بایگانی برچسب‌ها: زندان

از سرنوشت تراژیک خدیجه‌ی مصدق، تا مصائب خانواده‌‌ی زندانیان در جمهوری اسلامی!


خدیجه دختر ۱۳ ساله‌ی باهوش و مهربان که با پدر انس و الفتی ویژه داشت، روزی که در کنار ساختمان زندان شهربانی دیدار پدر را انتظار می‌کشید، ناگهان او را طناب‌پیچ و دست و پا بسته،  اسیر دست ماموران خاکی پوش رضاشاه کبیر می‌بیند، که کشان‌کشان به سوی سرنوشتی می‌برندش، که پیش از او بر سر بسیاری دیگر نیز آمده بود، و خبرش در شهر سایه‌ای از خوف و خطر دستگاه رضاخانی را گسترده بود. خدیجه بر سر و روی خود می‌زند و باحالتی زار و رنگ پریده و هوش و حواس از دست داده به خانه برمی‌گردد، دیدار وضع رقت‌بار پدر و شوک روانی حاصل از این دیدار هیچ‌گاه خدیجه را رها نساخت. دخترک، برای تمام عمر از دست رفت. او دیگر هرگز از بستر بیماری برنخاست!

روح و روان لطیف کودکانه‌ی خدیجه، دختر شاد و زرنگ دکتر مصدق، که با رفتار خشن و بی‌رحمانه‌ی ماموران زندان شهربانی رضا شاه خراشیده بود، به این سادگی قابل ترمیم نبود. او که  بر اثر این شوک، به بیماری حاد اعصاب و روان مبتلا گردید، مداوایش در تهران بی‌نتیجه ماند و به سفارش پدر، دخترک را برای درمان راهی ‌آسایشگاهی در سوئیس می‌کنند. او عمری در کنار بیماران روانی به سر می‌کند ولی هیچ وقت تصویر طناب پیچ شده‌ی پدر را فراموش نمی‌کند و به حالت طبیعی باز نمی‌ گردد. در گذشت زمان و نیز بالا رفتن قیمت‌ها و گران شدن ارز، و پس از مرگ مصدق، خانواده دکتر مصدق تحت فشار قرار می‌‌گیرند و از پرداخت هزینه بیمارستان او عاجز می‌مانند!

در مورد رفتار و منش مصدق و فعالیتهای سیاسی  او هزاران جلد کتاب و رساله و مقاله موجود است. کسی نیست که مصدق ِ نخست وزیر را نشناسد، اما مصدق زندانی رضا شاه و خدیجه‌ی از یاد رفته را کسی نمی‌شناسد. جامعه به آسانی از کنار آسیب‌هایی که به او و خانواده‌اش، دراین برهه از زمان وارد آمد گذشت. بی‌ تفاوتی نسل ِامروز کوشنده‌های سیاسی و فعالان اجتماعی به زندانیان سیاسی و خانواده‌های بی‌ دفاع‌ آنان نیز حکایت از آن دارد که نسل‌های جدیدتر نیز به همان درد گرفتار است، و پرورده همان نسلی ست که روزگاری با چنین شرایطی امتحانی پس داده است.

در بهمن ماه سال گذشته، نرگس محمدی در نامه‌ای به دادستان تهران احوال دو فرزند خردسال خود،کیانا و علی را در لحظات جدا شدن از پدر و مادر چنان به تصویر کشید که چشمان بهت‌زده و بی‌تاب، و اضطرابِ آرام ناشدنی خدیجه، مانند یک هشدار تاریخی به یادمان آمد. روزگار اسف‌بار امروزِ زندانیان سیاسی و خانواده ‌هایشان تکرار وقایعی‌ ست که زمانی نه چندان دور بر گذشتگان‌مان گذشته است. دیری نیست که بر صفحه رسانه‌های تصویری‌، مرگ مادر آرش صادقی در اثر ورود وحشیانه‌ی ماموران به خانه‌شان ثبت شد، و خبر دق‌مرگ شدن  پدر سید محمد ابراهیمی، زندانی سیاسی در رسانه‌ها پیچید. او قادر به تحمل رنج دیدار فرزندش در آسایشگاه روانی نبود. در خبرها خواندیم که مسعود باستانی تنها برای یک دقیقه خداحافظی با مادر، بر خلاف دستور ماموران و خارج از وقت ملاقات، با ضرب و شتم ماموران زندان مواجه شد. مهراوه و نیما فرزندان خردسال نسرین ستوده نیز هر هفته روزهای دوشنبه، در ملاقات‌ها‌ی کابینی آغوش مادر را به انتظار می‌کشند؛ و چه اتفاقات ناگواری که هرهفته بر سرخانواده‌های این عزیزان، تنها برای دیدار با زندانی‌هایشان نمی‌آید! در این سالن‌های ملاقات چه می گذرد؟ در دقایق اندکی که گفتگو و دیداری حاصل می‌ شود زندانیان, انتظار چه خبری را می‌کشند؟! در یکی از روایت‌های خواهر ضیاء نبوی از دیدار با برادرش آمده که ضیاء عکس‌ العمل مردم را در قبال نامه‌هایش جویا شده ‌است! مسوولیت ما در قبال این نامه‌ها  به راستی چیست؟…

روزگار تیره و تاری که مصدق، و خانواده‌اش در آن دوره از زندگی‌شان متحمل شدند هیچ‌ گاه برای مردم عیان نشد. و بی‌توجهی و بی‌تفاوتی و قدرناشناسی این مردم نسبت به وضعیت خانواده‌‌ی این قهرمان ملی، همیشه در حافظه‌ی تاریخ به یادگار ماند. مصدق در بیان احوال خود در جایی نوشته است:« مدت سیزده سال در شهر تهران و احمدآباد به انزوا گذرانیدم کسی را ندیدم و با احدی معاشرت ننمودم…» وی تا آخر عمر نتوانست برای خدیجه کاری انجام دهد، و حتی اجازه نیافت در لحظات آخر بر بالین همسر نازنین و یار وفادارش ضیاء‌السلطنه حاضر شود و با او وداع کند. واقعه‌ای که حسرت‌ش برای دکتر مصدق ماند و او را چنان اندوهگین و افسرده کرد، که تا پایان عمر با چشمان اشک‌بار از او یاد می‌کرد.

خدیجه تا آخر عمر و بعد از مرگ برادران‌ش در فقر و تنگدستی، در دیار غربت و با تامین هزینه از سوی شهرداری محل در تیمارستانی در یکی از شهرهای سوئیس، روزگارش را در بی‌خبری تمام به سر رساند. حکومت ایران به هیچ‌وجه هزینه نگهداری او را به عهده نگرفت و تنها بازمانده‌ی دکتر مصدق نخست‌وزیر ایران، در سال ۱۳۸۲، در حالی‌که در واپسین روزهای زندگی  به زبان فارسی دو نام را به طور مستمر تکرار می‌کرد، دار فانی را وداع گفت. او مدام می‌گفت: «مصدق  ..  رضا خان پهلوی»!

زندانیان سیاسی قهرمانان جریان‌های اجتماعی دوران خود هستند،  که هر کدام آرامش خود و خانواده‌های‌شان را به مردم این کشور بخشیده‌اند. کودکان خردسال و فرزندان این عزیزان هیچ‌ گاه خاطره‌‌ی تلخ این روزها را فراموش نخواهند کرد. اهانت و توهین ماموران امنیتی در زمان هجوم وحشیانه به خانه‌‌هایشان را، و آسیب ناشی از تحقیر و اهانتی که در دادگاه‌ها و سالن ملاقات دیده و می‌بینند را هرگز از یاد نخواهند برد. عزیزان زندانی سیاسی درد و رنجی را که در سلول‌های تنگ و تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی کشیده‌ اند، همیشه با خود خواهند داشت و صد البته قدرشناسی و یا ناسپاسی و بی‌تفاوتی و عدم مسولیت مردم را در قبال رنجی که برده‌اند، در حافظه خود به ثبت خواهند رساند.

هشدار‌های تاریخی را نادیده نگیریم، اگر به درون دیوارهای سرد زندا‌ن‌های جمهوری اسلامی راهی نداریم، صدای خود را به گوش خانواده‌ها‌شان برسانیم تا واسطه‌ی همدلی ما باشند.

Advertisements

اعتصاب غذای خاموش!

پرونده اعتصاب غذای دوازده زندانی اوین به ظاهر بسته شد، خبرش که به همراهان گوهردشتی‌شان رسید آنان نیز باز همراه شدند و به اعتصاب پایان دادند اما پرونده اعتصاب غذا در زندان‌های جمهوری اسلامی هم‌چنان مفتوح است. در خبرها می‌خوانیم که اعتصاب غذای زندانیان کرد وارد ده‌روز چهارم می‌شود. این‌ها اخباری است که منتشر می‌شود اگر به آرشیو اخبار منتشر شده از اعتصاب زندانیان کرد سرک بکشیم خواهیم دانست که خبرِ اعتراض‌شان شاید پس از گذشت چندین روز توانسته به بیرون از زندان درز کند تا دیگران نیز از حال‌شان با خبر باشند.  در شرایطی که راهِ برقراری ارتباط به بیرون از زندان به غایت دشوار است قطعن اعتصابات و اعتراضاتی در زندان‌های جمهوری اسلامی برقرار است که ما از آن بی‌خبریم.

 این وجه تمام ماجرا نیست، پرونده اعتصاب غذا به مراتب وسیع‌تر از این ابعاد است. امید است در این یادداشت با طرح موضوعی به نام «اعتصاب خاموش» آن ابعاد نادیدنی، ملموس شود. اعتصاب کنندگان اخیر به دلایلی که در این روزها بارها ذکر شده (قتل هاله سحابی و هدی‌ صابر) دست به اعتراض زدند اما شرایط در زندان‌های ج.ا به گونه‌ای است که زندانیان هر روزه، دلیل کافی برای دست زدن به اعتصاب غذا یا هر نوع شیوه‌ی اعتراضی دیگر دارند. شرایطی که مسئولین برای زندانیان مهیا می‌کنند به شدت خفت‌بار است. سلول‌های انفرادی به ابعاد قبر، شرایط بهداشتی که از توصیفش عاجزیم، شیوه برخورد زندانبانان و بازجویان با زندانیان، انواع و اقسام شکنجه به مراتب وحشیانه‌تر نسبت به قرون وسطا و در آخر روسفیدی هیتلر و استالین در محضر نائب امام زمان از جمله دلایلی است که زندانیان ترغیب یا به نوعی مجبور می‌شوند دست به چنین کنشی رادیکال (اعتصاب غذا) بزنند. مشروح دلایل برشمرده را، قبل‌تر در مطلبی با عنوان «پیام خاتمی دریافت و درخواستش مورد قبول مقامات واقع شد!» آوردم.

 آن‌چه باعث شد تا با چنین مقدمه‌ای عریض و طویل به تشریح «اعتصاب خاموش» بپردازم، گزارشی بود که از وضعیت احمد زیدآبادی خواندیم. مهدیه محمدی همسر احمد زیدآبادی چنین می‌نویسد: «این بار کاهش وزن خیلی محسوس بود، احساس کردم حداقل ۱۰ کیلو وزنش کم شده زمانی که برای خداحافظی بلند شد، شلوارش داشت از پایش می افتاد. من خیلی نگرانم.»
تعجب کردم و نام اعتصاب کنندگان اوین و گوهردشت را باز مرور کردم شاید نامی هم از احمد زیدآبادی باشد اما این‌چنین نبود، نام احمد در هیچ لیستی نبود اما طرح این سوال اجباری است که چه عاملی می‌تواند موجب کاهش ده کیلویی وزن زندانی در بیست روز شود؟ حقیقت تلخی که جاری است را می‌توان «اعتصاب خاموش» نام نهاد. اعتراضی که به‌طور روزمره در زندان‌های نظام اسلامی برقرار است.

 رضا هدی‌صابر رادیکال نبود که انتخاب اولش اعتصاب غذا باشد، وجدان رضا آرام نمی‌گرفت، انتخاب رادیکالِ رضا جهت آرامش وجدانش بود، ابزار دیگری برای اعتراض به این سطح خشونت و ظلم نداشت. سکوت در برابر ظلم وارده آزارش می‌داد. اما بازگردیم به شرایط احمد زیدآبادی، اینان که برشمردم در مورد او نیز صادق است. اما این‌که چرا نام زیدآبادی در زمره معترضان و اعتصاب‌کنندگان نیست سوال دیگری‌ست. خاطرات و دست‌نوشته‌های زندانیان سیاسی منبعی خواهد بود جهت یافتن پاسخ این سوالات. اکنون که ما به تیزهوشی احمد در تحلیل مسائل روزمره واقفیم پی بردن به دلیلِ رسانه‌ای نشدن اعتصاب وی سخت است. اما گمان من آن است که وی معتقد است در شرایط فعلی با توجه به ناهمراهی موج اجتماعی با اعتصاب کنندگان، چنین شیوه‌ی مبارزاتی موثر نخواهد بود و تنها از برندگی این سلاح (اعتصاب غذا) جهت مراتب آتی کاسته خواهد شد.

باشد که آن دوازده امامِ همام باشند!

بهمن احمدی امویی، حسن اسدی زید آبادی، محسن امین زاده، عماد بهاور، قربان بهزدایان نژاد، محمد داوری، خسرو دلیر ثانی، فیض الله عرب سرخی، ابولفضل قدیانی، مهدی کریمیان اقبال، محمد رضا مقیسه و عبدالله مومنی اعتصابشان را شکستند… این خبری بود که دیروز حداقل خیال‌مان را بابت سلامت این عزیزان آسوده ساخت.

دوازده زندانی معترض به قتل هدی‌صابر (به دست جمهوری انسان‌کش اسلامی) پس از ده روز به اعتصاب غذای خود پایان دادند. اعتصاب این دوازده عزیز، پیام‌هایی داشت که درک ‌آن‌ پسندیده و واجب‌ الانتشار است بر هر کسی که اشتراکی (هرچند کوچک) با آزادی و آزادگی دارد. از جمله موفقیت‌های به‌دست آمده در پی این اعتراض مدنی، موج حمایت مردمی در داخل و خارج از ایران بود. ایرانیان و فعالین مقیم خارج از کشور، در تجمعات مختلف با در دست داشتن نماد و عکس زندانیان، پیام مظلومیت زندانیان و پیام توحش و درندگی جمهوری اسلامی را به جهانیان رساندند. وصال صدای زندانیان به جهانیان و انعکاسش بیانگر آن است که «محبوس، جمهوری اسلامی است و آزاد، زندانیان دربند»

روایت ژیلا از ملاقات کابینی با همسرش- بهمن احمدی امویی، حامل پیامی است که تلنگر که نمی‌توان گفت، بلکه تیپایی می‌زند به روانِ آرام اجتماعی که به بهانه‌ی خاموشی همسایگانش شانه از مبارزه خالی کرده. بهمن احمدی امویی از پس شیشه‌های چرکین کابین ملاقات چنین می‌گوید:
البته می دانیم که مقامات صدای ما را نمی شنوند و رسیدگی نمی کنند اما شاید
صدای ما به مردم رسید… بعد هم مکث و این بار می گویی: «اگر صدای ما به مردم هم نرسد مهم نیست» …چون
هنگامی که درندگی نظام اسلامی به این درجه می‌رسد که هاله سحابی را در تشییع جنازه و رضا هدی‌صابر را در زندان از پا درمی‌آورد دیگر برای اعتراض کردن نباید چشم به حمایت این‌وآن بست. باید به‌پا خواست و فریاد زد، جان بر کف شد و پیش رفت. این پیامی است که احمد به ژیلا رساند تا به ما برساند که اگر جامعه، پا در قیر «غفلت از مسولیت اجتماعی» فشرده، نباید به بهانه کرختی و سستی دیگران، از مبارزه دست کشید.

اما بارزترین و پررنگ‌ترین پیام اعتصاب ده‌روزه، در بیانیه پایانی نهفته است:
جریانات اخیر بار دیگر آزمونی بود تا نشان دهد که جان انسان و حیات یک زندانی تا چه حد در نظر مسوولان و مقامات قضایی و امنیتی بی ارزش و فاقد اهمیت است.
اگر بیهودگی «جان» در پیش‌گاه جمهوری اسلامی هنوز بر کسی پوشیده بود پس از اعتصاب غذا زندانیان، دیگر بر کسی پوشیده نیست. آنان که منش‌شان «درندگی» است در قاموس‌شان «جان» بی‌ارزش است. بیهودگی «جان» در این نظام مقدس امر تازه‌ای نیست، از آن روزهای پس از فتح خرمشهر که بایستی شیپور پایان جنگ به صدا در می‌آمد تا این روزها که طبل رسوایی جمهوری اسلامی گوش فلک را کر کرده، نسل‌ها رفته‌اند و دگرها آمده‌اند اما هم‌چنان «جان» کالای ناقابل بازار ولایت فقیه است… آری این‌جا تن آدمی شریف است به شرط ولایت!

سخن به درازا نکشد، از پایان اعتصاب غذا عزیزانمان مسروریم چون آن‌که بر پهلوی هاله می‌کوبد یا آن‌که مشت‌اش بر سر رضا فرود می‌آرد بی‌شک از کشتن آن دوازده نفر نیز دل‌شاد خواهد شد و از آن مهم‌تر به قول مهدی جامی «باشد که آن دوازده امامِ همام باشند»

پیام خاتمی دریافت و درخواستش مورد قبول مقامات واقع شد!

آقای خاتمی نامه‌ی پرمهرتان را که از سر دل‌سوزی نگاشته شده بود خواندیم. از تاریخ نامه بی‌خبریم اما خواندیم که:

انتظار همه این است که به تقاضای دوستان، سریعن این اعتصاب شکسته شود. آنچه مهم و فوری است حفظ سلامتی شما و بازگشت‌تان به زندگی عادی است امیدوارم این تقاضا مورد اجابت قرار گیرد. از سوی دیگر اگر صدای ما به مسئولان می‌رسد از آنان می‌خواهیم که یک‌بار هم که شده است از طریق مذاکره با معترضان به حل مسائل بپردازند.

آقای خاتمی! ابتدا خواستم بپرسم مگر در زندان‌های جمهوری اسلامی، طعمِ «زندگی عادی» هم چشیده می‌شود. مگر زندانیان در «شرایط عادی» دست به اعتصاب غذا زده‌اند که با شکستن اعتصاب، به «زندگی عادی» بازگردند. سوالم را حمل بر نادانی مگذارید این‌جور چیزها تجربه می‌خواهد که به حمد یا کفر خدا تا به حال طعم «زندگی عادی» در جمهوری اسلامی را نچشیده‌ام چه رسد به طعم آن در زندان‌های جمهوری اسلامی. بگذریم برویم سر اصل مطلب
آقای خاتمی! پیام شما به دست زندان‌بانانِ پرمهرِ نظام اسلامی رسید و به احترام سیادت پربرکت‌تان مقبول مقامات افتاد. مقاماتِ جمهوری اسلامی در جواب خواسته‌ی زندانیانِ طالبِ «زندگی عادی»، از زندانیان خواهش کرده‌اند به «اتاق مذاکره» بروند تا در شرایط «زندگی عادی» به سر برند. آقای خاتمی خبردارید که در «اتاق مذاکره» چه می‌گذرد؟ شاید شما از صدقه‌ی سر یاران قدیم (که این روزها در بندِ نظامِ اسلامی هستند) و تجارب‌شان بدانید که در «اتاق مذاکره» چه می‌گذرد و منش «مذاکره کننده» کدام است اما بد نیست با هم مرور کنیم تا دیگر هیچ‌کس، هوس «زندگی عادی» به سرش نزند!

قسمت کوتاهی از شرح «زندگی عادی» عبدالله مومنی در «اتاق مذاکره»:
در کنار انفرادی، بی‌خوابی‌های مکرر در نتیجه‌ی جلسات بازجویی چند ساعته و ایستادن بر روی یک پا و ضرب و شتم و سیلی‌های پیاپی نیز ترجیع‌بند این روزها بود. فشارها و آزار ناشی از عدم اطاعت از خواست بازجویان آن‌قدر بود که گاهی باعث می‌شد در حین بازجویی از هوش بروم. گاهی نیز که گویی باید مشت آهنین از آستین بازجو بیرون می‌آمد، چنین می‌شد و چندین بار آن‌چنان بازجوی پرونده، گلویم را تا حد خفگی می‌فشرد که بی‌هوش برزمین می‌افتادم و تا روزها از شدت درد در ناحیه گلو، خوردن آب و غذا برایم زجرآور می‌شد… بازجویان حتی از فریاد و ناله‌های من نیز در هنگام ضرب و شتم علیه دیگر زندانیان استفاده می‌کردند به طوری که بعدها از برخی زندانیان شنیدم که با ترتیب دادن جلسات بازجویی، هم‌زمان ضجه‌های من را به گوش سایر زندانیان می‌رسانده‌اند تا آن‌ها را نیز بدین وسیله تحت فشار و شکنجه‌ی روحی و روانی قرار دهند…
مرتبن می‌خواستند به روابط و مسائل اخلاقی ناکرده‌ی خود نیز اعتراف کنم و وقتی می‌گفتم این سخنان درست نیست و من نمی‌توانم علیه خود به دروغ اعتراف کنم با فحش‌های رکیک و ضرب و شتم و این پاسخ آن‌ها روبه‌رو می‌شدم که فاحشه‌ای را در دادگاه می‌آوریم تا علیه تو اعتراف کند و بگوید که رابطه‌ی نامشروع با تو داشته است… بازجویان در تمام طول بازجویی بارها به مادر مرحومه‌ام را که زنی مؤمنه و مادر شهید است ، با بدترین وجه ممکنه، مورد فحش و ناسزا و الفاظ رکیک قرار می‌دادند، همسر فداکارم، بارها به رغم آن‌که زنی مسلمان و مؤمنه و همسر شهید است (و با آن‌که می‌دانستند من با همسر برادر شهیدم ازدواج نموده‌ام) به عنوان… می‌نامیدند و خواهران و نوامیس مرا به فجیع‌ترین وجه ممکن با لقب… مورد دشنام و توهین قرار می‌دادند. این ابراز مکرر الفاظ ناشایست از مدافعین نظام اسلامی شامل حال برادر شهیدم نیز می‌شد…
پس از ساعتی بازگشتند و پرسیدند که آیا آن‌چه باید را نوشته‌ای یا نه؟ و من نیز بیان داشتم همان را که به شما قبلن هم گفته بودم نوشتم. کاغذ را از من گرفتند و خواندند. پس از خواندن کاغذ بازجویی، به من هجوم آورده و با مشت و لگد و سیلی به جان من افتادند و به خود و خانواده‌ام تا جای ممکن فحاشی کردند و پس از کتک‌کاری مفصل و تحقیر و توهین گفتند «به تو اثبات می‌کنیم که حرام‌زاده و ولد زنا هستی». این سخنان عصبانیت مرا نیز برانگیخت و به درگیر شدن من با آنان نیز منجر شد که البته نتیجه‌ی آن فرو کردن سر من در چاه توالت بود، آن چنان که کثافت‌های درون توالت به دهان و حلق من وارد و به مرحله خفگی رسیدم.»

توصیف حمزه کرمی از «زندگی عادی» در «اتاق مذاکره»:
بازجویی‌ها از همان ابتدا با کتک و سیلی و مشت و لگد آغاز شد… در طول مدت بازجویی ۱۵ بار در حین بازجویی یا پس از آن بیهوش شدم… از جمله فشارهای روحی، تهدید بنده به اعدام و مرگ بود که هر روز بازجوی بنده مرا به خاطر همکاری با هاشمی‌ها مستحق مرگ می‌دانست و نوید آن را می‌داد. مسئله‌ی دیگر تهدید به تجاوز و همچنین تهدید به استعمال بطری توسط بازجوها بود. یا تهدید به ارسال و اعزام بنده به بندهای عمومی مخوف که افراد خلاف در آن سپری می‌کنند و ظاهران حسب گفته‌ی بازجوها، در آن بندها به افراد جدیدالورود تجاوز جنسی می‌نمایند… یک روز صدای خانمی از فاصله چند سلول آن طرف‌تر حین بازجویی می‌آمد که در حال گریه و زاری بود و بازجویم اعلام کرد که این صدای دختر شما زینب است که دارد شکنجه می‌شود و من با شنیدن این خبر دنیا بر سرم خراب شد. زیرا دخترم فرزندی خردسال دارد و تا یک ماه به لحاظ روحی و روانی به هم ریخته بودم. زیرا وقتی بنده را تهدید به تجاوز و … می‌نمودند با دختری جوان چه می‌کردند؟ از طرفی نگران فرزند دخترم بودم که بدون مادر چگونه سپری می‌نماید. تا این‌ها پس از یک ماه تماس تلفنی با منزلم داشتم و متوجه شدم بازجویم دروغ می‌گفته و دخترم دستگیر نشده است…
اصرار بازجویم با فحش و کتک‌کاری مخصوص خود مبنی بر اینکه اعتراف کنم با کلیه خانم‌هایی که ایام انتخابات با بنده تماس داشته‌اند رابطه داشته‌ام ، از جمله خانم… که بابت پی‌گیری صحت مدرک… با من تماس داشت و یا خانم‌ها فائزه و فاطمه هاشمی و … تفتیش مسائل شخصی و خصوصی همراه با فشار و شکنجه، آن‌ها هر از گاهی اعلام می‌کردند فلان خانم خبرنگار که دستگیر شده است اعتراف کرده که با تو رابطه داشته است و بدین صورت مرا شکنجه‌ی روحی می‌کردند… آن‌ها اعلام کردند اگر روز دادگاه من متن مورد نظر بازجوها را نخوانم خانمی در جلسه علنی دادگاه بلند خواهد شد و علیه تو در دادگاه افشاگری خواهد کرد که تو با او رابطه داشته‌ای…
بازجوها…از این‌جانب علیه دیگران تک‌نویسی می‌خواستند و وقتی من نمی‌نوشتم کتکم می‌زدند. می‌نوشتم باز هم کتکم می‌زدند که تو نوشته‌ای ولی همه‌اش را ننوشته‌ای… از جمله کارهایی که بازجوها می‌کردند نگه‌داری این‌جانب در کنار دیوار به صورت ایستاده تا ساعت‌های متمادی بود. کتک‌کاری، زدن با سیلی، پس گردنی، لگد و مشت به شکم و سایر اعضای بدنم به طوری که بنده در دو مرحله دچار خون‌ریزی شدم و چندین روز خون‌ریزی ادامه داشت. در آن ایام هر چه اصرار می‌کردم مرا به پزشک و دکتر نشان بدهند تا معاینه کنند آنها به بهانه‌ی این که بند ۲۴۰ پزشک ندارد (آن موقع بند ۲۴۰ فاقد پزشک و بهداری بود و بیماران را برای معاینه به بند ۲۰۹ می‌بردند) از رسیدگی پزشکی طفره می‌رفتند… فرو کردن سرم در چاه توالت و آزار جنسی و روحی در این زمینه…
یکی از بازجویان بارها گلوی مرا می‌فشرد، در حدی که بی‌هوش می‌شدم و با کتک و لگد مرا شکنجه می‌نمود… فرو کردن سرم در چاه توالت و آزار جنسی و روحی در این زمینه… توهین و تحقیر بنده نزد هم‌بندان و دوستانم که در سلول‌های دیگر بودند و توهین و تحقیر آن‌ها نزد بنده و شکستن و خرد کردن شخصیت و غرور بنده و سایرین… توهین و تحقیر و اتهام بستن به همسرم و دخترانم… نگهداری طولانی‌مدت بنده در انفرادی ۱۳۸ روز در ۲۴۰ و در مرحله‌ی دوم نگهداری بنده به مدت ۱۰۰ روز به اتفاق یکی دیگر از متهمان، بدون هر گونه بازجویی… فحاشی‌های بسیاری که از بیان آن‌ها شرم دارم… بیش از ۱۵ بار در مدت زندان در حین بازجویی‌ها و پس از آن بی‌هوش شدم.»

شرح کوتاهی از «زندگی عادی» محمد نوری‌زاد در «اتاق مذاکره»:
از توهين و فحش‌های ناموسی و ضرب و شتم . دوبار اين‌ها اتفاق افتاد . در جلسات بعدی توهين به خانواده و تحقير و تهديد ادامه داشت . و مطالبی که از گفتن آن شرم دارم. شايد حدودا يک سال ما از چشم‌بند استفاده می کرديم . بعدها که فهميدم زدن چشم‌بند غيرقانونی است مقاومت کردم که داستان مفصلی دارد. تلفن و ملاقات و … به روی من قطع کردند. من می‌گفتم اين قانون است می‌گفتند ريديم تواين قانون…..چون به خانواده من فحش دادند من خود شخصن به عنوان اعتراض به خانواده‌ام زنگ نزدم . ۹۳ روز . عيد سال ۸۹ بود که تلفن زدن‌های من شروع شد.
برای اين که از من چيزی عايدشان نشد تلاش کردند از ايجاد اختلاف بين خانواده و من به مقصود خود برسند . بازجوی کثيف من چيزهايی به دخترم گفته بود که اگر يک روز گيرش بياورم که خواهم آورد به اوخواهم گفت : آيا تو انسانی؟ همين. و هرگز زير گوشش نخواهم زد و او را فحش نخواهم داد. انسان بودنش را به ترديد خواهم انداخت . اگر که برای او محلی از ترديد مانده باشد.

و در آخر بخشی از وقایع صورت‌گرفته برای فرشته قاضی در «اتاق مذاکره» حین گذران «زندگی عادی»:
صدای باز شدن دری آهنی را می‌شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می‌کشد.در بسته می‌شود. چشم‌بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستاده‌اند و از من می‌خواهند لباس‌هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و کفش‌هایم را نیز.
اما می‌گویند باید تمام لباس‌هایت را در بیاوری! من شوکه می‌شوم و اعتراض می‌کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می‌آید. می گوید: قانون این‌جا این است تمام لباس‌هایت را دربیاور. و اشاره به لباس زیرم می‌کند. مقاومت می‌کنم اما دستانم را می‌گیرد و روی زمین می‌نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می‌شود در میان تقلای من، تی‌شرتم را از تنم خارج می‌کنند و شلوارم را نیز. من هم‌چنان مقاومت می‌کنم اما سه نفری به جانم می‌افتند و با خشونت هر چه تمام‌تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن‌های من، تمام لباس‌هایم را از تنم خارج می‌کنند و به بازرسی بدن ضرب‌دیده‌ام می‌پردازند. می‌گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده‌ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده‌ای ندارد. بعد از تقلایی نیم‌ساعته آن‌چه را که می‌خواستند می‌کنند و بعد تی‌شرت و شلوارم را می‌دهند و می پوشم و به سلولی منتقلم می‌کنند.
هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می‌کند. هنوز به خودم نیامده‌ام که در را باز می‌کنند و می‌گویند: حاجی آمده.
در همان سلول چشم‌بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می‌کنند. با خود می‌گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و…
رو به دیوار و بر صندلی می‌نشینم و چشم‌بند بر چشمانم است و از اطرافم بی‌خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می‌شنوم که می‌گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی می‌کردی؟
از شوک اول خارج نشده، مجددن شوک دیگری وارد می‌شود. می‌گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده‌ام و… هنوز حرفم تمام نشده فریاد می‌کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می‌شنوم؛ اما به آن‌چه می‌شنوم باور ندارم. تکرار می‌کند و من اعتراض می‌کنم اما با لحن مشمئز کننده‌ای می‌گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!
و مرا به سلول بازمی‌گردانند.
چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده‌ام و امروز با گذشت سال‌ها با چنین اتهامی مواجه می‌شوم یعنی مرا به خاطر سفر به افغانستان بازداشت کرده‌اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟
هر چه سعی می‌کنم بر خود مسلط باشم، نمی‌شود. بارها توضیح می‌دهم که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه‌ی نامشروعی و… اما فایده‌ای ندارد. بازجویی که او را نمی‌بینم شروع به تعریف جزئیاتی می‌کند که گویا در فیلم‌های پورنو دیده است؛ و با لحنی مشمئز کننده.
یقین پیدا می‌کنم که مریض جنسی است و لذت می‌برد از تعریف آن‌چه که بر زبان می‌آورد. احساس بی‌پناهی آزارم می‌دهد و شنیدن آن‌چه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می‌شود.
با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آن‌ها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟…..
پس جاسوسی نکرده‌ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره… می‌کردی و….

آقای خاتمی، زیاده عرضی نیست. باقی بقای نظام!