بایگانی برچسب‌ها: زن

اعتبار قضاوت با تغییر جنسیت!

منع قضاوت برای زنان ِ فارغ‌ از تحصیل ِ رشته‌ی حقوق برداشته می‌شود، به شرط آن‌که با یک عمل ساده، «تغییر جنسیت» بدهند. البته به شرط اضطرار! این اظهارات از آن «آیت الله فاضل لنکرانی» است که در خصوص احکام جدید فقهی در باب پذیرفتن شهادت و قضاوت زنان، پس از انجام عمل پزشکی تغییر جنسیت به زبان آورده است.

«جهت اینکه زن عنوان مرد را پیدا کرده است کفایت در شهادت می‌کند. آری، اما اگر بدون وجود ضرورت و اضطرار مرتکب این عمل شده باشد، دیگر واجد عدالت نیست».

نگارنده قصد واکاوی تک‌تک ادله‌ی فقهی مبنی بر عدم قابلیت زنان در امرقضاوت را ندارد، چرا که نه تبحری در این زمینه دارد و نه در حوصله‌ی این مبحث می‌گنجد. چه بسا موضوع تصدی مقام قضاوت زنان در بین فقها‌ نیز مورد اختلاف است، که خود بحثی جداگانه می‌طلبد و حوصله‌ای فراخ، تا صرف امر بیهوده‌ی اثبات ادله‌ی هر کدام از این فقها گردد. اما آن‌چه مورد نظر این قلم است، این است که این نظریه‌ی فقهی برای اثبات بی‌اعتباری مبانی فقهی ممنوعیت قضاوت زنان کافی است. چنان می‌نماید که این بار چاقو دسته‌ی خود را بریده است.

در کنار عقل، علم و تقوا، عدل، کفایت و تدبیر، «رجلیت» یکی از شرایط قضاوت در فقه اسلامی‌ست، که مانع می‌گردد تا زن به حکم «زن» بودنش در دستگاه قضایی جای‌گاه و منصبی برای قضاوت داشته باشد. ملاک و معیاری که مردان را از این تظر از زنان متمایز می‌سازد این است که زن مظهر و منبع عاطفه و احساس است و به حکم عواطفش ازقضاوت محروم، و مردان مظهر تعقل و خرد و خودداری، پس بهرمند از امتیاز داوری! زنان ‌درحالی‌که به حکم همین شرع، زودتر از پسران به بلوغ جنسی و رشد فکری و عقلی می‌رسند و دوران مسولیت کیفری‌شان در صورت ارتکاب جرم زودتر از پسران فرا می‌رسد، انگ نقصان ِ خرد می‌خورند و در مرتبه‌ی صغار قرارمی‌گیرند و در مشاغل اجتماعی و برقرار کردن عدالت و داوری از مردها متمایز و از امر قضاوت محروم می‌شوند!. و این درحالی‌ست‌ که کم نبوده‌اند زنانی که بارها و بارها درهمه‌ی حوزه‌ها چه در سخنوری و چه در مقام عمل، توانایی و درایت خود را در تشخیص درست به رخ مردان معاصرشان کشید‌‌‌ه‌اند و گوی سبقت را از آنان ربوده‌اند.

حال نکته این‌جاست که با توجه به حکم اخیر «فاضل لنکرانی» چگونه است که زن تنها با تغییر جنسیت، احساساتش به یک‌باره ارتقاء پیدا می‌کند و نقصان عقلش پوشیده شده، تبدیل به عاقله مردی می‌گردد که واجد شرایط امر مهم داوری و قضاوت باشد!؟ و یا برعکس با تغییر جنسیت و اندام جنسی مردانه، چه تحولی در مغز آدمی رخ می‌دهد که مردی را از کمال به زیر می‌کشد و از توانایی شهادت و داوری ساقط می‌سازد؟ آیا این مساله نمی‌تواند خط بطلانی باشد بر این‌که زنان به جهت عواطف و احساسات و عاجز از قدرت سخنوری و عقل و اندیشه نمی‌توانند به مسند قضاوت بنشیند؟ آیا با یک عمل تغییر جنسیت این نواقص رفع می‌شود؟

تا قبل از انقلاب اسلامی، هرچند که زنان زیادی بر مسند قضاوت ننشستند و تعداد قاضیان زن انگشت‌شمار بودند، اما هیچ ممنوعیتی برای تصدی مقام قضاوت برای آنها در قانون لحاظ نشده بود. استخدام پنج نفر از زنان در سال ۱۳۴۸ به منظور تصدی امر قضاوت، سرآغازی شد برای ورود آنان به دستگاه قضایی و به عنوان قاضی. این روند تا ۱۳ اسفند ۱۳۵۷که زنان از این سمت محروم می‌شوند، ادامه پیدا می‌کند. اصل ۱۶۳ قانون اساسی که برگرفته از فقه اسلامی است، بر «مرد»بودن در امر قضاوت تاکید و با تنظیم تصویب‌نامه‌ای توسط هیات وزیران به عنوان «تصویب‌ نامه درباره تبدیل رتبه قضایی بانوان به رتبه اداری»، مقام زنان از منصب قضا به مشاورت در داداگاه‌های مدنی خاص نزول می‌کند. در تمام سالهای بعد از انقلاب، زنان در دستگاه قضا متصدی پست‌های مشاورت دیوان عدالت اداری، دادگاههای مدنی خاص، قاضی تحقیق و دفاتر مطالعات حقوقی و تدوین قوانین دادگستری و اداره سرپرستی صغار و مستشار اداره حقوقی و بسیاری از مناصب اداری دیگر شدند،اما هیچ گاه تنوانستند راهی به قضاوت پیدا کنند.

لازمه‌ی داشتن موقعیت اجتماعی, ورود به اجتماع و اختلاط و مراوده‌ی مردان و زنان است، که این خود در حکومت اسلامی با مانع بزرگی روبه رو است و همین ممنوعیت، پس از انقلاب زنان بسیاری را از حضور در بسیاری از مشاغل اجتماعی باز داشت.«مستور بودن زن و عدم اختلاط آنان با مردان به لحاظ خوف مفسده» یکی دیگر از ادله‌ی برخی از فقها بود که منجر به تنگ شدن عرصه برای ورود زنان به  حوزه‌های گوناگون گردید. براساس این استدلال برخورد کلامی و رفتاری زنان و مردان مفسده‌‌زاست و چه بسا خللی در عدالت و داوری ایجاد کند! آیا ضعف مردان در برابر صدای زنانه دلیل محکمی برای عدم قابلیت زنان در منصب قضاست!؟ «مستور» نبودن و «مرد» بودن برابر است با رهایی از هر قید و بندی, و بَری از هر مفسده و خطایی! و این خود بدین معناست که زنان تحت هیچ شرایطی به حکم «زن» بودن‌شان از مهلکه‌ی تبعیض جنسیتی در امان نخواهند ماند.

افاضات اخیر آقای «فاضل لنکرانی» اما ردیه‌ای است بر ادله‌ی گذشته‌ی نمایندگان خودخوانده‌ی دین و مهر تاییدی نادرستی عدم قابلیت زنان بر منصب قضاوت!

Advertisements

قتل بنزين با چاقوی آتش زير پل مديريت شجونی‌ها!

نوشته‌ی مهردخت آذری

تازگی‌ها به لطف و بركت اين مملكت اسلامی و رئوس با‌ ايمانش دارم به ناشناخته‌های ضميرم دست می‌يابم. اين همه مدت، خيال می‌كردم سرشت مرا از خاك آفريده‌اند. سرد، ساكت، آن‌قدر پست كه هر كسی از راه می‌‌رسد پای بر فرق وجودم می‌‌گذارد و مرا زير گام‌های نااستوارش له می‌‌كند. مشتی از وجودم را با تفی خيس می‌‌كند و گلوله‌ای می‌‌شوم و هر ‌آن قل می‌‌خورم در دستان خيالش.

باور كن چندش‌آورست وقتی كه در مسير عبورت در خيابان، يكی با چشم‌ها و نگاه شهوت‌آلودش تو را در چنبره‌ی خيالش ‌می‌‌گيرد و درقالبی ديگر جستجو می‌‌كند؛ آن‌قدر تو را می‌‌كاود كه ديگر در تشخيص جنس لباست می‌‌ماند، به خود جرات می‌‌دهد كه بيايد با گستاخی تمام بگويد كه جنس لباست از چيست؟ حرير است؟ قيمتش چند است؟ اهل فروش هستی؟ آن‌قدر محو وجودم شده است كه مهلت نمی‌‌دهد كه بگويم اشتباه می‌‌كنی، لباسم خز است و در ضمن، به هيچ قيمتی فروشی نيست. هر روز پاپی‌ام می‌‌شود. تكرار مكررات و من نيز! تا اين كه تصميمش را می‌‌گيرد. هر روز و هر شب ثانيه‌شمار مغزش، لحظات ناب انتقام را در جلو ديدگانش به رژه می‌‌گذارد. زمان موعودش فرامی‌رسد. با تعقيب و گريز در بلندای قربان‌گاه قرار می‌‌گيرم و در ازدحام چشم‌ها، قربانی هوسی می‌‌گردم. در خون می‌‌غلطم و سوژه‌ای ناب می‌‌شوم برای خبرنگاران و عكاسان. و قاتلم، جوانی ناكام كه لابد چند صباحی بايد در راهروی محكمه اين پا و آن پا شود تا حكم تبرئه يا اعدامش صادر شود. و اما من نيز از دادگاه و محكمه بی‌نصيب نمی‌‌مانم. منی كه ديگر وجود خارجی ندارم ولی تازه دارم شناخته می‌‌شوم. افكار و عقايدم، طرز پوششم، سبك راه رفتن و منش‌ام، همه و همه بايد در محافل و مجالس وعظ زير سوال رود و توجيهی باشد برای رفتار عاشق سرگشته‌ام!

جعفر شجونی عضو «جامعه‌ی روحانیت مبارز» در گفتگو با «فردا» می‌گويد: «دختر و پسر مثل آتش و بنزين هستند». خيلی با خودم درگيرم تا ببينم منی كه اين همه سال خيال می‌كردم از خاكم بالاخره خاكم، آتشم يا بنزين!؟ اما به اين‌جای سخنش كه می‌‌رسم دنيا برايم رنگی ديگر به‌خود می‌‌گيرد: «بعضی از خانم‌ها جوانان را آتش می‌زنند، آن‌ها را تحریک می‌کنند، ارضا نمی‌کنند، آن جوان هم از لحاظ روانی آسیب می‌بیند، چاقو برمی‌دارد و به جان طرف می‌افتد. نمونه‌ی آن را هم در چند وقت اخیر بار‌ها مشاهده کرده‌ایم.» مُهر توجيه!

نمی‌‌دانستم كه با دست رد زدن به تو، روح و روانت را معيوب می‌‌كنم. نمی‌‌دانستم از اين به بعد بايد محافظ غيرتت هم باشم كه لكه‌دار نشود و با نزديك‌شدن به تو مراقب احساساتت باشم كه جريحه‌دار نشود تا مبادا دچار قتل نفس شوی! ولی نه! درست است خوب فهميدی. من از خاك نيستم، آتش‌ام، شوق‌ام، لهيب‌ام، شرری هستم كه به جانت افتاده‌ام. قدرتی كه در من نهادينه شده بيش‌تر از آن ريا و تزويری‌ست كه تو در پس آن جامه‌ی تقوا نهان كرده‌ای. وسوسه‌ای شده‌ام به جانت كه مثل خوره روحت را ‌می‌خورد. برای مغلوب كردن من دست به هر كاری می‌زنی تا مرا پست و ناچيز جلوه دهی ولی نمی‌‌توانی‌. وجودت محصور من است، مغزت معيوب است، همه‌ی هيبتم تو را ترسانده كه بر سر هر معبری، ماموری گماشته‌ای تا مبادا تار مویم دلت را بلرزاند و غيرت نداشته‌ات را به رخت كشد. پتك حجاب را بر سرم می‌كوبی تا به قول خودت مامن و آسايشی برايم بيابی در حالی كه در سراسر شب، مخيله‌ی ذهنت را با زنی پر می‌‌كنی تا شايد كمی بياسايی! آتش و آرامش؟!

ای شجونی‌ها! گذشت آن روزها  كه «مجنون» كاسه‌ی شكسته‌ی شيرش را  به دلدادگی «ليلی» تعبير می‌كرد. دختران امروز با دست رد به سينه‌ی خاطرخواه زدن، يا محكوم به اسيدسوزی می‌شوند و يا كشته‌شدن به زخم خنجر. فكر نمی‌‌كنيد كه زمان آن فرارسيده تا تلنگری به خود بزنيد و راه و چاره‌ای برای اين همه جنايت و فساد بينديشيد؟ درد ما فقر فرهنگی‌‌ست نه بی‌‌حجابی‌. حجاب مصونيت نيست كه اگر بود اين‌همه تجاوز به نواميس در يك كشور اسلامی نبود. كه اگر بود هر صبح و شام در بلاد كفر، شهوت و فحشا مدار زندگی را از مسير خود خارج كرده بود و ديگر جهان اولی در ميان نبود! كسانی كه پتك حجاب را بر سر زنان می‌‌كوبند به دنبال غيرت نداشته‌ی خود می‌‌گردند، غيرتی كه در دكه‌ی هيچ عطاری يافت می‌نشود، مگر در سيرت پاك هر انسان عدالت‌خواه. كسی كه غيرتش در گرو حجاب زنان خويشاوندش (ناموسش!) است بايد گفت كه مقهور زن است و خود هيچ است و پشيزی ارزش ندارد چه رسد به اين‌كه تاج سری و مامنی باشد برای همسرش؛ كه حافظش هم باشد از نگاه هيز و شهوت‌آلود نامحرمان و كج‌روان طريقت. حجاب مصونيت نيست تنها حربه‌ای‌ست كه مردان سالار بودن‌شان را نشان دهند و يا جسارت و زور و بازويی نشان دهند. همين و بس!

بوی تعفن بدحجابی يا دُم خروس گيسوپرستی

هفته‌ی گذشته فيلمی از برنامه‌ی آپارات بی‌بی‌سی فارسی پخش شد با نام «تولدت مبارك» ساخته‌ی فرشته‌ی پرنيان. داستان فيلم كه در نظام مقدس جمهوری اسلامی رخ می‌دهد داستان يك دختر دبيرستانی است كه می‌كوشد در روز تولد دوست‌پسرش بزرگ‌ترين آرزوی او را برآورد و موهايش را به پسر نشان دهد! كوششی كه البته با ناتوانی دختر در برداشتن روسری‌اش به انجام نمی‌رسد و پسر را آرزو به دل و ناكام به جا می‌گذارد.

جالب اين جا است كه در همان روز، احمد خاتمی عضو هیات ريیسه‌ی مجلس خبرگان رهبری، عضو جامعه‌ی مدرسین حوزه‌ی علمیه‌ی قم، عضو شورای عالی مجمع جهانی اهل‌بیت و امام جمعه‌ی موقت تهران در اولین کنگره‌ی کشوری شهدای امدادگر چنين می‌گويد:

در حال حاضر در تمامی بیمارستان‌ها، خیابان‌ها، پارک‌ها و مراکز عمومی بوی آلوده و متعفن فرهنگ بدحجابی و بی‌حجابی پیچیده است. امیدوارم کسانی که هنجارشکنی می‌کنند متنبه شوند و بدانند بی‌حجابی آنان دهن‌کجی به خون شهداست. به‌صراحت می‌گویم هر چه در این وضع غیرخدایی بدحجابی و بی‌حجابی دمیده شود، تلاش در کم‌رنگ کردن فرهنگ شهادت است.

هم‌كناری دو رخ‌داد بالا پيامدهای دردناك و طعنه‌آميز حجاب زوری بر سه گروه مردان و زنان و حكومتيان را به‌خوبی نشان می‌دهد:

در ديگر كشورهای جهان،  موی زن جای‌گاه ايدئولوژی رسمی حكومت نيست و دلالت و معنايی بيش از اندازه ندارد، پاره‌ای از پيكر است همانند ديگر پاره‌ها. موی زن آزاد است تا در برابر چشم همگان، همان باشد كه هست و نه يك برساخته‌ی خيالين ناديده و گره‌خورده با آرزوها و ناكام‌ماندگی‌ها. گيسوی رها از دلالت‌های ايدئولوژيك گيسويی رنگارنگ و گونه‌گون است و از آن، درست به اندازه‌ی ديگر پاره‌های تن، می‌توان بهره گرفت برای زيبانمايی و خودنمايی خويش.در كشور ما اما حجاب زوری سی‌ساله روان فردی زنان و مردان و روان جمعی جامعه را پريشان و مشغول كرده است.

در پی حجاب زوری، مردان ايرانی (حتا مردان بی‌تفاوت در برابر دين) عمومن به هنجارهای اجتماعی نوپديد آلوده شدند و موی زن را با غرور و غريزه‌ی خود گرهی سخت زدند. در اين هنجارهای برآمده از دين رسمی، موی زنان خويشاوند قلم‌رويی شد برای بيان و استوار ساختن برتری جنسی مردان خانواده تا به نهيبی به زير چادر و روسری‌اش بخوانند. موی زنان بيگانه اما اُبژه‌ای شد برای چشم‌چرانی و حظ جنسی و همان مردانی كه زنان خانواده را به پوشاندن مو فرامی‌خواندند از گوشه‌ی چشم به طره‌ای يا رشته‌ی گيسوی زنی زل می‌زدند كه از روسری بيرون افتاده بود. هر دو سوی اين روند، فرمان به پوشاندن مو و نگاه دوختن به مو، هم‌چون دو سر يك دور باطل مايه‌ی پی‌گرفتن و فزونی‌يافتن يك‌ديگر شدند. و اين چنين بود كه موی زن برای مرد ايرانی اين روزها به يك مساله‌ی بغرنج بدل شد و وظيفه‌ی بر باد دادن ايمان پارسايان و پرهيزكاران را بر دوش گرفت. نمونه‌ی اعلای اين مساله‌ی بغرنج را در همين فيلم «تولدت مبارك» می‌بينيم كه ديدن موهای دختری می‌شود بزرگ‌ترين آرزوی يك پسر ايرانی و دل‌خواه‌ترين هديه‌ی تولدش. دردناك است.

جای گفتن ندارد كه زنان بيش از همه از حجاب زوری جمهوری اسلامی گزند ديدند و وادار شدند پوشش خود را با فرمان حكومت دينی هم‌خوان كنند و نه مثلن با گرمای طاقت‌سوز تابستان. حجاب زوری در كليت خود پيكر زن را به بند كشيد و از اين ره‌گذر موی زن را برای خود زنان نيز به مساله‌ای بغرنج و پروبلماتيك بدل كرد. موی زنانه ابزاری شد برای پيكار زنان با زورگويی حكومت‌. از قمری ناگهانی كه اندكی پس از جنگ «در كاكل زنان حرم» سربرآورد تا به امروز كه موی زنان، چموش و سر به هوا، از هر فرصتی برای سرك كشيدن از زير پوشش نازكی به نام روسری بهره می‌جويد، موی زن در مقام يك دال غنی كاركردهايی فراتر از توان و نازكای خود پيدا كرده است. دور باطل بيرون‌انداختن و پنهان كردن مو زير روسری، گشت ارشاد و امر به معروف ماموران هيز، همه و همه از حوصله‌ی تنگ گيسوی زن بيرون است آن‌چنان كه بيرون انداختن همه‌ی گيسوها در خيابان‌های شهر و حس وزيدن باد در لابه‌لای رشته‌های مو بشود يكی از بزرگ‌ترين آرزوهای زنان و دختران ايرانی. دردناك است.

در نگاه نخست به نظر می‌رسد حكومت بزرگ‌تر و فراتر از اين محدوديت‌های اعمال‌شده بر موی زن باشد اما راست اين است كه جمهوری‌اسلامی بزرگ‌ترين بازنده‌ی اين حجاب زوری زنان بوده است. گذشته از چهره‌ی خشنی كه اين حكومت با سركوفتن زنان از خود به جا گذاشته، ‌گره خوردن دوام و بقای اين حكومت با تار موی زنان بزرگ‌ترين نقطه‌ضعف آن شده است. از ادعاهای بزرگ روزهای نخست انقلاب برای تغيير بنيادين ارزش‌های انسانی و كارخانه‌های آدم‌سازی رسيده‌ايم به اين جا و امروز كه گيسوی زن فتيش زمام‌داران، و «حجاب اجباری زنان بند ناف جمهوری اسلامی» شده است. پاييدن موی زنان و چوب در دست گرفتن برای برون‌نجهيدن آن شده است بزرگ‌ترين وظيفه‌ی اخلاقی حكومتی كه می‌خواست الهام‌بخش مستضعفان جهان باشد و انقلابش را به همه‌ی جهان صادر كند اما هم‌اكنون اندازه‌ی فساد اخلاقی و اداری و اجتماعی آن از يك كشور ميان‌مايه‌ی بی‌ادعا هم فزون‌تر است.

موی زن تاب اين همه كژ و كوژبينی را ندارد. موی زن تنها يك پاره از پيكر يك انسان است كه بی هيچ دليل منطقی در اين حكومت به بند كشيده شد و معناهايی فزون‌تر از گنجايش خود يافت. موی زن را بايد از چنگال اين گيسوپرستان بيرون كشيد.

ذوالفقارت را فرود آر و دانش‌گاه را دو نيم كن سيد علی

نگاه كن! زنی آن سوی خيابان است، گرازان‌گرازان می‌خرامد و بوی خوشش را همه جا می‌پراكند. نه، نه، نگاه نكن؛ نگاه به نامحرم تيری است از تيرهای شيطان. خجالت بكش، استغفار كن، تقوا به خرج بده، در آن جهان پاداش خواهی گرفت، حوری‌های چشم‌درشت و سپيد اندام بهشتی به هر شمار و هرگاه كه بخواهی. می‌دانم كه خرامان و خوش‌بو و خوش‌ادا است، اما تو نگاه نكن. «زن بدحجاب برای مومن از هر درنده و گزنده‌ای خطرناك‌تر است». ايمانت را بر باد مده. دنيا سرای گذر است، سرت را بدزد و بگذر. لعنت بر شيطان! يكی ديگر از تيرهای شيطان، يكی از آن درنده‌ترين‌ها و گزنده‌ترين‌ها، دارد از همين سوی خيابان به سويت می‌آيد. بوی خوش زن نزديك و نزديك‌تر می‌شود. نمی‌توانی چشمانت را درويش كنی؟ طاقتت طاق شده؟ تقوايت ته كشيده؟ ذوالفقارت را فرود آر و خيابان را دو نيم كن: زنانه و مردانه!

هوا گرم است، اتوبوس گرم است. كنار زنی نشسته‌ای. چهره‌اش را نمی‌بينی اما وجودش، بوی‌اش دل‌مشغولت كرده. با شهوتت حرف می‌زنی و از آتش دوزخ می‌ترسانی‌اش. با تكان اتوبوس تن زن به تنت می‌خورد، وحشت می‌كنی و از ترس گناه می‌پيچی به خودت. زن عين خيالش نيست. همه‌ی خيال تو اما به زن است. خيال می‌بافی و حظ می‌بری و… ناگهان به خودت می‌آيی و خط می‌زنی، پاره می‌كنی، بافته‌های خيالت را از هم می‌دری. زنی كه كنارت نشسته كلافه‌ات كرده؟ ذوالفقارت را فرود آر و اتوبوس را دو نيم كن: زنانه و مردانه!

در خانه را پشت سرت قفل كن. چند بار بچرخان. دوباره چك كن كه قفل شده باشد. كار از محكم‌كاری عيب نمی‌كند. آخر شب يك‌بار ديگر چك كن. ديوارها را كه خوب بالا آورده‌ای، پرده‌های ضخيم هم كه همه‌ی پنجره‌ها را كور كرده‌اند. از بيرونی پا به اندرونی بگذار. مرغ‌ها جدا،  خروس‌ها جدا. عقدی‌ها و صيغه‌ها همه در اندرونی. همه پوشيده، همه مستوره. هيچ نامحرمی نمی‌بيندشان، چه برسد به نگاه چپ. چند نخود ترياك بكش تا كمرت را سفت كند. اين اسپری‌ها هم خوب است. اما زنده‌باد آن بسته‌قرص‌های چارتايی كه بلند نگاه می‌داردش. برو. بكن. لذت ببر. نمی‌شود؟ چيزی از درون كلافه می‌كندت؟ هر چه می‌كنی سير نمی‌شوی؟ غسل كن. نيمه‌چپ. نيمه‌ی راست. تنت را طاهر كن. دوباره آب بكش. سه باره. نماز بخوان. ركعت چندم بودی؟ شك نكن. چند ركوع گذاشتی؟ چند سجده؟ فكر يك زن بی‌چهره كه هم شيرين است و هم گناه‌آلود رهايت نمی‌كند؟ دل  به نماز بده. سجده‌ی سهو به جا بيار. دوباره نماز بخوان.

باز هم فكر يك زن بی‌چهره كه هم شيرين است و هم گناه‌آلود رهايت نمی‌كند؟ ذوالفقارت را بردار و فرود آر. دبستان را دو نيم كن: دخترانه و پسرانه. دبيرستان را دو نيم كن: دخترانه و پسرانه. دانش‌گاه؟ چه معنی دارد اختلاط پسر و دختر كه هم‌چون آتش و پنبه‌اند؟ چه معنی دارد نگاه به قصد لذت به استاد زن؟ ذوالفقارت را فرود آر و دانش‌گاه را دونيم كن. دانش از هم می‌درد؟ «انسان» دونيم می‌شود؟ چه باك، ايمانت كه سر جايش است.

ذوالفقارت را فرود آر و خيابان‌ها را دو نيم كن، اتوبوس‌ها را دونيم كن، تاكسی‌ها را دو نيم كن. خيابان‌ها را دو نيم كن. مغازه‌ها و بازارها را دونيم كن. سينماها و كتاب‌خانه‌ها را دونيم كن. مدرسه‌ها و دانش‌گاه‌ها را دونيم كن. ورزش‌گاه‌ها و غذاخوری‌ها را دونيم كن. اصلن بيا و شهرها را دونيم كن. نمی‌شود؟ آرام نمی‌گيری؟ بيا و ذوالفقارت را بردار و كشور را دو نيم كن: زنانه و مردانه. خدا قوت! نه؟ باز هم نمی‌شود؟ اصلن بيا و كره‌ی زمين را چونان سيبی از ميان به دو نيم كن: زنانه – مردانه!

آرام گرفتی؟ نگرفتی؟ ای بابا! ذوالفقارت را فرود آر و از بيخ ببرش. درد دارد؟ خون می‌آيد؟ آرام گرفتی حالا؟ نه؟ آرام نگرفتی؟ باز هم نه؟ ذوالفقارت را بردار و بُرّاتر از هميشه فرود آر و خودت را دو نيم كن و خلاص سيدعلی!

حجاب اجباری زنان بند ناف جمهوری اسلامی است

گزاف نيست كه بگوييم از ميان همه‌ی گروه‌ها و لايه‌های اجتماعی، «زنان» بيش از همه در حكومت جمهوری‌اسلامی ستم ديده‌اند و زجر كشيده‌اند. از همان آغاز انقلاب پنجاه و هفت، انقلابيان مسلمان كه رفته‌رفته بر همه‌ی پای‌گاه‌ها و جای‌گاه‌های قدرت چنگ می‌انداختند به يك نشانه‌ی تصويری گويا نياز داشتند تا تفاوت خود با دوره‌ی شاهنشاهی پيشين و اصلن تفاوت خود با همه‌ی جهان را به رخ جهانيان بكشانند. هر چند در سخنان پيش‌گامان آن انقلاب، رخ‌داد پنجاه و هفت قرار بود يك دگرگونی ژرف در ارزش‌ها و اخلاق و فرهمگ و روابط انسانی به بار آورد و الگوی تازه‌ای از حكومت و فرمان‌روايی به جهانيان بنماياند اما اين ادعا هنگامی باورپذيرتر می‌شد كه با يك دگرگونی ظاهری بسيار چشم‌گير و فراگير اجتماعی هم‌راه شود. قرعه‌ی فال به نام زنان افتاد و پيكر زنان جای‌گاه اثبات تفاوت جمهوری‌اسلامی با همه‌ی الگوهای سياسی پيشين شد. زنانی كه در اين سال‌ها در جمهوری‌اسلامی زيستند محكوم شدند كه با تن خود بار سنگين و كلافه‌كننده‌ی «اثبات تفاوت جمهوری‌اسلامی» را در جای‌جای اجتماع به دوش بكشند.
البته اين متفاوت‌نمايی در پهنه‌های ديگر هم دنبال شد و مثلن برچيدن می‌خانه‌ها و كاباره‌ها و روسپی‌خانه‌ها، برنشاندن هنجارهای نو در رابطه‌ی ميان زنان و مردان و حتا نسخه‌پيچی الگوهای ظاهری نو برای پوشش مردان (ريش، فرق موهای يك‌وری، انداختن پيرهن روی شلوار، دگمه‌های بسته يقه، شلوار خاكی يا شش‌جيب) را می‌توان از نمودهای اين تلاش انقلابيان دانست. اما رفته‌رفته حكومت از همه‌ی آن‌ها پا پس كشيد. ريش‌های پُر و انبوه دولت‌مردان سال‌های آغازين انقلاب رفته‌رفته جای خود را به ته‌ريش يا صورت ماشين‌شده داد،‌ دگمه‌ی بسته‌ی يقه‌ها باز شدند و پيرهن‌ها هم بی‌سر و صدا برگشتند به داخل شلواری كه هم اتو داشت و هم رنگ‌بندی‌های بيش‌تر. سخت‌گيری در رابطه‌ی زنان و مردان هم كم‌كم فروكش كرد و نگاه غضب‌ناك و نسبت‌پُرس انقلابيان دوآتشه به هم‌كناری هر زن و مرد جوان در اجتماع،‌ جای خود را به نگاهی بی‌تفاوت داد و آن چشم‌ها كه هنگام گفت و گو با زن نامحرم به زمين خيره می‌شدند سرانجام نظرباز از كار درآمدند! حتا سر و كله‌ی روسپی‌خانه‌های نو و اسلامی هم پيدا شد و خانه‌هايی برای گسترش فرهنگ صيغه و عفاف بنيان گذاشتند. خريد و فروش مشروبات الكلی نيز به دست كسانی از درون خود نظام به شكلی پنهانی اما بسيار فراگير از سر گرفته شد. اما حكومت هم‌چنان از حجاب اجباری زنان پا پس نكشيده و دودستی به اين واپسين نشانه‌ی بازمانده از آن ادعای كلان و گوش-‌فلك-‌كر-كُن آغاز انقلاب چسبيده است. آن شعارها و وعده‌های اصلی انقلاب، (آزادی، برابری، ستم‌ستيزی، كرامت انسان، رفاه مادی) يك به يك پوچ و توخالی از آب درآمدند و حكومت كنونی‌ كمابيش به همان حكومتی تبديل شده كه برای نابودی‌اش انقلاب كرده بود: ستم و خفقان و لجن‌مال‌كردن و به بند كشيدن انسان، نابرابری و فقر برآمده از حكومت پيشين با شدتی بيش‌تر بازتوليد شده است. و اينك توجيه‌گران «جمهوری‌اسلامی» در برابر خرده‌گيرانی كه می‌پرسند به‌راستی هدف‌های انقلاب پنجاه و هفت چه بود و كدام‌شان برآورده شد،‌ هيچ دست‌آويز و نشانه‌ی ديگری ندارند مگر آن كه فريب‌كارانه انگشت خود را به سوی زنان دراز كنند و بگويند: «بنگريد بر حجاب اجباری زنان!».
البته ستم به زنان در جمهوری‌اسلامی تنها در حجاب اجباری خلاصه نمی‌شود و حق شغلی و تحصيلی و اجتماعی و مادری و خانوادگی آن‌ها و در يك‌كلام حقوق بشر زن هم پای‌مال شد و اين ستم حتا شكل قانون به خود گرفت اما به لحاظ نشانه‌شناسی، ‌حجاب اجباری زنان در ايران پس از انقلاب نمادين‌ترين چهره‌ی ستم‌كاری بر زنان بوده است. اينك كه حكومت جمهوری‌اسلامی از درون تهی شده و از گنده‌گويی‌های آرمان‌گرايانه‌ی انقلابيان به دروغ‌بافی‌ها و دسيسه‌چينی‌های اين‌جهانی ِ حكومت‌چی‌های فروكاسته شده، گمان می‌كنم كه راهی برايش نمانده كه حجاب اجباری، اين يادگاری روزهای خوش از دست رفته را به هر قيمتی برقرار نگاه دارد. يادگاری اصولن جای خالی چيزی يا كسی را پر می‌كند كه ديگر نيست ولی ياد آن و خاطره‌ی آن هنوز زنده است. پرستش و ستايش حجاب اجباری نيز اكنون تنها چاره‌ی به جای مانده است برای ارضای يادگارپرستی و فتيشيسم انقلابيان پشيمان و شكست‌خورده. مساله‌ی مرگ و زندگی است، پای آبرو و حيثيت نظام و رهبری در ميان است. اگر اجبار حجاب را برداشتيم و از ما پرسيدند در اين سال‌ها، روحانيت معظم چه تاثير مثبتی بر زندگی و اخلاق و فرهنگ ايرانيان گذاشت، چه پاسخی داريم كه بدهيم؟ نع، نمی‌شود!
جمهوری‌اسلامی توان آن را ندارد كه از حجاب اجباری دست بكشد و همين ناتوانی جبهه‌ی تازه‌ای خواهد گشود برای كوشندگان جنبش اعتراضی مردم. در اين دوسالی كه از زندگی جنبش سبز می‌گذرد زنان همواره در خط مقدم پيكار با اين حكومت انسان‌ستيز و زن‌ستيز بوده‌اند،‌ از ندا گرفته تا نسرين و هاله، همواره پيكر زخم‌خورده‌ی زنان سنگری شده است برای آتش گشودن بر ستم‌كاران حاكم. زنان برای رهاندن خود از تجاوز سيستماتيك جمهوری‌اسلامی به كرامت وشرافت انسانی آنان، هم‌چنان از خون و جان و پيكر و زندگانی خود مايه می‌گذارند تا ديگر نشانه‌ای توخالی نباشند كه با حجاب اجباری خود مهر تاييدی بزنند بر ادعاهای توخالی جمهوری‌اسلامی.

تازه‌ترين كارتون مانا نيستانی هم  گويای همين پيش‌گامی و از خودگذشتگی زنان در پيكار با جمهوری‌اسلامی و رسيدن به رهايی است. زنان پيشاپيش مردان پای به ميدان می‌نهند و با پيكر خود به پيكار حاكم زورگوی تفنگ‌انديشی می‌شتابند كه با سيمايی بی‌مانند به انسان، بر لبه‌ی پرتگاه نشسته و داروغه‌وار هم زنان و هم مردان را به بند كشيده است. همان پيكر زنانه‌ای كه در جمهوری‌اسلامی با حجاب اجباری به بند كشيده شده بود افزار نيرومندی می‌شود برای ويران‌كردن شالوده‌ی اين نظام و زدن ضربه‌ی پايانی. پيكر زنانه بازی‌گر اصلی «باله‌ی رهايی» مردم ايران است.