از سرنوشت تراژیک خدیجه‌ی مصدق، تا مصائب خانواده‌‌ی زندانیان در جمهوری اسلامی!


خدیجه دختر ۱۳ ساله‌ی باهوش و مهربان که با پدر انس و الفتی ویژه داشت، روزی که در کنار ساختمان زندان شهربانی دیدار پدر را انتظار می‌کشید، ناگهان او را طناب‌پیچ و دست و پا بسته،  اسیر دست ماموران خاکی پوش رضاشاه کبیر می‌بیند، که کشان‌کشان به سوی سرنوشتی می‌برندش، که پیش از او بر سر بسیاری دیگر نیز آمده بود، و خبرش در شهر سایه‌ای از خوف و خطر دستگاه رضاخانی را گسترده بود. خدیجه بر سر و روی خود می‌زند و باحالتی زار و رنگ پریده و هوش و حواس از دست داده به خانه برمی‌گردد، دیدار وضع رقت‌بار پدر و شوک روانی حاصل از این دیدار هیچ‌گاه خدیجه را رها نساخت. دخترک، برای تمام عمر از دست رفت. او دیگر هرگز از بستر بیماری برنخاست!

روح و روان لطیف کودکانه‌ی خدیجه، دختر شاد و زرنگ دکتر مصدق، که با رفتار خشن و بی‌رحمانه‌ی ماموران زندان شهربانی رضا شاه خراشیده بود، به این سادگی قابل ترمیم نبود. او که  بر اثر این شوک، به بیماری حاد اعصاب و روان مبتلا گردید، مداوایش در تهران بی‌نتیجه ماند و به سفارش پدر، دخترک را برای درمان راهی ‌آسایشگاهی در سوئیس می‌کنند. او عمری در کنار بیماران روانی به سر می‌کند ولی هیچ وقت تصویر طناب پیچ شده‌ی پدر را فراموش نمی‌کند و به حالت طبیعی باز نمی‌ گردد. در گذشت زمان و نیز بالا رفتن قیمت‌ها و گران شدن ارز، و پس از مرگ مصدق، خانواده دکتر مصدق تحت فشار قرار می‌‌گیرند و از پرداخت هزینه بیمارستان او عاجز می‌مانند!

در مورد رفتار و منش مصدق و فعالیتهای سیاسی  او هزاران جلد کتاب و رساله و مقاله موجود است. کسی نیست که مصدق ِ نخست وزیر را نشناسد، اما مصدق زندانی رضا شاه و خدیجه‌ی از یاد رفته را کسی نمی‌شناسد. جامعه به آسانی از کنار آسیب‌هایی که به او و خانواده‌اش، دراین برهه از زمان وارد آمد گذشت. بی‌ تفاوتی نسل ِامروز کوشنده‌های سیاسی و فعالان اجتماعی به زندانیان سیاسی و خانواده‌های بی‌ دفاع‌ آنان نیز حکایت از آن دارد که نسل‌های جدیدتر نیز به همان درد گرفتار است، و پرورده همان نسلی ست که روزگاری با چنین شرایطی امتحانی پس داده است.

در بهمن ماه سال گذشته، نرگس محمدی در نامه‌ای به دادستان تهران احوال دو فرزند خردسال خود،کیانا و علی را در لحظات جدا شدن از پدر و مادر چنان به تصویر کشید که چشمان بهت‌زده و بی‌تاب، و اضطرابِ آرام ناشدنی خدیجه، مانند یک هشدار تاریخی به یادمان آمد. روزگار اسف‌بار امروزِ زندانیان سیاسی و خانواده ‌هایشان تکرار وقایعی‌ ست که زمانی نه چندان دور بر گذشتگان‌مان گذشته است. دیری نیست که بر صفحه رسانه‌های تصویری‌، مرگ مادر آرش صادقی در اثر ورود وحشیانه‌ی ماموران به خانه‌شان ثبت شد، و خبر دق‌مرگ شدن  پدر سید محمد ابراهیمی، زندانی سیاسی در رسانه‌ها پیچید. او قادر به تحمل رنج دیدار فرزندش در آسایشگاه روانی نبود. در خبرها خواندیم که مسعود باستانی تنها برای یک دقیقه خداحافظی با مادر، بر خلاف دستور ماموران و خارج از وقت ملاقات، با ضرب و شتم ماموران زندان مواجه شد. مهراوه و نیما فرزندان خردسال نسرین ستوده نیز هر هفته روزهای دوشنبه، در ملاقات‌ها‌ی کابینی آغوش مادر را به انتظار می‌کشند؛ و چه اتفاقات ناگواری که هرهفته بر سرخانواده‌های این عزیزان، تنها برای دیدار با زندانی‌هایشان نمی‌آید! در این سالن‌های ملاقات چه می گذرد؟ در دقایق اندکی که گفتگو و دیداری حاصل می‌ شود زندانیان, انتظار چه خبری را می‌کشند؟! در یکی از روایت‌های خواهر ضیاء نبوی از دیدار با برادرش آمده که ضیاء عکس‌ العمل مردم را در قبال نامه‌هایش جویا شده ‌است! مسوولیت ما در قبال این نامه‌ها  به راستی چیست؟…

روزگار تیره و تاری که مصدق، و خانواده‌اش در آن دوره از زندگی‌شان متحمل شدند هیچ‌ گاه برای مردم عیان نشد. و بی‌توجهی و بی‌تفاوتی و قدرناشناسی این مردم نسبت به وضعیت خانواده‌‌ی این قهرمان ملی، همیشه در حافظه‌ی تاریخ به یادگار ماند. مصدق در بیان احوال خود در جایی نوشته است:« مدت سیزده سال در شهر تهران و احمدآباد به انزوا گذرانیدم کسی را ندیدم و با احدی معاشرت ننمودم…» وی تا آخر عمر نتوانست برای خدیجه کاری انجام دهد، و حتی اجازه نیافت در لحظات آخر بر بالین همسر نازنین و یار وفادارش ضیاء‌السلطنه حاضر شود و با او وداع کند. واقعه‌ای که حسرت‌ش برای دکتر مصدق ماند و او را چنان اندوهگین و افسرده کرد، که تا پایان عمر با چشمان اشک‌بار از او یاد می‌کرد.

خدیجه تا آخر عمر و بعد از مرگ برادران‌ش در فقر و تنگدستی، در دیار غربت و با تامین هزینه از سوی شهرداری محل در تیمارستانی در یکی از شهرهای سوئیس، روزگارش را در بی‌خبری تمام به سر رساند. حکومت ایران به هیچ‌وجه هزینه نگهداری او را به عهده نگرفت و تنها بازمانده‌ی دکتر مصدق نخست‌وزیر ایران، در سال ۱۳۸۲، در حالی‌که در واپسین روزهای زندگی  به زبان فارسی دو نام را به طور مستمر تکرار می‌کرد، دار فانی را وداع گفت. او مدام می‌گفت: «مصدق  ..  رضا خان پهلوی»!

زندانیان سیاسی قهرمانان جریان‌های اجتماعی دوران خود هستند،  که هر کدام آرامش خود و خانواده‌های‌شان را به مردم این کشور بخشیده‌اند. کودکان خردسال و فرزندان این عزیزان هیچ‌ گاه خاطره‌‌ی تلخ این روزها را فراموش نخواهند کرد. اهانت و توهین ماموران امنیتی در زمان هجوم وحشیانه به خانه‌‌هایشان را، و آسیب ناشی از تحقیر و اهانتی که در دادگاه‌ها و سالن ملاقات دیده و می‌بینند را هرگز از یاد نخواهند برد. عزیزان زندانی سیاسی درد و رنجی را که در سلول‌های تنگ و تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی کشیده‌ اند، همیشه با خود خواهند داشت و صد البته قدرشناسی و یا ناسپاسی و بی‌تفاوتی و عدم مسولیت مردم را در قبال رنجی که برده‌اند، در حافظه خود به ثبت خواهند رساند.

هشدار‌های تاریخی را نادیده نگیریم، اگر به درون دیوارهای سرد زندا‌ن‌های جمهوری اسلامی راهی نداریم، صدای خود را به گوش خانواده‌ها‌شان برسانیم تا واسطه‌ی همدلی ما باشند.

14 پاسخ به “از سرنوشت تراژیک خدیجه‌ی مصدق، تا مصائب خانواده‌‌ی زندانیان در جمهوری اسلامی!

  1. keyvan 9 نوامبر 2011 در 9:08 ب.ظ.

    حمله نظامی به کشورمان داره
    هر روز احتمالش بيشتر ميشه
    رضا پهلوی
    داره هشدار ميده جنگ يک فاجعه
    براي کشور ماس
    اون موقع تو نشستي از گذشته
    داستان ميگي

    • مهردخت آذري 9 نوامبر 2011 در 9:21 ب.ظ.

      اگر مطلب را خوانده بودی این‌گونه خرده نمی گرفتی اگر رضا پهلوی هشدار جنگِ نامعلوم را می‌دهد من هشدار تاریخ را برای اتفاقاتی که در کشورم « اکنون» رخ داده یاداوری می‌کنم اگر واقعا عرق ملی داری نقد را رها نکن بچسبی به یاری نسیه‌ی آینده‌ی نامعلوم

    • Ensan 10 نوامبر 2011 در 12:28 ب.ظ.

      Beyar amouzande ve beja ,in duste aziz ke irad migre, maselo ba ham ghati mikone. Jang ye masalest, in ham tarikh mast, ke etefaghan be ghole Shamlou aziz, ma iraniha hafeze tarikhi nadarim!

    • Mahzaad 17 سپتامبر 2012 در 2:08 ق.ظ.

      خانم مهردهت آذری : متأسفم که باید به کاخ افکار شما یک تلنگر بزنم و به اطلاع شما برسانم که قضیه معصومه مصدق کاملا یک دروغ محض است و آقای غلام حسین خان مصدق در گراماگرم انقلاب 57 این گناه را مانند گناه های متداول که به خاندان پهلوی وارد می آوردند به گناهان شاه افزود و شده سند در دست ایرانیان .
      ایرانیانی که دارای قدرت تخیل بسیار بالا و فانتازی عجیب و شاعرانه و احساسات بالای قبیله گرایانه و دسته گرایانه هستند .
      این نمونه از اخبار از دورانی آغازید که در ایران به آهستگی مطبوتات پا می گرفت که صد ها نمونه عچیب و غریب ( نمی دانم شاید عجیب و قریب ) در برخورد کرده ام . اما پیش از این دوران مردم بیشتر با صحرای کربلا و شمر و خولی و یزید یگ باز بیشتر سرگرم بوده اند که حتما مستحضر هستید و هر ماه محرم نیز به عزا می نشینید .
      اما مرحوم خانم معصومه مصدق :
      ایشان از زمان زایش دچار معلولیت بوده اند و می توانید بروید احمد آباد از پیز زنان یا مردان آنجا بپر سید !
      ولی آیا واقعا فقط این شازده ها دارای چنین روح عاطفی هستند و بقیه یعنی رعایا هرگز دچار جنین عارضه ای نمی شوند و یا این که روابط عاطفی هم در کشور ما در اشراف و رعایا متفاوت است ؟
      خانم هم میهن بسیار گرامی : می دانم یا احساسات وطن دوستانه دارید که این افسانه را باورکرده این و یا خودتان از همان افرادی هستید که در دسته و گروه دارای خون اشرافیت هستسد .( البته با پوزش واژه ملایم تری پیدا نکردم اگر فکر میکنید ممکن است به شما بر بخورد دوباره پوزش)

      از آقای دکتر مصدق یک کتاب هست که ظاهراً نوشته هایش می باشد و با نظارت شخص توانانی مانند آقای افشار از انتشارات علمی انتشار یافته است .

      آقای دکتر در این کتاب از سیر تا پیاز را شرح داده اند و هرچه توانسته اند از مظلومیت و ستمی که بر وی رفته گفته , چطور این فاچعه مهم را که زندگانی یک دختر بچه را به تباهی کشیده از قلم انداخته اند در صورتی که از درج کوچکترین وقایع بی ربط در این کتاب پرهیز نکرده است .
      اما از مرحوم خانم معصومه عرض کنم که ایشان دارای معلولیت جسمی هم بوده و تعجب آور است که آقای دکتر غلامحسین مصدق چنین ادعائی نموده اند و اکنون یک سند تاریخی شده است که فقط یک نفر و آن هم یک نفر از اعضای دعوای 28 مرداد شاهدش بوده است !
      باد آوری می کنم که ایرانیان بیشترین ادیان و فرقه های مذهیبی را در جهان آفریده اند
      در پایان برای شما آرزوی بهترین ها یعنی پس از خواندن مطلبی , کمی هم کلا یا روسری را قاضی کنید

      • مهردخت آذري 17 سپتامبر 2012 در 6:00 ب.ظ.

        دوست گرامی چه کسی صحبت از «معصومه مصدق» کرده که شما، این‌گونه نگران کاخ افکار من شده‌اید بهتر نبوداطلاعات خود رو بیشتر می‌کردید و بعد این کامنت رو می‌گذاشتید؟ معصومه مصدق نوه‌ی دکتر محمد مصدق است فرزند غلام‌حسین مصدق با این توضیح کوتاه در جواب کامنت شما دلیلی نمی‌بینم به مابقی بیانات شما جوابی بدهم موفق باشید.

      • ناشناس 4 دسامبر 2012 در 8:43 ب.ظ.

        درود بر شما خانم مهر دخت و سپاس از جوابیه ,
        اشتباه نام خدیچه و معصومه از طرف من موچب شد که از طرف شما محکوم باشم .
        از ابتدای نوشته به خوبی می شد محور اصلی نوشته را خانم خدیچه شناخت ولی باز گناه اشتباه من مرا وادار کرد دوباره توضیح دهم .
        http://www.100years.site90.com/ejtemaa/darken/04.html#51
        به هر حال این فی البداهه تایپ کردن و نیز به مطلب تمرکز کردن برای من که مولتی تاسکینگ نیستم کار مشکلی است و ماشا اله خط فارسی هم که مزید بر علت !
        ————————
        این اولین ادعا در این واقعه از طرف آقا دکتر غلام حسین مصدق بود که به تحریر درآمد و از سال 1319 تا آن لحظه هیچ چنین مطلبی عنوان نشده بود و تا آن زمان شاید صد هاکتاب در کوبیدن رضا شاه و روش دیکتاتوری او نشر شده
        مثلا آقای شمس الدین امیر علائی یک کتاب تمام اتهامات لازم را چمع آوری کرده اند و در این مورد هیچ خبری نیست
        100years.site90.com/ejtemaa/a_alaaei/index.html این هم کتاب آقای شمس الدین امیر علائی

        وآقای دکتر خودش نیز کتاب تألمات و خاطراتش نیز هست که از هر عیبی برای رد دشمنش استفاده کرده ولی از چنین جنایتی خبری نیست در صورتی که از ابتدائی ترین و چیز مثلا داروی معالجه چشم مادرش نام برده !
        100years.site90.com/ejtemaa/talomat/index.html
        کتاب آقای دکتر مصدق بنام تألمات وخاطرات
        آقای غلام حسین مصدق کتاب را وقتی نوشتند که بازار اتهام و دشمنی با رژیم گذشته خوب داغ بود و این مطالب خریدار خوبی داشت ومظنه ی کار را بالا می برد

        روح و روان لطیف کودکانه‌ی خدیجه، دختر شاد و زرنگ دکتر مصدق، که با رفتار خشن و بی‌رحمانه‌ی ماموران زندان شهربانی رضا شاه خراشیده بود،

        هم میهن گرامی : آیا واقعا شما باور کردید ؟ آیا فقط شازده ها دارای روح و روان و عاطفه هستند و رعایای فئودال های قاجار آدم نیستند ؟
        لطفا دوران قاجار را نیز مطالعه کنید ببینید همین مستوفیان ثروت های افسانه ای خود را با چوب وفلک وکتک و زیر فلک کشتن بدست آوردند
        آیا آنان که به دلیل نداشتن مالیات سرانه فلک شدند و حتی جان دادند و یا فرزندان خود را بفروش رسانده دارای عواطف پدر و فرزندی نبودند
        همین آقای غلامحسین مصدق و خواهر و برادرانش سال های درازی در اروپا
        شاهانه زندگی کردند و تحصیل کردند وطیق نوشته خودش ماهانه 800 فرانک (ص18) هزینه تحصیل می گرفت و تازه برارد وخواهرش هم بودند و نه یک سال و نه دو سال بلکه 9 سال آیا واقعا گنج قارون بود ؟ بله بود از مردم فقیر و بدبخت کشور به عناوین مختلف گرفته بودند و این شازده ها کم نبودند
        و نتیجه این نفرت افکنی همین آقایان کار را به جائی رساندند که امروز هستیم
        یکی از ارکان بدبختی این ملت ستمکش همین دروغ پردازان هستند و به مردم آدرس غلط می دهند
        در ضن اگر بخواهید بدانید که در آن زما یک تیمسار چقار حقوق می گرفت به این آدرس جدولی است نگاهی بیندازید

        سرهنگ, ۱۸۰ تومان
        100years.site90.com/pahlavi/aashub2.html
        ۲۱ مهر ماه سال ۱۳۰۴
        تازه این حقوق تقریبا 10 سال بعد از تحصیل ایشان
        در ضمن این همه حمله پلیس به منازل مردم در همین ایام باید ده ها هزار بچه مانند خدیچه داشته باشیم و یا این که خون شازده ها چیز دیگری است

        بیائید نقل قول ها را از نظر تاریخی کمی بررسی کنیم تا به مردم درستی تحویل گردد مردم سزاوار تحقیر نیستند
        در ضمن من خود از همان حوالی احمد آباد هستم و به خوبی داستان ها را می شناسم و رفتار خوانین منطقه را خوب می شناسم

      • مهردخت آذري 8 دسامبر 2012 در 8:13 ب.ظ.

        خواننده‌ی گرامی، استدلال شما پایه و اساسی ندارد. اگر در چند کتاب مورد بحث شما اشاره‌ای به این موضوع نشده، دلیل نادرستی این روایت نیست. از طرف دیگر ربط هزینه‌ی تحصیل فرزند مصدق و یا چوب وفلک دوران قاجار را به این مساله پیدا نکردیم. اما لابد شما خبر دارید که مصدق حتا هزینه‌ی هیاتی را که به دادگاه لاهه وسازمان ملل رفت، از اموال شخصی پرداخت

      • ناشناس 14 اکتبر 2013 در 6:58 ب.ظ.

        چه سند معتبر و دقیقی آوردین! پیرزن های احمد آباد به شما این رو گفتن؟!
        داستان واقعی از زبان نوه دکتر مصدق
        http://saeidpersian.blogspot.com/2012/04/blog-post_30.html

  2. Reza 10 نوامبر 2011 در 4:48 ق.ظ.

    Dear Mehrdokht,

    That was an interesting essay. I really liked it. It reminded me of what is happening right now in my country against all the prisoners’ families who are the unintentionally, unknown victims! Reza

  3. سیدعلی 10 نوامبر 2011 در 12:17 ب.ظ.

    خیلی تاثیر گذار بود. درود به شما

  4. ناشناس 10 نوامبر 2011 در 11:05 ب.ظ.

    سخن تان کاملا بجا ودرست است…
    سپاس از دقت نظر وهشیاری تان…

  5. بابک 11 نوامبر 2011 در 4:21 ق.ظ.

    ممنون از مقاله تاثیر گذرتان .البته امیدوارم اینطور باشه. ستم و سرکوب در هر دیکتاتوری اساس آن حکومت هست چه دیکتاتوری رضاخانی یا محمد رضا شاهی و البته بد ترش حکومت ولایت وقیحی اسلامی .
    میشه بفرمایید اگر کسی درون ایران یا از خارج از کشور بخواد کمک مالی- دست کم بصورت سمبلیک از باب همدردی – بکنه از چه راهی ممکن هست ؟

  6. ناشناس 5 اکتبر 2012 در 7:22 ب.ظ.

    مهم نیست که معصومه از ابتدا معلول بوده یا بعداً این بلا رو سرش آوردن مهم نیست که از طبقه اشراف بوده یا از طبقه ضعیف جامعه ، مهم اینه که اون یک انسان بوده و اینکه یک عمر در بیمارستان بسر برده واقعآ این مسئله خیلی تاثیر گزار و ناراحت کننده هست و اینکه اگه حکومت ایران نسبت به حمایت از یک ایرانی با اون شرایط مخصوصاً در غربت بی تفاوت بوده باشه بسیار تاسف بار و شرم آوره

  7. ناشناس 5 اکتبر 2012 در 7:28 ب.ظ.

    من از خوندن داستان خدیجه به قدری متاثر شدم که اسمش رو به اشتباه معصومه نوشتم با عرض پوزش

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: