی خون و اسپرم مقدس همايونی باعث تبعيض شود و نه «نايب برحق امام زمان» بودن و با آسمان‌ها ارتباط داشتن، با آن اميد كه جای‌گاه برتر و مشروعيت هر كس برآمده از منطق سخنانش و شايستگی‌اش باشد نه برآمده از بيضه‌ی همايونی يا بيضه‌ی اسلام يا بيضه‌ی مردانه!

همين آرزوی برابر بودن همه است كه باختین را به سمت مفهوم «کارناوال» می‌كشاند. کارناوال بدون حضور جمع شكل نمی‌گيرد و حاضران در کارناوال صرفن یک ازدحام يا «مردم من» يا «توده» يا «خلق» يا «مردم هميشه در صحنه» نيستند. به نظر باختین، «همه در مدت زمانِ برپایی کارناوال، برابرند. در میدان شهر، نوعی ارتباط آزاد و خودمانی حکم‌فرماست» ميان كسانی که با تبعيض‌های مختلف مبتنی بر کاست، دارایی، حرفه، سن، جنس، نژاد، خون و دين از هم جدا افتاده بودند. باختين می‌نويسد و پوينده ترجمه می‌كند. آرزوی باختين برای زنده كردن دوباره‌ی كارناوال در جوامع ديكتاتوری همانا آرزوی پوينده است برای بازگشت به سنت «مير نوروزی» كه در آن برای چند روز پادشاه تخت شاهی را به يكی از ستم‌ديده‌ترين و معمولی‌ترين رعايايش وامی‌نهاد و سلسله‌مراتب ارزش‌ها از بيخ و بن وارونه می‌شد. شاه رعيت می‌شد و رعيت شاه!

رسيدن به همين وارونگی و «آزادی» است كه خنده، خنده‌ی راستين، را به همراه دارد. چند وقت است كه ايرانی‌های به جان آمده از حكومت نظامی ولايت‌فقيه يك خنده‌ی واقعی، يك خنده‌ی از ته دل را تجربه نكرده‌اند؟ محمد جعفر پوينده در مقدمه‌ی کتاب «تاريخ و آگاهی طبقاتی»  لوكاچ  نوشت: «ترجمه‌ی کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی را در اوج انواع فشارهای طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعه‌ی همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندن ترجمه‌ی این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی چه تسلاّیی بهتر از به فارسی در آوردن یکی از مهم‌ترین کتاب‌های جهان در شناخت دنیای معاصر و ستم‌های طبقاتی­ آن؟ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید». می‌خواهم اضافه كنم كه امروز روز در ايران حتا جلوی همين بهانه‌های كوچك خوش‌بختی را هم گرفته‌اند و مملكت در حال درافتادن به دام جنگ‌افروزان است، سقف مملكت دارد فرومی‌ريزد پوينده جان!

محكوميت مديريت جهانی شازده كوچولو در سازمان ملل!

تنها در زمانی به كوتاهی چهار روز، سه قطع‌نامه‌ی جهانی در محكوميت ايران صادر شده است:

يكم.   جمعه ۱۸ نوامبر (۲۷ آبان): قطع‌نامه‌ی شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی در محكوميت ماهيت نظامی برنامه‌ی اتمی ايران با ۳۲ رأی موافق در مقابل ۲ رأی مخالف (کوبا و اکوادور) و یک رای ممتنع (اندونزی).
دوم.  جمعه ۱۸ نوامبر (۲۷ آبان): قطع‌نامه‌ی مجمع عمومی سازمان ملل در محكوميت طرح ايران برای ترور سفير عربستان در آمريكا با ۱۰۶ رای مثبت، ۹ رای منفی (ایران، کره شمالی، کوبا، ونزوئلا‌، زامبیا، بولیوی، ارمنستان، اکوادور و نیکاراگوئه) ۴۰ رای ممتنع.
سوم. دوشنبه 21 نوامبر (30 آبان): قطع‌نامه‌ی شورای حقوق بشر سازمان ملل در محكوميت نقض شديد حقوق بشر در ايران با ۸۶ رای موافق، ۳۲ رای مخالف و ۵۹ رای ممتنع.

بيفزاييد تحريم‌های تازه‌ی انگليس و فرانسه و كانادا و آمريكا و اتحاديه‌ی اروپا عليه بانك مركزی جمهوری‌اسلامی و صادرات محصولات پتروشيمی ايران و افزودن دويست شخصيت حقيقی و حقوقی ديگر به فهرست افراد تحريم‌شده، گزارش يافتن سلاح‌های شيميايی ايرانی در انبارهای مهمات قذافی، گزارش بحرين از دستگيری كسانی كه (با پول ايرانی در جيب) قصد حمله به سفارت عربستان در آن كشور را داشتند، گزارش پاكستان از احتمال دست‌داشتن ايران در ترور ديپلمات عربستانی و…

شمار اعضای جبهه‌ی بيداری و پايداری جهانی به رهبری «ولی امر مسلمين جهان» كه حاضر می‌شوند در مجامع جهانی (در ازای يك مشت دلار) از ايران حمايت كنند روزبه‌روز تكيده‌تر و چلانده‌تر می‌شود و به كشورهای كوچك و كم‌اثر و غيرمسلمانی چون زامبيا و اكوادور و كوبا و ارمنستان محدود شده است. اين وضع برای رييس‌جمهوری كه در نخستين سفر استانی خود به نيويورك و سازمان ملل، از شدت ذوق‌زدگی و توهم‌بينی، هاله‌ی نور مقدسی به گرد خود ديد و در بازگشت به ايران از توان‌مندی‌های خود برای مديريت جهانی دم زد، سرانجامی تلخ و شديدن نوميدكننده است. چه شد و چگونه كار به اين‌جا رسيد؟

هر چند در طراحی و پيش‌برد سياست خارجی جمهوری‌اسلامی، اين بيت رهبری است كه حرف اول و آخر را می‌زند و نه رييس‌جمهور فرمايشی كنونی اما از آن جا كه خود خامنه‌ای (در خطبه‌های سياه بيست و نه خرداد هشتاد و هشت) نظر خودش را به نظر احمدی‌نژاد نزديك دانست و برای رييس‌جمهور ماندن او ريش خودش را گرو گذاشت تا با خون جوانان اين سرزمين خضاب شود، هيچ تفاوتی نمی‌كند كه تقصير بن‌بست كنونی ايران را به گردن كدام يك بيندازيم؛ هر دو در ساخت و ارائه‌ی چهره‌ی «احمدی‌نژاد» به عنوان نماد سياست خارجی جمهوری‌اسلامی به يك اندازه مقصرند. پس در نام بردن از نماد «احمدی‌نژاد» منظورم همه‌ی كسانی است كه با ندانم‌كاری‌ها و ناشی‌گری‌های خود، سياست خارجی ايران را به بن‌بست كنونی و آستانه‌ی حمله‌ی نظامی رسانده‌‌اند و در راس آنان شخص خامنه‌ای و احمدی‌نژاد!

شايد قياس چهره‌ی لطيف و شاعرانه‌ی «شازده‌كوچولو» (به‌ويژه با ترجمه‌ی شاملو) با نتراشيدگی و نخراشيدگی «محمود احمدی‌نژاد» كمی دور از ذهن و آزاردهنده باشد اما اين دو در يك چيز مشترك‌اند: احمدی‌نژاد درست مثل شازده‌كوچولو با سياره‌ی محقر و گل و گلدان خود در شهرداری تهران بدرود گفت و سوار بر «مجتبا»، ناگهان به زمين بازی‌های ديپلماتيك جهانی پرتاب شد. شايد با اتكا به همان پشتوانه‌ی گرم و نرم خود در سپاه تصور می‌كرد كه ماشين در گِـل مانده‌ی سياست خارجی ايران را با «يا علی، ‌يا علی گفتن» و هُـل‌دادن جهادی‌تر و حمام‌نرفتن و از اين كشور به آن كشور سفر كردن و كف زمين خوابيدن و كاپشن‌پوشيدن به جای كت و شلوار رسمی می‌توان به راه انداخت. احمدی‌نژاد با همان سادگی معصومانه‌ای كه در شازده‌كوچولو سراغ داشتيم تصور می‌كرد حالا كه قواعد بازی‌های ديپلماتيك را بلد نيست می‌تواند با اجرا نكردن آن‌ها مدعی شكل تازه‌ای از سياست‌ورزی شود و رفتار شلخته و دور از نزاكت خود را «ديپلماسی تهاجمی» بنامد. خواندن دعای فرج در سازمان ملل، برگزاری اجلاس مشترك با نونازی‌ها در تهران برای مبارزه با صهيونيسم جهانی و انكار هولوكاست، تكرار هزارباره‌ی شعار «محو اسراييل از نقشه‌ی جهان» در برابر ديدگان همه، اصرار آشكار بر ادامه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای و شومن‌بازی برای اجرای سرود «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» در همه‌ی سفرهای استانی و نيز عزل متكی از وزارت امور خارجه در هنگام انجام ماموريت، نمونه‌هايی از اين ديپلماسی فعال (خودخوانده) و به دور از هرگونه دورانديشی است.

حكايت آن روز كه احمدی‌نژاد در جمع گروهی از فرماندهان سپاه از «حماسه‌ی دانش‌گاه كلمبيا» سخن گفت و آن خنده‌های زشت و كثيف را بر لب خود و حضار نشاند، نشان ديگری از ذوق‌زدگی يك غوره‌ی سرشار از عقده به خاطر حضور در مجامع جهانی است، همان جلسه‌ای كه با افتخار می‌گفت يك كودك لاتين او را به مادرش نشان داده و گفته: «مموت! مموت!» او از بازشناسی خود به وجد آمده بود و مموت را «محمود» می‌دانست اما رسانه‌های جهانی در اين ذوق‌زدگی‌ها و خامی‌ها يك طعمه‌ی تبليغی تمام‌عيار می‌يافتند: يك ماموت!

احمدی‌نژاد كه سال‌های سال در سياره‌ی كوچك و تاريك خود به چشم نيامده بود، ‌از هيچ فرصتی برای سخن‌گفتن با رسانه‌های خارجی و ظاهر شدن در شبكه‌های تلويزيونی آنان درنمی‌گذشت، سهل است، حتا می‌توان گمان كرد با انجام برخی تصميم‌گيری‌ها سير وقايع را به گونه‌ای پيش می‌برد كه خبرساز شود و دوباره بر صدر اخبار بنشيند. يادآوری اتفاقاتی كه در زمان دست‌گيری ملوانان انگليسی افتاد و نقش نجات‌بخشی‌كه احمدی‌نژاد در اين ماجرا به عهده‌ی خود گذاشت و حتا تا پوشاندن كت‌و‌شلوار بر تن آنان و استقبال رسمی‌شان پيش رفت نمونه‌ی ديگری از اين عطش سيری‌ناپذير برای ديده‌شدن و مطرح‌ماندن به هر قيمتی بود. دادن خبر آزادی كوه‌نوردان آمريكايی پيش از اعلام رسمی قوه‌ی قضاييه هم يك نمونه‌ی ديگر است. عقده‌های فروخفته‌ی خودكم‌بينی «مموت» به لطف مجتبا و سرداران سپاه ناگهان به ولعی شديد برای به نمايش گذاشتن زشتی‌های «ميمون مست» از قدرت بدل شده بود. احمدی‌نژاد هيچ‌گاه به رسانه‌های داخل ايران آن روی گشاده و لب‌خند كج و معوج و ابروی تابه‌تا را نشان نداد.

قدرت‌هايی كه سال‌ها در پی لولوساختن (Demonization) از ايران بودند در اين «ميمون مست» يك فرصت تبليغاتی بی‌مثال می‌ديدند و زمينه را برای هر چه بيش‌تر ديده‌شدن چهره و رفتار زشت او فراهم می‌آوردند. هيچ‌گاه برای سفرهای استانی مموت و هيات سينه‌زنی و نيزه‌بندكنی همراهش به نيويورك مشكلی ايجاد نشد و شبكه‌های تلويزيونی و مجريان مطرح يكی پس از ديگری ميكروفون و دوربين را در اختيار او گذاشتند تا او خود را به‌تمامی در برابر جهانيان به نمايش بگذارد. بی‌چاره محمود كه اين ميدان دادن را نشان ديگری از موفقيت ديپلماسی تهاجمی خود و تحميل حضورش بر رسانه‌های غربی می‌دانست و رسانه‌ها‌ نيز رندانه اين توهم او را دامن می‌زدند كه فرمان هم‌چنان دست خودش است. اما فرمان دست كسان ديگری بود و محمود ذوق‌زده تنها آلت‌دست كوچولويی بود كه (مطابق خواست قدرت‌های جهانی) به‌خوبی چهره‌ی يك حكومت زشت و خشن و بی‌منطق و زياده‌خواه و نابودگر را نمايندگی می‌كرد. هيچ‌كدام از ديگر نامزدهای مطرح حكومتيان برای رياست‌جمهوری (لاريجانی،‌ قالی‌باف و توكلی) آن اندازه زشتی چهره و رفتار را يك‌جا نداشتند كه مثل مموت (ناخواسته و نادانسته) جاده‌صاف‌كن تلاش غربی‌ها برای نشان‌دادن زشتی‌های‌جمهوری‌اسلامی و متبلور كردن آن همه شرارت در چهره‌ی يك نفر باشند. اينك به لطف حماقت خامنه‌ای در حفظ «مموت» به هر قيمتی و تلاش‌های ساده‌لوحانه‌ی احمدی‌نژاد و همراهيانش كار به جايی رسيده كه برای نشان‌دادن زشتی جمهوری‌اسلامی نيازی به هيچ توضيح اضافه‌ای نيست، تنها كافی است انگشت اشاره‌ات را به سوی «مموت» دراز كنی!

شازده كوچولو در پايان كارتون به سياره‌اش بازگشت و حالا با مجموعه اتفاقاتی كه دارد می‌افتد (حمله به روزنامه‌ی ايران و «جوان‌فكر»، معاون رسانه‌ای او يا تهديدات جمعيت فداييان اسلام) نوبت مموت است كه به باغ‌چه‌ی خانه‌ی كوچكش در نارمك بازگردد و زمين بازی‌های سياسی را به اهلش واگذارد. اما به نظر می‌رسد پايان اين دو داستان كمی متفاوت باشد و با حماقت‌های مكرر خامنه‌ای-احمدی‌نژاد ديگر نه از تاك نشانی ماند و نه از تاك‌نشان!

شام تاريك ديكتاتورهای مشقی و حلبی

خوش‌بختانه وليد معلم و بشار اسد هر دو در سخنانی طرح آشتی ملی اتحاديه‌ی عرب را نپذيرفتند و بر ادامه‌ی سركوب مردم سوريه تاكيد كردند. دوباره می‌گويم «خوش‌بختانه» چرا كه نگران بودم مبادا «خون‌ريز شام» از سنت ناميمون و هميشگی ديكتاتورهای بی‌خرد سربپيچد و با بهره‌گرفتن از يك جو عقل و انصاف باقی‌مانده‌اش، صلاح مردم را بر نفع كوتاه‌مدت خويش ترجيح دهد و بدون خون‌ريزی بيش‌تر از قدرت كناره بگيرد. «خوش‌بختانه» از اين جهت كه در عمر خودم باز هم به زير آمدن يك ديكتاتور ديگر را می‌بينم و حظ آن را می‌چشم.

مردم «هميشه در صحنه»‌ی سوريه اما امروز يك بار ديگر به هواخواهی پيشوا و مقتدای‌شان به خيابان‌ها ريزانده شدند. اداها و اطوارهاشان درست مثل «حماسه‌ی نُه دی» بدنام ماست: تصاوير بسيار بزرگ از اسد و هلهله‌ی سينه‌چاكانی كه اختيار از كف داده‌اند و «بشار، بشار» می‌كنند. احتمالن در گوشه و كنار كسانی به زبان عربی جان ناقابل‌شان را فدای سلطان شام می‌كنند و كسانی ديگر آماده‌ی يك اشاره‌ی او هستند تا با سر بدوند و له‌له‌زنان و دم‌جنبان جان بفشانند! اما درست مثل همان حماسه‌ی بدنام ما، تاكيد بيش از اندازه بر برگزاری هر چه باشكوه‌تر مراسم نشان می‌دهد كه در اين ميان چيزی فروريخته و كبوتری از قلب‌ها گريخته كه نامش «ايمان» است. تصاوير بسيار بسيار بزرگ از بشار بر دوش كپه‌ای از جمعيت و هياهوی گوش‌خراش آنان همه و همه خبر از يك واكنش روانی می‌دهد به جبران مشروعيتی كه ديگر نيست. بايد هوار بزنی و حنجره بخراشی تا پيش از هر كس ديگر، خودت باورت شود كه اين بشار همان بشار ديروز است كه از اين حربه‌ها و ترفندهای تبليغی خامنه‌ای‌پسند بی‌نياز بود.

به نظر می‌رسد اما كه برای ديكتاتورهای ريز و درشت ايران و سوريه، ديگر گريختنی در كار نيست. در سناريويی هوشمندانه با بازيگران متعدد منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، هم ايران و هم سوريه را هم‌زمان به گوشه‌ی رينگ رانده‌اند و چپ و راست ضربات متعدد را بر آنان فرود می‌آورند تا ناك‌دان و ناك‌اوت پايانی خودش از راه برسد. اگر در ليبی ايجاد منطقه‌ی پرواز ممنوع و حمايت همه‌جانبه از شورشيان زمينی به سقوط قذافی انجاميد، در سوريه اتحاديه‌ی عرب با پيشتازی قطر و بوق تبليغاتی‌اش (شبكه‌ی الجزيره) فشار خردكننده‌ای را بر سوريه آغازيده‌اند كه زمينه‌چين اقدامات بعدی تركيه و ناتو و حتا شورای امنيت خواهد شد. تركيه و عربستان خوب می‌دانند كه از ميان رفتن حوزه‌ی نفوذ ايران در سوريه و لبنان و فلسطين، به قدرت‌گيری هر چه بيش‌تر آنان (به‌ويژه تركيه) می‌انجامد. زخم‌ها و كينه‌های كهنه سرباز كرده‌اند و عربستان كمر همت بسته تا شر موی‌دماغ هميشگی‌اش را كم كند. برای همين است كه حكومت جمهوری‌اسلامی ايران سوريه را خط قرمز خود و خاكريزی تسليم‌ناشدنی می‌خواند و تهديد می‌كند كه هر گونه تعرض به آن كل منطقه‌ی خاور ميانه را به آتش خواهد كشاند. اما فروپاشی درونی رژيم اسد خامنه‌ای را هم انگشت به دهان كرده و تشكيل «ارتش آزاد سوريه» و حملات اين‌روزهای آن‌ها به مراكز دولتی حزب بعث و اشاره‌ی هيلاری كلينتون به حمايت تسليحاتی و مالی از آنان در آينده، خواب خوش گروگان‌گيران و گردنه‌بندان ايران و سوريه را آشفته كرده است.

از سوی ديگر و به موازات افزايش فشار بر بعثی‌های سوريه، جمهوری‌اسلامی هم درگير فشار هر دم فزاينده‌ای شده كه يك بار ديگر آن را به آستانه‌ی جنگی كور و محكوم به شكست كشانده است. باز هم عربستان پيش‌گام شد تا با طرح ترور سفيرش در آمريكا در مجمع عمومی سازمان ملل و محكوميت قاطع جامعه‌‌ی جهانی عليه اين اقدام گستاخانه از ايران بخواهد تا بی‌گناهی‌اش را اثبات كند! رويه‌ی هميشگی جمهوری اسلامی كه اصل را بر گناه‌كاری می‌داند اين بار در جامعه‌ی جهانی عليه حكومت چوپانان دروغ‌گو به كار بسته شده است. در همين روزها آژانس انرژی اتمی از نظامی‌بودن برنامه‌ی هسته‌ای ايران خبر می‌دهد كه باز هم با اكثريت قاطع اعضا محكوم می‌شود. درست است كه هيچ يك از اين محكوميت‌ها پيامد و تهديد نظامی فوری به دنبال ندارد اما در نگاه كلی، هم‌چون آماده‌ساختن زمينه‌ها‌ی لازم برای ضربه‌ی نهايی به نظر می‌رسد: يك‌جور مقدمه‌چينی و توجيه افكار عمومی جهانی.

به اين هرج و مرج بيفزاييد شاخ و شانه كشيدن اسراييل برای ايران، انفجار پايگاه موشكی در اطراف ملارد، نزديك شدن انتخابات رياست‌جمهوری آمريكا و نياز به جلب توجه رای‌دهندگان آمريكايی و همچنين نزديك‌شدن انتخابات آينده‌ی مجلس ايران كه كاسه‌ليسان و سهم‌خواهان جمهوری‌اسلامی را به جان هم خواهد انداخت. همه‌ی اين‌ها در كنار فشار فزاينده و هم‌زمانی كه به ايران و سوريه وارد می‌شود خبر از توافق‌های پشت‌پرده‌ی قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای برای تغيير آرايش قوا در خاور ميانه خبر می‌دهد، خاورميانه‌ای بدون ايران و سوريه‌ی هم‌پيمان كه كليد صلح اسراييل و فلسطين هم خواهد بود. شايد حتا رسيدن به بمب اتم هم ديگر نتواند مانع عملی‌شدن اين طرح و انزوای ديكتاتورهای مشقی بشود!

از سرنوشت تراژیک خدیجه‌ی مصدق، تا مصائب خانواده‌‌ی زندانیان در جمهوری اسلامی!


خدیجه دختر ۱۳ ساله‌ی باهوش و مهربان که با پدر انس و الفتی ویژه داشت، روزی که در کنار ساختمان زندان شهربانی دیدار پدر را انتظار می‌کشید، ناگهان او را طناب‌پیچ و دست و پا بسته،  اسیر دست ماموران خاکی پوش رضاشاه کبیر می‌بیند، که کشان‌کشان به سوی سرنوشتی می‌برندش، که پیش از او بر سر بسیاری دیگر نیز آمده بود، و خبرش در شهر سایه‌ای از خوف و خطر دستگاه رضاخانی را گسترده بود. خدیجه بر سر و روی خود می‌زند و باحالتی زار و رنگ پریده و هوش و حواس از دست داده به خانه برمی‌گردد، دیدار وضع رقت‌بار پدر و شوک روانی حاصل از این دیدار هیچ‌گاه خدیجه را رها نساخت. دخترک، برای تمام عمر از دست رفت. او دیگر هرگز از بستر بیماری برنخاست!

روح و روان لطیف کودکانه‌ی خدیجه، دختر شاد و زرنگ دکتر مصدق، که با رفتار خشن و بی‌رحمانه‌ی ماموران زندان شهربانی رضا شاه خراشیده بود، به این سادگی قابل ترمیم نبود. او که  بر اثر این شوک، به بیماری حاد اعصاب و روان مبتلا گردید، مداوایش در تهران بی‌نتیجه ماند و به سفارش پدر، دخترک را برای درمان راهی ‌آسایشگاهی در سوئیس می‌کنند. او عمری در کنار بیماران روانی به سر می‌کند ولی هیچ وقت تصویر طناب پیچ شده‌ی پدر را فراموش نمی‌کند و به حالت طبیعی باز نمی‌ گردد. در گذشت زمان و نیز بالا رفتن قیمت‌ها و گران شدن ارز، و پس از مرگ مصدق، خانواده دکتر مصدق تحت فشار قرار می‌‌گیرند و از پرداخت هزینه بیمارستان او عاجز می‌مانند!

در مورد رفتار و منش مصدق و فعالیتهای سیاسی  او هزاران جلد کتاب و رساله و مقاله موجود است. کسی نیست که مصدق ِ نخست وزیر را نشناسد، اما مصدق زندانی رضا شاه و خدیجه‌ی از یاد رفته را کسی نمی‌شناسد. جامعه به آسانی از کنار آسیب‌هایی که به او و خانواده‌اش، دراین برهه از زمان وارد آمد گذشت. بی‌ تفاوتی نسل ِامروز کوشنده‌های سیاسی و فعالان اجتماعی به زندانیان سیاسی و خانواده‌های بی‌ دفاع‌ آنان نیز حکایت از آن دارد که نسل‌های جدیدتر نیز به همان درد گرفتار است، و پرورده همان نسلی ست که روزگاری با چنین شرایطی امتحانی پس داده است.

در بهمن ماه سال گذشته، نرگس محمدی در نامه‌ای به دادستان تهران احوال دو فرزند خردسال خود،کیانا و علی را در لحظات جدا شدن از پدر و مادر چنان به تصویر کشید که چشمان بهت‌زده و بی‌تاب، و اضطرابِ آرام ناشدنی خدیجه، مانند یک هشدار تاریخی به یادمان آمد. روزگار اسف‌بار امروزِ زندانیان سیاسی و خانواده ‌هایشان تکرار وقایعی‌ ست که زمانی نه چندان دور بر گذشتگان‌مان گذشته است. دیری نیست که بر صفحه رسانه‌های تصویری‌، مرگ مادر آرش صادقی در اثر ورود وحشیانه‌ی ماموران به خانه‌شان ثبت شد، و خبر دق‌مرگ شدن  پدر سید محمد ابراهیمی، زندانی سیاسی در رسانه‌ها پیچید. او قادر به تحمل رنج دیدار فرزندش در آسایشگاه روانی نبود. در خبرها خواندیم که مسعود باستانی تنها برای یک دقیقه خداحافظی با مادر، بر خلاف دستور ماموران و خارج از وقت ملاقات، با ضرب و شتم ماموران زندان مواجه شد. مهراوه و نیما فرزندان خردسال نسرین ستوده نیز هر هفته روزهای دوشنبه، در ملاقات‌ها‌ی کابینی آغوش مادر را به انتظار می‌کشند؛ و چه اتفاقات ناگواری که هرهفته بر سرخانواده‌های این عزیزان، تنها برای دیدار با زندانی‌هایشان نمی‌آید! در این سالن‌های ملاقات چه می گذرد؟ در دقایق اندکی که گفتگو و دیداری حاصل می‌ شود زندانیان, انتظار چه خبری را می‌کشند؟! در یکی از روایت‌های خواهر ضیاء نبوی از دیدار با برادرش آمده که ضیاء عکس‌ العمل مردم را در قبال نامه‌هایش جویا شده ‌است! مسوولیت ما در قبال این نامه‌ها  به راستی چیست؟…

روزگار تیره و تاری که مصدق، و خانواده‌اش در آن دوره از زندگی‌شان متحمل شدند هیچ‌ گاه برای مردم عیان نشد. و بی‌توجهی و بی‌تفاوتی و قدرناشناسی این مردم نسبت به وضعیت خانواده‌‌ی این قهرمان ملی، همیشه در حافظه‌ی تاریخ به یادگار ماند. مصدق در بیان احوال خود در جایی نوشته است:« مدت سیزده سال در شهر تهران و احمدآباد به انزوا گذرانیدم کسی را ندیدم و با احدی معاشرت ننمودم…» وی تا آخر عمر نتوانست برای خدیجه کاری انجام دهد، و حتی اجازه نیافت در لحظات آخر بر بالین همسر نازنین و یار وفادارش ضیاء‌السلطنه حاضر شود و با او وداع کند. واقعه‌ای که حسرت‌ش برای دکتر مصدق ماند و او را چنان اندوهگین و افسرده کرد، که تا پایان عمر با چشمان اشک‌بار از او یاد می‌کرد.

خدیجه تا آخر عمر و بعد از مرگ برادران‌ش در فقر و تنگدستی، در دیار غربت و با تامین هزینه از سوی شهرداری محل در تیمارستانی در یکی از شهرهای سوئیس، روزگارش را در بی‌خبری تمام به سر رساند. حکومت ایران به هیچ‌وجه هزینه نگهداری او را به عهده نگرفت و تنها بازمانده‌ی دکتر مصدق نخست‌وزیر ایران، در سال ۱۳۸۲، در حالی‌که در واپسین روزهای زندگی  به زبان فارسی دو نام را به طور مستمر تکرار می‌کرد، دار فانی را وداع گفت. او مدام می‌گفت: «مصدق  ..  رضا خان پهلوی»!

زندانیان سیاسی قهرمانان جریان‌های اجتماعی دوران خود هستند،  که هر کدام آرامش خود و خانواده‌های‌شان را به مردم این کشور بخشیده‌اند. کودکان خردسال و فرزندان این عزیزان هیچ‌ گاه خاطره‌‌ی تلخ این روزها را فراموش نخواهند کرد. اهانت و توهین ماموران امنیتی در زمان هجوم وحشیانه به خانه‌‌هایشان را، و آسیب ناشی از تحقیر و اهانتی که در دادگاه‌ها و سالن ملاقات دیده و می‌بینند را هرگز از یاد نخواهند برد. عزیزان زندانی سیاسی درد و رنجی را که در سلول‌های تنگ و تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی کشیده‌ اند، همیشه با خود خواهند داشت و صد البته قدرشناسی و یا ناسپاسی و بی‌تفاوتی و عدم مسولیت مردم را در قبال رنجی که برده‌اند، در حافظه خود به ثبت خواهند رساند.

هشدار‌های تاریخی را نادیده نگیریم، اگر به درون دیوارهای سرد زندا‌ن‌های جمهوری اسلامی راهی نداریم، صدای خود را به گوش خانواده‌ها‌شان برسانیم تا واسطه‌ی همدلی ما باشند.

از تراژدی ترانه موسوی تا قصه غم‌بار زینب‌الحسنی!

سوریه، در میدان نبرد میان آزادی و استبداد و زندگی و مرگ، مادری که برای شناسایی جسد پسرش، که فعال سیاسی معروفی است، به سردخانه می‌رود، اما ناگهان با پیکر مثله شده دخترش مواجه می‌شود. دختری که به مثابه‌‌ی طعمه، برای به دام انداختن برادرش، توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده بود. متعاقب این خبر تظاهرات گسترده‌ای شکل می‌گیرد، جامعه به شدت حساس می‌شود و مخالفان حکومت اعتراض خود را به این رفتار جنایت‌بار و وحشیانه در متن تظاهرات اعتراضی خود به گوش بشار اسد و حامیان داخلی و خارجی‌ش می‌رسانند. اما حکومت که قافیه را باخته‌ است بیکار نمی‌ماند و صحنه آرایی در رسانه‌های خبری را در دست می‌گیرد. این بار و به ناگاه «زینب الحسنی» در یک مصاحبه تلویزیونی ظاهر می‌شود و ادعا می‌کند که برای فرار از مشکلات خانوادگی اقدام به فرار کرده!

شبکه دو سیمای جمهوری اسلامی: خبر ۲۰:۳۰، طبق معمول هر شب خبرهای داغ رسانه‌ها را پخش می‌کند. بازار تکذیب خشونت ماموران نیروی امنیتی حکومت اسلامی علیه معترضان و مخالفان حکومت داغ است. دختری بر پرده ظاهر می‌شود. ادعا می‌کند ترانه موسوی‌ است و در خارج از ایران به خوبی و خوشی روزگار می‌گذراند. می‌گوید که از شنیدن نامش در رسانه‌ها شوکه شده است! ریس سازمان ثبت احوال و آمار ظاهر می‌شود و ادعا می‌کند که سه ترانه موسوی بیشتر نداریم، آن‌ هم یکی متولد سال ۶۳ در شهر پاریس است؛ و دیگری کودک دو ساله و زنی 40 ساله که از ایران خارج شده و هرگز به ایران باز نگشته‌اند. فردای آن‌روز ترانه‌«های» موسوی که نامشان از لیست ثبت احوال و آمار یک شبه محو شده‌اند، بر روی سایت‌های خبری جان می‌گیرند و خود را نشان می‌دهند. در این غوغا ترانه ناپدید شد و همچنان نام و هویت جسد سوخته شده‌ای موسوم به ترانه‌ی موسوی،انکار می‌شود و مخفی می‌ماند. و گروه‌های مدافع حقوق بشر هم چنان از دولت سوریه می‌خواهند که نام جسد مثله شده در سردخانه را افشا کند.

رسم الخط دیکتاتورها یکی است. وقایعی که این روزها در سوریه شاهدش هستیم، یادآور خاطرات تلخ دو سال گذشته ماست. بازداشت دسته جمعی فعالان سیاسی، خشونت و ارعاب شدید بر علیه مخالفان حکومت، پخش مصاحبه‌ها و اعترافات ساختگی، انکار کشته شدگان، و بی‌‌خبری خانواده‌ها از بازداشت‌ شده‌ها، وهجوم وحشیانه‌‌ی «خودجوش» لباس شخصی‌ها به دفاع از «قائد» محبوبشان به مردم بی‌دفاع…همه و همه نشانه‌ی آن است که این دیکتاتور‌ها همه از یک تیره‌اند و در یک مکتب درس‌ خوانده و فارغ از تحصیل یک حوزه‌اند، گیرم یکی به زبان و به نام خدا؛ دیگری به شکلک ناخدایی و دولت‌ زمینی!

در طول این دو سال چه دل‌ها که برای ثبت و اثبات جنایت هولناک تجاوز و قتل و سوزاندن ترانه خون نشد، و چه قلم‌ها و زبان‌ها که برای تکذیب این جنایت خوش‌رقصی نکردند، اما اکنون دیگر نیازی نیست که بخواهیم برای مرگ ترانه دلیل و مدرکی ارائه کنیم؛ تکرار وقایع و تشابه حیرت‌انگیز آن در اردوگاه دیکتاتوران هم‌سفره، خود گواه همه چیزاست. پیکر مثله شده‌ی دختر عرب مرا به یاد جسدی انداخت که پس از تجاوز جنسی، سوزانده شد تا مبادا هویتش معلوم گردد، و لکه‌‌ای دیگر بر دامن ننگین سی‌ساله بنشیند. رویداد‌های این روزهای سوریه آدمی را به یاد ترانه‌ و از او به یاد ترانه‌هایی می‌اندازد که کسی صدای درد جان‌کاهی را که تحمل کرده‌اند نشنید. ترانه‌های گمنامی که نمی‌دانیم هم اکنون در سیاه‌ چال‌های حکومت جمهوری اسلامی، نظاره‌گر برفی که به روی و  موی‌شان نشسته، هستند، و یا شبی، نیم‌شبی، در ظلمت و تاریکی، مخفیانه و پهنان از چشم دوربین‌ها به خاک سپرده شده‌اند.

هر چند که نامشان را نمی‎دانیم ولی یادشان گرامی!

اعتبار قضاوت با تغییر جنسیت!

منع قضاوت برای زنان ِ فارغ‌ از تحصیل ِ رشته‌ی حقوق برداشته می‌شود، به شرط آن‌که با یک عمل ساده، «تغییر جنسیت» بدهند. البته به شرط اضطرار! این اظهارات از آن «آیت الله فاضل لنکرانی» است که در خصوص احکام جدید فقهی در باب پذیرفتن شهادت و قضاوت زنان، پس از انجام عمل پزشکی تغییر جنسیت به زبان آورده است.

«جهت اینکه زن عنوان مرد را پیدا کرده است کفایت در شهادت می‌کند. آری، اما اگر بدون وجود ضرورت و اضطرار مرتکب این عمل شده باشد، دیگر واجد عدالت نیست».

نگارنده قصد واکاوی تک‌تک ادله‌ی فقهی مبنی بر عدم قابلیت زنان در امرقضاوت را ندارد، چرا که نه تبحری در این زمینه دارد و نه در حوصله‌ی این مبحث می‌گنجد. چه بسا موضوع تصدی مقام قضاوت زنان در بین فقها‌ نیز مورد اختلاف است، که خود بحثی جداگانه می‌طلبد و حوصله‌ای فراخ، تا صرف امر بیهوده‌ی اثبات ادله‌ی هر کدام از این فقها گردد. اما آن‌چه مورد نظر این قلم است، این است که این نظریه‌ی فقهی برای اثبات بی‌اعتباری مبانی فقهی ممنوعیت قضاوت زنان کافی است. چنان می‌نماید که این بار چاقو دسته‌ی خود را بریده است.

در کنار عقل، علم و تقوا، عدل، کفایت و تدبیر، «رجلیت» یکی از شرایط قضاوت در فقه اسلامی‌ست، که مانع می‌گردد تا زن به حکم «زن» بودنش در دستگاه قضایی جای‌گاه و منصبی برای قضاوت داشته باشد. ملاک و معیاری که مردان را از این تظر از زنان متمایز می‌سازد این است که زن مظهر و منبع عاطفه و احساس است و به حکم عواطفش ازقضاوت محروم، و مردان مظهر تعقل و خرد و خودداری، پس بهرمند از امتیاز داوری! زنان ‌درحالی‌که به حکم همین شرع، زودتر از پسران به بلوغ جنسی و رشد فکری و عقلی می‌رسند و دوران مسولیت کیفری‌شان در صورت ارتکاب جرم زودتر از پسران فرا می‌رسد، انگ نقصان ِ خرد می‌خورند و در مرتبه‌ی صغار قرارمی‌گیرند و در مشاغل اجتماعی و برقرار کردن عدالت و داوری از مردها متمایز و از امر قضاوت محروم می‌شوند!. و این درحالی‌ست‌ که کم نبوده‌اند زنانی که بارها و بارها درهمه‌ی حوزه‌ها چه در سخنوری و چه در مقام عمل، توانایی و درایت خود را در تشخیص درست به رخ مردان معاصرشان کشید‌‌‌ه‌اند و گوی سبقت را از آنان ربوده‌اند.

حال نکته این‌جاست که با توجه به حکم اخیر «فاضل لنکرانی» چگونه است که زن تنها با تغییر جنسیت، احساساتش به یک‌باره ارتقاء پیدا می‌کند و نقصان عقلش پوشیده شده، تبدیل به عاقله مردی می‌گردد که واجد شرایط امر مهم داوری و قضاوت باشد!؟ و یا برعکس با تغییر جنسیت و اندام جنسی مردانه، چه تحولی در مغز آدمی رخ می‌دهد که مردی را از کمال به زیر می‌کشد و از توانایی شهادت و داوری ساقط می‌سازد؟ آیا این مساله نمی‌تواند خط بطلانی باشد بر این‌که زنان به جهت عواطف و احساسات و عاجز از قدرت سخنوری و عقل و اندیشه نمی‌توانند به مسند قضاوت بنشیند؟ آیا با یک عمل تغییر جنسیت این نواقص رفع می‌شود؟

تا قبل از انقلاب اسلامی، هرچند که زنان زیادی بر مسند قضاوت ننشستند و تعداد قاضیان زن انگشت‌شمار بودند، اما هیچ ممنوعیتی برای تصدی مقام قضاوت برای آنها در قانون لحاظ نشده بود. استخدام پنج نفر از زنان در سال ۱۳۴۸ به منظور تصدی امر قضاوت، سرآغازی شد برای ورود آنان به دستگاه قضایی و به عنوان قاضی. این روند تا ۱۳ اسفند ۱۳۵۷که زنان از این سمت محروم می‌شوند، ادامه پیدا می‌کند. اصل ۱۶۳ قانون اساسی که برگرفته از فقه اسلامی است، بر «مرد»بودن در امر قضاوت تاکید و با تنظیم تصویب‌نامه‌ای توسط هیات وزیران به عنوان «تصویب‌ نامه درباره تبدیل رتبه قضایی بانوان به رتبه اداری»، مقام زنان از منصب قضا به مشاورت در داداگاه‌های مدنی خاص نزول می‌کند. در تمام سالهای بعد از انقلاب، زنان در دستگاه قضا متصدی پست‌های مشاورت دیوان عدالت اداری، دادگاههای مدنی خاص، قاضی تحقیق و دفاتر مطالعات حقوقی و تدوین قوانین دادگستری و اداره سرپرستی صغار و مستشار اداره حقوقی و بسیاری از مناصب اداری دیگر شدند،اما هیچ گاه تنوانستند راهی به قضاوت پیدا کنند.

لازمه‌ی داشتن موقعیت اجتماعی, ورود به اجتماع و اختلاط و مراوده‌ی مردان و زنان است، که این خود در حکومت اسلامی با مانع بزرگی روبه رو است و همین ممنوعیت، پس از انقلاب زنان بسیاری را از حضور در بسیاری از مشاغل اجتماعی باز داشت.«مستور بودن زن و عدم اختلاط آنان با مردان به لحاظ خوف مفسده» یکی دیگر از ادله‌ی برخی از فقها بود که منجر به تنگ شدن عرصه برای ورود زنان به  حوزه‌های گوناگون گردید. براساس این استدلال برخورد کلامی و رفتاری زنان و مردان مفسده‌‌زاست و چه بسا خللی در عدالت و داوری ایجاد کند! آیا ضعف مردان در برابر صدای زنانه دلیل محکمی برای عدم قابلیت زنان در منصب قضاست!؟ «مستور» نبودن و «مرد» بودن برابر است با رهایی از هر قید و بندی, و بَری از هر مفسده و خطایی! و این خود بدین معناست که زنان تحت هیچ شرایطی به حکم «زن» بودن‌شان از مهلکه‌ی تبعیض جنسیتی در امان نخواهند ماند.

افاضات اخیر آقای «فاضل لنکرانی» اما ردیه‌ای است بر ادله‌ی گذشته‌ی نمایندگان خودخوانده‌ی دین و مهر تاییدی نادرستی عدم قابلیت زنان بر منصب قضاوت!

اعتصــاب قــــــبا

آقا و خانم عزيز! شايد خبر نداشته باشيد كه هاله‌ی سحابی را در مراسم به خاك‌سپاری پدرش با مشت و لگد لباس‌شخصی‌ها كشتند. بعد هم هدا صابر در اعتراض به اين جنايت آشكار، در زندان اوين دست به اعتصاب غذا زد و پس از كتك خوردن در بهداری زندان، ناباورانه جان خود را از دست داد. نمی‌دانستيد، نه؟ می‌دانستم كه نمی‌دانستيد. حكومت هم، طبق معمول، علت مرگ هر دو را ايست قلبی اعلام كرد. هم‌بندیان هداصابر در زندان اوين اين ستم‌های پی‌درپی را «بسیار سنگین» و «غیر قابل تحمل» ديدند. دوازده نفر از آنان در پاسخ «به ندای وجدان و ادای تکلیف اخلاقی» و برای سردادن «فریاد اعتراض و خشم علیه ظلم»، «حداقل اقدام» اعتراضی شدنی را انجام دادند: اعتصاب غذای گروهی!

تو را به خدا خودتان را نگران نكنيد آقا و خانم عزيز! قصه‌ی واكنش به اين ستم «بسيار سنگين و غير قابل تحمل» خيلی زود به «پايان خوش» رسيد. چهره‌های برجسته‌ی سياسی و دينی و ميهنی ما نخست چند روزی را در سكوت گذراندند. آخر پاسخ به «ندای وجدان» و «ادای تكليف اخلاقی» تنها در زندان اوين معنا می‌يابد و تنها در برابر ظلمی بايد فرياد خشم و اعتراض سرداد كه در چند گامی ما رخ داده باشد! اين وجدان‌های نزديك‌بين اما پس از چند روز، رگبار نامه‌ها و درخواست‌ها را بر سر زندانيان آوار كردند برای پايان‌دادن به اعتصاب غذا. می‌پرسيد پس آن ستم سنگين چه شد؟ هاله سحابی و هدا صابر چه می‌شوند؟ خب آقايان نگران تن‌درستی و جان زندانيان شده بودند و دامن خود را برچيده بودند تا لكه‌ای بر تريش قباشان ننشيند. خوش‌بختانه اعتراض دسته‌جمعی زندانيان «علیه بی تدبیری، کبر و دروغ‌گویی نهادینه‌شده در بخش‌هایی از حاکمیت کشور» در ميان هياهوی همه‌روزه‌ی خواهندگان شكستن اعتصاب غذا رنگ باخت و سرانجام پس از نـُه روز زندانيان اعتصاب غذای خود را شكستند! خوش‌حالم كه نفس راحتی كشيديد.

بعدها گروهی آمدند و با لحن حماسی از اين رخداد سخن گفتند. درست است كه اين حركت دلاورانه به دليل برخوردار نشدن از پشتيبانی موثر در بيرون از زندان (چه درون و چه بيرون كشور) به تمامی به بار ننشست و فشار فزاينده‌ای را متوجه حكومت ستم‌گر كنونی نكرد اما حتمن تاييد می‌فرماييد كه خب… جان زندانيان خيلی مهم‌تر است از ستم سياه به هاله سحابی و هداصابر. خدا آن دو را بيامرزد كه مردند و رفتند و فراموش شدند اما اين زندانيان را بايد زنده نگاه داشت تا اگر زمانی در رخدادی ديگر در زندان كشته شدند دست‌مايه‌ی ديگری داشته باشيم برای ادامه‌ی اعتراض! درست است كه به دليل تلاش رسانه‌ای كوشندگان جنبش، «صدای اعتراض [زندانيان] به گوش همگان رسید» اما اين اعتراض جمعی «تبدیل به مانعی بر سر راه حاکمان برای نقض حقوق زندانیان» نشد و نخواهد ‌شد. خب نشده باشد! اين حكومت كه دست از ستم برنمی‌دارد؛ مطمئن باشيد كه خيلی زود ستم تازه و ابتكاری ديگری را رو خواهد كرد و ما دوباره فرصت جبران اين كم‌كاری را خواهيم داشت. دفعه‌ی ديگر از مردم می‌خواهيم كه به مدت يك هفته بر فراز بام‌ها فرياد الله‌اكبر سردهند و قول می‌دهيم نامه‌های خود به ره‌بر انقلاب يا دبيركل سازمان ملل را با پست پيش‌تاز بفرستيم تا بدون فوت وقت به مسووليت دينی و ميهنی خود عمل كرده باشيم!

رفتار مسوولان در برابر زندانيان «نشانه‌ای روشن از بی‌مسوولیتی و عدم پاسخ‌گویی و البته نا کارآمدی و ضعف دستگاه قضایی کشور» بود و ما خوش‌حال‌ايم كه برای هزار و يكمين بار اين موضوع را به جهانيان ثابت كرديم. ما با درخواست‌های مكرر خود از زندانيان برای شكستن اعتصاب به همه ثابت كرديم كه «جان انسان و حیات یک زندانی… در نظر مسوولان و مقامات قضایی و امنیتی بی‌ارزش و فاقد اهمیت» است هرچند همه اين را هم از پيش می‌دانستند! خب يادآوری كرديم. ما با بازتاب «حمایت‌های وسیع و گسترده‌ای که از سوی مردم و جامعه‌ی مدنی ایران صورت گرفت» برای هزار و دومين بار «زنده بودن و پویا بودن جنبش سبز مردمی ایران» را به همه نشان داديم. می‌فرماييد كه همه اين يكی را هم می‌دانستند؟ خب يادآوری‌اش كه اشكالی نداشت. می‌فرماييد كار ديگر و به‌تری انجام می‌داديم؟ مثلن چه؟ ما كه نامه نوشتيم، لينك داديم و لايك زديم. چی؟ روحانيون و سياست‌مداران برجسته‌ی داخل در خانه‌ی خودشان اعتصاب می‌كردند؟ می‌رفتيم جلوی سفارت ايران در همه‌ی كشورها و اعتصاب غذا می‌كرديم؟ يا به جای نامه نوشتن، خودمان می‌رفتيم جلوی دفتر سازمان ملل و اعتصاب غذا می‌كرديم و پوشش رسانه‌ای؟ مثل آن چهار جوان كه چهار روز اعتصاب غذا كردند در پاريس، جلوی سفارت ايران؟ پای خبرنگارها را به ميان می‌كشانديم. كارمان به بيمارستان می‌كشيد؟ لحظه‌لحظه‌ی اعتصاب غذای زندانيان را با همكاری خودمان به كابوس رژيم تبديل می‌كرديم؟ فشار رسانه‌ای طاقت‌فرسا بر رژيم؟

نه آقا جان قرار نيست كه ما با اين اعتصاب غذاها چيزی را عوض كنيم. همين كه پيغام ما به گوش مسوولان جمهوری اسلامی و جهانيان رسيد كافی است. كافی است؟ واقعن كافی است؟ برای رسيدن به چه هدفی كافی است؟ چرا دامن خود را برچيديم تا قبا و عبا و كت‌شلوارمان چروك نشود؟ چرا اين فرصت پيش‌روی جنبش را سوزانديم؟ چرا هيچ كس فراخوانی نداد برای گسترش دامنه‌ی اعتصاب غذا؟ چرا كاری نكرديم خانم و آقای عزيز؟ انگار شما و ما همه دربندايم، دربند من، دربند تن،‌ دربند مصلحت سياسی،‌ دربند عافيت‌جويی، ‌دربند بی‌خردی و فرصت‌سوزی. و انگار همان زندانيان اوين و رجايی‌شهر بايد بيايند و ما را آزادكنند آقا و خانم عزيز!

کُردها و دوران جدید جنبش مردم ایران!

به نظر می‌رسد میان سازمان‌های سیاسی کردستان ایران و نسل جدید کردها شکاف عمیقی پدید آمده است و از این ره‌گذر، جنبش آزادی‌خواهی ایران زیان می‌کند. این فاصله‌ چنان است که نه با دست‌کاری در ترکیب سنی کمیته‌های مرکزی این سازمان‌ها به سود چهره‌های جوان‌تر مرمت می‌گردد، نه با جابه‌جایی ره‌بران احزاب با هم‌سران‌شان (آن‌چنان‌که چندی پیش یکی از کنش‌گران کُرد حقوق زنان پیش‌نهاده بود). این «انسداد» گریبان‌گیر پیش از این و در سال‌های دور، حزب توده و جبهه‌ی‌ملی را هم دچار بحران «انحلال اعتبار» کرده بود و تمهیداتی نظیر تشکیل زیرمجموعه‌هایی به نام جوانان و زنان نیز نتوانستند در اذهان گریزپای تازه به عرصه آمده نفوذ کنند.

نسل جدید کردهای ایران برخلاف مادران و پدران، طعم زندگی را جایی بیرون از باورها و ایده‌آل‌هایی جست و جو می‌کند که احزاب موجود کردستان نمایندگی آن‌را رسالت تاریخی و مایه‌ی مباهات خود می‌دانند. جایی در هر جای جهان. هم‌چون نسل جدید اقوام و ملل ِ دیگر. هم‌چون نسل جدید قشری‌ترین کارگزاران یک نظام دینی. این نسل به درک رفتار سیاسی گذشتگان خود توانا نیست، آن‌ها را کسانی می‌شناسد که سخت‌ترین راه‌ها را برای به‌دست آوردن چیزی برگزیده بودند که در پایان، نسبت‌اش با «اصل زندگی» معلوم نبود. در سال‌های اخیر تجربه‌ی نه‌چندان خوش‌آیند تاسیس دولت محلی در کردستان عراق نیز هاله‌ی تقدس ِ پیرامون ناسیونالیسم کُردی (که احزاب سنتی کردستان بر پایه‌ی آن استوارند) را از ذهن نسل جدید کردها زدود و اعتماد‌شان را به ایده‌آل‌ها و مبارزات بی‌ثمر و پرخسارت نسل گذشته از ميان برد.

اگرچه این سازمان‌ها در سال‌های گذشته و به دنبال بن‌بستی که شیوه‌ی برگزیده‌شان برای مبارزه به آن‌ها تحمیل کرده بود تلاش کردند با تجدید نظر در آن، به «مبارزات مدنی» روی آورند، اما «موانع سخت درونی»، نرمش بایسته و توانایی بازی در این میدان تازه را از آن‌ها گرفت.

برخورد توام با احتیاط این سازمان‌ها با جنبش سبز در ماه‌های نخستین آن و کناره‌گیری‌شان از معرکه و تردید در پذیرش کامل قواعد مبارزات مدنی و الزامات آن، برآمده از موانع درونی‌ این سازمان‌ها بود. زخم‌های عمیق و کهنه‌ی جامانده از دوران تلاش حاکمیت جدید برای استقرار در منطقه از طریق عملیات نظامی و منازعات خونین چند سال پس از آن، یکی از این موانع بود. ترکیب شخصیت‌های درگیر در نخستین روزهای ظهور جنبش سبز نمی‌توانست اعتماد ره‌بران این گروه‌های سیاسی را جلب نماید. تجربه‌های تلخ دوران رفسنجانی و نفش او در نیرنگ دعوت به مذاکره سران احزاب کُرد و کشتار ایشان در «قرارگاه» مذاکره نیز بر این بی‌اعتمادی دامن می‌زد. هرچند به مرور و با تداوم اعتراضات و گسترش سطح جدال و ایستادگی باورناپذیر ره‌بران جنبش و افزایش اعتبار موسوی نزد کوشندگان داخل و خارج، اندکی از آن خودداری و احتیاط کاسته شد، اما فرصت مهیای هفته‌‌های آغازین جنبش سپری شده بود و حکومت کودتا ابتکارعمل از دست داده را دوباره به دست گرفته و از مردم تهران به تنهایی، کاری ساخته نبود.

اکنون بعد از دوسال که از جنبش آزادی‌‌خواهی مردم ایران می‌گذرد، مرزهایش روز به روز روشن‌تر می‌شود. ره‌بران‌اش در زندان‌اند و آخرین حلقه‌ی «واسط» جنبش با حکومت نیز پرده برانداخته و آشکارا به نام مردم و به کام حکومت، در تدارک نمایش مشروعیت نظام مطلوب‌شان، در تلاش‌اند تا به بهای کسب خوش‌نامی برای حاکمان و نجات ساختار سیاسی از آستانه‌ی سقوط، خواسته‌های فزونی گرفته‌ی جنبش را در گودال عمیقی که به نام «انتخابات» خواهند کند، دفن کنند. با خروج این آخرین لایه از شمول «جنبش سبز»، خواه نا خواه جنبش به «مرکز» مردم ایران، فارغ از دو سوی قشری آن (در ارتباط با خواسته‌های تاریخی‌مدنی کُردها) رانده خواهد شد. مرکز مردم ایران را گروه‌ها وقشرهایی تشکیل می‌دهند که باورشان به مبانی حقوق بشر انکارناپذیر است و دنیا را خانه‌ی خود می‌دانند. بنابراین یک فرصت تاریخی برای برای سازمان‌های سیاسی کُردهای ایران، گذشته از گرایشات گروهی‌شان، فراهم شده است تا با روی‌کردی مدنی با حمایت عملی از جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران، در کنار کنش‌گران مضروب و خسته‌ی جنبش، جبهه‌ای به گستردگی کردستان ایجاد کنند.

به نظر می‌رسد در این احوال، حمایت از جنبش سبز (یا هر نام دیگری که بتوان به آن داد)، بتواند از فهرست موانع درونی احزاب کُرد خارج گردد. از این پس و با در نظر گرفتن آن‌چه در صحنه و پشت‌صحنه سپهر سیاسی ایران می‌گذرد، هویت جنبش سبز مستقل از عوامل وابسته به حکومت در حال شکل‌گیری است. در این مرحله، و با فرصت و زمان مناسبی که در اختیار است، به عنوان اولین گام، «تحریم کامل انتخابات» در مناطق کُردنشین ایران در حمایت از جنبش، می‌تواند کوششی باشد در افزایش توان جنبش از طریق جلب مشارکت کردها در یک نافرمانی مدنی و آغاز سطح دیگری از مناسبات میان سازمان‌های سیاسی و جوانان کرد تا به این وسیله راه‌های آسان‌تر سیاست‌ورزی مطلوب خود را تجربه کرده باشند.