بایگانی برچسب‌ها: جنبش سبز

«ضدانتخاب»ی به نام «حسن روحانی»؛ و دوپاره‌گی پیکر اعتراض!

jonbesh e 88

پاره‌ی یکم.      اندیشه کنید که اگر میرحسین موسوی را جواز داده بودند تا زبان باز کند؛ و اگر او هم‌چنان استوار بر مواضع مندرج در بیانیه‌ی هفدهم خود، شرکت در انتخابات را منوط به تحقق خواسته‌های مورد اتفاق همه‌گان کرده بود، شاهد بر چه رخ‌دادی بودیم؟ آیا همه‌ی رشته‌های بافته‌ پیرامون انتخابات اخیر پنبه نمی‌شدند؟ و آیا همه‌ی ریسنده‌گان و بافنده‌گان این بازار مکاره، از حکومت بگیر تا اصلاح‌طلبان حکومت‌پناه، و نیمچه‌اصلاحاتی‌های درجه‌ی دو و سه، هرکدام به صورت‌ی سنگ روی یخ نمی‌شدند؟

 خلاف آن چه‌طور؟ آیا اگر او شرکت در انتخابات را از منظر مزایای درازمدت نتیجه‌‌ی احتمالی سودمندی برای جنبش، به‌مانند یک حرکت کوچک  شکاننده‌ی بن‌بست، درخواست می‌کرد چه؟ آیا در این‌صورت نیز چنان نمی‌شد، که تحریم‌کننده‌گان خسته‌گی‌ناپذیر سال‌های دراز خالی از سیاست، دست‌های ناآزموده و ناکرده‌ی خودرا، بر در و دیوار بن‌بست دیرسال راه‌کارهای سیاسی خود بکوبند و چنان‌که دانی، مردم ناشناخته‌ی سرزمین را به باد آن‌چه سزا نیست بگیرند؟

با میان‌گذاری این فرض و نتایج نزدیک به یقین برآمده از آن، می‌توان از گم‌راهی و سردرگمی و توهم و تحیری که بر فضای سیاسی بعداز انتخابات چیره‌گی یافته، و در نتیجه‌ سایه‌ای از تعلیق و سکون بر تلاش‌های مدنی و تداوم کوشش کوشندگان سیاسی نشانده است؛ اندک‌ی کاست. این‌جا بحث برسر شخص‌ی به نام میرحسین موسوی نیست، که از قضا خودرا به پایه‌ی موثرترین و معتبرترین بازی‌گر بازارسیاست ایران بدل کرده است، و خواه‌ناخواه قبای رهبری جنبش هشتادوهشت برشانه‌اش سنگینی می‌کند؛ بل‌که سخن از وضعیت‌ی است که در غیبت او، و در غیاب رهبران جانشین رخ نموده است: دوپاره‌گی پیکر اعتراض!

برخلاف تصوری که قالب به خود گرفته و می‌رفت تا غالب شود، روی‌دادهای دوران انتخابات نشان داد که تلاش‌های آگاه‌کننده‌ی کنش‌گران رسانه‌ای و اجتماعی در چهارسال گذشته، جنبش هشتادوهشت را به‌رغم سرکوب بی‌امان و خاموشی آن در سطح، در لایه‌ی زیرین سرزمین، گسترش در خور اعتنایی داده است. چنان‌که تکرار شعارهای فراموش‌شده‌ی روزهای اوج جنبش در اجتماعات شهرهای دوردست کشور در تظاهرات بعد از انتخابات، به خوبی نشان داد که هراس حکومت در روزهای منتهی به انتخابات از کجا تا به کجا بوده، که پرداخت هزینه‌های نامتعارف را به جان خرید و پس از آن احتیاط را پیشه کرد و دست‌به‌عصا شد: جمعیت انبوه‌ی از موثرترین لایه‌های اجتماعی مردم ایران، با پراکنده‌گی جغرافیایی غافل‌گیرکننده، میراث گران‌سنگ‌ و تعیین‌کننده‌ای بود، که در جریان تحولات پرشتاب روزهای منتهی به انتخابات، به دوپاره‌‌ی به‌ظاهر ناهم‌راه بخش گردید.

به‌عبارت دیگر، از هرسو که به جمعیت مردم، و رفتار سیاسی آن‌ها در دوماه گذشته تا چندروز پس از انتخابات بنگریم، نشانه‌های وابسته‌گی و هم‌بسته‌گی آشکار و پنهان مردم با جریان ملی جنبش سبز، ( و یا به بیان‌ی دیگر جنبش هشتادوهشت)، روشن‌تر از آن‌ست که بتوان دوپاره‌گی آن در برخورد با ماجرای انتخابات را، بارو بر گرفته از انشقاق‌ی مبتنی بر سوگیری دو جریان تحریمیان سنتی و اصلاح‌طلبان حکومتی دانست. اگرچه این دو گرایش نیز در دوسر طیف این جمعیت، حضور همیشه‌گی خودرا داشته‌اند، اما اگر تحریمیان را در سنجش با ضریب نفوذ سی‌ساله‌ی گذشته‌شان، و اصلاح‌طلبان حکومتی را بر وزن نتایج‌شان در انتخابات خاتمی‌محور مجلس هشتم به حساب آوریم، جای چندان‌ی برای این نگرانی باقی نخواهد ماند، که سرمایه‌ی جنبش هشتادوهشت، پاره‌پاره شد.

بنابراین بی‌راه نیست اگر ادعا شود که اکثریت رای‌دهنده‌گان و نادهنده‌گان رای در شبه‌انتخابات اخیر، خواسته‌ها و اهداف هم‌سان و هم‌پایه‌ای داشته‌، و از یک تیره به‌شمار می‌روند. گیرم که در تحلیل نهایی یک پاره از این جمعیت دچار اشتباه سیاسی شده، و راه درست را پاره‌ی دیگر برگزیده باشد، یا برعکس. و این در حالی‌ست که جز برای اصلاح‌طلبان حکومتی که بر حسب عادت دیرین شیعه‌بنیاد خود؛ در کار معبود‌تراشی از منتخب نه‌چندان خوش‌نام خود هستند، برای اکثریت رای‌دهنده‌گان انتخابات گذشته، شخص حسن روحانی حاصل ناگزیر یک «ضد انتخاب» است، نه محصول برآمده از یک «انتخاب».

این در حالی‌ست که تلاش بدفرجام‌ی در جریان است، تا این دوپاره از پیکر برساخته در آب‌وهوای جنبش هشتادوهشت را، (که در جریان روی‌دادهای پیش و پس ِ انتخابات، نمایش چشم‌گیری از چهره‌ی پنهان خود را به صحنه برد)؛ لباس تازه‌ای بپوشانند. یک‌طرف  اصرار دارد تا «چهارده میلیون» نفری را که در انتخابات اخیر شرکت نکرده‌اند، به حساب «افزایش چشم‌گیر و معنادار جمعیت تحریمی‌ها» بگذارد، و بدون آن‌که معلوم کند که تصمیم این «گروه چشم‌گیر» از مردم، چه ارتباط‌ی با مواضع بی‌پاسخ و معوق ِ سی‌ساله‌ی آن‌ها دارد، اقدام به صدورشناس‌نامه‌ی المثنا و خواندن صیغه‌ی اهلیت برای آن‌ها کرده‌ است. و طرف دیگر نیز هم‌نوا با سیاست‌های جاری حکومت، گویی وظیفه دارد که شرکت نابه‌هنگام مردم را در انتخابات، «گرایش عمومی ملت شریف ایران به اعتدال و اصلاحات تدریجی در سایه‌ی نظام مقدس» تلقی کرده، و آن‌را طلیعه‌ی دوران جدیدی در تاریخ جمهوری اسلامی بداند.

و این هردو، به معنای از کار انداختن «موتور درون‌سوز» مردم‌ی است که هنوز به خوبی نمی‌شناسیم و آداب هم‌راهی با ایشان را نمی‌دانیم. از این‌رو مهم‌ترین وظیفه‌ی کنش‌گران مدنی و سیاست‌ورزان جنبش هشتادوهشت آن است که  در حال حاضر، راه را بر این کشان‌کشان‌ی که ‌در جهت تعمیق دوپاره‌گی معترضان به‌راه افتاده است، و نتیجه‌ی ناگزیز آن تزریق ناکنش‌گری و کاسه‌به‌دستی، نزد قدرقدرتان خارجی و یا صاحب‌منصبان داخلی‌ست، مسدود کنند. نیم‌نگاهی به چگونه‌گی ظهور جنبش سبز، (جنبش‌ی که امضای آن ذیل گزارش بی‌بدیل‌ی از کاهش اقتدار نظام، و افزایش نقش اجتماعی مردم در صحنه‌ی سیاست نازدودنی‌ست)؛ نشان می‌دهد که اتفاقن نقطه‌ی وقوع آن جایی‌ست، که کنش‌گران در یک لحظه ی معین و به اندازه‌ای لازم‌، از اصلاح‌طلبان حکومتی و تحریمی‌ها، فاصله گرفته‌ بودند.

پاره‌ی دوم.        حسن روحانی محصول عقب‌نشینی نظام است، یک عقب‌نشینی منظم و سنجیده. البته انتخاب او دلیل بر آن نیست که لقمه‌ی گلوگیری به حلقوم نظام فرو شده باشد؛ او بی‌تردید بدون کم‌ترین مزاحمت‌ی بلعیده و از جهازهاضمه‌ی نظام به آسانی عبور خواهد کرد. اما حکم شواهد آن‌ست که او قرار نبوده از مهندسی پیش از انتخابات سر برآورد. از میان چندتن‌ی که دست‌چین انتخاباتی حکومت بوده‌اند، روحانی اگر آخرین گزینه‌ی ممکن نبوده باشد، بی‌گمان نخستین آن نیز نبود. از لحاظ حکومت، هرآن‌چه را که روحانی قادر به انجام آن به‌شمار می‌رفته، قالی‌باف و یا ولایتی نیز به آن توانا بوده‌اند. اما در روز انتخابات، آن‌جا که (به‌هر دلیل‌ی) آشکار شد که بخش بزرگ‌ی از معترضان، به انتخاب بدل دست چندم‌ی همانند روحانی رضایت نشان داده‌اند، توفیق اجباری نصیب‌ حکومت شد و با یک عقب‌نشینی نابه‌چار، چند هدف را نشان گرفت؛ و حسن روحانی مبدل شد به منتخب مشترک نظام (و چند لایه‌ از لایه‌های‌ش)، و بخش‌ی از بدنه‌ی معترضان.

هنوز آشکار نیست که آیا ثمری از تصمیم پیش‌بینی‌ناپذیر بخش رای دهنده‌ی معترضان عاید خواهد شد یا نه، اما آن‌چه در این میان مهم است این‌که رای‌دهنده‌گان معترض از یاد نبرند که حسن روحانی «ضدانتخاب» آن‌ها بوده است، و انتخاب ناگزیر نظام. پس پیروزی نسبی ایشان نه در ریاست جمهوری کسی‌ست که به جای چماق، دشنه‌ی پنبه‌ای بر‌می‌داشته و به جای حمله‌ی گازانبری، دست‌وپای دانش‌جویان را در پوست گردو می‌گذاشته است؛ بل‌که اگر دست‌آوردی باشد، درعقب‌نشینی موقت نظام، و در تاثیری است که رای آن‌ها در به‌هم‌ریخته‌گی دستور کار حاکمان داشته است. از این‌رو، هرگاه حسن روحانی را منتخب خود تلقی کنند و پی‌گیری خواسته‌هاشان را به «تدبیر» او بسپارند، کلاه گشاد نظام بر سرشان رفته است، اما اگر روحانی را چونان سپربلای نظام، همواره نادیده گرفته و از فرصت‌های فراهم برای دسته‌بندی و پی‌گیری مطالبات غافل نشوند، و این‌را نقطه‌ی اشتراک‌ی با پاره‌ی دیگر معترضان قرار دهند، کلاه نیمه‌گشادی بر سر حاکمیت رفته است.

روحانی را باید «شریف امامی» سال ۱۳۵۷ دانست، نه بیش‌تر: یک عقب‌نشینی آزمایشی به وسیله‌ی یکی از مطمئن‌ترین مهره‌های حکومت. با دوسه‌چندی آزادی زندانی سیاسی و بگیروببند چند مهره‌ی بدنام و اندکی فضای باز، تا مجال‌ی برای غلبه بر اوضاع فراهم شود، و در را به همان پاشنه بچرخانند که از پیش می‌چرخید. در آن‌سال به جز وابسته‌گان به حکومت وقت و بهره‌مندان از مواهب آن، همه‌ی نیروهای منتقد و معترض و مخالف، خرمای دولت شریف‌امامی خوردند، بدون آن‌که به خدای‌ش ایمان بیاورند. و این نادیده‌انگاری، سرانجام به دولت «بختیار» و انحلال ساواک و رفع سانسور وتعهد انتخابات آزاد کشید. تفاوت میان اقدامات «شریف‌امامی» و آن‌چه از سوی «شاپور بختیار» به انجام رسید، تفاوت میان اقدامات احتمالی روحانی‌ست، و خواسته‌های حداقلی آن‌ها که رای دادند، و آن‌ها که رای ندادند.

این بدنه به رغم دوپاره‌گی اخیر، باید از تجربه‌های مشترک تاریخی خود درس بگیرد. آن‌ها که از بام تا شام از مردم درخواست سکوت و خانه‌نشینی ‌دارند، تا فرصت‌ی برای دولت اعتدال و امید خریده باشند، که «به اصلاح امور بپردازد»، همان‌ها هستند که در سکوت و بی‌تفاوتی مردم، با پشت‌وانه‌ای از بیست‌ودومیلیون رای، انتخابات مجلس هفتم را برگزار کردند، و زمینه‌ساز سال‌ها‌ی تلخ اخیر شدند. اصلاح‌طلبان مانده در دست‌گاه موجود، حضور در ساختار اداری قدرت را، عین اصلاح امور می‌دانند، و هم‌سفره‌گی مجدد خودرا با ارکان نظام، به هیچ قیمت‌ی از دست نخواهند گذاشت. با نادیده گرفتن روحانی، و خیره‌گی به فرصت‌هایی که خواهی‌نخواهی از تغییرات ناگزیر در سطح اداره‌ی کشور فراهم خواهد شد، جریان اعتراض به زیست یک‌پارچه‌ی و متداوم خود، تا دست‌یابی به فرصت‌های بیش‌تر، ادامه خواهد داد.

Advertisements

آخرین انتخابات، و یک صندلی خالی برای جنبش سبز!

entexab 4

چه آن‌ها که خیال آزمایش دوباره‌ی صندوق‌های رای را دارند، و چه آن‌ها که بر طبل تحریم آن می‌کوبند، هیچ‌کدام نابه‌جا نمی‌گویند و ناراست نیستند، هرکدام از این دوخط ناموازی و ناهم‌ساز، در اوج ناامیدی و ناتوانی و نابه‌چاری است، که تن به گزینش داده‌اند. اما واقعیت آن‌ست که در وضعیت حاضر ودر نسبت با موقعیت موجود، رای دادن و رای ندادن، دو کنش هم‌تراز به حساب آمده و تفاوت‌ چشم‌گیری با هم ندارند و از هیچ کدام، نتیجه‌‌‌ای عاید ساکنان وضعیت موجود نخواهد شد.

برای حکومت نیز فرق فارق‌ی میان این دوگروه، که یکی از سر ناتوانی دست به سلاح فرسوده و خودکار تحریم می‌برد، و دیگری از سر استیصال در صف سیاهی‌لشگران نمایش‌ی به نام انتخابات قرار می‌گیرد، تا آخرین قطره‌های امید بربادرفته‌ی خودرا، نذرعدم انتخاب کریه‌ترین چهره‌ی نمایش کند؛ نیست. هیچ‌کدام از این دو گروه، مشکل بزرگ‌ وغیرقابل پایش‌ی برای حکومت ایجاد نخواهد کرد.

این درست است که بزرگ‌ترین ضربه‌ها بر پیکر حکومت موجود، در آوردگاه انتخابات، و از اصل و فرع و حواشی آن وارد آمده، و نتایج عینی برآمده از جریان برگزاری چند انتخابات گذشته، به مراتب از سرجمع تلاش‌ها و مبارزات پراکنده‌ی منتقدان و مخالفان، در کاهش اقتدار حاکمیت موجود دررتبه‌ی بالاتری قرار می‌گیرد؛ اما در این مدت، حکومت توانسته است خاک‌ریزهای میدان انتخابات را یک‌به‌یک گشوده و همه‌ی‌ روزنه‌های موجود را مسدود سازد.

بنابراین تا گشایش‌ی در فضای حاضر، اصل شرکت همه‌گانی درانتخابات نیز، به عنوان موقعیت‌ی برای سیاست‌ورزی، به سرنوشت کنش سال‌خورده‌ی تحریم دچار خواهد بود؛ و منتقدان و مخالفان، ناگزیر با بررسی امکانات و منابع و شناخت دقیق ظرفیت‌های عمومی جامعه، باید که درجست‌وجوی بسترهای تازه‌تری برای تداوم جریان اعتراض باشند.

شاید برای آخرین‌بار باشد که درجریان برگزاری مقدمات یک شبه‌انتخابات، امکان‌ی فراهم گشت تا نیروی اجتماعی عظیم‌ی که در۲۵ خرداد ۸۸ پا گرفت، بتواند خودرا از پشت دیوارهای بلند نظامی‌‌امنیتی به نمایش بگذارد. این ولوله‌ی نابه‌گاه اجتماعی از چنان ابعادی برخوردار بود، که حکومت را در هراس از خیزش دوباره‌ی مردم، وادار به پرداخت هزینه‌‌ی گزاف‌ی کرد.

بدنه‌ای که بدون سازمان‌دهی و تبلیغات کافی، و درعین محدودیت‌های موثر رسانه‌ای، و در غیاب رهبری معین و یگانه‌ای، توانایی خودرا در ایجاد یک حرکت اجتماعی، آن‌هم پیرامون شخصیت‌‌ی ناموجه و نامحبوب نشان داد، میوه‌ی جنبش‌ی است که بسیاری به دلیل عدم شناخت کافی از جامعه‌ی امروز ایران، دیری‌ست که مجلس ختم آن‌را هم چیده‌‌اند. جنبش‌ی که برخلاف میل برخی گروه‌ها و شخصیت‌ها، نشان داد که هم‌چنان در زیر پوست سیاست ایران، چشم به فرصت‌های نادر سیاست‌ورزی دارد، و از شامه‌ی حساس‌ی نیز برخوردار است.

این نیروی اجتماعی سیال و منعطف را باید شناخت و باور کرد و پای‌دار نمود. اگر دو گروه از مردم را از جغرافیای سیاسی ایران متمایز کنیم، این بدنه‌ی آموخته و پراکنده‌ و موثر اجتماعی را، به روشنی خواهیم دید: نخست آن‌ها که در هر شرایط‌ی پای صندوق‌های رای حاضر می‌شوند، و دیگر، آن‌ها که در هر شرایط‌ی انتخابات را تحریم می‌کنند!

انتخابات جاری ایران، ممکن است آخرین فصل از تاریخ برگزاری آن به شیوه‌ی مرسوم باشد، اما حیات جنبش اجتماعی برآمده از انتخابات هشتادوهشت، به عنوان بزرگ‌ترین سرمایه‌ی اجتماعی خواهان تغییر، تازه آغاز شده است، و بدون شک نقش اصلی را در آینده‌ی سیاسی ایران ایفا خواهد کرد. گروه‌های سیاسی منتقد و مخالف حکومت موجود، جز در هم‌راهی کامل با مختصات این بدنه‌ی اجتماعی، راه به جایی نخواهند برد. بنابراین ضروری است که ممانعت از اضمحلال آن‌را در دستور کار خود قرار دهند. تشکیل وهدایت چنین نیرویی، در توان گروه‌ها و سازمان‌های مخالف موجود نیست.

«هرجا که گردهم آمدیم، یک صندلی برای جنبش سبز فراموش نشود!»

خانم‌ها، آقایان! حساب جنبش اما، تا اعلام نظر صریح رهبران، جداست!

entexabat copy

از هنگام‌ی که بحث حضور هاشمی در انتخابات بالا گرفته است، نا‌به‌گاه ادبیات آشنای جنبش، که زبان مشترک چهارساله‌ی گروه عظیمی از مخالفان و متعرضان بود، دچار دگرگونی شد. متن‌های این دوسه‌روز گذشته چنان با زبان رایج اعتراض بیگانه بود، که برخی از یادداشت‌ها و گفت‌وگوها، خواننده‌ را به سال‌های دورتر از هشتادوهشت می‌راند.

بازار زردنویسی‌های سقاخانه‌ای چنان رونق‌ی پیدا کرد، که عن‌‌قریب است شجره‌نامه‌ی خاندان آزادی در رهبری جنبش سبز از نوع دوم نیز، صفحات لایی روزنامه‌ها را پر کند. از این‌‌قرار شاید که رمز گشایش درها و دروازه‌های معین‌ی به روی «جامعه‌ی اصلاح‌طلبان» ِ ماقبل تاریخ جنبش، قلم‌گرفتن از واژه‌گان جنبشی در گفتار اصلاح‌طلبی باشد. واژه‌گان‌ ناساز با قامت ضرب‌دیده‌ی نظام.

دراین موضوع تکلیف اصلاح‌‌طلبان حکومتی روشن است. چنان‌چه یکی از روزنامه‌نگاران به‌نام این جریان، به‌روشنی گفته و با چنین مضمون‌ی به تایید خاتمی نیز رسانده است که: وقت‌ی راه توسعه‌ی سیاسی را بسته‌اند، ناگزیر باید به عقب بازگشت، به دولت توسعه‌گرا. و این یعنی که آش پشت‌پای جنبش را پیش از این پخته‌اند.

با شناخت‌ی که، (صرف‌نظر از مفاد زردنگاشته‌‌‌های اخیر)، از هاشمی داریم؛ او نمی‌تواند بر بستر تجربه‌های چندساله‌ی گذشته، بی‌گدار به آب بزند، (مگر آن‌‌که رفتار او در روزهای پیش رو، منتقدان‌ش را مجاب کند که پیرانه‌‌سر، خیال جبران مافات به سرش زده است). حضور نابه‌هنگام او در موقعیت حاضر، نشان از معامله‌ یا توافق‌ی دارد که نباید از این دوحالت خارج باشد: یا در ازای بایگانی کردن «بسته‌ی سیاسی جنبش»، کارگزاری احیای روزگار پیش از دوم خرداد را به او و ترکیبی از محافظه‌کاران سپرده‌اند، یا در دادوستدی شخصی‌تر، رونق انتخابات را وثیقه‌ی امنیت آینده‌ی خود و خانواده‌اش قرارداده است.

سلسله‌روی‌دادهای چندماه گذشته، ماجراهای فرزندان هاشمی، زردنویسی‌های صفحات نخست روزنامه‌ها پیرامون دیدارهای هاشمی وفرزندان‌ش در زندان‌ها و بیمارستان‌ها، مرخصی‌های برخی چهره‌های زندانی وابسته به احزاب اصلاح‌طلب در آستانه‌‌ی سال نو، (که هش‌‌دارش را عبدل‌فتاح سلطانی در پیام نوروزی خود داده بود) و حمایت اخیر حزب مشارکت، به‌رغم تعهدات پیشین، نمی‌تواند بی‌ارتباط با توافقات‌‌ی باشد، که حضور هاشمی در انتخابات را موجب شد.

اصلاح‌طلبان نیز که با رهبری هاشمی، به ماهیت خود نزدیک‌تر می‌نمایند، اگرچه وخامت اوضاع کشور و دشواری‌های مردم را بهانه‌ی کوتاهی‌های خود در جهت تقویت جریان اعتراض قرار داده‌اند، و شرکت در انتخابات‌‌ ِ بدون حق کاندیداتوری را نوعی از فداکاری قلمداد می‌کنند؛ اما با کوتاه‌آمدن‌های مستمر، نشان داده‌اند که در حال حاضر جز به ماندگاری خود در ساختار قدرت نمی‌اندیشند. بنابراین، نگرانی و نیاز مشترک، آن‌ها را با هاشمی در یک‌جهت قرار داده است. و صد البته که در این راه، از تقلیل میراث جنبش سبز به آستانه‌ی رضایت راس قدرت، پروایی ندارند.

با این اوصاف تکلیف جنبشی‌ها در این میان چیست؟ البته از خوش‌اقبالی جنبشی‌هاست که با امتناع خاتمی از شرکت در انتخابات، هاشمی نقش رهبری یا نماینده‌گی جریان اصلاحات را به‌عهده گرفته است. مرز میان اصلاح‌طلبان هاشمی‌زده با جنبش، روشن‌تر از مرزهای همین اصلاح‌طلبان به رهبری خاتمی است. حفاظت و تصحیح و تکمیل بسته‌ی سیاسی جنبش هشتادوهشت، به جدایی کامل آن از اصلاح‌طلبان بسته‌گی دارد، و تحقق این مهم، در ریاست احتمالی هاشمی امکان بیش‌تری می‌یابد. این تمایز در موقعیت حاضر، تنها علامت حیاتی جنبش هشتادوهشت است، از این‌رو مراقبت‌‌ ویژه می‌طلبد.

تا اعلام نظر صریح رهبران جنبش، با توجه به مفاد بیانیه‌ها و پیام‌های گذشته، اصل بر عدم شرکت در انتخابات است، تا تحقق کف خواسته‌های جنبش. خواسته‌هایی که مورد توافق شمار نزدیک به تمام احزاب و شخصیت‌های سیاسی داخل و خارج، از جمله خانم‌ها و آقایان اصلاح‌طلب نیز قرار گرفته بود. از سویی عدم امکان دست‌رسی رهبران جنبش به کسب اخبار و بررسی دقیق شرایط، و هم‌چنین ممانعت از ابراز نظر و ارسال پیام از سوی ایشان، در شرایط‌ی که نیروهای اصلی و باورمند به جنبش هشتادوهشت نیز در اسارت حکومت قرار دارند، راه‌ی باقی نمی‌گذارد، مگر اعلام عدم حمایت از ریز و درشت نامزدان حاضر در انتخابات.

البته از منظر آینده‌‌ی جنبش دموکراسی‌خواهی ایران، قابل انکار نیست که در بررسی نهایی، گزینه‌ی انتخاب قطعی هاشمی برای ریاست جمهوری، بر گزینه‌ی شرکت او باهدف رونق انتخابات، برتری دارد. اما آیا تحقق این امر جز در سایه‌ی توافق ممکن است؟ بنابراین صلاح کار اصلاح‌طلبان نیز در آن‌ست که شتاب‌زده‌گی را کنار بگذارند، و به روی‌دادهای روزهای آینده با دقت بیش‌تری توجه کنند. حساب جنبش البته تا اعلام نظر صریح رهبران و شخصیت‌های شاخص زندانی آن، جداست!

آقای خاتمی دو راه بیش‌تر ندارید: یا نامزدی در انتخابات، یا اردوگاه میرحسین موسوی!

Jonbesh 88

این روزها خاتمی فرصت‌ی یافته تا درخلال پاسخ به درخواست‌ گروه‌های دست‌چین‌ی که به دیدارش می‌روند، به تبیین نظرات خود پرداخته و آن‌را اعلان کند. این کوچه را هرکس به دفتر خاتمی باز گذاشته باشد، لابد خیال‌ی به سر دارد. اما بر ما آشکار نیست که آیا واقعن بیخ و بُن کار نظام خلل‌ی پیدا کرده که سرانجام چاره را در حضور خاتمی دیده‌اند، یا این‌ ملاقات‌ها و گفت‌وشنودها، حکم ریسه‌های الوان را برای تاق ِنصرت انتخابات دارد، و تنها برای «قشنگی» است!

البته گرایش ناگزیر حکومت‌های خودکامه به سوی منتقدان خود، و فراخوانی آن‌ها به شرکت در ساختار قدرت برای کاهش فشارهای بیرونی، از خوش‌ترین خبرها برای یک جریان اجتماعی خواستار اصلاح و تغییر است، اما چنین رابطه‌‌ای میان حکومت وجریان‌ی که خاتمی آن‌را نمایندگی می‌کند، نمیتواند برقرار باشد.

این جریان نشان داده که نه قائل به سازمان‌دهی و هدایت مردم، در جهت خلاف «مصالح» قدرت است، نه عجالتن متکی به پشت‌وانه‌های نیرومندی در ساختار حاکمیت. بنابراین خواسته یا ناخواسته، خودرا در جای‌گاه یک «محلل» محترم و شریف و رازدار قرار داده است، تا اگر روزی روزگاری «ضرورت»ی در سپهر سیاسی ایران پیدا شد، به شرط و شروط‌ی معین، به خدمت احضار و استخدام شود.

این چیزی است که در اعماق سخنان اخیر خاتمی خوابیده است. او در عین آن‌که دست‌گاه موجود را عامل و آمر فهرست هول‌انگیزی از نابه‌کاری‌های یک حکومت، در تباهی هست و نیست کشور می‌داند؛ و به این وضعیت فلاکت‌بار دل می‌سوزاند و نگرانی‌ها دارد، اما به انتظار نشسته است که این دست‌گاه خودکامه و فاسد، اورا به اصلاح مفاسد خویش فراخواند.

پیدا نیست که خاتمی با اتکا به کدام منبع قدرت، چنین انتظاری دارد؛ در حالی‌که حکومت، حتا مصلحت‌اندیشی‌های قدرت‌مندترین چهره‌‌ی سیاسی در سال‌های گذشته را، که خود از عاملان اصلی وضع موجود است، به پشیزی نمی‌خرد!

اگر چنین روزی در کار باشد، نه برای اصلاح، که برای نجات از سقوط و نابودی است، و البته چنان‌که معمول تاریخ است، دعوت‌هایی از این قماش، همواره دیرتر از هنگام به دست گیرنده می‌رسد، دیرتر از آن‌که حتا بتوان، سرزمین پاشیده از هم را نجات داد. کاش خاتمی برای فهم درست ما از شیوه‌ای که خود و دوستان‌ش برگزیده‌اند، یک نمونه‌ی تاریخی را در یک‌سده‌ی گذشته نشان می‌داد، که نیروهای خواهان اصلاح و تغییر، بدون مبارزات مدنی و در فشار قراردادن حکومت‌ها و کاهش اقتدار واعتبارشان به‌هر وسیله‌ی ممکن، به مشارکت و ایفای نقش در ساختار حکومت دعوت شده باشند.

در یکی از ملاقات‌های اخیر به‌ بهانه‌ی دعوت از خاتمی برای نامزدی در ماجرای انتخابات، یکی از قربانیان بلادیده‌ی جنگ ایران و عراق، خاتمی را به تندی خطاب کرده که: حاصل رای دماوندت کجاست آقای خاتمی، کو؟ شرکت در انتخابات مجلس نهم چه تغیری در شرایط ایجاد کرد، که حالا با شرکت در انتخابات ریاست جمهوری به‌آن امید بسته‌ای؟

پاسخ‌ خاتمی به این پرسش در جایی دیده نشده، اما واقعن او و جریان متبوع‌ش، در ازای آن رای تاریخی و فراموش‌نشدنی، چه دست‌آوردی داشته‌اند؟ نمی‌گوییم برای جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران، نمی‌گوییم برای جنبش هشتادوهشت، نمی‌گوییم برای نجات کشور از ویرانی بیش‌تر، نمی‌گوییم برای کاهش رنج‌های مردم، می‌پرسیم که جریان سیاسی مشهور به اصلاح‌طلب، از آن رفتار دماوندی چه نصیب‌ی برده‌اند و می‌برند؟

خاتمی اگر راست بگوید، به تلویح اشاره می‌کند که اجازه‌ی حضور در انتخابات‌ را به او نمی‌دهند، یا به آسانی نمی‌دهند. آیا اگر رای دماوند، حتا در این اندازه کارگر نبوده باشد که جریان مشهور به اصلاح‌طلبی بتواند نامزد انتخاباتی خودرا، (که مراتب وفاداری او بارها به اثبات رسیده و در عین حال از قابلیت‌های بسیاری برای کاهش وضعیت بحرانی برخوردار است)، بدون دغدغه‌های پیرامونی به میدان بفرستد؛ خاتمی به‌تر است به جای هر پاسخ‌ی به دعوت‌کننده‌گان خود، پاسخ‌ی برای این پرسش فراهم کند، که آیا از نگاه او نظام موجود اصلاح‌پذیر است یا نه، و اگر هست، از چه راه‌ی و چه‌گونه؟!

خاتمی و جریان هم‌پای‌ او اگر گاه‌ی برای خالی نبودن عریضه، نام‌ی از موسوی و کروبی و دیگر زندانیان به میان می‌آورند، در عمل و در درازنای روی‌دادهای چهارسال گذشته، و در حساس‌ترین روزهای آن، پشت‌بانی از جنبش سبز و رهبران‌ آن‌را، به سود حاکمیت کنار گذاشته‌اند. دور نبود اگر چنین راه‌ی در پیش نمی‌گرفتند، دیر یا زود در موقعیت‌ی قرار بگیرند، که راه را برای خاتمی و شرط‌های‌ (به‌تازه‌گی پس‌گرفته)اش آب و جارو کنند. اما او امروز بدون هیچ پیش‌شرط‌ی، به هزار زبان عشوه‌گری می‌کند، تا مگر مجوز حضور در یک شبه رقابت را به دست آورد، اما نمی‌تواند.

با این‌حال و در میان‌مدت، تفکیک جنبش هشتادوهشت از جریان اصلاح‌طلبی، به گشایش راه بر کنش‌گری جنبشی‌ها منجر خواهد شد. اصلاح‌طلبان نیز می‌توانند به راه خود بروند و در پرتو تفکیک این پیوند ناساز، فرصت دیگری برای حضور پیدا کنند. اما چکیده‌ی آن‌چه در روزهای اخیر از خاتمی شنیده‌ایم، حاکی از آن است که خاتمی به بن‌بست‌ی رسیده است. بن‌بست‌ی که او و جریان‌ هم‌راه‌ش، توانا به گشایش آن نیستند. در این‌صورت او ناخواسته چیزی را به مخاطبان‌ش فهمانیده، که همواره از بیان آن هراس داشته است: اصلاح‌ناپذیری نظام!

اما این تازه آغاز کار برای اوست. اصلاح‌طلبان، فرزندان نظام‌های اصلاح‌ناپذیرند، حکومت‌های اصلاح‌پذیر راه خود به‌تر می‌شناسند. بنابراین، به‌تر آن‌ست که او برای تعیین تکلیف، خود را نامزد کند، اگر پذیرا شدند و پیش تاخت، تا جایی که بتواند، طرف حساب آینده‌ی جنبش هشتادوهشت باشد. اگر نگذاشتند پیش برود و سد راه‌ش شدند، صحنه‌ی «انتخابات» را ترک کند و به اردوگاه موسوی و «اصلاح‌طلبان» جنبش هشتادوهشت بپیوندد.

جنبش هشتاد و هشت؛ و شرکت در انتخابات‌‌ از نوع دیگر!

tamayoz 2

پاره‌ی نخست:

جمهوری اسلامی در درازنای تصرف‌‌ سی‌ و چندساله‌اش در حق حاکمیت مردم، از فروردین ۱۳۵۸ به بعد، هرگز ضرب شست‌ی از جمع رنگ‌به‌رنگ و پراکنده‌ی مخالفان پُرشمار و فزاینده‌ی خودش نچشیده، مگر در جریان دوره‌هایی از انتخابات‌‌، که تا کنون برگزار کرده است. اگر پیکر نیم‌جان و نیم‌سوز حکومت موجود را روی میز تشریح دراز کنیم و ردِ‌جای ضربات و جراحات منجر به آسیب‌دیدگی‌های جبران‌ناپذیر دوران حاکمیت‌ش را دنبال کنیم، نه به انفجارات مراکز و محافل حکومتی و ترورها خواهیم رسید، نه به تلفات و خسارات جنگ هشت‌ساله می‌رسیم، نه به جنگ‌های کوهستانی چندساله‌ی کردستان خواهیم رسید، نه انشعابات و اعلام موجویت‌های مکرر، و نه دفتر صدمن کاغذ ِ بیانیه‌های حماسی و مناسبتی؛ بل‌که دست آخر، جز به انتخابات سال‌های ۷۶ و ۷۸ و ۸۴ و ۸۸ نخواهیم رسید.

جای تاسف است، اما این به آن معنی است که از استقرار حکومت موجود به این‌سو، کیسه‌ی اپوزیسیون خارج از قلمرو امنیتی نظام، خالی تر از آن بوده که توانسته باشد، خم‌ به ابروی نظام چیره‌‌دست و خیره‌سر ِ موجود بیاورد. چنان‌چه در فرصت مهیای دوسال گذشته نیز، آن‌چنان توانا به کاهش ناتوانی‌های خود نشان نداد، که در محاسبات اجتماعی بدنه‌ی معترض، جایی را به خود اختصاص دهد.

بنابراین اگر موضوعیت این گزاره را (گذشته از چرایی‌ آن)، وارد بدانیم، ناگفته پیداست که جریان‌های سیاسی داخلی، و هم‌چنین مردم‌ی که اندک تغییری در وضعیت موجود خودرا به وعده‌های دیر و دور نخواهند فروخت، از کنار «موقعیت‌‌ انتخابات»، به ساده‌گی نخواهند گذشت. اما انتخابات ۹۲، تفاوت بارزی با موارد مشابه در دوره‌های گذشته دارد: در زیر پوست یک رقابت‌ نیمه‌زرگری، که قرار است در آن منصب‌ بی یال و دُم و اشکم‌ ریاست جمهوری را به «ضامن معتبر وضع موجود» واگذار کنند؛ جدال‌ی جدی میان حکومت و خانواده‌‌ی بزرگ‌ش از یک‌سو، و میراث‌داران جنبش هشتادوهشت، بر سر اساس قضیه در جریان است.

به‌رغم گزافه‌خوانی‌های سران و کارگزاران حاکم، و «مساعی چندپهلوی بزرگان اصلاح‌طلب»، شبح «جنبش هشتادوهشت»، هنوز در آسمان سیاست ایران حاضر است. این‌را حتا در گفتار و رفتار نیم‌قدهای به خط کرده‌ی نمایش انتخابات می‌توان مشاهده کرد. شک نیست که مهم‌ترین هدف حکومت در انتخابات ۹۲، تمام‌کُش کردن این شبح مزاحم، زیر بار نوعی از انتخابات‌ است که تا پیش‌ از سال ۸۸ برگزار می‌کرده است.

این شبح،‌ (که در تحلیل‌های سیاسی «روزمره» جای‌گاه چندان‌ی ندارد)؛ و رفته‌رفته هسته‌ی متمایزی از جریان‌های آزمایش داده‌ را از خود به نمایش گذاشته، و تا کنون نیز به هیچ قیمت‌ی از سکوی خود پایین نیامده است؛ خواهی‌نخواهی ماهیت موجود ِ نظام، و ابزارهای این موجویت را در تیررس خود قرار داده است. بنابراین، با آن‌که بر اثر سرکوب مستمر و سنگ‌اندازی اصلاح‌طلبان وحشت‌زده از گسترش آن، رو به نهفته‌گی گذاشته است، دور نیست که این موضع متمایز و هژمونیک، برنده‌ی نهایی انتخابات‌ی بشود، که برگزاری آن دیر و زودی اگر دارد؛ سوخت و سوزش را «خانواده‌ی بزرگ نظام» نیز، باور ندارد.

با موقعیت‌ی که نظام حاکم دارد، حتا جنازه‌ی نیم‌کُش و نیم‌نفس یک جریان اعتراضی، می‌تواند در یک نقطه‌ی کور ِ نادیده‌، ناگهان جان بگیرد و «ظرفیت» خودرا در اختیار نیروهای تازه‌نفس‌ بگذارد. بنابراین اگر جنبش هشتادوهشت (یا سبز، یا دموکراسی‌خواهی و یا هرنام دیگری)، بر این موضع بماند و جریان‌های موازی اصلاح‌طلب، دست به مصادره‌ و مناقصه‌ی آن نزنند، و تمایز آن‌را کم‌رنگ جلوه ندهند؛ این انتخابات، با شرکت و یا عدم شرکت هر جریان‌ی شکل بگیرد، و به هر‌صورت‌ی که برگزار گردد، و هر نتیجه‌ای که داشته باشد، بازنده‌ی آن نظام موجود و همه‌ی کارچاق‌کن‌های آن خواهند بود: جنبش‌ی که رهبران‌ش نه کناره‌گیری کرده‌اند، نه اعلام انحلال کرده‌اند، نه کوتاه آمده‌اند، و نه به نام آینده‌ی کشور کاسه‌به‌دست قدرت شده‌اند؛ بازنده نیست.

و مگر می‌شود که انحلال جنبش‌ی را که هنوز صدها پرونده‌ی ناگشوده و ناخوانده دارد، با استناد به نومیدی و ترس بدنه‌ی آن، به این ساده‌گی در دفتر معاملات سیاسی به ثبت رساند؟!

ممکن است که در شرایط دشوار موجود، و افول شعله‌ها‌ی امیدبخش جنبش، پای‌داری سران و هم‌راهان (ولو اندک) جنبش، بر سر کمینه‌هایی چون برگزاری انتخابات آزاد، چندان کارساز به نظر نرسد، اما در ترکیب «ناامیدی» عمیق بدنه‌ی پراکنده‌ی اجتماعی، (در مسیر «بحران‌»های ناگزیری که یک‌به‌یک چهره‌ دژم و سخت خودرا به رخ جامعه خواهند کشاند)، با هسته‌ی «متمایز» و پای‌دار جنبش هشتادوهشت، نیروی اجتماعی بزرگ سال‌هایی نه‌چندان دور برپا خواهد شد: نیرویی که می‌تواند پشت‌وانه‌ی تغییرات ممنوع گردد. و این چیزی است که نظام جمهوری اسلامی در سی سال گذشته، با چیره‌دستی تمام، راه را بر وقوع‌ش بسته بود.

پاره‌ی دوم:

اگرچه تا روشن شدن چگونه‌گی برگزاری اتفاق خرداد ۹۲، (که حکومت اصرار دارد تا از آن به عنوان یک انتخابات باشکوه یاد شود)، هنوز وقت باقی‌ست، اما از منظر جنبش هشتادوهشت، و در عین رفتار معطوف به منافع گروهی اصلاح‌طلبان، و زیرپا نهادن پیمان نانوشته‌ی عمومی، در تحریم انتخابات تا تحقق خواسته‌های اعلام شده‌ی پیشین؛ وضع به آن بدی که گمان می‌رود نیست.

بدنه‌ی جنبش در مسیر رشد خود، ناگزیر از فراگیری بازی بدون توپ، در حاشیه‌ی اضلاع سیاسی است. آن‌چه در چشم‌انداز انتخابات دیده می‌شود، نه از این سمت که خاتمی ایستاده است، نه در سوی دیگر که نامزدهای سه‌گانه‌ی منسوب به «مقامات عالی نظام» قرار گرفته‌اند، هیچ کدام در لباس‌ی که ممکن است به قامت‌شان بدوزند، قادر به فیصله‌ی امور از هم پاشیده سرزمین نیستند. که در این‌صورت، برای پیش‌گیری ازخرابی بیش‌تر، چاره‌ای جز ادامه و پایش وضع موجود برای‌شان نمی‌ماند. مگر خاتمی می‌تواند پاسخ‌گوی جنبشی‌های «ظاهر‌الصلاح»ی باشد که ممکن است به‌ناگزیر، به او رای هم داده باشند؟ یا آن دیگری، مگر می‌تواند انتظارات فرودستان‌ی را برآورد، که شاید از این پس، به قهرمان مظلوم‌ی به نام احمدی‌نژاد نیز عشق بورزند؟ با پشت‌وانه‌ی کدام اعتماد اجتماعی و یا انگیزه‌ی جمعی؟

بنابراین، جریان برگزاری انتخابات به هر صورت‌ی پیش برود و نتیجه هرچه باشد، جنبش هشتادوهشت، از گردش اوضاع بی‌نصیب نخواهد ماند. با این‌وصف اگر اصلاح‌طلبان بتوانند حاکمیت را به حضور خاتمی راضی نمایند، بدیهی‌ست که از کنار آمد و شد ِ او، به آن شرط که در مرزهای میان جنبش و جریان اصلاح‌طلبی دست نَبَرد، و جنبش هشتادوهشت را ملاخور نکند بهره‌ی بیش‌تری عاید جنبش خواهد شد تا از شکست‌های پی‌در‌پی اصول‌گرایان و یا ساختارشکنی دنباله‌ی جریان دولت. جریان اصلاح‌طلبی برخلاف گذشته، اعتبار چندان‌ی ندارد تا بتواند سپربلای نظام شده و مانع رشد گرایش‌های خواهان اصلاحات اساسی بشود. از این‌رو، از انتخاب خاتمی بدون آن‌که خود و جریان‌ هم‌راه‌ش بخواهند، نصیب جنبش، بیش از حکومت خواهد بود.

تردیدی در این بهره‌بری نیست. آن‌چه محل تردید و تامل است، چگونه‌گی برخورد رسمی جنبش هشتادوهشت، با احتمال اعلام رسمی نامزدی خاتمی‌ست. جنبش نه تنها به خاتمی و جریان اصلاحات هیچ بدهکاری ندارد، بل‌که حساب‌های تسویه‌ناشده‌ی بسیاری نیز با او و آن‌ها دارد، که به حساب اوراق تاریخ منظور خواهد کرد. از سویی، اگر حکومت به نامزدی خاتمی تن بدهد، شک‌ نیست که ریاست جمهوری اورا خواسته است. بنابراین، مبادا نمایندگان نه‌چندان صریح و نه‌چندان قاطع جنبش، دست به همان کاری بزنند، که حاکمیت از خاتمی انتظار دارد. تفکیک این دوجریان، خواسته‌ی روشن میرحسین موسوی نیز بوده است. بهانه‌ای نمی‌ماند.

پرسش بی‌پاسخ‌ی نیز در میان است: اگر سرمایه‌گذاری‌های سه‌چهارسال گذشته‌ی خاتمی و جریان اصلاحات برای نزدیکی به مرکز قدرت، (که به زیان آشکار جنبش هشتادوهشت منجر شد)، به بار ننشیند و حکومت هم‌چنان دست رد به تقاضانامه‌های ناتمام ایشان بزند، چه خواهند کرد؟ آیا قرار بر این بوده که احساسات تحریک شده‌ی اخیر را، خرج گل‌ریزان برای نامزد دست دوم اصلاحات و دل‌خواه نظام کنند؟

از «عدلیه‌ی مستقل» سپهسالار، تا «رویای عدالت» ستوده؛ درس‌ی برای خاتمی!

royaye edalat

یکم       چرا کِرد و کار آقای خاتمی، که اورا رهبر اصلاح‌طلبان ایران می‌خوانند، شباهت به هیچ‌یک از اصلاح‌طلبان دنیای جدید، از هر مسلک و مرام‌ی و در هر زمان و مکان‌ی نمی‌برد؟ اگر به رفتار سیاسی خاتمی در سنجش با راه و روش‌ شناخته‌ی اصلاح‌طلبان‌ نام‌دار دقت کنیم، چه آن‌ها که از درون سیستم‌ها به اصلاح آن کمر بسته‌اند، چه کسان‌ی که با هدف اصلاح‌گری به ساختار نظام سیاسی راه‌ی باز کرده‌اند، چه آن‌ها که فرصت‌ی را به تصادف فراهم دیده‌ و پا بر گلوگاه بنیاد‌های کهن گذاشته‌اند، و چه اصلاح‌گران‌‌ی که عطای قدرت سیاسی را به لقای آن بخشیده و جلوداری قوای اجتماعی را با هدف تضعیف و تسلیم آن در جهت اصلاح برگزیده‌اند؛ در کارنامه‌ی او هیچ وجه اشتراک‌ی با هیچ‌یک از ایشان پیدا نمی‌شود. با این‌همه خاتمی کماکان به نام اصلاحات و اصلاح‌طلبان سخن می‌‌گوید.

دوم       خاتمی به سخن‌گویی گروه‌ی از سیاست‌ورزان ِ هم‌پشت خود، حاکمان را خطاب قرار داده و از آن‌ها می‌خواهد که ترتیب‌ی دهند تا امکان حضور این گروه در انتخابات فراهم شود. بدیهی‌ست که سطح این خواسته‌ی خاتمی از حدود متعارف و معمول در نظام موجود نیز پایین‌تر است، بنابراین کم‌ترین نشان‌ی از اندیشه‌ی اصلاح‌ در آن پیدا نیست. خواه‌ش او از نظام حاکم متوجه چیزی‌ست، که هرگز مورد انکار حاکمان قرار نداشته است. آن‌ها همواره آمادگی داشته و دارند تا بدون اندک وقفه‌ای، هر دوره از انتخابات را به حکم قوانین موجود و در چهارچوب نظارت «استصوابی»، با حضور «سلایق»‌ گوناگون درون نظام، برگزار کنند. بدون شک آقای خاتمی و یا هر یک از هم‌ترازان او با ثبت نام در زمان مقتضی، می‌توانند امیدوار باشند که در چهارچوب قوانین و مقرارت یاد شده، درخواست‌شان مورد توجه قرار بگیرد. آیا آقای خاتمی چیزی بیش از این خواسته است؟

سوم       با این‌حال آقای خاتمی که متقاضی برگزاری «کنگره‌ی بزرگ اصلاح‌طلبان» در آستانه‌ی انتخابات نیز هست؛ هم‌چنان اصرار دارد که اورا به چشم اصلاح‌طلب‌ی نگاه کنند که با عبور از خط حاکمیت، پاشنه‌اش را به اصلاح امور خواهد کشید. انتظاری که لابد مبنای آن، دوران ریاست جمهوری ‌گذشته‌ی اوست. درصورت‌ی که چهره‌های برتر جریان موسوم به دوم خرداد، در سال‌های نخست همان دوران، در برابر پرسش‌های ناتمام خواستاران اصلاحات، بارها این پاسخ را تکرار کردند که هرگز انتظار و آمادگی پیروزی در انتخابات را نداشته‌اند، از این‌رو، هیچ برنامه‌ی سنجیده و زمان‌بندی شده‌ای برای انجام اصلاحات در کار نبوده است. به عبارت دیگر، جریان‌ اصلاح‌طلبی کسان‌ی را شامل می‌شد، که گرچه (با درجات متفاوت‌ی) اصلاح در امور را باور داشتند، اما بر سر تحقق تمام یا بخش‌ی از آن، نه توافق‌ی در کارشان بود، نه اراده‌ای! آقای خاتمی امروز با کدام برنامه‌ی اصلاحی پا به میدان گذاشته است؟

چهارم     چنین بود که اهتمام به اجرای برخی قوانین گردگرفته‌ی «مغفول»، بدون آن‌که موانع ساختاری عدم اجرای آن در سال‌های رفته ریشه‌کُش شوند، نام اصلاحات به خود گرفت. بعد از آن چندی نپایید، که نه تنها تلاش برخی چهره‌های میانی این جریان برای خُرده‌اصلاحات‌ی در عرصه‌های پراکنده، بل‌که اجرای همان قوانین «مغفول» هم از سوی حاکمیت موجود تابیده نشد. نیروی اصلاح‌طلب سرگردان در سطح جامعه نیز، در فضای خالی از اراده و برنامه‌ی جامع ِ اصلاحی، یک روز به جنگ اصل مترقی ولایت فقیه می‌رفت، روزی حساب و کتاب اموال به تاراج برده را می‌خواست، روزی دیگر از دست‌‌برد به آزادی انتخاب‌ش می‌پرسید، و …  تا آن‌جا که دانی. سوراخ دعا پیدا نبود!

پنجم      به هنگام معرفی نخستین هیات دولت خاتمی به مجلس پنجم برای گرفتن رای اعتماد، یکی از نمایندگان مخالف اردوگاه بازنده، با تشبیه «مقام معظم رهبری» به مارگیری که در جعبه‌ی مارهایش انواع مارهای سمی و کشنده در اختیار دارد؛ اخطار داد، که هرگاه بخواهید از مرزهای تعیین شده فراتر بروید،  رهبری درب جعبه را برداشته و یکی از مارها را امر خواهد کرد تا در جان‌تان افتد. عطا مهاجرانی که وزیر پیش‌نهادی وزارت فرهنگ و ارشاد بود، در دفاع از خود، البته پاسخ شماتت‌آمیزی به او داد و گونه‌ی اظهارات اورا، «جفا به مقام معظم رهبری» خواند. اما چندی که گذشت، کار همان صورت‌ی را به خود گرفت که آن نماینده‌ی جفاکار گفته بود. جعبه‌ی کذا باز شد و به‌فرموده مار سم‌ی و مهلک‌ی از آن خزید و در معرکه رها شد: قوه‌ی قضاییه!

ششم       آن «خزنده»ی قتال‌ی که از نخستین سال دولت اصلاحات، بدون آن‌که آب از آب تکان بخورد، به حکم بالادست‌های زمینی و جعلیات آسمانی هرچه خواستند کرد، تا میدان را از هر جنبنده‌ی مزاحم‌ی خالی کند؛ امروز به اژدهای هفت سری  مبدل شده است، که تا اراده‌ای همگانی آن‌را از بیناد زیر و رو نکند، امکان کوچک‌ترین اصلاح‌ی در اوضاع این سرزمین و مردم‌ش پیدا نخواهد شد. به عبارت دیگر، تا استقلال کامل این قوه و نوسازی و گندزدایی از آن، شجاعانه در اولویت نخست مدعیان اصلاحات قرار نگیرد، دگرگونی پای‌داری در هیچ یک از عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، برای مردم ایران متصور نیست. آیا آقای خاتمی که در تدارک «کنگره‌‌ی بزرگ اصلاح‌طلبان» است، غیر از این می‌اندیشد؟

هفتم       نسرین ستوده در پیام‌ی که از زندان اوین خطاب به پارلمان اروپا صادر کرد، از «رویای عدالت» سخن گفت؛ و از این‌که رویای دیرین او تا به روز استقلال دست‌گاه قضا، هرگز محقق نخواهد شد. بدون تردید نسرین ستوده از جمله کسان‌ی است که، صلاحیت و اهلیت چنین اظهار نظری را داراست.  با این‌حال او نخستین حقوق‌دان‌ی نیست که می‌پندارد، تا پایه‌گذاری عدالت‌خانه‌ای مستقل از منابع قدرت، حال و روز مردم ما جز این نخواهد بود. او و بیش‌تر حقوق‌دانان محکوم به زندان ‌در ایران، بر این باورند که دست‌گاه قضایی مستقل، به تحدید قدرت سرکوب حکومت‌ها منجر شده، و این محدویت، تنها بستر ممکن برای کنش‌های مسالمت‌آمیز اصلاح‌گرایانه است. اما این آخرین حقوق‌دان از زنجیره‌ی خواهندگان استقلال قوه‌ی قضاییه، در عین پای‌داری شخصی بر تحمیل خواسته‌ی حقوقی خود به نظام حاکم، در پیام خود، تحقق این رویا را، «دور از دست‌رس» خوانده است. آقای خاتمی در این مورد چه نظری دارد؟

هشتم      یک‌صد و چهل سال و اندی پیش از «رویای عدالت» نسرین ستوده در گوشه‌ی زندان اوین، نخستین کوشش‌های اصلاح‌گرایانه‌ی دوران سپهسالار در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه، بر پایه‌ی همین رویای عدالت قرار پیدا کرد. میرزا حسین‌خان سپهسالار هنگام‌ی که در سال ۱۲۸۷ قمری، دست به‌کار اصلاحات شد، در نخستین مرحله از اقدامات اصلاحی خود، با تشکیل نهاد مستقل عدلیه، امر قضا را از چنگ حاکمان و ملایان خارج کرد، و با تدوین قانون‌ی جامع نه تنها دست حاکمان مقتدر ولایات را از «حبس و هرگونه ایذاء اشخاص» کوتاه نمود، و رسیدگی به امور جزایی را از« محاضر شرع» گرفته، در «صلاحیت محاکم تخصصی عدلیه قرار داد»، و اختیار تعقیب حکام را به «ناظر عدلیه» واگذار کرد، و دست «فراشان شاهی» را از پی‌گرد و حبس مردم کوتاه کرد؛ «اصول محاکمات» و «شرایط مطلوب محبس» را نیز تدوین و تعیین نمود، و با انتشار روزنامه‌ای به نام «وقایع عدلیه» به آگاهی مردم بر حقوق خود همت گماشت. اما حکام به بهانه‌ی «گستاخی رعیت»، وملایان به نام «بدعت و رخنه در آیین»، در برابر اصلاحات سپهسالار قد علم کرده و مانع تداوم آن شدند.

نهم        از قرن نوزدهم تا قرن بیست‌ویکم در تاریخ بشر راه درازی‌ست. اما سپهسالار در سال ۱۲۸۲، چند سال پیش از ‌آن‌که فرصت تشکیل عدالت‌خانه‌ی مستقل را پیدا کند، در نامه‌ای به مستشارالدوله می‌نویسد: «اعتقاد من درباره‌ی حضرات ملاها براین است که ایشان را باید در کمال احترام و اکرام نگاه داشت، و جمیع امورات‌ی که تعلق به آن‌ها دارد، از قبیل نماز جماعت و موعظه و اجرای صیغه‌ی عقد و طلاق و حل مسائل شرعیه و مایتعلق‌بها را به ایشان واگذار نمود. و به‌قدر ذره‌ای در امورات حکومتی آن‌ها را مداخله نداد، و مشارالیهم را ابدن واسطه‌ی فی‌مابین دولت و ملت مقرر نکرد، والا بی‌انتظامی‌ها می‌شود، چنان‌چه شده است.»

دهم       نظر آقای خاتمی در مورد اصلاح‌طلبان‌ی مانند نسرین ستوده و میرزا حسین‌خان سپهسالار چیست؟

…………………………………………………………………………………….

در حاشیه:

نظر عمومی بسیاری از کوشندگان سیاسی ایران در مورد ماهیت اقدامات و مواضع آقای خاتمی، آمیخته به تردیدی جدی است. این مطلب با فرض بی‌پایه‌ بودن این بدگمانی‌ها نوشته شده است.

دنیای زرد زرد آن‌ها؛ و جنبش سبز مردم ایران!

donyay-y-zard

یک‌م       دیری‌ست که عبارت «جنگ قدرت»، با پس‌گفت‌های رنگ‌به‌رنگ‌ش در فرهنگ سیاسی ایران معاصر، جانشین «کار کار انگلیس‌ها»ی دوران پهلوی شده است. چنان‌که از صغیر و کبیر جهان سیاست و فرهنگ و اقتصاد گرفته تا اهل و نا اهل سیاست در کوچه و بازار، کم‌تر کسی‌ست که این عبارت و ملحقات‌ش را به فراخور حال و قال به گوش نگرفته و به زبان نداده باشد.  کاربست عام این ترجیع‌بند سیاسی چندکاره، هم‌چون تالی کلاسیک خود که ماجرای « کار کارانگلیس‌ها» باشد، اگرچه بر واقعیت‌ی مسلم بنا شده است؛ اما در متداول‌ترین صورت آن، یک هدف روشن را دنبال می‌کند: بی‌هوده‌نمایی هر کنش و کوشش سیاسی و اجتماعی!

دوم         رندانه‌ترین برداشت از داستان دنباله‌دار مهدی پسر هاشمی رفسنجانی و نیک‌آهنگ کوثر کاریکاتوریست ناموفق و نه‌چندان خوش‌نام روزنامه‌های دوران مشهور به اصلاحات، فروکاستن جنبش سبز به جنگ قدرت میان سرسلسله‌های ساختار حاکمیت است. این نتیجه‌گیری شتاب‌زده و مسبوق به سابقه، (و درمواردی هم‌راه با زیرک‌پنداری بالادستانه و پوزخند‌های خلوتانه و زنهارهای آمرانه)، این‌بار بر فرض‌ی استوار است، که خود زیر بار فرض‌های تاق و جفت دیگر سرخمانده است؛ و آن پذیرش دربست بزرگ‌نمایی‌های «آقازاده»‌‌ای‌‌ست که به سیره و زبان لاف‌زنان قهو‌ه‌خانه‌نشین ِ سرگرم از تدخین چند دود تنباکوی اعلا، دست وپایی می‌زند تا آبرو، و شاید اعتباری برای خانواده‌‌ی در حال اضمحلال خود در میان مخالفان پیدا کند؛ و همه‌ی این‌ها نیز برآمده از یک زیرزبان‌کشی سخیف از سوی طرف‌حساب سابق‌ش در شرکت بهینه‌سازی مصرف سوخت.

سوم        باور به وقوع «جنبش»ی به نام جنبش سبز در میان جریان‌های سر به لاک‌برده‌ی داخل و خارج، و حتا جریان‌های کوشنده و درگیر در ماجرای انتخابات ۸۸، تا اراده‌ای فراتر از مناسبات و معاهدات و ملاحظات معمول در ساختار حاکمیت، اندک‌اندک رخ‌نمایی نکرد، و تا آثار ضربات جبران‌ناپذیر این اراده‌ی «خارج از چهارچوب» بر پایه‌های استوار سی‌ساله‌ی مجموعه‌ی حاکمیت، چشم‌ها را خیره نکرد، به درازا کشید. اما سرانجام جز خُرده‌جریان‌های ناقابل در کشاکش سیاسی، چهره‌های ممتاز جریان‌های گوناگون سیاسی در گوشه و کنار گیتی، حتا چهره‌های شاخص برخی جمع‌های سیاسی چپ‌گرا در داخل، که برخلاف اراده‌ی همه‌گیر روزهای مانده به انتخابات ۸۸، از شرکت در آن‌چه که «جنگ قدرت میان دو شاخه‌ی مختلف‌المنافع حاکمیت» بود انصراف دادند، به هویت مستقل حقوق‌ی و تاریخ‌ی جنبش‌ سبز در کنار جنبش‌هایی چون نهضت ملی شدن صنعت نفت، اقرار کردند. جنبش‌ی که از میان گرد وغبار جدی‌ترین و حساس‌ترین منازعه‌‌ در سال‌های اخیر بر سر منابع قدرت، سر برآورد.

چهارم      جز در اندک‌شماری از روی‌داد‌های بزرگ تاریخ، که هم‌زمانی مجموعه‌ای از عوامل ساختاری و عرضی و تصادفی، به تشکیل و تجمیع قدرت‌ی نوظهور منجر شده و مبنایی برای تحولات بزرگ گردیده است، می‌شود گفت که نزدیک به تمام ِ دگرگونی‌های کوچک و بزرگ دنیای جدید، از زیر قبای منازعات پیرامون قدرت بیرون زده است؛ و البته به یک «شرط لازم»، که «اراده‌ی عبور» از وضع موجود، در گوشه‌ای از آن پنهان شده باشد. این‌ چیزی نبود که ناهم‌سویان ِ با روند منتهی به انتخابات ۸۸ ندانند. آن‌چه آن‌ها و خیل‌ی‌‌ دیگر نمی‌دانستند این‌ بود، که موسوی نام‌ی برخلاف انتظار، قابلیت ادای شرط را لازم را داشته و ای بسا خود را مهیای هم‌این کرده بود که پس از چند دوره آمد‌نیامد، سرانجام حاضر شد.

پنجم        چه کار «انگلیسیا» بوده باشد، چه از تخمه‌ی «جنگ قدرت» میان دو قله‌ی رقیب در جمهوری اسلامی برآمده باشد، پس از سال‌ها تلاش بی‌ثمر از همه‌ی راه‌های ممکن و ناممکن، در بستر رخوت و انفعال بیانیه‌خوان‌های خارج‌نشین، و ملاحظه و مدارای معطوف به دخل وخرج نیم‌سوز‌های داخل‌نشین، جنبش‌ی برپا شد که خسارت‌‌های جبران‌ناپذیرش، (نه بر ستون‌های خیمه‌ی رقیب ِ حامیان مالی میرحسین موسوی در انتخابات)، با اساس اقتدار و مشروعیت نظام مستقر چنان کرد؛ که نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز نتوانست بر سر دربار وحامیان‌ش بیاورد. گذشته از آن، اگرچه چندی‌‌ست که قایق‌‌ش به گل نشسته است، اما به دلیل ریشه‌های اجتماعی‌‌ و رابطه‌ی اندام‌وارش با چهره‌ها و گروه‌های جدیدی که به مرجعیت اجتماعی دست یافته‌اند، همواره به مانند چهارچوب‌ی آماده برای سامان‌دهی اعتراضات، در هنگامه‌های طلایی و فراهم آینده، باقی خواهد ماند. در افق سیاسی ایران، تکرار چنین موقعیت‌ی در سال‌های نزدیک دست‌نیافتنی‌ست. ما و همه‌ی بازی‌گران مدعی، حتا در کار تداوم همین جنبش مهیا درماندیم. حکم عقل فایده‌گرا این است، که اگر بتوان این اسکلت را هم‌چنان و دست کم در نقش یک «مترسک» ناقابل نگاه داشت؛ باید داشت.

ششم       از پایان دوران حمایت‌های چشم‌بسته‌ی هیجان‌آلود توده‌ای به بعد، حکومت حاضر نان فقدان یک چهارچوب اعتراضی در بستر شبکه‌ای از کوشندگان ریز و درشت و پراکنده در نقاط موثر جامعه را می‌خورد. و به برکت همین موهبت، از تله‌ی بحران‌های اقتصادی و سیاسی بسیاری به آسانی عبور کرده است. و جنبش خاموش سبز، که می‌تواند همان‌ی باشد که نبود، از «چشم اسفندیار» حاکمیت موجود نیز پنهان نیست، که نه تنها برخورد با نابوده‌های آن‌را هم از دستور کار خود خارج نمی‌کند، بلکه به طور مستمر به تجربه‌های تازه‌تری برای شکانیدن تصویر آن دست می‌زند. چرا که خطر آتش افتادن به خرمن جنبش‌ی با تجربه‌های عینی و صورت‌حساب پُر و پیمان، به مراتب از خطر جریان‌های فعال فاقد پشت‌وانه‌ی تجربی بیش‌تر است.

هفتم       (اتفاقن «زردنویسی»‌های بعد از انقلاب، پس از یک فترت ده‌پانزده ساله از دوران ریاست هاشمی رفسنجانی شروع شد. دوران‌ی که مقرر شد تا لایه‌ی فریبنده‌ی رنگین‌ی، بر یک «حضور کثیف تاریخی» کشیده شود، و «دیگر هیچ‌کس به هیچ‌ چیز نیندیشد». از این‌قرار، ناگاه بساط سرد و خلوت روزنامه‌فروش‌ها به اشغال اقسام رنگین‌نامه‌های هفتگی و ماهانه‌ی مزین به تصاویر و مضامین سینمایی و ورزشی و ماجراهای جنایی‌‌خانوادگی شد. محدودیت در انتشار تصاویر چشمگیر و اتکا نشریات به خبرنگاران خودکفا، که دست‌مزد خود را نه از صندوق نشریه، بل‌که از سوژه‌ها می‌گرفتند و ناگزیر گردش قلم در گرو می‌رفت، و همه‌ی این‌ها در کنار اعمال سیلقه‌ی پرورش‌نایافته مدیران«متعهد» نشریات، منجر به رشد ادبیات زردی در مطبوعات شد، که در نوع خود کم‌نظیر است. این شیوه‌، در جریان تحولات خود، به مطبوعات بعد از دوم خرداد که رسید، پایه‌ی سبک‌ سیاسی‌زردی شد که در آن، با برجسته کردن مناسبات شخصی، عاطفی و روزمره‌ی برخی پایه‌گذاران و کارگزاران حاکمیت، و آمیختن آن با برخی داده‌های جذاب و اختصاصی پشت پرده، تصویر جدیدی از ایشان و کِرد و کارشان پرداخته می‌‌کرد، که با اصل جنس تفاوت بارزی داشت.)

بند آخر    زردنوشت‌هایی که به تازگی پیرامون دوران بازداشت و آزادی مهدی هاشمی در صفحه‌ی نخست یکی از روزنامه‌های تهران، برخلاف روند جاری به چاپ رسیده است، از مهوع‌ترین انواع این شیوه در مطبوعات ایران است؛ واقعن پیدا نیست که آیا متن‌های مورد اشاره از کیفیت نازل‌ی نسبت به نمونه‌های درخشان‌ش در روزنامه‌های مشهور به دوم خردادی برخوردار بوده‌اند، یا کیفیت سوژه در حافظه‌ی جمعی مردم آن‌قدر پایین بوده است، که سرجمع آن به یک «تیاتر روحوض‌ی» بدل شده است؟! شک نیست که دبیران این روزنامه و حتا سفارش‌دهندگان این مطالب، به این امر واقف‌ بوده‌اند که دست و پا کردن عواطف در افکارعمومی برای شخص‌ی چون مهدی هاشمی، اگر محال نباشد، کار بسیار دشواری‌ست. پس انتشار این سلسله گزارشات زرد‌نگار، بنا بر کدام ضرورت یا مصلحت‌ی رخ می‌دهد؟ به‌ راستی در ماجراهای چند ماه اخیر، جنبش‌ مردم ایران، مخاطب دنیای زرد ِ زرد ِ زرد پیرامون خود بوده‌اند، یا مخاطب دست‌چین‌شده در برابر یک ناشی‌گری عامدانه؟!

سرزمین در خطر است؛ مبارزه با فقیهان عین مبارزه با سلطنت است، به میدان اصلی مبارزه بازگردیم!

مبارزه با سلطنت و سلطنت‌طلبی در میان روشن‌فکران جمهوری‌خواه، مبارزه با یک جریان سیاسی کوشنده و موثر، به معنای تام و تمام خود نیست، مبارزه‌ با هسته‌‌ی پوک و کرم‌زده‌ای‌ست که درخت بدثمر آن، در جای‌جای جغرافیای فرهنگی ایران هنوز روییده می‌شود، وهنوز عقب‌دارانی پیدا می‌شوند که بخواهند با پیوند شاخه‌ای از سلطه‌ی دینی و یا پادشاهی به این گیاه‌پایه‌ی هرز، سایه‌ی آرامی به نام خود گسترانده، و میوه‌ی تلخی به کام مردم بچشانند.

بنابراین، و تا امحاء کامل این هسته‌ی مسموم از بستر فرهنگ اجتماعی ایرانیان، مبارزه با ولایت فقیه، بدون مبارزه با اصل سلطنت‌طلبی و مبارزه با سلطنت، بدون مبارزه با اصل ولایت‌طلبی، مجالی‌ست برای رویش آن‌ گیاه‌پایه، و گردش دوباره‌ای در یک دایره‌ی معیوب. وبازتولید سلطه از نوعی دیگر. گیرم گروهی در برابر مزدی که می‌‌گیرند، و یا تعلقی که دارند، از بام تا شام در کار چهره‌آرایی و پردازش صور گوناگون سلطه‌ی پادشاه و فقیه باشند.

در میان روشن‌فکران جمهوری‌خواه و سیاسیان کوشنده‌ی متمایل به ایشان، نقطه‌ی عزیمت جمهوری‌خواهی در ایران، (اگر نخواهیم جمهوری‌خواهی حاج میرزا احمد کرمانی را هم‌زمان با قتل ناصرالدین‌شاه، و مرگ‌ش را در زندان مظفرالدین‌شاه مبداء آن قرار دهیم)، انقلاب مشروطیت است. دست‌آوردهای انقلاب مشروطیت به هنگام خود، بیش‌ترین سهمی بود که نیرو‌های ترقی‌خواه، ‌توانستند از گرده‌ی گاو، یعنی خاندان سلطنتی و روحانیان، برکنند.

به عبارت دیگر، از لحاظ روشن‌فکران ایرانی، که بیش‌ترین‌شان، آگاهی سیاسی خود را در مکتب انقلاب کبیر فرانسه به دست آورده بودند، انقلاب مشروطیت آغاز راهی بود که سرانجام باید به برابری و آزادی فرد به فرد ایرانیان می‌رسید. بر این پایه، حتا هنگامی که فرجام انقلاب مشروطیت به جنگ وخون‌ریزی و هرج ومرج و تعطیل و تبدیل کشید، سابقه‌ای از میل به بازگشت به دوران پیش از انقلاب، از زبان و قلم روشن‌فکران و مردان سیاسی، ثبت نشده است.

گواه این مدعا آن‌که تنها پس از حدود ده سال از انقلاب مشروطیت، و از آن‌جا تا سقوط حکومت پهلوی، هرگاه که قدرت شاهان و روحانیان به هر دلیلی رو به کاستی نهاده، آواز جمهوری‌خواهی از گوشه‌ و کنار میدان‌گاهی سیاست بلند شده است. نخستین آن با گذشت کم‌تر از پانزده‌سال از صدور فرمان مشروطیت، هم‌هنگام با تلاش رضاخان برای کسب قدرت، از سوی روشن‌فکران و برخی سازمان‌های سیاسی برخاست، که مدتی نیز به اعتبار قلدر‌مآبی‌ در برابر دولت‌مردان وقت، رضاخان را سپر بلای خود کرده بودند. (و چنین بود که در میان برخی، جمهوری‌خواهی رضاخان مشهور شده بود. غافل که او «ممنوعیت استعمال لفظ جمهوریت» را، با روحانیان قم به معامله‌ نشست و پادشاهی خرید).

تاریخ در اندازه‌‌های کلان خود، هرگز به میل واراده‌ی «حذف‌شدگان»، روی خوش نشان نداده و رو به سوی گذشته نکرده است. به خطا رفته‌ایم اگر به این باور نباشیم که شرایط دشوار سیاسی‌اجتماعی‌اقتصادی در میان ملت‌ها، و در دوره‌های مختلف، همواره سکویی برای «پیش‌روی» بوده است، نه دیوار بلندی به کام «پس‌روی». چنین است که بر بستر همان مشروطیت، به رغم آن‌که به دست سه پادشاه و یک نایب‌سلطنه، (محمدعلی‌شاه، ناصراالملک، رضاشاه و محمدرضاشاه)، مگر اسکلتی پوک و فرسوده، چیزی از آن به جای نمانده بود؛ فرصت‌های کم‌نظیری فراهم گشت، که تا تحقق آرزوی ترقی‌خواهان، راهی نمانده بود.

کمی دیر و بسی دور‌تر، جنبش سبز نیز در میدانی دیگر، همان نغمه‌ را در مایه‌ی دیگری به آواز بلند سر داد. این‌بار در جبهه‌ی دوم، با کاهش اعتبار و اقتدار ولایت فقیه به طور خاص، و روحانیان به طور عام، بار دیگر فرصتی فراهم شد، تا پرونده‌ی نیمه‌تمام انقلاب مشروطیت از بایگانی راکد بیرون کشیده شود. اینک نوبت پرده‌برداری وپرده‌دری از آخرین مانع تاریخی تحقق جمهوریت در ایران فرارسیده بود. تا بر پایه‌ی عبرت از تجربه‌های اسف‌بار تاریخی، در بستری از توافق همگانی و به صورتی مسالمت‌آمیز و با کم‌ترین هزینه، راه نیم‌رفته را کوتاه کنند.

اما «طرف خارجی»، که در مناسبات دنیای حاضر، یکی از طرفین هر منازعه‌‌‌ای در گوشه‌وکنار جهان به شمار می‌رود، مواضع رهبران نمادین و موثر جنبش را باب دندان خود ندید، و ضمن مغازله با سران حکومت، به نظر می‌رسد که چراغ سبزی هم به فرزند دیکتاتور سابق داده، تا او اگر بتواند خودی بنمایاند و حاضر یراق باشد. از این‌جا به بعد، گذشته از موانع و عوامل داخلی، جنبش سبزصدپاره شد و تکه‌پاره‌های‌ش دست به دست، تا هرکجا که باید و نباید رفت. در واقع غرب در سر بزنگاه، بازی را به سود برنامه‌های درازمدت خود برهم زد.

به نظر می‌رسد که «طرف خارجی» خیال داشت تا همان کاری را که در نوبت پیشین، با انتخاب آقای خمینی به سرانجام رساند، در مورد ولی‌عهد مخلوع نیز به آزمایش بگذارد. با این تفاوت که اگر او نیز هم‌چون آقای خمینی، توجه تعدادی از سازمان‌ها و شخصیت‌های سیاسی را به خود جلب کرد، در جبران حمایت ناداشته‌ی داخلی‌ش، به جای پرواز با ایرفرانس و فرود در مهرآباد، با چندمین پرواز یکی از هواپیماهای نظامی ناتو، و تحت‌الحفظ افسران بلندقامت محافظ، در یکی از پای‌گاه‌های نظامی هم‌سایه پا به زمین بگذارد.

بختک بازگشت به گذشته، برای چندمین بار، سایه‌ای بر آرزوهای تاریخی گسترد. اما نشانه‌ها گواهی می‌دهند که جنس این بازگشت به گذشته و مقدمات وملزومات آن، حتا با جنس بر تخت نشاندن محمدرضاشاه از سوی انگلیسی‌ها در کوران جنگ دوم جهانی و اشغال کشور، فرق‌های فارقی دارد. تصویر هول‌ناک اشغال نظامی کشور بزرگی مانند ایران را، با همه‌ی زخم‌های کهنه‌ی درمان ناشده‌ای که بر پیکر خود دارد، وعده‌ی فریبنده‌ی «داوری صندوق‌های رای»، طرب‌ناک نخواهد کرد. چنین شد که با توجه به تجربیات تلخ حمایت غرب از سلاطین و معممین، روشن‌فکران جمهوری‌خواه و ملی‌گرایان لیبرال ِعرصه‌ی عمومی، دچار چنان هراسی گشتند، که بخش قابل توجهی از نیروی خود را در طبق مبارزه با این پدیده‌ی نامیمون گذاشتند.

در نتیجه این تغییر جهت مبارزه، که دشمنان مردم ایران، ( اعم از برخی کشورهای غرب، حکومت موجود، کشورهای ذی‌نفع هم‌سایه، وحتا خود دیکتاتورزاده‌ی موصوف)، هر یک از جهتی از آن سود برده و می‌برند، جبهه‌ی اصلی مبارزات در داخل، به شدت تکیده و فرسوده شد. بدنه‌ی اصلی و مسوول جنبش سبز، درغیاب ره‌بران و پیش‌قراولان‌ش، به محاق رفت و دو لایه‌ی نازک پیرامونی‌ش، یکی به دلیل تجربه‌ و آگاهی اندک، به سمت سلطنت‌طلبان بیرونی گرایش پیدا کرد، و دیگری به بهانه‌ی واهی این خطر، به آغوش ولایت بازگشت.

جمهوری‌خواهان به بهانه‌ی آن‌که مبارزه با فرزند دیکتاتور سابق، هم مبارزه با عقب‌گردی تاریخی‌ست است، هم مبارزه با احتمال نابودی ایران؛ میدان اصلی مبارزه را به حال خود گذاشته‌اند. آن‌چه غرب را از صرافت تکرار نمونه‌ی لیبی و عراق در ایران بازخواهد داشت، (قطع نظر از مولفه‌های دیگر)، توفیق یا عدم توفیق در جریان آلترناتیو‌سازی از مهره‌های دست‌آموز نیست. بل‌که، حضور یک جریان مخالف ِ نیرومند ِ هم‌بسته در داخل است که می‌تواند غرب را نسبت به توفیق برنامه‌ی خود دچار تردید کند. اگر پشت جبهه‌ی مبارزات داخلی خالی بماند، در بوق کردن یک آلترناتیو جعلی برای غرب، کار چندان دشواری نیست.

حکومت موجود، و جریان موسوم به آلترناتیو، (که از کیسه‌ی اموال به تاراج‌رفته‌ی قبل از ۵۷، و به قولی به خرج برخی شیوخ و امرای کشورهای عربی رونق گرفته)، دو سر طناب نابودی این سرزمین را به دست گرفته‌اند، وغرب نیز به فراخور حال و قال، با هرکدام که بخواهد، به زبان خود سخن می‌گوید. در این میان، زیر چهره‌ی بزک کرده‌ی هر کدام را که بکاوی، می‌بینی هر دو از غرب یک چیز می‌خواهند. قدرت وتداوم آن، به هر قیمت ممکن!

اما شیشه‌ی عمر آینده‌ی این زیست‌بوم کهن، و باطل‌السحر مکر این دو شرنامه‌ی نابودی، در دستان مردمانی‌ست که نومید به خانه‌های‌شان بازگشته‌اند. تا دیر نشده، با تاکید بر استقلال رای و نظر، باید به میدان اصلی مبارزه بازگشت، و با تقویت جریان داخلی مبارزه، امید را به خانه‌ای که در آستانه‌ی نابودی‌ست، بازگرداند.

آخرین بازماندگان جنبش اعتراضی؛ و انگشتری عقیق اردشیر امیر ارجمند!

یکم.     در آستانه‌ی سه‌سالگی جنبش سبز، و در حالی‌که هنوز توپ‌خانه‌ی دست‌گاه قضایی احکام کیلویی شلیک می‌کند، و بسیاری هنوز در نوبت دادگاه و اجرای احکام و تکمیل مجازات نشسته‌اند و با قرض و قوله از این و از آن، دست‌مزد وکیل جور می‌کنند. و در حالی‌که هنوز مجادله بر سر تعداد کشته‌گان جنبش پایان نگرفته و مادران سیاه‌پوش، گاه و به گاهی از برابر دیده‌گان‌مان عبور می‌کنند؛ و باز در حالی که هنوز زخم‌های عمیقی بر جان برخی هست، که درمان‌گاهی برایش نیست؛ ناگزیرم اعتراف بکنم که من از انگشتری عقیق اردشیر امیرارجمند بیزارم اما…

دوم.      اقبال لاهوری پاکستانی سال‌ها پیش در مورد ایرانی‌ها نوشته است که آن‌ها هرگز بر یک مقام قرار نمی‌گیرند و با شوریدگی و بی‌قراری تمام، از این شاخه به آن‌ شاخه می‌پرند و از این منظر به آن منظر. و نتیجه گرفته که به همین دلیل، ایرانیان هرگز در عرصه‌ی فلسفه و اندیشه، جای‌گاهی در خور تمدن کهن‌سال خود به دست نیاورده، بلکه به مقام بلندی در شعر و شاعری دست یافته‌اند. او که خود در سرودن شعر به زبان پارسی دستی داشته، «غزل» را نیز به عنوان فاخرترین قالب شعر فارسی، نمونه‌ی برجسته‌ی همین خصلت ایرانی دانسته است. قالبی که در عین زیبایی و تاثیرگذاری، گاه از ابیاتی تشکیل می‌شود، که ممکن است هیچ ارتباط ساختاری با هم نداشته باشند.

سوم.      اصلاح‌طلبان حکومتی نمی‌توانند، اگر می‌توانستند، ۲۵ خرداد و چند روز پی‌آمد آن‌را از تقویم مردم ایران حذف می‌کردند. اما می‌توانند خود را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنند. که زدند. به‌زعم این‌ها، آخرین نفری که هوای خیابان از سرش بیفتد، شاید نخستین کسی باشد که پرچم رنگ‌ و رو رفته‌ی ایشان را به دوش بکشد. دارودسته‌ی ولی‌عهد مخلوع سوگند ِموقت‌خورده نیز، اگرچه سرنوشت خود را به حضور و عدم حضور مردم گره نزده‌اند، اما تا میدان از رقیب خالی نشود، سفارشی دریافت نخواهند داشت. بدیل‌های ساخت داخل جنبش سبز هم مامور بودند و دست‌بسته‌ی معاذیر شرعی!

چهارم.      اگر تاسیس جمهوری اسلامی، به ‌هم‌دستی نیروهای سیاسی وتکنوکرات‌های مخالف سلطنت، و تثبیت آن، به هم‌پایی لایه‌های زیرین و روستا‌دینان حاشیه‌نشین صورت گرفت؛ تداوم دور از انتظار آن، بیش‌ از آن دو دسته، از قضا مدیون نسلی‌ست که برخلاف آموزه‌های رسمی حاکمیت به بار آمده است. از دل سلطه‌ی همه‌ جانبه‌ی مذهب بر سیاست و اجتماع و فرهنگ، نسلی پدید آمد که جز خود، به انکار هر آن‌چه هست و نیست می‌پردازد. هیچ پیک و پیامی برای او جدی‌تر از سروش امیال‌ش نیست. هرچه تبلیغات رسمی از او خواسته، او باژگونه‌اش را دنبال کرده و می‌کند. به هیچ صراطی مستقیم نیست و هیچ امری را جدی نمی‌گیرد، و از آن‌سوی بام چنان افتاده است که خواهی‌نخواهی، حضور اجتماعی‌ش خود به خود منتفی‌ست.

پنجم.        سر چهار‌راه‌ها و دور میدان‌ها و نقاط حساس را از نیروی سرکوب انباشته‌اند. نه در اندازه‌ی روز ۲۵ بهمن گذشته، اما هنوز چشم‌گیر است. لباس‌شخصی‌ها را در ساختمان‌های نزدیک به مناطق حساس طبق‌چین کرده‌اند. به ورودی بوستان که رسیدم خبری نبود. اما کمی دورتر، چند چهره‌ی آشنا از روزهای دور سه‌ساله، که اطراف را می‌پاییدند و به آهستگی راه می‌رفتند، به چشمم آمدند. دانستم که آخرین نفر نیستم، و از آن‌جا که قرار نبود تا همان روز و در همان ساعت حکومت را ساقط کنیم، روی نیم‌کتی نشستم و با خود فکر کردم که با چه متر و معیاری باید جدیت را سنجید و آن‌را از حماقت جدا کرد. از سوی دیگر با کدام خط‌کش مدرج، می‌توان درجه‌ی حماقت کنش‌‌گری را که به نام اعتراض، ولو به تنهایی و یا به همراه جمعی اندک، ساعتی را در خیابان سپری کرده، تعیین کرد؟

ششم.      در سال ۱۹۸۲ و بعد از گذشت دوسال از سرکوب خونین جنبش همبستگی در لهستان، و در عین استقرار تانک‌ها در خیابان‌ها و زیر سلطه‌ی آهنین حکومتی ایدئولوژیک، و بعد از دست‌گیری و کشته شدن صدها نفر؛ رهبران جنبش همبستگی برای استمرار و گسترش دامنه‌ی جنبش، مردم را به کنش‌های ساده‌ی اجتماعی دعوت کردند. تحریم اخبار تلویزیون دولتی، که به نشر اخبار دروغین می‌پرداخت، یکی از این کنش‌ها بود که مردم شهری به نام سوییدنیک، به هنگام پخش اخبار تلویزیون به خیابان آمده و به گردش و گپ و تفریح می‌پرداختند. جدیت یا حماقت مردم شهر سوییدنیک به جایی رسید که برخی پیش از بیرون زدن از خانه، تلویزیون‌های خود را پشت پنجره‌ها می‌گذاشتند، و برخی نیز آن‌را سوار بر چرخ دستی، با خود به گردش می‌‌بردند. هواخوری تلویزیون‌ها به شهرهای دیگر هم کشید و دولت را ناچار کرد تا ساعت عبور و مرور را به عقب بکشد تا مردم را پای اخبار تلویزیون بنشاند. اما جدیت یا حماقت مردم لهستان نیز ساعت کنش را عقب کشید.

هفتم.       اگرچه خانم جاافتاده‌ی نام‌داری که پای ثابت این گردش‌های اعتراضی‌ست و روزگار خود را به دفاع از زندانیان اوین می‌گذراند، به هنگام خروج از بوستان به شوخ‌طبعی به همراهان‌ش گفت پیش‌نهاد می‌کنم همه‌ پشت شیشه‌‌ی خودرو‌هامان به خط درشت بنویسیم: «دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است». اما من دندان نگاه‌م را روی جگر عقل‌م می‌گذارم و با انگشتری عقیق و ته‌ریش نازیبای اردشیر امیرارجمند مدارا کرده و فکر می‌کنم: «سیلی نقد به از حلوای نسیه است». هیچ دلیلی وجود ندارد که تجربه‌های تاریخی خود و دیگران را نادیده بگیریم و استمرار یک جریان اعتراضی را به بهانه‌هایی خُرد مخدوش کنیم و به انتظار بده‌بستان و آزمون و خطای اپوزیسیونی بمانیم، که تا کنون قادر به سازمان دادن حرکتی مستقل از جنبش سبز نبوده است. چرا باید در حالی که هنوز رهبری نمادین جنبش مورد توافق اکثریت نیروهای سیاسی واجتماعی‌ست و نفوذ اجتماعی ایشان نیز محل تردید قرار ندارد، شورایی را که با اختیارات محدود از سوی ایشان تشکیل شده است، کنار بزنیم؟

هشتم.       آن‌سوی از کار انداختن این شورا، چشم‌انداز روشنی وجود ندارد. اما این شورا نیز هزار و یک درد بی‌درمان دارد که نخستین آن به احتمال، حضور نمایندگانی از گروه‌هایی‌ست که در سپهر سیاسی ایران، به صراحت راه خود را از جنبش سبز جدا کرده‌اند. اردشیر امیرارجمند اگر به عنوان عضو ارشد و سخن‌گوی این شورا اختیار اخراج نمایندگان جریان اصلاح‌طلبی حکومتی را از این شورا ندارد، بهتر آن‌ست که با اعلام انحلال آن، به عنوان نماینده‌ی میرحسین موسوی، کماکان سخن‌گوی مواضع پیدا و پنهان او باقی بماند، و با صراحت و جدیت تمام، نقش هماهنگ‌کننده‌ی کنش‌های اعتراضی را به عهده بگیرد. اردشیر امیرارجمند کاش می‌دانست که آخرین لایه‌ی معترضان جدی باقی‌مانده در چهارچوب جنبش سبز، شباهت چندانی با چهره‌های آشنای او ندارند. و بداند که وکیلان، روزنامه‌نگاران، هنرمندان، پزشکان، زنان و دانش‌جویان فعالی که روز ۲۵ خرداد ۹۱، به‌رغم همه‌ی انتقاداتی که به شورا دارند، در بوستان‌ها و برخی خیابان‌ها‌ی تهران به گام‌زنی پرداختند، از جنس دیگری هستند.

نهم.       تداوم اعتراضات به هر شکل و صورتی، مهم‌ترین گام در جهت آزادی مردم ایران است. هر نیروی سیاسی که به هر نحوی و به هر بهانه‌ای، مانعی بر سر راه استمرار اعتراضات در جلوه‌های گوناگون خود باشد، خواسته یا ناخواسته، در برابر مردم قرار خواهد گرفت.

آقای میرحسین موسوی! غفلت‌های تاریخی را تکرار نکنید؛ اعلام کنید!

آقای میرحسین موسوی!

حساب سال و ماه را اگر برای‌ت گذاشته باشند، می‌یبنی ‌که از ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، سه سال گذشت. همان‌طور که از تیر ۷۸ سیزده‌سال گذشت، و از بهمن ۵۷ سی وسه‌سال. و از مرداد ۳۲، که نزدیک به شصت سال گذشت. حالا تو که در کودتای ۲۸ مرداد، ده دوازده ساله بودی، به زندان حکومتی گرفتار شده‌ای، که خود در برپایی‌ش، نقشی ولو اندک، داشته‌ای. ما هم پشت دیوارهای آن‌ زندان، هم‌چنان گرفتار حکومتی هستیم، که به نظر نمی‌رسد اراده‌ کرده باشیم، تا به دست خود از کمندش رها شویم. شاید راست این باشد که تو به انتظار ما نشسته‌ای، و ما به انتظار تو! تو با دست بسته، چشم به ما داری برای آزادی خود، و ما با سری افکنده، چشم به روزی داریم که تو آزاد شوی واین قایق به گل‌ نشسته را به آب بزنی. اما، هر دو انتظار بی‌هوده می‌کشیم، اگر طرحی نو در کار نکنیم.

آقای موسوی! اگر به هر کدام از روی‌داد‌های توام با شکستی که از آن یاد شد، خوب نظر کنیم، صرف‌نظر از تحلیل‌های جامعه‌شناختی و سیاسی‌تاریخی، و گذشته از بحث‌های بی‌پایان و ملال‌انگیز نظری، رد پای یک غفلت بزرگ، در چهارچوب فرصتی تنگ، پیداست. فرصت‌هایی که گاهی به چشم نیامده و گاه دیده نشده، گاهی به گوش نرسیده و گاه شنیده نشده، و هنگامه‌هایی نیر بوده که هم به چشم آمده و هم به گوش رسیده، اما در هیاهوی کرَکننده‌ی جمعیت بی‌شکل، و گرد و غبار برخاسته از لگد‌کوبی‌های بی‌امان، چشم و گوش از آن گردانده‌اند. اما با همه‌ی این‌ها، فقدان جسارت و شجاعت لازم در بزنگاه‌های سیاسی، همواره مایه‌ی اصلی غفلت‌های بزرگ خان‌ومان‌سوز در تاریخ معاصرمان بوده است.

آقای موسوی! ‌از آن‌چه برجنبش رفت و می‌رود، خبری داری؟ خبر داری که در آستانه‌ی سومین سال‌گرد جنبش سبز، چیزی نمانده تا آخرین قران از سرمایه‌ی به کف آمده‌ از بزرگ‌ترین خیزش سی و سه سال گذشته نیز به باد برود، بی‌آن‌که دست کم توشه‌ای از آن برای این راه دشوار برجای بماند. حکومت حساب‌ش تا این هنگام درست از آب درآمده است. سود و زیان بازداشت تو را به درستی سنجیده بود. سال‌ها تجربه در مهار موفقیت آمیز اپوزیسیون نیز، حکومت را با ظرفیت‌های اندک آن آشنا کرده است. از سوی دیگر جنس اصلاح‌طلبان حکومتی را هم که خوب می‌شناخت. بنابراین اگر می‌توانست روزهای نخست انتشار خبر بازداشت تو و کروبی را مدیریت کند، جنبش را به محاق کشانده بود.

جنبش اما، با همه‌ی شکوه و تاثیر خود در کوتاه‌مدت، از بیماری مزمن تاریخی‌مان بی‌نصیب نبود: مطالبات خام و انباشته‌ی دسته‌نشده، و کنش‌گران فصلی ناآزموده. چنین بود که گوشت قربانی جنبش بسیار زودتر از آن‌چه تصور می‌رفت، به زمین افتاد. اما همان‌طور که حکومت محاسبه کرده بود، هیچ‌ گروهی نتوانست از گوشت آن خورشی بسازد و سفره‌ای رنگین کند . تنها و تنها، دریده شد و پاره‌هایی از آن دست به دست شد. برخی هم از هرسو، تنها تلاش کردند تا با روغن ریخته‌‌ش، چراغ خاموش امام‌زاده‌ی خود را روشن کنند. اما همین‌که دیدند قادر به تصاحب وسواری گرفتن از آن نیستند، و لاشه‌ی افتاده‌اش نیز  رمق برخاستن ندارد، آن‌را رها کرده و هرکس به راه خود رفت و بادبان خود را هوا کرد.

آقای موسوی! با زمین‌گیر شدن جنبش، شادمانی سه جبهه را فرا گرفت. نخست جبهه‌ی اصلاح‌طلبان حکومتی، که اگرچه هنوز تعارفات مطبوعاتی رد و بدل می‌کنند، اما ارث پدری‌شان را از تو می‌خواهند، دوم، آن گروه از اپوزیسیون، که فیل‌ش یاد هندوستان کرده و دست به جیب اموال به غارت رفته‌ی مردم بی‌نوا شده، بلکه تاریخ، سرنا را از سر گشادش بنوازد. سوم هم حکومت، که نقدن تیرش به هدف نشسته است و دست به‌کار بده‌بستان با غرب شده، تا اگر معامله‌اش پا گرفت، بعد از آن یک سبد گل اعلا به همراه کارت تشکر برای دسته‌ی دوم بفرستد، و یک پوشه حاوی احکام بازنشستگی مادام‌العمر برای دسته‌ی اول.

اما آقای موسوی کار به این‌جا ختم نشد. اصلاح‌طلبان حکومتی، که هنوز هم معلوم نیست می‌خواهند چه چیزی را و از چه راهی و با کدام قوا اصلاح بکنند، با دیدن لاشه‌ی نیمه‌جان جنبش، گویی بار بزرگی که از روز ۲۵ خرداد ۸۸، (همان روزی که خاتمی به تو فشار می‌آورد تا راه‌پیمایی را لغو کنی و به رهبری نامه‌ی فدایت شوم بنویسی)، روی دوش‌شان قرار گرفته بود برداشتند و به امید نواله‌ای، تعارفات را کناری گذاشتند و به بهانه‌‌ای که آن‌طرفی‌ها به دست‌شان دادند، به نام برائت از براندازان، گوش‌ به فرمان حکومت نشسته‌اند. حکومت هم برای روز مبادا، با وعده‌هایی سرشان را گرم نگاه داشته، اما آب به شیر کم‌چرب اصلاحات‌شان بسته است و مرتجع‌ترین چهره‌های محافظه‌کار را، هم‌چون علی مطهری، به نام اصلاح‌طلب به نافش‌شان بسته است. بنابراین ریزش‌های ساختگی و غیر ساختگی ساختار حکومت، نه تنها به سمت کمینه‌های تعیین شده در بیانیه‌های تو نیامده‌اند، بلکه آن‌ها را به سمت عقب، دور می‌زنند.

آقای موسوی! در چنین احوالی، شورای هماهنگی منتخب شما رهبران نمادین جنبش، موضوعیت خود را از دست داده است. فضای رمانتیک بعد از انتخابات جای خود را به مبارزه‌ی حرفه‌ای سیاسی داده است. داخلی‌ها آشکارا به دوران قبل از جنبش بازگشته‌اند و جنبش را خطری برای آینده‌ی سیاسی خود به شمار می‌آورند، و آن‌را به تلویح، مهر برانداز می‌زنند، تا راه از سر باز کردن لایه‌های پای‌دارش را برای حکومت هموار کرده باشند. خارجی‌ها هم از همراهی و حمایت آن دست کشیده و فرصت فراهم، باد رهبری به سرشان انداخته است و ساز دیگری می‌نوازند. آن‌یکی حفظ نظام می‌خواهد به هر قیمتی، این یکی براندازی آن‌ می‌خواهد، باز هم به هر قیمتی. و پیداست که معدل خواسته‌های بدنه‌ی اصلی و به محاق رفته‌ی جنبش، هیچ‌کدام از این دو را نمی‌خواهد. به همین دلیل نه آن‌ها توانستند در دور دوم انتخابات مجلس، کسی را پای صندوق‌های رای بکشانند، نه این‌ها توانستند کسی را به خیابان.

آقای موسوی! از این‌جا به بعد، روی سخن من با موقعیت ویژه‌ی میرحسین موسوی‌ست، نه تو. موقعیتی که هیچ‌یک از شخصیت‌های داخلی وخارجی اپوزیسیون و حتا پوزیسیون دارای آن نیستند. جامعه‌ی متشتت و چندپاره‌ی ما، در سطح، فعال و هم‌بسته نخواهد شد. تلاش باورمندان به مبارزات شبکه‌ای و گسترش آن از حوزه‌های خانوادگی به عرصه‌ی عمومی، چندان مایه‌ای به خود نگرفت، و هیچ‌ امیدی هم به شکل‌گیری موثر آن، بدون یک پشت‌وانه‌ی محوری، وجود ندارد. یک‌بار در تاریخ ما، سرمایه‌ی یک جنبش نیرومند، به همین ترتیب از کف رفت، و تاوان آن‌ هنوز بر گرده‌ی ما سنگینی می‌کند.

جبهه‌های سیاسی، عمرشان بسته به هدف‌های معین و کوتاه‌مدت‌ است. اشتباهی که دکتر مصدق کرد، شما تکرار نکنید. اگر دکتر مصدق بعد از ۳۰ تیر ۱۳۳۱، و بعد از توفیق در ملی کردن صنعت نفت، که هدف مدون جبهه‌ی ملی بود، به انحلال آن رضایت می‌داد و بر پایه‌ی محبوبیت و اعتبار سیاسی‌ش، حزب مستقلی را بنیاد می‌گذاشت، دور نبود که مانع بزرگی بر سر راه کودتا ایجاد شود. یا حتا اگر در سال ۱۳۳۹، که از درون زندان خانگی احمد آباد، فسیل‌های جبهه‌ی ملی دوم را به حرکتی بی‌نتیجه واداشته بود، با اعلام یک حزب جدید، نیروهای تازه‌نفس سیاسی را سازمان می‌داد، شاید آینده‌ی دیگری برای ما رقم می‌خورد.

آقای موسوی! بیا و با اعلام تاسیس یک حزب بر پایه‌ی نزدیک‌ترین فاصله با مبانی جهان‌شمول، و دورترین فاصله‌ی ممکن با مبانی مخِل به حقوق اساسی در نظام حاضر، نخستین حزب سیاسی مستقل شصت سال اخیر را، بر روی بقایای جنبش سبز، برپا کن. اگر مصدق در هر کدام از آن دو مقطع که اشاره شد، حزبی برپا کرده بود، حتا در صورت غیرقانونی اعلام شدن آن از سوی حکومت پهلوی، یک تشکیلات دموکراتیک ریشه‌دار ایجاد شده بود، که می‌توانست در دوره‌های گوناگون و با تغییرات متناسب با زمان، تا همین دوران نیز، نقش موثری در سپهر سیاسی ایران به عهده بگیرد. مثال بارز آن حزب توده است، که اگر سرنوشت خود را به حکومت شوروی سنجاق نکرده بود، در همین دوران نیز قادر به نمایندگی گروه‌هایی از مردم ایران بود.

آقای موسوی! اگر محبوبیت و موقعیت امروزین خودتان را پشت‌وانه‌ی تاسیس حزبی قرار دهید، که نخبگان مستقل جنبش سبز، هیات موسسان آن‌را تشکیل دهند؛ بدنه‌ی اصلی جنبش سبز را به سود تلاش‌های آزادی خواهانه و ملی آینده‌، از انفعال و سرگردانی نجات داده‌اید. مهم نیست که این حزب قانونی شناخته، یا نشود. مهم این‌ست که جمعیت قابل توجهی از مردم ایران را پشت دروازه‌های قدرت، آماده‌ی کنش‌گری سیاسی خواهد کرد. آقای موسوی! غفلت‌های تاریخی را تکرار نکنید!