شاه‌زاده و آقازاده و مـَـــــرد را با سكولاريسم چه كار؟

راست است كه سياه‌كاری حكومت دينی جمهوری‌اسلامی و جنايت‌هايی كه در پوشش نام دين انجام می‌دهد و جامه‌ی تقديس و تقدسی كه به بهانه‌ی حفظ همين دين بر تن حكومتيان ستم‌كار می‌پوشاند، چنان رسوا و نفرت‌انگيز شده كه (درست مانند سياه‌كاری كشيشان سده‌های ميانه و دوران نوزايی اروپا و جنبش‌های دين‌پيرايی و دين‌گريزی پس از آن) همگان يك‌صدا خواهان جدايی نهاد دين از سياست شده و «سكولاريسم» چنان كالای پرخريداری شده كه سياست‌ورزان همه پيام‌آور و مبشر سكولاريسم شده‌اند و در كنار چنين آينده‌ی موعودی عكس‌های يادگاری می‌گيرند. سكولاريسم هدف شده است و مشكل دقيقن همين جاست.

سكولاريسم هدف نيست وسيله است، وسيله‌ای برای از بين بردن يكی از انواع تبعيض و نابرابری. در حكومت‌های دينی آن‌چه بی‌داد می‌كند تبعيض ميان دين‌داران و بی‌دينان و حتا تبعيض ميان باورمندان به يك خوانش خاص از دين با ديگر خوانش‌هاست. كسانی كه جهان را بی‌كم و كاست هم‌چون پادشاه عمامه‌دار حكومت دينی ببينند ارج و قرب می‌يابند و هر كس كوچك‌ترين اختلاف ديدی با ديد سلطان داشته باشد مطرود و تكفير می‌گردد. برخوردهای خشن جمهوری اسلامی نخست با كسانی رخ داد كه به گمان حكومتيان از دايره‌ی دين خارج بودند؛ گروه‌های چپ. رفته‌رفته اين بيگانه‌انگاری و «غير»سازی به درون دايره‌ی دين هم راه يافت و دامن مجاهدين خلق، ديگر گروه‌های دينی هم‌چون درويشان و اهل‌تسنن و حتا مراجع تقليد و مجتهدان شيعه‌ی مخالفی چون منتظری و كاظمينی‌بروجردی را هم گرفت و ياران ديروز اغيار امروز شدند. و اين داستان كوچك و كوچك‌تر شدن دايره‌ی خودی‌ها هم‌چنان ادامه خواهد يافت.

اما تبعيض و نابرابری دينی تنها يكی از اشكال و انواع تبعيض است. اگر تبعيض و نابرابری ناپسند و نكوهيده است، اگر برتر دانستن شأن انسانی يك انسان در برابر انسان‌های ديگر با حقوق اوليه و بشری همه‌ی آدمی‌زادگان منافات دارد، اگر كرنش و خم‌شدن يك انسان در برابر انسان ديگر با كرامت و شرف انسانی مغايرت دارد، اين ناپسندی و نكوهيدگی تبعيض بر همه‌ی اشكال و انواع آن جاری و ساری است. تبعيض دينی بد است و همه‌ی ديگر اشكال تبعيض نيز بر همين قياس بد و ناپسند است. نمی‌توان مدعی سكولاريسم و رفع نابرابری و تبعيض دينی شد و در عين حال «خجولانه» پرچم شكل ديگری از تبعيض را بالا برد.

كسانی كه دست بر قضا و در هنگام بسته‌شدن نطفه‌شان، اسپرم حامل كروموزوم ايگرگ به تخمك راه يافته و سرانجام شاه‌زاده و آقازاده و «مـــرد» از آب درآمده‌اند و همين اتفاق تصادفی را (بی‌هيچ برتری ديگری) مايه‌ی فضل و كرامت خود می‌دانند، از ادامه‌دهندگان طريق تبعيض و نابرابری هستند و نمی‌توان ادعای آنان در رفع يكی از اشكال تبعيض را ادعای راست و درستی دانست.

شاه‌زاده‌ای كه خواهان سكولاريسم است اما می‌گويد مردمی كه دوست دارند مختارند او را «شاه‌زاده» بخوانند و اين عنوان را زيركانه تا مرتبه‌ی «فرزند شاه = شاه‌زاده» فرومی‌كاهد (و نه عنوانی كه خود حامل نوعی ارزش‌گذاری است)، در ضمن تلاش برای مبارزه با تبعيض دينی كه بخشی از دستور كار سياسی‌اش برای رسيدن به قدرت است به تبعيض ديگری دامن می‌زند كه دقيقن بخشی از دستور كار سياسی‌اش برای رسيدن به قدرت است: تبعيض نژادی و سياسی. آيا او در ادعای خويش برای مبارزه با تبعيض صادق است؟ پس چرا از عنوان شاه‌زاده دست نمی‌شويد؟ چرا با وجود آن كه می‌گويد خودش هيچ‌گاه از اين عنوان سود نجسته، نمی‌كوشد طرف‌داران اين عنوان را به بلوغ و پختگی سياسی برساند تا درست مثل خود «شاه‌زاده» به پوچی و بی‌‌اعتباری اين عنوان ايمان بياورند و شكل حكومت برای‌شان بی‌تفاوت باشد؟ ظاهرن رسيدن به قدرت اصل است و پای‌گاه اجتماعی خود را نبايد از دست داد، حتا به بهای تحميق يا نگفتن حقيقت.

آقازاده‌ای كه فرزند يكی از شيوخ يا مقامات عالی‌رتبه‌ی نظام است و پيش‌تر از چنان تبعيضی برخوردار بوده كه از همين ره‌گذر به درجات عالی تحصيلی و شغلی و مالی دست يافته و رنگ و لعابی بر خشك‌مغزی ديروزين خود رويانده و حالا حتا در مخالفت با رژيم هم از همان ارفاق و تبعيض آقازادگی برخوردار می‌شود و در مجازاتش انواع و اقسام ملاحظه‌ها و مصلحت‌انديشی‌ها را اعمال می‌كنند، كجا می‌فهمد و زيستن و ستم‌كشيدن و مبارزه بدون برخورداری از اين يارانه‌های سياسی يعنی چه؟ بهره‌جستن از تبعيض و نابرابری برای از ميان بردن تبعيض و نابرابری؟ عجبا!

مردان غيوری كه مخالف رژيم جمهوری‌اسلامی هستند و بر طبل جدايی دين از سياست می‌كوبند و خواهان رفع نابرابری دينی هستند اما در چارديواری اختياری ذهن خود، زن را «ضعيفه» و «جنس دوم» می‌دانند كه همواره بايد تحت قيموميت و مراقبت مرد ديگری (پدر، برادر، همسر) باشد آيا معنا و پيام پايانی اين تبعيض‌گريزی دينی را دريافته‌اند؟ آيا كسی كه مردی و مردانگی خود را مايه‌ی فخر و سرفرازی و چماقی برای كوفتن بر سر انسانی ديگر (زن) می‌كند می‌داند كه در سايه‌ی تبعيض جنسی برآمده از همين حكومت دينی، «مَــرد» شده است؟

خلاصه اين كه نمی‌توان نان يكی از انواع تبعيض را خورد و مدعی مبارزه با يكی ديگر از انواع تبعيض بود. «شاه‌زاده» و «آقازاده» و «مـَـــرد» مادام كه نفهمند اين عنوان‌ها فی‌نفسه متضمن تبعيض است و مادام كه آشكارا از مواهب نهفته در پس اين تبعيض‌ها دست نشويند و گام در راه مبارزه با همه‌ی اشكال تبعيض نگذارند، ادعای‌شان در مبارزه با تبعيض دينی و آرمان سكولاريسم، ‌بيش‌تر نوعی فرصت‌طلبی و بازارفريبی است تا يك ادعای صادقانه و اصيل. تبعيض دينی به همان اندازه بد و ناپسند است كه تبعيض و نابرابری مبتنی بر نژاد (شاه‌زادگی)، خون (آقازادگی)، جنسيت (مردی)، قوميت و زبان.

Advertisements

سودای دو هزار و پانصد و هفتاد ساله‌ی مكالمه، خنده، آزادی

سنگ گور محمد جعفر پوينده

محمد جعفر پوينده؟ همان نويسنده و مترجم يزدی و عضو پيش‌تاز و نترس كانون نويسندگان ايران؟ همان كه روز روشن از وسط خيابان «ايران‌شهر»، نزديك پل كريم‌خان تهران، ربوده شد و چند روز بعد جنازه‌اش را در روستای بادامك اطراف شهريار پيدا كردند؟ همان كه يك‌ماه پيش از ربوده‌شدن، سقف خانه‌ی اجاره‌ای‌اش فروريخت و كتاب‌ها و ترجمه‌های ناتمامش را زير خاك همين مرز و بوم مدفون كرد؟ همان كه دغدغه و تقلای روزهای پايانی زندگی كوتاه چهل و چهار ساله‌اش، انتشار ترجمه‌ی فارسی «اعلاميه‌ی جهانی حقوق بشر» هم‌زمان با روز جهانی حقوق بشر بود؟

مگر همانی نبود كه به نظر وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی تنها «حلقه»‌ای بود برای ساخت زنجيره‌ای هشدار دهنده به همه‌ی نويسندگان و روشن‌فكران معترض؟ اطلاعاتی‌های جمهوری‌اسلامی مگر اهميتی می‌ دادند كه محمدجعفر پوينده سقفی مهربان است برای همسر و فرزندش و مترجمی توان‌مند كه دلش برای ايران‌شهر و مردمان در بندمانده و ستم‌كشيده‌ی آن می‌تپد؟ برای آن‌ها پوينده تنها يك «حلقه» بود؛ پوينده و داريوش فروهر و همسرش پروانه اسكندری و محمد مختاری، به چشم آنان، تنها حلقه‌هايی بودند برای ساخت زنجيره‌ای خونين، زنجيری برای گردن رهبر نوپای اين رژيم كه حتا پس از گذشت ده سال هنوز هم قبای خمينی را به تن خود گشاد می‌ديد. سعيد امامی، معتمد و امين خانواده‌ی «آقا»، مجری كنار هم چيدن اين حلقه‌ها و دادن قوت قلب به «فرمانده‌ی كل قوا» بود. آقا نمی‌پسنديد نويسندگانی چون سعيدی‌سيرجانی در برابرش بايستند، چشم در چشمش بدوزند و عيب‌های آشكار و خنده‌دار اين پادشاهی عمامه‌دار را فاش بگويند. از نظر آقا شاعر و نويسنده‌ی خوب تنها كسانی بوده و هستند كه به گفتن مجيزی و گرفتن صله‌ای و جنباندن دمی بسنده كنند.

 اين زنجيره البته سر دراز داشته و دارد و كسانی چون کاظم سامی، علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی، احمد میرعلائی، غفار حسینی، احمد تفضلی، ابراهیم زال‌زاده، پیروز دوانی، مجید شریف، فریدون فرخزاد و… نيز قربانی همين نگاه امنيتی به نويسندگان و روشن‌فكران بوده‌اند اما به مدد «داروی نظافت»، روايت رسمی از شمار «قتل‌های زنجيره‌ای» را به همان چهار حلقه محدود نگاه داشتند و سعيد امامی را هم مثل يك موی زائد از صحنه‌ی سياست ايران زدودند. بررسی‌های آن‌زمان البته هيچ‌گاه از رده‌ی مجريانی چون سعيد امامی فراتر نرفت و گفته نشد كه عناصر زدودنی و گوش‌به‌فرمانی چون سعيد امامی همواره گرد عمود خيمه‌ی ولايت روييدن گرفته‌اند. مطابق روايت رسمی، اين قتل‌ها كار «معدودی از همکاران مسئولیت‌ناشناس، کج‌اندیش و خودسر این وزارت، که بی‌شک آلت‌دست عوامل پنهان قرار گرفته، و در جهت مطالع بیگانگان» بود.

محمدجعفر پوينده اما يك «حلقه»‌ی صرف نبود و دشمنی خطرناك برای خودكامگی آقا به شمار می‌آمد، دقيقن بر خلاف روايت رسمی قتل‌های زنجيره‌ای كه می‌گفت «تحمل مقتولان با هر فکر و عقیده و عملکردی نشانه‌ی سعه‌ی‌صدر جمهوری اسلامی ایران تلقی می‌شده است و اگر هم دشمن شمرده شوند، به قول مقام معظم رهبری، دشمن بی‌خطر بوده‌اند». «ولی امر مسلمين جهان» محمد جعفر پوينده و ديگر نويسندگان و روشن‌فكران آگاهی‌بخشی چون او را به‌درستی «دشمن» خود و ولايت جهل‌گستر خود می‌دانست اما نويسنده‌ای به جان آمده از سلطنت‌های پيش و پس از انقلاب كه با نگاهی جامعه‌بنياد برای رفع هر گونه تبعيض و نابرابری اقتصادی و سياسی و جنسی به ميدان نوشتن آمده و كمر همت به راه‌اندازی دوباره‌ی كانون نويسندگان ايران بسته، ديگر يك «دشمن بی‌خطر» نيست.

[«کانون نویسندگان ایران» تاكنون سه دوره را پشت سرگذاشته و هر بار فعالیتش متوقف شده است. کانون اول، اردیبهشت ١٣۴٧، با وجود تلاش‌های بسیار هیچ‌گاه به ثبت نرسيد.کانون دوم پیش از انقلاب درسال ۱۳۵۶ تشکیل شد اما در سال ۱۳60 هم‌زمان با انقلاب فرهنگی بسته شد. کانون سوم اما از سال ۶۷ و ۶۸ فعالیت خود را پی‌گرفت] و پوينده قربانی تلاش‌هايش برای زنده‌ساختن دوباره‌ی کانون نويسندگان شد. چه شاهنشاه آريامهر و چه ولی‌فقيه جامع‌الشرايط هر دو رفتار يكسانی با نويسندگان و روشن‌فكران داشتند، هر دوی آنان (و همه‌ی خودكامگان جهان) نويسنده‌ی مجيزنگو و آگاهی‌بخش را «دشمن» خود می‌دانند. اين شباهت رفتاری ديكتاتورها نويسندگان را هم به سوی نوشتن از تمناها و آرزوها و دردهای يكسانی می‌راند.

مگر پوينده چه می‌خواست و از چه می‌نوشت كه خامنه‌ای او را «دشمن بی‌خطر» می‌ناميد؟ دشمنی پوينده با چه چيز می‌توانست باشد جز با «زمستان» انديشه‌ی‌انتقادی در دوران ديكتاتورها؟ همان زمستانی كه اخوان‌ثالث و مردم ترس‌خورده‌ی ايران پس از كودتای مرداد سی و دو را سر در گريبان می‌كند. همان زمستانی كه در زمان استالين،   لولی‌وش مغمومی چون «ميخاييل باختين» را به جرم «تحریک جوانان به فساد» به ده سال حبس در قزاقستان تبعيد می‌كند (و شرايط بد زندان بعدها يك پای قطع‌شده روی دستش می‌گذارد)، همان زمستانی كه دو همكار نويسنده‌ی باختين، والنتین ولوشینوف و پاول مدودوف، را چنان ناپديد می‌كند كه تو گويی هرگز وجود نداشته‌اند و تنها نام‌هايی مستعار بوده‌اند برای خود باختين. همان زمستانی كه ريسمان را به گردن پوينده و مختاری می‌پيچاند و فروهرها را كاردآجين می‌كند. زمستان يكی است، ستم يكی است، درد و درمان هم يكی است. باختين می‌نويسد و اخوان ثالث می‌سرايد و پوينده ترجمه می‌كند «سودای مكالمه و خنده و آزادی» را. سودايی دو هزار و پانصد و هفتاد ساله در سرزمين ما، به درازای پادشاهی‌های تاج‌دار و عمامه‌دار، سودايی كه هم‌چنان زنده و آرزوناك است.

مكالمه؟ خنده؟ آزادی؟ همان چيزهايی كه در جوامع ديكتاتوری غايب‌اند و غيبت‌شان خرد خرد روان مردمان را می‌خورد؟ آری «مكالمه»، اين آرزو كه همه برابر باشند و بی آن كه سخنی از گنده‌گويی‌هايی چون «ملت من» و «مردم من» و «امت من» و «منزل من» به ميان آيد هر كسی با هر نژاد و جنس و دينی بتواند با ديگری به گفتگو بنشيند، در يك كلام منطق «گفتگویی» و «گفتگوگرایی». در دیدگاه باختین، تمام زبان و در واقع همه‌ی اندیشه، «گفتگویی»‌ست؛ هر چیزی که هر کسی در هر زمانی بگوید، همیشه در پاسخ به چیزی‌ست که پیشتر گفته شده و در انتظارِ چیزهایی خواهد بود که بعدها گفته خواهند شد. و اين يعنی به رسميت شناختن طرف گفتگو و ارج نهادن به «ديگری» كه بی حضور او، گفتگويی شكل نخواهد گرفت. باختين می‌نويسد و پوينده ترجمه می‌كند با آن اميد كه هيچ بهانه‌ای برای طرد و تكفير «ديگری» نماند و نه هيچ عذری برای تبعيض، با آن اميد كه نه پيشينه‌ی خون و اسپرم مقدس همايونی باعث تبعيض شود و نه «نايب برحق امام زمان» بودن و با آسمان‌ها ارتباط داشتن، با آن اميد كه جای‌گاه برتر و مشروعيت هر كس برآمده از منطق سخنانش و شايستگی‌اش باشد نه برآمده از بيضه‌ی همايونی يا بيضه‌ی اسلام يا بيضه‌ی مردانه!

همين آرزوی برابر بودن همه است كه باختین را به سمت مفهوم «کارناوال» می‌كشاند. کارناوال بدون حضور جمع شكل نمی‌گيرد و حاضران در کارناوال صرفن یک ازدحام يا «مردم من» يا «توده» يا «خلق» يا «مردم هميشه در صحنه» نيستند. به نظر باختین، «همه در مدت زمانِ برپایی کارناوال، برابرند. در میدان شهر، نوعی ارتباط آزاد و خودمانی حکم‌فرماست» ميان كسانی که با تبعيض‌های مختلف مبتنی بر کاست، دارایی، حرفه، سن، جنس، نژاد، خون و دين از هم جدا افتاده بودند. باختين می‌نويسد و پوينده ترجمه می‌كند. آرزوی باختين برای زنده كردن دوباره‌ی كارناوال در جوامع ديكتاتوری همانا آرزوی پوينده است برای بازگشت به سنت «مير نوروزی» كه در آن برای چند روز پادشاه تخت شاهی را به يكی از ستم‌ديده‌ترين و معمولی‌ترين رعايايش وامی‌نهاد و سلسله‌مراتب ارزش‌ها از بيخ و بن وارونه می‌شد. شاه رعيت می‌شد و رعيت شاه!

رسيدن به همين وارونگی و «آزادی» است كه خنده، خنده‌ی راستين، را به همراه دارد. چند وقت است كه ايرانی‌های به جان آمده از حكومت نظامی ولايت‌فقيه يك خنده‌ی واقعی، يك خنده‌ی از ته دل را تجربه نكرده‌اند؟ محمد جعفر پوينده در مقدمه‌ی کتاب «تاريخ و آگاهی طبقاتی»  لوكاچ  نوشت: «ترجمه‌ی کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی را در اوج انواع فشارهای طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعه‌ی همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندن ترجمه‌ی این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی چه تسلاّیی بهتر از به فارسی در آوردن یکی از مهم‌ترین کتاب‌های جهان در شناخت دنیای معاصر و ستم‌های طبقاتی­ آن؟ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید». می‌خواهم اضافه كنم كه امروز روز در ايران حتا جلوی همين بهانه‌های كوچك خوش‌بختی را هم گرفته‌اند و مملكت در حال درافتادن به دام جنگ‌افروزان است، سقف مملكت دارد فرومی‌ريزد پوينده جان!

محكوميت مديريت جهانی شازده كوچولو در سازمان ملل!

تنها در زمانی به كوتاهی چهار روز، سه قطع‌نامه‌ی جهانی در محكوميت ايران صادر شده است:

يكم.   جمعه ۱۸ نوامبر (۲۷ آبان): قطع‌نامه‌ی شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی در محكوميت ماهيت نظامی برنامه‌ی اتمی ايران با ۳۲ رأی موافق در مقابل ۲ رأی مخالف (کوبا و اکوادور) و یک رای ممتنع (اندونزی).
دوم.  جمعه ۱۸ نوامبر (۲۷ آبان): قطع‌نامه‌ی مجمع عمومی سازمان ملل در محكوميت طرح ايران برای ترور سفير عربستان در آمريكا با ۱۰۶ رای مثبت، ۹ رای منفی (ایران، کره شمالی، کوبا، ونزوئلا‌، زامبیا، بولیوی، ارمنستان، اکوادور و نیکاراگوئه) ۴۰ رای ممتنع.
سوم. دوشنبه 21 نوامبر (30 آبان): قطع‌نامه‌ی شورای حقوق بشر سازمان ملل در محكوميت نقض شديد حقوق بشر در ايران با ۸۶ رای موافق، ۳۲ رای مخالف و ۵۹ رای ممتنع.

بيفزاييد تحريم‌های تازه‌ی انگليس و فرانسه و كانادا و آمريكا و اتحاديه‌ی اروپا عليه بانك مركزی جمهوری‌اسلامی و صادرات محصولات پتروشيمی ايران و افزودن دويست شخصيت حقيقی و حقوقی ديگر به فهرست افراد تحريم‌شده، گزارش يافتن سلاح‌های شيميايی ايرانی در انبارهای مهمات قذافی، گزارش بحرين از دستگيری كسانی كه (با پول ايرانی در جيب) قصد حمله به سفارت عربستان در آن كشور را داشتند، گزارش پاكستان از احتمال دست‌داشتن ايران در ترور ديپلمات عربستانی و…

شمار اعضای جبهه‌ی بيداری و پايداری جهانی به رهبری «ولی امر مسلمين جهان» كه حاضر می‌شوند در مجامع جهانی (در ازای يك مشت دلار) از ايران حمايت كنند روزبه‌روز تكيده‌تر و چلانده‌تر می‌شود و به كشورهای كوچك و كم‌اثر و غيرمسلمانی چون زامبيا و اكوادور و كوبا و ارمنستان محدود شده است. اين وضع برای رييس‌جمهوری كه در نخستين سفر استانی خود به نيويورك و سازمان ملل، از شدت ذوق‌زدگی و توهم‌بينی، هاله‌ی نور مقدسی به گرد خود ديد و در بازگشت به ايران از توان‌مندی‌های خود برای مديريت جهانی دم زد، سرانجامی تلخ و شديدن نوميدكننده است. چه شد و چگونه كار به اين‌جا رسيد؟

هر چند در طراحی و پيش‌برد سياست خارجی جمهوری‌اسلامی، اين بيت رهبری است كه حرف اول و آخر را می‌زند و نه رييس‌جمهور فرمايشی كنونی اما از آن جا كه خود خامنه‌ای (در خطبه‌های سياه بيست و نه خرداد هشتاد و هشت) نظر خودش را به نظر احمدی‌نژاد نزديك دانست و برای رييس‌جمهور ماندن او ريش خودش را گرو گذاشت تا با خون جوانان اين سرزمين خضاب شود، هيچ تفاوتی نمی‌كند كه تقصير بن‌بست كنونی ايران را به گردن كدام يك بيندازيم؛ هر دو در ساخت و ارائه‌ی چهره‌ی «احمدی‌نژاد» به عنوان نماد سياست خارجی جمهوری‌اسلامی به يك اندازه مقصرند. پس در نام بردن از نماد «احمدی‌نژاد» منظورم همه‌ی كسانی است كه با ندانم‌كاری‌ها و ناشی‌گری‌های خود، سياست خارجی ايران را به بن‌بست كنونی و آستانه‌ی حمله‌ی نظامی رسانده‌‌اند و در راس آنان شخص خامنه‌ای و احمدی‌نژاد!

شايد قياس چهره‌ی لطيف و شاعرانه‌ی «شازده‌كوچولو» (به‌ويژه با ترجمه‌ی شاملو) با نتراشيدگی و نخراشيدگی «محمود احمدی‌نژاد» كمی دور از ذهن و آزاردهنده باشد اما اين دو در يك چيز مشترك‌اند: احمدی‌نژاد درست مثل شازده‌كوچولو با سياره‌ی محقر و گل و گلدان خود در شهرداری تهران بدرود گفت و سوار بر «مجتبا»، ناگهان به زمين بازی‌های ديپلماتيك جهانی پرتاب شد. شايد با اتكا به همان پشتوانه‌ی گرم و نرم خود در سپاه تصور می‌كرد كه ماشين در گِـل مانده‌ی سياست خارجی ايران را با «يا علی، ‌يا علی گفتن» و هُـل‌دادن جهادی‌تر و حمام‌نرفتن و از اين كشور به آن كشور سفر كردن و كف زمين خوابيدن و كاپشن‌پوشيدن به جای كت و شلوار رسمی می‌توان به راه انداخت. احمدی‌نژاد با همان سادگی معصومانه‌ای كه در شازده‌كوچولو سراغ داشتيم تصور می‌كرد حالا كه قواعد بازی‌های ديپلماتيك را بلد نيست می‌تواند با اجرا نكردن آن‌ها مدعی شكل تازه‌ای از سياست‌ورزی شود و رفتار شلخته و دور از نزاكت خود را «ديپلماسی تهاجمی» بنامد. خواندن دعای فرج در سازمان ملل، برگزاری اجلاس مشترك با نونازی‌ها در تهران برای مبارزه با صهيونيسم جهانی و انكار هولوكاست، تكرار هزارباره‌ی شعار «محو اسراييل از نقشه‌ی جهان» در برابر ديدگان همه، اصرار آشكار بر ادامه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای و شومن‌بازی برای اجرای سرود «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» در همه‌ی سفرهای استانی و نيز عزل متكی از وزارت امور خارجه در هنگام انجام ماموريت، نمونه‌هايی از اين ديپلماسی فعال (خودخوانده) و به دور از هرگونه دورانديشی است.

حكايت آن روز كه احمدی‌نژاد در جمع گروهی از فرماندهان سپاه از «حماسه‌ی دانش‌گاه كلمبيا» سخن گفت و آن خنده‌های زشت و كثيف را بر لب خود و حضار نشاند، نشان ديگری از ذوق‌زدگی يك غوره‌ی سرشار از عقده به خاطر حضور در مجامع جهانی است، همان جلسه‌ای كه با افتخار می‌گفت يك كودك لاتين او را به مادرش نشان داده و گفته: «مموت! مموت!» او از بازشناسی خود به وجد آمده بود و مموت را «محمود» می‌دانست اما رسانه‌های جهانی در اين ذوق‌زدگی‌ها و خامی‌ها يك طعمه‌ی تبليغی تمام‌عيار می‌يافتند: يك ماموت!

احمدی‌نژاد كه سال‌های سال در سياره‌ی كوچك و تاريك خود به چشم نيامده بود، ‌از هيچ فرصتی برای سخن‌گفتن با رسانه‌های خارجی و ظاهر شدن در شبكه‌های تلويزيونی آنان درنمی‌گذشت، سهل است، حتا می‌توان گمان كرد با انجام برخی تصميم‌گيری‌ها سير وقايع را به گونه‌ای پيش می‌برد كه خبرساز شود و دوباره بر صدر اخبار بنشيند. يادآوری اتفاقاتی كه در زمان دست‌گيری ملوانان انگليسی افتاد و نقش نجات‌بخشی‌كه احمدی‌نژاد در اين ماجرا به عهده‌ی خود گذاشت و حتا تا پوشاندن كت‌و‌شلوار بر تن آنان و استقبال رسمی‌شان پيش رفت نمونه‌ی ديگری از اين عطش سيری‌ناپذير برای ديده‌شدن و مطرح‌ماندن به هر قيمتی بود. دادن خبر آزادی كوه‌نوردان آمريكايی پيش از اعلام رسمی قوه‌ی قضاييه هم يك نمونه‌ی ديگر است. عقده‌های فروخفته‌ی خودكم‌بينی «مموت» به لطف مجتبا و سرداران سپاه ناگهان به ولعی شديد برای به نمايش گذاشتن زشتی‌های «ميمون مست» از قدرت بدل شده بود. احمدی‌نژاد هيچ‌گاه به رسانه‌های داخل ايران آن روی گشاده و لب‌خند كج و معوج و ابروی تابه‌تا را نشان نداد.

قدرت‌هايی كه سال‌ها در پی لولوساختن (Demonization) از ايران بودند در اين «ميمون مست» يك فرصت تبليغاتی بی‌مثال می‌ديدند و زمينه را برای هر چه بيش‌تر ديده‌شدن چهره و رفتار زشت او فراهم می‌آوردند. هيچ‌گاه برای سفرهای استانی مموت و هيات سينه‌زنی و نيزه‌بندكنی همراهش به نيويورك مشكلی ايجاد نشد و شبكه‌های تلويزيونی و مجريان مطرح يكی پس از ديگری ميكروفون و دوربين را در اختيار او گذاشتند تا او خود را به‌تمامی در برابر جهانيان به نمايش بگذارد. بی‌چاره محمود كه اين ميدان دادن را نشان ديگری از موفقيت ديپلماسی تهاجمی خود و تحميل حضورش بر رسانه‌های غربی می‌دانست و رسانه‌ها‌ نيز رندانه اين توهم او را دامن می‌زدند كه فرمان هم‌چنان دست خودش است. اما فرمان دست كسان ديگری بود و محمود ذوق‌زده تنها آلت‌دست كوچولويی بود كه (مطابق خواست قدرت‌های جهانی) به‌خوبی چهره‌ی يك حكومت زشت و خشن و بی‌منطق و زياده‌خواه و نابودگر را نمايندگی می‌كرد. هيچ‌كدام از ديگر نامزدهای مطرح حكومتيان برای رياست‌جمهوری (لاريجانی،‌ قالی‌باف و توكلی) آن اندازه زشتی چهره و رفتار را يك‌جا نداشتند كه مثل مموت (ناخواسته و نادانسته) جاده‌صاف‌كن تلاش غربی‌ها برای نشان‌دادن زشتی‌های‌جمهوری‌اسلامی و متبلور كردن آن همه شرارت در چهره‌ی يك نفر باشند. اينك به لطف حماقت خامنه‌ای در حفظ «مموت» به هر قيمتی و تلاش‌های ساده‌لوحانه‌ی احمدی‌نژاد و همراهيانش كار به جايی رسيده كه برای نشان‌دادن زشتی جمهوری‌اسلامی نيازی به هيچ توضيح اضافه‌ای نيست، تنها كافی است انگشت اشاره‌ات را به سوی «مموت» دراز كنی!

شازده كوچولو در پايان كارتون به سياره‌اش بازگشت و حالا با مجموعه اتفاقاتی كه دارد می‌افتد (حمله به روزنامه‌ی ايران و «جوان‌فكر»، معاون رسانه‌ای او يا تهديدات جمعيت فداييان اسلام) نوبت مموت است كه به باغ‌چه‌ی خانه‌ی كوچكش در نارمك بازگردد و زمين بازی‌های سياسی را به اهلش واگذارد. اما به نظر می‌رسد پايان اين دو داستان كمی متفاوت باشد و با حماقت‌های مكرر خامنه‌ای-احمدی‌نژاد ديگر نه از تاك نشانی ماند و نه از تاك‌نشان!

شام تاريك ديكتاتورهای مشقی و حلبی

خوش‌بختانه وليد معلم و بشار اسد هر دو در سخنانی طرح آشتی ملی اتحاديه‌ی عرب را نپذيرفتند و بر ادامه‌ی سركوب مردم سوريه تاكيد كردند. دوباره می‌گويم «خوش‌بختانه» چرا كه نگران بودم مبادا «خون‌ريز شام» از سنت ناميمون و هميشگی ديكتاتورهای بی‌خرد سربپيچد و با بهره‌گرفتن از يك جو عقل و انصاف باقی‌مانده‌اش، صلاح مردم را بر نفع كوتاه‌مدت خويش ترجيح دهد و بدون خون‌ريزی بيش‌تر از قدرت كناره بگيرد. «خوش‌بختانه» از اين جهت كه در عمر خودم باز هم به زير آمدن يك ديكتاتور ديگر را می‌بينم و حظ آن را می‌چشم.

مردم «هميشه در صحنه»‌ی سوريه اما امروز يك بار ديگر به هواخواهی پيشوا و مقتدای‌شان به خيابان‌ها ريزانده شدند. اداها و اطوارهاشان درست مثل «حماسه‌ی نُه دی» بدنام ماست: تصاوير بسيار بزرگ از اسد و هلهله‌ی سينه‌چاكانی كه اختيار از كف داده‌اند و «بشار، بشار» می‌كنند. احتمالن در گوشه و كنار كسانی به زبان عربی جان ناقابل‌شان را فدای سلطان شام می‌كنند و كسانی ديگر آماده‌ی يك اشاره‌ی او هستند تا با سر بدوند و له‌له‌زنان و دم‌جنبان جان بفشانند! اما درست مثل همان حماسه‌ی بدنام ما، تاكيد بيش از اندازه بر برگزاری هر چه باشكوه‌تر مراسم نشان می‌دهد كه در اين ميان چيزی فروريخته و كبوتری از قلب‌ها گريخته كه نامش «ايمان» است. تصاوير بسيار بسيار بزرگ از بشار بر دوش كپه‌ای از جمعيت و هياهوی گوش‌خراش آنان همه و همه خبر از يك واكنش روانی می‌دهد به جبران مشروعيتی كه ديگر نيست. بايد هوار بزنی و حنجره بخراشی تا پيش از هر كس ديگر، خودت باورت شود كه اين بشار همان بشار ديروز است كه از اين حربه‌ها و ترفندهای تبليغی خامنه‌ای‌پسند بی‌نياز بود.

به نظر می‌رسد اما كه برای ديكتاتورهای ريز و درشت ايران و سوريه، ديگر گريختنی در كار نيست. در سناريويی هوشمندانه با بازيگران متعدد منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، هم ايران و هم سوريه را هم‌زمان به گوشه‌ی رينگ رانده‌اند و چپ و راست ضربات متعدد را بر آنان فرود می‌آورند تا ناك‌دان و ناك‌اوت پايانی خودش از راه برسد. اگر در ليبی ايجاد منطقه‌ی پرواز ممنوع و حمايت همه‌جانبه از شورشيان زمينی به سقوط قذافی انجاميد، در سوريه اتحاديه‌ی عرب با پيشتازی قطر و بوق تبليغاتی‌اش (شبكه‌ی الجزيره) فشار خردكننده‌ای را بر سوريه آغازيده‌اند كه زمينه‌چين اقدامات بعدی تركيه و ناتو و حتا شورای امنيت خواهد شد. تركيه و عربستان خوب می‌دانند كه از ميان رفتن حوزه‌ی نفوذ ايران در سوريه و لبنان و فلسطين، به قدرت‌گيری هر چه بيش‌تر آنان (به‌ويژه تركيه) می‌انجامد. زخم‌ها و كينه‌های كهنه سرباز كرده‌اند و عربستان كمر همت بسته تا شر موی‌دماغ هميشگی‌اش را كم كند. برای همين است كه حكومت جمهوری‌اسلامی ايران سوريه را خط قرمز خود و خاكريزی تسليم‌ناشدنی می‌خواند و تهديد می‌كند كه هر گونه تعرض به آن كل منطقه‌ی خاور ميانه را به آتش خواهد كشاند. اما فروپاشی درونی رژيم اسد خامنه‌ای را هم انگشت به دهان كرده و تشكيل «ارتش آزاد سوريه» و حملات اين‌روزهای آن‌ها به مراكز دولتی حزب بعث و اشاره‌ی هيلاری كلينتون به حمايت تسليحاتی و مالی از آنان در آينده، خواب خوش گروگان‌گيران و گردنه‌بندان ايران و سوريه را آشفته كرده است.

از سوی ديگر و به موازات افزايش فشار بر بعثی‌های سوريه، جمهوری‌اسلامی هم درگير فشار هر دم فزاينده‌ای شده كه يك بار ديگر آن را به آستانه‌ی جنگی كور و محكوم به شكست كشانده است. باز هم عربستان پيش‌گام شد تا با طرح ترور سفيرش در آمريكا در مجمع عمومی سازمان ملل و محكوميت قاطع جامعه‌‌ی جهانی عليه اين اقدام گستاخانه از ايران بخواهد تا بی‌گناهی‌اش را اثبات كند! رويه‌ی هميشگی جمهوری اسلامی كه اصل را بر گناه‌كاری می‌داند اين بار در جامعه‌ی جهانی عليه حكومت چوپانان دروغ‌گو به كار بسته شده است. در همين روزها آژانس انرژی اتمی از نظامی‌بودن برنامه‌ی هسته‌ای ايران خبر می‌دهد كه باز هم با اكثريت قاطع اعضا محكوم می‌شود. درست است كه هيچ يك از اين محكوميت‌ها پيامد و تهديد نظامی فوری به دنبال ندارد اما در نگاه كلی، هم‌چون آماده‌ساختن زمينه‌ها‌ی لازم برای ضربه‌ی نهايی به نظر می‌رسد: يك‌جور مقدمه‌چينی و توجيه افكار عمومی جهانی.

به اين هرج و مرج بيفزاييد شاخ و شانه كشيدن اسراييل برای ايران، انفجار پايگاه موشكی در اطراف ملارد، نزديك شدن انتخابات رياست‌جمهوری آمريكا و نياز به جلب توجه رای‌دهندگان آمريكايی و همچنين نزديك‌شدن انتخابات آينده‌ی مجلس ايران كه كاسه‌ليسان و سهم‌خواهان جمهوری‌اسلامی را به جان هم خواهد انداخت. همه‌ی اين‌ها در كنار فشار فزاينده و هم‌زمانی كه به ايران و سوريه وارد می‌شود خبر از توافق‌های پشت‌پرده‌ی قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای برای تغيير آرايش قوا در خاور ميانه خبر می‌دهد، خاورميانه‌ای بدون ايران و سوريه‌ی هم‌پيمان كه كليد صلح اسراييل و فلسطين هم خواهد بود. شايد حتا رسيدن به بمب اتم هم ديگر نتواند مانع عملی‌شدن اين طرح و انزوای ديكتاتورهای مشقی بشود!

بوی تعفن بدحجابی يا دُم خروس گيسوپرستی

هفته‌ی گذشته فيلمی از برنامه‌ی آپارات بی‌بی‌سی فارسی پخش شد با نام «تولدت مبارك» ساخته‌ی فرشته‌ی پرنيان. داستان فيلم كه در نظام مقدس جمهوری اسلامی رخ می‌دهد داستان يك دختر دبيرستانی است كه می‌كوشد در روز تولد دوست‌پسرش بزرگ‌ترين آرزوی او را برآورد و موهايش را به پسر نشان دهد! كوششی كه البته با ناتوانی دختر در برداشتن روسری‌اش به انجام نمی‌رسد و پسر را آرزو به دل و ناكام به جا می‌گذارد.

جالب اين جا است كه در همان روز، احمد خاتمی عضو هیات ريیسه‌ی مجلس خبرگان رهبری، عضو جامعه‌ی مدرسین حوزه‌ی علمیه‌ی قم، عضو شورای عالی مجمع جهانی اهل‌بیت و امام جمعه‌ی موقت تهران در اولین کنگره‌ی کشوری شهدای امدادگر چنين می‌گويد:

در حال حاضر در تمامی بیمارستان‌ها، خیابان‌ها، پارک‌ها و مراکز عمومی بوی آلوده و متعفن فرهنگ بدحجابی و بی‌حجابی پیچیده است. امیدوارم کسانی که هنجارشکنی می‌کنند متنبه شوند و بدانند بی‌حجابی آنان دهن‌کجی به خون شهداست. به‌صراحت می‌گویم هر چه در این وضع غیرخدایی بدحجابی و بی‌حجابی دمیده شود، تلاش در کم‌رنگ کردن فرهنگ شهادت است.

هم‌كناری دو رخ‌داد بالا پيامدهای دردناك و طعنه‌آميز حجاب زوری بر سه گروه مردان و زنان و حكومتيان را به‌خوبی نشان می‌دهد:

در ديگر كشورهای جهان،  موی زن جای‌گاه ايدئولوژی رسمی حكومت نيست و دلالت و معنايی بيش از اندازه ندارد، پاره‌ای از پيكر است همانند ديگر پاره‌ها. موی زن آزاد است تا در برابر چشم همگان، همان باشد كه هست و نه يك برساخته‌ی خيالين ناديده و گره‌خورده با آرزوها و ناكام‌ماندگی‌ها. گيسوی رها از دلالت‌های ايدئولوژيك گيسويی رنگارنگ و گونه‌گون است و از آن، درست به اندازه‌ی ديگر پاره‌های تن، می‌توان بهره گرفت برای زيبانمايی و خودنمايی خويش.در كشور ما اما حجاب زوری سی‌ساله روان فردی زنان و مردان و روان جمعی جامعه را پريشان و مشغول كرده است.

در پی حجاب زوری، مردان ايرانی (حتا مردان بی‌تفاوت در برابر دين) عمومن به هنجارهای اجتماعی نوپديد آلوده شدند و موی زن را با غرور و غريزه‌ی خود گرهی سخت زدند. در اين هنجارهای برآمده از دين رسمی، موی زنان خويشاوند قلم‌رويی شد برای بيان و استوار ساختن برتری جنسی مردان خانواده تا به نهيبی به زير چادر و روسری‌اش بخوانند. موی زنان بيگانه اما اُبژه‌ای شد برای چشم‌چرانی و حظ جنسی و همان مردانی كه زنان خانواده را به پوشاندن مو فرامی‌خواندند از گوشه‌ی چشم به طره‌ای يا رشته‌ی گيسوی زنی زل می‌زدند كه از روسری بيرون افتاده بود. هر دو سوی اين روند، فرمان به پوشاندن مو و نگاه دوختن به مو، هم‌چون دو سر يك دور باطل مايه‌ی پی‌گرفتن و فزونی‌يافتن يك‌ديگر شدند. و اين چنين بود كه موی زن برای مرد ايرانی اين روزها به يك مساله‌ی بغرنج بدل شد و وظيفه‌ی بر باد دادن ايمان پارسايان و پرهيزكاران را بر دوش گرفت. نمونه‌ی اعلای اين مساله‌ی بغرنج را در همين فيلم «تولدت مبارك» می‌بينيم كه ديدن موهای دختری می‌شود بزرگ‌ترين آرزوی يك پسر ايرانی و دل‌خواه‌ترين هديه‌ی تولدش. دردناك است.

جای گفتن ندارد كه زنان بيش از همه از حجاب زوری جمهوری اسلامی گزند ديدند و وادار شدند پوشش خود را با فرمان حكومت دينی هم‌خوان كنند و نه مثلن با گرمای طاقت‌سوز تابستان. حجاب زوری در كليت خود پيكر زن را به بند كشيد و از اين ره‌گذر موی زن را برای خود زنان نيز به مساله‌ای بغرنج و پروبلماتيك بدل كرد. موی زنانه ابزاری شد برای پيكار زنان با زورگويی حكومت‌. از قمری ناگهانی كه اندكی پس از جنگ «در كاكل زنان حرم» سربرآورد تا به امروز كه موی زنان، چموش و سر به هوا، از هر فرصتی برای سرك كشيدن از زير پوشش نازكی به نام روسری بهره می‌جويد، موی زن در مقام يك دال غنی كاركردهايی فراتر از توان و نازكای خود پيدا كرده است. دور باطل بيرون‌انداختن و پنهان كردن مو زير روسری، گشت ارشاد و امر به معروف ماموران هيز، همه و همه از حوصله‌ی تنگ گيسوی زن بيرون است آن‌چنان كه بيرون انداختن همه‌ی گيسوها در خيابان‌های شهر و حس وزيدن باد در لابه‌لای رشته‌های مو بشود يكی از بزرگ‌ترين آرزوهای زنان و دختران ايرانی. دردناك است.

در نگاه نخست به نظر می‌رسد حكومت بزرگ‌تر و فراتر از اين محدوديت‌های اعمال‌شده بر موی زن باشد اما راست اين است كه جمهوری‌اسلامی بزرگ‌ترين بازنده‌ی اين حجاب زوری زنان بوده است. گذشته از چهره‌ی خشنی كه اين حكومت با سركوفتن زنان از خود به جا گذاشته، ‌گره خوردن دوام و بقای اين حكومت با تار موی زنان بزرگ‌ترين نقطه‌ضعف آن شده است. از ادعاهای بزرگ روزهای نخست انقلاب برای تغيير بنيادين ارزش‌های انسانی و كارخانه‌های آدم‌سازی رسيده‌ايم به اين جا و امروز كه گيسوی زن فتيش زمام‌داران، و «حجاب اجباری زنان بند ناف جمهوری اسلامی» شده است. پاييدن موی زنان و چوب در دست گرفتن برای برون‌نجهيدن آن شده است بزرگ‌ترين وظيفه‌ی اخلاقی حكومتی كه می‌خواست الهام‌بخش مستضعفان جهان باشد و انقلابش را به همه‌ی جهان صادر كند اما هم‌اكنون اندازه‌ی فساد اخلاقی و اداری و اجتماعی آن از يك كشور ميان‌مايه‌ی بی‌ادعا هم فزون‌تر است.

موی زن تاب اين همه كژ و كوژبينی را ندارد. موی زن تنها يك پاره از پيكر يك انسان است كه بی هيچ دليل منطقی در اين حكومت به بند كشيده شد و معناهايی فزون‌تر از گنجايش خود يافت. موی زن را بايد از چنگال اين گيسوپرستان بيرون كشيد.

«اصلاح‌طلب» بودن يا طالب اصلاح بودن؟ مساله اين است

سخنان تازه‌ی مجتبا واحدی بحث‌های زيادی را برانگيخته است، به‌ويژه آن جا كه به‌صراحت می‌گويد «اصلاح‌طلب» نيست و دليلی برای شركت در انتخابات آينده نمی‌بيند.

گروهی بر او خرده گرفته‌اند كه از نام «سخن‌گوی كروبی» سوءاستفاده كرده و تريبونی يافته برای بيان نظرات شخصی. اين ايراد وارد نيست به اين دليل كه آقای كروبی (چه حالا و چه هر زمان ديگر) خواهد توانست مجتبا واحدی يا اين بخش از سخنانش را از خود نداند و گمان نمی‌كنم كه حكومت (حتا در حبس خانگی هم) جلوی اين كار او را بگيرد. از اين گذشته، طنز كار اين جا است كه گروهی گمان می‌كنند كروبی كه با صراحت لهجه‌ی بسيار، پيش‌گام اعتراضات جنبش سبز و افشاگر تجاوزهای جنسی در زندان‌های رژيم بوده و خودش و فرزندانش كتك‌ها از عمال اين رژيم خوردند و فحش‌ها شنيدند و خانه‌ی مسكونی‌شان را ناامن ديدند نظری جز نظر مجتبا واحدی می‌تواند داشته باشد و موافق شركت در انتخاب است! يعنی می‌فرماييد كروبی كه چهار ماه است در حبس خانگی است و صدا و تصويرش در اين نظام قدغن شده، كروبی كه در يكی از آخرين گفتگوهايش پيش از حبس خانگی گفته بود ديگر نه چيزی از جمهوريت نظام باقی مانده و نه از اسلاميت آن، هم اكنون با شركت در انتخابات مجلس موافق است؟ مگر در اين مدت سه چهار ماهه چه تغييری در فضای كشور رخ داده است؟ آيا عفو عمومی اعلام شده؟ متجاوزان و مسوولان خطاكار كيفر ديده‌اند؟ سران جنبش و سياسيان زندانی آزاد شده‌اند؟ از خانواده‌های قربانيان اعتراضات دل‌جويی شده است؟ به وجود تقلب در انتخابات و يا ستم‌كاری پس از آن اعتراف شده؟ چه اتفاقی جز اجازه‌ی چاپ به چندين روزنامه و نشريه رخ داده كه نشان از پذيرش و آمادگی حكومت برای اصلاح باشد؟

نگاهی به اتفافات كشورهای منطقه نشان می‌دهد كه راه و رسم اصلاح‌پذيری اين گونه نيست. شاه مراكش با ديدن نشانه‌های اعتراض عمومی تغيير قانون اساسی را پيش‌نهاد می‌دهد و داوطلبانه از اختيارات خود می‌كاهد. زمام‌داران بحرين هم گفتگو با گروه‌های مخالفان را در دستور كار قرار می‌دهند و چشم در چشم بزرگ‌ترين گروه شيعه‌ی مخالف رژيم می‌شوند. در كشور ما هيچ اراده و عزمی برای مصالحه و آشتی ديده نمی‌شود اما گروهی كه ميراث‌خوار واژه‌ی «اصلاح‌طلب» شده‌اند گويا (با پيش‌شرط و بدون آن) برای شركت در انتخابات اعلام آمادگی كرده‌اند.

مشكل كار همين جا است كه انگار در ادبيات سياسی جمهوری اسلامی، «اصلاح‌طلب» مثل يك برند (Brand) يا نام تجاری رفته‌رفته از معنای راستين خود تهی شده و  به گروهی اطلاق می‌شود كه بدون هيچ خواست روشن و شفاف اصلاح‌گرانه، تنها خواهان بازگشت و ماندن در كشتی نظام هستند و تنها به دلايل داشتن خاطراتی نوستالژيك از سال‌های دور يا داشتن دوستان و آشنايانی متفاوت، در گروه متفاوتی به نام «اصلاح‌طلب» جای گرفته‌اند. وقتی پی‌‌گيری خواسته‌های اصلاحی در دستور كار نباشد می‌توان به جای اين نام «اصلاح‌طلب» هر نام ديگری گذاشت ( ‌مثلن «مجمع ولايت‌مداران مبارز») و مطمئن بود كه هيچ تفاوتی در كاركرد و اهداف اين جمع ايجاد نخواهد شد. اصلاح‌طلب راستين اما همه حال در انديشه‌ی اصلاح است و اصلاحات را طيفی می‌بيند ميان اصلاحات جزيی در قانون اسای كشور تا انقلاب. «انقلاب» نهايت اصلاح‌طلبی در برابر حكومتی خواهد بود كه همه‌ی راه‌های اصلاح را با دست خود بسته و متكبرانه معترضان را به سمت آن يگانه راه باقی‌مانده سوق داده باشد كه نمونه‌ی آن را در انقلاب پنجاه و هفت شاهد بوديم.

«اصلاح‌طلبی» ايرانی اما كه از خرداد هفتاد و شش و با «نه» بلند مردم به حكومت شكل گرفت به هيچ يك از اهداف اصلاحی خود نرسيد.‌ اصلاح قانون مطبوعات با حكم حكومتی ره‌بر مسكوت ماند و لوايح دوقلو برای افزايش اختيارات رييس‌جمهور و كاستن از قدرت مطلق ره‌بر به شكست انجاميد و مجال طرح نيافت. رد صلاحيت‌ها برای انتخابات مجلس گسترده‌تر شد و حتا دامان ياران ديروز را هم گرفت. از خرداد هفتاد و شش تاكنون چهارده سال می‌گذرد. چهارده‌سال آزگار آزمودن راه‌های گوناگون اصلاح اين رژيم و هر بار به ديوار بلند خودكامگی برخوردن. اميد بستن و نااميد شدن. رژيم (و در راس آن خامنه‌ای) از راه‌های مختلف در برابر مردم و خواست اصلاحی آنان ايستاد: با نظارت استصوابی شورای نگهبان، با گشودن مقدرات مملكت در دست سپاه و بسيج، با بازكردن افسار لباس‌شخصی‌ها و بسيجی‌ها و حمله به دانش‌جويان و تجمعات، با حذف فيزيكی و ترور چهره‌های برجسته‌ی طالب اصلاح و بالاخره اوج فريب‌كاری و خودكامگی‌اش در همين خرداد هشتاد و هشت و آن افتضاح تقلب انتخاباتی بود كه آخرين تلاش ملت برای آزمودن امكان اصلاح رژيم را به خاك و خون كشاند. شيخ آن «اصلاح‌طلبی» و نخست‌وزير محبوب چپ‌ها و خط‌ امامی‌ها هنوز در حبس خانگی هستند و عجبا كه گروهی كه به گفته‌ی مجتباواحدی نام «اصلاح‌طلب» بر آن‌ها تحميل شده خواستار شركت در انتخابات و عذرخواهی طرفين هستند.

اصلاح‌طلبی مفهومی روشن است،‌ يك فرايند بی‌پايان است از آزمون و خطاهای بسيار برای رسيدن به به‌ترين وضع. پوسته‌ی سنگی و متصلب نظام كنونی اجازه‌ی هيچ اصلاحی را تاكنون نداده و حركت اصلاحی همواره در حال عقب‌نشينی از مواضع خود بوده است تا به امروز كه «اصلاح‌طلب» تنها نام گروهی از سياست‌مداران باشد كه هيچ هدف مشخص و روشنی ندارند. ما بايد جلوی مصادره‌ی اين مفهوم روشن و شفاف بايستيم و آرمان «اصلاح»، اين چكيده‌ی اميدها و آرزوهای صدساله‌ی خود را از اين گروه بازپس بگيريم. بی اين گروه نيز راه «اصلاح» در برابر مردم ايران گشوده است: از تغيير در قانون اساسی و «اصقلاب» (Refolution) گرفته تا انقلاب!

اعتصــاب قــــــبا

آقا و خانم عزيز! شايد خبر نداشته باشيد كه هاله‌ی سحابی را در مراسم به خاك‌سپاری پدرش با مشت و لگد لباس‌شخصی‌ها كشتند. بعد هم هدا صابر در اعتراض به اين جنايت آشكار، در زندان اوين دست به اعتصاب غذا زد و پس از كتك خوردن در بهداری زندان، ناباورانه جان خود را از دست داد. نمی‌دانستيد، نه؟ می‌دانستم كه نمی‌دانستيد. حكومت هم، طبق معمول، علت مرگ هر دو را ايست قلبی اعلام كرد. هم‌بندیان هداصابر در زندان اوين اين ستم‌های پی‌درپی را «بسیار سنگین» و «غیر قابل تحمل» ديدند. دوازده نفر از آنان در پاسخ «به ندای وجدان و ادای تکلیف اخلاقی» و برای سردادن «فریاد اعتراض و خشم علیه ظلم»، «حداقل اقدام» اعتراضی شدنی را انجام دادند: اعتصاب غذای گروهی!

تو را به خدا خودتان را نگران نكنيد آقا و خانم عزيز! قصه‌ی واكنش به اين ستم «بسيار سنگين و غير قابل تحمل» خيلی زود به «پايان خوش» رسيد. چهره‌های برجسته‌ی سياسی و دينی و ميهنی ما نخست چند روزی را در سكوت گذراندند. آخر پاسخ به «ندای وجدان» و «ادای تكليف اخلاقی» تنها در زندان اوين معنا می‌يابد و تنها در برابر ظلمی بايد فرياد خشم و اعتراض سرداد كه در چند گامی ما رخ داده باشد! اين وجدان‌های نزديك‌بين اما پس از چند روز، رگبار نامه‌ها و درخواست‌ها را بر سر زندانيان آوار كردند برای پايان‌دادن به اعتصاب غذا. می‌پرسيد پس آن ستم سنگين چه شد؟ هاله سحابی و هدا صابر چه می‌شوند؟ خب آقايان نگران تن‌درستی و جان زندانيان شده بودند و دامن خود را برچيده بودند تا لكه‌ای بر تريش قباشان ننشيند. خوش‌بختانه اعتراض دسته‌جمعی زندانيان «علیه بی تدبیری، کبر و دروغ‌گویی نهادینه‌شده در بخش‌هایی از حاکمیت کشور» در ميان هياهوی همه‌روزه‌ی خواهندگان شكستن اعتصاب غذا رنگ باخت و سرانجام پس از نـُه روز زندانيان اعتصاب غذای خود را شكستند! خوش‌حالم كه نفس راحتی كشيديد.

بعدها گروهی آمدند و با لحن حماسی از اين رخداد سخن گفتند. درست است كه اين حركت دلاورانه به دليل برخوردار نشدن از پشتيبانی موثر در بيرون از زندان (چه درون و چه بيرون كشور) به تمامی به بار ننشست و فشار فزاينده‌ای را متوجه حكومت ستم‌گر كنونی نكرد اما حتمن تاييد می‌فرماييد كه خب… جان زندانيان خيلی مهم‌تر است از ستم سياه به هاله سحابی و هداصابر. خدا آن دو را بيامرزد كه مردند و رفتند و فراموش شدند اما اين زندانيان را بايد زنده نگاه داشت تا اگر زمانی در رخدادی ديگر در زندان كشته شدند دست‌مايه‌ی ديگری داشته باشيم برای ادامه‌ی اعتراض! درست است كه به دليل تلاش رسانه‌ای كوشندگان جنبش، «صدای اعتراض [زندانيان] به گوش همگان رسید» اما اين اعتراض جمعی «تبدیل به مانعی بر سر راه حاکمان برای نقض حقوق زندانیان» نشد و نخواهد ‌شد. خب نشده باشد! اين حكومت كه دست از ستم برنمی‌دارد؛ مطمئن باشيد كه خيلی زود ستم تازه و ابتكاری ديگری را رو خواهد كرد و ما دوباره فرصت جبران اين كم‌كاری را خواهيم داشت. دفعه‌ی ديگر از مردم می‌خواهيم كه به مدت يك هفته بر فراز بام‌ها فرياد الله‌اكبر سردهند و قول می‌دهيم نامه‌های خود به ره‌بر انقلاب يا دبيركل سازمان ملل را با پست پيش‌تاز بفرستيم تا بدون فوت وقت به مسووليت دينی و ميهنی خود عمل كرده باشيم!

رفتار مسوولان در برابر زندانيان «نشانه‌ای روشن از بی‌مسوولیتی و عدم پاسخ‌گویی و البته نا کارآمدی و ضعف دستگاه قضایی کشور» بود و ما خوش‌حال‌ايم كه برای هزار و يكمين بار اين موضوع را به جهانيان ثابت كرديم. ما با درخواست‌های مكرر خود از زندانيان برای شكستن اعتصاب به همه ثابت كرديم كه «جان انسان و حیات یک زندانی… در نظر مسوولان و مقامات قضایی و امنیتی بی‌ارزش و فاقد اهمیت» است هرچند همه اين را هم از پيش می‌دانستند! خب يادآوری كرديم. ما با بازتاب «حمایت‌های وسیع و گسترده‌ای که از سوی مردم و جامعه‌ی مدنی ایران صورت گرفت» برای هزار و دومين بار «زنده بودن و پویا بودن جنبش سبز مردمی ایران» را به همه نشان داديم. می‌فرماييد كه همه اين يكی را هم می‌دانستند؟ خب يادآوری‌اش كه اشكالی نداشت. می‌فرماييد كار ديگر و به‌تری انجام می‌داديم؟ مثلن چه؟ ما كه نامه نوشتيم، لينك داديم و لايك زديم. چی؟ روحانيون و سياست‌مداران برجسته‌ی داخل در خانه‌ی خودشان اعتصاب می‌كردند؟ می‌رفتيم جلوی سفارت ايران در همه‌ی كشورها و اعتصاب غذا می‌كرديم؟ يا به جای نامه نوشتن، خودمان می‌رفتيم جلوی دفتر سازمان ملل و اعتصاب غذا می‌كرديم و پوشش رسانه‌ای؟ مثل آن چهار جوان كه چهار روز اعتصاب غذا كردند در پاريس، جلوی سفارت ايران؟ پای خبرنگارها را به ميان می‌كشانديم. كارمان به بيمارستان می‌كشيد؟ لحظه‌لحظه‌ی اعتصاب غذای زندانيان را با همكاری خودمان به كابوس رژيم تبديل می‌كرديم؟ فشار رسانه‌ای طاقت‌فرسا بر رژيم؟

نه آقا جان قرار نيست كه ما با اين اعتصاب غذاها چيزی را عوض كنيم. همين كه پيغام ما به گوش مسوولان جمهوری اسلامی و جهانيان رسيد كافی است. كافی است؟ واقعن كافی است؟ برای رسيدن به چه هدفی كافی است؟ چرا دامن خود را برچيديم تا قبا و عبا و كت‌شلوارمان چروك نشود؟ چرا اين فرصت پيش‌روی جنبش را سوزانديم؟ چرا هيچ كس فراخوانی نداد برای گسترش دامنه‌ی اعتصاب غذا؟ چرا كاری نكرديم خانم و آقای عزيز؟ انگار شما و ما همه دربندايم، دربند من، دربند تن،‌ دربند مصلحت سياسی،‌ دربند عافيت‌جويی، ‌دربند بی‌خردی و فرصت‌سوزی. و انگار همان زندانيان اوين و رجايی‌شهر بايد بيايند و ما را آزادكنند آقا و خانم عزيز!

كمپين حمايت از نامزدی فاطمه‌ی رجبی در انتخابات آينده

ما جمعی از «حكومت‌طلبان اصلاح‌شده» كه از اصلاح‌طلبان حكومتی سابق منشعب شده و حزب جديد «چكاد ولايت‌مداران پيش‌روی ايران نوين» (چوپان) را تشكيل داده‌ايم بدين وسيله از طرف خانواده‌های جان‌باختگان و زندانيان و كهريزكی‌های جنبش سبز از مقام عظمای ولايت عذرخواهی می‌كنيم و سران فتنه را مسوول خون‌ها و جان‌ها و روان‌ها و عمرهای تباه‌شده می‌دانيم. از فرمانده‌ی كل قوا و نيز از نايب بر حق امام زمان خواستار محاكمه‌ی عادلانه و عاری از رافت اسلامی و اشد مجازات برای كليه‌ی فريب‌خوردگان و مزدوران می‌باشيم و می‌خواهيم كليه‌ی اقدامات لازم برای سكته‌ی قلبی «شيخ ساده‌لوح» و «ميرحسين ديكتاتور» در ايام حبس خانگی را مبذول بفرمايند.

باری، فتنه‌ی انتخابات با درايت و بصيرت رهبر معظم برطرف شد و چشم فتنه با جراحی عميق ايشان از حدقه به درآمد. ايشان در همان اولين جمعه‌ی پس از انتخابات با فروتنی بسيار ضمن اشاره به آبروی اندك و جسم عليل خود شور و خروش نيروهای مخلص انقلاب را برانگيختند و با بصيرت تمام، نظر خود را به نظر احمدی‌نژاد نزديك‌تر دانستند.

پس از رفع فتنه، و حال كه عورت اسفنديارگونه‌ی احمدی‌نژاد سرچشمه‌ی جريان انحرافی شده است ايشان باز هم  وارد صحنه شده و با شجاعت تمام از بصيرت خود ابراز پشيمانی كرده‌اند. ولی امر مسلمين جهان با گذاشتن دست مبارك خود روی سرچشمه‌ی اين جريان انحرافی، مشت محكمی زدند به دهان ياوه‌گويان شرق و غرب كه در دل خود می‌گفتند: «ای رهبر آزاده، بصيرتت نم داده» و بار ديگر بصيرت خود را به رخ جهانيان كشيدند. اين الگوی «بصيرت – شجاعت در اعتراف به اشتباه – بصيرت مضاعف» ويژگی يگانه‌ی ايشان در مديريت جهانی است و بايد كه دفتر حفظ آثار مقام معظم رهبری به نشر اين مهم همت بگمارد.

از ميان دل‌سوختگان نظام و رهبری اين ويژگی «بصيرت – شجاعت در اعتراف به اشتباه – بصيرت مضاعف» را تنها در خانم «فاطمه‌ی رجبی» سراغ داريم. هم او كه در آغاز دوران احمدی‌نژاد و هنگامی كه شوهرش غلامحسين الهام همه‌كاره‌ی رييس‌جمهور بود با بصيرت تمام كتابی نوشت در وصف كرامات محمود به نام «معجزه‌ی هزاره‌ی سوم» اما پس از ديدن رفتار بيمارگونه‌ی عورت احمدی‌نژاد و رفت و آمدهای مشكوك اين جريان انحرافی به خارج و داخل، با شهامت تمام از بصيرت خود ابراز پشيمانی كرد و با بصيرتی نو از پدر عروس و خود احمدی‌نژاد عبور كرد.

ما اعضای حزب چوپان بدين وسيله ضمن اعلام شركت در انتخابات آينده، از نامزدی خانم «فاطمه‌ی رجبی» كه از هر مردی مردتر است اعلام حمايت می‌كنيم تا الگوی شخصيتی رهبر انقلاب يعنی «بصيرت – پشيمانی – بصيرت مضاعف» را در وجود ايشان تبلوری ديگر بخشيده باشيم. به شورای محترم نگهبان هم اعلام می‌كنيم كه يگانه شرط ما برای حضور در انتخابات تاييد صلاحيت ايشان است. شعار انتخاباتی ما هم اين است:

«شكل فاطی كماندو مهم نيست،‌ محتواش مهم‌ه».

والسلام علی من تبع سيد علی خدا

سودای سلطنت را فراموش كن تا تاج سر مردم شوی شازده!

در سايه‌ی تجربه‌ی تلخ ستم‌كاری و سياه‌كاری جمهوری‌اسلامی، مردم دسته‌دسته از حكومت دينی گريزان‌تر می‌شوند و فزاينده‌تر از ديروز، جدايی نهاد دين از سياست را خواستار می‌شوند. خواسته‌ای به‌جا و درست كه هم به سود دين است و هم سياست؛ با تقدس‌زدايی از نهاد سياست، سياست‌مداران پاسخ‌گوتر خواهند شد و دين‌مداران هم دين خود را دست‌افزار توجيه زشت‌كاری‌ها نخواهند يافت. از هر دو جبهه‌ی سياست و دين كسی نمی‌تواند با اين استدلال مخالفت منطقی كند. اما بيم آن می‌رود كه «سكولاريسم» رفته‌رفته رنگ و رويی آرمانی پيدا كند و دست‌آويزی شود برای وعده‌دادن و روكشی شيرين برای خوراندن زهرابه‌های تلخ و تجربه‌شده.

آقای رضاپهلوی بارها و بارها (مثلن در گفت و گوی تازه‌اش با خودنويس) يك جمله را ورد زبان خود كرده (و سلطنت‌طلبان نيز طوطی‌وار آن را تكرار كرده‌اند) كه «شكل حكومت مهم نيست،‌ محتوايش مهم است كه بايد سكولار باشد». روكش شيرين و آرمانی «سكولاريسم» ابزاری می‌شود برای زدودن بی سر و صدای حساسيت مردم نسبت به شكل حكومت «شاهنشاهی» و جای‌دادن اين گزينه در ميان گزينه‌های آينده‌ی سياسی ايران. گذشته از روكش شيرين سكولاريسم، مدعای رضاپهلوی بسيار سست و بی‌منطق است.

مغلطه‌ی نخست آن كه اين مدعا با ساده‌انگاری بيش از اندازه چنين وانمود می‌كند كه محتوای حكومت چيزی جدا و مستفل از شكل حكومت است: يك سو محتوای حكومت است و يك سو شكل آن و شكل حكومت هم هيچ تاثيری بر محتوای آن ندارد. مشخص نيست كه اين محتوای سكولار قرار است از كجا تراوش شود اگر از شكل حكومت نباشد؟ چرا خود رضاپهلوی شكل حكومت سلطنت مشروطه را می‌پسندد و نه سلطنت مطلقه را؟ آيا شكل حكومت سلطنت مطلقه نمی‌تواند هم‌راه با محتوای سكولار شود؟

مغلطه‌ی دوم اين است كه محتوای حكومت را تنها به صرف سكولار بودن خوب و پسنديده می‌داند. اين قسم هدف‌سازی از سكولاريسم و بخشيدن جنبه‌ی آرمانی به آن تنها به فريب‌كاری خواهد انجاميد. سكولاريسم هدف و آرمان نيست،‌ سكولاريسم تنها وسيله‌ای است برای پيش‌گيری از نابرابری بر مبنای دين‌. فلسفه‌ی وجودی و هدف سكولاريسم پيكار با نابرابری است  و طبيعی است كه سكولاريسم در كنار ديگر انواع مبارزه با نابرابری جای داده شود. سكولاريسم كه با نابرابری دينی می‌جنگد به‌ناچار با نابرابری نژادی و جنسی و قومی و زبانی هم هم‌داستان و هم‌رزم خواهد بود. آيا شكل حكومت سلطنت كه اساسن بر بنياد نابرابری خون و نژاد بنيان نهاده شده می‌تواند در كنار سكولاريسم قرار گيرد؟

مغلطه‌ی سوم اين است كه اتفاقن از نطر شخص رضاپهلوی شكل حكومت مهم است و تنها شكل حكومتی كه برای او مزيت نسبی ايجاد می‌كند و او را از يك كوشنده‌ی سياسی ساده پرتاب خواهد كرد به صدر سياست ايران همين شكل حكومت «سلطنت» است اما او خود را بی‌اعتنا به قدرت نشان می‌دهد و فريب‌كارانه همه‌ی اشكال حكومت را يك‌سان می‌خواند و انتخاب آن را به «مردم» وامی‌گذارد. خمينی نيز در آغاز خود را بی‌اعتنا به قدرت نشان می‌داد و همه چيز را موكول می‌كرد به خواست مردم.

مردم ايران يك‌بار از چاله‌ی شاهنشاهی بيرون آمدند و خود را به چاه جمهوری‌اسلامی انداختند. چاه ويل اين حكومت دينی آن‌چنان ژرف و تاريك است كه گروهی سلطنت‌طلب دلير شوند و مردم را به بازگشت به «چاله»ی پيشين فراخوانند. چاه بودن حكومت دينی اما چيزی از دام‌چاله‌ی حكومت شاهنشاهی كم نمی‌كند. بايد يك بار برای هميشه از اين دور باطل «چاله» و «چاه» بيرون جهيم و به راه سومی بينديشيم كه در آن همه‌ی مردم با هم برابر باشند و هيچ‌كس به خاطر خون يا نژاد بر ديگری برتری نداشته باشد. جنبش سبز مردم ايران در اعتراض به كودتای انتخاباتی كوشش و فريادی است برای گريختن از اين دور باطل، ‌برای گريختن از هر شكل حكومت كه در آن «يك‌نفر» به خود اجازه دهد به جای «مردم» تصميم بگيرد و رای مردم را ناديده بگيرد.

اگر رضاپهلوی راست می‌گويد كه شكل حكومت واقعن مهم نيست بيايد و از سودای زنده‌كردن دوباره‌ی نهاد سلطنت دست بردارد و به عنوان يك «جمهوری‌خواه» خودش را در ميان مردم ببيند و نه چونان شازده‌ای بر فراز آنان. مردم ما از شازده‌ها و شاه‌زاده‌ها و آقازاده‌ها (و همه‌ی حاملان اسپرم مقدس) دل خوشی ندارند. مردم اگر ببينند كه رضاپهلوی برای نفع شخصی خود سينه‌چاك نمی‌كند و هدفش از مبارزه با اين رژيم در درجه‌ی نخست آزادسازی ايران است و نه به تخت نشستن خود، دست او را به گرمی خواهند فشرد.

آقای رضاپهلوی اگر سودای سلطنت را فراموش كنی و هم‌چون يك كوشنده‌ی سياسی «تنها» برای آزادی ايران بكوشی آينده‌ی سياسی به‌تری در انتظار تو خواهد بود.

ذوالفقارت را فرود آر و دانش‌گاه را دو نيم كن سيد علی

نگاه كن! زنی آن سوی خيابان است، گرازان‌گرازان می‌خرامد و بوی خوشش را همه جا می‌پراكند. نه، نه، نگاه نكن؛ نگاه به نامحرم تيری است از تيرهای شيطان. خجالت بكش، استغفار كن، تقوا به خرج بده، در آن جهان پاداش خواهی گرفت، حوری‌های چشم‌درشت و سپيد اندام بهشتی به هر شمار و هرگاه كه بخواهی. می‌دانم كه خرامان و خوش‌بو و خوش‌ادا است، اما تو نگاه نكن. «زن بدحجاب برای مومن از هر درنده و گزنده‌ای خطرناك‌تر است». ايمانت را بر باد مده. دنيا سرای گذر است، سرت را بدزد و بگذر. لعنت بر شيطان! يكی ديگر از تيرهای شيطان، يكی از آن درنده‌ترين‌ها و گزنده‌ترين‌ها، دارد از همين سوی خيابان به سويت می‌آيد. بوی خوش زن نزديك و نزديك‌تر می‌شود. نمی‌توانی چشمانت را درويش كنی؟ طاقتت طاق شده؟ تقوايت ته كشيده؟ ذوالفقارت را فرود آر و خيابان را دو نيم كن: زنانه و مردانه!

هوا گرم است، اتوبوس گرم است. كنار زنی نشسته‌ای. چهره‌اش را نمی‌بينی اما وجودش، بوی‌اش دل‌مشغولت كرده. با شهوتت حرف می‌زنی و از آتش دوزخ می‌ترسانی‌اش. با تكان اتوبوس تن زن به تنت می‌خورد، وحشت می‌كنی و از ترس گناه می‌پيچی به خودت. زن عين خيالش نيست. همه‌ی خيال تو اما به زن است. خيال می‌بافی و حظ می‌بری و… ناگهان به خودت می‌آيی و خط می‌زنی، پاره می‌كنی، بافته‌های خيالت را از هم می‌دری. زنی كه كنارت نشسته كلافه‌ات كرده؟ ذوالفقارت را فرود آر و اتوبوس را دو نيم كن: زنانه و مردانه!

در خانه را پشت سرت قفل كن. چند بار بچرخان. دوباره چك كن كه قفل شده باشد. كار از محكم‌كاری عيب نمی‌كند. آخر شب يك‌بار ديگر چك كن. ديوارها را كه خوب بالا آورده‌ای، پرده‌های ضخيم هم كه همه‌ی پنجره‌ها را كور كرده‌اند. از بيرونی پا به اندرونی بگذار. مرغ‌ها جدا،  خروس‌ها جدا. عقدی‌ها و صيغه‌ها همه در اندرونی. همه پوشيده، همه مستوره. هيچ نامحرمی نمی‌بيندشان، چه برسد به نگاه چپ. چند نخود ترياك بكش تا كمرت را سفت كند. اين اسپری‌ها هم خوب است. اما زنده‌باد آن بسته‌قرص‌های چارتايی كه بلند نگاه می‌داردش. برو. بكن. لذت ببر. نمی‌شود؟ چيزی از درون كلافه می‌كندت؟ هر چه می‌كنی سير نمی‌شوی؟ غسل كن. نيمه‌چپ. نيمه‌ی راست. تنت را طاهر كن. دوباره آب بكش. سه باره. نماز بخوان. ركعت چندم بودی؟ شك نكن. چند ركوع گذاشتی؟ چند سجده؟ فكر يك زن بی‌چهره كه هم شيرين است و هم گناه‌آلود رهايت نمی‌كند؟ دل  به نماز بده. سجده‌ی سهو به جا بيار. دوباره نماز بخوان.

باز هم فكر يك زن بی‌چهره كه هم شيرين است و هم گناه‌آلود رهايت نمی‌كند؟ ذوالفقارت را بردار و فرود آر. دبستان را دو نيم كن: دخترانه و پسرانه. دبيرستان را دو نيم كن: دخترانه و پسرانه. دانش‌گاه؟ چه معنی دارد اختلاط پسر و دختر كه هم‌چون آتش و پنبه‌اند؟ چه معنی دارد نگاه به قصد لذت به استاد زن؟ ذوالفقارت را فرود آر و دانش‌گاه را دونيم كن. دانش از هم می‌درد؟ «انسان» دونيم می‌شود؟ چه باك، ايمانت كه سر جايش است.

ذوالفقارت را فرود آر و خيابان‌ها را دو نيم كن، اتوبوس‌ها را دونيم كن، تاكسی‌ها را دو نيم كن. خيابان‌ها را دو نيم كن. مغازه‌ها و بازارها را دونيم كن. سينماها و كتاب‌خانه‌ها را دونيم كن. مدرسه‌ها و دانش‌گاه‌ها را دونيم كن. ورزش‌گاه‌ها و غذاخوری‌ها را دونيم كن. اصلن بيا و شهرها را دونيم كن. نمی‌شود؟ آرام نمی‌گيری؟ بيا و ذوالفقارت را بردار و كشور را دو نيم كن: زنانه و مردانه. خدا قوت! نه؟ باز هم نمی‌شود؟ اصلن بيا و كره‌ی زمين را چونان سيبی از ميان به دو نيم كن: زنانه – مردانه!

آرام گرفتی؟ نگرفتی؟ ای بابا! ذوالفقارت را فرود آر و از بيخ ببرش. درد دارد؟ خون می‌آيد؟ آرام گرفتی حالا؟ نه؟ آرام نگرفتی؟ باز هم نه؟ ذوالفقارت را بردار و بُرّاتر از هميشه فرود آر و خودت را دو نيم كن و خلاص سيدعلی!