جان اسیران‌مان را در اوین به بغض و کین می‌درند؛ کسی این‌جا نیست؟

این‌طور بگویم بهتر است. احساس می‌کنم چیزی شبیه به یک غده در وجود ماست که با ترشح نوعی هورمون، پرده‌ای روی احساست ما می‌کشد که روز به روز  نسبت به مصیبت‌های دردناکِ و مسائل دور وبرمان، خشک‌تر و سخت‌تر‌می‌شویم. گشاده چشمیم به گذران سطحی زندگی و تنگ چشمیم به مبارزه برای بهبود آن! اما گاهی مصائب زندانیان جنبش از این پرده‌ی بی‌تفاوتی چنان عبور می‌کند که بابت همه‌ی بی‌مبالاتی‌ها و بی‌مسوولیتی که به خرج می‌دهیم، به احساس نفرت و بیزاری از خود می‌رسم. دیدن چشم‌های نگران و مضطرب حسین رونقی این روزها دشوار است.

 آخرین باری که انگلیسی‌ها گاندی را به زندان انداختند او گفت: «آزادی غالبا میان دیوارهای زندان و حتا بر چوبه‌ی دار یافت می‌شود، اما هرگز در تالارهای مشورت و دادگاه‌ها وکلاس‌های درس پیدا نمی‌شود.» اما به نظر من زمانی و در حالی این سخن به زبان گاندی آمده است که او صدای تپش قلب میلیون‌ها هندی تشنه‌ی استقلال را از پشت دیوارهای زندان شنیده باشد. اگر او را در دادگاه‌های قرون وسطایی چند دقیقه‌ای و بدون حضور وکیل به محاکمه می‌کشیدند، در زندان اوین زندانی کرده بودند، از حقوق ابتدایی محرومش ساخته بودند و برای جانش به قدر ارزنی ارزش قائل نبودند و شاید اگر  حکایت هدی صابر را شنیده  بود  و یا حسین رونقی را دیده بود که تنها برای به دست آوردن حق درمان خود، خطر مرگ را به جان خریده است؛ اگر وضعیت محمد صدیق کبودوند را دیده بود که دهمین درخواست مرخصی‌اش برای کمک به درمان و آرامش روحی و روانی جگرگوشه‌ای که مبتلا به بیماری خونی صعب‌العلاج شده و بیش از ۵ ماه است که روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند؛ رد شده است؛ شاید چنین نمی‌گفت.

 اگر گاندی پشت دیوارهای اوین را خالی می‌دید و اگر می‌دانست که دیگر رهبران و همراهان سیاسی‌ش سر در گریبان خود برده‌اند و به تعارفات سیاسی با هم مشغول ند، شاید در آستانه‌ی درب زندان کمی دست و دلش می‌لرزید، شاید تفاوتی میان زندانی شدن و به «اسارت» رفتن می‌گذاشت‌. شاید یک تبصره هم به حرف‌هایش اضافه می‌کرد و می‌گفت «اما آرزو دارم که آزادی ما ارزش بهایی را که «اسیران» می‌پردازند داشته باشد».

راستی این سود و زیان را با اسیران‌مان چگونه حساب کنیم؟ حسین رونقی ملکی زندانی نیست، او اسیر است. محمد صدیق کبودوند در زندان نیست در اسارت است. زمانی‌که دادگاه‌های فرمایشی برای محاکمه  زندانیان سیاسی شکل می‌گرفت و حکم‌های سنگین صادر می‌کرد، با وجود شناخت سی ساله‌ای که از  حکومت اسلامی داشتیم، چندان حکم‌ها را جدی نگرفتیم و اجرای آن‌را باور نداشتیم. برای تسلی بخشیدن  به خانواده‌های‌شان و یا شاید بهتر است بگویم برای فریب خودمان و سرپوش نهادن بر بی‌عملی و ناتوانی‌مان در اعتراض به این دادگاه‌ها، حکم‌ها را نمایشی و تنها برای ایجاد ترس فرض کردیم.

اما دیدیم که چه آسان سه سال گذشت و در حالی که ما به زندگی  عادی خود برگشته‌ بودیم، مهدیه گلرو سه سال از عمرش را بدون مرخصی در زندان سپری کرد، دیدیم که عاطفه نبوی سه سال از ارزشمندترین ساعات عمرش را در سلول‌های تنگ و تاریک گذراند…   بله درست است، احکام این عزیزان به اجرا در آمد و به پایان هم رسید! و آیا می‌دانیم که  چند سال دیگر  تا به سر رسیدن محکومیت عیسی سحرخیز، احمدزیدآبادی، عمادبهاور، نرگس محمدی، نسرین ستوده، مهسا امرآبادی، بهاره هدایت…. ، باقی مانده؟ چندسال  باید احمد زیدآبادی در تبعید به سر ببرد؟ پرهام وپارسا و پویا، علی و کیانا، مهراوه و نیما و … ، تا کی باید منتظر بمانند تا  لذت با هم بودن در یک خانواده را حس کنند؟

زندانیان سیاسی جدای از تحمل سپری شدن روزها و ماه‌های سخت و طاقت فرسای زندان که نسبت به دیگر هزینه‌ها و شرایط سخت زندان، شاید کمترین هزینه‌ای باشد که می‌پردازند، شاهد از دست دادن فرزاد‌ها، سحابی‌ها و صابر‌ها و هم‌بندیان خود هم بودند. و ما در نهایت بی‌عملی در حال «تمرین دموکراسی» بودیم و در غم از دست دادن عزیزان‌مان در «مجازستان» چند روزی را به سوگ نشستیم. و دریغ از اندک زحمتی برای تشکیل یک جمع کوچک خبررسانی، تا  خبر این جنایت‌ها و ستم‌های طاقت‌فرسا را به مردم بی‌خبر اطرافمان بدهیم  تا شاید آتش زیر این خاکستر، دوباره جانی بگیرد. اگر تا کنون هر کدام از ما یک گروه کوچک خبررسانی تشکیل داده بودیم، اکنون جنبشی متشکل از هزاران گروه کوچک پراکنده و در عین حال هماهنگ وجود داشت که دست حکومت از آن کوتاه بود و انبوه اخبار محدود در شبکه‌های مجازی را سینه به سینه انتقال می‌داد. و زمینه‌ی تشکیل کمپین‌ها واعتراضات موردی را کم کم فراهم می‌کرد.

 در سال‌روز مرگ ناباورانه‌ی هدی صابر هستیم. آیا این کافی نیست تا به خود بلرزیم و پیش از آن‌که وقت از دست برود، کاری برای حسین رونقی و محمد کبودوند بکنیم؟ آیا منتظر می‌مانیم تا چند روز دیگر باز هم به یاد بابی‌ساندزها یادبودها بگیریم و شعرها بخوانیم و نام و تصویر رونقی و کبودوند را از ساختمان‌ها بیاویزیم!؟ این همه بی‌تحرکی و بی‌عملی از چیست؟ چه چیزی ما را از صف کسانی چون آرش صادقی، محمدرضا معتمدنیا، هدی صابر و …، جدا می‌سازد، که برای کمک و یاری به هم‌بند و دوست خود با وجود شرایط سخت و دشوار داخل زندان، با حسین رونقی همراه می‌شوند؟

 بعد از حصر رهبران، گویا این جنبش متولی ندارد و از میان مدعیان نامدار، کسی نیست تا قبایش را کنار دیوار زندان اوین پهن کند و دردفاع از حداقل حقوق قانونی زندانیان، دست به اعتصاب غذا، (تو بگو روزه‌ی سیاسی)، بزند. صد حیف که هیچ‌وقت خودمان را جدی نگرفتیم! آیا بازهم سکوت خواهیم کرد و فاجعه را نظاره‌گر خواهیم بود؟!

Advertisements

بدون تعارف و خودمانی؛ در بوته‌ی نقد «ساموئل هانتینگتون»!

 

 

اگر بخواهیم برای این روزهایی که جنبش سبز از سر می‌گذراند، صفت مناسبی بکار ببریم، شاید «آرامترین» روزها، توصیف دقیقی نباشد و سخت‌ترین روزها و تلخ‌ترین ایام، صفات برازنده‌تری باشند. دوره‌‌ی سردرگمی‌ها، عادی شدن اتفاقات تلخ و ناگوار، بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت زندانیان جنبش، دورزدن جنبش از سوی برخی نیروهای اصلاح‌طلب، فراموشی و کرختی و بی‌تفاوتی و کاهش حساسیت نسبت به اوضاع زمانه و وقایع، همه با هم، تصویری از سردترین و سخت‌ترین لحظات عمر جنبش رقم زده است.
گویی اندک اندک، همه چیز به ورطه‌ی فراموشی سپرده‌ می‌شود. رهبران جنبش در زندان، فعالان و همراهان اصیل و مسئولش در بند. و ما، همچنان سرخورده و مات ومبهوت، سر به کار خود برده‌ایم، بدون آنکه حتی درست و غلطِ راه رفته‌ی خودمان را بدون تعصب سنجیده باشیم. می‌رویم و می‌گذریم، بدون اینکه از اندوخته‌های چندساله‌ درسی برای فردای‌مان گرفته باشیم. گروهی‌مان می‌رویم و هرگز به برگشتن هم نمی‌اندیشیم، گروهی دیگرمان در فرصت‌های آینده باز خواهیم گشت، اما دوباره از صفر شروع خواهیم کرد، و باز همان راهی را می‌رویم که پیش از آن پیموده‌ایم، اما بی‌ثمر. گروهی تازه نفس از نسل جدیدتر می‌آیند که مانند روزهای نخستِ ما جز هیجان‌زدگی و تبِ تند، چیزی در چنته ندارند. و حتا از تجربیات ما در جنبش‌های قبلی نیز بی‌بهره خواهند ماند، چرا که ما، همه چیز را رها کرد‌ه‌ایم وخسته و دل‌زده از پذیزش شکست، به لاک خودمان سر فرو برده‌ایم.
آیا این روزهایی که جنبش فروکش کرده، بهترین فرصت نیست که به جای خزیدن به لاک، برگردیم و به همه چیز درست بیندیشیم و نقص و کاستی‌هایمان را مرور کنیم، تا در فرصتی دیگر، (همچون انتخابات آینده)، دوباره گرفتار تکرار و تکروی، تندروی و کند‌روی و اقدام‌های غیرمسولانه نشویم؟
با نگاه به چنین نیازی، قرار بر این شد که در وبلاگ سه‌راه جمهوری، با گزینش پاره‌‌هایی از مطالب نویسندگانِ به نام در حوزه‌ی مبارزات مدنی، مجموعه‌ای کوچک از تجربیات و دانش و نظریات دیگران فراهم کنیم، تا ضمن نگاه نقادانه به خودمان و کنش‌هامان، به شناخت بیشتری از شکل و شیوه‌های مبارزات مدنی برسیم. و در این مسیر، ابتدا از تعاریف شروع خواهیم کرد و سپس به تجربیات گوناگون مبارزات مدنی خواهیم پرداخت. این صفحه در وبلاگ، از نوشته‌هایی که در این چهارچوب بوده و مستند به منابع معتبر باشد، استقبال کرده و آن را منتشر خواهد کرد.

****

آیا تا کنون از خود پرسیده‌ایم که ما اصلاح‌طلب هستیم و یا انقلابی؟ ساموئل هانتینگتون یکی از نظریه‌پردازهای مشهور معاصر، کسی که سال‌ها به مطالعه‌ی جریان‌های گوناگون اصلاح طلبی وانقلابی پرداخته و کتاب‌های معتبرش به اکثر زبان‌های دنیا و از جمله به فارسی ترجمه شده، و راه‌های رسیدن به دموکراسی را در کشورهای مختلف بررسی کرده، درباب اصلاح‌طلبی و انقلابی‌گری چنین می‌گوید:

«راه اصلاح‌گری راه ناهمواری است. از سه جهت، مسایل او از مسایل یک انقلابی دشوارتر است. نخست این‌که او ناچار است در دو جبهه، یعنی هم بر ضد محافظه‌کاران و هم در برابر انقلابیان بجنگد. در واقع، او برای آن‌که پیروز شود، باید در یک جبهه‌ی چند جانبه متشکل از انواع نیروها مبارزه کند، به گونه‌ای که دشمنان او در یک جبهه، ممکن است متحدان او در جبهه‌ای دیگر باشند. اما هدف یک انقلابی، دو قطبی کردن سیاسیت است و از همین روی، او می‌کوشد از طریق ایجاد یک خط فاصل میان نیروهای «پیشرفت» و نیروهای «ارتجاع»، به قضایای سیاسی صراحت و شدت بخشد و آنها را در دو قطب متفاوت ترکیب کند. او می‌کوشد تا شکافها را انباشته کند در حالی‌که اصلاح‌گر باید در صدد جدا کردن و فاصله انداختن میان این شکافها برآید. انقلابی به انعطاف‌ناپذیری در سیاست دامن می‌زند و اصلاح‌گر، به نرمش و تطبیق‌پذیری آن کمک می‌کند. انقلابی باید بتواند نیروهای اجتماعی را دو شاخه کند، حال آن‌که اصلاح‌گر باید که این نیروها را اداره کند. در نتیجه، یک اصلاح‌گر بسیار بیشتر از یک انقلابی به مهارت سیاسی نیاز دارد.
اصلاحات از آن روی کمیاب است که استعداد‌های سیاسی برای تحقق آن، کمتر پیدا می‌شوند. یک انقلابی موفق لازم نیست که یک سیاستمدار ورزیده باشد، ولی یک اصلاح‌گر موفق همیشه باید یک چنین آدمی باشد.
یک اصلاح‌گر نه تنها باید در اداره کردن نیروهای اجتماعی، ورزیده‌تر از یک انقلابی باشد، بلکه در نظارت بر امر دگرگونی اجتماعی نیز باید پیچیدگی بیشتری از خود نشان دهد. او نه یک دگرگونی تام بلکه یک دگرگونی محدود و نه یک دگرگونی زیر و زبر کننده بلکه یک دگرگونی تدریجی را در هدف دارد. اما مصلحت یک انقلابی در این است که به هر نوع دگرگونی و بی‌سامانی خوشامد گوید؛ از همین روی، هر چیزی که وضع موجود را به از هم‌گسیختگی تهدید کند، برای او ارزش دارد. یک اصلاح‌گر باید که گزینشی‌تر و تمایزی‌تر عمل کند. او باید به روش‌ها، شگردها و زمانبندی دگرگونیها، توجهی بیشتر از یک انقلابی نشان دهد. او نیز مانند یک انقلابی به روابط میان انواع دگرگونیها توجه دارد، اما پیامدهای این روابط برای او مهمتر از همین پیامدها برای یک انقلاب انقلابی‌اند.

سرانجام، باید گفت که مساله‌ی اولویتها و گزینش‌های میان انواع گوناگون اصلاحات، برای یک اصلاح‌گر حادتر از همین مساله برای یک انقلابی است. یک انقلابی نخست از همه، هدفش گسترش دامنه‌ی اشتراک سیاسی است و سپس نیروهای سیاسی را که در این رهگذر پدید می‌آیند، برای ایجاد دگرگونی در ساختار اقتصادی و اجتماعی به کار می‌گیرد. محافظه‌کاران هم با اصلاحات اقتصادی و اجتماعی مخالفند و هم با گسترش اشتراک سیاسی. اما یک اصلاحگر باید تعادل میان این دو هدف را برقرار کند. اقدامات پیش‌برنده‌ی برابری اقتصادی و اجتماعی، معمولا به تمرکز قدرت نیاز دارند و اقدامات پیش برنده‌ی برابری سیاسی به گسترش قدرت نیازمندند».

آیا تا کنون به این اندیشیده‌ایم که اگر بر فرض، اصلاح‌طلب هستیم، همه‌ی لوازم آن را قبول داریم یا نه؟ من با خواندن این بریده از نظرات هانتیگتون، تازه متوجه شدم که در طول سه سال گذشته، یک روز اصلاح‌طلب بوده‌ام و روز دیگر انقلابی!

………………………………………………….

منبع بریده‌ی مورد استناد: «سامان سیاسی»، ساموئل هانتینگتون، به ترجمه‌ی محسن ثلاثی، نشرعلم، تهران ۱۳۸۲

در آستانه‌ی سال نو: چل‌تکه‌ای از رنج، برای پوشاندن شرمی که می‌بریم.

درد، رنج، فقر، زندان، شکنجه، انفرادی، مرگ، دوری از آغوش مادر، فراق و مصیبت پدر، در فضای تاریک و سرد زندان در سوگ عزیزِ از دست رفته‌ای نشستن، رفیق از دست دادن، شکستن و فروپاشیدن در زیر نگاه شرارت‌بار بازجویی بی‌شرم، زندگی کردن با اشرار تبه‌کار در سلولی ناامن، مادران و خواهران داغداری که اوج مظلومیت را بر سر مزار عزیزانشان فریاد می‌زنند،… همه و همه تاوان‌ یک منتقد در حکومت اسلامی‌ست، تاوان شهامت و عدالت‌خواهی خانواده‌هایی‌ست که در عصر بیداری، پرچمدار انسان‌های رنج‌دیده‌ای شده‌اند که سالیان سال است با غم و درد سوخته و ساخته‌، ولی دم بر نیاورده‌اند.
آن‌چه اینجا میخوانید اندکی از رنج‌های کسانی‌ است که در طول سه سال گذشته، به دور از چشم ما ثانیه به ثانیه زندگی‌ش کرده‌اند .. پاره‌هایی از این رنج زیسته را بریده و از آن چل تکه‌ای ساختیم تا با مرور آن، حتا اگر پا به راه نیستیم، دست کم راه را گم نکنیم.
نام بسیاری از زندانیان و یا خانواده‌های داغدار جنبش در اینجا ذکر نشده است، حمل بر نادیده‌گرفتن‌ نکنید، این مجال جایی برای  ذکر این همه رنج و مصیبت نداشت، البته بیم آن‌هم بود که مبادا آوار یک‌جای این‌همه رنج و غم و اندوه در حوصله خواننده و مخاطب نگنجد. همین مرا وادارکرد تا از میان نامه‌ها و رنج‌نامه‌های این عزیزان از هر قشر و گروهی، دست به گزینش بزنم تا چل‌تکه‌ای بسازیم از رنج و در آستانه‌ی سال نو، شرممان را با آن بپوشانیم.
امید به اینکه گذر زمان باعث نشود تا نام و یاد عزیزانی چون: عیسی سحر‌خیز، ابوالفضل قدیانی، مهندس توسلی،عبدالله مومنی، نازنین خسروانی، رامین پرچمی، مهدی خزعلی، دکتر ملکی، فرزاد مددزاده، نازیلا دشتی، میترا رحمتی، مهوش شهریاری، فرح واضحان، معصومه یاوری، اشرف علی‌خانی، محمد کامرانی، ژاله صانع، …. و تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی و خانواده‌های عزیز از دست داده و داغدار فراموش شود.

ژیلا بنی‌یعقوب:
چند روز دیگر که بگذرد، دقیقا دو سال می‌شود که بهمن پایش را از آن زندان بیرون نگذاشته است، زندان اوین را می‌گویم، حتی برای درمان دندان‌هایش هم اجازه نداده‌اند که چند ساعت پایش را از آن زندان بیرون بگذارد و به یک مطب دندانپزشکی اعزام شود.
چند روز دیگر که بگذرد، دوسال می‌شود که بهمن آن سوی دیوارهای بلند زندان اوین را ندیده، نتوانسته در مسیری که مقابلش دیوارهای بلند نباشد، قدم بزند، نتوانسته که زیبایی‌های طبیعت و کوه و دشت را ببیند و سبکبال در آن قدم بزند
. چند روز دیگر که بیاید، نوروز است و بر خلاف هر جای دیگری از جمله بیمارستان‌ها که بیماران از دیدار خانواده های خود در روزهای عید محروم نیستند، در بزرگ زندان اوین بسته می‌شود و خانواده‌ها در روزهای عید حتی از ملاقات هفتگی نیز محروم می شوند.
آقایان قوه قضاییه، مسوولان زندان و یا مسوولان امنیتی، اگر برای چند روزی هم که شده آزادشان نمی‌کنید و یا مرخصی به آن‌ها نمی‌دهید، لااقل آن‌ها را در روزهای عید از ملاقات محروم نکنید.روز اول عید در زندان را به روی خانواده‌ها باز کنید، همچنان که حتی رژیم شاه نیز در روزهای عید ملاقات زندانیان سیاسی را تعطیل نمی‌کرد و حتی به افراد دورتر خانواده نیز اجازه ملاقات حضوری می‌دادند و حتی اجازه می‌دادند در محوطه اوین روز عید را با یکدیگر ناهار بخورند، شما نیز فکری برای روزهای عید زندانیان و خانواده های شان بکنید.شاید بگویید کارمندان اوین باید به تعطیلات عید بروند!مگر کارکنان بیمارستان‌ها نباید به تعطیلات بروند، اما هرجور شده برنامه‌ها را جوری تنظیم می‌کنند که در روزهای عید ملاقات تعطیل نشود، نباید برنامه ریزی برای این کار خیلی پیچیده باشد.
آقایان!چند روز دیگر که بگذرد، بهار است، شاید هنوز برای برنامه ریزی دیر نشده باشد، البته اگر برایتان مهم است.

کوهیار گودرزی ,در وداع با علی صارمی
اگر درست به یادم مانده باشد بهمن ماه گذشته بود که عبدالمالک ریگی دستگیر شد. آن موقع ما هنوز بند ۲۰۹ بودیم و بازجویی‌ها براه بود. در جریان یکی از بازجویی‌ها بود که بازجوی پرونده به بازداشت ریگی اشاره کرد و گفت: از ریگی هم دفاع می‌کنید؟ من هم با همان لبخند کج همیشگی گفتم: از حق حیات ریگی هم دفاع می‌کنیم. (و برای چندمین بار اینجا تآکید می‌کنم دفاع از حقوق فرد توجیه فعل و مشروعیت بخشیدن به رفتار وی نیست. دفاع از کرامت و منزلتی‌ست که جزء جدایی ناپذیر انسانیت اوست. حقوقی که تنها به واسطه‌ی عضویت در خانواده‌ی انسانی به فرد اعطا شده و از این رو غیر قابل سلب است).
چنین است که برای دفاع از حق حیات یک انسان و اعتراض به اعدام وی نیازی به مبری ساختن وی از اتهامات وارده نداریم. سوء تفاهم ایجاد نشود. قطعاً فردی که به دلیل تمرین مسالمت‌آمیز حق خود در رابطه با ابراز آزادانه‌ی عقاید مخالف دستگیر و به اعدام محکوم شده در مقایسه با محکوم به قصاص، متهم یک پرونده تروریستی و یا خیانت به سرزمین (از مصادیق آن جاسوسی) از اولویت و پتانسیل بالاتری برای تلاش و اعتراض برخورداراست. اما مقصود آن است که در چارچوب حقوق بشر حق حیات به منزله‌ی حقی بنیادین برای تمامی اعضای خانواده‌ی بشری و ازین رو غیر قابل سلب است.

هاشم خواستار:
آقای قاضی القضات آقای وزیر محترم اطلاعات من بلد نیستم التماس و چاپلوسی کنم بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ که من تقریبا سه ماهه بودم پدرم به خاطر حمایت از مصدق فراری بود در گهواره مسیح وار یادگرفتم که باید آزاده زندگی کرد و آزاده مرد سن که بالا می‌رود با توجه به شرایط بد زندان های ایران که قرون وسطایی است انواع بیماریها به سراغ انسان می‌آید و من مستثنی نیستم .
چهار نوبت مرا به پزشکی قانونی اعزام کردند که پزشکی قانونی متعجب بود که چرا مرا به پزکشی قانونی می‌آورند از آن جمله نوبت اول برای اینکه شاید بتوانند مرا دیوانه جلوه دهند هنگامی‌که با دکتر رو به رو شدم ضمن معرفی خودم نامه‌ای را که به رئیس قوه قضاییه در رابطه با مسائل و مشکلات زندان نوشته بودم به ایشان دادم نامه را مطالعه کرد و به من گفت همسر شما هست با ایشان صحبت کنم ؟ گفتم بله بعد همسرم گفت که دکتر سؤال کرد شما با هم مشکل ندارید گفتم نه . دکتر گفت این نامه اگرچه همه آن حقیقت است ولی آدم عاقل جرئت نمی‌کند بنویسد به همسرم گفتم دکتر درست گفته بالاتر از عشق دیوانگی است و من دیوانه دموکراسی هستم چون نجات ملت‌ها در دموکراسی است .
سعدی علیه الرحمه می‌گوید :
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخی و خوشی و زشت وز یبا بگذشت
پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد برگردن او بماند و بر ما بگذشت

بهمن احمدی امویی به همسرش ژیلا بنی‌یعقوب:
از اینجا که نشسته‌‌ام، چند متری با دیوار فاصله دارم، دیواری بلند با آجرهای قرمز و در انتها یک رشته سیم خاردار حلقوی که دور تا دور حیاط بند را احاطه کرده است. صبح‌‌ها، خورشید از میان همین سیم خاردارها به ما لبخند می‌زند و شب‌‌ها از پشت همین سیم خاردار ماه را می‌بینیم، البته به ندرت و اگر خیلی خوش شانس باشیم.
دیوار، دیوار و دیوار. هرجا چشم می‌اندازم، دیوار می‌بینم. دیوار قطور ۵۰ سانتی متری قرمز رنگ روبه‌رو، گویا هر ده سانتی مترش یک دهه از عمر ما را روایت می‌کند. در این پنجاه سال گذشته چه اتفاقاتی در این ممکلت افتاده است! می‌گویند این زندان در دهه چهل شمسی ساخته شده است.
و ما، یعنی تمام ساکنان گذشته و حال این زندان، انگار با هم در یک زمان در آن بوده ایم، هر گوشه‌اش یاد و خاطره‌ای باید نهفته باشد. می‌نشینم و روی آجرهای سردش دست می‌کشم. شاید چیزی احساس کنم.
محمد مهدی فروزنده پور، رییس دفتر مهندس میرحسین موسوی در فرهنگستان هنر را که یادت هست. دیروز او از گذر زمان گلایه می‌کرد و می‌گفت: «در تمام این سال‌‌ها چیزهایی توی ذهن ما کرده بودند که شده بود دیوارهای بین ما و بقیه مردم. نمی‌گذاشتند مردم، جامعه و اطرافم را آن طور که هستند، ببینیم. آدم‌‌ها را با مسلک‌‌ها و مرام‌‌هایی که معلوم نبود چقدر درست است، انگ می‌زدند و این انگ‌‌ها توی ذهن ما تبدیل به تابوهایی شده بودند، تابوهایی که نباید به آنها نزدیک شد.» حرفهای فروزنده پور برایم جالب بود، او هم داشت به چیزهایی فکر می‌کرد که من چند روزی به آن می‌اندیشیدم: دیوار، دیوار و باز هم دیوار و دیوار.

مسعود باستانی:
آقای دادستان به من حق بدهید که نگران باشم چرا که وقتی می‌شنوم در ملا عام با فائزه هاشمی که دختر یکی از مقام‌های عالی رتبه نظام است اینگونه رفتار می‌شود و چنین الفاظ رکیک و رفتار وقیحانه‌ای با او صورت می‌گیرد چه تضمینی برای من که زندانی هستم و همسرم در بازداشتگاه بند ۲ الف به سر می‌برد باقی می‌ماند.

آقای جعفری دولت آبادی، نمی‌دانم برای تعطیلات نوروز چه برنامه‌ای در کنار خانواده تدارک دیده‌اید اما بد نیست بدانید که من در آن ایام از گوشه زندان رجایی شهر و شاید همسرم در سلول انفرادیش به دور از خانواده و محروم از یک تماس تلفنی با خانواده، دعای خویش را بدرقه راهتان خواهیم کرد.

و سخن آخر اینکه من و همسرم هر دو در دوران نظام جمهوری اسلامی متولد شده و رشد یافته‌ایم و منتظر خواهیم ماند تا میزان پایبندی شما و همکارانتان را به حدود شرعی و اصول قانون اساسی که آن را میثاق ملی و خون بهای هزاران شهید می‌دانید شاهد باشیم. من در اینجا به خاطر فقر گسترده خبری و اطلاعاتی از تحلیل و تبیین آنچه در خاورمیانه و کشورهای عربی- اسلامی همسایه می‌گذرد ناتوانم اما صمیمانه هشدار می‌دهم که بر اساس آموزه‌های دین مبین اسلام با آنچه این روزها رخ می‌دهد تنها می توان حدس زد که “الملک یبغی مع الکفر ولا یبغی مع الظلم”

زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ به مادران‌شان در بلندترین شب سال:
مادر عزیزم! قلبم با شنیدن خبر سلامتی و تندرستی تو آرام می‌گیرد و زندان برایم قابل تحمل‌تر می‌شود و امید به بهاری شدن تاریخ ایران در دلم موج می‌زند، چرا‌که نام تو دیگر فقط تداعی‌گر نسبت فرزندی و مادری نیست، نام تو مام میهن ، تولد و زایش ، تحمل و صبر ، بزرگی و فداکاری را تداعی می‌کند.
گویا زندانبان‌ها می‌دانند درآغوش‌های گرم خانواده‌ها چه مبادله می‌شود که از آن هراس دارند و دیدارهای حضوری را ممنوع و محدود کرده اند ، چه پر‌طنین است و چقدر لرزه می‌اندازد آن تپش قلب‌ها در دیدارها بر دیوارهای استبداد و بی‌رحمی و چه آتش می‌زند بر خرمن یاغیانی که از غارت و چپاول شکم فربه ساخته‌اند.

مادر عزیزم! به تو افتخار می‌کنم که با بردباری مادرانه من را روسفید کردی ، می‌دانم در این هفته‌ها که از دیدنت بی‌نصیب مانده ام رنج بسیاری بردی، ولی نمی‌خواهم با بیان رنج‌هایم تو را بیش‌تر برنجانم. هم‌چنان بردبار باش که هر خاطره دیدار تو برای یک عمر زیستن مرا توانا ساخته و تو هم‌چنان در قلبم خانه داری که با هر تپش قلب دیداری عاشقانه را تجربه می‌کنم و تو خوب می‌دانی که در عالم عاشقی رنج فراق نیز عالمی دارد، ما رندی می‌کنیم و ملامت می‌کشیم اما هرگز تن به خواری نمی‌دهیم چرا که نه خس و خاشاک و نه دشمن این خاک پاکیم.

عبدالله مومنی:
هتاکی و فحاشی، ضرب و شتم و رفتارهای غیر قانونی از همان لحظه اول بازداشت من آغاز شد. در جریان دستگیری درحالیکه گاز اشک آور که تا پیش از آن در خیابانها استفاده می‌شد در فضای بسته مرا به حالت خفگی انداخته و امکان هرگونه تحرکی را از من سلب کرده بود ماموران دست بردار نبوده و با کینه و دشمنی چنان مرا به زیر مشت و لگد گرفتند که با بینی، دهان و دندانهایی خونین و دستان و پاهایی زنجیرشده به مسئولان‌شان در زندان اوین تحویل شدم؛ و جالب آنکه وقتی به ماموران که حدود بیست نفر بودند در برابر فحاشی و ضرب و شتم می‌گفتم که از شما به قاضی شکایت می کنم، با فحش‌های رکیک آنها و الفاظ وقیحانه به خودم و قاضی مواجه می شدم.
طی ۸۶ روز انفرادی هیچ وقت آسمان را ندیدم و طی هفت ماه بازداشت در بندهای امنیتی ۲۰۹ و ۲۴۰ تنها شش بار از “حق هواخوری” برخوردار شدم و پس از دوران انفرادی و حتی پایان بازجویی و برگزاری دادگاه هر دو هفته تنها یک بار اجازه تماس تلفنی کوتاهی آن هم با حضور بازجو با خانواده را داشتم.

تحمل انفرادی و بازجویی های طولانی امری بود که باید به آن عادت می‌کردم. اما درکنار انفرادی، بی‌خوابی‌های مکرر در نتیجه جلسات بازجویی چند ساعته و ایستادن بر روی یک پا و ضرب و شتم و سیلی‌های پیاپی نیز ترجیع بند این روزها بود. فشارها و آزار ناشی از عدم اطاعت از خواست بازجویان آنقدر بود که گاهی باعث می‌شد در حین بازجویی از هوش بروم.

گاهی نیز که گویی باید مشت آهنین از آستین بازجو بیرون می آمد، چنین می‌شد و چندین بار آنچنان بازجوی پرونده، گلویم را تا حد خفگی می‌فشرد که بی هوش برزمین می‌افتادم و تا روزها از شدت درد در ناحیه گلو، خوردن آب و غذا برای‌ام زجرآور می‌شد. …

آریا آرام نژاد:
این روزها در زندان همه را خوب می‌بینم، می‌شنوم،دردهایشان در وجودم جاری می‌شود . گاه می‌خندم از دزد گوسفندی که در تاریکی شب به جای گوسفند ،سگ خفته ای را دزدید، فکر می‌کنم، شفقت می‌ورزم ؛عصیان می‌ورزم وباز در نُت سکوت ودر بُهت جوانان زندانی که گرفتار غم نان و کراک و شیشه و دیوار کوتاه وبلند همسایه هستند فرود می‌آیم .
تجربه اخیر پنجاه و دو روزه زندان بعد از ۳۵ روز سخت انفرادی و حضور در بند سارقین برای من جریان گذاری را رقم زد، گذار از واقعه به متن جامعه، حالا برای من نجات یک زندانی وتغییر مسیر او،تغییر و بهبود مسیر جامعه است. خوب میدانم که سرنوشت همه ما به هم همبسته و وابسته است،گفت :”کبوتری که لب آشیان تو آب می‌خورد از خانه ما هم گذر خواهد کرد .”چرا که شاید یکی از همین افرادی که ضعف تربیتی و اقتصادی و وفور غم واندکی شادی و فراوانی مخدارات او را به ارتکاب جرم کشاند، روزی جلوی ما را بگیرد و ما بزه دیده کسانی شویم که خود در بزهکار شدن آنها نقش داشته‌ایم .

تعدادی از زندانیان گمنام حوادث پس از انتخابات از بند 350 زندان اوین:
ما فقط معترضانی ساده به نتایج انتخابات بودیم ورسانه‌ای نبود که کلامی از ما بنویسد. حق داشتند. چه کسی ما را می‌شناسد؟ از میان مردم ساده کوچه و خیابان بودیم که به قول بازجوهای‌مان که خود را کارشناس می‌خوانند ”حالا کف روی آب هستیم و شده‌ایم سنگر مخالفان رژیم که پشت آن حکومت را نشانه رفته‌اند.” سنگرهایی بودیم که به قول بازجوها یکی یکی دارند فتحمان می‌کنند.

ما نمی‌دانیم چرا قاچاق‌چیان، کلاهبرداران، فروشندگان سوال‌های کنکور و دایرکنندگان خانه‌های فساد شامل عفو و مرخصی و آزادی مشروط می‌شوند، اما کسی فکری برای ما نمی‌کند؟

همچنان و تا ابد امیدمان به خداست. صدای پای بهار می‌آید و می خواهیم صبور باشیم و امیدوار به روزی که بی‌گناهیمان ثابت شود.
خدایا نامیدمان نکن.

شریف پسر کوچک هدی صابر خطاب به پدرش:
خداوند زيباترين تراژدي را براي مرگت نوشت
ساعت يازده صبح برادر عزيزم زنگ زد گفت: «جسد بابا رو ديدم. بابا از جمعه توي سردخونه است»، با خنده گفتم حنيف جان چيزي خوردي يا ديوونه شدي!؟ با گريه گفت: «نه شريف جان به خدا راسته، بابا رو بالاخره كشتن، شريف جان مرد باش برو دنبال مامان بياين بيمارستان مدرس».خنده من، اول تبديل به بغض شد و بعد سكوت و مرور خاطرات و بعد اشك و ماتم.
پدر عزيزم چقدر بزرگي كه اين جماعت باتقوا از پيكر بدون روح تو هم اينقدر وحشت دارند. آخه شايد مثل سال 79 هنوز هم نگران براندازي‏شان توسط پيكر بدون روح تو باشند.
پدر عزيزم در پزشكي قانوني به جاي دلجويي، از ما بازجويي به عمل آمد و انتهاي بازجويي را به اينجا كشاندند كه «ما پيكر هاله را ديديم، اصلا جاي مشتي روي بدنش نبود. اون نبايد به خاطر مرگ طبيعي هاله اعتصاب غذا مي‏كرد».
قرار شد بدون رضايت ما پيكر تو را كالبدشكافي كنند و ساعت 6 عصر به ما تحويل دهند. اما به ناگاه بازجوهايت از 2 الف سپاه به صحنه خودساخته هجوم آوردند و گفتند «اجازه داده نشده، جسَدِشو صبح بيايد بگيريد». ما هم بخاطر فشار شديد و شرايط بد آنجا با تو بدرود گفتيم و به جمع دوستانت پيوستيم و آن شب فقط ناله بود و ضجه و گريه و فراوان تبريك‏هايي كه براي شهادت تو به سمت ما سرازير مي‏شد….

مامان داد مي زد: «هدي جان شهادتت مبارك»، حنيف مي‎‏گفت: «بابام شيره، براي شير كه گريه نمي‏كنن، همتون بخنديد». من هم مات و مبهوت ولي خوشحال از آزاديت از قفس به ناگاه چشمانم به صورت زيبا و جوانت در خاك افتاد و دنيا برايم ماه خرداد شد و علاقه وافر تو به شهادت در اين ماهِ پر خاطره.
كشته شدن تو بدترين و يا شايد بهترين ترجيع بند براي آغاز 23 سالگي‏ام باشد. و به قول خودت:
«به اميد ياريِ دوست، راه مردانگي را پيش گيري.
اي سخت جان
روان
پرتوان

حسن اسدی زیدآبادی دلایل اعتصاب ۱۲ زندانی را تشریح می کند:
نه! این در توان ما نیست که از کنار این همه دروغ بگذریم و دم بر نیاوریم،ما گر چه هر کدام به مثابه گروگانی از یک جناح و گروه سیاسی قربانی سوء استفاده جریان اقتدار گرا از قانون و قوه قضاییه شده‌ایم، تا با حبس و در بند کشیدن ما منافع‌شان را پیگیری کنند، اما می‌خواهیم ندا برآوریم که آقایان: مرگ یک انسان و خونی که به ناحق ریخته شده است چیزی شبیه نرخ تورم و نرخ بیکاری نیست که بتوان آنرا واژگونه نمایش داد. ما دست به اعتصاب غذا زده‌ایم تا ثابت کنیم که انکار زندانیان سیاسی و به دست فراموشی سپردن آنها و به قولی حل مسئله آنان از طرق حذف امری ناشدنی است.
جرم ما و سایر دوستان دربند ما شجاعت در انتقاد شرح مظالمی است که به مثابه امر به معروف و نهی از منکر خطاب به حاکمان بیان شده است،جرم ما روایت نقض حقوق انسان‌هاست.
ما می گویم پهلوان هدی صابر شجاعانه و مومن به راهی که برگزیده بود به دیار باقی شتافت، اما آیا در حبس کنندگان او که حقوق انسان ها را لگدمال می‌کنند هم شجاعت بیان حقیقت را دارند؟
آیا اگر حادثه‌ای برای یکی از ما ۱۲ نفر واقع شود باز هم مسئولان قضایی و امنیتی یا یک پزشک مجهول‌الهویه در بهداری زندان اوین در مصاحبه با رسانه‌های دروغ خواهند گفت: اودر اعتصاب غذا نبود….. وی بر اثر حمله قلبی ناشی از بیماری مزمن درگذشت…!!!..
آری ما علیه دروغ به پا خواسته ایم

مهدیه گلرو:
نامه ای به یاد هم بندی اعدام شده اش ( شیرین علم هولی آتشگاه)
مقاومت آهنین زنانی، که زیر بار مرگ یاران و غروب دوستی هایشان شجاعانه ایستاده‌اند، تا روزهای خوبی را برای نسل‌های بعد به ارمغان آورند و اما زهی خیال باطل که دور تسلسل ظلم ادامه دارد و دیری نگذشت که عیار صبوری ما محک خورد، وقتی سراسیمه شیرین را بدون خداحافظی از ما جدا کردند، گویی طناب دار او را فریاد می زد و امید داشت کورسویی از ترس در چشمان همچون عقابش ببیند اما نیک می دانم که شجاعت شیرین تاریکی نیمه شب اوین و سختی طناب دار را به سخره گرفته بود.
هر ثانیه به سختی می‌گذشت و ما در انتظار بودیم تا خبری از شیرین بگیریم، وقتی 10 دقیقه قبل از خاموشی (9:50) به بهانه اشتباه گفتن نام پدر، شیرین را بردند، حتی لحظه ای به گمانمان نیامد که شاید دیگر دیداری در پی این جدایی نباشد. اشتیاق شیرین به زندگی و پیشرفت و تلاش او در مطالعه شبیه کسی بود که تنها چند روز از بازداشتش گذشته و بزودی هم آزاد خواهد شد؟! ای وای که چه شبی گذشت؟! آمار صبح یکشنبه بر دوش ما سنگینی می‌کرد که دیگر اطمینان یافته بودیم که دست قساوت بار دیگر مبارزی، آن هم شیرزنی از خطه کردستان را به طناب دار سپرد، که کوههای کردستان در برابر مقاومتش به سطوح می آمدند، اما باورش سخت بود و غیر ممکن، از اخبار ساعت 14 شنیدیم که طناب دار بر گردن شیرین بوسه زده است و باورمان شد که، آری دیگر شیرین باز نخواهد گشت و ما که تنها در خاطرات و تاریخ شفاهی حس از دست دادن دوستی را تنها شنیده بودیم، با تک تک سلول‌های‌مان، تلخی از دست دادن شیرینمان را حس کردیم. در شبی که مجموع همه شبهای عمرمان بود، چیزی را آرزو می‌کردیم که 20 سال پیش هم اتاقی هایمان بارها و بارها آرزو کرده بودند و آن چیزی نبود غیر از آرزوی پایان ظلم و این که شاید نسل بعد از ما این حس را درک نکنند.
حالا 4 روز از آن فاجعه می‌گذرد و شالی سیاه به رنگ روزهایمان بر تختش نشان عزایمان و من که کف خواب ( کسی که تخت ندارد و بر روی زمین می‌خوابد) اتاق سیاسی‌ها هستم با وجود اصرار دیگران حاضر نیستم جای معلم سفالم را بگیرم، چون جای او پر شدنی نیست.

بهاره هدایت به همسرش:
یادت هست روزهایی رو که خیابون‌ها رو گز می‌کردیم که با هم باشیم؟ یادت مونده غروب‌های پارک ساعی رو؟ یادت مونده زاو رو؟ یادت مونده اون قدیم‌ها که من رو می بردی دربند؟ یادت مونده بار آخر با احمد رفته بودیم… بهار87؟
یادت مونده دستپختم رو؟ خودم که دیگه یادم نیست… یادت هست رفتیم ریز به ریز اسباب اثاثیه مون رو خودمون خریدیم؟ یادت هست سال تحویل 87 رو… یادت هست رفتیم شمال… رفتیم دریا؟ احمد هم بود… یادت میاد 16 خرداد 81 رو که باهام اتمام حجت کردی و عتاب کردی که برم دنبال زندگیم؟ یادته بار اولی که خرداد85 از اوین آزاد شدم؟ یادت هست 18 اسفند 85 را رفتم شورای مرکزی؟… یادت هست 17 مرداد 86 روزی که غروبش آزاد شده بودم توی پاگرد راه پله خونه پدرم گفتی: یه کم دیگه صبر کن… گفتی که توی این یه ماه تازه فهمیدم که بدون تو نمی تونم زندگی کنم؟… 17 اسفندمان رو یادت هست؟…هست می‌دانم… هفت سال و نیم پیش بود…‏
امین دلم برای همه چیز تنگ شده، برای همه چیز… بند بند وجودم از این دلتنگی درد می‌کند. خسته‌ام از این همه آرزوهای کوچک که خفه‌ام می‌کند.حسرت…حسرت… می‌دانی چیست؟ می‌دانم که می‌دانی… اما نمی‌دانی چه حالی‌ست که توی این قفس لعنتی مانده باشی و در عرض یکسال سه نفر را از پیش چشمت تا زیر خاک بدرقه کرده باشی!! که دو نفرشان و بخصوص این آخریشان فرشته صفتهایی بودند مثال زدنی… نمی دانی چه حالیست…کاش ندانی هم…
دلم آغوش آرام تو را می خواهد…تا ابد‏

فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان
هر شب ستاره‌یی به زمین می‌کشند
و این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌ها است
سلام رفیق، چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟ به کدام جرم تصورت کنم؟ جوانکی نحیف بر فراز چوبه‌ی دار که به شکفتن غنچه‌ی خورشید لب‌خند می‌زند؟ یا کودکی پابرهنه از رنج‌دیده‌گان پایین شهر که می‌خواست مژ‌ده‌ی نان باشد برای سفره‌های خالی از نان مردم‌اش.
چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟ نوجوانی از جنس آزاد چشیده‌گان بالای شهر که الف‌بای رنج و مظلومیت، درس مکتب و مدرسه و زنده‌گی‌شان است. راستی فراموش کردم؛ شهر من و تو پایین و بالا ندارد، چهار سوی آن رنج و درد است.
بگو رفیق بگو…
رفیق آسوده بخواب…
که مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است و تعبیر خواب چوبه‌ی داری که هر شب در سرزمین‌مان خواب مرگ می‌بیند، تولد کودکی است بر دامنه‌ی زاگرس که برای عصیان و یاغی شدن به دنیا می‌آید.
آرام و غریبانه تن‌ات را به خواب بسپار و با زهدان زمین بوسه ببند برای فردای رویش و رستن.
بدون لالایی مادر، بدون بدرقه‌ی خواهر و بدون اشک پدر آرام بگیر در خاک سرزمینی که ابراهیم‌ها، نادرها و کیومرث‌ها را به امانت نگه داشته است.
فقط رفیق بگو… بگو می‌خواهم بشنوم چه بر زبان‌ات چرخید آن‌گاه که صدای پا و درد به هم می‌آمیخت؟ می‌خواهم یاد بگیرم کدام شعر، کدام سرود، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانوی‌ام نلرزد. بگو می‌خواهم بدانم، که دل‌ام نلرزد آن‌گاه که به پشت سر می‌نگرم…
سفرت به خیر رفیق

سهیل اعرابی برادر سهراب اعرابی:
برادر عزیزم! به یاد داری آن روزهایی را که من، تو و دیگران به خیابان می‌رفتیم و در فضای حقیقی سعی در آگاه سازی مردم داشتیم؟
اما مدت خیلی زیادیست که خارج از فضای مجازی و در زمینه آگاه سازی مردم فعالیتی دیده نمی‌شود.
زمانی که به یاد تلاش‌های تو می‌افتم، حس شرمندگی به من دست می‌دهد.
یادت می‌آید با پسری که هوادار احمدی‌نژاد بود، چقدر با متانت صحبت کردی؟ من خوب به یاد دارم آن روز را…
برخورد تو به قدری منطقی و دمکراتیک بود که حتی آن جوان تحت تاثیر صحبت‌های تو قرار گرفت.
بله سهرابم! من خوب به خاطرم مانده که برای نشان دادن راه درست به مردم، چه تلاش‌هایی کردی.
برادرم! اما، ما راه را به اشتباه رفتیم و این موضوع من را آزار می‌دهد. از خود سانسوری گرفته تا برخوردهای احساسی. به قدری مرز کشی بین گروه‌ها و احزاب مختلف زیاد شده که هر کسی هم سعی در نزدیک کردن این گروه‌ها به هم را داشته باشد، با بد‌ترین الفاظ ممکن مورد بی‌احترامی قرار می‌گیرد.
برادرم! درد من از بین رفتن تو نیست.
درد من، حکومت نیست!
درد من، درد مردمی است که سرکوب و فرهنگ سازی اشتباه، چنان در آنان رخنه کرده که به این راحتی نمی‌توان آداب دمکراتیک را به آنان آموخت.
سهرابکم! چیز دیگری که من را آزار می‌دهد، باور به پیروزیست که در اکثر مردم دیده نمی‌شود و اکثرا دل به امیدی بسته‌اند که با کوچک‌ترین نسیم سرکوبانه‌ای از بین می‌رود.
برادرم! هرگز این جمله‌ات را فراموش نخواهم کرد: به فکر فرشته نجات نباشید، بلکه خود فرشته نجات خود باشید.
سهراب! گرچه نیستی؛ اما می‌دانم نامت همیشه با ماست و اسمت همیشه جاودانه خواهد ماند.

منصور اسانلو:
طی چند سالی که در زندان‌ها و بند‌های مختلف گذرانده‌ام چه فساد و تباهی، رنج و خشونت و جنایتی که دیده و شنیده‌ام، دامنه رنج کشیدنم و دانایی‌ام در درک ژرفای مهلک سیستمی ناهمگون بر گستره جان آدمیان گسترشی شگفت یافت، آنقدر که سکوت و سکون در برابر آن، ظلم به حقوق بشر است.
دردی عمیق و جانکاه در جانم می‌افکنند که هم چون آتش مرا هر لحظه می‌سوزاند و خاکس‌تر می‌کند و دوباره می‌سوزاند و خاکس‌تر می‌کند، گویا که در دور‌ترین جاهای جهنم بسر می‌بریم؛ جهنمی که به قدر یک تاریخ پر ستم سیاه است..
با سخن گفتن از آتش و دود و جهنم که در بیرون و درون وجودم در هر سو شعله می‌افکند به استقبال روزی کارگر میروم، با دیده خونبار و دلی دردمند شده از آمال و آرزوهایی که بر باد رفته است و طوفان خشم جایگزین آن شده است. دلم می‌خواست این روز اول ماه می‌(۱۱ اردی بهشت) به روز خشم هم میهنان و همکارانم تبدیل شود، به روز خشم همه مزد بگیران ایران،
برای داشتن یک جامعه متعادل اجتماعی و بهره‌مندی مردم از حداقل‌های انسانی و طبیعی، چاره‌ای نداریم به جز اینکه تکاپویی کنیم و دستهای دیگر را بیابیم و کار نیمه کاره را تمام کنیم.
همراه شو عزیز / همراه شو رفیق / تنها نمان به درد / کاین درد مشترک / هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود/ دشوار زندگی هرگز برای ما/. بی‌رزم مشترک / آسان نمی‌شود / همراه شو، همراه شو، همراه شو رفیق

عماد بهاور به همسرش:
مدتي است كه «ظاهرا» پيش تو نيستم. دلتنگي‌هاي تو و مادرم را مي‌بينم. اين نامه را نوشتم تا بگويم دلتنگي‌هاي ما بي‌معناست. فاصله‌اي وجود ندارد و ما بدون شك با هم هستيم… اين را نوشتم تا بگويم اين ديوارهاي بتوني، اين اتفاقات، اين سختي‌ها، همه، «توهم» است و درعوض، آن چه در خيال من و تو است، واقعي… مي‌خواهم بگويم درگير واسير اين «توهم» نشو و نگذار به خاطر آن از مسيري كه طي مي‌كني، باز بماني… اين تنها خواسته من است…
ما «هستيم» براي آنكه تجربه‌هايي بس زيبا و مهم را در لحظات پي در پي زندگيمان تجربه كنيم و در هر لحظه، ميان آن چيزي كه هستيم و آن چيزي كه توهم است فاصه گذاري كنيم. اين بازي، بسيار لذت بخش است… بيا و با من از اين تجربه، از اين بازي و از اين زندگي لذت ببر:
فقر را حس كن و از اين تجربه لذت ببر…
تنهايي را حس كن و از اين تجربه لذت ببر…
رنج را حس كن و از اين تجربه لذت ببر…
تحقيركردن‌ها و بدرفتاري‌ها را ببين و از اين تجربه لذت ببر…
كنايه‌ها و توهين‌ها را بشنو و از اين تجربه لذت ببر…
«زندگي سراسر رنج است.» … زندگي كن و از اين تجربه لذت ببر…
عشقت را جاري كن تا سرشار از عشق شوي.» عشق تنها چيزي است كه بخشيدنش به افزايش آن مي‌انجامد.

مهدی محمودیان:
قصد داشتم روز جهانی حقوق بشر را به شما تبریک بگویم؛ اما وقتی اشکهای دختران و پسرانی که پدرانشان بخاطر فعالیتهای بشردوستانه در زندان هستند را به یاد می‌آورم، وقتی غم همسران و پدران و مادران روزنامه نگار در بند را به یاد می‌آورم، وقتی ناله های زنان و مردان هموطنم را در زیر فشارهای جسمی و روحی سلول های انفرادی به یاد می‌آورم؛ به جای شادمانی برای فرا رسیدن این روز خجسته اشک در چشمانم حلقه می‌زند و درد سینه‌ام را می‌فشارد.
اشک به خاطر خون صدها نفری که در سال ۸۸، نهال آزادی را در ایران آبیاری کردند، اشک به خاطر هزاران نفری که روزها و حتی ماه های زیادی را دور از عزیزانشان در بازداشتگاه‌های وحشت آور گذراندند. اشک به خاطر صدها نفری که بیشتر از یک سال است که در زندان به سر می‌برند. اشک به خاطر جوانانی که طی سه سال اخیر در بازداشتگاه کهریزک و بازداشتگاه های غیر قانونی دیگر زیر وحشتناک‌ترین شکنجه های روحی، جسمی و حتی جنسی قرار داشته‌اند. اشک به خاطر جوانان برومندی که سال گذشته در بازداشتگاه کهریزک به شهادت رسیدند. اشک به خاطر مادران و پدرانی که ماه‌ها پس از شهادت فرزندانشان حتی نتوانستند بر سر قبر عزیزانشان بگریند.
دوستان عزیز، فعالان حقوق بشر، اینجا کسانی هستند که حقوق انسانها را در بازداشتگاهها و خیابانها نقص کردند، کسانی که شهروندان بی‌گناه وهموطنان را به خاک و خون کشیدند و در عین حال از مدیریت جهانی سخن می‌گویند و برای نقض حقوق بشر در اروپا و آمریکا اشک تمساح می‌ریزند.
امسال کبوتران سفیدتان را به یاد شهدا و اسرای در بند با ربانهای مشکی به پرواز در آورید. باشد تا به پاس خونهای عزیزان در گذشته یمان، مردم ایران نیز طعم آزادی، دموکراسی، صلح و حقوق بشر را به معنای واقعی تجربه کنند.
به امید پیروزی آزادی

نسرین ستوده به دخترش مهراوه:
مهراوه عزيز دلم!
دختر افتخار آفرينم!
از بند 209 زندان اوين برايت سلام و آرزوي سلامتي مي‌فرستم. از سبد سلام‌هايم نگراني‌ها، دلتنگي‌ها و اشك‌هايم را برمي‌دارم تا سبدم سرشار از سلام و سلامتي براي تو و برادر عزيزت باشد
هر بار پس از ملاقات و هر روز و هر روز در جدال با خويشتن از خود پرسيده‌ام آيا حقوق كودكان خود را رعايت كرده‌ام؟ و تو نمي‌داني چقدر نياز داشتم تا مطمئن شوم تو كودك نازنينم كه به عقل و درايت‌ات ايمان دارم، مرا متهم به نقض حقوق كودكانم نمي‌كني.
مي‌داني مهراوه جان، اصلا از روز اول بازداشتم به تو و برادرت و حقوق‌تان مي‌انديشيدم و براي تو به دليل سن و سال‌ات بيشتر نگران بودم. نگراني از طاقت‌ات و قضاوت‌تو، نگراني از روحيه‌ات و بالاتر از همه، نگراني از پذيرش اين موضوع توسط دوستان و همكلاسي‌هايت. اما ديري نگذشت كه ابرهاي ترديد و دودلي رخت بربستند و من دانستم هيچ يك از آن نگراني‌ها واقعيت ندارند و من، نه، ما توانستيم محكم بر جاي خويش بايستيم . . .
تو به مانند من طاقت آوردي، در پاسخ به صحبتم كه گفتم: «دخترم يك زماني فكر نكني كاري كردم كه شايسته‌ي چنين مجازاتي باشم و فكر شما نبوده‌ام» و بعد با اطمينان به تو گفتم: «همه‌ي كارهايم قانوني بوده است» به مهرباني با دست‌هاي كودكانه‌ات صورتم را نوازش كردي و به من اطمينان دادي كه: «مي‌دانم مامان . . . مي‌دانم» و من آن روز از كابوس قضاوت فرزندانم رها شدم.

سعید ملک پور:
در چند ماه اول دستگيری بارها در ساعات مختلف شب و روز تحت بازجويی قرار می‌گرفتم که غالبا با کتک و ضرب و شتم شديد همراه می‌شد. شکنجه‌ها گاهی در دفتر فنی که خارج از زندان است و گاهی در اتاق بازجويی بازداشتگاه دو – الف انجام می‌شد.

اکثر اوقات شکنجه‌ها به صورت گروهی انجام می‌گرفت و در حالی که چشم بند و دست بند داشتم چند نفر با کابل، چماق، مشت و لگد و گاهی شلاق ضرباتی به سر و گردن و ساير اعضای بدنم می‌زدند. اين کارها به منظور وادار ساختن من به نوشتن آن‌چه توسط بازجويان ديکته می‌شد و اجبار به بازی کردن نقش در مقابل دوربين طبق سناريو دلخواه و نوشته شده توسط آنان می‌بود. گاهی شکنجه‌ها توام با شوک الکتريکی بود که بسيار دردناک بوده و تا چند لحظه پس از آن امکان حرکت نداشتم. يک بار در اواخر مهرماه ۱۳۸۷ هم مرا در حالی که چشم بند به چشم داشتم برهنه کرده و تهديد به استعمال بطری آب کردند. در همان روزها و در يکی از بازجويی‌ها شدت ضربات مشت و لگد و کابل که به سر و صورتم زده می‌شد به قدری زياد بود که تمامی صورتم ورم کرده و چندين بار زير کتک بی‌هوش شدم که هر بار با پاشيدن آب به صورتم مرا به هوش می‌آوردند. آن شب مرا به سلولم برگرداندند. اواخر شب در زمان خاموشی احساس کردم که گوش من دچار خونريزی شده است. در سلول را کوبيدم کسی به سراغم نيامد. فردای آن روز مرا در حاليکه نيمه چپ بدنم بی‌حس بود و قادر به حرکت نبودم به درمانگاه اوين منتقل کردند. در درمانگاه اوين، دکتر پس از ديدن وضعيت من بر ضرورت انتقال من به بيمارستان تاکيد کرد ولی مرا به سلولم برگرداندند و تا ساعت ۹ شب به حال خود رها شدم. ساعت ۹ شب به همراه ۳ نگهبان با دستبند و چشم بند به بيمارستان بقيه الله انتقال يافتم. در راه آن ۳ نفر به من گفتند که حق ندارم در بيمارستان نام خود را به زبان بياورم و دستور دادند که خود را محمد سعيدی معرفی کنم و تهديد کردند در صورت سرپيچی از دستور به بازداشتگاه برگردانده شده و شکنجه سختی انتظارم را می‌کشد….

احمدزیدآبادی به همسر مبارزش:
مهدیه جانم!
برای تولدت مراسم کوچکی در سلولم برگزار کردم، در واقع تنها کاری که از دستم بر آمد. وقتی به سرنوشتمان می‏‌اندیشم پی‌می‏برم که بیست سال پیش ما فقط همدیگر را انتخاب نکردیم، بلکه کشف کردیم. در آن زمان شاید کمتر کسی فکر می‏‌کرد که دخترک شیطون و یک دنده و غیر سفید محمد -آقای بزرگوار- شخصیتی به غایت توانمند، خردمند، با تدبیر، شکیبا و فداکار است و می‏‌تواند از گذر سختی‌ها و رنج‌های بسیار همسر و مادری نمونه باشد. من در کنار تو و بچه‏‌هامان خوشبختی را با همه وجودم تجربه کردم و بسیار چیزها از سلوک تو آموختم. به لطف خداوند روزی که آن تجربه‏‌های دلنشین و شیرین را از نو آغاز کنیم. دیر نیست، پس تا آن روز تحمل و شکیبایی تنها راه چاره است. تولدت مبارک باشد

مجید توکلی از اوین برای فرزاد کمانگر، علی حیدریان و فرهاد وکیلی:
… و برادر بزرگم را کشتند. برادری کرد که او را عاشقانه دوست داشتم. برادر و معلم من. معلمی برای مقاومت و معلمی برای همه فرزندان ایران. آن روزها که الفبای ایستادگی در مقابل بدترین شکنجه‌ها و پرونده سازی‌ها را از او آموختم؛ آموختم که ایمان و اعتقاد انسان در برابر این مشکلات ارزشمندترین داشته است؛ آموختم می توان بارها در اتاق بازجویی و سلول‌های تنگ انفرادی جان را تسلیم کرد و عقیده را پاس داشت. او معلم من بود. معلمی که آموخت می‌توان همیشه لبخند زد و به همه انسانها –فارغ از هر اختلاف و تفاوتی- انسانی نگریست.

حال او رفته است در حالی که حاضر نبود خداحافظی کند و می‌گفت فردا می‌بینمت. نگذاشت ببوسمش و در آغوشش بگیرم و گفت فردا می‌بینمت. می دانم گام‌های استوارش را با گام های استوار دوستانش برداشته و به میدانگاه نزدیک شده. او بارها قول داده بود که نگذارد قوم پر کینه استبداد چهارپایه را از زیر پایش بکشند. او قول داده بود که خودش چهارپایه را خواهد زد. او نمی‌گذاشت دستان پلید استبداد جان او را بگیرد و من می‌دانم او به قولش عمل کرده است. من می‌دانم به مرگ هم لبخند زده است؛ لبخندی که فریاد برآورده اسطوره‌ای از میان ما رفته تا جاویدان شود.

مادر شبنم سهرابی:
از شبنم که حرف می‌زنم می‌گویند چرا مصاحبه کردی؟ آخر من که چیزی نمی‌گویم، نه به کسی توهین می‌کنم، نه حرف ناحق می‌زنم. من یک مادرم که دلم سوخته اگر اینها را هم که نگویم دق می‌کنم. شبنم را با سختی و تنها بزرگ کردم هم برایش مادر بودم هم پدر در بیمارستان کار کردم تا او را به سر و سامان رساندم. دختر دسته گلم رفت و جنازه‌اش را تحویلم دادند. فقط واگذار می‌کنم به همان صاحب عاشورا، ما هم خدایی داریم و این جور نمی‌ماند.
بعد از شهادت شبنم ما دیگر عیدی نداریم و هیچوقت سفره هفت سین نمی‌اندازم. نگین بی تابی مادرش را می‌کند دخترانم ناراحت و افسرده هستند… از وضعیت‌مان بعد از رفتن شبنم چه بگویم؟! ما هر روز در خانه‌مان عاشورا و تاسوعاست. اصلا کسی سراغی هم از ما نمی‌گیرد فقط یکبار خانم رهنورد آمد خانه‌مان و دلجویی کرد. نماز ظهرش را خواند و ساعتی در کنارمان بود و رفت…

مجید دری از زندان درواکنش به برخورد با دانشجویان انگلیسی:
انگار بر جبین ما دانشجویان حک شده است که بزنندمان،که اعتراض‌مان را با خشونت پاسخ گویند و پلیس ضد شورش دست در دست حکومت به مظلوم نمایی بپردازد. انگار این نیروی آوانگارد وظیفه ای را بر عهده گرفته که بر آن می‌داردش تا در برابر هر ستمی که بر جامعه تحمیل می‌شود بایستد و نترسد و بگوید و بجنگ و حتی اگر تنها ماند و کتک خورد و به زندان افتاد و متهم شد،باز صدایش را در گلو نگه ندارد و و چون ناقوسی خواب را بر خواب زدگان پریشان سازد.انگار بر تارک هر حکومتی نوشته شده که سرکوب دانشگاه و دانشجو پایداری می آورد،ثبات می آورد و این یعنی ماندن و کوچکترین حرکتها را با سختترین برخوردها پاسخ می‌دهند و انگار دانشجو با علم به تمامی این انارها،با تمامی تهدیدها و تحقیرها و تبعیدها و زندانها،تن به هیچ ظلمی نمیدهد که در کنار ظلم مادن،مایه ننگ است برایش و جز خواری حاصل دیگری ندارد و دانشجو بودنش در گرو اعتراضی‌ست که فریادش می‌کند و چون پتکی بر سر تمامیت خواهان فرو می‌آورد.
حال من بعنوان دانشجویی که در ایرانم و البته به جرم دفاع از حق تحصیل در زندان و تبعید بسر می‌برم،بعنوان قطره‌ای از دریای خروشان جنبش دانشجویی ایران و صدایی از فریادهای آنان،و با اجازه دوستانم که در زندانند و با توجه به این امر که آنان را همراه خود و شما می‌دانم و میدانم که آنها هم حرفی جز این ندارند،از حرکت‌تان،از اعتراض‌تان و از جنبش‌تان اعلام حمایت می‌کنم و همصدا با شما به دولتمردان میخروشم.
بی گفتگو اگر کاری بیش از این می‌توانستم می‌کردم اما همین اندازه را پذیرا باشید
بامید روزی که هیچ اعتراضی با باتوم و پلیس پاسخ داده نشود. زنده باد آزادی

عاطفه نبوی:
اينجا به طرز هراس‌انگيزي كولوني رنج و اندوه است و نشانه آن كه به قول دوستي » رنج در سرزمينش به عدالت توزيع نشده» و عجيب اينجاست كه بعد از مدتي همه چيز برايت عادي مي‌شود، انگار تمام عمرت را اينجا زيسته‌اي ، ديگر كودكان زيبايي كه زيردستان معتادها و قاتل ها و .. مي‌چرخند، معتاد به دنيا ميآيند و قاتل از دنيا مي‌روند و يا در نوسان و آمد و شد دائم ميان زندان و بهزیستی‌اند، اشك به چشمت نمي‌آورد و دختران جواني كه با خودزني و تيغ كشيدن بر خود گويي به جاي سهم‌شان، انتقام‌شان را از زندگي مي‌گيرند، متعجب‌ات نمي‌كند. و با آرامش و گاهي بي‌حوصلگي به داستان كساني كه گاهي سر و دندان شكسته از آگاهي بر مي‌گردند تا به قتلي يا كلاهبرداري‌اي اعتراف كنند، گوش ميدهي .. و انگار براي پاك كردن اين نكبت و تباهي راهي به جز در آغوش كشيدن و فرو دادنش نيست، مانند استخوان به عفن نشسته جذامي..
آري، اينجا آزار نه از جنس ۲۰۹ كه از نوع ديگريست، آزار؛ چشمان كاونده از پس لنزهاي دوربيني است كه در اتاق، كريدور، هواخوري و .. همه‌جا و همه‌جا همراه توست و به قول فوكو» نگاه‌هايي كه مي‌بايست ببينند، بي‌آنكه ديده شوند» در انتظار نافرماني » بدن رام» و آرام تو هستند و يا، بگذريم…
غروب است و كلاغها بر فراز سيم خاردار با قارقار سمج‌شان گويي ابهت اوين را به سخره گرفته‌اند . كسي توي هواخوري آواز غمگيني را زمزمه مي‌كند، صداي آوازهاي كوهي‌مان در گوشم مي‌پيچد» سر اومد زمستون، شكفته بهارون و …»

امید کوکبی:
تنها گناه من این بوده و هست كه تحصیلاتم منحصر به فرد بوده و درایران كسی در این رشته تخصص و تحصیلات من را ندارد و از بد حادثه ظاهراً این تخصص شدیداً مورد نیاز واقع شده است . اما این مرقومه را جهت دفاع از بی‌گناهی خودم برای شمانمی‌نویسم و البته امیدی هم به شنیدن یا اهمیت دادن به آن ندارم ، زیرا نه تنها به نامه اول من « كه با سختی توانستم از زندان برای شما ارسال كنم » كوچكترین توجهی نکردید و از آن نامه هم سوء تعبیر شد و موجب تشدید فشارها بر من گردید، بلكه دلیل نگارش این نامه، گلایه از مجموعه تحت امر شما و به خصوص دادگاه رسیدگی كننده به پرونده من است ،كه حتی از نمایش و تصویرگری یك دادرسی به ظاهر قانونی و بی طرفانه عاجز مانده و به وضوح و آشكارا به قوانین و مقررات و مصالح نظام و كشور بی اعتنایی کرده و بدتر از آن اینكه در جلسه دادگاه با عصبانیت اقدام به تحقیر و تهدید من كرده و با به كاربردن الفاظی كه اینجانب شرم دارم در این نامه به ذكر آنها بپردازم ، از من به اصرار می خواست كه مطابق خواسته وی اقرار به ارتباط با آمریكا و خیانت به كشورم كنم .
ریاست محترم
این دادگاه نه تنها بی طرف نبوده و صلاحیت رسیدگی به پرونده اینجانب را ندارد بلكه در یک نظام اسلامی و قائل به اخلاق و عدالت و مهرورزی ، این ویژگی های اخلاقی ، قطعاً صلاحیت هر قاضی ای را برای تصدی پست قضایی زایل كرده و شایستگی نشستن بر این مسند را سلب می‌کند . مگر دعوی و اتهام من شخصی و متوجه اوست كه اینگونه بر من پرخاش و توهین و تهدید می‌كند؟ قاضی ای که به متهم بدون هیچ دلیل موجهی توهین و تحقیر و پرخاش نماید دیگر بی طرف نیست و طبق قانون هم صلاحیت رسیدگی به پرونده را ندارد.

ساجده عرب سرخی به پدر دربندش:
سلام بابا!
امروز نگاهم بیشتر از همیشه به توست. تو را که زندانی می‌گویند. به تو که با زندان و میله های سرد تعریفت می‌کنند. امروز نگاهم به توست که مجبور شده‌اند برای نقش اول تو، نقش های مکمل زندانبان، بازجو و قاضی بتراشند. اگر این نقش را به تو نمی‌دادند، زندان، مقابل چه کسی علم می‌شد؟ زندانبان چه نقشی بازی می‌کرد؟ قاضی کجا می‌ایستاد؟ و میله‌های زندان نفرتشان را کجا نشان می‌دادند؟
قصه ای در کودکی خوانده بودم به نام تیستو سبز انگشتی. کودکی که انگشتش را بر دیوار زندان می زد و از جای جای آن بوته و گل و سبزه می‌روئید. راستی آنجا چقدر آدم‌های سبز انگشتی جمع شده‌اند. تو، بهزاد نبوی، محسن میردامادی، مصطفی تاجزاده، محسن امین زاده، عبدالله رمضان زاده، سعید حجاریان،مجید نیری، محسن صفایی فراهانی، جواد امام، حمزه کرمی، این همه شکوه آسمان را چطور در آن قفس تنگ و تاریک جمع کرده‌اند؟ عبدالله مومنی، سعید نورمحمدی، مهدی محمودیان، حسین نورانی نژاد، مهدی عربشاهی، مهسا جزینی، بهمن احمدی، مسعود باستانی، نوربخش…

ضیا نبوی:
آنچه در این جا می‌گذرد حقیقتا ”ورای حد تقریر“ است و قابل بازنمائی نیست! من چنین وضعیتی را نه پیش از این تجربه کرده بودم و نه جائی خوانده یا شنیده بودم. هیچ فیلمی یا داستانی تاکنون زندان را این گونه تصویر نکرده بود و هرگز در مخیله‌ام هم نمی گنجید که چنین جایی ممکن است وجود داشته باشد! شاید بتوان گفت که همه ی مصیبت های اینجا از این نکته بر می خیزد که انسان در یک محیط بسیار کوچک و بسته و به غایت آلوده با شمار زیادی از انسان های متفاوت و نامتناجس مواجه است و مجبور است تمامی لحظات خود را در چنین وضعیتی بگذراند. واقعا برای خودم هم جای سوال است که چگونه می‌توان توصیف کرد جایی را که حتی هوای سالمی برای تنفس و یا چند متر فضای خالی برای قدم زدن وجود ندارد! در این چند ماهی که در این زندان به سر می‌برم گاهی وقتی افکار و رفتارم را در طول شبانه روز مرور می‌کنم به نتایج عجیبی می‌رسم، احساس من این است که کم کم زندگی‌ام از محتوای انسانی تهی می شود و به خلق و خوی حیوانی رجعت می کنم! منظورم این است که غریزه ی صیانت نفس و میل به زنده ماندن، کم کم به اصلی ترین محرک و دغدغه ام بدل شده است و گوئی جز زنده ماندن هیچ مساله ی مهمی برایم وجود ندارد! برای مثال وقتی از اتاق خارج می شوم، تمام تلاشم را می کنم تا به کسی نگاه نکنم و یا ارتباطی برقرار نکنم، اگر کسی از حیاط خوابها طبق معمول چیزی از من خواست خودم را به نشنیدن بزنم و در کمال بی اخلاقی خواسته اش را رد کنم! بر سر صف توالت و حمام مثل انسان های اولیه جدل کنم و در ضمن مواظب باشم که کمترین تماس ممکن را با دیگران داشته باشم! باور کنید من اصلا آدم وسواسی نیستم اما اینجا احساس می کنم باید از نفس کشیدن هم ترسید! بعضی شبهای زمستان وقتی به زندانیان حیاط خواب نگاه می کردم که در این سوز سرما در هواخوری می خوابند و دو یا سه نفره زیر پتوهای نمناک و آلوده می لولند، از اینکه هیچ حس ترحم و دلسوزی دیگر در من وجود نداشت دچار حیرت می شدم، گویی کاملا پذیرفته بودم که کار جهان و آدمی همین بوده و همین خواهد بود. چگونه می توان اخلاقی بود، در جائی که انسان حتی برای لحظه ای هم جسارت ندارد که خود را جای دیگران بگذارد؟
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت: صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

مريم اكبری منفرد:
آيا محروم شدن مادر از ديدن فرزندان نقض حقوق بشر نيست؟ بله من در جايگاه کسی سخن می گويم و می نويسم که در تمام مراحل زندگی مورد ظلم و ستم رژيم بوده و هستم، به عنوان شخصی که تازيانه های بی صدا و دردناک رژيم را متحمل شده ام و حالا بايد در زندان رژيم باشم بدون اين که مرتکب جرمی شده باشم و کم نيستند موارد مشابه همچون من، من با زنان بهائی حبس می کشم که جرمشان تنها دين و عقائدشان است، خانم وکيلی که تنها به دليل دفاع از موکلينش حبس می کشد! دانشجويانی که برای دفاع از حقوق بشر در ايران زندان هستند و موارد دیگر!
در فروردين ماه بود که ما را به يک زندان جديد زنان (شهر ری) منتقل کردند که وحشتناکترين شکل ممکن می باشد، واقعاً نام آنجا را بايد اردوگاه مرگ ناميد زيرا به هيچ عنوان به يک زندان شباهت ندارد بلکه بيشتر به اصطبل و گاوداری شباهت دارد! حدوداً دو هفته ای آنجا بوديم که در اين مدت ديدنی ها ديديم و از نزديک لمس کردم درد قربانيان رژيم را، اگر زمانی در دنيا دادگاه عدالتی برگزار شود اين دختران و زنان قربانی هستند که بايد سخن بگويند نه ما، ظلم و ستمی که به اين عزيزان وارد شده را هيچ قلمی قادر به نوشتن و هيچ کاغذی قادر به تحمل وزن سنگين زن ستيزی نخواهد بود،… وقتی دختر کوچکم که حالا ۵ ساله شده است در محيط زندان برای ملاقات من می آيد و از دوری من گريه می کند با خود می انديشم که همان رنج هائی که من از کودکی کشيده ام را حال بايد کودکانم تحمل کنند! چند نسل بايد فدا کنيم؟ چند نسل بايد نابود شود تا اين ظلم و بيداد خاتمه يابد؟

محبوبه کرمی:
پدرجان! روزهای سختی را پشت سر می گذارم و هر روز به یاد تو در این حیاط کوچک سلولم قدم می زنم و با پرندگان درد دل می کنم. به نظر، آنها هم می دانند که ماه هاست پدرم را ندیده ام و شدیدا دلتگ او هستم. در اینجا مکانی برای خلوت کردن وجود ندارد و من مجبورم به حیاط و گاهی حمام پناه ببرم و در آنجا برای تنهایی ام گریه کنم.
روزهای ملاقات وقتی می بینم که دوستانم با پدرانشان صحبت می کنند در دل خود افسوس می خورم و دلم می خواهد که پدر من هم می توانست به دیدنم بیاید اما پدر جان بدان که دوستانم مشکلات شان از من هم بیشتر است. هربار که مادران زندانی با فرزندان خردسالشان از پشت شیشه های کدر صحبت می کنند، لحظه خداحافظی وقتی پرده ها پایین می آید، صدای گریه کودکان دل هر انسانی را به درد می آورد.
چند روز پیش یکی از دوستانم از مرخصی آمده بود. از دلتنگی های پسرش برای مان تعریف می کرد که چگونه شب تا صبح در کنار مادر گریه می کرده و از خدا می خواسته که صدایش را بشنود تا دوباره مادرش به زندان بازنگردد. اما مادرش نمی توانسته به او بگوید که این بندگان به ظاهر صالح خدا هستند که ما را به اتهامات واهی به زندان انداخته اند.

محمدرضا پورشجری:
در روز نخست بازجویی‌ها که با فشار شدید شروع شد چند ده صفحه بازجویی گرفتند. روز سه شنبه ۳ شهریور بازجویان پس از ضرب وشتم بسیار از من خواستند تا وصیت نامه‌ام را بنویسم سپس با بردن من بر چهار پایه اعدام نمایشی را اجرا کردند.
از روز نخست بازداشت تاکنون از بازجو و شکنجه گر و بازپرس و غیره جملگی من را به اعدام تهدید کردند و هر یک که دهان بازکردند به جای زبان طناب دار نمایان شده است.
اکنون من در حسینیه سالن ۲ اندرزگاه ۱ معروف به آخر دنیا محبوس هستم و از کمترین امکانات یک زندانی نیز برخوردار نیستم، ممنوع ملاقات، ممنوع تلفن و حق تماس با وکیل را ندارم در میان مجرمین خطرناک متهمین به قتل، جنایت محبوسم و هیچگونه امنیت جانی ندارم
از سنگ کلیه، دیسک کمر درد‌ها… بیماری سینوزیت در رنج هستم حداکثر درمان بهداری زندان که ارائۀ یکی دو عدد قرص مسکن محدود است که بدون اطلاع من و بستگانم من را به بازپرسی دادگاه می‌برند. از دست بند و پابند استفاده می‌کنند حقوق یک متهم سیاسی و عقیدتی و زندانی سیاسی را رعایت نمی‌کنند در دادگاه نیز اجازۀ حضور وکیل، هیئت منصفه، نمایندگان رسانه‌ها داده نمی‌شود و قاضی در واقع ه‌مان شاکی است.

عزت الله سحابی:
درد این دختران و پسرانم را به کجا ببرم؟
تحمل حوادث و دردهایی که در این نه ماهه بر این سرزمین و فرزندانش رفته است برای من در این سنین آخر عمر بسی سخت و ناگوار بوده است. از توان ملی این کشور که به سان قالبی یخ در دست دولتی بی کفایت به سرعت در حال ذوب شدن است تا آنچه در خیابانها و زندانها بر فرزندان حق‌گو و حق‌طلب این آب و خاک گذشته است. اما در روزهای اخیر شنیده‌هایم غم جانکاه دیگری بر این تن رنجور ریخته است که نمی‌دانم شکایت این درد را به کجا ببرم و چه کاری از دستم ساخته است.
در این روزها مرتب می‌شنوم که برخی دختران زندانی‌ام همچون خانم بدرالسادات مفیدی، هنگامه شهیدی، شیوا نظرآهاری و… را باز زیر فشارهای بازجویی مضاعف و مکرر و برخوردهای مملو از توهین و افترا گرفته‌اند تا روحیه‌شان را بشکنند و پشت سرشان جهنمی بسازند که دیگر هیچ وقت هوس بازگشت به آن را نکنند. این برخوردها تا آن حد بوده است که برخی از این بانوان از خدا طلب مرگ کرده‌اند.

رضا شریفی بوکانی:
. اکثر شکنجه هایی که انجام میشه در اوین سازمان 209 شبانه از ساعت 02:00 شب الی 04:00 صبح می باشد . من که چشم بسته بودم ،دستم بسته بود هر کسی می آمد هر جوری که دلش میخواست اذیتم می کرد با چفیه دم پایی لگد به پشتم و روی قفسه سینه ام و با کابل به پاهم شکنجۀ زیادی کردند چون من حاضر به حرف زدن نبودم…..
خانواده من از من هیچ اطلاعی نداشت که آیا پسرشان زنده است یا مرده ؟حق تلفن نداشتم ،حق ملاقات که بتوانم تنها با مادرم صحبت کنم ولی آنها قبول نمی کردند حق این را نداشتم که جرمم را به کسی بگوییم.همان نگهبانی که برای دادن غذا و یا من را به سرویس بهداشتی می بردند در 209 می بایست می گفتم جرم من مالی است که سه تا در آنجا از نگهبانهای همان 209 من را می شناختند باز هم در این راه دچار تهدید شدم.

فرزند شهید سید علی موسوی به پدر شهیدش به مناسبت روز پدر!:
سلام پدر، ۶ ماه است که واژه پدر برایم غریب شده است. ۶ ماه است که دیگر سلامهایم جوابی برایشان پیدا نمی شود. حسرت گفتن یک پدر و شنیدن جواب، ۶ ماه است که مرا می آزارد. صدای زنگ در و سلام های بلند و توأم با خنده های تو هنوز در گوشم طنین انداز است و چه سخت است که تو آن جا باشی و من این جا روز پدر را برایت جشن بگیرم. خاطرت هست که مناسبت ها را خودم کیک می پختم و منتظر می شدم تا تو بیایی و کیک را در حضور تو می بریدم. امسال هم به بهانه روز پدر کیک می پزم و رویش با سبز می نویسم: پدر شهیدم روزت مبارک. هدیه امسال را خودم برایت می آورم، چند شاخه گل و لبخندی که بر روی لبانم نشسته است و می دانم که تو را شاد می کند.
به پسر ۸ ساله ات که تازه باسواد شده می گویم واژه پدر را خودش برایت بنویسد و همراه با گل ها بر سر مزارت بیاورد، پسری که با شوق حروف الفبا را یاد گرفت تا بتواند با نوشتن نامت تو را خوشحال کند. افسوس که آنها دلشان به چشمان غمناک پسر کوچکی هم رحم نکرد و او اولین بار نام تو را در دفترش این گونه نوشت: «شهید سیدعلی موسوی حبیبی» و با شوقی کودکانه به من نشان می داد که: فاطمه ببین درست نوشته ام و من بغضم را مثل همیشه فرو می خوردم و می گفتم: آره درسته عزیزم، نمره ات بیست است. نمره تو و پدر شهیدمان.

احسان فتاحیان:
واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی
نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم
میگوید : بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.
هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که » تاوان » دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ » ما » ای که از سوی «آنان » به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟
من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان » هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر».

مادر مصطفی کرم بیگی:
از 18 تیر ده سال پیش همیشه در اعتراضات شرکت میکرد؛ بعد از انتخابات هم در تمام اعتراضات حضور داشت. می گفت رای مان را پس خواهیم گرفت و اجازه نخواهیم داد خون جوانان مردم پایمال شود. همیشه می گفت معلوم نیست چقدر باید خون ریخته بشود تا بچه های ما در آینده بتوانند در آزادی زندگی کنند. مدام به من می گفت که اگر او را بازداشت کردند جلوی زندان اوین نروم. حتی می گفت: «گریه و زاری تو پیش ماموران به خاطر من بدترین شکنجه برای من است. حتی اگر مرا کشتند هم نیا و التماس نکن، زاری نکن، سرت را بالا بگیر و نگذار به خاطر گریه ها و التماس های تو من شکنجه شوم چون این بدترین شکنجه است برای من و…» باور کنید من هم در 14 روز حتی یکبار هم جلوی اوین نرفتم همیشه پدرش می رفت و با اینکه قلبم پر می کشید اما نرفتم.

زانیار مرادی:
درسلول اطلاعات سنندج که تنها بودم و توالت و حمام هم در خود سلول بود و در وضعیت خیلی بدی بودم بعد از یک روز با چشم بند و دست بند و پابند من را به زیر زمین که خیلی تاریک بود بردند و بازجویی ها را شروع کردند در اوایل بازجوییها از وضعیت پدرم حرف می زدند به آنها جواب دادم که پدرم به من هیچ ربطی ندارد و آنها گفتند که تو با پدرت برای ما هیچ فرقی نداری در همان روز اول که موضوع بازجویی در مورد پدرم بود من را به یک تخت بسته بودند و با شلاق به بدنم می زدند و فحش خواهر مادری می دادند و بعد از شکنجه های زیادی که دادند و من هم بی حال شدم به داخل سلول بردند و اصلا از وضعیت شب و روز خبر نداشتم و بعد از مدتی دوباره برای بازجویی به زیر زمین بردند و موضوع اتهام های که به من زدند و تعداد بازجوهای که 4 الی 6 نفر بودند و با چشم بند بازجویی و شکنجه می کردند گفتند این افراد را تو به قتل رسانده ای اما من قبول نکردم و شکنجه را بیشتر کردند و گفتند که باید حتما قبول کنی و گرنه خانواده ات را دچار مشکل می کنی و خودت هم زیر شکنجه می میری اما باز هم قبول نکردم.
تا اینکه خواستند شکنجه های جنسی و بطور غیر انسانی استفاده کنند، یک بطری را آورده بودند و می گفتند که باید قبول کنی اگر قبول نکنی باید روی این بطری بشینی و همچنین تهدید به تجاوز جنسی می کردند و می گفتند خودت انتخاب کن یا قبول می کنی یا این آخرین راهته،من هم به ناچار قبول کردم چون نمی توانستم این نوع شکنجه ها را تحمل کنم و بشدت از ناحیۀ بیضه خونریزی و سوزش داشتم ودیگر در برابر شکنجه های بی رحمانه دوام نداشتم. حتی هیچ دکتری برای معالجۀ من نیاوردند و هنوز هم هر دوی ما مشکل داریم بعد از 18 ماه زندان و به ناچار قبول کردن اتهام ها.

هنگامه شهیدی به مادرش:
مادرم! من امروز تاوان سوء تفاهم میان جناح های سیاسی را می پردازم اما تو خسته نشو. نباید دلسرد شوی. جنگیدن زیبا تراز پیروزیست. به سمت مقصد رفتن از رسیدن به آن با ارزش تر است. وقتی برنده می شوی یا به مقصد میرسی یک خلا در خودت احساس می کنی و برای پر کردن همین خلا باید دوباره راه افتاد تا مقصد تازه ای پیدا کرد.
مادرم!گاهی اوقات زندگی مانند یک قالی نرم است که می توان پابرهنه روی آن راه رفت وگاهی اوقات هم زندگی جاده ای کج و کوله ای پر از سنگ و کلوخ است.کلوخهایی که ما را به زمین می زنند و خونی و مالیمان می کنند.سنگهایی که فقط با چکمه های آهنی میشود از روی آنها گذشت.تازه این کافی نیست چون وقتی پاهایت را بپوشانی هم کسی پیدا می شود که به سرت سنگ بپراند و آنرا زخمی کند. اما بالاخره زخمها هم خوب می شوند و جایشان کم کم ازبین میرود.
مادرم!در ملاقاتمان گفتی حاضری هر چه داری بدهی تا سکوتم را بشکنم و پاهایت را در زندانی بگذاری که من در آن هستم و خودت نگهبانم باشی
مادرم به من بگو:هیچ بودن بهتر است یا درد کشیدن؟من حتی وقتی برای شکستها و دردهایی که در زندگی داشتم گریه می کردم اعتقاد داشتم که درد کشیدن از هیچ بودن بهتر است.
مادرم پرسیدی که هدف از محاکمه ها و دعوای آنها با ما چیست آیا می خواهند به همه حالی کنند که چه چیزی درست است و چه چیزی نیست و می خواهند عدالت را به همه نشان دهند؟ مادرم ! ما کلمه ای داریم که خیلی بیشتر از کلمه عشق به لجن کشیده شده است.مردهایی که برای آزادی شکنجه شده اند و حتی مرگ را به جان خریدند ولی با این همه وقتی برای همان آزادی بند بندمان را جدا می کنند می فهمیم که اصلا وجود ندارد. لااقل آنطوری که دوست داریم وجود ندارد.
مادرم! بدترین عذاب برای یک محکوم زمانیست که آزاد می شود و از خودش می پرسد چطور توانستم این جهنم را تحمل کنم.

حمزه کرمی:
از جمله فشارهای روحی تهدید بنده به اعدام و مرگ بود که هر روز بازجوی بنده مرا بخاطر همکاری با هاشمی ها مستحق مرگ می دانست و نوید آنرا می داد. مسأله دیگر تهدید به تجاوز و همچنین تهدید به استعمال بطری توسط بازجو ها بود. یا تهدید به ارسال و اعزام بنده به بندهای عمومی مخوف که افراد خلاف در آن سپری میکنند و ظاهراً حسب گفته بازجوها در آن بند ها به افراد جدید الورود تجاوز جنسی می نمایند.
– تهدید به اینکه همسر و دختر و دامادم را به دلیل پیگیری مسائل مزبور به بازداشت و زندانی شدن بنده دستگیر می نمایند. یک روز صدای خانمی از فاصله چند سلول آن طرف تر حین بازجویی می‌آمد که در حال گریه و زاری بود و بازجویم اعلام کرد که این صدای دختر شما زینب است که دارد شکنجه می‌شود و من با شنیدن این خبر دنیا بر سرم خراب شد. زیرا دخترم فرزندی خردسال دارد و تا یکماه به لحاظ روحی و روانی به هم ریخته بودم. زیرا وقتی بنده را تهدید به تجاوز و … می نمودند با دختری جوان چه می کردند!؟ از طرفی نگران فرزند دخترم بودم که بدون مادر چگونه سپری می نماید. تا این‌ها پس از یک ماه تماس تلفنی با منزلم داشتم و متوجه شدم بازجویم دروغ می گفته و دخترم دستگیر نشده است.
– اصرار بازجویم با فحش و کتک کاری مخصوص خود مبنی بر اینکه اعتراف کنم با کلیه خانم‌هایی که ایام انتخابات با بنده تماس داشته‌اند رابطه داشته‌ام ، از جمله خانم ……. که بابت پیگیری صحت مدرک……. با من تماس داشت و یا خانم‌ها فائزه و فاطمه هاشمی و. ..

مادر بهنود رمضانی برای پسرش:
سلام بهنودم، عزيزم، نفسم. با همه ى شور و احساسم و اوج دلتنگيهايم به تو سلام ميكنم دلبندم. باورم نمى شود كه اين بار براى تولد تو پسر دوست داشتنى ام اينجا بر مزار تو گل آورده ام، كه نبضم ماه هايى است كه در اينجا مى تپد.
بهنودى من، شش ماهى است كه ديگر صبح ها تو را روى تختت نمى بينم، كه موقع راهى شدن به كار از روى ماهت خداحافظى كنم. شب ها و روزهاى ما ديگر مدتى است كه خاموش است چرا كه شعله ى گرم وجودت نيست كه دلگرممان كند عزيز دلم.
پسرم من را ببخش كه نتوانستم و اجازه ندادم بر سرشان فرياد بكشم و حتى حرف دل شكسته ام را بزنم كه چرا و به چه گناهى كشتنت، چون ميديدم كه هميشه بر ناحقى و بى عدالتى كه ميديدى چگونه با خشم و جرات مردانه ات آشفته ميشدى و وجود نازنينت را به درد مى آورد. ما در دلمان به غيرت و شجاعتت مى باليديم پسرم. لعنت و نفرين الهى و ابدى بر همه آنهايى كه امثال تو نازنين و دليران وطن را مى كشند و بى گناه خونريزى مى كنند. شرم بادشان از اين همه نيرنگ، البته عقوبتى سنگين در انتظارشان است.
امروز من در آرامگاه تو هستم، كنار تو، قبر تو كعبه ى مقصودم و قلب بى تابم به طواف تو مشغولم. امروز 28 شهريور 1390 دوباره در دل همه كسانى كه اينجا جمع اند و همه كسانى كه نجواى اين مراسم را مى شنوند از نو متولد شدي، تولدى بى مرگ و جاودان. تولدت مبارك نازنينم..

سیروس زارع زاده:
بیست و پنج روزی که در اوین بودم حتی نمی دانستم که چرا من را در بند انفرادی کرده اند و چرا به این شکل اسفبار من را شکنجه می کنند. من به عنوان یک خبرنگار و فعال حقوق بشر وظیفه خود می دانستم تا خبرها و مطالب دسته اول را تهیه کنم و برای حقوق زندانیان بی پناه فعالیت کنم. آیا من جرم بزرگی مرتکب شده ام که باید 25 روز را در اوین در بدترین شرایط روحی و جسمی می گذراندم؟
من چراهای زیادی دارم که هنوز بی پاسخ مانده اندهرگاه خود در صدد جوابی قانع کننده برای آنان هستم درمانده می‌شوم.
دیگر روحم مریض است همان گونه که روح و روان خیلی‌ها مانند من این‌گونه است؛ بعضی‌ها می‌گویند سیروس تو که هنوز جوان هستی ! و یک جوان با یک هدف و پشتکار فروان دم از مریضی میزند خود جای سوال دارد ؟
جوابی ندارم چه بگویم!
نمیتوانم آن شکنجه های روحی و جسمی را با حرف زدن بیان کنم ، نمی خواهم کسی برای من ترحم کند.
خون من از خون نداها و سهرابها رنگینتر نیست اما شکنجه روحی بدتر از مردن در خیابان است، در خیابان شهید میشویم و روحمان آزاد میشود مانند روح»محمد مختاری» و «صانع ژاله» که در روز دستگیری من در میدان هفتم تیر به مقام بزرگ شهادت نایل آمدند.
هیچ وقت شنکجه هایم را فراموش نخواهم کرد. به اسم بازجویی شکنجه ام می کردند، ضرباتی که به سرم وارد کردند هنوز آزارم می دهند. آن چند روز اول که دیده بودند من دچار استرس و ترس شده ام با حالت مسخره آمیز فخاشی و توهین میکردند میگفتند : «با این وضع میخوای جاسوس بازی در بیاری پدر … فکر میکنی کی هستی … همان بلایی که سر برادرت آوردیم سر تو هم میاریم.»

اسماعیل مختاری به فرزندش محمد:
در آغازهیچ نبود کلمه بودوآن کلمه خدا بود. امشب آرام آرام دلم در نی لبک چوبین تنهایی می نوازد و این چندخط که حاصل مرثیه فراغ توست از دنیای خاک حیرانی به آن دنیای پاک و آسمانی چونان قاصدکی سوار بر بادهای سوزان عشق برایت مکتوب میفرستم. مراببخش که در وصف تو در خیل اصحاب قلم نمی توانم السابقون السابقون باشم. یکسال از عروج عرفانی شهادت جانگدازت گذشت…

پسر شهیدم! بگذار برایت بگویم که در طول گذشت این یکسال تنها تن پوش ما، تنها مرهم زخمهای عمیق ما، یک چیز بود فقط یک چیز… زندگی با خاطرات تو، عکسهای تو، نمایش تصویرهایی از تو که طعم شیرین جاودانگی دارد. و آن دستبند سبز که با دستهای توانمندت زینت بخش آن دستگیره کردی و خدا می داند که برای اهل خانه چه قیمتی دارد. بگذار بگذار از دل این کویر نهالی که کاشتیم به آسمان خداوند قد بکشد و ما را با یک صعود به عمق جاههای معکوس آسمانی ارتقاءدهد. واکنون تو با مرگ رفته‌ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که هر گامی به تو نزدیک‌تر میشوم و… …این زندگی من است… .

جمال رحمانی:
روزهای اول بازداشت با خشونت رفتار می کردند، من را تروریست و ضد انقلاب می خواندند.نیمه شب یکی از روزها ، بعد از مراجعه نگهبان به سلول و وادار کردن من به بستن چشم بند ، مرا به زیرمینی در همان زندان انتقال دادند. بازجویی ها از همان ابتدا توام با ضرب و شتم بود.
وضعیت خوراک به شدت نامناسب بود، گاهی حتی مجبور بودم گرسنه بخوابم . داخل سلول همیشه روشن بود، حتی شب‌ها هم لامپ را هم خاموش نمی‌کردند. صبح‌ها نگهبان با سر و صدای زیاد زندانیان را مجبور می‌کرد که بیدار شوند. از همان روز اول بازجویی های مستمر روزانه شروع شد. آنها تاکید داشتند که در صورت قبول نکردن اتهامات برادرم ( کریم رحمانی فعال دانشجویی) را که در زندان دیزل آباد کرمانشاه بود، اعدامم خواهند کرد .
در روزهای بعد هم گفتند که دختر مورد علاقه‌ام را دستگیر نموده‌اند و در صورت عدم همکاری با آنها وی را اذیت خواهند کرد . ابتدا حرفشان را باور نکردم تا مشخصات دقیق آن دختر را گفتند . از این مسائل خانوادگی و تهدید به آزار و اذیت آنها به شدت رنج می‌بردم .

شبنم مددزاده:
در سالن دادگاه آغوش گرم و نگاههای محبت آمیز خواهر و پدرم پذیرای ماست. پدرم سعی می‌کند نگرانی و غمش را با لبخند بپوشاند. قلب بزرگش فریاد رس است و سرگردانی و ترس در پناهش به شجاعت می گراید و در آن لحظه کوتاه می‌خواهد این شجاعت را با تمام وجودش انتقال دهد گرم در آغوشم می کشد و در گوشم آرام می گوید » محکم باش » و من خوب می دانم که در دلش هزار آشوب است از برگزار شدن یا نشدن دادگاه ، چرا که این ششمین بار است که در این سالن ها انتظار برگزاری دادگاه ما را کشیده ودر طول مدت این یک سال سهمش از این انتظار و میراث محنت جفاکاران برایش از دست دادن بینایی چشمش بوده است….
یاران دبستانیم با شما سخن می گویم ، شما هایی که از فاجعه آگاه هستید و غم نامه مرا پیشاپیش حرف به حرف باز می شناسید . اکنون که قرار است زندگی تا پنج سال آینده زیر سنگ چین دیوارهای زندان برایم سرود بخواند با شما سخن می گویم . اکنون من منظر جهان را تنها از رخنه حصارهای بی عدالتی و ظلم می بینم و سهمم از زمین خدا سیم های خاردار و تپه های اوین و آسمان زندانی شده با سیم های خاردار است . و این موج سنگین زمان است که بر من می گذرد . من با شما سخن می گویم . با این همه از یاد مبریم که » ما انسان را رعایت کرده ایم وعشق را.»
آی هم کلاسی ها! ما نه تفنگ داریم نه چماق. ما تنها دلی کوچک داشتیم و عشق. عشق به انسانیت، عشق به بهاری که امسال برای دومین بار از پشت دیوارهای سرد اوین می گذرانمش.
در من فریاد زیستن است و می دانم فریاد من بی جواب نمی ماند . قلب های پاک شما جواب فریاد من است روزی چنان بر خواهیم آمد که تمام شهر حضور ما را در خواهند یافت.

روزی آزادی سرودی خواهد خواند

طولانی تر از هر غزل و ماندنی تر از ترانه…

روزی اینهمه زنجیر ، زندان و شکنجه

فرزندی خواهد زاد
فرزندی به نام آزادی

احمد کریمی:
به روی برگه های بازجویی نوشته شده است ((النجاه و فی صدق)) اما این واژه در اصل هیچ معنی ومفهومی ندارد یعنی شخصی دروغ بگوید یا راست بگوید اینها هر جور که بخواهند از شخص استفاده می کنند همانگونه که به ما وعده آزادی دادند وگفتن که ما بی گناه هستیم وما فهمیدیم نگران نباشید ولی زندان اوین به خیلی از بچه ها که هر کدام حکمهای مختلف دارند نیز با چنین حرف هایی راضی شده اند و در بازجویی هر چه که دلشان خواسته گفته اند واینها امضاء کرده اند و چه حکم هایی گرفته انه وچه خانواده هایی را در دادگاه عمر خود راسپری می کنند. من کسی بودم که دراین مدت در حال کار نجاری بودم و سعی می کردم که بتوانم دراین بازار گران وتورم که مادرم قادر به سپری کردن روزگار خود با حقوق بازنشستگی مرحوم پدرم نیست بتوانم کمک ناچیزی بکنم ولی آن را نیز از مادر و از خودم باز داشتن تا در زندان خرج مرا نیز مادرم بپردازد من نمی دانم تا کی در اینجا باقی خواهم ماند و با وعده های پوشالی که آقایون می دهند مانند عف و آزادی همه را به خستگی وروزمرگی می گذرانند. در صورتی که خیلی ها آمدند که دردولت های گذشته برای خود جایگاه داشته اند و بعد از مدتی رفتن.
جرم من تنها کارگری کردن در این تبعیض بین کارگران ونداشتن پارتی در یکی از ارگان های دولتی بوده است و نا آگاهی خودم و خانواده ام از اوضاع نا بسامان کشور بوده است پس بنابر این زندگی برای من وامسال من خارج از زندگی در شرایط سخت نخواهد بود ولی خانواده ام وتمام خانواده ها کانون گرم وداغ و دوست داشتنی درونشان جوش میزند و این جوش مهرومحبت در خانواده من نیز بیشتر از تمام زمانهای قبل جوش خورده و اتحادی رابوجود آورده که هیچ دیوار و سیم خارداری مانع آن نخواهد شد به امید روزی که همه ما در آغوش گرم وپر مهر خانواده ها قرار بگیریم. اما در این آشفته بازار آخر عاقبت ما چه خواهد شد چون به عدالت خدا هم شک دارم چرا که اینها می گویند خدا با ماست.

میلاد فدایی:
امیدوارم سرمای زمستانی این روزها ، برگ های درخت احساس شما را نریخته باشد و همچنان چون سروی جوان و آزاده به اوج آسمان فکر کنید و بیندیشید . امروز که باد کولی ولگرد ، سم فروکوبان و بگسسته عنان بر ما می تازد ، امیدوارم شما بر پا و استوار باشید . هنوز یاد لحظه های درس و امتحان از یادم نرفته و هنوز که روزهای پایانی سال فرا می رسد ، شوق شیطنت و غیبت کردن درونم زنده است . اما حیف که دست و پایم را زخم خنجر دوست به درد پیوند زد و من چند صباحی است در حسرت دیدار شما عزیزان به سر می برم . از زمانی که به بند عدالت گرفتار شدم ، هیچ خیالی زیباتر از بازگشتم به کلاس درس و مصاحبت با شما عزیزان نیست و هر دم که می گذرد شوق باز آمدنم سوی شما یاران دبستانی فزونی می گیرد
. چقدر دوست داشتم که آغاز بیست و یکمین سال زندگی پر فراز و نشیب خود را در کنار شما جشن بگیرم و با دلی شاد و پر صلابت سال جدید را با یکدیگر و برای یکدیگر آغاز کنیم . اما حیف که دست سرد زندان پای پوینده را هم بسته و غم دوری از شما و خانواده ، راه بر مرغ نگاهم بسته.
اما امروز … امروز بهار بیست و یکمین سال زندگی خود را در کنار کسانی جشن می گیرم که غم تنهایی ، تنها احساس مشترک ماست . به امید روزی که باز هم گرم در آغوشتان کشم و عشق را با شما فریاد کنم .

اصلاح‌طلبان اصلاح‌ناپذیر، و «چلبی‌سازی» داخلی!

در مورد خاتمی آن‌چه مهم است، چگونگی رای دادن اوست، نه این‌که چرا رای داده است. اگر با فاصله‌ای مناسب اندک نگاهی به کارنامه‌ی گذشته‌ی خاتمی بیندازیم و ذوق‌زدگی‌های ساده‌لوحانه را نسبت به او کنار بگذاریم و دقایق حساس و سرنوشت‌ساز چندسال گذشته را فارغ از گرایشات شخصی و سیاسی‌مان، خوب سبک‌سنگین کنیم، خاتمی را باید ستون پنجم محترم و متشخص نظام حاکم در میان طبقه‌ی متوسط ناراضی از حکومت اسلامی به شمار آورد.

رفتار آقای خاتمی در روز ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ نشان داد برخلاف آن‌چه تا کنون به نظر می‌آمده است، او نه تنها یک شخصیت فرهنگی با ملاحظات ویژه‌ی آن سنخ و مسند نیست؛ بلکه یک «سیاس» به تمام معناست و سیاست‌ورزی را به معنای متداول و ماکیاولیستی آن چنان آموخته که هم‌چون دیگر هم‌تایان خود در سراسر گیتی، از هر فرصتی  استفاده کرده و به هرقیمتی کار خود می‌کند و پروای نام و ننگی نیز ندارد. گیرم در این سرزمین می‌توان با اقسام پسوند‌های ایرانی واسلامی و اخلاقی و حکمتی و مصلحتی و چه و چه‌ و چه‌ها، هر فعل سخیفی را با مقید کردن به یکی از آن‌ها به چنان مرتبه‌ای از نفاست رساند، که خلایق را بدهکارهم کرده باشیم.

 اگر آقای خاتمی و دارودسته‌ی اخراجی‌ش، (آن‌ها که دست‌شان از ساختار قدرت و سفره‌ی ثروت کوتاه مانده)، پیش از انتخابات با اعلام همین مواضع و دلایلی که این چند روزه در بوق کرده‌اند، آمادگی خود را برای شرکت در انتخابات اعلام کرده بودند؛ امروز در مظان اتهام بزرگ و نابخشودنی خیانت به مردم قرار نداشت او حتا می‌توانست بنا به «مصالح عالی» نظام، (همان‌ مصالحی که عقل قاصر موالی، قادر به درک آن نیستند)، کمی آب به شرایط پیش‌نهادی خود ببندد و قیمت را بشکند، شاید برای متاع‌ش خریداری پیدا می‌شد و توافقی صورت می‌گرفت و شرکت‌ش را در انتخابات‌ را با ارائه‌ی همین دلایلی که این‌روزها از زبان و قلم اطرافیان‌ش مثل نقل ونبات بر سر هر بازار ریخته، اعلام کند و بگوید: «من از موضع اصلاحات و در جهت نگاه داشت روزنه های اصلاح طلبی که آن را مهم ترین و بلکه تنها راه سربلندی کشور و دست یابی به آرمان های اصیل انقلاب و تأمین حقوق مردم و مصالح ملت می دانم و نیز برای دفع مخاطرات و تهدیدهای درونی و بیرونی اقدام کرده ام.» اما آقای خاتمی چنین نکرد.

کسی که در روز انتخابات با رفتاری چنین رسوا حاضر به انداختن رای به صندوق شد، چرا در روزهای نزدیک به انتخابات، قیمت خود را آن‌قدر پایین‌ نیاورد که  او را به بازی بگیرند تا «با اسیر نماندن در گذشته و با نگاه به آینده روند تازه‌ای را در کشور» آغاز کند؟ خاتمی می‌دانست که اگر از مردم بخواهد در انتخابات شرکت کنند، کسی تره‌ای برای او خُرد نخواهد کرد و هم‌چنین می‌دانست که این را نظام نیز می‌داند. به همین دلیل با آن‌که او در درازای یک‌سال گذشته چندین‌بار پیام‌های فدایت شوم ارسال کرده بود، به او محل نداده بودند. جریان اصلاح‌طلب که در انتخابات مجلس هشتم، با وجود حمایت تمام قد خاتمی و همه‌ی سرمایه‌ی مادی و معنوی ائتلاف ۱۸ گانه‌‌اش، نتوانست ۲۰۰ هزار رای از مردم تهران وحومه بگیرد، طبیعی بود که در اوضاع فعلی، حتا نتواند اعضای خانواده‌ی منسوبان خود را پای صندوق‌ها بیاورد. بنابراین خاتمی و دارودسته درمانده و ناچار به انتظار هنگامه‌ای نشستند، که تا سکه‌هاشان به چیزی یا پشیزی گرفته شود.

نوشته‌های این اصلاح‌طلبان اصلاح‌ناپذیر، (که هر کنش و رفتاری به غیر از «دریوزگی» از آستان قدرت را  حرکتی ساختارشکن و رفتار رادیکال می‌نامند)، در دفاع  از فعل شریف آقای خاتمی نشان از آن دارد که ایشان و از جمله خود آقای خاتمی، تحریم انتخابات را عملی در جهت منافع بیگانگان تلقی می‌کرده‌اند. اما نمی‌گویند چرا از بیان نظرات خودشان، آن‌هم به این صراحت، تا پیش از انتخابات خودداری می‌کرده‌اند. اکبر گنجی می‌گوید پروژه‌ی «چلبی‌سازی» در خارج موجبات نگرانی آقای خاتمی را فراهم کرده است. اما این نیز دلیل کافی برای رای ناگهانی و بدون مقدمه‌ی آقای خاتمی نمی‌تواند باشد.

آقای خاتمی و مشاوران ارشد و غیر ارشد ریز و درشت‌ش که این‌روزها زبان هم باز کرده‌اند و می‌خواهند    با انتساب رفتارهای اعتراضی مردم به توطئه‌های بیرون از مرزها همان کاری را با ایشان بکنند که شخص آقای خاتمی در سال‌های نخست انقلاب با ملی‌ها و ملی‌مذهبی‌ها در کیهان کرد، به خوبی می‌دانند که پروژه‌ی «چلبی‌سازی» تنها در فقدان نیروی مخالف پای‌دار و گسترده‌ی داخلی امکان توفیق دارد و در این‌صورت آن‌کسی که ناگاه همه‌ی اعتبار سیاسی و اجتماعی خود را در یک اقدام ناباورانه و نامنتظر مصروف شکست و به انفعال کشاندن جریان اصلی مخالفان داخلی می‌کند، به دست خود نگاه مردم معترض را متوجه «چلبی»های بیرون کرده، بنابراین نمی‌تواند چنین ادعایی نیز داشته باشد.

با این اوصاف به نظر می‌رسد رفتار نامعمول و خارج از عرف آقای خاتمی را تنها باید در پشت پرده‌ی روی‌داد‌های روز ۱۲ اسفند جست‌وجو کرد، نه در اعلام مواضع بعد از انتخابات‌‌ش! اخباری که این روزها به گوش می‌رسد، حکایت از حمایت گسترده‌‌ی مردم از تحریم انتخابات دارد. روی‌دادی که برای نخستین‌بار همراهی واتقاق نظر گروه‌های اصلی سیاسی و اجتماعی را در داخل و خارج با خود داشت و می‌توانست به تدریج و در مناسبت‌های پیش رو و بر بستر نابسامانی‌های اقتصادی آینده ابعاد و اشکال دیگری به خود بگیرد. اگر آمار و اخباری که از انتخابات تهران در رسانه‌ها درز پیدا کرده درست باشد، در نیم‌روز ۱۲ اسفند ۱۳۹۰، سرانجام در بساط آقای خاتمی چیزی برای خرید پیدا شده است و خریدار نیز پشت در اتاق مذاکرات و معاملات، منتظر بوده تا ایشان را به حوزه‌ی رای‌گیری ببرد و خبر آن‌را جای‌گزین خبر شکست نمایش انتخاباتی‌ش کند.

راه ناگزیر برای اصلاح‌‌طلبان اصلاح‌ناپذیر (که پیداست در سه سال گذشته چه دل پُری از موسوی داشته و دارند)، اتکا به حمایت حکومت و سازش با آن است. یک توافق بر سر نوعی «چلبی‌سازی» داخلی، هم برای حکومت خالی از فایده نخواهد بود، هم برای این گروه از اصلاح‌طلبان بی‌پشتوانه‌ی بریده از مردم. تبریکاتی که این روزها برای آقای خاتمی ارسال می‌شود، آدمی را به یاد نقل و نباتی می‌اندازد که ژاندارم‌های قدیم  در محوطه‌ی پاس‌گاه روی سر یاغی‌های تسلیم شده می‌ریختند و ناز و نوازشش می‌کردند. بسیاری از این یاغی‌های امان‌نامه گرفته سرانجام به کسوت ژاندارمی درمی‌آمدند و مفتخر به اخذ درجه می‌شدند. شاید در صورت  به بن‌بست رسیدن احتمالی حکومت بر اثر بحران‌های جاری، شاهد آن باشیم که  آقای خاتمی سال آینده در چنین روزهایی دوباره دست‌هایش را در ورزش‌گاه ۱۲ هزارنفری از هم باز کند و بگوید: «دوم خرداد یک هدف نیست، یک راه است!»

پروانه فروهر: چهل سال فریاد خونین؛ از شانزده آذر ۱۳۳۹، تا اول آذر ۱۳۷۷

پروانه اسکندری درس سیاست را از پدر، و شعر را در بازتاب  د‌ل‌تنگی‌های‌ مادر، درغیبت همان پدر، که پشت میله‌های زندان رضاخانی به سر می برد آموخت. وی هم‌زمان در دامان سیاست و فرهنگ بزرگ شد، مبارز شد، و درهمین میدان عاشق شد و به همسری مردی درآمد که او نیز عزمی جز مبارزه علیه استبداد نداشت. او که همراه و همگام با همسر خود برای دستیابی به استقلال و آزادی، در به ثمر رساندن انقلاب ۵۷ نقش موثری به عهده گرفته بود،  دیری نپایید که از سوی هم‌پیمانان سابق، به نام ارتداد و تهدید نظام حکومتی جدید، از صحنه سیاست اخراج و به کنج خانه تبعید شدند. تا سرانجام در شب اول آذر ۱۳۷۷، در«خانه‌ی آزادی»، پس از ۵۰ سال مبارزه برای رسیدن به آزادی و دمکراسی، به حکم شرعی کارگزاران حکومت و به دست ماموران رسمی آن با ضربات چاقو به قتل رسیدند.

پروانه هنوز دانش آموز بود که به خیل طرفداران جنبش ملی کردن صنعت نفت پیوست. همین علاقه او  را به همکاری با انجمن آناهیتا، از موسسات پیرامونی حزب ملت ایران، کشاند که در نهایت به  عضویت رسمی در حزب منجرشد. وی همچون پدرش طعم زندان و بازداشت را در نتیجه همکاری با جنبش ملی بارها و بارها چشید، و فعالیتش او را در زمره زنان فعال جنبش ملی قرار داد. شیفتگی و علاقه او به دکتر مصدق در کلماتش موج می زد و او را پیشوا و رهبر خود می‌دانست.

۷ سال پس از کودتای ۲۸ مرداد، در حالی‌که سایه‌‌ی رعب و وحشت‌ش همچنان بر فضای سیاسی جامعه سنگینی می‌کرد؛  دستگاه حکومت با ایجاد فضای نظامی‌امنیتی شرایطی ایجاد کرده بود که  دانشجویان و دانشگاهیان  حتا یارای برگزاری مراسم بزرگ‌داشت  شهدای ۱۶ آذر را نداشتند، و خفقان موجود مانع می شد تا  برای محکوم کردن این واقعه تلخ و جنایت‌بار و وحشیانه اعتراضی صورت گیرد، و اگر اعتراضی هم صورت می‌گرفت محدود به جمع‌های خصوصی و انگشت‌شماری بود که  با سکوتی سرد برگزار وسپری می‌شد، اولین صدایی که این سکوت  را شکست، صدای «زن»ی بود به نام پروانه اسکندری که با تلاش پی‌گیر و شجاعانه خود، بنیاد روزی را به نام «روز دانشجو» گذاشت که نقش به سزایی در روی‌دادهای سال‌های بعد ایفا کرد.

کمتر از یک هفته به ۱۶ آذرمانده بود که کمیته‌‌ی در دانشگاه تشکیل و با پخش اعلامیه و تراکت دانشجویان را به تعطیلی دانشگاه در این روز فرا ‌می‌خواند. در روز موعود برخلاف انتظار راهپیمایی سر گرفت وآغاز شد. دانشجویان هر دانشکده، خود را به تجمع دانشگاه‌های دیگر رساندند، دانشجویان هنر، داروسازی، دندانپزشکی و ادبیات، دربرابر دانشکده‌ی حقوق متوقف شدند. قراری بر سخنرانی نبود. یا بهتراست بگوییم که انتظار تشکیل چنین تجمعی در میان نبود که از پیش تدارکی دیده باشند. جمعیت سرگردان و بی‌برنامه در انتظار از هم پاشیدن بود که «پروانه» از میان دانشجویان بیرون آمده وخود را به سکویی می‌رساند و سکوت دانشگاه  را می‌شکند و یاد و نام سه شهید ۱۶ آذر را زنده می‌کند و از همگان می‌خواهد که این روز به عنوان «روز دانشجو» نامیده شود تا این واقعه تاریخی به فراموشی سپرده نشده و در یاد همگان زنده بماند. بعد از سخنرانی و ادای احترام با اعلام یک دقیقه سکوت به یاد سه شهید، قندچی، بزرگ‌ نیا و شریعت رضوی، دانشجویان متفرق شدند و دراین روز هیچ کلاسی تشکیل نشد و تظاهرات موفقیت‌آمیز آن روز، سنگ بنای روز ۱۶ آذر را در تقویم مبارزات مردم ایران گذاشت.

پروانه فروهر نمونه‌ی یک زن سخت‌کوش ومبارز ایرانی بود که به رغم زندگی پر فراز ونشیب خود و همسرش داریوش فروهر، از روزهای نوجوانی در دبیرستان، تا دم مرگ فجیع‌ش از پس جنایتی نفرت‌انگیز، در ٱستانه‌ی کهن‌سالی، دمی از مبارزه باز نایستاد. او نیز همچون بسیاری دیگر، از محبس شاه درآمد و به مسلخ ملا نشست.

از سرنوشت تراژیک خدیجه‌ی مصدق، تا مصائب خانواده‌‌ی زندانیان در جمهوری اسلامی!


خدیجه دختر ۱۳ ساله‌ی باهوش و مهربان که با پدر انس و الفتی ویژه داشت، روزی که در کنار ساختمان زندان شهربانی دیدار پدر را انتظار می‌کشید، ناگهان او را طناب‌پیچ و دست و پا بسته،  اسیر دست ماموران خاکی پوش رضاشاه کبیر می‌بیند، که کشان‌کشان به سوی سرنوشتی می‌برندش، که پیش از او بر سر بسیاری دیگر نیز آمده بود، و خبرش در شهر سایه‌ای از خوف و خطر دستگاه رضاخانی را گسترده بود. خدیجه بر سر و روی خود می‌زند و باحالتی زار و رنگ پریده و هوش و حواس از دست داده به خانه برمی‌گردد، دیدار وضع رقت‌بار پدر و شوک روانی حاصل از این دیدار هیچ‌گاه خدیجه را رها نساخت. دخترک، برای تمام عمر از دست رفت. او دیگر هرگز از بستر بیماری برنخاست!

روح و روان لطیف کودکانه‌ی خدیجه، دختر شاد و زرنگ دکتر مصدق، که با رفتار خشن و بی‌رحمانه‌ی ماموران زندان شهربانی رضا شاه خراشیده بود، به این سادگی قابل ترمیم نبود. او که  بر اثر این شوک، به بیماری حاد اعصاب و روان مبتلا گردید، مداوایش در تهران بی‌نتیجه ماند و به سفارش پدر، دخترک را برای درمان راهی ‌آسایشگاهی در سوئیس می‌کنند. او عمری در کنار بیماران روانی به سر می‌کند ولی هیچ وقت تصویر طناب پیچ شده‌ی پدر را فراموش نمی‌کند و به حالت طبیعی باز نمی‌ گردد. در گذشت زمان و نیز بالا رفتن قیمت‌ها و گران شدن ارز، و پس از مرگ مصدق، خانواده دکتر مصدق تحت فشار قرار می‌‌گیرند و از پرداخت هزینه بیمارستان او عاجز می‌مانند!

در مورد رفتار و منش مصدق و فعالیتهای سیاسی  او هزاران جلد کتاب و رساله و مقاله موجود است. کسی نیست که مصدق ِ نخست وزیر را نشناسد، اما مصدق زندانی رضا شاه و خدیجه‌ی از یاد رفته را کسی نمی‌شناسد. جامعه به آسانی از کنار آسیب‌هایی که به او و خانواده‌اش، دراین برهه از زمان وارد آمد گذشت. بی‌ تفاوتی نسل ِامروز کوشنده‌های سیاسی و فعالان اجتماعی به زندانیان سیاسی و خانواده‌های بی‌ دفاع‌ آنان نیز حکایت از آن دارد که نسل‌های جدیدتر نیز به همان درد گرفتار است، و پرورده همان نسلی ست که روزگاری با چنین شرایطی امتحانی پس داده است.

در بهمن ماه سال گذشته، نرگس محمدی در نامه‌ای به دادستان تهران احوال دو فرزند خردسال خود،کیانا و علی را در لحظات جدا شدن از پدر و مادر چنان به تصویر کشید که چشمان بهت‌زده و بی‌تاب، و اضطرابِ آرام ناشدنی خدیجه، مانند یک هشدار تاریخی به یادمان آمد. روزگار اسف‌بار امروزِ زندانیان سیاسی و خانواده ‌هایشان تکرار وقایعی‌ ست که زمانی نه چندان دور بر گذشتگان‌مان گذشته است. دیری نیست که بر صفحه رسانه‌های تصویری‌، مرگ مادر آرش صادقی در اثر ورود وحشیانه‌ی ماموران به خانه‌شان ثبت شد، و خبر دق‌مرگ شدن  پدر سید محمد ابراهیمی، زندانی سیاسی در رسانه‌ها پیچید. او قادر به تحمل رنج دیدار فرزندش در آسایشگاه روانی نبود. در خبرها خواندیم که مسعود باستانی تنها برای یک دقیقه خداحافظی با مادر، بر خلاف دستور ماموران و خارج از وقت ملاقات، با ضرب و شتم ماموران زندان مواجه شد. مهراوه و نیما فرزندان خردسال نسرین ستوده نیز هر هفته روزهای دوشنبه، در ملاقات‌ها‌ی کابینی آغوش مادر را به انتظار می‌کشند؛ و چه اتفاقات ناگواری که هرهفته بر سرخانواده‌های این عزیزان، تنها برای دیدار با زندانی‌هایشان نمی‌آید! در این سالن‌های ملاقات چه می گذرد؟ در دقایق اندکی که گفتگو و دیداری حاصل می‌ شود زندانیان, انتظار چه خبری را می‌کشند؟! در یکی از روایت‌های خواهر ضیاء نبوی از دیدار با برادرش آمده که ضیاء عکس‌ العمل مردم را در قبال نامه‌هایش جویا شده ‌است! مسوولیت ما در قبال این نامه‌ها  به راستی چیست؟…

روزگار تیره و تاری که مصدق، و خانواده‌اش در آن دوره از زندگی‌شان متحمل شدند هیچ‌ گاه برای مردم عیان نشد. و بی‌توجهی و بی‌تفاوتی و قدرناشناسی این مردم نسبت به وضعیت خانواده‌‌ی این قهرمان ملی، همیشه در حافظه‌ی تاریخ به یادگار ماند. مصدق در بیان احوال خود در جایی نوشته است:« مدت سیزده سال در شهر تهران و احمدآباد به انزوا گذرانیدم کسی را ندیدم و با احدی معاشرت ننمودم…» وی تا آخر عمر نتوانست برای خدیجه کاری انجام دهد، و حتی اجازه نیافت در لحظات آخر بر بالین همسر نازنین و یار وفادارش ضیاء‌السلطنه حاضر شود و با او وداع کند. واقعه‌ای که حسرت‌ش برای دکتر مصدق ماند و او را چنان اندوهگین و افسرده کرد، که تا پایان عمر با چشمان اشک‌بار از او یاد می‌کرد.

خدیجه تا آخر عمر و بعد از مرگ برادران‌ش در فقر و تنگدستی، در دیار غربت و با تامین هزینه از سوی شهرداری محل در تیمارستانی در یکی از شهرهای سوئیس، روزگارش را در بی‌خبری تمام به سر رساند. حکومت ایران به هیچ‌وجه هزینه نگهداری او را به عهده نگرفت و تنها بازمانده‌ی دکتر مصدق نخست‌وزیر ایران، در سال ۱۳۸۲، در حالی‌که در واپسین روزهای زندگی  به زبان فارسی دو نام را به طور مستمر تکرار می‌کرد، دار فانی را وداع گفت. او مدام می‌گفت: «مصدق  ..  رضا خان پهلوی»!

زندانیان سیاسی قهرمانان جریان‌های اجتماعی دوران خود هستند،  که هر کدام آرامش خود و خانواده‌های‌شان را به مردم این کشور بخشیده‌اند. کودکان خردسال و فرزندان این عزیزان هیچ‌ گاه خاطره‌‌ی تلخ این روزها را فراموش نخواهند کرد. اهانت و توهین ماموران امنیتی در زمان هجوم وحشیانه به خانه‌‌هایشان را، و آسیب ناشی از تحقیر و اهانتی که در دادگاه‌ها و سالن ملاقات دیده و می‌بینند را هرگز از یاد نخواهند برد. عزیزان زندانی سیاسی درد و رنجی را که در سلول‌های تنگ و تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی کشیده‌ اند، همیشه با خود خواهند داشت و صد البته قدرشناسی و یا ناسپاسی و بی‌تفاوتی و عدم مسولیت مردم را در قبال رنجی که برده‌اند، در حافظه خود به ثبت خواهند رساند.

هشدار‌های تاریخی را نادیده نگیریم، اگر به درون دیوارهای سرد زندا‌ن‌های جمهوری اسلامی راهی نداریم، صدای خود را به گوش خانواده‌ها‌شان برسانیم تا واسطه‌ی همدلی ما باشند.

از تراژدی ترانه موسوی تا قصه غم‌بار زینب‌الحسنی!

سوریه، در میدان نبرد میان آزادی و استبداد و زندگی و مرگ، مادری که برای شناسایی جسد پسرش، که فعال سیاسی معروفی است، به سردخانه می‌رود، اما ناگهان با پیکر مثله شده دخترش مواجه می‌شود. دختری که به مثابه‌‌ی طعمه، برای به دام انداختن برادرش، توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده بود. متعاقب این خبر تظاهرات گسترده‌ای شکل می‌گیرد، جامعه به شدت حساس می‌شود و مخالفان حکومت اعتراض خود را به این رفتار جنایت‌بار و وحشیانه در متن تظاهرات اعتراضی خود به گوش بشار اسد و حامیان داخلی و خارجی‌ش می‌رسانند. اما حکومت که قافیه را باخته‌ است بیکار نمی‌ماند و صحنه آرایی در رسانه‌های خبری را در دست می‌گیرد. این بار و به ناگاه «زینب الحسنی» در یک مصاحبه تلویزیونی ظاهر می‌شود و ادعا می‌کند که برای فرار از مشکلات خانوادگی اقدام به فرار کرده!

شبکه دو سیمای جمهوری اسلامی: خبر ۲۰:۳۰، طبق معمول هر شب خبرهای داغ رسانه‌ها را پخش می‌کند. بازار تکذیب خشونت ماموران نیروی امنیتی حکومت اسلامی علیه معترضان و مخالفان حکومت داغ است. دختری بر پرده ظاهر می‌شود. ادعا می‌کند ترانه موسوی‌ است و در خارج از ایران به خوبی و خوشی روزگار می‌گذراند. می‌گوید که از شنیدن نامش در رسانه‌ها شوکه شده است! ریس سازمان ثبت احوال و آمار ظاهر می‌شود و ادعا می‌کند که سه ترانه موسوی بیشتر نداریم، آن‌ هم یکی متولد سال ۶۳ در شهر پاریس است؛ و دیگری کودک دو ساله و زنی 40 ساله که از ایران خارج شده و هرگز به ایران باز نگشته‌اند. فردای آن‌روز ترانه‌«های» موسوی که نامشان از لیست ثبت احوال و آمار یک شبه محو شده‌اند، بر روی سایت‌های خبری جان می‌گیرند و خود را نشان می‌دهند. در این غوغا ترانه ناپدید شد و همچنان نام و هویت جسد سوخته شده‌ای موسوم به ترانه‌ی موسوی،انکار می‌شود و مخفی می‌ماند. و گروه‌های مدافع حقوق بشر هم چنان از دولت سوریه می‌خواهند که نام جسد مثله شده در سردخانه را افشا کند.

رسم الخط دیکتاتورها یکی است. وقایعی که این روزها در سوریه شاهدش هستیم، یادآور خاطرات تلخ دو سال گذشته ماست. بازداشت دسته جمعی فعالان سیاسی، خشونت و ارعاب شدید بر علیه مخالفان حکومت، پخش مصاحبه‌ها و اعترافات ساختگی، انکار کشته شدگان، و بی‌‌خبری خانواده‌ها از بازداشت‌ شده‌ها، وهجوم وحشیانه‌‌ی «خودجوش» لباس شخصی‌ها به دفاع از «قائد» محبوبشان به مردم بی‌دفاع…همه و همه نشانه‌ی آن است که این دیکتاتور‌ها همه از یک تیره‌اند و در یک مکتب درس‌ خوانده و فارغ از تحصیل یک حوزه‌اند، گیرم یکی به زبان و به نام خدا؛ دیگری به شکلک ناخدایی و دولت‌ زمینی!

در طول این دو سال چه دل‌ها که برای ثبت و اثبات جنایت هولناک تجاوز و قتل و سوزاندن ترانه خون نشد، و چه قلم‌ها و زبان‌ها که برای تکذیب این جنایت خوش‌رقصی نکردند، اما اکنون دیگر نیازی نیست که بخواهیم برای مرگ ترانه دلیل و مدرکی ارائه کنیم؛ تکرار وقایع و تشابه حیرت‌انگیز آن در اردوگاه دیکتاتوران هم‌سفره، خود گواه همه چیزاست. پیکر مثله شده‌ی دختر عرب مرا به یاد جسدی انداخت که پس از تجاوز جنسی، سوزانده شد تا مبادا هویتش معلوم گردد، و لکه‌‌ای دیگر بر دامن ننگین سی‌ساله بنشیند. رویداد‌های این روزهای سوریه آدمی را به یاد ترانه‌ و از او به یاد ترانه‌هایی می‌اندازد که کسی صدای درد جان‌کاهی را که تحمل کرده‌اند نشنید. ترانه‌های گمنامی که نمی‌دانیم هم اکنون در سیاه‌ چال‌های حکومت جمهوری اسلامی، نظاره‌گر برفی که به روی و  موی‌شان نشسته، هستند، و یا شبی، نیم‌شبی، در ظلمت و تاریکی، مخفیانه و پهنان از چشم دوربین‌ها به خاک سپرده شده‌اند.

هر چند که نامشان را نمی‎دانیم ولی یادشان گرامی!

اعتبار قضاوت با تغییر جنسیت!

منع قضاوت برای زنان ِ فارغ‌ از تحصیل ِ رشته‌ی حقوق برداشته می‌شود، به شرط آن‌که با یک عمل ساده، «تغییر جنسیت» بدهند. البته به شرط اضطرار! این اظهارات از آن «آیت الله فاضل لنکرانی» است که در خصوص احکام جدید فقهی در باب پذیرفتن شهادت و قضاوت زنان، پس از انجام عمل پزشکی تغییر جنسیت به زبان آورده است.

«جهت اینکه زن عنوان مرد را پیدا کرده است کفایت در شهادت می‌کند. آری، اما اگر بدون وجود ضرورت و اضطرار مرتکب این عمل شده باشد، دیگر واجد عدالت نیست».

نگارنده قصد واکاوی تک‌تک ادله‌ی فقهی مبنی بر عدم قابلیت زنان در امرقضاوت را ندارد، چرا که نه تبحری در این زمینه دارد و نه در حوصله‌ی این مبحث می‌گنجد. چه بسا موضوع تصدی مقام قضاوت زنان در بین فقها‌ نیز مورد اختلاف است، که خود بحثی جداگانه می‌طلبد و حوصله‌ای فراخ، تا صرف امر بیهوده‌ی اثبات ادله‌ی هر کدام از این فقها گردد. اما آن‌چه مورد نظر این قلم است، این است که این نظریه‌ی فقهی برای اثبات بی‌اعتباری مبانی فقهی ممنوعیت قضاوت زنان کافی است. چنان می‌نماید که این بار چاقو دسته‌ی خود را بریده است.

در کنار عقل، علم و تقوا، عدل، کفایت و تدبیر، «رجلیت» یکی از شرایط قضاوت در فقه اسلامی‌ست، که مانع می‌گردد تا زن به حکم «زن» بودنش در دستگاه قضایی جای‌گاه و منصبی برای قضاوت داشته باشد. ملاک و معیاری که مردان را از این تظر از زنان متمایز می‌سازد این است که زن مظهر و منبع عاطفه و احساس است و به حکم عواطفش ازقضاوت محروم، و مردان مظهر تعقل و خرد و خودداری، پس بهرمند از امتیاز داوری! زنان ‌درحالی‌که به حکم همین شرع، زودتر از پسران به بلوغ جنسی و رشد فکری و عقلی می‌رسند و دوران مسولیت کیفری‌شان در صورت ارتکاب جرم زودتر از پسران فرا می‌رسد، انگ نقصان ِ خرد می‌خورند و در مرتبه‌ی صغار قرارمی‌گیرند و در مشاغل اجتماعی و برقرار کردن عدالت و داوری از مردها متمایز و از امر قضاوت محروم می‌شوند!. و این درحالی‌ست‌ که کم نبوده‌اند زنانی که بارها و بارها درهمه‌ی حوزه‌ها چه در سخنوری و چه در مقام عمل، توانایی و درایت خود را در تشخیص درست به رخ مردان معاصرشان کشید‌‌‌ه‌اند و گوی سبقت را از آنان ربوده‌اند.

حال نکته این‌جاست که با توجه به حکم اخیر «فاضل لنکرانی» چگونه است که زن تنها با تغییر جنسیت، احساساتش به یک‌باره ارتقاء پیدا می‌کند و نقصان عقلش پوشیده شده، تبدیل به عاقله مردی می‌گردد که واجد شرایط امر مهم داوری و قضاوت باشد!؟ و یا برعکس با تغییر جنسیت و اندام جنسی مردانه، چه تحولی در مغز آدمی رخ می‌دهد که مردی را از کمال به زیر می‌کشد و از توانایی شهادت و داوری ساقط می‌سازد؟ آیا این مساله نمی‌تواند خط بطلانی باشد بر این‌که زنان به جهت عواطف و احساسات و عاجز از قدرت سخنوری و عقل و اندیشه نمی‌توانند به مسند قضاوت بنشیند؟ آیا با یک عمل تغییر جنسیت این نواقص رفع می‌شود؟

تا قبل از انقلاب اسلامی، هرچند که زنان زیادی بر مسند قضاوت ننشستند و تعداد قاضیان زن انگشت‌شمار بودند، اما هیچ ممنوعیتی برای تصدی مقام قضاوت برای آنها در قانون لحاظ نشده بود. استخدام پنج نفر از زنان در سال ۱۳۴۸ به منظور تصدی امر قضاوت، سرآغازی شد برای ورود آنان به دستگاه قضایی و به عنوان قاضی. این روند تا ۱۳ اسفند ۱۳۵۷که زنان از این سمت محروم می‌شوند، ادامه پیدا می‌کند. اصل ۱۶۳ قانون اساسی که برگرفته از فقه اسلامی است، بر «مرد»بودن در امر قضاوت تاکید و با تنظیم تصویب‌نامه‌ای توسط هیات وزیران به عنوان «تصویب‌ نامه درباره تبدیل رتبه قضایی بانوان به رتبه اداری»، مقام زنان از منصب قضا به مشاورت در داداگاه‌های مدنی خاص نزول می‌کند. در تمام سالهای بعد از انقلاب، زنان در دستگاه قضا متصدی پست‌های مشاورت دیوان عدالت اداری، دادگاههای مدنی خاص، قاضی تحقیق و دفاتر مطالعات حقوقی و تدوین قوانین دادگستری و اداره سرپرستی صغار و مستشار اداره حقوقی و بسیاری از مناصب اداری دیگر شدند،اما هیچ گاه تنوانستند راهی به قضاوت پیدا کنند.

لازمه‌ی داشتن موقعیت اجتماعی, ورود به اجتماع و اختلاط و مراوده‌ی مردان و زنان است، که این خود در حکومت اسلامی با مانع بزرگی روبه رو است و همین ممنوعیت، پس از انقلاب زنان بسیاری را از حضور در بسیاری از مشاغل اجتماعی باز داشت.«مستور بودن زن و عدم اختلاط آنان با مردان به لحاظ خوف مفسده» یکی دیگر از ادله‌ی برخی از فقها بود که منجر به تنگ شدن عرصه برای ورود زنان به  حوزه‌های گوناگون گردید. براساس این استدلال برخورد کلامی و رفتاری زنان و مردان مفسده‌‌زاست و چه بسا خللی در عدالت و داوری ایجاد کند! آیا ضعف مردان در برابر صدای زنانه دلیل محکمی برای عدم قابلیت زنان در منصب قضاست!؟ «مستور» نبودن و «مرد» بودن برابر است با رهایی از هر قید و بندی, و بَری از هر مفسده و خطایی! و این خود بدین معناست که زنان تحت هیچ شرایطی به حکم «زن» بودن‌شان از مهلکه‌ی تبعیض جنسیتی در امان نخواهند ماند.

افاضات اخیر آقای «فاضل لنکرانی» اما ردیه‌ای است بر ادله‌ی گذشته‌ی نمایندگان خودخوانده‌ی دین و مهر تاییدی نادرستی عدم قابلیت زنان بر منصب قضاوت!

مرگ طبيعت در سكوت و خفقان، و غيبت حقوق شهروندي!

 شما را با ما ايرانيان چه نسبتي است؟ هرگز در اين سرزمين زيسته‌ايد آيا؟ كيسه‌هاي انباشته از سكه‌هاي نفتي، آيا مجالي مي‌دهد تا بدانيد كه «نفت» تنها سرمايه‌ي اين سرزمين نيست؟ مام ميهن گويا با دشمني دشمن‌تر از بيگانه روبروست چشم‌ اندازهاي زيباي ِ فريبنده‌اي كه ازچشم ‌نظر بيگانگان براي تصاحبش دور نماند، فريباي دل شما نبود شمايي كه دير يا زود همراه با كليد خزائن نفتي ويرانه‌اي را كه ساخته‌ايد ترك خواهيد كرد. كه اگر بود امروز قصد نمي‌كرديد تا اعتراض مدنی به در گل نشستن دریاچه‌ی ارومیه را به ضرب خشونت عریان خاموش سازيد ولي آيا توانستيد؟

مسئله‌ي تازه‌ اي نيست از نخستين روزهاي انقلاب آغاز شد كه هر اعتراض ساده‌اي بوي زُخم سياست مي‌‌گرفت و سرها  را به  حكم اعتراض به بالاي دار مي‌ برد. اين شد كه صدا در گلو شكست و اعتراض، بغضي گلوگير شد تا دو سال پيش كه با كودتاي 88 عقده‌هاي سر بسته سر باز كرد و فريادمان بر سر حكومت آوار شد، بي‌تدبيري و نابساماني در هر حوزه چه اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، ورزشي و سياست خود به خود صدايي شد هولناك كه هر فرياد دادخواهانه‌اي لرزه بر اندام  شما دولت‌مردان بي ‌كفايت انداخت و مُهر برانداز و تجزيه ‌طلبي خورد و معترضان، محكوم به مخل امنيت ملي شدند.

خود بهتر مي‌دانيد كه در جاي جاي ِاين مملكت فلك‌زده در هر زمان فجايعي رخ مي‌دهد تا نيازي نباشد كه بخواهيم از بي‌سوژگي دست‌به‌دامان طبيعت شويم و محيط زيست را بهانه‌ی اعتراض سیاسی کنیم. اگر گرفتار زلزله، سيل و بلاياي طبيعي شده بوديم حتمن اعتراض‌مان را بر سر گسل‌ها و سيلاب‌‌ها فرو مي‌ريختيم تا مبادا انگشت اتهام را به شما دولت‌مردان نظام نشانه گرفته باشيم كه اعتراض‌مان رنگ سياست بگيرد نه بحث قوميت و تجزيه طلبي ‌بود و نه قصد براندازي نظام بلكه زخم نمک‌سود خشکیده بر خاک سرزمین‌مان، ما را برآشفت تا اعتراض‌مان را بر سر بي‌كفايتي‌تان فرود آوريم و از رخداد فاجعه‌ آگاهتان سازيم اما شما نشان دادید که ما یک‌بار دیگر اشتباه کردیم. نشان دادید که شما اهالی این سرزمین نیستید که اعتراض به نابودی تکه‌ای از آب و خاک این کشور را مستوجب داغ و درفش و تیر و کمان می‌دانید.

 اما مطمئن باشيد كه کشاندن يك اعتراض ساده‌ی مدنی و سرکوب آن با به بهانه‌های سیاسی، به سودتان نخواهد بود. رهبری اين حركت بر دوش رهبران وکنش‌گران سياسي نیست، بر شانه‌هاي حساسیت مردم سواراست و تجربه‌هاي تاريخي و سياسي، به پويايي و ورزيدگي حركت‌هاي ملي آذربايجان اذعان دارد و تاريخ گواه است كه تاكنون هيچ قدرتي قادر به رويارويي با قدرت مردم نبوده و نخواهد بود.

کودتای ۲۸ مرداد و فاحشه‌هاي درباري!

در يكي از جلسات محاکمه‌ی مصدق، در حالی که در جریان دفاع از خود و در رد ادعانامه‌ی سرتیپ آزموده به شدت دچار احساسات شده و دستانش می‌لرزید و با صدای بلند دادگاه را خطاب قرار داده بود، ناگاه «ملكه اعتضادي» برخاست، رو به دكتر مصدق كرد و به لحنی تحقیرآمیز، با صدای بلند گفت: « يك پيرمرد سياسي كه مملكت را به پرتگاه سقوط كشانده، نبايد در دادگاهي كه به خيانت‌هاي او رسيدگي مي‌كند بترسد و بلرزد». مصدق كه به كمالات گوينده‌ي سخن واقف بود و «معروفه‌ی» زمان را مي‌شناخت، برگشت و گفت:«خانم! منارجنبان اصفهان، قرن‌هاست مي‌لرزد و هنوز پابرجاست». ملکه اعتضادی زن زيباروی عشوه‌گری که به تحریک افسران حاضر در دادگاه و به امید جلب رضایت مافوق، آن گستاخی را کرده بود، با پاسخ كنايه‌ آميز مصدق و با شلیک خنده‌ي حضار، سرافكنده در جايش نشست و پس از لحظاتي كوتاه، دادگاه را ترك كرد.

كودتاي 28 مرداد واقعه‌ي نبود كه در ظرف زمان آب شود تا چند و چون‌اش از حافظه‌ی تاریخی محو گردد. عمق فاجعه و ابعاد تاثیری که آن واقعه از خود به جای نهاد نخواهد گذاشت تا نام فاحشه‌هاي درباري از ليست مسببين و عاملين كودتا حذف شود. همان هرزه‌هاي نام‌داري كه در اتاق‌هاي تو در توي خانه‌هاي «زال ممد» در«شهر نو» دست در کار فروش ِ دوشيزگان و زنانی بودند كه اغفال و يا از روستایشان ربوده مي‌شدند و شبانه به نجيب‌خانه‌ها روانه مي‌شدند. پس از واقعه‌ي 28 مرداد، خوش ‌خدمتي همخوابه‌هاي ِ افسران ِ اسم و رسم‌دار شاه، در جريان كودتا به شاه و درباريان، به «شهر نو» رونقي بخشيد و قلعه‌اي شد در تصرف و تملك همين رهبران باند مافيايي.

صبح روز 28 مرداد اراذل چماق به‌دست که به اشاره‌ی «شعبان جعفري» از درون زندان جمشیدیه به دنبال تقاضای سرلشگر زاهدی، در خيابان‌ها دست به شورش و تظاهرات زده بودند؛ «ملكه اعتضادي» و «رقيه آزادپور» معروف به «پروين آژدان قزي» با همراهي دو تن ديگر، «پري بلنده» و «پروين غفاري» مشهور به «موطلايي شهر ما» سوار بر تانك‌هاي ارتشي، سردسته‌ي فواحشي بودند كه در نقش توده‌ي مردم، در حالي‌كه عكس‌هاي شاه را در دست داشتند و زنده باد شاه مي‌گفتند؛ به صف اراذل و چاقوكشان ملحق شدند و درحمله به ادارات دولتي و تخريب و غارت روزنامه‌هاي ملي و ايجاد ترس و وحشت ميان مردم، آنها را همراهي مي‌كردند و ركيك‌ترين الفاظ را نثار «مصدق» نخست وزير مي‌كردند و در حمايت از شاه، گريبان مي‌دريدند و سينه چاك مي‌كردند. پس از استقرار حكومت كودتا، در قبال این خدمت، اراذل و اوباش نيز از بذل و بخششي كه نصيب ديگرعاملين و مزدوران مي‌شد، بي‌بهره نماندند «شعبان بي‌مخ» به «تاج‌ بخش» معروف شد و لقب «پهلوان پهلوي» را از «فرح پهلوي» گرفت و سركردگان فواحش، توانستند ساليان سال رهبري ِ باند‌ مافيايي برده‌داری جنسی و پخش مواد مخدر را نصيب خود كنند.

در ميان اين جمع «ملكه اعتضادي» زيبارو و معشوقه‌ي افسران و درباريان از اقبال بيشتري برخوردار بود. «معروفه‌اي» از خانواده‌اي مرفه و با شم اقتصادي بالا، كه موقعيت‌هاي مناسب و رجال مرفه و متمول از نظرش دور نمي‌ماند؛ مايه‌ي عيش و نوش شاه و برادرش شده بود. شهرت و مقام اعتضادي به جايي رسيده بود كه در مهماني‌هاي رسمي باشگاه افسران و دربار شاهنشاهي، سفارش استخدام و يا معافيت افراد مشمول خدمت نظام وظيفه را مي‌كرد و در قبال آن مداخلی هم داشت. او كه در لابلاي خبرهاي جنجالي و سياسي ِ روز در مطبوعات همواره مورد پوشش قرار داشت، در توطئه‌‌هاي دربار عليه جنبش ملي، چه در ۹ اسفند و چه در 28 مرداد از هيچ خدمتي فروگذار نکرد. و پس از كودتا به پاس خوش خدمتي‌اش از سهامداران بانك‌هاي ايران و ژاپن شد و در آشفته بازار ايران ثروت هنگفتي به چنگ آورد. و طبق گفته‌ها و شنيده‌ها، بواسطه‌ي دوستي و مراوده‌اي كه با «اشرف پهلوي» داشت، رد ِپاي او در شبكه‌هاي قاچاق مواد مخدرهمراه با او گم و ناپيدا نبود. تا اين‌كه قبل از انقلاب با اندوخته‌اي زياد، پيش از آن‌ كه از رنگ و لعاب بيفتد از ايران گريخت.

مو طلايي نام‌دار تهران، که مدتی نیز معشوقه‌ي اردشير زاهدي شد، به چنان شهرتي دست يافت كه پرخواننده‌ترين پاورقي‌هاي مطبوعات دهه‌ 30 و 40 را به خود اختصاص داد. همان داستان‌های عام‌پسند حسین قلی مستعان كه با عنوان «مو طلایی شهرما» در تهران مصور به چاپ می‌رسید. شهرت و زيبايي‌ از یک‌سو و سفارشات پشت پرده باعث شد تا نامش در فهرست هنرپیشه‌های سینما جای گیرد و طعمه‌اي شود براي به دام انداختن دختركان زيبا براي شاه و درباريان.

شهر نو پس از كودتاي 28 مرداد توسط روسپياني كه هر كدام صاحب صدها متر زمين اهدایی و خانه شدند وسعت يافت و به نجيب‌خانه‌ها افزوده شد. اما «شهر نو» هميشه هم «شهر نو» باقي نماند و سیر حوادث برای برخی از این روسپیان بی‌نوا سرنوشت دیگری رقم زد. آن‌ها ماندند تا به روی دیگر قدرت در ایران نیز خدمتی کرده باشند؛ هنوز شاه سقوط نكرده بود كه آن شهر همراه با تعداي از ساكنانش سوزانده شد. پري بلنده و چند تن از رفقايش به جوخه‌ي اعدام سپرده شدند و ديگر روسپيان ِ از مهلكه گريخته در خانه‌ي «ثابت پاسال» از سرمايه‌داران زمان شاه، با آب تربت غسل شدند و چادر به سر نمودند و تحت ارشاد جوان‌هاي كم سن و سال مذهبي قرار گرفتند و بزرگترهاي‌شان به عنوان مدافعان اسلام و مخالفان مجاهدين و كمونيست‌ها، دست‌‌چين شدند و هر کدام «زهراخانم»ي شدند كه در مقابل دانشگاه به دفاع از اسلام بپردازند. در هر ميتينگ و سخنراني كه در باب مسائل سياسي در تهران برگزار مي‌شد چادر به كمر مي‌بستند و به زنان و دختران حمله‌ور مي‌شدند و تعدادي هم بعنوان نگهبان زندان و شكنجه‌گر تحت تعليم قرار گرفتند تا بدين‌گونه كفاره‌ي گناهان‌شان پس داده شود!

«شهر نو» سوخت و خيابان جمشيد تهران به سايت‌هاي اينترنتي صيغه، و خانه‌هاي عفاف در سراسر كشور منتقل شد!