بایگانی برچسب‌ها: جنگ

جنگ زرگری «ملت‌»‌ی‌ها؛ دو بستر و یک رؤیا، و ما که مردمی هستیم!

آغاز؛       در هیاهویی که پخش بیانیه‌ی ناپخته و شتاب‌زده‌ی دو حزب دموکرات و کومله‌ی کردستان، (گیرم با، یا بی پس‌وند ایران)، به راه انداخت، جاخوردگی روشن‌فکران و کوشندگان سیاسی، که در چهارچوب اعتراض‌ها و هش‌دار‌های فردی و گروهی، خود را به شکل بارزی به تماشا گذاشت؛ شگفت‌انگیزترین بخش ماجرا بود. گویی روشن‌فکران و سیاست‌ورزان ما، بعد از انبوه تجربه‌های ناگوار، هنوز ترک عادت نکرده‌اند و جدی‌ترین واکنش‌هایشان به هنگامی‌ست، که از خواب پرانده می‌شوند؛ آن‌هم پیش از آن‌که به مرز هوش‌یاری کامل و تشخیص موقعیت رسیده باشند. و این یعنی همان چُرت تاریخی معروف و مکرر، که گاه به وقت‌ پاره شدن‌ش، نه از تاک نشان مانده، نه از تاک‌نشان.

یکم؛          این اعتراض‌نامه‌ها، گذشته از محتوای سبک‌وزن برخی‌شان، تنها به کار «ثبت در تاریخ» می‌آیند نه چیز دیگر، زیرا به دشواری می‌توان باور داشت که سیاست‌ورزان و روشن‌فکران ما، از جمله امضاگنندگان بیانیه‌های اعتراضی خطاب به دو حزب کردستانی، تیری را که چندی‌ست از چله‌ی کمان رها شده ندیده باشند؛ و به آن‌چه در شرف وقوع است، آگاه نباشند. از این‌رو به‌تر آن بود که به‌جای انبوه اعتراض‌ها، ملامت‌ها، و مجادلات قلمی بی‌هنگام و بی‌‌سرانجام، سپاس‌نامه‌‌ی بلندبالایی به امضای صغیر و کبیر کوشندگان سیاسی، به نام این دوشاخه‌ی مهم از احزاب مادر در کردستان، و خطاب به آقایان هجری و مهتدی صادر می‌شد، تا دست کم صداقت و صراحت‌ ایشان را در بیان اهداف واقعی خود در این برهه‌ی حساس، ستوده باشند.

دوم؛            رهبران این دو حزب با صدور بیانیه‌ی مشترک کذایی، مسافران همان ارابه‌ای شده‌اند که جریان خود‌بدیل‌خوانده‌‌ی نامتشکل از نیروهای سیاسی موثر، سوار بر آن، آماده‌ی «ایفای نقش تاریخی» خود، در دوران جدید حیات سیاسی خاورمیانه، به انتظار نشسته‌اند؛ و از قضا همان سلاحی را به دست گرفته‌‌‌اند، که آن‌ها نیز. تجزیه‌ی کردستان و یا هر قسمتی از این سرزمین، و یا هر جای دیگری در جغرافیای سیاسی خاورمیانه، به خواهندگی این دو حزب و یا هرحزب دیگری، بستگی تام ندارد. بستر تحقق این امر، وقوع جنگ و خلاء قدرت برآمده از آن است؛ که اگر کلاه‌مان را قاضی کنیم، فهم این قضیه دشوار نیست، که در فراهم آمدن چنین بستری، سهم صادرکنندگان بیانیه‌ی مورد اشاره‌، از نقش اپوزیسیون جنگ‌طلبی که جامه‌دران در سوگ «وطن»، دور و بر «میز‌ ایران» در وزارت‌خانه‌های مربوطه، برای دریافت سهمی از بسته‌ی قدرت سیاسی به هرسازی می‌رقصند؛ به مراتب کم‌تر است.

سوم؛             این دوحزب، که تجربه‌ی کوتاه‌مدت جمهوری خودمختار مهاباد را نیز در کارنامه‌ی موسسان خود دارند، از هفتاد سال پیش از این، از آن‌جا که هرگز فرصت کوشش سیاسی در چهارچوب خواسته‌های خود را نیافته‌اند، همواره در کمین موقعیت‌هایی نشسته‌اند که اسباب و لوازم آن‌، با دگرگونی در شرایط، و به دست‌یاری «دیگری» فراهم شده باشد. نگاهی به تاریخ مبارزات احزاب مناطق کرد‌نشین در کشورهای ترکیه، سوریه، عراق و ایران، آشکار می‌کند که از دیرباز تا کنون، اگر توفیقی نصیب این احزاب، در جهت دست‌یابی به تمام و یا بخشی از خواسته‌ها‌شان شده است، هرگز نتیجه مستقیم مبارزات طولانی وخون‌بار آنان نبوده، وهمواره عامل اصلی، بیرون از دایره‌ی توانایی‌های این احزاب و امکانات معمول بوده است.

چهارم؛           نزدیک به یک قرن مبارزه ‌ی سیاسی و نظامی کردهای عراق، چه پیش و چه پس از حکومت پادشاهی خاندان هاشمی، و چه پس از کودتاهای متوالی نظامی و حزبی از چپ و راست درعراق، هیچ دست‌آورد پای‌داری برای سازمان‌های سیاسی کردستان عراق در بر نداشت. احزاب و اتحادیه‌های سیاسی‌نظامی کردهای عراق، تا هنگام مداخله‌ی نظامی ائتلاف غرب و جای‌گزینی و استقرار«آلترناتیو» دست‌سازشان در بغداد، ‌هرگز راه به جایی نبردند. کردهای سوریه نیز از سال‌ها مبارزه‌ی خود با دولت سوریه، کم‌ترین بهر‌ه‌ای نصیب‌شان نشد، اما به یک‌باره و در پی وقوع جنگ داخلی سوریه و کاهش نفوذ قدرت دولت مرکزی در چند ماه اخیر، تحقق ناباورانه‌ی خودمختاری‌ محلی را که با کم‌ترین هزینه به دست آمد، جشن گرفتند. در ایران نیز سابقه‌‌ی تحقق کوتاه‌مدت خواسته‌های بنیان‌گذاران احزاب کرد، به زمان حضور نیروهای نظامی شوروی سابق در منطقه‌ی شمال غربی کشور باز‌ می‌گردد، که حزب دموکرات کردستان ایران، دولت مستعجلی به عمر کوتاه حضور سربازان شوروی در ایران، تشکیل داد. و چنین است که کردهای ترکیه، به‌رغم مبارزات گسترده‌شان از زمان فروپاشی امپراطوری عثمانی تا کنون، در چهارچوب یکی از منظم‌ترین و ریشه‌دارترین سازمان‌های سیاسی‌نظامی در مناطق کردنشین، و با وجود دارا بودن بیش‌ترین جمعیت از مردم کُرد در جهان، هنوز به انتظار «موقعیت فراهم»، دست و پا می‌زند.

پنجم؛             هم‌زمانی گسترش شعارهای مبتنی بر گرایشات عظمت‌خواه و افراط در ابراز تمایلات ملی‌گرایانه و ترویج ادبیات خاک‌ستای و افتخارمحور از سوی بخشی از اپوزیسیون، با صدور بیانیه‌ی مشترک دو حزب کهنه‌کار کردستان، در فضایی که بوی آشنای جنگ را با خود دارد، تصادفی نیست. و تعجبی هم ندارد. برای این دو سازمان سیاسی طالب قدرت، این فرصت‌ی کم‌نظیر است. آن‌ها پیش از این، از نزدیک شاهد چگونگی دگرگونی‌‌های ساختار سیاسی عراق بوده‌اند. بنابراین جنس مسیر محتمل تحولات آینده‌ی ایران را می‌شناسند. و هم چنین عیار اپوزیسیون‌ی را که بدون پشتوانه‌ی داخلی، خود را یک پای معامله قرار می‌دهد، خوانده‌اند؛ بنابراین آن‌ها مصمم شده‌اند تا فرصت‌ی را که بعد از سال‌ها انتظار، از سوی «دیگران» در حال فراهم شدن است، نسوزانده باشند.

ششم؛             از نظر سران این دو حزب، از جنبش تغییرات تدریجی و مبارزات مسالمت آمیز داخلی، آبی برای‌‌ ایشان گرم نخواهد شد. به نظر آن‌ها، ترکیب تشیع و ملی‌گرایی، که با نفوذ‌ترین جریان خواهان تغییرات مسالمت‌آمیز در داخل است، ظرفیت پذیرش خواسته‌های آنان را ندارد. بخش اصلی اپوزیسیون مخالف مداخله‌ی نظامی غرب نیز، گذشته از آن‌که چشم‌انداز روشنی را به نمایش نمی‌گذارد، در برخورد با «مطالبات احزاب کرد»، از اتفاق نظر روشن‌ی برخوردار نیست. بنابراین با مشاهده‌ی نشانه‌هایی دال بر آن‌چه در عراق به وقوع پیوسته، خود را به قافله‌ای رسانده‌اند، که در انتظار شلیک نخستین گلوله، پیشاپیش کلید طلایی سرزمین را به فاتحان یونیفرم‌پوش غربی تقدیم کرده‌ است. سران احزاب کرد، به قرینه‌ روی‌دادهای عراق می‌دانند که این بخش از اپوزیسیون ایران، اگر بر خر مراد سوار شود، در اندازه‌ای نیست که در عین دریافت بخش قابل توجهی از قدرت سیاسی، و سهم‌ی از سفره‌ی امکانات و فرصت‌های اقتصادی، بتواند برای فاتحان تعیین تکیلف کرده، وهم‌چنان دَم از تمامیت ارضی بزند. بنابراین تجزیه و یا هر صورت مشابه دیگری از آن، پی‌آمد محتومی است که اپوزیسیون متکی به نیروی نظامی بیگانه، ولو با شعارهای مبتنی بر تعلقات ارضی، به آن گردن نهاده‌ است.

هفتم؛              گزاف نیست اگر بگوییم که حکم ریاست هر یک از دوسوی این ماجرا، در جیب دیگری ا‌ست؛ و پیروزی هرکدام، پیروزی آن‌یک. گذشته از داد و ستدی که در بستر یک تهاجم نظامی در پیش است، و موقعیت ویژه‌ی احزاب کرد در قلمرو خود، می‌تواند گره‌های بزرگی از کار فروبسته‌ی آلترناتیو دست‌ساز بی‌ دست و پا بگشاید، هر کدام می‌توانند با دمیدن در بوق افتخارات موهوم ملی از یک‌سو و همبستگی قومی از سوی دیگر، به عامل برانگیختن افکار عمومی در قلمرو طرف مقابل، بدل شوند، و با بیداری بستگی‌های ملی و قومی در میان عوام، سوار بر امواج تعصبات کور و بی‌بنیاد، از دل جنگی همه‌جانبه، راهی به دِه قدرت پیدا کنند. در این فقره اگرچه موقعیت احزاب کرد از هم‌تای ملی‌نمای‌ش به‌ مراتب به‌تر است، اما صادرکنندگان بیانیه مشترک نیز نه تنها نماینده‌ی همه‌ی گرایشات سیاسی مردم کردستان نیستند، بل‌که بدون تحریک احساسات ملی‌قومی، و بزرگ‌نمایی گرایشات ملی‌گرایانه‌ی افراطی طرف مقابل، قادر نخواهند بود که مردم کرد را به جنگ‌ دراز‌مدت‌ی بکشانند، که آشکار نیست سرانجام آن، دموکراسی و رفاه و برابری و بالندگی فرهنگی‌ست، یا تقسیم منابع قدرت و ثروت میان سران احزاب و وابستگان‌شان، به زبان کردی: آن‌چنان‌که در کردستان عراق اتفاق افتاد.

هشتم؛             آن‌چه احزاب کرد در بیانیه‌ی مشترک‌شان آورده‌اند، (و مصرف داخلی‌ش کم‌تر از نمایش بیرونی‌ آن نیست)، خواسته‌ی واقعی و دیرسال ایشان است، هر تکذیب و تصحیح و انکاری، (هم‌چنان‌که در میان جنگ‌طلبان نیز رخ داد و به تکذیب و تقیه روی آوردند)، تنها دفاعی ناگزیر در برابر واکنش‌هاست. با این‌حال در این مقام نیز، متهمان ردیف اول، جنگ‌طلبان تشنه‌ی قدرت‌ی هستند که با آگاهی از سرانجام کار و بدون در نظر گرفتن واقعیات تلخ و خشن ایران امروز، در پس شعارهای صلح‌جویانه‌ی خود، بی‌صبرانه بر طبل جنگی می‌کوبند، که برای ایشان تنها راه کام‌یابی است. شاخه‌های ناسیونالیست احزاب دموکرات و کومله، که می‌توانند عدم توجه به حقوق اساسی مردم کرد را، در درازنای استقرار دو حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی، بهانه‌ی عدم اعتماد خود به جریان‌های سیاسی موجود قرار دهند، و از سویی پشت‌پرده‌ی روی‌دادهای آن‌سوی آب‌ها را دیده و می‌بینند، در ردیف دوم قرار می‌گیرند.

نهم؛               اگر کوشندگان سیاسی و فرهنگی ما، بازهم از سر استیصال و سرگردانی، ترجیح‌شان این‌ست که مته به خشخاش نگذارند و دل به این خوش دارند که انشااله گربه باشد؛ وای بر آن‌ها. و اگر می‌خواهند به زبان اندرز و هش‌دار و زینهار، و تعارفات خطابه‌ای و تورق در اصطلاحات حقوق بین‌الملل و مجادلات لغوی‌‌مفهومی با کردها حرف بزنند؛ وای برکردها. و بازهم اگر بخواهند، چنان‌که مرسوم است، پرونده را مختومه تلقی کرده و به همان شتاب‌ی که قیام کرده‌، قعود کنند و حل این دشواری تاریخی را، فارغ از تتگ‌نظری‌های رایج شیعی‌ملی و ملی‌سلفی، و نگاه منجمد به امنیت ملی، در ستون نخست فهرست مسائل آینده‌ی کشور قرار ندهند؛ وای بر سرزمین‌ی که ایران‌ش می‌خواندیم، و مردمی که ماییم، و آن‌چه که بر باد می‌رود.

دهم؛               اگرچه به نظر می‌رسد که کار از کار گذشته باشد، و ممکن است دیر یا زود، شاهد دگرگونی‌های ناباوری باشیم. اما هنوز هم می‌توان به آن‌چه بر ماست بیندیشیم. واقع‌بینی و شجاعت لازم به‌همراه درک درست تحولات برگشت‌ناپذیر، شاید راهگشا باشد. از دوران «ملت‌سازی» رضاخانی تا کنون، نزدیک به یک سده گذشته است. کردستان سال ۱۳۰۰ خورشیدی، چیزی بیش‌از چند دارالحکومه که تخت‌گاه فرمان‌‌روایی سران چند طایفه و چند نایب‌الحکومه به شمار میرفت، نبود. در کنار آن نیز، تعدادی اداره‌ی دولتی و چند پادگان نظامی در یکی دو شهر میان‌راه‌ی و مرزی، با حدود هشتاد درصد جمعیت روستانشین و یک اقتصاد شبانی در کوهستان‌های دور‌دست و بی‌راه. امروز نمی‌توان با زبان آن‌ سال‌ها، نزدیک به هفتاد وپنج درصد جمعیت جوان و تحصیل‌کرده‌ی شهرنشین را مخاطب قرار داد و از ایشان خواست به همان اسطوره‌هایی مفتخر باشند، که ماهستیم، همان تاریخی را باور داشته باشند، که ما داریم؛ و همان چیزی را بخواهند، که ما می‌خواهیم.

سرانجام؛         در رابطه‌ با کردها، فرصت‌های بی‌شماری از دست رفته است. شاید اگر ایران دوران پهلوی به سمت نظام تک‌حزبی پیش نمی‌رفت و نهال‌ی که مصدق کاشته بود بارور می‌شد، و امکان رشد احزاب قدرت‌مند در مناطق ایران فراهم می‌گردید؛ و یا اگر روی‌داد ۵۷، به دست فسیل‌های کپک‌زده‌ی خوابیده در حجره‌های نمور، به بی‌راهه نمی‌کشید؛ و مذاکرات دولت موقت با سران احزاب کرد سرانجامی می‌یافت؛ امروز ما در برابر اعلام رسمی تمایل به جدایی از سوی این دو شاخه‌ی اصلی از دو حزب دموکرات و کومله قرار نمی‌گرفتیم. این احزاب، در یک بستر طبیعی و دموکراتیک، از قدرت کافی برای اتخاذ چنین رویه‌ای برخوردار نمی‌بودند. مردم کردستان و نسل جدید آن، به‌رغم آن‌که اشتراک چندانی میان آرمان‌ها و خواسته‌های خود و سایر ساکنان سرزمین نمی‌بینند، اما در شرایط طبیعی و با امید به دست‌یابی تام به حقوق اساسی، به آسانی با جدایی از ایران کنار نخواهند آمد.

صفر؛                آیا کوشندگان سیاسی ما، خواهند توانست یک بسته‌ی اقناع‌کننده، به‌همراه تضمین‌نامه‌ی صلحی پای‌دار، به مردم کردستان پیش‌نهاد کنند؟

بهره‌کشی حکومت از فعالین ضدجنگ را باید مدیریت کرد


نوشته‌ی «آکریم»

حکومت ایران به دلیل فقدان مشروعیت مردمی همیشه ناگزیر از تهییج توده‌ها با مفاهیم قلب ماهیت شده و تغییر آمرانه در اولویت‌‌بندی ارزشهای جامعه بوده است. در جنگی که تمامیت ارضی ایران را تهدید می‌کرد، حکومت از قدس و کربلا و نمادهای مذهبی مایه می‌گذاشت و ارزشهای ملی را کمرنگ می‌کرد، و حالا که ارزشها و نمادهای مذهبی کمتر به کار تهییج توده‌ها می‌آیند، با تغییر پایگاه مشروعیت سازی، از مذهب به  ناسیونالیسم رجوع کرده است و به عنوان مثال در روزهای انتخابات به جای آنکه مانند ایام قدیم شرکت در انتخابات را یک تکلیف شرعی اعلام کند و سعی می‌کند با پخش سرودهای ملی، بخش بیشتری از مردم را به پای صندوق‌های رای بیاورد.  تاکیدی که در سالهای اخیر بر فوبیاهایی همچون تمامیت ارضی، حاکمیت ملی،  اقتدار ملی، امنیت ملی و امثالهم به کار رفته، می‌تواند  در همین راستا تلقی شود. جالب اینجاست که عموما  در تمام این سالها  این واژگان نه در برابر دشمنان و تهدیدهای خارجی، بلکه به عنوان ابزاری برای سرکوب و خفقان داخلی استفاده شده است. این امر  در واقع نشان دهنده نوع نگاه حاکمیت به مردم  و ارزیابی‌اش از پایگاه مشروعیت فروریخته‌اش می‌باشد.

در چنین شرایطی که حکومت از درون با بحرانهای مختلف مشروعیتی و ناکارآمدی مواجه هست، در فضای بین المللی نیز با بحرانهای متعدد روبروست و آرام آرام می‌رود که ایران در بحرانی بزرگ گرفتار شود. خطر جنگ کاملا جدی است و همه شواهد حکایت از آن  دارد که سطح درگیری جامعه بین المللی با ایران با سرعتی زیاد رو به افزایش است و هر آن احتمال این وجود دارد که شعله های جنگ برافروخته شود.  اوضاع وقتی بدتر می‌شود که جنگ نه بصورت گسترده، بلکه صرفا  محدود به هدف قرار دادن بخش های نظامی و هسته ای ایران شود. در چنین شرایطی، کاملا قابل پیش بینی است که حکومت، شدیدا به سمت بستن فضای سیاسی داخل حرکت می‌کند و برای این منظور، ناگزیر دست به سواستفاده از مفاهیمی چون لزوم اتحاد جهت حفظ تمامیت ارضی و امنیت ملی و امثالهم خواهد زد تا به سرکوب همه مخالفین کوچک و بزرگ بپردازد. اما تکلیف فعالین سیاسی و حقوق بشری در این شرایط چیست؟

در این یادداشت بنا نیست که به دفاع از گزینه حمله نظامی یا مخالفت با  آن بپردازیم، بلکه صحبت بر سر این است که در صورت قطعی شدن وقوع جنگ چه مواضعی را باید اتخاذ نمود. تکلیف آنهایی که به دفاع از گزینه حمله نظامی و دخالت خارجی پرداخته‌اند مشخص است اما آنهایی که بر مخالفت با جنگ اصرار دارند، هر آینه ممکن است که تلاشها و مخالفت‌هایشان با جنگ، مورد بهره برداری و سواستفاده حکومت ایران قرار گیرد و حتی ممکن است بخش‌های سنتی تر اپوزیسیون با نیروهای حکومت در یک جبهه قرار گیرند. حتی همین حالا در نسخه‌ای که عباس عبدی در مصاحبه با روز پیچیده است می‌گوید [1]: «متاسفانه برخي نيروهاي سياسي چنان به مواضع غلط افتاده‌اند كه پيشاپيش مسئوليت وقوع هر جنگي را به‌عهده حكومت ايران انداخته‌اند و از فرط دشمني با حكومت ايران، بديهي‌ترين نكات را در رفتار حكومت‌هاي ديگر ناديده انگاشته‌اند.» و به زبان بی‌زبانی، از  فعالین سیاسی می‌خواهد  که مراقب باشند در موضع گیریهایشان همسو با دشمنان ایران تلقی نشوند و در این دعوا جانب حکومت را بگیرند.  در پشت این نگاه همان اسارت در گفتمان سنتی نهفته است که انتظار دارد همه حقوق حقه مردم و فعالین سیاسی به تامین امنیت و اقتدار ملی و تمامیت ارضی فرو کاهیده شود و حکومت نیز با سواستفاده از همین گفتمان، به خوبی توانسته است امنیت و اقتدار ملی را به امنیت و اقتدار گروه حاکمان تنزل دهد.  اما سوال این است که وقتی همه سیاست‌های حکومت نشان از آن دارد که نیروهای حاکم به استقبال جنگ رفته‌اند و مشتاقانه جنگ را برای مصارف داخلی خود طلب می‌کنند، مخالفین جنگ  چه دیالوگ منطقی‌ای  را می‌توانند با جامعه جهانی برای مخالفت با جنگ برقرار کنند؟ و چرا مسئولیت تامه حکومت در پدید آمدن شرایط جاری را کتمان کنند؟ در همه سالهای گذشته شاهد بوده‌ایم که توهم  «دشمن » فرضی مدتها ورد زبان رهبری حکومت ایران بوده است تا بواسطه آن فضای داخلی کشور در حالت نیمه جنگی نگه داشته شود و همه فعالیت‌های سیاسی و حقوق بشری سرکوب شود. حالا با  تلاش‌های تندروان سوارشده  بر عرصه سیاست‌گذاری حکومت ایران، دشمن فرضی نظام، تحقق عینی یافته است. مبارک‌شان باشد! اما در این میان گناه فعالین سیاسی چیست و در این  وضعیت چگونه و با چه توجیهی در زمین حکومت بازی کنند و با رفع تقصیر از حکومت ایران، به مخالفت با جنگ بپردازند؟  اگر نگرانی  از بابت  انسداد فضای سیاسی کشور است، چه تضمینی وجود دارد، که مخالفت با جنگ و بازی در زمین حکومت ایران، تضمین کننده حیات نباتی فعالین سیاسی در داخل کشور باشد؟ در واقع اگرهم  بناست که با جنگ مخالفت بشود باید به نحوی عمل نمود که حکومت ایران نتواند از موضع مخالفت با جنگ  مخالفینش سواستفاده نماید. برای این منظور دو رویکرد را می‌توان متصور گردید که ذیلا توضیح داده خواهند شد:

راه اول سکوت است! از قدیم گفته‌اند که سکوت سرشار ازناگفته‌هاست بخصوص وقتی که راه بر هر گونه کنشی بسته است و فضای سیاسی کاملا مسدود است. در این شرایط مثلا آقای عبدی که خودش روزگاری در دفاع از طرح سکوت زیدآبادی[2] سخن گفته بود،  مجبور نیست که  سکوت را بشکند و برای اینکه کنشی را ایجاد نماید از فعالین سیاسی بخواهد که از بار مسئولیت حکومت ایران در جنگ احتمالی بکاهند.  از قضا زیدآبادی موضع سکوتش را به قضیه مخالفت با جنگ هم توسعه داده بود و فعالیت‌های ضد جنگ فعالین سیاسی ایران را تلاش هایی رومانتیک و فانتزی اما هیجان انگیز خوانده بود که تاثیر خاصی بر هیچ کدام از طرفین جنگ احتمالی ندارند. اوهمچنین اشاره نموده بود در شرایطی که فعالین سیاسی کوچکترین امکان تحرکی ندارند، مخالفت‌شان با جنگ صرفا  گرفتار آمدن در چنبره تناقضات است و لذا  به آنها توصیه نموده بود که  بهتر است وقتی کاری از پیش نمی‌برند سکوت کنند تا حداقل مورد بهره‌کشی حکومت واقع نشوند.

اما آنهایی که هنوز فکر می‌کنند سکوت انفعال است و کماکان اصرار دارند که کنشی در مخالفت با جنگ بروز دهند، بدیهی است که باید به نحوی عمل کنند که مرزبندی‌شان با نیروهای حکومت کاملا مشخص باشد. در گام نخست  باید مسئولیت تامه حکومت ایران در پدید آمدن شرایط جاری به وضوح تشریح گردد و حکومت را در این زمینه  به چالش کشید. دوما این نکته را باید در نظر گرفت که مخالفت با جنگ هیچ تضادی با  بهره‌گیری از فشار جامعه بین‌المللی بر حکومت ایران  ندارد و اگر نیروهای سیاسی داخل کشور در شرایط فعلی از  اتخاذ چنین  رویکردی ناتوان هستند حداقل از منع اخلاقی برای این موضوع سخن نگویند و نگاه سنتی به استقلال را پرو بال ندهند تا اگر فردا روزی سرکوب‌های بی رویه حکومت، دخالت جامعه بین‌المللی را ناگزیر و ضروری نمود، با بن بست تئوریک مواجه نشوند.  سوما باید تصریح کرد که موضع ضد جنگی هم اگر در «این مقطع زمانی»هست  به خاطر بیگانه ستیزی نیست چرا که ظلمی که آن آشنا کرد اگر بیش از ظلم بیگانه بر این مرز و بوم نباشد کم از آن ندارد.  و در نهایت و پس از همه این مرزبندیها، می توان با جنگ مخالفت نمود فقط و فقط به خاطر خون انسانهای بی ‌گناهی که در آتش جنگ خواهد ریخت و تر و خشک را با هم خواهد سوزاند . با اتخاذ این رویکرد، ضمن حفظ موضع ضدجنگ، از خطر قرار گرفتن در جبهه حکومت ایران  جلوگیری شده و امکان بهره برداری حکومت، از فعالیت‌های  ضد جنگ فعالین سیاسی و حقوق بشری به حداقل ممکن می‌رسد.

پ.ن

[1]http://www.roozonline.com/persian/interview/interview-item/archive    /2011/november/20/article/-21aefdd5d4.html

[2] http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-29f1520aa5.html

[3] http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-0c4bf67475.html

سیزده آبان؛ منبع لایزال دروغ‌های سیزده‌ی نظام ولایی!

نوشته‌ی م.پرواز

اگر آیت‌ اله خامنه‌ ای برای بیان حرف‌ های روز چهارشنبه 11 آبان امسال ِ خویش تنها دو روز صبر می کرد؛ می توانست به لیست بلند بالای وقایع «یوم‌الله ۱۳ آبان»  بیست و پنجمین  سالگرد نقطه‌ی عطف دروغ‌های سیزده‌ی جمهوری اسلامی را بیفزاید. اما او مثل همیشه در ابراز قدرت خود بی‌قراری کرد و در کاربرد صفات تفضیلی و اغراق در قدرتش, حتا به واسطه‌ی گرد کردن اعداد, بس دست و دل‌بازی نمود.

بی هیچ تردیدی٬ وی به‌خوبی سخنان یارِ اجباری و رقیبِ اختیاری خویش را در اجتماع ِ توده‌ی سیّالی که در هفتمین سالگرد تصرف سفارت آمریکا، و در ۱۳ آبان ۱۳۶۵گرد کرده بودند، به یاد دارد. زمانی که اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی در سن ۵۲ سالگی با سری بالاگرفته و گستاخی مختص خویش٬ چشم در چشمِ ده‌ها و صدها هزار لباس ِ خاکی پوشیده‌ی ِ رزمنده در جبهه‌های جنگ عراق برعلیه ایران٬ با ملاحت و پوزخندی تکرارنشدنی٬ آنچه را که روزنامه‌ی «الشراع» لبنان یک روز قبل از آن منتشر کرده بود٬ تکرار کرد و در میان بهت و حیرت میلیون‌ها بیننده‌ی تلویزیون جمهوری اسلامی به صراحت اعلام نمود که «رابرت مک فارلین» (عضو برجسته‌ی شورای ملی امنیت ایالات متحده آمریکا و مشاور امنیتی رئیس جمهور آمریکا و تحلیل‌گر سازمان «سیا») و گروه همراه او («الیور نورث» عضو شورای ملی امنیت ایالات متحده آمریکا، «جورج کیو»٬ از مقامات شورای ملی امنیت آمریکا٬ «هوارد تیچر»٬ مسئول تحویل پول به شورشیان نیکاراگوئه و «امیرام نیر»، یکی از ماموران سرویس امنیت اسرائیل)، پنج روز را در بهترین هتل تهران بر سر سفره‌ی گشاده ایرانیان میهمان‌دوست نشسته بوده‌اند {۱}.

آن‌روز٬ درست یک ماه از هدف قرارگرفتن هواپیمای باری آمریکایی حامل سلاح برای شورشیان موسوم به «کنترا» می‌گذشت. «کنترا»ها در جهت سرنگونی حکومت جوان «نهضت آزادی ملی ساندینیست‌ها» که با رهبری «دانیل اورتگا»، شش ماه پس از پیروزی انقلاب ۵۷ ایران موفق به سرنگونی دیکتاتوری «آناستازیو سوموزا» در نیکاراگوئه شده بود٬ تلاش می‌کرد. شاید اگر موشک ساندینیست‌ها آن هواپیما را سرنگون نکرده بود و تنها بازمانده‌ی این حادثه در برابر دوربین‌ها لب به سخن نمی‌گشود٬ لعاب جام تقدس دروغ‌پردازان حاکم بر ایران نیز چنین سخت و رسوا در پائیز ۶۵ ترک برنداشته و فرونریخته بود.

صد٬ رقم جالبی است! نشانه‌ی مقدار میل سیرناشدنی و کاستی‌ناپذیر متقاضیان قدرت بی رقیب؛ آیات‌ نام برده نیز، نه امروز که شمشیر را برای دست‌یابی صد در صد قدرت از رو بسته‌اند، بلکه آشنائی عمیق‌شان با این عدد بود که باعث شد ۲۵ سال پیش متواضعانه و خاضعانه٬ بهای آزادسازی گروگان‌های آمریکایی در لبنان را برابربا ۱۰۰ موشک فونیکس اعلام کنند {اميد و دلواپسی، كارنامه و خاطرات سال ۶۴ هاشمی‌رفسنجاني به اهتمام سارا لاهوتی، دفتر نشر معارف اسلامی، سال ۱۳۸۷، ص ۴۳۵ ٬ نقل شده در ۲}. در جریان این معامله‌ی پایاپای٬ اسرائیل و آمریکا از ۱۵ مرداد ۱۳۶۴ تا ۱۱ آبان ۱۳۶۵، تسلیحاتی به ارزش ۲ میلیارد دلار به ایران تحویل دادند. موشک‌های تاو٬ توپ‌های ۱۵۵ میلیمتری٬ موشک‌های ضد هوایی هاوک و به روایتی مقادیری گاز اعصاب و خردل و البته ۱۰۰ موشک فونیکس از جمله‌ی این تسلیحات بودند {۳}.

در درازنای این ۱۵ ماه که اسرائیل و آمریکا به ارسال سلاح به جمهوری اسلامی پرداخته بودند٬ حداقل چهار عملیات بزرگ زمینی در جبهه‌های جنگ توسط ایران انجام شد: «عملیات والفجر ۸» (دی‌ماه و بهمن‌ماه ۱۳۶۴)٬ «عملیات ام‌الرصاص» (بهمن ماه ۱۳۶۴)٬ «عملیات والفجر ۹» (اسفند ۱۳۶۴) و «عملیات انصارالحسین» (شهریور ۱۳۶۵)، که مهم ترین آن‌ها والفجر ۸ بود. و گرچه طی این نبردها «فاو» به تصرف ایران درآمد٬ اما این عملیات یکی از پرهزینه‌ترین آفندهای رزمندگان ایرانی در طول جنگ به لحاظ تعداد کشته‌شدگان بود. عراق به طور گسترده‌ای دست به کاربرد سلاح‌های شیمیایی زد و «جنگ شهرها» یکی از مراحل پُر کشته و ویرانی خود را پشت سرگذاشت. در زمانی که مذاکرات سری در تهران جریان داشت٬هواپیماهای عراقی در خرداد و تیر ۱۳۶۵ حملات وسیع و گسترده‌ای بر علیه رزمندگان ایرانی در شبه‌جزیره‌ی فاو انجام دادند و پدران و مادران ایرانی به سوگ هزاران نوجوان و جوان عزیز خود نشستند. در جریان‌عملیاتانصارالحسین٬ ۲ ماه بعد از حضور فرستادگان دولت آمریکا در ایران و ۲ ماه قبل از سخنرانی آیت‌‌اله رفسنجانی و اعلام حضور ۴ ماه پیش ِ هیئت آمریکایی٬ بخش بزرگی از رزمندگان شرکت کننده در این نبردِ سخت، جان باختند. «علی محمدی نسب» رزمنده‌ی گمنامی بود از رفسنجان که در عملیات «والفجر ۸» شرکت داشت. مروری بر تکه‌ای از خاطرات او گوشه‌ی کوچکی از صحنه‌های آن روزهای نبرد را ترسیم می‌کند: «گردان مجددا باز سازماندهی شد و به خط دوم رفتیم. شب که می خواستیم بخوابیم حاج علی گفت: ماسک هایتان را به صورتتان بزنید احتمالا امشب شیمیایی می زنند. بچه ها با ماسک خوابیدند. با ماسک خوابیدن خیلی سخت بود. من فقط برای یک تیمّم ماسک را برداشتم که باعث شد من را به اورژانس صحرایی ببرند. لباسهای ما را در آوردند. دوش گرفتیم. لباس نو پوشیدیم و به عقب اعزام شدیم. یکی دو ساعتی آنجا استراحت کردیم. مجددا به خط برگشتم. تا ظهر کنار حاج علی بودم. بعدازظهر گفتند حرکت کنیم برویم. من ماسکم را داخل اروند شستم. فیلترش را در آب انداختم. پیاده شدیم و به طرف همان سنگرهای قبلی مان رفتیم که گفتند شیمیایی زدند. گلوله ای آمد. بوی سیر و قرمه سبزی … درهمین مدت کم شیمیایی اثر خودش را گذاشته بود و شب بستری شدم. فرداش ما را فرستادند بیمارستان بقایی بعد هم بیمارستان توحید تهران. یکی دو روز آنجا بودم. رفتیم استادیوم آزادی که به شهرهای خود اعزام شویم. مردم کفش، شلوار، کاپشن، پیراهن صلواتی برای رزمنده ها آورده بودند. یکی از رزمندگان که از شهر دیگری بود گفت بچه ها درست است شیمیایی شدیم اما جان جنگیدن را داریم آنهایی که مرد میدان هستند یک اتوبوس راه بیندازیم و به اهواز برویم. اهواز که رسیدیم فقط علی اسماعیلی با تعدادی نیرو مانده بودند. بقیه یا زخمی یا شیمیایی یا شهید. به علی گفتیم چه خبر است؟ علی گفت: الان کاری به گردان ما ندارند»٬ {۴}.

حاج محسن رفیق‌دوست٬ وزیر سپاه پاسداران که هنوز تا «صد درصد» کمی راه داشت، و از بوی «قرمه‌سبزی» چیزی نمی‌دانست٬ در تیرماه ۱۳۶۵ اعلام کرد: «ما حداقل ۸۰ درصد از سلاح‌ها و تجهیزات مورد نیاز را در داخل تهیه می‌كنیم» و حتی اگر راست می‌گفت از منبع و بهای آن ۲۰٪ باقیمانده چیزی نگفت {۵}. در تمام این مدت٬ اما٬ ارتباط سرّی بین ایران و آمریکا و اسرائیل در جریان بود. مک فارلین و همراهانش از چهارم تا نهم خردادماه ۱۳۶۵ را در تهران و شش دور مذاکره با مقامات جمهوری اسلامی ایران و سپاه پاسداران را از سر گذراندند. بعد از رسوایی «ایران‌-کنترا»٬ شیمون پرز در دفاع از اسرائیل گفت: «این‌که ما به ایرانیان اسلحه بدهیم فکر خود آمریکاییان بود. ما فقط به درخواست واشنگتن وارد شدیم.»٬ {ایضا: ۱}.

بر طبق گفته‌های پاسدارِ ناموس‌‌ ِ جمهوری اسلامی٬ سردار محسن رضایی٬ «هدایت ارتباط» (با آمریکا و اسرائیل) بر عهده‌ی آیت‌اله اکبر هاشمی رفسنجانی بود٬ اما بیش و پیش از همه آیت‌اله روح‌اله خمینی از همان ابتدا «در جریان کلیات کار بود» {ناگفته‌های جنگ از زبان محسن رضایی در گفتگو با ایسنا٬ ۶}. میرحسین موسوی٬ نخست وزیر وقت در نامه‌ای به آیت‌اله خمینی به صراحت از اين‌كه در جريان سفر مك‌فارلين قرار نگرفته شکایت و گله کرد {۷}. البته ۲۴ سال بعد٬ زمانی که این نخست وزیرِ سابق نیز به تیغ ِ برّان سرکوبِ جمهوری اسلامی گرفتار آمد٬ حافظه‌ی ذوب شدگان در ولایت به ناگاه یاری کرد تا یکی از مشاوران وی٬ «محسن کنگرلو» را به عنوان رابط این مذاکرات معرفی کنند٬ بی آنکه تشری را که «آیت الله روح‌اله خمینی» برای «کش ندادن» موضوع به مجلس زد یادشان بیاید٬ زمانی که «پیشوا» دهن همه‌ی کسانی را که پرسش بزرگ ذهن‌شان را اشغال کرده بود، برای سال‌ها بست: «لكن شما انصاف بدهيد كه در يك همچو وقتی، وقت يك همچو اموری است ؟! وقت يك همچو تاييدی است از كاخ سفيد؟ وقت يك همچو تاييدی است از ريگان؟ لحن شما در آن چيزی كه به مجلس داديد، از لحن اسرائيل تندتر است، از لحن خود كاخ‌نشينان آن جا تندتر است. شما چه شده است اين طور شديد؟». گرچه ایشان «از ابتدا در جریان کلیات کار بود»٬ اما  فرمان صادر شد که آن‌چه مردم باید بدانند، این است، نه آن پرسش نا به هنگام: «اين انفجار عظيمی است كه در كاخ سياه واشنگتن رخ داد و اين رسوايی بسيار مهمی كه برای سران كشور امريكا پيدا شد. شماملاحظه بكنيد و ببينيد كه در تمام دنيا، در سراسر جهان، مطبوعاتشان و رسانه هايشان وخطابه هايشان تمام متوجه اين معناست كه سرپوشی بگذارند بر اين رسوايی كه براي رئيس جمهور امريكا پيش آمد. رئيس جمهور امريكا در اين رسوايی بايد عزا بگيرد و كاخ سفيد مبدل به كاخ سياه بشود – گرچه هميشه بوده است – لكن اين متفرقه گويی واضطرابی كه در كاخ سفيد پيدا شد و در طرفدارهای امريكا، حكايت از عظمت مسئله می كند. يك مقام عاليرتبه – به قول خودشان – از امريكا به طور قاچاق و با تذكره جعلی وارد ايران می‌شود، در صورتی كه ايران نمی‌داند چی است. به مجردی كه وارد می‌‌شود و معلوم می‌شود كه اين از مقامات امريكاست، ايران او را در يك جايی تحت نظر قرارمي دهد و محبوس می كند و تمام حركات او را تحت نظر قرار می دهد و او با هر كس خواسته است ملاقات كند، ملاقات نمی كند»٬ {صحیفه‌ی نور٬ جلد بیستم٬ ص ۱۵۹- ۸}.

این «رسوایی بسیار مهم برای سران کشور آمریکا» باعث شد تا شش ماه بعد٬ «رابرت مک فارلین» دست به یک خودکشی (ناموفق) بزند و بعدها رأی «کمیسیون تاور» به اخراج و تعلیق ازکار دست‌اندرکاران ماجرا تعلق گیرد. در آن سوی سکه اما٬ نهیب ولی‌فقیه برای هر «سرپوشی» کافی بود تا رئیس جمهور آن روز ایران٬ «آیت الله سید علی خامنه‌ای»٬ به‌مانند هم‌تایش در آمریکا٬ «رونالد ریگان»٬ «رسوا» نشود٬ تا امروز مقام ِ عظمای ولایت باشد ومسلمین جهان را ولیّ و امام؛ و تا دروغ‌های ِ سیزده‌ی تمام ناشدنی یک نظام ِ مبتنی بر کژی و ناراستی٬ همچنان کشورو ملتی را در تارهای عنکبوتی ِ سِحرِ پلید خویش گرفتار و محصور و محزون نگاه دارد؛ و تا فریب‌ها مکـّرر شوند و تا وقاحتشان حتی بر چهره‌ی «رسوایی» نیز عرق سردی از شرم نشاند. باز هم ۱۳ آبان است