بایگانی برچسب‌ها: تحریم

«ضدانتخاب»ی به نام «حسن روحانی»؛ و دوپاره‌گی پیکر اعتراض!

jonbesh e 88

پاره‌ی یکم.      اندیشه کنید که اگر میرحسین موسوی را جواز داده بودند تا زبان باز کند؛ و اگر او هم‌چنان استوار بر مواضع مندرج در بیانیه‌ی هفدهم خود، شرکت در انتخابات را منوط به تحقق خواسته‌های مورد اتفاق همه‌گان کرده بود، شاهد بر چه رخ‌دادی بودیم؟ آیا همه‌ی رشته‌های بافته‌ پیرامون انتخابات اخیر پنبه نمی‌شدند؟ و آیا همه‌ی ریسنده‌گان و بافنده‌گان این بازار مکاره، از حکومت بگیر تا اصلاح‌طلبان حکومت‌پناه، و نیمچه‌اصلاحاتی‌های درجه‌ی دو و سه، هرکدام به صورت‌ی سنگ روی یخ نمی‌شدند؟

 خلاف آن چه‌طور؟ آیا اگر او شرکت در انتخابات را از منظر مزایای درازمدت نتیجه‌‌ی احتمالی سودمندی برای جنبش، به‌مانند یک حرکت کوچک  شکاننده‌ی بن‌بست، درخواست می‌کرد چه؟ آیا در این‌صورت نیز چنان نمی‌شد، که تحریم‌کننده‌گان خسته‌گی‌ناپذیر سال‌های دراز خالی از سیاست، دست‌های ناآزموده و ناکرده‌ی خودرا، بر در و دیوار بن‌بست دیرسال راه‌کارهای سیاسی خود بکوبند و چنان‌که دانی، مردم ناشناخته‌ی سرزمین را به باد آن‌چه سزا نیست بگیرند؟

با میان‌گذاری این فرض و نتایج نزدیک به یقین برآمده از آن، می‌توان از گم‌راهی و سردرگمی و توهم و تحیری که بر فضای سیاسی بعداز انتخابات چیره‌گی یافته، و در نتیجه‌ سایه‌ای از تعلیق و سکون بر تلاش‌های مدنی و تداوم کوشش کوشندگان سیاسی نشانده است؛ اندک‌ی کاست. این‌جا بحث برسر شخص‌ی به نام میرحسین موسوی نیست، که از قضا خودرا به پایه‌ی موثرترین و معتبرترین بازی‌گر بازارسیاست ایران بدل کرده است، و خواه‌ناخواه قبای رهبری جنبش هشتادوهشت برشانه‌اش سنگینی می‌کند؛ بل‌که سخن از وضعیت‌ی است که در غیبت او، و در غیاب رهبران جانشین رخ نموده است: دوپاره‌گی پیکر اعتراض!

برخلاف تصوری که قالب به خود گرفته و می‌رفت تا غالب شود، روی‌دادهای دوران انتخابات نشان داد که تلاش‌های آگاه‌کننده‌ی کنش‌گران رسانه‌ای و اجتماعی در چهارسال گذشته، جنبش هشتادوهشت را به‌رغم سرکوب بی‌امان و خاموشی آن در سطح، در لایه‌ی زیرین سرزمین، گسترش در خور اعتنایی داده است. چنان‌که تکرار شعارهای فراموش‌شده‌ی روزهای اوج جنبش در اجتماعات شهرهای دوردست کشور در تظاهرات بعد از انتخابات، به خوبی نشان داد که هراس حکومت در روزهای منتهی به انتخابات از کجا تا به کجا بوده، که پرداخت هزینه‌های نامتعارف را به جان خرید و پس از آن احتیاط را پیشه کرد و دست‌به‌عصا شد: جمعیت انبوه‌ی از موثرترین لایه‌های اجتماعی مردم ایران، با پراکنده‌گی جغرافیایی غافل‌گیرکننده، میراث گران‌سنگ‌ و تعیین‌کننده‌ای بود، که در جریان تحولات پرشتاب روزهای منتهی به انتخابات، به دوپاره‌‌ی به‌ظاهر ناهم‌راه بخش گردید.

به‌عبارت دیگر، از هرسو که به جمعیت مردم، و رفتار سیاسی آن‌ها در دوماه گذشته تا چندروز پس از انتخابات بنگریم، نشانه‌های وابسته‌گی و هم‌بسته‌گی آشکار و پنهان مردم با جریان ملی جنبش سبز، ( و یا به بیان‌ی دیگر جنبش هشتادوهشت)، روشن‌تر از آن‌ست که بتوان دوپاره‌گی آن در برخورد با ماجرای انتخابات را، بارو بر گرفته از انشقاق‌ی مبتنی بر سوگیری دو جریان تحریمیان سنتی و اصلاح‌طلبان حکومتی دانست. اگرچه این دو گرایش نیز در دوسر طیف این جمعیت، حضور همیشه‌گی خودرا داشته‌اند، اما اگر تحریمیان را در سنجش با ضریب نفوذ سی‌ساله‌ی گذشته‌شان، و اصلاح‌طلبان حکومتی را بر وزن نتایج‌شان در انتخابات خاتمی‌محور مجلس هشتم به حساب آوریم، جای چندان‌ی برای این نگرانی باقی نخواهد ماند، که سرمایه‌ی جنبش هشتادوهشت، پاره‌پاره شد.

بنابراین بی‌راه نیست اگر ادعا شود که اکثریت رای‌دهنده‌گان و نادهنده‌گان رای در شبه‌انتخابات اخیر، خواسته‌ها و اهداف هم‌سان و هم‌پایه‌ای داشته‌، و از یک تیره به‌شمار می‌روند. گیرم که در تحلیل نهایی یک پاره از این جمعیت دچار اشتباه سیاسی شده، و راه درست را پاره‌ی دیگر برگزیده باشد، یا برعکس. و این در حالی‌ست که جز برای اصلاح‌طلبان حکومتی که بر حسب عادت دیرین شیعه‌بنیاد خود؛ در کار معبود‌تراشی از منتخب نه‌چندان خوش‌نام خود هستند، برای اکثریت رای‌دهنده‌گان انتخابات گذشته، شخص حسن روحانی حاصل ناگزیر یک «ضد انتخاب» است، نه محصول برآمده از یک «انتخاب».

این در حالی‌ست که تلاش بدفرجام‌ی در جریان است، تا این دوپاره از پیکر برساخته در آب‌وهوای جنبش هشتادوهشت را، (که در جریان روی‌دادهای پیش و پس ِ انتخابات، نمایش چشم‌گیری از چهره‌ی پنهان خود را به صحنه برد)؛ لباس تازه‌ای بپوشانند. یک‌طرف  اصرار دارد تا «چهارده میلیون» نفری را که در انتخابات اخیر شرکت نکرده‌اند، به حساب «افزایش چشم‌گیر و معنادار جمعیت تحریمی‌ها» بگذارد، و بدون آن‌که معلوم کند که تصمیم این «گروه چشم‌گیر» از مردم، چه ارتباط‌ی با مواضع بی‌پاسخ و معوق ِ سی‌ساله‌ی آن‌ها دارد، اقدام به صدورشناس‌نامه‌ی المثنا و خواندن صیغه‌ی اهلیت برای آن‌ها کرده‌ است. و طرف دیگر نیز هم‌نوا با سیاست‌های جاری حکومت، گویی وظیفه دارد که شرکت نابه‌هنگام مردم را در انتخابات، «گرایش عمومی ملت شریف ایران به اعتدال و اصلاحات تدریجی در سایه‌ی نظام مقدس» تلقی کرده، و آن‌را طلیعه‌ی دوران جدیدی در تاریخ جمهوری اسلامی بداند.

و این هردو، به معنای از کار انداختن «موتور درون‌سوز» مردم‌ی است که هنوز به خوبی نمی‌شناسیم و آداب هم‌راهی با ایشان را نمی‌دانیم. از این‌رو مهم‌ترین وظیفه‌ی کنش‌گران مدنی و سیاست‌ورزان جنبش هشتادوهشت آن است که  در حال حاضر، راه را بر این کشان‌کشان‌ی که ‌در جهت تعمیق دوپاره‌گی معترضان به‌راه افتاده است، و نتیجه‌ی ناگزیز آن تزریق ناکنش‌گری و کاسه‌به‌دستی، نزد قدرقدرتان خارجی و یا صاحب‌منصبان داخلی‌ست، مسدود کنند. نیم‌نگاهی به چگونه‌گی ظهور جنبش سبز، (جنبش‌ی که امضای آن ذیل گزارش بی‌بدیل‌ی از کاهش اقتدار نظام، و افزایش نقش اجتماعی مردم در صحنه‌ی سیاست نازدودنی‌ست)؛ نشان می‌دهد که اتفاقن نقطه‌ی وقوع آن جایی‌ست، که کنش‌گران در یک لحظه ی معین و به اندازه‌ای لازم‌، از اصلاح‌طلبان حکومتی و تحریمی‌ها، فاصله گرفته‌ بودند.

پاره‌ی دوم.        حسن روحانی محصول عقب‌نشینی نظام است، یک عقب‌نشینی منظم و سنجیده. البته انتخاب او دلیل بر آن نیست که لقمه‌ی گلوگیری به حلقوم نظام فرو شده باشد؛ او بی‌تردید بدون کم‌ترین مزاحمت‌ی بلعیده و از جهازهاضمه‌ی نظام به آسانی عبور خواهد کرد. اما حکم شواهد آن‌ست که او قرار نبوده از مهندسی پیش از انتخابات سر برآورد. از میان چندتن‌ی که دست‌چین انتخاباتی حکومت بوده‌اند، روحانی اگر آخرین گزینه‌ی ممکن نبوده باشد، بی‌گمان نخستین آن نیز نبود. از لحاظ حکومت، هرآن‌چه را که روحانی قادر به انجام آن به‌شمار می‌رفته، قالی‌باف و یا ولایتی نیز به آن توانا بوده‌اند. اما در روز انتخابات، آن‌جا که (به‌هر دلیل‌ی) آشکار شد که بخش بزرگ‌ی از معترضان، به انتخاب بدل دست چندم‌ی همانند روحانی رضایت نشان داده‌اند، توفیق اجباری نصیب‌ حکومت شد و با یک عقب‌نشینی نابه‌چار، چند هدف را نشان گرفت؛ و حسن روحانی مبدل شد به منتخب مشترک نظام (و چند لایه‌ از لایه‌های‌ش)، و بخش‌ی از بدنه‌ی معترضان.

هنوز آشکار نیست که آیا ثمری از تصمیم پیش‌بینی‌ناپذیر بخش رای دهنده‌ی معترضان عاید خواهد شد یا نه، اما آن‌چه در این میان مهم است این‌که رای‌دهنده‌گان معترض از یاد نبرند که حسن روحانی «ضدانتخاب» آن‌ها بوده است، و انتخاب ناگزیر نظام. پس پیروزی نسبی ایشان نه در ریاست جمهوری کسی‌ست که به جای چماق، دشنه‌ی پنبه‌ای بر‌می‌داشته و به جای حمله‌ی گازانبری، دست‌وپای دانش‌جویان را در پوست گردو می‌گذاشته است؛ بل‌که اگر دست‌آوردی باشد، درعقب‌نشینی موقت نظام، و در تاثیری است که رای آن‌ها در به‌هم‌ریخته‌گی دستور کار حاکمان داشته است. از این‌رو، هرگاه حسن روحانی را منتخب خود تلقی کنند و پی‌گیری خواسته‌هاشان را به «تدبیر» او بسپارند، کلاه گشاد نظام بر سرشان رفته است، اما اگر روحانی را چونان سپربلای نظام، همواره نادیده گرفته و از فرصت‌های فراهم برای دسته‌بندی و پی‌گیری مطالبات غافل نشوند، و این‌را نقطه‌ی اشتراک‌ی با پاره‌ی دیگر معترضان قرار دهند، کلاه نیمه‌گشادی بر سر حاکمیت رفته است.

روحانی را باید «شریف امامی» سال ۱۳۵۷ دانست، نه بیش‌تر: یک عقب‌نشینی آزمایشی به وسیله‌ی یکی از مطمئن‌ترین مهره‌های حکومت. با دوسه‌چندی آزادی زندانی سیاسی و بگیروببند چند مهره‌ی بدنام و اندکی فضای باز، تا مجال‌ی برای غلبه بر اوضاع فراهم شود، و در را به همان پاشنه بچرخانند که از پیش می‌چرخید. در آن‌سال به جز وابسته‌گان به حکومت وقت و بهره‌مندان از مواهب آن، همه‌ی نیروهای منتقد و معترض و مخالف، خرمای دولت شریف‌امامی خوردند، بدون آن‌که به خدای‌ش ایمان بیاورند. و این نادیده‌انگاری، سرانجام به دولت «بختیار» و انحلال ساواک و رفع سانسور وتعهد انتخابات آزاد کشید. تفاوت میان اقدامات «شریف‌امامی» و آن‌چه از سوی «شاپور بختیار» به انجام رسید، تفاوت میان اقدامات احتمالی روحانی‌ست، و خواسته‌های حداقلی آن‌ها که رای دادند، و آن‌ها که رای ندادند.

این بدنه به رغم دوپاره‌گی اخیر، باید از تجربه‌های مشترک تاریخی خود درس بگیرد. آن‌ها که از بام تا شام از مردم درخواست سکوت و خانه‌نشینی ‌دارند، تا فرصت‌ی برای دولت اعتدال و امید خریده باشند، که «به اصلاح امور بپردازد»، همان‌ها هستند که در سکوت و بی‌تفاوتی مردم، با پشت‌وانه‌ای از بیست‌ودومیلیون رای، انتخابات مجلس هفتم را برگزار کردند، و زمینه‌ساز سال‌ها‌ی تلخ اخیر شدند. اصلاح‌طلبان مانده در دست‌گاه موجود، حضور در ساختار اداری قدرت را، عین اصلاح امور می‌دانند، و هم‌سفره‌گی مجدد خودرا با ارکان نظام، به هیچ قیمت‌ی از دست نخواهند گذاشت. با نادیده گرفتن روحانی، و خیره‌گی به فرصت‌هایی که خواهی‌نخواهی از تغییرات ناگزیر در سطح اداره‌ی کشور فراهم خواهد شد، جریان اعتراض به زیست یک‌پارچه‌ی و متداوم خود، تا دست‌یابی به فرصت‌های بیش‌تر، ادامه خواهد داد.

Advertisements

آخرین انتخابات، و یک صندلی خالی برای جنبش سبز!

entexab 4

چه آن‌ها که خیال آزمایش دوباره‌ی صندوق‌های رای را دارند، و چه آن‌ها که بر طبل تحریم آن می‌کوبند، هیچ‌کدام نابه‌جا نمی‌گویند و ناراست نیستند، هرکدام از این دوخط ناموازی و ناهم‌ساز، در اوج ناامیدی و ناتوانی و نابه‌چاری است، که تن به گزینش داده‌اند. اما واقعیت آن‌ست که در وضعیت حاضر ودر نسبت با موقعیت موجود، رای دادن و رای ندادن، دو کنش هم‌تراز به حساب آمده و تفاوت‌ چشم‌گیری با هم ندارند و از هیچ کدام، نتیجه‌‌‌ای عاید ساکنان وضعیت موجود نخواهد شد.

برای حکومت نیز فرق فارق‌ی میان این دوگروه، که یکی از سر ناتوانی دست به سلاح فرسوده و خودکار تحریم می‌برد، و دیگری از سر استیصال در صف سیاهی‌لشگران نمایش‌ی به نام انتخابات قرار می‌گیرد، تا آخرین قطره‌های امید بربادرفته‌ی خودرا، نذرعدم انتخاب کریه‌ترین چهره‌ی نمایش کند؛ نیست. هیچ‌کدام از این دو گروه، مشکل بزرگ‌ وغیرقابل پایش‌ی برای حکومت ایجاد نخواهد کرد.

این درست است که بزرگ‌ترین ضربه‌ها بر پیکر حکومت موجود، در آوردگاه انتخابات، و از اصل و فرع و حواشی آن وارد آمده، و نتایج عینی برآمده از جریان برگزاری چند انتخابات گذشته، به مراتب از سرجمع تلاش‌ها و مبارزات پراکنده‌ی منتقدان و مخالفان، در کاهش اقتدار حاکمیت موجود دررتبه‌ی بالاتری قرار می‌گیرد؛ اما در این مدت، حکومت توانسته است خاک‌ریزهای میدان انتخابات را یک‌به‌یک گشوده و همه‌ی‌ روزنه‌های موجود را مسدود سازد.

بنابراین تا گشایش‌ی در فضای حاضر، اصل شرکت همه‌گانی درانتخابات نیز، به عنوان موقعیت‌ی برای سیاست‌ورزی، به سرنوشت کنش سال‌خورده‌ی تحریم دچار خواهد بود؛ و منتقدان و مخالفان، ناگزیر با بررسی امکانات و منابع و شناخت دقیق ظرفیت‌های عمومی جامعه، باید که درجست‌وجوی بسترهای تازه‌تری برای تداوم جریان اعتراض باشند.

شاید برای آخرین‌بار باشد که درجریان برگزاری مقدمات یک شبه‌انتخابات، امکان‌ی فراهم گشت تا نیروی اجتماعی عظیم‌ی که در۲۵ خرداد ۸۸ پا گرفت، بتواند خودرا از پشت دیوارهای بلند نظامی‌‌امنیتی به نمایش بگذارد. این ولوله‌ی نابه‌گاه اجتماعی از چنان ابعادی برخوردار بود، که حکومت را در هراس از خیزش دوباره‌ی مردم، وادار به پرداخت هزینه‌‌ی گزاف‌ی کرد.

بدنه‌ای که بدون سازمان‌دهی و تبلیغات کافی، و درعین محدودیت‌های موثر رسانه‌ای، و در غیاب رهبری معین و یگانه‌ای، توانایی خودرا در ایجاد یک حرکت اجتماعی، آن‌هم پیرامون شخصیت‌‌ی ناموجه و نامحبوب نشان داد، میوه‌ی جنبش‌ی است که بسیاری به دلیل عدم شناخت کافی از جامعه‌ی امروز ایران، دیری‌ست که مجلس ختم آن‌را هم چیده‌‌اند. جنبش‌ی که برخلاف میل برخی گروه‌ها و شخصیت‌ها، نشان داد که هم‌چنان در زیر پوست سیاست ایران، چشم به فرصت‌های نادر سیاست‌ورزی دارد، و از شامه‌ی حساس‌ی نیز برخوردار است.

این نیروی اجتماعی سیال و منعطف را باید شناخت و باور کرد و پای‌دار نمود. اگر دو گروه از مردم را از جغرافیای سیاسی ایران متمایز کنیم، این بدنه‌ی آموخته و پراکنده‌ و موثر اجتماعی را، به روشنی خواهیم دید: نخست آن‌ها که در هر شرایط‌ی پای صندوق‌های رای حاضر می‌شوند، و دیگر، آن‌ها که در هر شرایط‌ی انتخابات را تحریم می‌کنند!

انتخابات جاری ایران، ممکن است آخرین فصل از تاریخ برگزاری آن به شیوه‌ی مرسوم باشد، اما حیات جنبش اجتماعی برآمده از انتخابات هشتادوهشت، به عنوان بزرگ‌ترین سرمایه‌ی اجتماعی خواهان تغییر، تازه آغاز شده است، و بدون شک نقش اصلی را در آینده‌ی سیاسی ایران ایفا خواهد کرد. گروه‌های سیاسی منتقد و مخالف حکومت موجود، جز در هم‌راهی کامل با مختصات این بدنه‌ی اجتماعی، راه به جایی نخواهند برد. بنابراین ضروری است که ممانعت از اضمحلال آن‌را در دستور کار خود قرار دهند. تشکیل وهدایت چنین نیرویی، در توان گروه‌ها و سازمان‌های مخالف موجود نیست.

«هرجا که گردهم آمدیم، یک صندلی برای جنبش سبز فراموش نشود!»

خانم‌ها، آقایان! حساب جنبش اما، تا اعلام نظر صریح رهبران، جداست!

entexabat copy

از هنگام‌ی که بحث حضور هاشمی در انتخابات بالا گرفته است، نا‌به‌گاه ادبیات آشنای جنبش، که زبان مشترک چهارساله‌ی گروه عظیمی از مخالفان و متعرضان بود، دچار دگرگونی شد. متن‌های این دوسه‌روز گذشته چنان با زبان رایج اعتراض بیگانه بود، که برخی از یادداشت‌ها و گفت‌وگوها، خواننده‌ را به سال‌های دورتر از هشتادوهشت می‌راند.

بازار زردنویسی‌های سقاخانه‌ای چنان رونق‌ی پیدا کرد، که عن‌‌قریب است شجره‌نامه‌ی خاندان آزادی در رهبری جنبش سبز از نوع دوم نیز، صفحات لایی روزنامه‌ها را پر کند. از این‌‌قرار شاید که رمز گشایش درها و دروازه‌های معین‌ی به روی «جامعه‌ی اصلاح‌طلبان» ِ ماقبل تاریخ جنبش، قلم‌گرفتن از واژه‌گان جنبشی در گفتار اصلاح‌طلبی باشد. واژه‌گان‌ ناساز با قامت ضرب‌دیده‌ی نظام.

دراین موضوع تکلیف اصلاح‌‌طلبان حکومتی روشن است. چنان‌چه یکی از روزنامه‌نگاران به‌نام این جریان، به‌روشنی گفته و با چنین مضمون‌ی به تایید خاتمی نیز رسانده است که: وقت‌ی راه توسعه‌ی سیاسی را بسته‌اند، ناگزیر باید به عقب بازگشت، به دولت توسعه‌گرا. و این یعنی که آش پشت‌پای جنبش را پیش از این پخته‌اند.

با شناخت‌ی که، (صرف‌نظر از مفاد زردنگاشته‌‌‌های اخیر)، از هاشمی داریم؛ او نمی‌تواند بر بستر تجربه‌های چندساله‌ی گذشته، بی‌گدار به آب بزند، (مگر آن‌‌که رفتار او در روزهای پیش رو، منتقدان‌ش را مجاب کند که پیرانه‌‌سر، خیال جبران مافات به سرش زده است). حضور نابه‌هنگام او در موقعیت حاضر، نشان از معامله‌ یا توافق‌ی دارد که نباید از این دوحالت خارج باشد: یا در ازای بایگانی کردن «بسته‌ی سیاسی جنبش»، کارگزاری احیای روزگار پیش از دوم خرداد را به او و ترکیبی از محافظه‌کاران سپرده‌اند، یا در دادوستدی شخصی‌تر، رونق انتخابات را وثیقه‌ی امنیت آینده‌ی خود و خانواده‌اش قرارداده است.

سلسله‌روی‌دادهای چندماه گذشته، ماجراهای فرزندان هاشمی، زردنویسی‌های صفحات نخست روزنامه‌ها پیرامون دیدارهای هاشمی وفرزندان‌ش در زندان‌ها و بیمارستان‌ها، مرخصی‌های برخی چهره‌های زندانی وابسته به احزاب اصلاح‌طلب در آستانه‌‌ی سال نو، (که هش‌‌دارش را عبدل‌فتاح سلطانی در پیام نوروزی خود داده بود) و حمایت اخیر حزب مشارکت، به‌رغم تعهدات پیشین، نمی‌تواند بی‌ارتباط با توافقات‌‌ی باشد، که حضور هاشمی در انتخابات را موجب شد.

اصلاح‌طلبان نیز که با رهبری هاشمی، به ماهیت خود نزدیک‌تر می‌نمایند، اگرچه وخامت اوضاع کشور و دشواری‌های مردم را بهانه‌ی کوتاهی‌های خود در جهت تقویت جریان اعتراض قرار داده‌اند، و شرکت در انتخابات‌‌ ِ بدون حق کاندیداتوری را نوعی از فداکاری قلمداد می‌کنند؛ اما با کوتاه‌آمدن‌های مستمر، نشان داده‌اند که در حال حاضر جز به ماندگاری خود در ساختار قدرت نمی‌اندیشند. بنابراین، نگرانی و نیاز مشترک، آن‌ها را با هاشمی در یک‌جهت قرار داده است. و صد البته که در این راه، از تقلیل میراث جنبش سبز به آستانه‌ی رضایت راس قدرت، پروایی ندارند.

با این اوصاف تکلیف جنبشی‌ها در این میان چیست؟ البته از خوش‌اقبالی جنبشی‌هاست که با امتناع خاتمی از شرکت در انتخابات، هاشمی نقش رهبری یا نماینده‌گی جریان اصلاحات را به‌عهده گرفته است. مرز میان اصلاح‌طلبان هاشمی‌زده با جنبش، روشن‌تر از مرزهای همین اصلاح‌طلبان به رهبری خاتمی است. حفاظت و تصحیح و تکمیل بسته‌ی سیاسی جنبش هشتادوهشت، به جدایی کامل آن از اصلاح‌طلبان بسته‌گی دارد، و تحقق این مهم، در ریاست احتمالی هاشمی امکان بیش‌تری می‌یابد. این تمایز در موقعیت حاضر، تنها علامت حیاتی جنبش هشتادوهشت است، از این‌رو مراقبت‌‌ ویژه می‌طلبد.

تا اعلام نظر صریح رهبران جنبش، با توجه به مفاد بیانیه‌ها و پیام‌های گذشته، اصل بر عدم شرکت در انتخابات است، تا تحقق کف خواسته‌های جنبش. خواسته‌هایی که مورد توافق شمار نزدیک به تمام احزاب و شخصیت‌های سیاسی داخل و خارج، از جمله خانم‌ها و آقایان اصلاح‌طلب نیز قرار گرفته بود. از سویی عدم امکان دست‌رسی رهبران جنبش به کسب اخبار و بررسی دقیق شرایط، و هم‌چنین ممانعت از ابراز نظر و ارسال پیام از سوی ایشان، در شرایط‌ی که نیروهای اصلی و باورمند به جنبش هشتادوهشت نیز در اسارت حکومت قرار دارند، راه‌ی باقی نمی‌گذارد، مگر اعلام عدم حمایت از ریز و درشت نامزدان حاضر در انتخابات.

البته از منظر آینده‌‌ی جنبش دموکراسی‌خواهی ایران، قابل انکار نیست که در بررسی نهایی، گزینه‌ی انتخاب قطعی هاشمی برای ریاست جمهوری، بر گزینه‌ی شرکت او باهدف رونق انتخابات، برتری دارد. اما آیا تحقق این امر جز در سایه‌ی توافق ممکن است؟ بنابراین صلاح کار اصلاح‌طلبان نیز در آن‌ست که شتاب‌زده‌گی را کنار بگذارند، و به روی‌دادهای روزهای آینده با دقت بیش‌تری توجه کنند. حساب جنبش البته تا اعلام نظر صریح رهبران و شخصیت‌های شاخص زندانی آن، جداست!

اصلاح‌طلبان اصلاح‌ناپذیر، و «چلبی‌سازی» داخلی!

در مورد خاتمی آن‌چه مهم است، چگونگی رای دادن اوست، نه این‌که چرا رای داده است. اگر با فاصله‌ای مناسب اندک نگاهی به کارنامه‌ی گذشته‌ی خاتمی بیندازیم و ذوق‌زدگی‌های ساده‌لوحانه را نسبت به او کنار بگذاریم و دقایق حساس و سرنوشت‌ساز چندسال گذشته را فارغ از گرایشات شخصی و سیاسی‌مان، خوب سبک‌سنگین کنیم، خاتمی را باید ستون پنجم محترم و متشخص نظام حاکم در میان طبقه‌ی متوسط ناراضی از حکومت اسلامی به شمار آورد.

رفتار آقای خاتمی در روز ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ نشان داد برخلاف آن‌چه تا کنون به نظر می‌آمده است، او نه تنها یک شخصیت فرهنگی با ملاحظات ویژه‌ی آن سنخ و مسند نیست؛ بلکه یک «سیاس» به تمام معناست و سیاست‌ورزی را به معنای متداول و ماکیاولیستی آن چنان آموخته که هم‌چون دیگر هم‌تایان خود در سراسر گیتی، از هر فرصتی  استفاده کرده و به هرقیمتی کار خود می‌کند و پروای نام و ننگی نیز ندارد. گیرم در این سرزمین می‌توان با اقسام پسوند‌های ایرانی واسلامی و اخلاقی و حکمتی و مصلحتی و چه و چه‌ و چه‌ها، هر فعل سخیفی را با مقید کردن به یکی از آن‌ها به چنان مرتبه‌ای از نفاست رساند، که خلایق را بدهکارهم کرده باشیم.

 اگر آقای خاتمی و دارودسته‌ی اخراجی‌ش، (آن‌ها که دست‌شان از ساختار قدرت و سفره‌ی ثروت کوتاه مانده)، پیش از انتخابات با اعلام همین مواضع و دلایلی که این چند روزه در بوق کرده‌اند، آمادگی خود را برای شرکت در انتخابات اعلام کرده بودند؛ امروز در مظان اتهام بزرگ و نابخشودنی خیانت به مردم قرار نداشت او حتا می‌توانست بنا به «مصالح عالی» نظام، (همان‌ مصالحی که عقل قاصر موالی، قادر به درک آن نیستند)، کمی آب به شرایط پیش‌نهادی خود ببندد و قیمت را بشکند، شاید برای متاع‌ش خریداری پیدا می‌شد و توافقی صورت می‌گرفت و شرکت‌ش را در انتخابات‌ را با ارائه‌ی همین دلایلی که این‌روزها از زبان و قلم اطرافیان‌ش مثل نقل ونبات بر سر هر بازار ریخته، اعلام کند و بگوید: «من از موضع اصلاحات و در جهت نگاه داشت روزنه های اصلاح طلبی که آن را مهم ترین و بلکه تنها راه سربلندی کشور و دست یابی به آرمان های اصیل انقلاب و تأمین حقوق مردم و مصالح ملت می دانم و نیز برای دفع مخاطرات و تهدیدهای درونی و بیرونی اقدام کرده ام.» اما آقای خاتمی چنین نکرد.

کسی که در روز انتخابات با رفتاری چنین رسوا حاضر به انداختن رای به صندوق شد، چرا در روزهای نزدیک به انتخابات، قیمت خود را آن‌قدر پایین‌ نیاورد که  او را به بازی بگیرند تا «با اسیر نماندن در گذشته و با نگاه به آینده روند تازه‌ای را در کشور» آغاز کند؟ خاتمی می‌دانست که اگر از مردم بخواهد در انتخابات شرکت کنند، کسی تره‌ای برای او خُرد نخواهد کرد و هم‌چنین می‌دانست که این را نظام نیز می‌داند. به همین دلیل با آن‌که او در درازای یک‌سال گذشته چندین‌بار پیام‌های فدایت شوم ارسال کرده بود، به او محل نداده بودند. جریان اصلاح‌طلب که در انتخابات مجلس هشتم، با وجود حمایت تمام قد خاتمی و همه‌ی سرمایه‌ی مادی و معنوی ائتلاف ۱۸ گانه‌‌اش، نتوانست ۲۰۰ هزار رای از مردم تهران وحومه بگیرد، طبیعی بود که در اوضاع فعلی، حتا نتواند اعضای خانواده‌ی منسوبان خود را پای صندوق‌ها بیاورد. بنابراین خاتمی و دارودسته درمانده و ناچار به انتظار هنگامه‌ای نشستند، که تا سکه‌هاشان به چیزی یا پشیزی گرفته شود.

نوشته‌های این اصلاح‌طلبان اصلاح‌ناپذیر، (که هر کنش و رفتاری به غیر از «دریوزگی» از آستان قدرت را  حرکتی ساختارشکن و رفتار رادیکال می‌نامند)، در دفاع  از فعل شریف آقای خاتمی نشان از آن دارد که ایشان و از جمله خود آقای خاتمی، تحریم انتخابات را عملی در جهت منافع بیگانگان تلقی می‌کرده‌اند. اما نمی‌گویند چرا از بیان نظرات خودشان، آن‌هم به این صراحت، تا پیش از انتخابات خودداری می‌کرده‌اند. اکبر گنجی می‌گوید پروژه‌ی «چلبی‌سازی» در خارج موجبات نگرانی آقای خاتمی را فراهم کرده است. اما این نیز دلیل کافی برای رای ناگهانی و بدون مقدمه‌ی آقای خاتمی نمی‌تواند باشد.

آقای خاتمی و مشاوران ارشد و غیر ارشد ریز و درشت‌ش که این‌روزها زبان هم باز کرده‌اند و می‌خواهند    با انتساب رفتارهای اعتراضی مردم به توطئه‌های بیرون از مرزها همان کاری را با ایشان بکنند که شخص آقای خاتمی در سال‌های نخست انقلاب با ملی‌ها و ملی‌مذهبی‌ها در کیهان کرد، به خوبی می‌دانند که پروژه‌ی «چلبی‌سازی» تنها در فقدان نیروی مخالف پای‌دار و گسترده‌ی داخلی امکان توفیق دارد و در این‌صورت آن‌کسی که ناگاه همه‌ی اعتبار سیاسی و اجتماعی خود را در یک اقدام ناباورانه و نامنتظر مصروف شکست و به انفعال کشاندن جریان اصلی مخالفان داخلی می‌کند، به دست خود نگاه مردم معترض را متوجه «چلبی»های بیرون کرده، بنابراین نمی‌تواند چنین ادعایی نیز داشته باشد.

با این اوصاف به نظر می‌رسد رفتار نامعمول و خارج از عرف آقای خاتمی را تنها باید در پشت پرده‌ی روی‌داد‌های روز ۱۲ اسفند جست‌وجو کرد، نه در اعلام مواضع بعد از انتخابات‌‌ش! اخباری که این روزها به گوش می‌رسد، حکایت از حمایت گسترده‌‌ی مردم از تحریم انتخابات دارد. روی‌دادی که برای نخستین‌بار همراهی واتقاق نظر گروه‌های اصلی سیاسی و اجتماعی را در داخل و خارج با خود داشت و می‌توانست به تدریج و در مناسبت‌های پیش رو و بر بستر نابسامانی‌های اقتصادی آینده ابعاد و اشکال دیگری به خود بگیرد. اگر آمار و اخباری که از انتخابات تهران در رسانه‌ها درز پیدا کرده درست باشد، در نیم‌روز ۱۲ اسفند ۱۳۹۰، سرانجام در بساط آقای خاتمی چیزی برای خرید پیدا شده است و خریدار نیز پشت در اتاق مذاکرات و معاملات، منتظر بوده تا ایشان را به حوزه‌ی رای‌گیری ببرد و خبر آن‌را جای‌گزین خبر شکست نمایش انتخاباتی‌ش کند.

راه ناگزیر برای اصلاح‌‌طلبان اصلاح‌ناپذیر (که پیداست در سه سال گذشته چه دل پُری از موسوی داشته و دارند)، اتکا به حمایت حکومت و سازش با آن است. یک توافق بر سر نوعی «چلبی‌سازی» داخلی، هم برای حکومت خالی از فایده نخواهد بود، هم برای این گروه از اصلاح‌طلبان بی‌پشتوانه‌ی بریده از مردم. تبریکاتی که این روزها برای آقای خاتمی ارسال می‌شود، آدمی را به یاد نقل و نباتی می‌اندازد که ژاندارم‌های قدیم  در محوطه‌ی پاس‌گاه روی سر یاغی‌های تسلیم شده می‌ریختند و ناز و نوازشش می‌کردند. بسیاری از این یاغی‌های امان‌نامه گرفته سرانجام به کسوت ژاندارمی درمی‌آمدند و مفتخر به اخذ درجه می‌شدند. شاید در صورت  به بن‌بست رسیدن احتمالی حکومت بر اثر بحران‌های جاری، شاهد آن باشیم که  آقای خاتمی سال آینده در چنین روزهایی دوباره دست‌هایش را در ورزش‌گاه ۱۲ هزارنفری از هم باز کند و بگوید: «دوم خرداد یک هدف نیست، یک راه است!»

خانه‌نشینی ۱۲ اسفند؛ به مثابه‌ی «راهپیمایی نمک»

اگرچه در سنجش با چیدن چند کیسه ماسه نخودی در گذرگاه محله و بستن چپ و راست دوقطار فشنگ و به دوش‌ انداختن یک قبضه یوزی روغن‌کاری شده و هم‌چنین محض احتیاط ، بستن یک کلت ۱۴‌خور به کمر؛ خانه‌نشینی در روز انتخابات نمایشی حکومت اسلامی، کنش چندان آبرومندانه‌ای تلقی نمی‌شود، و اگرچه بستن پنجر‌‌‌ه‌ها و کشیدن پرده‌ها و نوشیدن یک فنجان چای در اتاق گرم، به جای باز کردن بادبانی از پرچم‌های اعتراضی، پیشاپیش جمعیت انبوه معترضان و در معیت دوربین‌های خبری ماهواره‌ای، مارا تاحد زنده‌یاد، مرحوم مغفور، دُن‌کیشوت بزرگ پایین می‌‌کشد؛ اما به یک دلیل بسیار ساده باید پرده‌ها را کشید و در خانه ماند: این تنها کاری‌ست که می‌توان کرد.

در دوسال گذشته برسر درستی و نادرستی شیوه‌های اعتراض به حاکمیت، گفت‌وگوهای فراوانی صورت گرفته و پیش‌نهادهای رنگ‌ به‌رنگی روی پیش‌خوان جنبش زمین‌گیر دموکراسی‌خواهی مردم ایران گذاشته شده است. برخی از این پیش‌نهادها حتا به صورت فراخوانی از سوی گروه‌های سیاسی و اجتماعی و رسانه‌ای درآمد، اما چنان آبی از آن گرم نشد که منتقدان حاشیه‌نشین جنبش، مجال درشت‌گویی و ملامت و تیرافکنی پیدا نکنند.

خُرده‌گیران ِ به این تلاش‌های «دَمِ دستی»، که با عناوین گوناگون روا و ناروا نیز از آن یاد می‌کنند، دو گروه‌اند. گروه نخست در حاشیه (و البته در قسمت فوقانی‌ش)، نشسته و به ریش جماعتی که دست و پا می‌زنند تا شاید بتوانند بیمار محتضر جنبش را از مرگ قطعی نجات دهند، می‌خندند و راهی نیز نشان نمی‌دهند. این گروه خودشان باید بگویند که مبنای راه و رسمی که برگزیده‌اند چیست و به دنبال چه هستند. گروه دوم را کسانی تشکیل می‌دهند که کنار گود نشسته‌اند و فریاد میزنند، لنگ‌ش کن!

حالا در آستانه‌ی تدارکاتی که حکومت به نام انتخابات برای روز ۱۲ اسفند دیده است، شیوه‌ی اعتراض به برگزاری این انتخابات، دوباره محل درگیری شده و از هر طرف پیش‌نهادات گوناگون و عجیب و غریب است که در کمال حق‌به‌جانبی صادر می‌شود. از تسلیح هسته‌های مقاومت گرفته تا تجمع در اماکن رای‌گیری و اعتراضات گسترده‌ی خیابانی در این کشکول مبارزاتی پیدا می‌شود. اگر فرض را براین بگذاریم که هیچ سوءنیت و برنامه‌ی پیچیده‌ای در پس این پیش‌نهادات ناممکن مبارزاتی وجود ندارد، باید عامل عدم شناخت و فقدان مسوولیت اجتماعی را محرک اصلی آن دانست.

در شرایط حاضر آن‌چه پیداست، تاکنون نشانه‌ای از اعتراض در میان طبقه‌ی فرودست وحتا لایه‌های زیرین طبقه‌ی متوسط دیده نشده. هیچ تشکیلاتی هم برای جذب و هدایت اعتراضات احتمالی این طبقه در آینده، آماده و کوشا نیست. بنابراین می‌ماند همین طبقه‌ی متوسط، که اگر شرایط را مهیا ببیند، می‌تواند نقش تاریخی خود را در مبارزه با حکومت اسلامی بازی کند. این طبقه هم بنا به خصلت خود به آسانی دُم به تله نمی‌دهد و اهل پرداخت هزینه نیست. پس یا باید دور مبارزه با حکومت اسلامی را خط کشید و به انتظار روی‌داد‌های پیش‌بینی نشده و مداخلات اغیار نشست، یا باید به دنبال راه‌های کم هزینه‌‌ای بود که قابلیت تداوم و در نتیجه اِعمال تغییر در توازن قوا را داشته باشد.

هیچ‌کس ادعا نکرده است که با نشستن در خانه، و در درازی یک روز، حکومتی با عرض و طول جمهوری اسلامی ساقط می‌شود؛ نه. هیچ‌کس نیز باور ندارد که این کنش اعتراضی خللی جدی در نمایشی که حکومت برای این روز تدارک دیده است ایجاد خواهد کرد. این اقدام در موقعیت حاضر، در به‌ترین صورت خود و به عنوان گام نخست، می‌تواند فراهم‌آوری نفر به نفر لشگر شکست‌خورده‌ی ۲۵ خرداد ۸۸ باشد؛ در امن‌ترین فضایی که در حکومت اسلامی (تا اطلاع ثانوی) باقی مانده است. بدون تردید اگر با درک شرایط دشوار کنونی و فضای سرکوب و آینده‌ی تیره‌ی پیش رو، کوشندگان سیاسی به جای طرح حاشیه‌های بدون تاثیر در روند کلی امور، با بهره‌گیری از روش‌های دوران انتخابات ۸۸، به تشویق عمومی مردم برای اجرای این برنامه‌ی بدون هزینه‌ی اعتراضی بپردازند و یاری کنند تا دست‌یابی به موفقیت نسبی آن فراهم گردد، می‌توان امیدوار بود که با تزریق احساس موفقیت در بدنه‌ی مردم معترض، هم‌چون راه‌پیمایی نمک گاندی، به یک کنش فراگیر کم‌هزینه بدل شود.

آن‌چه را که نباید از نظر دور داشت و مسوولیت کنش‌گران را در تلاش برای موفقیت این برنامه دوچندان می‌کند؛ این‌ست که برای نخستین بار در سال‌های گذشته، بیش‌ترین تعداد سازمان‌ها و احزاب سیاسی داخل وخارج از کشور، به همراه بدنه‌ی عظیم جداشده از حاکمیت کنونی، بر سر این شیوه‌ی اعتراض اتفاق نظر پیدا کرده‌اند. این برنامه قابلیت آن‌را دارد تا در تداوم خود به یک شیوه‌ی اعتراض شناخته‌ شده و عمومی بدل شود و آداب و ترتیب خود را به تدریج پیدا کند. دور نیست که بتوان در آینده‌ی نزدیک، لایه‌های ناراضی طبقات فرودست را نیز به این کنش کم‌هزینه جذب کرد و یک همبستگی نامریی را برای حضور در اشکال دیگر مبارزات مدنی ایجاد نمود.

ما و ما و نیمه‌ای از نصف ما و؛ سقوط حکومت جمهوری اسلامی.

سوخت وسوزی ندارد، درست است، جمهوری اسلامی رفتنی‌ست. اما نه به آن سادگی که در نگاه نخست و در سنجش با عراق و لیبی به نظر می‌رسد. شاید آن‌چه برژینسکی در روزهای نخست ظهور جنبش سبز به زبان آورده بود، چندان بی‌راه نبوده نباشد: او گفته بود که روند سقوط جمهوری اسلامی آغاز شده، اما این روند کوتاه‌مدت نیست. در آن روزها هیچ‌کدام از گرایشات رودرروی حکومت، این سخن را پذیرفتی ندانستند.

اپوزیسیون خارج‌نشین که در درازنای سی سال، به تجمعات چندنفره و مباحث پایان‌ناپذیر و گردهم‌آیی‌های بی‌نتیجه عادت کرده بود؛ تا چشم‌ش به جمعیت انبوه معترضان افتاد و ایستادگی گروه‌هایی از مردم را مشاهده کرد، به این نتیجه رسید که کار حکومت تمام است و تنها یک مانع وجود دارد، و آن‌هم کار به‌دستان جنبش‌ند. به همین دلیل شتابزده، تا مبادا فرصت سقوط از دست برود، چهره‌های شاخص جنبش را به سینه‌ی دیوار گذاشت که چرا «تیرخلاص» رژیم را شلیک نمی‌کنند. از سوی دیگر، در گمان تندرو‌ترین معترضان داخلی نیز، تا مدت‌ها پندار سقوط حکومت راهی نداشت و باور‌پذیر نبود. به هرصورت، حالا دیگر بعد از نزدیک به سه سال که از روی‌داد‌های منتهی به اعتراضات عمومی می‌گذرد، کم‌تر کسی‌ست که روی ادامه‌ی حیات جمهوری اسلامی، دست کم در چهارچوب موجود، شرط‌‌بندی کند، اما چشم‌انداز روشن کوتاه‌مدتی نیز در افق دیده نمی‌شود، و هم‌چنان وقوع این سقوط و چگونگی آن، مهم‌ترین مساله‌‌ی پیش روی جنبش دموکراسی‌خواهی مردم ایران است.

بخش قابل توجهی از اپوزیسیون خارج از ایران، از خواب خوش‌ خیال‌انگیزش که بیدار شد، ناامید از امکان تاثیرگذاری خود بر روند مبارزات داخل کشور، آشکار و پنهان، به انتظار نتیجه‌ی اقدامات سیاسی‌اقتصادی و نظامی کشورهای غربی نشست و دست به‌کار شد تا هم‌زمان با وزش باد موافق، با افزایش و یا بزرگ‌نمایی نفوذ اجتماعی خود در داخل کشور، نگاه سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان غربی را به خود متوجه کند. اما در سنجش موقعیت ایران با کشورهایی که از راه اقدامات نظامی کشورهای غربی دچار دگرگونی داخلی شده‌اند، شواهد نشان می‌دهد که این گزینه‌ی به ظاهر نقد، نسیه‌تر از آن است که به نظر می‌رسد.

می‌گویند در درازای سال‌هایی که گذشت و در برخورد با تحولاتی مانند روید‌ادهای بالکان، افغانستان و عراق، طبقه‌ی حاکم ایران با درک این واقعیت که در یک جنگ تمام‌ عیار، قادر به رویارویی با اتحاد کشورهای غربی نخواهد بود، به جای بی‌راهه رفتن، به تجهیز آن‌بخش از جنگ‌افزار‌ نیروهای مسلح خود پرداخته است، که بتواند با خرید زمان، ریسک حمله‌ی نظامی را برای غرب بالا ببرد. با فرض درستی این نظر، تنها شکل حمله‌‌ی نظامی با هزینه‌‌ای اندک برای غرب، حمله‌ی محدود هوایی‌ست که از نمد آن هیچ‌ کلاهی نصیب اپوزیسیون و حتا مخالفان داخلی نخواهد شد. اپوزیسیون چشم به جنگ، تنها زمانی می‌تواند به مشروطه‌ی خود برسد، که فایده‌ی سقوط حکومت ایران برای غرب، بیش‌ از هزینه‌ی امکان وقوع و گسترش جنگ و ناامنی در لبنان، افغانستان، عراق و پی‌آمدهای اقتصادی ناخواسته‌ی آن، و تن دادن به جنگ درازمدت زمینی در سرزمین گسترده‌ی ایران باشد.

شکل دیگری از دخالت نظامی که در یوگسلاوی سابق رخ داد، حمله‌ی هوایی دراز مدت برای تخریب تاسیسات زیربنایی و به هم ریختن شیرازه‌ی امور بود تا مخالفان سازمان‌ گرفته در داخل مرزها مورد حمایت قرار گرفته و بتوانند به جنگ با نیروهای گسیخته‌ی حکومت ادامه دهند. در چنین صورتی از مداخله‌ی نظامی غرب در ایران، کدام نیروی سازمان داده شده قرار است تا با پشت‌گرمی حملات مستمر هوایی به جنگ حکومت موجود برود؟ بقایای صلح‌طلب جنبش سبز؟ یا آن‌ها که در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ جاده‌های شمال را درنوردیدند؟ یا پرچم‌کِش‌های حرفه‌ای آن‌سوی آب‌ها؟ و آیا غرب این هزینه‌ی گزاف را به‌ رایگان خرج گروه‌های مستقل داخلی، به فرض محال ایجاد تشکیلات برای جنگ مسلحانه، خواهد کرد؟

بخت بلند جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در این‌ بوده است که همواره سنت مخالفت با آن، به طبقه‌ی متوسط محدود مانده است. طبقه‌ای که اگرچه خواسته‌های فراوانی دارد، اما هزینه‌ی چندانی برای دست‌یابی به آن پرداخت نخواهد کرد. جمعیت کثیری از این طبقه اگر برای‌شان امکانی باشد، با گسترش دامنه‌ی ناملایمات، کشور را نیز ترک خواهند کرد. از سوی دیگر حکومت موجود، هنوز هم، و ای بسا تا سال‌های زیادی، قادر به کسب رضایت نسبی لایه‌های موثری از طبقات فرودست خواهد بود. شورش‌های احتمالی گروه‌های آسیب‌دیده‌ی این طبقه نیز، به دلیل ماهیت خشونت‌بار خود، و در غیاب سازمان‌های سیاسی پوشاننده، به آسانی سرکوب خواهد شد.

در چشم‌انداز موجود، به نظر می‌رسد اگر شاهد روی‌داد نامنتظری نباشیم، غرب شتاب چندانی برای تغییرات عمیق در ایران ندارد. در مورد عراق، ده سال انتظار کشید. ایران تکیده با حکومت‌گران به دریوزه افتاده، برای غرب با کم‌ترین هزینه، مفید به فایده‌ها خواهد بود. در این میان نیرویی که بتواند طبقه‌ی متوسط را به سمت خود کشیده و به کوشش مجدد وابدارد، نقش تعیین کننده‌ای در آینده‌ی سیاسی ایران خواهد داشت. این طبقه در کوران رخ‌داد‌های سه سال گذشته، خواسته‌های روشن‌تری پیدا کرده است که نخستین و مهم‌ترین آن، روی‌گردانی از حکومت دینی‌ست. نیروهایی که در میان اپوزیسیون خارج از کشور داوطلب نمایندگی این گرایشات هستند، نشان داده‌اند که قادر به نفوذ در میان بدنه‌ی اصلی طبقات میانی نیستند و تاکنون نتوانسته‌اند جزلایه‌های محدودی از اقشار مرفه را،( که به طور معمول نقش تعیین‌ کننده‌ای نیز در جریان امور ندارند)، به خود جذب کنند.

اما کوشندگان سیاسی آزموده‌ی داخل کشور، به ویژه آن‌ها که در سه سال گذشته آزمون سختی را از سر گذرانده‌ و ابایی از پرداخت هزینه نداشته و ندارند، از موقعیت برتری برای قرار گرفتن در کانون توجه طبقه‌ی سرخورده متوسط برخوردارند. این کنش‌گران معتبر و شناخته، می‌توانند با اعلام عمومی مخالفت خود با تداوم اشکال مختلف حکومت به نام دین و پای‌فشاری بر اصل سکولاریسم، هسته‌ی اصلی کوشش برای تغییرات اساسی از راه‌های مسالمت‌آمیز را سامان دهند و لایه‌های میانی طبقه‌ی متوسط را از پریشانی وانفعال ‌بیش‌تر خارج سازند. تردیدی نیست که دشواری‌های فراوانی در این‌ راه وجود دارد، اما این کانون در صورت تحقق، پایه‌گذار روند صلح‌آمیز خالی کردن ظرف جمهوری اسلامی از مظروف خود خواهد بود. تردیدی نیست هرچه دامنه‌ی این اعلام برائت گسترده‌تر باشد و شخصیت‌های سیاسی بیش‌تری را با خود هم‌راه کند، شتاب شکل‌گیری نیروی بزرگی از کوشندگان طبقه‌ی متوسط، بیش‌تر خواهد شد.

در دوران مشروطیت و پس از به توپ بستن مجلس از سوی محمدعلی‌شاه و بسته‌شدن مجلس و برچیدن بساط مشروطه‌خواهی، تلاش همه‌جانبه و گسترده‌ای از سوی مشروطه‌خواهان آغاز شد، تا دست‌آوردهای برباد رفته را بازستانند. هنگامی‌که این مبارزات به بار نشست و محمدعلی‌شاه تخت پادشاهی را رها کرد و به سفارت روس پناهنده شد؛ نخستین کاری که مشروطه‌طلبان کردند، تشکیل کمیسیونی بود در تاریخ ۲۶تیرماه ۱۲۸۸، به نام کمیسیون «اعاده‌ی مشروطیت». این کمیسیون کار مشروطه‌ی برباد‌رفته را از نقطه‌ی صفر آغاز کرد.

شاید بد نباشد که در این مقطع حساس، نهضتی عمومی برای بازگشت به نقطه‌ی صفر آغاز شود. شاید بد نباشد که شخصیت‌هایی سیاسی سال‌های گذشته نیز، ( اگر دستان‌شان به خون مردم و اموال عمومی آلوده نیست)، به این نهضت بپیوندند. و پیش از آن به این پرسش بیندیشیم که نقطه‌ی صفر ما کجاست؟ نقطه‌ی صفر ما کجا بود؟

کُردها و دوران جدید جنبش مردم ایران!

به نظر می‌رسد میان سازمان‌های سیاسی کردستان ایران و نسل جدید کردها شکاف عمیقی پدید آمده است و از این ره‌گذر، جنبش آزادی‌خواهی ایران زیان می‌کند. این فاصله‌ چنان است که نه با دست‌کاری در ترکیب سنی کمیته‌های مرکزی این سازمان‌ها به سود چهره‌های جوان‌تر مرمت می‌گردد، نه با جابه‌جایی ره‌بران احزاب با هم‌سران‌شان (آن‌چنان‌که چندی پیش یکی از کنش‌گران کُرد حقوق زنان پیش‌نهاده بود). این «انسداد» گریبان‌گیر پیش از این و در سال‌های دور، حزب توده و جبهه‌ی‌ملی را هم دچار بحران «انحلال اعتبار» کرده بود و تمهیداتی نظیر تشکیل زیرمجموعه‌هایی به نام جوانان و زنان نیز نتوانستند در اذهان گریزپای تازه به عرصه آمده نفوذ کنند.

نسل جدید کردهای ایران برخلاف مادران و پدران، طعم زندگی را جایی بیرون از باورها و ایده‌آل‌هایی جست و جو می‌کند که احزاب موجود کردستان نمایندگی آن‌را رسالت تاریخی و مایه‌ی مباهات خود می‌دانند. جایی در هر جای جهان. هم‌چون نسل جدید اقوام و ملل ِ دیگر. هم‌چون نسل جدید قشری‌ترین کارگزاران یک نظام دینی. این نسل به درک رفتار سیاسی گذشتگان خود توانا نیست، آن‌ها را کسانی می‌شناسد که سخت‌ترین راه‌ها را برای به‌دست آوردن چیزی برگزیده بودند که در پایان، نسبت‌اش با «اصل زندگی» معلوم نبود. در سال‌های اخیر تجربه‌ی نه‌چندان خوش‌آیند تاسیس دولت محلی در کردستان عراق نیز هاله‌ی تقدس ِ پیرامون ناسیونالیسم کُردی (که احزاب سنتی کردستان بر پایه‌ی آن استوارند) را از ذهن نسل جدید کردها زدود و اعتماد‌شان را به ایده‌آل‌ها و مبارزات بی‌ثمر و پرخسارت نسل گذشته از ميان برد.

اگرچه این سازمان‌ها در سال‌های گذشته و به دنبال بن‌بستی که شیوه‌ی برگزیده‌شان برای مبارزه به آن‌ها تحمیل کرده بود تلاش کردند با تجدید نظر در آن، به «مبارزات مدنی» روی آورند، اما «موانع سخت درونی»، نرمش بایسته و توانایی بازی در این میدان تازه را از آن‌ها گرفت.

برخورد توام با احتیاط این سازمان‌ها با جنبش سبز در ماه‌های نخستین آن و کناره‌گیری‌شان از معرکه و تردید در پذیرش کامل قواعد مبارزات مدنی و الزامات آن، برآمده از موانع درونی‌ این سازمان‌ها بود. زخم‌های عمیق و کهنه‌ی جامانده از دوران تلاش حاکمیت جدید برای استقرار در منطقه از طریق عملیات نظامی و منازعات خونین چند سال پس از آن، یکی از این موانع بود. ترکیب شخصیت‌های درگیر در نخستین روزهای ظهور جنبش سبز نمی‌توانست اعتماد ره‌بران این گروه‌های سیاسی را جلب نماید. تجربه‌های تلخ دوران رفسنجانی و نفش او در نیرنگ دعوت به مذاکره سران احزاب کُرد و کشتار ایشان در «قرارگاه» مذاکره نیز بر این بی‌اعتمادی دامن می‌زد. هرچند به مرور و با تداوم اعتراضات و گسترش سطح جدال و ایستادگی باورناپذیر ره‌بران جنبش و افزایش اعتبار موسوی نزد کوشندگان داخل و خارج، اندکی از آن خودداری و احتیاط کاسته شد، اما فرصت مهیای هفته‌‌های آغازین جنبش سپری شده بود و حکومت کودتا ابتکارعمل از دست داده را دوباره به دست گرفته و از مردم تهران به تنهایی، کاری ساخته نبود.

اکنون بعد از دوسال که از جنبش آزادی‌‌خواهی مردم ایران می‌گذرد، مرزهایش روز به روز روشن‌تر می‌شود. ره‌بران‌اش در زندان‌اند و آخرین حلقه‌ی «واسط» جنبش با حکومت نیز پرده برانداخته و آشکارا به نام مردم و به کام حکومت، در تدارک نمایش مشروعیت نظام مطلوب‌شان، در تلاش‌اند تا به بهای کسب خوش‌نامی برای حاکمان و نجات ساختار سیاسی از آستانه‌ی سقوط، خواسته‌های فزونی گرفته‌ی جنبش را در گودال عمیقی که به نام «انتخابات» خواهند کند، دفن کنند. با خروج این آخرین لایه از شمول «جنبش سبز»، خواه نا خواه جنبش به «مرکز» مردم ایران، فارغ از دو سوی قشری آن (در ارتباط با خواسته‌های تاریخی‌مدنی کُردها) رانده خواهد شد. مرکز مردم ایران را گروه‌ها وقشرهایی تشکیل می‌دهند که باورشان به مبانی حقوق بشر انکارناپذیر است و دنیا را خانه‌ی خود می‌دانند. بنابراین یک فرصت تاریخی برای برای سازمان‌های سیاسی کُردهای ایران، گذشته از گرایشات گروهی‌شان، فراهم شده است تا با روی‌کردی مدنی با حمایت عملی از جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران، در کنار کنش‌گران مضروب و خسته‌ی جنبش، جبهه‌ای به گستردگی کردستان ایجاد کنند.

به نظر می‌رسد در این احوال، حمایت از جنبش سبز (یا هر نام دیگری که بتوان به آن داد)، بتواند از فهرست موانع درونی احزاب کُرد خارج گردد. از این پس و با در نظر گرفتن آن‌چه در صحنه و پشت‌صحنه سپهر سیاسی ایران می‌گذرد، هویت جنبش سبز مستقل از عوامل وابسته به حکومت در حال شکل‌گیری است. در این مرحله، و با فرصت و زمان مناسبی که در اختیار است، به عنوان اولین گام، «تحریم کامل انتخابات» در مناطق کُردنشین ایران در حمایت از جنبش، می‌تواند کوششی باشد در افزایش توان جنبش از طریق جلب مشارکت کردها در یک نافرمانی مدنی و آغاز سطح دیگری از مناسبات میان سازمان‌های سیاسی و جوانان کرد تا به این وسیله راه‌های آسان‌تر سیاست‌ورزی مطلوب خود را تجربه کرده باشند.