بایگانی برچسب‌ها: جمهوری اسلامی

ما و ما و نیمه‌ای از نصف ما و؛ سقوط حکومت جمهوری اسلامی.

سوخت وسوزی ندارد، درست است، جمهوری اسلامی رفتنی‌ست. اما نه به آن سادگی که در نگاه نخست و در سنجش با عراق و لیبی به نظر می‌رسد. شاید آن‌چه برژینسکی در روزهای نخست ظهور جنبش سبز به زبان آورده بود، چندان بی‌راه نبوده نباشد: او گفته بود که روند سقوط جمهوری اسلامی آغاز شده، اما این روند کوتاه‌مدت نیست. در آن روزها هیچ‌کدام از گرایشات رودرروی حکومت، این سخن را پذیرفتی ندانستند.

اپوزیسیون خارج‌نشین که در درازنای سی سال، به تجمعات چندنفره و مباحث پایان‌ناپذیر و گردهم‌آیی‌های بی‌نتیجه عادت کرده بود؛ تا چشم‌ش به جمعیت انبوه معترضان افتاد و ایستادگی گروه‌هایی از مردم را مشاهده کرد، به این نتیجه رسید که کار حکومت تمام است و تنها یک مانع وجود دارد، و آن‌هم کار به‌دستان جنبش‌ند. به همین دلیل شتابزده، تا مبادا فرصت سقوط از دست برود، چهره‌های شاخص جنبش را به سینه‌ی دیوار گذاشت که چرا «تیرخلاص» رژیم را شلیک نمی‌کنند. از سوی دیگر، در گمان تندرو‌ترین معترضان داخلی نیز، تا مدت‌ها پندار سقوط حکومت راهی نداشت و باور‌پذیر نبود. به هرصورت، حالا دیگر بعد از نزدیک به سه سال که از روی‌داد‌های منتهی به اعتراضات عمومی می‌گذرد، کم‌تر کسی‌ست که روی ادامه‌ی حیات جمهوری اسلامی، دست کم در چهارچوب موجود، شرط‌‌بندی کند، اما چشم‌انداز روشن کوتاه‌مدتی نیز در افق دیده نمی‌شود، و هم‌چنان وقوع این سقوط و چگونگی آن، مهم‌ترین مساله‌‌ی پیش روی جنبش دموکراسی‌خواهی مردم ایران است.

بخش قابل توجهی از اپوزیسیون خارج از ایران، از خواب خوش‌ خیال‌انگیزش که بیدار شد، ناامید از امکان تاثیرگذاری خود بر روند مبارزات داخل کشور، آشکار و پنهان، به انتظار نتیجه‌ی اقدامات سیاسی‌اقتصادی و نظامی کشورهای غربی نشست و دست به‌کار شد تا هم‌زمان با وزش باد موافق، با افزایش و یا بزرگ‌نمایی نفوذ اجتماعی خود در داخل کشور، نگاه سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان غربی را به خود متوجه کند. اما در سنجش موقعیت ایران با کشورهایی که از راه اقدامات نظامی کشورهای غربی دچار دگرگونی داخلی شده‌اند، شواهد نشان می‌دهد که این گزینه‌ی به ظاهر نقد، نسیه‌تر از آن است که به نظر می‌رسد.

می‌گویند در درازای سال‌هایی که گذشت و در برخورد با تحولاتی مانند روید‌ادهای بالکان، افغانستان و عراق، طبقه‌ی حاکم ایران با درک این واقعیت که در یک جنگ تمام‌ عیار، قادر به رویارویی با اتحاد کشورهای غربی نخواهد بود، به جای بی‌راهه رفتن، به تجهیز آن‌بخش از جنگ‌افزار‌ نیروهای مسلح خود پرداخته است، که بتواند با خرید زمان، ریسک حمله‌ی نظامی را برای غرب بالا ببرد. با فرض درستی این نظر، تنها شکل حمله‌‌ی نظامی با هزینه‌‌ای اندک برای غرب، حمله‌ی محدود هوایی‌ست که از نمد آن هیچ‌ کلاهی نصیب اپوزیسیون و حتا مخالفان داخلی نخواهد شد. اپوزیسیون چشم به جنگ، تنها زمانی می‌تواند به مشروطه‌ی خود برسد، که فایده‌ی سقوط حکومت ایران برای غرب، بیش‌ از هزینه‌ی امکان وقوع و گسترش جنگ و ناامنی در لبنان، افغانستان، عراق و پی‌آمدهای اقتصادی ناخواسته‌ی آن، و تن دادن به جنگ درازمدت زمینی در سرزمین گسترده‌ی ایران باشد.

شکل دیگری از دخالت نظامی که در یوگسلاوی سابق رخ داد، حمله‌ی هوایی دراز مدت برای تخریب تاسیسات زیربنایی و به هم ریختن شیرازه‌ی امور بود تا مخالفان سازمان‌ گرفته در داخل مرزها مورد حمایت قرار گرفته و بتوانند به جنگ با نیروهای گسیخته‌ی حکومت ادامه دهند. در چنین صورتی از مداخله‌ی نظامی غرب در ایران، کدام نیروی سازمان داده شده قرار است تا با پشت‌گرمی حملات مستمر هوایی به جنگ حکومت موجود برود؟ بقایای صلح‌طلب جنبش سبز؟ یا آن‌ها که در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ جاده‌های شمال را درنوردیدند؟ یا پرچم‌کِش‌های حرفه‌ای آن‌سوی آب‌ها؟ و آیا غرب این هزینه‌ی گزاف را به‌ رایگان خرج گروه‌های مستقل داخلی، به فرض محال ایجاد تشکیلات برای جنگ مسلحانه، خواهد کرد؟

بخت بلند جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در این‌ بوده است که همواره سنت مخالفت با آن، به طبقه‌ی متوسط محدود مانده است. طبقه‌ای که اگرچه خواسته‌های فراوانی دارد، اما هزینه‌ی چندانی برای دست‌یابی به آن پرداخت نخواهد کرد. جمعیت کثیری از این طبقه اگر برای‌شان امکانی باشد، با گسترش دامنه‌ی ناملایمات، کشور را نیز ترک خواهند کرد. از سوی دیگر حکومت موجود، هنوز هم، و ای بسا تا سال‌های زیادی، قادر به کسب رضایت نسبی لایه‌های موثری از طبقات فرودست خواهد بود. شورش‌های احتمالی گروه‌های آسیب‌دیده‌ی این طبقه نیز، به دلیل ماهیت خشونت‌بار خود، و در غیاب سازمان‌های سیاسی پوشاننده، به آسانی سرکوب خواهد شد.

در چشم‌انداز موجود، به نظر می‌رسد اگر شاهد روی‌داد نامنتظری نباشیم، غرب شتاب چندانی برای تغییرات عمیق در ایران ندارد. در مورد عراق، ده سال انتظار کشید. ایران تکیده با حکومت‌گران به دریوزه افتاده، برای غرب با کم‌ترین هزینه، مفید به فایده‌ها خواهد بود. در این میان نیرویی که بتواند طبقه‌ی متوسط را به سمت خود کشیده و به کوشش مجدد وابدارد، نقش تعیین کننده‌ای در آینده‌ی سیاسی ایران خواهد داشت. این طبقه در کوران رخ‌داد‌های سه سال گذشته، خواسته‌های روشن‌تری پیدا کرده است که نخستین و مهم‌ترین آن، روی‌گردانی از حکومت دینی‌ست. نیروهایی که در میان اپوزیسیون خارج از کشور داوطلب نمایندگی این گرایشات هستند، نشان داده‌اند که قادر به نفوذ در میان بدنه‌ی اصلی طبقات میانی نیستند و تاکنون نتوانسته‌اند جزلایه‌های محدودی از اقشار مرفه را،( که به طور معمول نقش تعیین‌ کننده‌ای نیز در جریان امور ندارند)، به خود جذب کنند.

اما کوشندگان سیاسی آزموده‌ی داخل کشور، به ویژه آن‌ها که در سه سال گذشته آزمون سختی را از سر گذرانده‌ و ابایی از پرداخت هزینه نداشته و ندارند، از موقعیت برتری برای قرار گرفتن در کانون توجه طبقه‌ی سرخورده متوسط برخوردارند. این کنش‌گران معتبر و شناخته، می‌توانند با اعلام عمومی مخالفت خود با تداوم اشکال مختلف حکومت به نام دین و پای‌فشاری بر اصل سکولاریسم، هسته‌ی اصلی کوشش برای تغییرات اساسی از راه‌های مسالمت‌آمیز را سامان دهند و لایه‌های میانی طبقه‌ی متوسط را از پریشانی وانفعال ‌بیش‌تر خارج سازند. تردیدی نیست که دشواری‌های فراوانی در این‌ راه وجود دارد، اما این کانون در صورت تحقق، پایه‌گذار روند صلح‌آمیز خالی کردن ظرف جمهوری اسلامی از مظروف خود خواهد بود. تردیدی نیست هرچه دامنه‌ی این اعلام برائت گسترده‌تر باشد و شخصیت‌های سیاسی بیش‌تری را با خود هم‌راه کند، شتاب شکل‌گیری نیروی بزرگی از کوشندگان طبقه‌ی متوسط، بیش‌تر خواهد شد.

در دوران مشروطیت و پس از به توپ بستن مجلس از سوی محمدعلی‌شاه و بسته‌شدن مجلس و برچیدن بساط مشروطه‌خواهی، تلاش همه‌جانبه و گسترده‌ای از سوی مشروطه‌خواهان آغاز شد، تا دست‌آوردهای برباد رفته را بازستانند. هنگامی‌که این مبارزات به بار نشست و محمدعلی‌شاه تخت پادشاهی را رها کرد و به سفارت روس پناهنده شد؛ نخستین کاری که مشروطه‌طلبان کردند، تشکیل کمیسیونی بود در تاریخ ۲۶تیرماه ۱۲۸۸، به نام کمیسیون «اعاده‌ی مشروطیت». این کمیسیون کار مشروطه‌ی برباد‌رفته را از نقطه‌ی صفر آغاز کرد.

شاید بد نباشد که در این مقطع حساس، نهضتی عمومی برای بازگشت به نقطه‌ی صفر آغاز شود. شاید بد نباشد که شخصیت‌هایی سیاسی سال‌های گذشته نیز، ( اگر دستان‌شان به خون مردم و اموال عمومی آلوده نیست)، به این نهضت بپیوندند. و پیش از آن به این پرسش بیندیشیم که نقطه‌ی صفر ما کجاست؟ نقطه‌ی صفر ما کجا بود؟

Advertisements

گلشیفته را رها کنید! پرستو و مرضیه زیر ضرب عقده‌های جنسی بازجوهای اوین مانده‌اند!

آرام باش، پنجره‌ی جدیدی را که از صبح تا به حال چندبار بالا و پایین کرده‌ای برای لحظاتی ببند. آن‌جا، دکمه‌ی ضربدرِ قرمز، نشانه‌ی هشدار!
خبری نیست. دستِ کم در اندازه‌ی این‌همه هیاهوکه به راه افتاده و تو را درگیر کرده نیست. آن‌چه پیشِ روی توست، تصویری‌ست از یک اراده‌ی شخصی در چهارچوب الزامات حرفه‌ای یک بازی‌گر که اگر در مجلاتِ ایرانی (به فرض امکان)، مجالِ انتشار می‌یافت، جایگاه‌ش روی جلد مجلاتِ زردی بود که صفحات خود را به ضرب و زور دستور  آشپزی و اخبارِ زردِ داخلِ خانه‌ی سوپراستارهای ریز و درشت پر می‌کنند. چیزی شبیه به خانواده‌ی سبز امروز و ستاره‌ی سینمای دی‌روز!

تصویرِ منتشره از گلشیفته فراهانی، نه به نیت تابوشکنی و مبارزه با هسته‌ی سخت سنت‌هایی‌ست که رژیم به آن تکیه کرده و نه به قصد تضعیف جنبش‌هایی که خود او نیز در این مدت یکی از همراهان‌ش بوده. هم‌اکنون او یا عضو کوچکی است از دنیای هالیوود، یا می‌خواهد با قبول الزامات آن راه خود را برای رسیدن به آن هموار کند. دنیای تبلیغات و غوغا، دنیای مدل و عکس و فیلم، شهرت و ثروت. او برای رسیدن به جایگاهی که چندسالی‌ست به آن چشم دوخته است، ناگزیر باید از ابزارهای گوناگون بهره بگیرد. یک اقدام حرفه‌ای‌ست و بس، نه کم و نه زیاد. هرچه هست مربوط به خود اوست و یک امر شخصی. نه دودی دارد که به چشم‌‌مان برود و نه سودی که به حساب‌مان. آدمی‌ست و اختیار تام، بر هر آن‌چه دارد. نه آبروی کسی را برده و نه به آبروی دیگری افزوده. نه نماد ایران است و نه نماینده‌ی یک جنس و نژاد. همان‌طور که زتاجونز و آلبا نماینده‌ و نمادِ بریتانیا و آمریکا نیستند.

اما وجهِ ناراحت‌کننده‌ی ماجرا، برخوردِ ماست با روی‌داد یا کنشی که در یک بستر طبیعی و محیط متناسب با خود رخ داده است. جایی که برای دیده شدن چنین «تصویر هنرمندانه و شجاعانه و ساختارشکنانه‌»ای، در میان مردم آسوده و بی‌دغدغه‌اش زحمت‌ها باید کشید. اما ما به آسانی مقهور و منفعل چنان به آن می‌پردازیم و شاخ و برگ به آن می‌دهیم، که گویی پرچمی‌ست از آسمان افتاده برای رهایی خلق تحت ستم‌مان!

موج بازداشت‌ها از شب پیش آغاز شده. فعالینِ بی‌سابقه و پرسابقه در پایتخت و دیگر شهرها از  ترسِ شرکت در سازماندهی تحریمِ انتخابات، دستگیر شده‌اند. وضعیتِ اسف‌باری حاکم است. در برابر سرمایه‌ی عظیمِ اقتصادی و امنیتی نظام، سرمایه‌ی اجتماعیِ ما، به عوضِ تقابل با رژیم و دستِ کم همراهی و تلاش بر پیش‌بردِ سازماندهی تحریم، به هیاهویی نشسته‌اند که اگر رژیم می‌خواست، با هیچ ترفندی قادر به شکل‌دهی‌ش نمی‌شد.

حوزه‌ی عمومی، گوش تا گوش، بر تحریم انتخابات اجماع کرده است. اما هنوز هیچ تلاشی برای گسترش نفوذ آن صورت نگرفته. از برخی مسائل باید گذشت و به «جایگاه فردی» نظر داشت. اما دلیل بازداشت‌های اخیر (محمد سلیمانی‌نیا، پرستو دوکوهکی، مرضیه رسولی)، فراتر از یک پی‌گیری یک اتهام خصوصی  است. آن‌ها متهمان اجتماعی هستند. متهمانی که نیاز به پشتیبانی جدی ما دارند. آن‌ها اینک زیر چشمان دریده‌ی بازجویان اوین برهنه شده‌اند. این برهنگی به اراده نیست، به اجبار است. گلشیفته‌ی فراهانی را به حال خود رها کنیم تا در دنیای خودش، به اختیار زندگی کند و راه رسیدن به موقعیت‌های دل‌خواه‌ش را هموار کند. به داد پرستو و مرضیه برسیم.

 

شاه‌زاده و آقازاده و مـَـــــرد را با سكولاريسم چه كار؟

راست است كه سياه‌كاری حكومت دينی جمهوری‌اسلامی و جنايت‌هايی كه در پوشش نام دين انجام می‌دهد و جامه‌ی تقديس و تقدسی كه به بهانه‌ی حفظ همين دين بر تن حكومتيان ستم‌كار می‌پوشاند، چنان رسوا و نفرت‌انگيز شده كه (درست مانند سياه‌كاری كشيشان سده‌های ميانه و دوران نوزايی اروپا و جنبش‌های دين‌پيرايی و دين‌گريزی پس از آن) همگان يك‌صدا خواهان جدايی نهاد دين از سياست شده و «سكولاريسم» چنان كالای پرخريداری شده كه سياست‌ورزان همه پيام‌آور و مبشر سكولاريسم شده‌اند و در كنار چنين آينده‌ی موعودی عكس‌های يادگاری می‌گيرند. سكولاريسم هدف شده است و مشكل دقيقن همين جاست.

سكولاريسم هدف نيست وسيله است، وسيله‌ای برای از بين بردن يكی از انواع تبعيض و نابرابری. در حكومت‌های دينی آن‌چه بی‌داد می‌كند تبعيض ميان دين‌داران و بی‌دينان و حتا تبعيض ميان باورمندان به يك خوانش خاص از دين با ديگر خوانش‌هاست. كسانی كه جهان را بی‌كم و كاست هم‌چون پادشاه عمامه‌دار حكومت دينی ببينند ارج و قرب می‌يابند و هر كس كوچك‌ترين اختلاف ديدی با ديد سلطان داشته باشد مطرود و تكفير می‌گردد. برخوردهای خشن جمهوری اسلامی نخست با كسانی رخ داد كه به گمان حكومتيان از دايره‌ی دين خارج بودند؛ گروه‌های چپ. رفته‌رفته اين بيگانه‌انگاری و «غير»سازی به درون دايره‌ی دين هم راه يافت و دامن مجاهدين خلق، ديگر گروه‌های دينی هم‌چون درويشان و اهل‌تسنن و حتا مراجع تقليد و مجتهدان شيعه‌ی مخالفی چون منتظری و كاظمينی‌بروجردی را هم گرفت و ياران ديروز اغيار امروز شدند. و اين داستان كوچك و كوچك‌تر شدن دايره‌ی خودی‌ها هم‌چنان ادامه خواهد يافت.

اما تبعيض و نابرابری دينی تنها يكی از اشكال و انواع تبعيض است. اگر تبعيض و نابرابری ناپسند و نكوهيده است، اگر برتر دانستن شأن انسانی يك انسان در برابر انسان‌های ديگر با حقوق اوليه و بشری همه‌ی آدمی‌زادگان منافات دارد، اگر كرنش و خم‌شدن يك انسان در برابر انسان ديگر با كرامت و شرف انسانی مغايرت دارد، اين ناپسندی و نكوهيدگی تبعيض بر همه‌ی اشكال و انواع آن جاری و ساری است. تبعيض دينی بد است و همه‌ی ديگر اشكال تبعيض نيز بر همين قياس بد و ناپسند است. نمی‌توان مدعی سكولاريسم و رفع نابرابری و تبعيض دينی شد و در عين حال «خجولانه» پرچم شكل ديگری از تبعيض را بالا برد.

كسانی كه دست بر قضا و در هنگام بسته‌شدن نطفه‌شان، اسپرم حامل كروموزوم ايگرگ به تخمك راه يافته و سرانجام شاه‌زاده و آقازاده و «مـــرد» از آب درآمده‌اند و همين اتفاق تصادفی را (بی‌هيچ برتری ديگری) مايه‌ی فضل و كرامت خود می‌دانند، از ادامه‌دهندگان طريق تبعيض و نابرابری هستند و نمی‌توان ادعای آنان در رفع يكی از اشكال تبعيض را ادعای راست و درستی دانست.

شاه‌زاده‌ای كه خواهان سكولاريسم است اما می‌گويد مردمی كه دوست دارند مختارند او را «شاه‌زاده» بخوانند و اين عنوان را زيركانه تا مرتبه‌ی «فرزند شاه = شاه‌زاده» فرومی‌كاهد (و نه عنوانی كه خود حامل نوعی ارزش‌گذاری است)، در ضمن تلاش برای مبارزه با تبعيض دينی كه بخشی از دستور كار سياسی‌اش برای رسيدن به قدرت است به تبعيض ديگری دامن می‌زند كه دقيقن بخشی از دستور كار سياسی‌اش برای رسيدن به قدرت است: تبعيض نژادی و سياسی. آيا او در ادعای خويش برای مبارزه با تبعيض صادق است؟ پس چرا از عنوان شاه‌زاده دست نمی‌شويد؟ چرا با وجود آن كه می‌گويد خودش هيچ‌گاه از اين عنوان سود نجسته، نمی‌كوشد طرف‌داران اين عنوان را به بلوغ و پختگی سياسی برساند تا درست مثل خود «شاه‌زاده» به پوچی و بی‌‌اعتباری اين عنوان ايمان بياورند و شكل حكومت برای‌شان بی‌تفاوت باشد؟ ظاهرن رسيدن به قدرت اصل است و پای‌گاه اجتماعی خود را نبايد از دست داد، حتا به بهای تحميق يا نگفتن حقيقت.

آقازاده‌ای كه فرزند يكی از شيوخ يا مقامات عالی‌رتبه‌ی نظام است و پيش‌تر از چنان تبعيضی برخوردار بوده كه از همين ره‌گذر به درجات عالی تحصيلی و شغلی و مالی دست يافته و رنگ و لعابی بر خشك‌مغزی ديروزين خود رويانده و حالا حتا در مخالفت با رژيم هم از همان ارفاق و تبعيض آقازادگی برخوردار می‌شود و در مجازاتش انواع و اقسام ملاحظه‌ها و مصلحت‌انديشی‌ها را اعمال می‌كنند، كجا می‌فهمد و زيستن و ستم‌كشيدن و مبارزه بدون برخورداری از اين يارانه‌های سياسی يعنی چه؟ بهره‌جستن از تبعيض و نابرابری برای از ميان بردن تبعيض و نابرابری؟ عجبا!

مردان غيوری كه مخالف رژيم جمهوری‌اسلامی هستند و بر طبل جدايی دين از سياست می‌كوبند و خواهان رفع نابرابری دينی هستند اما در چارديواری اختياری ذهن خود، زن را «ضعيفه» و «جنس دوم» می‌دانند كه همواره بايد تحت قيموميت و مراقبت مرد ديگری (پدر، برادر، همسر) باشد آيا معنا و پيام پايانی اين تبعيض‌گريزی دينی را دريافته‌اند؟ آيا كسی كه مردی و مردانگی خود را مايه‌ی فخر و سرفرازی و چماقی برای كوفتن بر سر انسانی ديگر (زن) می‌كند می‌داند كه در سايه‌ی تبعيض جنسی برآمده از همين حكومت دينی، «مَــرد» شده است؟

خلاصه اين كه نمی‌توان نان يكی از انواع تبعيض را خورد و مدعی مبارزه با يكی ديگر از انواع تبعيض بود. «شاه‌زاده» و «آقازاده» و «مـَـــرد» مادام كه نفهمند اين عنوان‌ها فی‌نفسه متضمن تبعيض است و مادام كه آشكارا از مواهب نهفته در پس اين تبعيض‌ها دست نشويند و گام در راه مبارزه با همه‌ی اشكال تبعيض نگذارند، ادعای‌شان در مبارزه با تبعيض دينی و آرمان سكولاريسم، ‌بيش‌تر نوعی فرصت‌طلبی و بازارفريبی است تا يك ادعای صادقانه و اصيل. تبعيض دينی به همان اندازه بد و ناپسند است كه تبعيض و نابرابری مبتنی بر نژاد (شاه‌زادگی)، خون (آقازادگی)، جنسيت (مردی)، قوميت و زبان.

بهره‌کشی حکومت از فعالین ضدجنگ را باید مدیریت کرد


نوشته‌ی «آکریم»

حکومت ایران به دلیل فقدان مشروعیت مردمی همیشه ناگزیر از تهییج توده‌ها با مفاهیم قلب ماهیت شده و تغییر آمرانه در اولویت‌‌بندی ارزشهای جامعه بوده است. در جنگی که تمامیت ارضی ایران را تهدید می‌کرد، حکومت از قدس و کربلا و نمادهای مذهبی مایه می‌گذاشت و ارزشهای ملی را کمرنگ می‌کرد، و حالا که ارزشها و نمادهای مذهبی کمتر به کار تهییج توده‌ها می‌آیند، با تغییر پایگاه مشروعیت سازی، از مذهب به  ناسیونالیسم رجوع کرده است و به عنوان مثال در روزهای انتخابات به جای آنکه مانند ایام قدیم شرکت در انتخابات را یک تکلیف شرعی اعلام کند و سعی می‌کند با پخش سرودهای ملی، بخش بیشتری از مردم را به پای صندوق‌های رای بیاورد.  تاکیدی که در سالهای اخیر بر فوبیاهایی همچون تمامیت ارضی، حاکمیت ملی،  اقتدار ملی، امنیت ملی و امثالهم به کار رفته، می‌تواند  در همین راستا تلقی شود. جالب اینجاست که عموما  در تمام این سالها  این واژگان نه در برابر دشمنان و تهدیدهای خارجی، بلکه به عنوان ابزاری برای سرکوب و خفقان داخلی استفاده شده است. این امر  در واقع نشان دهنده نوع نگاه حاکمیت به مردم  و ارزیابی‌اش از پایگاه مشروعیت فروریخته‌اش می‌باشد.

در چنین شرایطی که حکومت از درون با بحرانهای مختلف مشروعیتی و ناکارآمدی مواجه هست، در فضای بین المللی نیز با بحرانهای متعدد روبروست و آرام آرام می‌رود که ایران در بحرانی بزرگ گرفتار شود. خطر جنگ کاملا جدی است و همه شواهد حکایت از آن  دارد که سطح درگیری جامعه بین المللی با ایران با سرعتی زیاد رو به افزایش است و هر آن احتمال این وجود دارد که شعله های جنگ برافروخته شود.  اوضاع وقتی بدتر می‌شود که جنگ نه بصورت گسترده، بلکه صرفا  محدود به هدف قرار دادن بخش های نظامی و هسته ای ایران شود. در چنین شرایطی، کاملا قابل پیش بینی است که حکومت، شدیدا به سمت بستن فضای سیاسی داخل حرکت می‌کند و برای این منظور، ناگزیر دست به سواستفاده از مفاهیمی چون لزوم اتحاد جهت حفظ تمامیت ارضی و امنیت ملی و امثالهم خواهد زد تا به سرکوب همه مخالفین کوچک و بزرگ بپردازد. اما تکلیف فعالین سیاسی و حقوق بشری در این شرایط چیست؟

در این یادداشت بنا نیست که به دفاع از گزینه حمله نظامی یا مخالفت با  آن بپردازیم، بلکه صحبت بر سر این است که در صورت قطعی شدن وقوع جنگ چه مواضعی را باید اتخاذ نمود. تکلیف آنهایی که به دفاع از گزینه حمله نظامی و دخالت خارجی پرداخته‌اند مشخص است اما آنهایی که بر مخالفت با جنگ اصرار دارند، هر آینه ممکن است که تلاشها و مخالفت‌هایشان با جنگ، مورد بهره برداری و سواستفاده حکومت ایران قرار گیرد و حتی ممکن است بخش‌های سنتی تر اپوزیسیون با نیروهای حکومت در یک جبهه قرار گیرند. حتی همین حالا در نسخه‌ای که عباس عبدی در مصاحبه با روز پیچیده است می‌گوید [1]: «متاسفانه برخي نيروهاي سياسي چنان به مواضع غلط افتاده‌اند كه پيشاپيش مسئوليت وقوع هر جنگي را به‌عهده حكومت ايران انداخته‌اند و از فرط دشمني با حكومت ايران، بديهي‌ترين نكات را در رفتار حكومت‌هاي ديگر ناديده انگاشته‌اند.» و به زبان بی‌زبانی، از  فعالین سیاسی می‌خواهد  که مراقب باشند در موضع گیریهایشان همسو با دشمنان ایران تلقی نشوند و در این دعوا جانب حکومت را بگیرند.  در پشت این نگاه همان اسارت در گفتمان سنتی نهفته است که انتظار دارد همه حقوق حقه مردم و فعالین سیاسی به تامین امنیت و اقتدار ملی و تمامیت ارضی فرو کاهیده شود و حکومت نیز با سواستفاده از همین گفتمان، به خوبی توانسته است امنیت و اقتدار ملی را به امنیت و اقتدار گروه حاکمان تنزل دهد.  اما سوال این است که وقتی همه سیاست‌های حکومت نشان از آن دارد که نیروهای حاکم به استقبال جنگ رفته‌اند و مشتاقانه جنگ را برای مصارف داخلی خود طلب می‌کنند، مخالفین جنگ  چه دیالوگ منطقی‌ای  را می‌توانند با جامعه جهانی برای مخالفت با جنگ برقرار کنند؟ و چرا مسئولیت تامه حکومت در پدید آمدن شرایط جاری را کتمان کنند؟ در همه سالهای گذشته شاهد بوده‌ایم که توهم  «دشمن » فرضی مدتها ورد زبان رهبری حکومت ایران بوده است تا بواسطه آن فضای داخلی کشور در حالت نیمه جنگی نگه داشته شود و همه فعالیت‌های سیاسی و حقوق بشری سرکوب شود. حالا با  تلاش‌های تندروان سوارشده  بر عرصه سیاست‌گذاری حکومت ایران، دشمن فرضی نظام، تحقق عینی یافته است. مبارک‌شان باشد! اما در این میان گناه فعالین سیاسی چیست و در این  وضعیت چگونه و با چه توجیهی در زمین حکومت بازی کنند و با رفع تقصیر از حکومت ایران، به مخالفت با جنگ بپردازند؟  اگر نگرانی  از بابت  انسداد فضای سیاسی کشور است، چه تضمینی وجود دارد، که مخالفت با جنگ و بازی در زمین حکومت ایران، تضمین کننده حیات نباتی فعالین سیاسی در داخل کشور باشد؟ در واقع اگرهم  بناست که با جنگ مخالفت بشود باید به نحوی عمل نمود که حکومت ایران نتواند از موضع مخالفت با جنگ  مخالفینش سواستفاده نماید. برای این منظور دو رویکرد را می‌توان متصور گردید که ذیلا توضیح داده خواهند شد:

راه اول سکوت است! از قدیم گفته‌اند که سکوت سرشار ازناگفته‌هاست بخصوص وقتی که راه بر هر گونه کنشی بسته است و فضای سیاسی کاملا مسدود است. در این شرایط مثلا آقای عبدی که خودش روزگاری در دفاع از طرح سکوت زیدآبادی[2] سخن گفته بود،  مجبور نیست که  سکوت را بشکند و برای اینکه کنشی را ایجاد نماید از فعالین سیاسی بخواهد که از بار مسئولیت حکومت ایران در جنگ احتمالی بکاهند.  از قضا زیدآبادی موضع سکوتش را به قضیه مخالفت با جنگ هم توسعه داده بود و فعالیت‌های ضد جنگ فعالین سیاسی ایران را تلاش هایی رومانتیک و فانتزی اما هیجان انگیز خوانده بود که تاثیر خاصی بر هیچ کدام از طرفین جنگ احتمالی ندارند. اوهمچنین اشاره نموده بود در شرایطی که فعالین سیاسی کوچکترین امکان تحرکی ندارند، مخالفت‌شان با جنگ صرفا  گرفتار آمدن در چنبره تناقضات است و لذا  به آنها توصیه نموده بود که  بهتر است وقتی کاری از پیش نمی‌برند سکوت کنند تا حداقل مورد بهره‌کشی حکومت واقع نشوند.

اما آنهایی که هنوز فکر می‌کنند سکوت انفعال است و کماکان اصرار دارند که کنشی در مخالفت با جنگ بروز دهند، بدیهی است که باید به نحوی عمل کنند که مرزبندی‌شان با نیروهای حکومت کاملا مشخص باشد. در گام نخست  باید مسئولیت تامه حکومت ایران در پدید آمدن شرایط جاری به وضوح تشریح گردد و حکومت را در این زمینه  به چالش کشید. دوما این نکته را باید در نظر گرفت که مخالفت با جنگ هیچ تضادی با  بهره‌گیری از فشار جامعه بین‌المللی بر حکومت ایران  ندارد و اگر نیروهای سیاسی داخل کشور در شرایط فعلی از  اتخاذ چنین  رویکردی ناتوان هستند حداقل از منع اخلاقی برای این موضوع سخن نگویند و نگاه سنتی به استقلال را پرو بال ندهند تا اگر فردا روزی سرکوب‌های بی رویه حکومت، دخالت جامعه بین‌المللی را ناگزیر و ضروری نمود، با بن بست تئوریک مواجه نشوند.  سوما باید تصریح کرد که موضع ضد جنگی هم اگر در «این مقطع زمانی»هست  به خاطر بیگانه ستیزی نیست چرا که ظلمی که آن آشنا کرد اگر بیش از ظلم بیگانه بر این مرز و بوم نباشد کم از آن ندارد.  و در نهایت و پس از همه این مرزبندیها، می توان با جنگ مخالفت نمود فقط و فقط به خاطر خون انسانهای بی ‌گناهی که در آتش جنگ خواهد ریخت و تر و خشک را با هم خواهد سوزاند . با اتخاذ این رویکرد، ضمن حفظ موضع ضدجنگ، از خطر قرار گرفتن در جبهه حکومت ایران  جلوگیری شده و امکان بهره برداری حکومت، از فعالیت‌های  ضد جنگ فعالین سیاسی و حقوق بشری به حداقل ممکن می‌رسد.

پ.ن

[1]http://www.roozonline.com/persian/interview/interview-item/archive    /2011/november/20/article/-21aefdd5d4.html

[2] http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-29f1520aa5.html

[3] http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-0c4bf67475.html

سودای دو هزار و پانصد و هفتاد ساله‌ی مكالمه، خنده، آزادی

سنگ گور محمد جعفر پوينده

محمد جعفر پوينده؟ همان نويسنده و مترجم يزدی و عضو پيش‌تاز و نترس كانون نويسندگان ايران؟ همان كه روز روشن از وسط خيابان «ايران‌شهر»، نزديك پل كريم‌خان تهران، ربوده شد و چند روز بعد جنازه‌اش را در روستای بادامك اطراف شهريار پيدا كردند؟ همان كه يك‌ماه پيش از ربوده‌شدن، سقف خانه‌ی اجاره‌ای‌اش فروريخت و كتاب‌ها و ترجمه‌های ناتمامش را زير خاك همين مرز و بوم مدفون كرد؟ همان كه دغدغه و تقلای روزهای پايانی زندگی كوتاه چهل و چهار ساله‌اش، انتشار ترجمه‌ی فارسی «اعلاميه‌ی جهانی حقوق بشر» هم‌زمان با روز جهانی حقوق بشر بود؟

مگر همانی نبود كه به نظر وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی تنها «حلقه»‌ای بود برای ساخت زنجيره‌ای هشدار دهنده به همه‌ی نويسندگان و روشن‌فكران معترض؟ اطلاعاتی‌های جمهوری‌اسلامی مگر اهميتی می‌ دادند كه محمدجعفر پوينده سقفی مهربان است برای همسر و فرزندش و مترجمی توان‌مند كه دلش برای ايران‌شهر و مردمان در بندمانده و ستم‌كشيده‌ی آن می‌تپد؟ برای آن‌ها پوينده تنها يك «حلقه» بود؛ پوينده و داريوش فروهر و همسرش پروانه اسكندری و محمد مختاری، به چشم آنان، تنها حلقه‌هايی بودند برای ساخت زنجيره‌ای خونين، زنجيری برای گردن رهبر نوپای اين رژيم كه حتا پس از گذشت ده سال هنوز هم قبای خمينی را به تن خود گشاد می‌ديد. سعيد امامی، معتمد و امين خانواده‌ی «آقا»، مجری كنار هم چيدن اين حلقه‌ها و دادن قوت قلب به «فرمانده‌ی كل قوا» بود. آقا نمی‌پسنديد نويسندگانی چون سعيدی‌سيرجانی در برابرش بايستند، چشم در چشمش بدوزند و عيب‌های آشكار و خنده‌دار اين پادشاهی عمامه‌دار را فاش بگويند. از نظر آقا شاعر و نويسنده‌ی خوب تنها كسانی بوده و هستند كه به گفتن مجيزی و گرفتن صله‌ای و جنباندن دمی بسنده كنند.

 اين زنجيره البته سر دراز داشته و دارد و كسانی چون کاظم سامی، علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی، احمد میرعلائی، غفار حسینی، احمد تفضلی، ابراهیم زال‌زاده، پیروز دوانی، مجید شریف، فریدون فرخزاد و… نيز قربانی همين نگاه امنيتی به نويسندگان و روشن‌فكران بوده‌اند اما به مدد «داروی نظافت»، روايت رسمی از شمار «قتل‌های زنجيره‌ای» را به همان چهار حلقه محدود نگاه داشتند و سعيد امامی را هم مثل يك موی زائد از صحنه‌ی سياست ايران زدودند. بررسی‌های آن‌زمان البته هيچ‌گاه از رده‌ی مجريانی چون سعيد امامی فراتر نرفت و گفته نشد كه عناصر زدودنی و گوش‌به‌فرمانی چون سعيد امامی همواره گرد عمود خيمه‌ی ولايت روييدن گرفته‌اند. مطابق روايت رسمی، اين قتل‌ها كار «معدودی از همکاران مسئولیت‌ناشناس، کج‌اندیش و خودسر این وزارت، که بی‌شک آلت‌دست عوامل پنهان قرار گرفته، و در جهت مطالع بیگانگان» بود.

محمدجعفر پوينده اما يك «حلقه»‌ی صرف نبود و دشمنی خطرناك برای خودكامگی آقا به شمار می‌آمد، دقيقن بر خلاف روايت رسمی قتل‌های زنجيره‌ای كه می‌گفت «تحمل مقتولان با هر فکر و عقیده و عملکردی نشانه‌ی سعه‌ی‌صدر جمهوری اسلامی ایران تلقی می‌شده است و اگر هم دشمن شمرده شوند، به قول مقام معظم رهبری، دشمن بی‌خطر بوده‌اند». «ولی امر مسلمين جهان» محمد جعفر پوينده و ديگر نويسندگان و روشن‌فكران آگاهی‌بخشی چون او را به‌درستی «دشمن» خود و ولايت جهل‌گستر خود می‌دانست اما نويسنده‌ای به جان آمده از سلطنت‌های پيش و پس از انقلاب كه با نگاهی جامعه‌بنياد برای رفع هر گونه تبعيض و نابرابری اقتصادی و سياسی و جنسی به ميدان نوشتن آمده و كمر همت به راه‌اندازی دوباره‌ی كانون نويسندگان ايران بسته، ديگر يك «دشمن بی‌خطر» نيست.

[«کانون نویسندگان ایران» تاكنون سه دوره را پشت سرگذاشته و هر بار فعالیتش متوقف شده است. کانون اول، اردیبهشت ١٣۴٧، با وجود تلاش‌های بسیار هیچ‌گاه به ثبت نرسيد.کانون دوم پیش از انقلاب درسال ۱۳۵۶ تشکیل شد اما در سال ۱۳60 هم‌زمان با انقلاب فرهنگی بسته شد. کانون سوم اما از سال ۶۷ و ۶۸ فعالیت خود را پی‌گرفت] و پوينده قربانی تلاش‌هايش برای زنده‌ساختن دوباره‌ی کانون نويسندگان شد. چه شاهنشاه آريامهر و چه ولی‌فقيه جامع‌الشرايط هر دو رفتار يكسانی با نويسندگان و روشن‌فكران داشتند، هر دوی آنان (و همه‌ی خودكامگان جهان) نويسنده‌ی مجيزنگو و آگاهی‌بخش را «دشمن» خود می‌دانند. اين شباهت رفتاری ديكتاتورها نويسندگان را هم به سوی نوشتن از تمناها و آرزوها و دردهای يكسانی می‌راند.

مگر پوينده چه می‌خواست و از چه می‌نوشت كه خامنه‌ای او را «دشمن بی‌خطر» می‌ناميد؟ دشمنی پوينده با چه چيز می‌توانست باشد جز با «زمستان» انديشه‌ی‌انتقادی در دوران ديكتاتورها؟ همان زمستانی كه اخوان‌ثالث و مردم ترس‌خورده‌ی ايران پس از كودتای مرداد سی و دو را سر در گريبان می‌كند. همان زمستانی كه در زمان استالين،   لولی‌وش مغمومی چون «ميخاييل باختين» را به جرم «تحریک جوانان به فساد» به ده سال حبس در قزاقستان تبعيد می‌كند (و شرايط بد زندان بعدها يك پای قطع‌شده روی دستش می‌گذارد)، همان زمستانی كه دو همكار نويسنده‌ی باختين، والنتین ولوشینوف و پاول مدودوف، را چنان ناپديد می‌كند كه تو گويی هرگز وجود نداشته‌اند و تنها نام‌هايی مستعار بوده‌اند برای خود باختين. همان زمستانی كه ريسمان را به گردن پوينده و مختاری می‌پيچاند و فروهرها را كاردآجين می‌كند. زمستان يكی است، ستم يكی است، درد و درمان هم يكی است. باختين می‌نويسد و اخوان ثالث می‌سرايد و پوينده ترجمه می‌كند «سودای مكالمه و خنده و آزادی» را. سودايی دو هزار و پانصد و هفتاد ساله در سرزمين ما، به درازای پادشاهی‌های تاج‌دار و عمامه‌دار، سودايی كه هم‌چنان زنده و آرزوناك است.

مكالمه؟ خنده؟ آزادی؟ همان چيزهايی كه در جوامع ديكتاتوری غايب‌اند و غيبت‌شان خرد خرد روان مردمان را می‌خورد؟ آری «مكالمه»، اين آرزو كه همه برابر باشند و بی آن كه سخنی از گنده‌گويی‌هايی چون «ملت من» و «مردم من» و «امت من» و «منزل من» به ميان آيد هر كسی با هر نژاد و جنس و دينی بتواند با ديگری به گفتگو بنشيند، در يك كلام منطق «گفتگویی» و «گفتگوگرایی». در دیدگاه باختین، تمام زبان و در واقع همه‌ی اندیشه، «گفتگویی»‌ست؛ هر چیزی که هر کسی در هر زمانی بگوید، همیشه در پاسخ به چیزی‌ست که پیشتر گفته شده و در انتظارِ چیزهایی خواهد بود که بعدها گفته خواهند شد. و اين يعنی به رسميت شناختن طرف گفتگو و ارج نهادن به «ديگری» كه بی حضور او، گفتگويی شكل نخواهد گرفت. باختين می‌نويسد و پوينده ترجمه می‌كند با آن اميد كه هيچ بهانه‌ای برای طرد و تكفير «ديگری» نماند و نه هيچ عذری برای تبعيض، با آن اميد كه نه پيشينه‌ی خون و اسپرم مقدس همايونی باعث تبعيض شود و نه «نايب برحق امام زمان» بودن و با آسمان‌ها ارتباط داشتن، با آن اميد كه جای‌گاه برتر و مشروعيت هر كس برآمده از منطق سخنانش و شايستگی‌اش باشد نه برآمده از بيضه‌ی همايونی يا بيضه‌ی اسلام يا بيضه‌ی مردانه!

همين آرزوی برابر بودن همه است كه باختین را به سمت مفهوم «کارناوال» می‌كشاند. کارناوال بدون حضور جمع شكل نمی‌گيرد و حاضران در کارناوال صرفن یک ازدحام يا «مردم من» يا «توده» يا «خلق» يا «مردم هميشه در صحنه» نيستند. به نظر باختین، «همه در مدت زمانِ برپایی کارناوال، برابرند. در میدان شهر، نوعی ارتباط آزاد و خودمانی حکم‌فرماست» ميان كسانی که با تبعيض‌های مختلف مبتنی بر کاست، دارایی، حرفه، سن، جنس، نژاد، خون و دين از هم جدا افتاده بودند. باختين می‌نويسد و پوينده ترجمه می‌كند. آرزوی باختين برای زنده كردن دوباره‌ی كارناوال در جوامع ديكتاتوری همانا آرزوی پوينده است برای بازگشت به سنت «مير نوروزی» كه در آن برای چند روز پادشاه تخت شاهی را به يكی از ستم‌ديده‌ترين و معمولی‌ترين رعايايش وامی‌نهاد و سلسله‌مراتب ارزش‌ها از بيخ و بن وارونه می‌شد. شاه رعيت می‌شد و رعيت شاه!

رسيدن به همين وارونگی و «آزادی» است كه خنده، خنده‌ی راستين، را به همراه دارد. چند وقت است كه ايرانی‌های به جان آمده از حكومت نظامی ولايت‌فقيه يك خنده‌ی واقعی، يك خنده‌ی از ته دل را تجربه نكرده‌اند؟ محمد جعفر پوينده در مقدمه‌ی کتاب «تاريخ و آگاهی طبقاتی»  لوكاچ  نوشت: «ترجمه‌ی کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی را در اوج انواع فشارهای طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعه‌ی همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندن ترجمه‌ی این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی چه تسلاّیی بهتر از به فارسی در آوردن یکی از مهم‌ترین کتاب‌های جهان در شناخت دنیای معاصر و ستم‌های طبقاتی­ آن؟ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید». می‌خواهم اضافه كنم كه امروز روز در ايران حتا جلوی همين بهانه‌های كوچك خوش‌بختی را هم گرفته‌اند و مملكت در حال درافتادن به دام جنگ‌افروزان است، سقف مملكت دارد فرومی‌ريزد پوينده جان!

در سوگ آن زمستان زودرس! (به یاد محمد مختاری)


افتادن برگ‌ها اتفاقی نبود

پاییز هم سرزده نیامده بود
یک صندلی
با خودش آورده بود
که صدای خش خش برگ‌ها
رویش خم شده بود*

اما افتادن برگ‌ها پیش‌تر آغاز شده بود، آن‌چه در حال گذر بود زمستان بود. برگ‌ها یک به یک ریخته‌ بودند  موسم روفتن و چال‌کردن‌شان رسیده بود. زمستان هفتادوهفت پیش از وعده‌ی همیشه‌گی سررسید، گوش‌ها را سرما برد، ناگاه سرد شد و شب آمد. یلدا شد. به خیر مقدم غروب انسانیت و طلوع جهالت خون‌ها ریختند و به پایکوبی برخواستند. کس ندانست آن غروب نخست کجا بود و کدام وقت؟ به وقت چینش پازلی از تکه‌تکه‌ی پیکرهای داریوش و پروانه؟ یا به هنگام بستن راه بر بازگشت مجید شریف و پیروز دوانی؟ بی‌شک ردپا از مرگ سعیدی سیرجانی نیز می‌گذرد. راستی، سعید سلطان‌پور، تازه‌داماد کانون نویسندگان…

روایت نخست:
محمد مختاری، زاده مشهد، وامدار فردوسی و زبان پارسی، پرتلاش بر «اسطوره زال» و «حماسه در رمز و راز ملی»، خالق « فرهنگ شبان-رمگی »، «تمرین مدارا» و چندین دفتر شعر منتشرشده و ناشده، به دست ماموران وزارت اطلاعات و به دستور مستقیم بالاترین مقام وزارت و اشاره‌ی تلویحی راس قله‌ی ولایت به قتل رسید. گامی دیگر در حذف و به انزوا کشاندن هرچه بیشتر کانون نویسندگان برداشته شد. کانونی که از بدو تولد مدام در حال پرداختن هزینه‌های سنگینی بوده است. از دیکتاتوری چکمه تا دیکتاتوری نعلین، همواره در به یک پاشنه چرخیده.

روایت دوم:
به صبح‌گاه دوازدهم آذر، «حرمت انسان» برای نوبتی دیگر از بی‌شماردفعات، لگدمال شد. جمهوری انسان‌خوار اسلامی باز دست به تبه‌کاری دیگری زد. دزدیدند، خفه کردند و پرتابش کردند به گوشه‌ای از شهر. خیال کردند آن چه از او به جای مانَد همان دو برگ کوپن است که در جیبش باقی مانده. آن‌چه حد و مرز ندارد حماقت است، تنگ‌نظری است. هوالباقی! او جاودانه است. خالق «تمرین مدارا» به جرم ناسازگاری با «فرهنگ شبان-رمگی» محکوم به مرگ شد. ترور نافرجام ماند، مختاری زنده‎تر شد! رختِ سیاه بر تن ما شد و روسیاهی برچهره‌ی آنان.

آن شب که شهر را از تابوت بیرون کشیدند / گودال دسته‌جمعی ما را ستاره‌ها نشان کردند

پاییز و زمستان آن سال سرزده نیامد. پیش‌تر هش‌دار داده بودند که «خفه می‌کنیم» اما چه می‌توان کرد «مگر قرار نیست برای جامعه‌ی مدنی، برای آزادی بیان قربانی بدهیم؟ حاضریم!» و پیام برای چندمین نوبت «دقیق» رسید. هدف نیز مشخص شده بود، «قلم». در محضر انسان‌خواران، قلمی که قادر بر چشم پوشی از حقیقت و اهل مسامحه و معامله  نباشد، همان بِه که شکسته شود. اما مختاری این‌گونه نبود، در مرام‌شان نبود، در قاموس کانون نمی‌گنجید که چنین باشند: «مصلحت‌گرايى اگر چشم پوشى بر كل حقيقت نباشد، چشم پوشى بر بخشى از حقيقت هست. آنكه بخشى از حقيقت را ناديده مى گيرد يا انكار مى كند، خود را در معرض آلوده شدن به جنايت قرار داده است.»

قرار بر این بود که کانون نویسندگان قربانیان بیش‌تری داشته باشد. اگر نویسندگان محکوم ایرانی، مسافران اتوبوس مرگ را، تخته‌سنگی در کناره‌های گردنه‌ی حیران از چنگال خونین حاکمیت نجات نمی‌داد، مختاری و پوینده تنها نبودند، کانون نویسندگان یک‌جا در در دفتر ثبت اموات گورستان امام‌زاده طاهر به ثبت می‌رسید و مختاری تنها رفت تا هم‌خانه‌ی صفرخان قهرمانیان و شاملو شود و به انتظار نشست تا پوینده، گلشیری و احمد محمود نیز به او بپیوندند. به راستی چه گلچینی در امام‌زاده طاهر کرج گرد آمده.

— — — — — — — — — — — — — — — — — — — —
شعر از مریم حسین‌زاده، همسر زنده‌یاد محمد مختاری

آقای دکتر ملکی سلام؛ اما باز هم اشتباه می‌کنید!

نامه‌ی اخیر دکتر محمد ملکی اگرچه در برخورد نخست می‌تواند همه‌ی مخالفان نظام ولایی را خوش‌حال کند و گروهی را نیز در این احساس شریک کند که هان! پس کلاه را آن‌جا به سرمان گذاشتند؛ در همان رفراندم کذایی! و برخی را نیز تا آن‌جا بکشاند که حرکت مردم را در مخالفت با نظام پادشاهی منکر شوند و از جمله بگویند که مردم بازگشت شاه را با خون خود مطالبه می‌کردند و این قدرت‌های بزرگ بودند که خمینی را به جای او برتخت نشاندند! راست این‌ست که آن رای‌گیری که بدون چون و چرا تقلب‌های گسترده و سازمان‌یافته و ناسازمان‌یافته‌‌ای را به‌هم‌راه داشته است، هیچ نقشی در صحنه‌ی سیاسی آن‌روز ایران بازی نمی‌کرد. حکومتی که آن‌روز با نام جمهوری اسلامی به عنوان عضوی از جامعه‌ی بین ملل پذیرفته شد، از صندوق‌های رای‌گیری بیرون نیامد که اگر تقلبی (هرچند گسترده) صورت می‌گرفت و یا نمی‌گرفت، دخالتی در بالاکشیدن آن می‌داشت. این حکومت و سیاهی لشگر حامی آن، پشت دروازه‌ای ایستاده بودند، که کلیدش به دست همه‌ی نیروها وشخصیت‌های سیاسی، از جمله دکتر محمد ملکی بود. و ایشان نه در روزهای همه‌پرسی و بعد از آن، بلکه خیلی پیش‌تر از آن قفل دروازه را گشوده و کلید آن‌را نیز تقدیم کرده بودند. اگر به جای دکترملکی خود بازرگان هم آن روزها به صدا درمی‌آمد و به نتایج همه‌پرسی اعتراض می‌کرد و خدشه‌ای بر آن وارد می‌ساخت، نه تنها هیچ تاثیری نداشت، بلکه موجب آن می‌شد که حرکت به سمت تصاحب کامل قدرت، شتاب بیش‌تری به خود بگیرد. بنابراین اشتباه دکتر ملکی و یاران‌ش این نبود که چرا به آن روال و آن نتایج مخدوش اعتراض نکردند؛ خطای بزرگ‌تر را در جای دیگری مرتکب شده بودند.

آن نیرویی که در غیاب تشکل‌های سیاسی مدرن و متکی به بدنه‌ی اجتماعی موثر، ناگاه به هواداری از روحانیان به قدرت رسیده از حاشیه‌ی شهرها و روستاها آزاد شد، بند ناف‌ش به نتیجه‌ی هیچ انتخاباتی بسته نبود. بدون تردید اگر پروای به رسمیت‌شناختن بین‌‌المللی حکومت جدید در میان نبود، و آقای خمینی اراده می‌کرد که پشتیبانی مردم از خود را مبنای اعلام رسمی حکومت دل‌خواه‌ش قرار دهد، نه تنها به هدف خود می‌رسید، و نه تنها اقبال عمومی هم می یافت، بلکه آقای بازرگان نیز در مقام نخست‌وزیر نمی‌توانست مخالفتی از خود نشان دهد؛ چرا که این صحنه مدت‌ها پیش از این واگذار شده و از دست رفته بود؛ هنگامی‌که نیروهای سیاسی آگاه و قادر به ایجاد تشکیلات سیاسی از جامعه و تحولات‌ش عقب مانده بودند، و طبقه‌ی متوسط شهری و حاشیه‌نشینان مهاجرشهرها، دربرابر هجوم بی‌امان روستاییان متصل به شبکه‌ی نامریی روحانیت به حال خود رها ماندند.

ممکن است در پاسخ گفته شود که دستگاه سرکوب و سانسور و نظام تک‌حزبی در حکومت گذشته امکان هرگونه فعالیت تشکیلاتی را از میان برده بود؛ این درست است اما کوتاهی مورد اشاره از سال‌های پیش‌تر نیز، که امکان محدودی برای فعالیت سیاسی و تشکیلاتی وجود داشت، خود را نشان داده بود. گذشته از این در یکی دوسال پایانی حکومت شاه و در «فضای بازسیاسی» ناگزیر، که بعد از انتخاب کارتر به ریاست جمهوری امریکا ایجاد شده بود، اگر جسارت اعلان عمومی خواسته‌های مدرن در برابر لایه‌های سنتی جامعه و نمایندگان‌ سنتی‌شان وجود داشت، ای بسا طیف سیاسی گسترده و متشکلی ایجاد می‌شد که پشت‌وانه‌ی اقدامات سیاسی موثری قرار می‌گرفت. دکتر ملکی که خود عمری را در مبارزه گذرانده و هم‌اکنون نیز در کهن‌سالی هم چنان استوار ایستاده، هزینه می‌دهد و به نقد گذشته‌ی خود و هم‌راهان‌ش نشسته است، به خوبی می‌داند که جمعیت هواداران و اعضای سازمان‌هایی هم‌چون نهضت آزادی، به دلیل همان خصلت‌های محافظه‌کارانه و متعصبانه و صافی‌های سخت و غیرمنعطف، رقم قابل توجهی را نشان نمی‌داد. سازمانی  سرگردان میان ائمه‌ی جماعات مسجد‌های مناطق مرفه سنتی‌نشین، و ته‌ریش‌دارهای اروپارفته‌ی شاغل در دانش‌گاه‌ها. بازرگان به نام دبیرکل یک حزب با سابقه و شناخته‌ شده ممکن بود ساعت‌ها پس از نماز مغرب  کنار محراب مسجد به گفت وگو با پیش‌نماز روحانی‌ش بنشیند، اما لحظه‌ای تحمل گفت و گو با نویسنده‌ یا روز‌نامه‌نگاری را که دهان‌ش بوی عرق می‌دهد نداشت. باید پرسید که یک قلعه‌ی سنگی به نام حزب که نه می‌توانست با نیروهای چپ به درستی کنار بیاید، نه قادر بود با گسترش چتر مرام‌نامه‌ی خود و رهایی از بند دین، نمایندگی مردم متوسط و غیرمذهبی جامعه را به عهده بگیرد، جز در حاشیه‌ی روحانیت، کجا می‌توانست قرار بگیرد؟ بعد از انقلاب نیز درحالی که نیروهای سیاسی‌ شبه‌نظامی با شلیک یک تیر در فضا، ده‌ها هزار هوادار از میان جوانان تشنه‌ی عدالت و از بند رسته جمع می‌کردند، وزارت کشاورزی دولت بازرگان را کسی به عهده داشت که خود از زمین‌داران بزرگ بود و اصلاحات ارضی زمان شاه را یک اقدام تندروانه می‌دانست!

اگر طبقه‌ی متوسط شهری در چهارچوب احزابی متناسب با نیاز‌هاشان متشکل شده و نمایندگی می‌شدند، بدون تردید روحانیت قادر نمی‌بود که در یک همه‌پرسی، آن‌ها را در برابر تنها یک گزینه قرار دهد. در آن‌صورت ممکن بود که جمهوری اسلامی نیز قبل از تولد، به هم‌راه نظام پادشاهی به بایگانی تاریخ سپرده شود، و یا به صورت یک نام، در قالب حزبی سیاسی به قواعد بازی دموکراتیک پای‌بندی نشان دهد. اگر دکتر ملکی و یاران‌ش این‌بار نیز، و بعد از یک تجربه‌ی تلخ و خسارت‌بار، نخواهند مرام‌نامه‌ی جمعیت‌های منتسب به خود را به بایگانی تاریخ بسپارند و هرگونه قید دینی را از دوش آن‌ها بردارند، همان اشتباه پیشین را دوباره تکرار خواهند کرد.

محكوميت مديريت جهانی شازده كوچولو در سازمان ملل!

تنها در زمانی به كوتاهی چهار روز، سه قطع‌نامه‌ی جهانی در محكوميت ايران صادر شده است:

يكم.   جمعه ۱۸ نوامبر (۲۷ آبان): قطع‌نامه‌ی شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی در محكوميت ماهيت نظامی برنامه‌ی اتمی ايران با ۳۲ رأی موافق در مقابل ۲ رأی مخالف (کوبا و اکوادور) و یک رای ممتنع (اندونزی).
دوم.  جمعه ۱۸ نوامبر (۲۷ آبان): قطع‌نامه‌ی مجمع عمومی سازمان ملل در محكوميت طرح ايران برای ترور سفير عربستان در آمريكا با ۱۰۶ رای مثبت، ۹ رای منفی (ایران، کره شمالی، کوبا، ونزوئلا‌، زامبیا، بولیوی، ارمنستان، اکوادور و نیکاراگوئه) ۴۰ رای ممتنع.
سوم. دوشنبه 21 نوامبر (30 آبان): قطع‌نامه‌ی شورای حقوق بشر سازمان ملل در محكوميت نقض شديد حقوق بشر در ايران با ۸۶ رای موافق، ۳۲ رای مخالف و ۵۹ رای ممتنع.

بيفزاييد تحريم‌های تازه‌ی انگليس و فرانسه و كانادا و آمريكا و اتحاديه‌ی اروپا عليه بانك مركزی جمهوری‌اسلامی و صادرات محصولات پتروشيمی ايران و افزودن دويست شخصيت حقيقی و حقوقی ديگر به فهرست افراد تحريم‌شده، گزارش يافتن سلاح‌های شيميايی ايرانی در انبارهای مهمات قذافی، گزارش بحرين از دستگيری كسانی كه (با پول ايرانی در جيب) قصد حمله به سفارت عربستان در آن كشور را داشتند، گزارش پاكستان از احتمال دست‌داشتن ايران در ترور ديپلمات عربستانی و…

شمار اعضای جبهه‌ی بيداری و پايداری جهانی به رهبری «ولی امر مسلمين جهان» كه حاضر می‌شوند در مجامع جهانی (در ازای يك مشت دلار) از ايران حمايت كنند روزبه‌روز تكيده‌تر و چلانده‌تر می‌شود و به كشورهای كوچك و كم‌اثر و غيرمسلمانی چون زامبيا و اكوادور و كوبا و ارمنستان محدود شده است. اين وضع برای رييس‌جمهوری كه در نخستين سفر استانی خود به نيويورك و سازمان ملل، از شدت ذوق‌زدگی و توهم‌بينی، هاله‌ی نور مقدسی به گرد خود ديد و در بازگشت به ايران از توان‌مندی‌های خود برای مديريت جهانی دم زد، سرانجامی تلخ و شديدن نوميدكننده است. چه شد و چگونه كار به اين‌جا رسيد؟

هر چند در طراحی و پيش‌برد سياست خارجی جمهوری‌اسلامی، اين بيت رهبری است كه حرف اول و آخر را می‌زند و نه رييس‌جمهور فرمايشی كنونی اما از آن جا كه خود خامنه‌ای (در خطبه‌های سياه بيست و نه خرداد هشتاد و هشت) نظر خودش را به نظر احمدی‌نژاد نزديك دانست و برای رييس‌جمهور ماندن او ريش خودش را گرو گذاشت تا با خون جوانان اين سرزمين خضاب شود، هيچ تفاوتی نمی‌كند كه تقصير بن‌بست كنونی ايران را به گردن كدام يك بيندازيم؛ هر دو در ساخت و ارائه‌ی چهره‌ی «احمدی‌نژاد» به عنوان نماد سياست خارجی جمهوری‌اسلامی به يك اندازه مقصرند. پس در نام بردن از نماد «احمدی‌نژاد» منظورم همه‌ی كسانی است كه با ندانم‌كاری‌ها و ناشی‌گری‌های خود، سياست خارجی ايران را به بن‌بست كنونی و آستانه‌ی حمله‌ی نظامی رسانده‌‌اند و در راس آنان شخص خامنه‌ای و احمدی‌نژاد!

شايد قياس چهره‌ی لطيف و شاعرانه‌ی «شازده‌كوچولو» (به‌ويژه با ترجمه‌ی شاملو) با نتراشيدگی و نخراشيدگی «محمود احمدی‌نژاد» كمی دور از ذهن و آزاردهنده باشد اما اين دو در يك چيز مشترك‌اند: احمدی‌نژاد درست مثل شازده‌كوچولو با سياره‌ی محقر و گل و گلدان خود در شهرداری تهران بدرود گفت و سوار بر «مجتبا»، ناگهان به زمين بازی‌های ديپلماتيك جهانی پرتاب شد. شايد با اتكا به همان پشتوانه‌ی گرم و نرم خود در سپاه تصور می‌كرد كه ماشين در گِـل مانده‌ی سياست خارجی ايران را با «يا علی، ‌يا علی گفتن» و هُـل‌دادن جهادی‌تر و حمام‌نرفتن و از اين كشور به آن كشور سفر كردن و كف زمين خوابيدن و كاپشن‌پوشيدن به جای كت و شلوار رسمی می‌توان به راه انداخت. احمدی‌نژاد با همان سادگی معصومانه‌ای كه در شازده‌كوچولو سراغ داشتيم تصور می‌كرد حالا كه قواعد بازی‌های ديپلماتيك را بلد نيست می‌تواند با اجرا نكردن آن‌ها مدعی شكل تازه‌ای از سياست‌ورزی شود و رفتار شلخته و دور از نزاكت خود را «ديپلماسی تهاجمی» بنامد. خواندن دعای فرج در سازمان ملل، برگزاری اجلاس مشترك با نونازی‌ها در تهران برای مبارزه با صهيونيسم جهانی و انكار هولوكاست، تكرار هزارباره‌ی شعار «محو اسراييل از نقشه‌ی جهان» در برابر ديدگان همه، اصرار آشكار بر ادامه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای و شومن‌بازی برای اجرای سرود «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» در همه‌ی سفرهای استانی و نيز عزل متكی از وزارت امور خارجه در هنگام انجام ماموريت، نمونه‌هايی از اين ديپلماسی فعال (خودخوانده) و به دور از هرگونه دورانديشی است.

حكايت آن روز كه احمدی‌نژاد در جمع گروهی از فرماندهان سپاه از «حماسه‌ی دانش‌گاه كلمبيا» سخن گفت و آن خنده‌های زشت و كثيف را بر لب خود و حضار نشاند، نشان ديگری از ذوق‌زدگی يك غوره‌ی سرشار از عقده به خاطر حضور در مجامع جهانی است، همان جلسه‌ای كه با افتخار می‌گفت يك كودك لاتين او را به مادرش نشان داده و گفته: «مموت! مموت!» او از بازشناسی خود به وجد آمده بود و مموت را «محمود» می‌دانست اما رسانه‌های جهانی در اين ذوق‌زدگی‌ها و خامی‌ها يك طعمه‌ی تبليغی تمام‌عيار می‌يافتند: يك ماموت!

احمدی‌نژاد كه سال‌های سال در سياره‌ی كوچك و تاريك خود به چشم نيامده بود، ‌از هيچ فرصتی برای سخن‌گفتن با رسانه‌های خارجی و ظاهر شدن در شبكه‌های تلويزيونی آنان درنمی‌گذشت، سهل است، حتا می‌توان گمان كرد با انجام برخی تصميم‌گيری‌ها سير وقايع را به گونه‌ای پيش می‌برد كه خبرساز شود و دوباره بر صدر اخبار بنشيند. يادآوری اتفاقاتی كه در زمان دست‌گيری ملوانان انگليسی افتاد و نقش نجات‌بخشی‌كه احمدی‌نژاد در اين ماجرا به عهده‌ی خود گذاشت و حتا تا پوشاندن كت‌و‌شلوار بر تن آنان و استقبال رسمی‌شان پيش رفت نمونه‌ی ديگری از اين عطش سيری‌ناپذير برای ديده‌شدن و مطرح‌ماندن به هر قيمتی بود. دادن خبر آزادی كوه‌نوردان آمريكايی پيش از اعلام رسمی قوه‌ی قضاييه هم يك نمونه‌ی ديگر است. عقده‌های فروخفته‌ی خودكم‌بينی «مموت» به لطف مجتبا و سرداران سپاه ناگهان به ولعی شديد برای به نمايش گذاشتن زشتی‌های «ميمون مست» از قدرت بدل شده بود. احمدی‌نژاد هيچ‌گاه به رسانه‌های داخل ايران آن روی گشاده و لب‌خند كج و معوج و ابروی تابه‌تا را نشان نداد.

قدرت‌هايی كه سال‌ها در پی لولوساختن (Demonization) از ايران بودند در اين «ميمون مست» يك فرصت تبليغاتی بی‌مثال می‌ديدند و زمينه را برای هر چه بيش‌تر ديده‌شدن چهره و رفتار زشت او فراهم می‌آوردند. هيچ‌گاه برای سفرهای استانی مموت و هيات سينه‌زنی و نيزه‌بندكنی همراهش به نيويورك مشكلی ايجاد نشد و شبكه‌های تلويزيونی و مجريان مطرح يكی پس از ديگری ميكروفون و دوربين را در اختيار او گذاشتند تا او خود را به‌تمامی در برابر جهانيان به نمايش بگذارد. بی‌چاره محمود كه اين ميدان دادن را نشان ديگری از موفقيت ديپلماسی تهاجمی خود و تحميل حضورش بر رسانه‌های غربی می‌دانست و رسانه‌ها‌ نيز رندانه اين توهم او را دامن می‌زدند كه فرمان هم‌چنان دست خودش است. اما فرمان دست كسان ديگری بود و محمود ذوق‌زده تنها آلت‌دست كوچولويی بود كه (مطابق خواست قدرت‌های جهانی) به‌خوبی چهره‌ی يك حكومت زشت و خشن و بی‌منطق و زياده‌خواه و نابودگر را نمايندگی می‌كرد. هيچ‌كدام از ديگر نامزدهای مطرح حكومتيان برای رياست‌جمهوری (لاريجانی،‌ قالی‌باف و توكلی) آن اندازه زشتی چهره و رفتار را يك‌جا نداشتند كه مثل مموت (ناخواسته و نادانسته) جاده‌صاف‌كن تلاش غربی‌ها برای نشان‌دادن زشتی‌های‌جمهوری‌اسلامی و متبلور كردن آن همه شرارت در چهره‌ی يك نفر باشند. اينك به لطف حماقت خامنه‌ای در حفظ «مموت» به هر قيمتی و تلاش‌های ساده‌لوحانه‌ی احمدی‌نژاد و همراهيانش كار به جايی رسيده كه برای نشان‌دادن زشتی جمهوری‌اسلامی نيازی به هيچ توضيح اضافه‌ای نيست، تنها كافی است انگشت اشاره‌ات را به سوی «مموت» دراز كنی!

شازده كوچولو در پايان كارتون به سياره‌اش بازگشت و حالا با مجموعه اتفاقاتی كه دارد می‌افتد (حمله به روزنامه‌ی ايران و «جوان‌فكر»، معاون رسانه‌ای او يا تهديدات جمعيت فداييان اسلام) نوبت مموت است كه به باغ‌چه‌ی خانه‌ی كوچكش در نارمك بازگردد و زمين بازی‌های سياسی را به اهلش واگذارد. اما به نظر می‌رسد پايان اين دو داستان كمی متفاوت باشد و با حماقت‌های مكرر خامنه‌ای-احمدی‌نژاد ديگر نه از تاك نشانی ماند و نه از تاك‌نشان!

شام تاريك ديكتاتورهای مشقی و حلبی

خوش‌بختانه وليد معلم و بشار اسد هر دو در سخنانی طرح آشتی ملی اتحاديه‌ی عرب را نپذيرفتند و بر ادامه‌ی سركوب مردم سوريه تاكيد كردند. دوباره می‌گويم «خوش‌بختانه» چرا كه نگران بودم مبادا «خون‌ريز شام» از سنت ناميمون و هميشگی ديكتاتورهای بی‌خرد سربپيچد و با بهره‌گرفتن از يك جو عقل و انصاف باقی‌مانده‌اش، صلاح مردم را بر نفع كوتاه‌مدت خويش ترجيح دهد و بدون خون‌ريزی بيش‌تر از قدرت كناره بگيرد. «خوش‌بختانه» از اين جهت كه در عمر خودم باز هم به زير آمدن يك ديكتاتور ديگر را می‌بينم و حظ آن را می‌چشم.

مردم «هميشه در صحنه»‌ی سوريه اما امروز يك بار ديگر به هواخواهی پيشوا و مقتدای‌شان به خيابان‌ها ريزانده شدند. اداها و اطوارهاشان درست مثل «حماسه‌ی نُه دی» بدنام ماست: تصاوير بسيار بزرگ از اسد و هلهله‌ی سينه‌چاكانی كه اختيار از كف داده‌اند و «بشار، بشار» می‌كنند. احتمالن در گوشه و كنار كسانی به زبان عربی جان ناقابل‌شان را فدای سلطان شام می‌كنند و كسانی ديگر آماده‌ی يك اشاره‌ی او هستند تا با سر بدوند و له‌له‌زنان و دم‌جنبان جان بفشانند! اما درست مثل همان حماسه‌ی بدنام ما، تاكيد بيش از اندازه بر برگزاری هر چه باشكوه‌تر مراسم نشان می‌دهد كه در اين ميان چيزی فروريخته و كبوتری از قلب‌ها گريخته كه نامش «ايمان» است. تصاوير بسيار بسيار بزرگ از بشار بر دوش كپه‌ای از جمعيت و هياهوی گوش‌خراش آنان همه و همه خبر از يك واكنش روانی می‌دهد به جبران مشروعيتی كه ديگر نيست. بايد هوار بزنی و حنجره بخراشی تا پيش از هر كس ديگر، خودت باورت شود كه اين بشار همان بشار ديروز است كه از اين حربه‌ها و ترفندهای تبليغی خامنه‌ای‌پسند بی‌نياز بود.

به نظر می‌رسد اما كه برای ديكتاتورهای ريز و درشت ايران و سوريه، ديگر گريختنی در كار نيست. در سناريويی هوشمندانه با بازيگران متعدد منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، هم ايران و هم سوريه را هم‌زمان به گوشه‌ی رينگ رانده‌اند و چپ و راست ضربات متعدد را بر آنان فرود می‌آورند تا ناك‌دان و ناك‌اوت پايانی خودش از راه برسد. اگر در ليبی ايجاد منطقه‌ی پرواز ممنوع و حمايت همه‌جانبه از شورشيان زمينی به سقوط قذافی انجاميد، در سوريه اتحاديه‌ی عرب با پيشتازی قطر و بوق تبليغاتی‌اش (شبكه‌ی الجزيره) فشار خردكننده‌ای را بر سوريه آغازيده‌اند كه زمينه‌چين اقدامات بعدی تركيه و ناتو و حتا شورای امنيت خواهد شد. تركيه و عربستان خوب می‌دانند كه از ميان رفتن حوزه‌ی نفوذ ايران در سوريه و لبنان و فلسطين، به قدرت‌گيری هر چه بيش‌تر آنان (به‌ويژه تركيه) می‌انجامد. زخم‌ها و كينه‌های كهنه سرباز كرده‌اند و عربستان كمر همت بسته تا شر موی‌دماغ هميشگی‌اش را كم كند. برای همين است كه حكومت جمهوری‌اسلامی ايران سوريه را خط قرمز خود و خاكريزی تسليم‌ناشدنی می‌خواند و تهديد می‌كند كه هر گونه تعرض به آن كل منطقه‌ی خاور ميانه را به آتش خواهد كشاند. اما فروپاشی درونی رژيم اسد خامنه‌ای را هم انگشت به دهان كرده و تشكيل «ارتش آزاد سوريه» و حملات اين‌روزهای آن‌ها به مراكز دولتی حزب بعث و اشاره‌ی هيلاری كلينتون به حمايت تسليحاتی و مالی از آنان در آينده، خواب خوش گروگان‌گيران و گردنه‌بندان ايران و سوريه را آشفته كرده است.

از سوی ديگر و به موازات افزايش فشار بر بعثی‌های سوريه، جمهوری‌اسلامی هم درگير فشار هر دم فزاينده‌ای شده كه يك بار ديگر آن را به آستانه‌ی جنگی كور و محكوم به شكست كشانده است. باز هم عربستان پيش‌گام شد تا با طرح ترور سفيرش در آمريكا در مجمع عمومی سازمان ملل و محكوميت قاطع جامعه‌‌ی جهانی عليه اين اقدام گستاخانه از ايران بخواهد تا بی‌گناهی‌اش را اثبات كند! رويه‌ی هميشگی جمهوری اسلامی كه اصل را بر گناه‌كاری می‌داند اين بار در جامعه‌ی جهانی عليه حكومت چوپانان دروغ‌گو به كار بسته شده است. در همين روزها آژانس انرژی اتمی از نظامی‌بودن برنامه‌ی هسته‌ای ايران خبر می‌دهد كه باز هم با اكثريت قاطع اعضا محكوم می‌شود. درست است كه هيچ يك از اين محكوميت‌ها پيامد و تهديد نظامی فوری به دنبال ندارد اما در نگاه كلی، هم‌چون آماده‌ساختن زمينه‌ها‌ی لازم برای ضربه‌ی نهايی به نظر می‌رسد: يك‌جور مقدمه‌چينی و توجيه افكار عمومی جهانی.

به اين هرج و مرج بيفزاييد شاخ و شانه كشيدن اسراييل برای ايران، انفجار پايگاه موشكی در اطراف ملارد، نزديك شدن انتخابات رياست‌جمهوری آمريكا و نياز به جلب توجه رای‌دهندگان آمريكايی و همچنين نزديك‌شدن انتخابات آينده‌ی مجلس ايران كه كاسه‌ليسان و سهم‌خواهان جمهوری‌اسلامی را به جان هم خواهد انداخت. همه‌ی اين‌ها در كنار فشار فزاينده و هم‌زمانی كه به ايران و سوريه وارد می‌شود خبر از توافق‌های پشت‌پرده‌ی قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای برای تغيير آرايش قوا در خاور ميانه خبر می‌دهد، خاورميانه‌ای بدون ايران و سوريه‌ی هم‌پيمان كه كليد صلح اسراييل و فلسطين هم خواهد بود. شايد حتا رسيدن به بمب اتم هم ديگر نتواند مانع عملی‌شدن اين طرح و انزوای ديكتاتورهای مشقی بشود!

از سرنوشت تراژیک خدیجه‌ی مصدق، تا مصائب خانواده‌‌ی زندانیان در جمهوری اسلامی!


خدیجه دختر ۱۳ ساله‌ی باهوش و مهربان که با پدر انس و الفتی ویژه داشت، روزی که در کنار ساختمان زندان شهربانی دیدار پدر را انتظار می‌کشید، ناگهان او را طناب‌پیچ و دست و پا بسته،  اسیر دست ماموران خاکی پوش رضاشاه کبیر می‌بیند، که کشان‌کشان به سوی سرنوشتی می‌برندش، که پیش از او بر سر بسیاری دیگر نیز آمده بود، و خبرش در شهر سایه‌ای از خوف و خطر دستگاه رضاخانی را گسترده بود. خدیجه بر سر و روی خود می‌زند و باحالتی زار و رنگ پریده و هوش و حواس از دست داده به خانه برمی‌گردد، دیدار وضع رقت‌بار پدر و شوک روانی حاصل از این دیدار هیچ‌گاه خدیجه را رها نساخت. دخترک، برای تمام عمر از دست رفت. او دیگر هرگز از بستر بیماری برنخاست!

روح و روان لطیف کودکانه‌ی خدیجه، دختر شاد و زرنگ دکتر مصدق، که با رفتار خشن و بی‌رحمانه‌ی ماموران زندان شهربانی رضا شاه خراشیده بود، به این سادگی قابل ترمیم نبود. او که  بر اثر این شوک، به بیماری حاد اعصاب و روان مبتلا گردید، مداوایش در تهران بی‌نتیجه ماند و به سفارش پدر، دخترک را برای درمان راهی ‌آسایشگاهی در سوئیس می‌کنند. او عمری در کنار بیماران روانی به سر می‌کند ولی هیچ وقت تصویر طناب پیچ شده‌ی پدر را فراموش نمی‌کند و به حالت طبیعی باز نمی‌ گردد. در گذشت زمان و نیز بالا رفتن قیمت‌ها و گران شدن ارز، و پس از مرگ مصدق، خانواده دکتر مصدق تحت فشار قرار می‌‌گیرند و از پرداخت هزینه بیمارستان او عاجز می‌مانند!

در مورد رفتار و منش مصدق و فعالیتهای سیاسی  او هزاران جلد کتاب و رساله و مقاله موجود است. کسی نیست که مصدق ِ نخست وزیر را نشناسد، اما مصدق زندانی رضا شاه و خدیجه‌ی از یاد رفته را کسی نمی‌شناسد. جامعه به آسانی از کنار آسیب‌هایی که به او و خانواده‌اش، دراین برهه از زمان وارد آمد گذشت. بی‌ تفاوتی نسل ِامروز کوشنده‌های سیاسی و فعالان اجتماعی به زندانیان سیاسی و خانواده‌های بی‌ دفاع‌ آنان نیز حکایت از آن دارد که نسل‌های جدیدتر نیز به همان درد گرفتار است، و پرورده همان نسلی ست که روزگاری با چنین شرایطی امتحانی پس داده است.

در بهمن ماه سال گذشته، نرگس محمدی در نامه‌ای به دادستان تهران احوال دو فرزند خردسال خود،کیانا و علی را در لحظات جدا شدن از پدر و مادر چنان به تصویر کشید که چشمان بهت‌زده و بی‌تاب، و اضطرابِ آرام ناشدنی خدیجه، مانند یک هشدار تاریخی به یادمان آمد. روزگار اسف‌بار امروزِ زندانیان سیاسی و خانواده ‌هایشان تکرار وقایعی‌ ست که زمانی نه چندان دور بر گذشتگان‌مان گذشته است. دیری نیست که بر صفحه رسانه‌های تصویری‌، مرگ مادر آرش صادقی در اثر ورود وحشیانه‌ی ماموران به خانه‌شان ثبت شد، و خبر دق‌مرگ شدن  پدر سید محمد ابراهیمی، زندانی سیاسی در رسانه‌ها پیچید. او قادر به تحمل رنج دیدار فرزندش در آسایشگاه روانی نبود. در خبرها خواندیم که مسعود باستانی تنها برای یک دقیقه خداحافظی با مادر، بر خلاف دستور ماموران و خارج از وقت ملاقات، با ضرب و شتم ماموران زندان مواجه شد. مهراوه و نیما فرزندان خردسال نسرین ستوده نیز هر هفته روزهای دوشنبه، در ملاقات‌ها‌ی کابینی آغوش مادر را به انتظار می‌کشند؛ و چه اتفاقات ناگواری که هرهفته بر سرخانواده‌های این عزیزان، تنها برای دیدار با زندانی‌هایشان نمی‌آید! در این سالن‌های ملاقات چه می گذرد؟ در دقایق اندکی که گفتگو و دیداری حاصل می‌ شود زندانیان, انتظار چه خبری را می‌کشند؟! در یکی از روایت‌های خواهر ضیاء نبوی از دیدار با برادرش آمده که ضیاء عکس‌ العمل مردم را در قبال نامه‌هایش جویا شده ‌است! مسوولیت ما در قبال این نامه‌ها  به راستی چیست؟…

روزگار تیره و تاری که مصدق، و خانواده‌اش در آن دوره از زندگی‌شان متحمل شدند هیچ‌ گاه برای مردم عیان نشد. و بی‌توجهی و بی‌تفاوتی و قدرناشناسی این مردم نسبت به وضعیت خانواده‌‌ی این قهرمان ملی، همیشه در حافظه‌ی تاریخ به یادگار ماند. مصدق در بیان احوال خود در جایی نوشته است:« مدت سیزده سال در شهر تهران و احمدآباد به انزوا گذرانیدم کسی را ندیدم و با احدی معاشرت ننمودم…» وی تا آخر عمر نتوانست برای خدیجه کاری انجام دهد، و حتی اجازه نیافت در لحظات آخر بر بالین همسر نازنین و یار وفادارش ضیاء‌السلطنه حاضر شود و با او وداع کند. واقعه‌ای که حسرت‌ش برای دکتر مصدق ماند و او را چنان اندوهگین و افسرده کرد، که تا پایان عمر با چشمان اشک‌بار از او یاد می‌کرد.

خدیجه تا آخر عمر و بعد از مرگ برادران‌ش در فقر و تنگدستی، در دیار غربت و با تامین هزینه از سوی شهرداری محل در تیمارستانی در یکی از شهرهای سوئیس، روزگارش را در بی‌خبری تمام به سر رساند. حکومت ایران به هیچ‌وجه هزینه نگهداری او را به عهده نگرفت و تنها بازمانده‌ی دکتر مصدق نخست‌وزیر ایران، در سال ۱۳۸۲، در حالی‌که در واپسین روزهای زندگی  به زبان فارسی دو نام را به طور مستمر تکرار می‌کرد، دار فانی را وداع گفت. او مدام می‌گفت: «مصدق  ..  رضا خان پهلوی»!

زندانیان سیاسی قهرمانان جریان‌های اجتماعی دوران خود هستند،  که هر کدام آرامش خود و خانواده‌های‌شان را به مردم این کشور بخشیده‌اند. کودکان خردسال و فرزندان این عزیزان هیچ‌ گاه خاطره‌‌ی تلخ این روزها را فراموش نخواهند کرد. اهانت و توهین ماموران امنیتی در زمان هجوم وحشیانه به خانه‌‌هایشان را، و آسیب ناشی از تحقیر و اهانتی که در دادگاه‌ها و سالن ملاقات دیده و می‌بینند را هرگز از یاد نخواهند برد. عزیزان زندانی سیاسی درد و رنجی را که در سلول‌های تنگ و تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی کشیده‌ اند، همیشه با خود خواهند داشت و صد البته قدرشناسی و یا ناسپاسی و بی‌تفاوتی و عدم مسولیت مردم را در قبال رنجی که برده‌اند، در حافظه خود به ثبت خواهند رساند.

هشدار‌های تاریخی را نادیده نگیریم، اگر به درون دیوارهای سرد زندا‌ن‌های جمهوری اسلامی راهی نداریم، صدای خود را به گوش خانواده‌ها‌شان برسانیم تا واسطه‌ی همدلی ما باشند.