ناسیونالیسمِ مصدق: تجربه ای که مجددن باید تکرار شود

تاریخ ایران نوین را باید در حاشیه «نامزدبازیِ ایران و روسیه» خواند. انگلستان هم در جریان انقلاب مشروطه، کودتای سردار سپه رضاخان کبیر و انقلاب اسلامی بی بی سی   نقش رقیب عشقی حسود را بازی کرد. با کمال تاسف جریان روشنفکری ایران هرگز نتوانست این مثلث عشقی را به حاشیه ببرد و خود را از حاشیه به متن تبدیل کند. این نامزدبازی البته پیش از مشروطه(شاید با آغاز عهد قجری) آغاز شده بود. اما برقراری این نوع رابطه با همسایه نرینه شمالی ریشه ای درونی داشت و دارد. ایران در تاریخ طولانی خود یک موجودیت سیاسی نرم  و در واقع  یک «نا-تمامیتِ  فرهنگی-سیاسیِ مادینه»(به معنای ضدِ زن! آن) بود که  همچون یک فاحشه هر روز شوهری از بیرون طلب می کرد. به لحاظ  باروری هم هیچ زمانی (به جز زمانه کورش)مستقل نبود. در این صد ساله اخیر حتی رشکی (و نه غیرتی) که در مقابل انگیس و روسیه نشان داده شد از جانب اسلام به عنوان شوهر ایران خانم بود. تشکیل خانواده فرهنگی«ایرانی-اسلامی» برپایه  «تجاوز جنسی اسلام به ایران» از ایران خانم، زنی هرزه و هرجایی آفرید که به وضعیت معمولی و هنجارمند باز نخواهد گشت مگر اینکه این رابطه قطع و حکم طلاق صادر شود.

ایران خانم باید از آقای اسلام طلاق بگیرد. من این فرایند را «مشروعه زدائی» می نامم که هم ارزِ سکولاریزاسیون در غرب است. با مشروعه زدایی از حکومت،جامعه و فرهنگ ایرانی است که می توان این زن را نجات داد. در این فرایند فرهنگ ما ویژگی های مردانه (در واقع کارکردهای مردانه) اش را باز می یابد و یک فرهنگ هرمافرودیت می شود.

بیماری مشروعه خواهی دو بار خودش را نشان داد. یکباردر جریان مشروطه اول و سقوط «قانون تشکیل مجلس شورای ملی» در چاه  جمکرانی«قانون اساسی مشروطه»( که در واقع زائده ای آویخته به متمم پنج ماده ای بود)  و بار دیگر در واکنش به جنبش ملی کردن نفت که تکرار مشروطه بود و از این جهت می توان آنرا«مشروطه دوم» نامید. بیماری «مشروعه خواهی» که با اعدام شیخ فضل الله نوری حاد شده بود در جریان 28 مرداد عفونی شد و سپس در جریان انقلاب 57  سراسر عفونت اسیدی اش را بر سر و روی آن انقلاب  پاشید. بنابراین 28 مرداد یکی از نقاط عطف در تاریخ این بیماری است. مشروطه خواهان چندان تصور روشن، پیشرفته و غیر تقلیل گرایانه ای از مفاهیم مدرن نداشتند و نگاهی غیر از این به مشروطه خواهان اسطوره ای است. بنابراین مشروطیت را  تنها باید از نگاه  کژ بیماریِ«مشروعه خواهی» قرائت کرد. با وقوع انقلاب مشروطه و در واکنش به آن این بیماری پدیدار شد. رضاخان با تلاشی شایسته تحسین با پیامدهای این بیماری مبارزه کرد اما علت بیماری را نتوانست ریشه کن کند. لاجرم بیماری دوباره عود کرد. این بیماری توان آن را دارد که پیکره فرهنگی-سیاسی ایران را برای همیشه از پا درآورد و ایران را تجزیه کند. اینجا بازی مرگ و زندگی است. پس باید  کاملن هوشیار بود. مبارزه رضاخان با علائم این بیماری اگر با مبارزه با علت بیماری همراه می شد (مثلن قانون مدنی پیشرفته ای مثل «کد ناپلئون» وضع می شد که مبین حقوق مدنی بود نه فقه امامیه) احتمالن بسیاری از روی‌داد های سیاسی نیم قرن اخیر رخ نمی داد اما چنین انتظاری از رضاخان مرغ پخته را هم به خنده وامی دارد. قانون مدنی رضاخان که در جمهوری اسلامی در هیچ موردی تغییر نکرد جز پائین آوردن سن رشد(نشان دادن حقیقت اسلام یعنی «کودک آزاری») نشاندهنده کاذب بودن تفاوت«پهلوی/اسلامی» است تفاوتی که انقلابیون سرکوب شده‌ی 57 به آن افتخار می کردند. مشروعه زدائی از قدرت زمانی به کمال می رسد که بنیان های قانون مدنی کنونی  که کودک آزار و ضد زن است یکسره دگرگون شود. هدف از تشکیل مجلس شورای ملی و مجلس سنا در نهایت دگرگونی اساسی در قوانین مدنی و جزائی است. قوانین اساسی اینها هستند نه آئین نامه داخلی حکومت که به غلط «قانون اساسی» نام گرفته است و اصلن به عنوان قانون هم با آن رفتار نمی شود.  یکصد سال است که ما در اشتباه به سر می بریم. قانون اساسی را اگر چیزی به جز بیان«حق تاسیس نهادهایی که قوانین عادی را «به شکل بنیادی» تغییر می دهند» بدانیم تا ابد در بن بست خواهیم ماند. این آئین نامه های حکومتی به خودی خود اصالت ندارند. جدائی حکومت از روحانیت هم اگر در  همان سطح انتزاعی تاکنونی اش طرح و تحقق یابد صرفن بحثی در حوزه قدرت باقی می ماند. ما در پی «مشروعه زدائی» هستیم نه صرفن جدائی دین و دولت. مشروعه زدائی حداقل صد سال تجربه تاریخی پشت سر خویش دارد و بر ماست که  این تجربیات را نادیده نگیریم.

یکی از این تجربه های تاریخی 28 مرداد است که یک آخوند در راس قانون گذاری به سر می برد و شکاف میان نماینده حقوق مدنی مدرن با نماینده مشروعه به شکل انضمامی عریان می شود. اگر انقلاب مشروطه(تاپیش از متمم)، مشروعه زدائیِ انتزاعی/آئین نامه ای است جنبش ملی مصدق در تاریخ  نوین ایران ، آغاز فرایند مشروعه زدائیِ مشخص و انضمامی ست. لایحه مهم او درباره تاسیس کانون وکلا به عنوان یک نهاد مدنی و مستقل از حکومت   تنها برنامه مشروعه زدائی او نبود بلکه آغاز یک فرایند دگرگونی زیرساخت های حقوقی کشور بود. کاشانی، نایب برحق شیخ فضل الله نوری، به خوبی این را فهمید. اما تقدیر چنین بود که مشروطه خواهان در مشروطه دوم، بازنده سیاسی باشند.

زمانی که«مصدق السلطنت» برای همیشه «مصدقِ»استقلال و آزادیِ ایرانیان از شاه و شیخ شد آیت الله کاشانی، رئیس مجلسِ مشروعه(مجلسی که با «رفراندم» منحل شد) در پیامی به اعلاحضرت همایونی چنین گفت: «مصدق برای برقراری جمهوریت می‌کوشید او شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست»*.

کاشانی پس از کودتا نیز در مصاحبه‌ای گفت: «ریاست مجلس در شان من نبود و من از این جهت این مقام را پذیرفتم که جلو فعالیت‌هایی که مصدق می‌خواست شروع کند و یک سال بعد شروع کرد بگیرم»

……………………….

* مصاحبه با روزنامه المصری، کیهان ۱۷ شهریور ۱۳۳۲

و نیز «عقیده من این است که ایران سالیان دراز حساسیت سلطنت دارد و فی الحقیقته وجود شاه یک جهت جامعی برای جمع آوری کلیه طبقات مردم به‌دور این مرکز ثابت است»(به نقل از ویکی پدیا)

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: