۲۵ بهمن مبدا تاریخ جمهوری؛ و رهبران آیندهی جنبش
شاید پندار خامی بیشتر نباشد، اما من در شامگاه روز ۲۵ بهمن سال گذشته، برای نخستینبار در درازنای عمری که در جمهوری اسلامی از کف داده بودم، احساس آزادی کردم. در چهارراه مصدق، بیخ گوش تئاترشهر، و روی جانپناههای سنگیاش که پناهگاهی شده بود برای در امان ماندن از زخم و بند گزمههای رنگپریدهی حکومت، آزادی در چشمهای ناباور از سیل جمعیت نیز خودش را نشان میداد. هیچکس باور نمیکرد، نه حضور دیگران را، که حضور خودش را نیز باور نداشت. هیچکس حتا نمیدانست که چهگونه و با چه نیرنگی از کمند لایههای حفاظتی و امنیتی گریخته، و ناگاه خود را درمیان سیل خروشان چهارراه مصدق یافته است.
از آخرین اعتراضات خیابانی یکسال گذشته بود. یکسال خاموشی و نومیدی. همه باور کرده بودند، و داشتند به باورمان میرسانند که قربانی خیانت و سازش شدهایم و همه چیز تمام شده است. حکومتیها با همهی عرض و طول دستگاههای امنیتی و انتظامی چندگانهشان از یکسو، و حلواخوران پرچمکِش آنسوی میدان از جانبی دیگر، ختم غائله را چیده و چارتکبیرش را هم خوانده بودند. آنها به کنار، در این میان اصلاحطلبان کاسهلیس نیز بیکار نماندند. برخیشان به امید نوالهای، این «غدهی سبز» را روی میز گذاشته و معاینهاش میکردند و به هزار و یک درد و مرض مبتلایش میخواندند. سیل ملامت و تهمت و اتهام و پردهدری بود که مانند باران چرکین تابستانی بر سر مردم معترض و بلادیدهای فرو میریخت، که همهی سختیهای یکسال و نیم گذشته را بر دوش کشیده بودند.
هنگامیکه امید به اصلاح و بدهبستان از درون، به کلی رنگ باخت، برخی از سر یأس گوشهی چشمی به آنسوی مرزها دوختند تا شاید اسب سفیدی ناگهان از پشت درختان مهگرفته پیدا شود، اما پیکر خشکیده و سترون اپوزیسیونی که در سیسال گذشته نه نشانی داشت و نه تکانی، همینکه خیابانهای تهران جارو شده دید، به کار و زندگی معمول و سالیان خود مشغول شد. حالا تنها یک راه باقی مانده بود. شکستن آخرین پوسته و حرکت به سوی حذف آخرین بتوارهی تاریخی، با نگاه به مرکز خواستههای ملی.عبور از جمهوری اسلامی، با عبور از مرزهای قانونیش و بیاعتنا به ملاحظات پیشین. اما چهگونه، و چه کسی و با کدام مایه از اعتبار و مقبولیت؟
با صدور بیانیهی دعوت به راهپیمایی از سوی رهبران جنبش، که با ناباوری همگان همراه بود، گام نخست برداشته شد. انتخاب روز اعتراض، درست سه روز بعد از ۲۲ بهمن، و متن کنایی بیانیه و قاطعیت و پافشاری رهبران بر انجام آن بهرغم انبوه پیغامها و پسغامها، نشان از آن داشت که موسوی بی هیچ ملاحظهای، گام آخر را برداشته است. اما مشکل اصلی همچنان باقی بود. آیا بعد از یکسال و نیم سرکوب و خشونتهای بیسابقه، در کنار نغمههای یأسآلود اقلیتی که اتحاد را موجب تکرار اشتباه انقلاب ۵۷ میدانست و راه تخریب در پیش گرفته بود، انتخاب مردم چه میتوانست باشد؟ موسوی با اتکا به چه عواملی چنین بیمحابا پس از یک سال فترت و خاموشی و سرکوب و سمپاشی خودش را وجنبش را در معرض آزمایش قرار داده بود؟
انتخاب مردم در آن شرایط دشوار، حضور در خیابان و رخ به رخ شدن با مهیبترین آرایش سرکوب بود. این انتخاب واکنش آشکاری بود به ۱۸ ماه سرکوب و شادخوانی حکومتی وقیح و بدکار، و پاسخی به اپوزیسیون ناتوان و پرهیاهوی خارج از کشور، و پوزخندی به ضعفای دریوزهگر اصلاحاتی، و از سوی دیگر تاییدی بود بر اقدام ساختارشکنانهی رهبران جنبش. وهمچنین ابراز اعتماد مجددی بود به رهبرانی که تا آنسوی باورهای سیاسی خود نیز با مردم همراه ماندند و به ادعای همیشگیشان که خود را نه رهبرجنبش، بلکه همراه آن میخواندند، تحقق بخشیدند.
۲۵ بهمن بدون شک در تاریخ ایران روزی پایدار خواهد ماند. شاید حتا بتوان آنرا مبدا تاریخ جمهوری در ایران دانست. در این پایهگذاری، رهبران نمادین جنبش سهم بزرگی دارند. میرحسین موسوی به عنوان نمونهی برجستهی یک سیاستمدار پاکدست و شریف که با تحلیل نادرست تاریخی، گرفتار یک فریب بزرگ شد، به هوشمندی و شجاعت و پایداری، سهم خود را در جبران آن مصیبت بزرگ تاریخی ادا کرد. شاید دیگر او هرگز به میان مردم بازنگردد و اگر غیر از این نیز باشد، شاید توان جسمی لازم را برای هدایت و رهبری جنبش نداشته باشد. اما ادامهی راهی که در ۲۵ بهمن به نام مردم ایران ثبت شد، به او ختم نمیشود. زنان و مردان بزرگی از دل این جنبش برخاستهاند، که هریک به تنهایی میتوانند با بهرهگیری از اعتمادی که مردم نسبت به آنها دارند، و به اتکای شناخت و تجربیات گرانبهایی که در عرصهی سیاست ایرانی دارند، و با دستهای پاکشان، پرچم جنبش دموکراسیخواهی ایران را تا پایهگذاری «جمهوری ایران»، به دست بگیرند.
به فهرست زندانیانمان اگر نگاهی بیندازیم، میتوان به آیندهی مستقل ایران امیدوار بود، از این میان: احمد زیدآبادی، نسرین ستوده، محمدعلی دادخواه، بهاره هدایت و منصور اسانلو، تنها شمار اندکی از بیشمارانند.
از «همه با هم» آقای خمینی، تا «اتحاد» در غیاب مردم!
نخستین بار که آقای خمینی عبارت «همه باهم» را به کار گرفت تا درهای بستهی قلعهی قدرت را به روی خود باز کند، هیچکس گمان نمیبرد که این روحانی مخالف شاه، کمتر از یکسال دیگر برتخت خلافت «ایران اسلامی» تکیه خواهد زد. از آنروز تا کنون (و بهطور دقیقتر پس از به قدرت رسیدن آقای خمینی)، این عبارت در فرهنگ سیاسی مردم کوچه و بازار و طبقهی متوسط سرکوب شدهی ایران، «مدخل» کنایی یکی از عبرتآموزترین، اسفبارترین و خونبارترین بخش از تاریخ معاصر ایران قرار گرفته است. مردم از یکسو، روز به روز شاهد چیرگی بیشتر آقای خمینی و روحانیان اطرافش بر منابع قدرت و ثروت بودند و از سوی دیگر، هر روزه عبارت خوشنقش و خوشآوای «همه با هم» را به خط جلی بر سینهی دیوارهای کوتاه و بلند شهرها و روستاها به چشم میدیدند، به دل میجوشیدند و به زبان میخروشیدند، اما دیگر کاری از دستشان ساخته نبود. رسوایی این حیلهی سیاسی چنان بازتابی در جامعه داشت که تا سالهای سال بسیاری از مردم، هر از گاهی با تقلید لحن و لهجهی آقای خمینی و کاربرد عبارت «همه باهم»، در موقعیتهای متناقض و معطوف به منافع شخصی و یا برای اشاره به حیلههای دوستانه، به خوشزبانی و لطیفهسازی میپرداختند.
اکنون بعد از گذشت سی و چند سال از آن تجربهی تلخ تاریخی، در موقعیتی نه چندان مشابه، «همه با هم» آقای خمینی به زبان و بیانی دیگر و با ادبیات ویژهی مبارزات تودهای، در گوشه و کنار تکرار میشود: «اتحاد»، اتحادی برای رسیدن به «هدف مقدس»!
عقل سلیم حکم میکند که تا از یک سوراخ دوبار گزیده نشویم، پروندهی شعار کلیدی دعوت به «اتحاد» درخواستی آقای خمینی را اندکی بکاویم تا نخست بدانیم چرا این راهکار عقلانی و متداول در تاریخ مبارزات سیاسی به چنان سرانجامی در رویداد ۵۷ و بعد از آن دچار شد، سپس به سنجش شرایط موجود و جایگاه نیروهای سیاسی در بستر توازن قوای موجود بپردازیم، تا از برخورد این دو دانایی بدانیم که آیا میتوانیم برای یکبار هم که شده، پونهی خوش عطر کنار لانهی مار را طوری بچینیم، که دوباره گزیده نشویم!؟
هنگامیکه با روی کار آمدن جیمی کارتر از حزب دموکرات امریکا بحث حقوق بشر و فشار بر حکومت برای گشایش فضای سیاسی، بالا گرفت و نیروهای سیاسی و اجتماعی کوششی را برای خوشهچینی از موقعیت به دست آمده آغاز کردند، آقای خمینی هم به اتکای مشاوران غیر روحانی و روحانی خود، دامنهی کوششهایش را گسترش داد. او نیروهای سیاسی کوشا در این فرصت تازه را خوب میشناخت. در سال ۴۲ که توانست نخستین قیام عمومی را بعد از ده سال که از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ میگذشت برپا کند، نیروهای سیاسی و احزاب نیمه علنی و علنی بر سر تدوین یک اساسنامهی جدید برای بازسازی جبههی ملی دوم و شرکت در انتخاباتی که دکتر امینی وعدهی آزادیش را داده بود، کارشان به اختلاف و انحلال کشید. او وزن هریک از این نیروهای سیاسی را خوب میشناخت و آگاه بود که از پشتوانهی اجتماعی چندانی برخوردار نیستند. بنابراین و با توجه به آنکه در میان طبقهی متوسط شهری پایگاهی نداشت و تداوم فضای باز سیاسی میتوانست موجب ارتباط بیشتر این طبقه با احزاب جبههی ملی و نهضت آزادی و حتا حزب توده شود، از جانب مشاورانش در داخل و خارج، جریان گفتوگو برای اتحاد و توافق بر سر «خروج شاه» را با شخصیتهای سیاسی آغاز کرد.
آقای خمینی به خوبی میدانست که اگر ساز دیگری، هرچند کم حجم و صدا، برخلاف خواستههایش نواخته نشود، با تداوم و گسترش ابعاد مبارزه به شهرها و بخشهای کوچک و حاشیهی شهرهای بزرگ، ابتکار عمل مبارزه از کانونهای روشنفکری و کوشندگان سیاسی طبقهی متوسط گرفته شده و به دست نیروهای دستآموز روحانیت در هیاتها و محافل مذهبی خواهد افتاد. در نتیجه با گشادهدستی حیرتانگیزی ضمن اعلام عدم تمایل خود به قدرت، سر کیسهی وعدههای فریبنده و باب دندان همهی گروههای سیاسی و اجتماعی در گیر در مبارزات را شُل کرد، و به اتکای صدور بیانیههای شبه مشترک شخصیتهای سیاسی که دراتحاد و توافق کامل با او صادر میشد، شعار «همه با هم» خود را خطاب به «مردم»، (ونه گروههای سیاسی)، تا دستیابی به «هدف مقدس خروج شاه از کشور»، پیوسته تکرار میکرد و برگزاری انتخابات آزاد و رفراندم را، مبنای تعیین حکومت آیندهی کشور میخواند.
محاسبات آقای خمینی درست بود، همهنگام با اوجگیری اعتراضات، آب به خوابگاه غیرسیاسیترین لایههای مذهبی جامعه رخنه کرد و همه را به میدان آورد. شخصیتها و احزاب موجود ضعیفتر از آن بودند که بتوانند با زیادهخواهیها و پیمانشکنیهای آیتاله رویارویی کنند. دستمایهی ایدئولوژیک او به همراه قدرت مالی عظیم بازار، (که پس از اطمینان از توفیق آیتاله به سوی او روان شده بود)، و پیکر رنجور احزاب «همپیمان»، آقای خمینی را در همان جایی قرار داد که خود پنداشته بود و به اتکای آن، بار خود را منزل به منزل تا مقصد رسانید.
آیتاله پس از گذرانیدن خر مراد خود از پلی که با شعار «همه با هم»ش ساخته بود، خودسری را در کمتر از دوماه و در مهمترین و اساسیترین مسالهی بعد از پیروزی انفلاب که موضوع رفراندم باشد آغاز کرد. در این مقطع و در حالیکه بیشتر اعضای شورای انقلاب (یعنی نمایندگان سازمانها و گرایشات سیاسی متحد) در مورد ماهیت حکومت و حتا شکل برگزاری رفراندم نظر دیگری داشتند، او که دیگر دلیلی نمییافت تا در برابر خواستههای ایشان کوتاه بیاید، پای خود را در یک کفش کرد و حکومت مورد نظر خود را به «آری» و «نه»ی مردمی واگذاشت که «نه»ی خود را در دوران انقلاب خرج سقوط حکومت پیشین کرده بودند و راهی جز تایید نظام جدید برایشان باقی نمانده بود. دیگر از هیچ حزب وگروه و سازمان و شخصیتی هیچ کاری برنمیآمد. منابع قدرت به تصرف آقای خمینی درآمده بود و سر احزاب وسازمانها بی کلاه ماند. کیسهی «متحدین» خالیتر از آن بود که بتوانند به اعتبار آن، آقای خمینی را به ادای تعهد وابدارند. هنگامی که جبههی ملی از مردم خواست که برای اعتراض به تصویب قانون قصاص به خیابان بیایند، کمتر از دو هزار نفر به آن پاسخ مثبت دادند. سرکوب و حذف از همینجا و برمبنای قدرت و نفوذ اجتماعی گروههای سیاسی آغاز شد. جبههی ملی که رنجورترین بدنهی اجتماعی را داشت، نخستین، و حزب توده و فداییان که نیرومند تر از دیگر گروهها بودند، آخرین آنها بود.
اکنون در سنجش با روند یاد شده در جریان انقلاب ۵۷، میتوان چند و چون «اتحاد»ی را که اینروزها بر سر زبانها افتاده، با فرض احتمال وقوع آن، بررسی کرد. تردیدی نیست که در شرایط حاضر وضع احزاب وسازمانها از سالهای منتهی به انقلاب به مراتب بدتر است. هیچکدام ازاین سازمانهای سیاسی به جز یکی دو مورد (آنهم بسیار محدود)، پشتوانهی قابل توجهی در داخل کشور ندارند. بنابراین باید پرسید که از اتحاد میان سازمانها وشخصیتهایی که دارای بدنهی اجتماعی موثری در داخل کشور نیستند، قرار است چه منافعی، و به سود چه کسانی حاصل شود؟ همچنین میتوان این پرسش اساسی را نیز به میان آورد که این گروههای کوچک سیاسی بدون پشتوانه اجتماعی، به اتکای کدام منبع قدرت میخواهند نقشی در صحنهی سیاسی ایران بازی کنند؟
از میان کوشندگانی که در تلاشند تا چنین اتحادی محقق شود، آقای رضاپهلوی نمونهی مناسبتری برای این سنجش تاریخیست، او که در هر صورت و بهرغم اظهاراتی که میکند، به نام یک مدعی وارد میدان سیاست شده است و تمایل خود را نیز برای بازستانی موقعیت خانوادگی پنهان نمیکند، (گیرم خود را مطیع رای مردم نیز بداند)، بدون آنکه خود دارای تشکیلات سیاسی شناخته شدهای باشد، و یا هیچ قرینهای وجود داشته باشد که نشانهی توان و ظرفیت او در جذب لایههای موثری از نیروهای اجتماعی داخل ایران باشد، کوشش برای شکلگیری اتحادی دارد که در صورت تحقق، ناگزیر محدود به چند گروه و حلقه و سازمان کوچک مستقر در خارج خواهد ماند. (البته اگر احزاب سیاسی قومیتها در این اتحاد حضور پیدا کنند، شاید تنها احزابی باشند که به نسبت دیگر سازمانها وگروههای مستقر در خارج از کشور، از بدنهی اجتماعی متناسب با خواستههای خود برخوردار باشند.)
حال با اینوصف و با توجه به تجربهی پیشین در مورد آقای خمینی، به نظر میرسد منافع چنین اتحادی در وهلهی نخست نصیب آقای پهلوی خواهد شد. چرا که ورود فیالبداههی او به صحنهی سیاسی کشور، به طور مستقل و برپایهی نسبت با خانوادهای که به هرحال در یک مقطع از تاریخ ایران، درست یا نادرست از سوی مردم ایران کنار زده شدهاند، و همچنان پرسشهای بدون پاسخ فراوانی در اطراف ایشان وجود دارد، دشوار است. بنابراین هر ائتلاف و یا اتحادی که بتواند ایشان را به طور رسمی، ولو به عنوان یک عضو ساده، وارد سپهر سیاسی ایران بکند، گام بزرگی برای او به حساب خواهد آمد. اما پرسش مهمتر همچنان باقیست: این اتحاد نحیف که چهرههای احتمالی آن، از جمله شخص آقای رضاپهلوی فاقد ابزارهای ایدئولوژیک آقای خمینی برای بسیج مردم نیز هست، از چه راهی و چگونه میخواهد خود را به اهداف سیاسیش نزدیک کند؟ آیا بدون پشتوانهای در میان اکثریت مردم، صرفنظر از تعارفات سیاسی، جز با حمایت و مداخلهی بیگانگان، دستیابی به اهداف این اتحاد، ممکن و میسر خواهد بود؟ واگر نتیجهی این مداخله را به حساب یکی از متحدین، که تصادفا از منابع عظیم مالی نیز برخوردار باشد واریز کنیم، آیا بختی برای نیروهای سیاسی تشکیل دهندهی آن اتحاد و ائتلاف باقی خواهد ماند؟
در بخش دوم این مطلب، به نیروهای سیاسی داخلی و موانع دستیابی مردم ایران به اهداف جنبش دموکراسیخواهانهی خود، از رهگذر مواضع این گروهها نیز، خواهیم پرداخت.
خر ما از کُرّهگی دُم نداشت؛ خانم فرح پهلوی! ما را نادیده بگیرید.
یکی دو روز پیش ازاین سرکار خانم فرح پهلوی در جریان دیدار از یک نمایشگاه نقاشی در کانتری کلوب پاریس، با عنوان «شهبانو»ی ایران در گفتوگویی با رادیو زمانه، با تاکید فراوان به مردم خوب ایران سفارش کردند که چهارچشمی مراقب تابلوهای نقاشی انبار شده در زیرزمین موزهی هنرهای معاصر باشند. ایشان که از سوی گزارشگر رادیو، «پایهگذار هنرمدرن در ایران» خوانده شدهاند، به ظاهر نگرانی خود را از این جهت به زبان آوردهاند، که برنامهی خرید این تابلوها زیر نظر خودشان تدوین و صورت گرفته است. این خبر ساده در برخورد نخست از این گوش میآید واز آن گوش میرود، اما چند بار که آنرا زیر و رو کنی و خوب به اصل خبر و گوشه و کنارش نگاه کنی، و چند کتاب و تعدادی از مجلدات روزنامههای سالهای گذشته را دَم دست داشته باشی و بیرون بکشی، ناگاه گریبانت میگیرد؛ و پرسش است که از پی پرسش هجوم میآورد. اما نخست باید پرسید بسیار خوب، قبول. اما لطفا بفرمایید چگونه؟!
خانم فرح پهلوی! «مردم خوب ایران» چگونه از خروج و جابهجایی این آثار هنری جلوگیری کنند؟ اگر راهی به نظرتان میرسد بگویید! موافقاید بروند درگاه موزهی هنرهای معاصر را بگیرند و بست بنشینند، یا هجوم ببرند به خروجیهای گمرک فرودگاه و نمایندههای تامالاختیار خود را به کشیک شبانهروزی آنجا بگمارند؟ خانم پهلوی! این «مردم خوب»ی که چندیست، (دست کم از دور و بر سه سال پیش)، معروف خدمت شما شدهاند، مردمی آرام، نرمخو، صلحجو، موقر و متین و آدابدان هستند. مایلند که همه امورشان را در بسترهای مسالمتجویانه حل کنند، شما بگو! مگر آن «مردم بد» و پر شر و شور سالهای ۵۶ و ۵۷، که سر پربادی هم داشتند و جمعیتشان هم بیشتر بود، سراسر کشور را هم در بر گرفته بودند و تمام سازمانها و ادارات کلیدی هم همراهشان بود؛ توانستند سدی بر خروج آن حجم عظیم ثروت نقدی و غیر نقدی از سوی تمام اعضای خانوادهی سلطنتی و وابستگانشان، حتا نزدیکان نسبی و سببی شما بسازند، که اینها بکنند؟
خانم فرح پهلوی! گذشته از همهی اینها، ما مایلیم بدانیم چه شده، چه اتفاقی افتاده، یا اصلا آفتاب از کدام سمت درآمده که گمان بردهاید میتوانید دوباره ما «ملت» را مخاطب خود قرار دهید و به خاطر مبارکتان هم خطور نکند که شاید ما هنوز هم فراموش نکرده باشیم؟ چه کسانی این باد را به کلاهتان انداختهاند که باز هم با ما مردمی که دیگر تاب هیچ گونه سلطهای را نداریم و حالمان از زبان سلطه به هم میخورد، به نام شهبانو و مادر شاهزاده رضا پهلوی، آنهم در مسند «پایهگذار هنر مدرن در ایران» سخن بگویید؟! درست است که ما به عنوان ملتی سادهلوح و سهلانگار کارنامهی سیاهی از غفلتهای پی در پی تاریخی داریم، اما باور بفرمایید اندک اندک آبدیده شدهایم و به بلوغ رسیدهایم. باور بفرمایید اگر پنجاه واندی سال حکومت پهلوی نتوانسته باشد مارا متنبه کند، این سی و سه سال به قدر کافی به ما فهماند که تا ریشهی هرنوع سلطه را از بیخ نکنیم، روی زندگی آزاد و برابر را نخواهیم دید. خانم پهلوی خر ما از کرگی دُم نداشت، شما هم به سر کار و زندگی خود بازگردید تا کهنه پروندهها بیشتر این باز نشود. فریب پیامهای عوامانه را نخورید، اگر شنیدهاید که سی سال است مردم به همراه هر اسکناس بیشتری که پای خرید کالا میدهند یک «خدابیامرز» نثار همسر مرحومتان میکنند، از حب علی نیست، از بغض معاویه است. «مردم خوب ایران» حالا دیگر عیار هر کِرد و کار و سخنی را نسنجیده، میشناسند، این دوسه نسلی هم که روزگار سلطهی شما را نچشیدهاند، چنان نیشی از ریاکاران قباپوش خوردهاند، که نا آگاه هوای هر ریسمان سیاه و سفیدی را دارند؛ حتا اگر خوشخط و خال و چشمنواز باشد.
خانم فرح پهلوی! درست است. حاکمان امروز ایران را گروهی روستایی تربیت ناشده و پای منبرنشین تشکیل داده که دوغ و دوشاب را از هم تمیز نمیدهند، تا قدر آثاری را که شما در کسوت یک ملکهی هنردوست خریداری کردهاید بدانند و در استفاده از آن به سود رشد هنر مدرن در ایران بکوشند، اما شما که چندسالی در پاریس معماری خواندهاید و مدال «بنیانگذار هنر مدرن ایران» را از خبرنگار مربوطه گرفتید و به سینه چسباندید، بفرمایید در درازای سی و سه سال گذشته چه گامی برای هنر و هنرمندان ایرانی برداشتهاید؟ کدام بیناد فرهنگی یا هنری را تاسیس کردهاید تا از محل آن ثروت افسانهای که با خود بردهاید، دست چند نقاش و فیلمساز و نویسنده و بازیگر را گرفته باشید و از این راه خدمتی هم به فرهنگ و هنر ایران کرده باشید؟ میدانید آنزمان که «شاهزاده رضا پهلوی» شما «سال ۱۹۸۶ .. در سفرهای مختلفشان در آمریکا و اروپا و مراکش» به عکاسی از غروب آفتاب مشغول بودند، چند نفر نویسنده و شاعر و نقاش و فیلمساز و مجسمهساز و روزنامهنگار و عکاس جان خود را از تیغ حکومت موجود به در برده و سرگردان و بیکار و گرسنه در کمپها و بیغولههای کشورهای غربی روزگار میگذراندند و زندگی و آیندهشان تباه شد؟ حالا گیرم اینها از کسانی بودهاند که پیش از آن و به روزگار سلطهی شما، به اسب شاه گفته باشند یابو، اما برای نسل دوم مهاجران ایرانی چه کردید تا ارتباطشان با زبان و فرهنگ و ادبیاتشان قطع نشود؟
خانم عزیز، شما در زمان حکومتتان، روغن ریخته را نذر امامزاده کردهاید. همین. شما از بودجههای وزارت فرهنگ و هنر سهمی برای دفتر مخصوص میگرفتید و بخشی از آن را به خرید تابلو اختصاص میدادید. حالا اگر چه در این میان چند تابلوی با ارزش هم در حراجیها خریداری شده و چندی پیش هم فهرست آنرا علیرضا سمیعآذر مسوول پیشین موزه به صورت کتاب انتشار داد و دیدیم، اما چه بسیار آثاری هم که بنا بر روابط ویژه بابتش کیسههای زر پرتاب شده است. کاش معصومهی سیحون هنوز عمرش به دنیا بود تا به بهانهی همین گفتار شما، داستان دلال بازیهای پس این خریدها را بازگو میکرد، معصومهی سیحون تندگو و صریح دوران کهنسالی، در گالری کوچکش داستانهای شنیدنی از بینادگزاری «هنر مدرن ایران» برای نقاشان داشت، کاش هانیبال الخاص هم بود، او هم نقلهای خودش را داشت، که در فرصت دیگری به آن میپردازیم.
خانم فرح پهلوی! نکات مثبتی هم در کارنامهی شخصیتان بود، ناگفته نماند. پس بهتر آنست که به اعتبار فراموشکاری و سادهلوحی ما «مردم خوب» و «مردم بد» ایران، سخنی به زبان نیاورید که بوی تحمیق و فریبکاری و تبلیغ بدهد. اگر دوست دارید که بخت «شاهزاده رضا» را بیازمایید، این راهش نیست. چنان سخن نگویید که گویی دفتر مخصوصتان، عدهای را برای شنیدنش دستچین کرده است. این مردم دیگر آبدیده شدهاند. اگر «مردم بد» سال ۵۷ بی پروای آنکه دفتر مخصوص شما چند کیسه دلار به «اندی ورهول» پرداخت کرده تا پرترهی شما را بکشد، پردهی شما را به دونیم کردند، یقین کنید «مردم خوب» امروز هم به روز واقعه، هر پردهای که از سران این حکومت به دستشان برسد، ولو خدای پیکاسو هم آنرا کشیده باشد، از هم میدرند.
آیندهی ایران و هندوانههای نبریده! آیا باز هم اشتباه گذشته را تکرار خواهیم کرد؟
شاه که رفت به استثنای چند گروه اجتماعی کوچک، همه خوشحال و هیجانزده بودند. این همبستگی و همکلامی ملی در تاریخ معاصر کشورهای جهان دوم و سوم، اگر نگوییم بیهمتا، اما در گونهی خود کمنظیر بود. نفرت از محمدرضاشاه مبنای اتحاد و همبستگی در ملت شده بود؛ این شادمانی همگانی حتا در اردوگاه طرفداران بختیار هم خود را نشان میداد، تا جاییکه افتخار اخراج شاه را در ردیف نخست کارنامهی بختیار ثبت کرده و با آب و تاب از آن دفاع میکردند. از آنسو آیتاله خمینی هم خوشحال بود. او بهرغم آنکه هنگام بازگشت و در آسمان ایران، در پاسخ به یک پرسش پیش پاافتاده خود را نسبت به موقعیت تازهاش بیتفاوت نشان داده بود، در پوست خود نمیگنجید. اما سرخوشی خود را نیز همچون خیالات پخته شدهی دیگرش پنهان میداشت. او سوار بر موج نفرت و خشم عمومی از شاه و خاندان پهلوی، به آرزوهای دور دست و جاهطلبانهی خود نزدیک میشد. شاید هیچکس به اندازهی خود آیتاله خمینی به این امر واقف نبود که در هر موقعیتی غیر از آن، حتا برای ایجاد اتحاد میان گرایشها و مرکزیتهای گوناگون مذهبی، با مشکلات پرشماری روبه رو میشد، چه رسد به آنکه ناگاه همهی سرمایهی اجتماعی وسیاسی و تاریخی و فرهنگی و دینی کشور را دست به سینه در برابر خود مشاهده کند. «عامل وحدتبخش ملی» کار خودش را کرده بود و او در میان ناباوری و سکوت پنهان در پس تعارفات سیاسی، خلاء به وجود آمده را پر کرد و خود را برتخت روان بخت خویش یافت.
اما پیکر ستبر و نیرومند و چابک شادکامی و شور و نشاط ملی، همانروز ۱۲ بهمن، پای پلکان هواپیمایی که آقای خمینی را به تهران بازگرداند، و پیش از آنکه او پایش به زمین برسد، نخستین زخم را برداشت. میدانیها و هیاتیها و آخوندها و تهریشدارهای بازاری، سیاستمداران کهنهکار را عقب راندند و هنوز عرق آیتاله خشک نشده، گربه را دَم حجله کشتند. عجیب آنکه آن صحنههای نمادین فرودگاه مهرآباد در آن قیل و قال و هیجان، نه تنها از چشمها پنهان نماند، بلکه از لابلای هزاران خبر و رویداد مهم روزهای پیش رو، دهان به دهان گشت و به گوش آنها که باید برسد، رسید. روزهای بعد و ماههای بعدتر، جلوههای دیگر رفتار و گفتار سیاسی آیتاله خمینی آه از نهاد لایههای پیشروتر جامعه برآورد. اما کار از کار خیلی پیشتراز این گذشته بود و از هیچکس نیز کاری بر نمیآمد. ملامتی اگر بود وهست، متوجه ۵۰ سال دیکتاتوری خانوادهی پهلوی و محمدرضاشاه بود، که چنان ریشهی کوشندگی و کوشندگان سیاسی در ایران را سوزاند، که یک شخصیت یا سازمان سیاسی دارای نفوذ برجای نمانده بود تا به وقت نیاز، خودش نیز سوار بر دوش محبوبیت و نفوذ آنان از آب بگذرد.
آیتاله خمینی «هندوانهی نبریده»ای بود، که جامعهی غیر سیاسی و ناآزمودهی سالهای پسین حکومت پادشاهی، و سیاستمداران دست و پا بستهای که همهی سرمایهی سیاسی و اجتماعیشان محدود میشد به محفلهای کوچک خودمانی و خانوادگی میشد، ناگزیر به خانه بردند: گذشته از دو سازمان سیاسینظامی محدود، که بیشتر اعضا و هوادارانشان نیز زندانی بودند و اگر هم نمیبودند، با تئوریهای فرسودهی جنگهای چریکیشان و تعداد انگشتشمار اعضای مسلح و تجهیزات بسیار ابتداییشان، حتا قادر به تاراندن مرغابیهای مهاجر در آبگیرهای شمال کشور نیز نبودند؛ و جز یکی دو گروه کوچک هیأتیمذهبی مسلح که هنوز نخستین گلولهی خود را شلیک نکرده، لو میرفتند؛ چند شخصیت سیاسی درگوشه و کنار، و یا خارج از کشور مانده بودند، و یکی دو سازمان سیاسی که جز نامی، هیچ از آنها باقی نمانده بود. جبههی ملی و نهضت آزادی و حزب توده و یکی دو سازمان کوچکتر، و یکی دو تشکل مذهبیروحانی سری. هیچکدام از این گروهها قادر به رهبری یک جریان عمومی نبودند. در بهترین شرایط، سازمانی مانند جبههی ملی چهارم و یا نهضت آزادی میتوانستند خود را مهیای شرکت در یک انتخابات آزاد احتمالی در سالهای منتهی به انقلاب بکنند. آنهم نه در سال ۵۵ تا ۵۷، که ارابهی اعتراضات از دامنهی نارضایتیها رها شده بود، بلکه در سال ۵۳؛ یعنی همان زمانی که محمدرضاشاه حزب واحد رستاخیز را برپا کرد و حتا احزاب فرمایشی دستگاه خودش را تاب نیاورد. این سازمانهای لاغر وتکیده و فاقد بدنه اجتماعی، پس از مدتی فعالیت میتوانستند نارضایتیهای اجتماعی را دستهبندی و بخشهایی از مردم ناراضی را نمایندگی کنند.
امروز نیز پس از گذشت ۳۳ سال از آن روزهای تلخ برباد رفتن آرزوهای دور و دراز برای دستیابی به حق تعیین سرنوشت، مردم ایران بار دیگر در موقعیتی قرار گرفتهاند که از جهات بسیاری با یکی دو سال پیش از انقلاب تشابه فراوان دارد. نارضایتی و تنفر وانزجار عمومی از حکومت موجود، لایه به لایه در حال گسترش است. اما حکومت اسلامی در درازای این سالها، کار نیمه تمام پهلویها را تمام کرد و پیکر نیمهجان کوشندگی سیاسی را تمامکش کرده و دیگر چیزی از آن باقی نگذاشت. امروز نیز هیچکدام از شخصیتهای سیاسی ومدعیان مبارزه با حکومت، قدرت و نفوذ کافی برای به حرکت درآوردن هیچکدام از طبقات و لایههای ناراضی اجتماع را ندارند. تشکیل شوراها واتحادیهها از اشخاص فاقد نفوذ، و احزاب بدون بدنهی اجتماعی، اگر نیز به سرانجامی برسد، کاری از پیش نخواهد برد. در چنین چشماندازی، طبقهی متوسط با قطع امید از امکان ادامهی مبارزه، و زیر فشار دشواریهای فزایندهی اقتصادی به نیروی ناتوانی بدل خواهد شد، که تن به هر شرایطی برای خروج از وضع موجود خواهد داد.
با چنین چشماندازی، چه باید کرد تا بار دیگر «هندوانهی نبریده»ی دیگری به خانه نبریم؟ چگونه شد که جامعهی سی سال پیش، وعدههای آیتاله خمینی را «دربست» پذیرفت؟ چرا افکار عمومی جامعه متوجه پیشنیهی او و تبار تاریخیش نبود؟ از رویدادهای سالهای ۵۵ تا ۵۸ چه درسهایی میتوان آموخت؟
گلشیفته را رها کنید! پرستو و مرضیه زیر ضرب عقدههای جنسی بازجوهای اوین ماندهاند!
آرام باش، پنجرهی جدیدی را که از صبح تا به حال چندبار بالا و پایین کردهای برای لحظاتی ببند. آنجا، دکمهی ضربدرِ قرمز، نشانهی هشدار!
خبری نیست. دستِ کم در اندازهی اینهمه هیاهوکه به راه افتاده و تو را درگیر کرده نیست. آنچه پیشِ روی توست، تصویریست از یک ارادهی شخصی در چهارچوب الزامات حرفهای یک بازیگر که اگر در مجلاتِ ایرانی (به فرض امکان)، مجالِ انتشار مییافت، جایگاهش روی جلد مجلاتِ زردی بود که صفحات خود را به ضرب و زور دستور آشپزی و اخبارِ زردِ داخلِ خانهی سوپراستارهای ریز و درشت پر میکنند. چیزی شبیه به خانوادهی سبز امروز و ستارهی سینمای دیروز!
تصویرِ منتشره از گلشیفته فراهانی، نه به نیت تابوشکنی و مبارزه با هستهی سخت سنتهاییست که رژیم به آن تکیه کرده و نه به قصد تضعیف جنبشهایی که خود او نیز در این مدت یکی از همراهانش بوده. هماکنون او یا عضو کوچکی است از دنیای هالیوود، یا میخواهد با قبول الزامات آن راه خود را برای رسیدن به آن هموار کند. دنیای تبلیغات و غوغا، دنیای مدل و عکس و فیلم، شهرت و ثروت. او برای رسیدن به جایگاهی که چندسالیست به آن چشم دوخته است، ناگزیر باید از ابزارهای گوناگون بهره بگیرد. یک اقدام حرفهایست و بس، نه کم و نه زیاد. هرچه هست مربوط به خود اوست و یک امر شخصی. نه دودی دارد که به چشممان برود و نه سودی که به حسابمان. آدمیست و اختیار تام، بر هر آنچه دارد. نه آبروی کسی را برده و نه به آبروی دیگری افزوده. نه نماد ایران است و نه نمایندهی یک جنس و نژاد. همانطور که زتاجونز و آلبا نماینده و نمادِ بریتانیا و آمریکا نیستند.
اما وجهِ ناراحتکنندهی ماجرا، برخوردِ ماست با رویداد یا کنشی که در یک بستر طبیعی و محیط متناسب با خود رخ داده است. جایی که برای دیده شدن چنین «تصویر هنرمندانه و شجاعانه و ساختارشکنانه»ای، در میان مردم آسوده و بیدغدغهاش زحمتها باید کشید. اما ما به آسانی مقهور و منفعل چنان به آن میپردازیم و شاخ و برگ به آن میدهیم، که گویی پرچمیست از آسمان افتاده برای رهایی خلق تحت ستممان!
موج بازداشتها از شب پیش آغاز شده. فعالینِ بیسابقه و پرسابقه در پایتخت و دیگر شهرها از ترسِ شرکت در سازماندهی تحریمِ انتخابات، دستگیر شدهاند. وضعیتِ اسفباری حاکم است. در برابر سرمایهی عظیمِ اقتصادی و امنیتی نظام، سرمایهی اجتماعیِ ما، به عوضِ تقابل با رژیم و دستِ کم همراهی و تلاش بر پیشبردِ سازماندهی تحریم، به هیاهویی نشستهاند که اگر رژیم میخواست، با هیچ ترفندی قادر به شکلدهیش نمیشد.
حوزهی عمومی، گوش تا گوش، بر تحریم انتخابات اجماع کرده است. اما هنوز هیچ تلاشی برای گسترش نفوذ آن صورت نگرفته. از برخی مسائل باید گذشت و به «جایگاه فردی» نظر داشت. اما دلیل بازداشتهای اخیر (محمد سلیمانینیا، پرستو دوکوهکی، مرضیه رسولی)، فراتر از یک پیگیری یک اتهام خصوصی است. آنها متهمان اجتماعی هستند. متهمانی که نیاز به پشتیبانی جدی ما دارند. آنها اینک زیر چشمان دریدهی بازجویان اوین برهنه شدهاند. این برهنگی به اراده نیست، به اجبار است. گلشیفتهی فراهانی را به حال خود رها کنیم تا در دنیای خودش، به اختیار زندگی کند و راه رسیدن به موقعیتهای دلخواهش را هموار کند. به داد پرستو و مرضیه برسیم.
شاهزاده و آقازاده و مـَـــــرد را با سكولاريسم چه كار؟
راست است كه سياهكاری حكومت دينی جمهوریاسلامی و جنايتهايی كه در پوشش نام دين انجام میدهد و جامهی تقديس و تقدسی كه به بهانهی حفظ همين دين بر تن حكومتيان ستمكار میپوشاند، چنان رسوا و نفرتانگيز شده كه (درست مانند سياهكاری كشيشان سدههای ميانه و دوران نوزايی اروپا و جنبشهای دينپيرايی و دينگريزی پس از آن) همگان يكصدا خواهان جدايی نهاد دين از سياست شده و «سكولاريسم» چنان كالای پرخريداری شده كه سياستورزان همه پيامآور و مبشر سكولاريسم شدهاند و در كنار چنين آيندهی موعودی عكسهای يادگاری میگيرند. سكولاريسم هدف شده است و مشكل دقيقن همين جاست.
سكولاريسم هدف نيست وسيله است، وسيلهای برای از بين بردن يكی از انواع تبعيض و نابرابری. در حكومتهای دينی آنچه بیداد میكند تبعيض ميان دينداران و بیدينان و حتا تبعيض ميان باورمندان به يك خوانش خاص از دين با ديگر خوانشهاست. كسانی كه جهان را بیكم و كاست همچون پادشاه عمامهدار حكومت دينی ببينند ارج و قرب میيابند و هر كس كوچكترين اختلاف ديدی با ديد سلطان داشته باشد مطرود و تكفير میگردد. برخوردهای خشن جمهوری اسلامی نخست با كسانی رخ داد كه به گمان حكومتيان از دايرهی دين خارج بودند؛ گروههای چپ. رفتهرفته اين بيگانهانگاری و «غير»سازی به درون دايرهی دين هم راه يافت و دامن مجاهدين خلق، ديگر گروههای دينی همچون درويشان و اهلتسنن و حتا مراجع تقليد و مجتهدان شيعهی مخالفی چون منتظری و كاظمينیبروجردی را هم گرفت و ياران ديروز اغيار امروز شدند. و اين داستان كوچك و كوچكتر شدن دايرهی خودیها همچنان ادامه خواهد يافت.
اما تبعيض و نابرابری دينی تنها يكی از اشكال و انواع تبعيض است. اگر تبعيض و نابرابری ناپسند و نكوهيده است، اگر برتر دانستن شأن انسانی يك انسان در برابر انسانهای ديگر با حقوق اوليه و بشری همهی آدمیزادگان منافات دارد، اگر كرنش و خمشدن يك انسان در برابر انسان ديگر با كرامت و شرف انسانی مغايرت دارد، اين ناپسندی و نكوهيدگی تبعيض بر همهی اشكال و انواع آن جاری و ساری است. تبعيض دينی بد است و همهی ديگر اشكال تبعيض نيز بر همين قياس بد و ناپسند است. نمیتوان مدعی سكولاريسم و رفع نابرابری و تبعيض دينی شد و در عين حال «خجولانه» پرچم شكل ديگری از تبعيض را بالا برد.
كسانی كه دست بر قضا و در هنگام بستهشدن نطفهشان، اسپرم حامل كروموزوم ايگرگ به تخمك راه يافته و سرانجام شاهزاده و آقازاده و «مـــرد» از آب درآمدهاند و همين اتفاق تصادفی را (بیهيچ برتری ديگری) مايهی فضل و كرامت خود میدانند، از ادامهدهندگان طريق تبعيض و نابرابری هستند و نمیتوان ادعای آنان در رفع يكی از اشكال تبعيض را ادعای راست و درستی دانست.
شاهزادهای كه خواهان سكولاريسم است اما میگويد مردمی كه دوست دارند مختارند او را «شاهزاده» بخوانند و اين عنوان را زيركانه تا مرتبهی «فرزند شاه = شاهزاده» فرومیكاهد (و نه عنوانی كه خود حامل نوعی ارزشگذاری است)، در ضمن تلاش برای مبارزه با تبعيض دينی كه بخشی از دستور كار سياسیاش برای رسيدن به قدرت است به تبعيض ديگری دامن میزند كه دقيقن بخشی از دستور كار سياسیاش برای رسيدن به قدرت است: تبعيض نژادی و سياسی. آيا او در ادعای خويش برای مبارزه با تبعيض صادق است؟ پس چرا از عنوان شاهزاده دست نمیشويد؟ چرا با وجود آن كه میگويد خودش هيچگاه از اين عنوان سود نجسته، نمیكوشد طرفداران اين عنوان را به بلوغ و پختگی سياسی برساند تا درست مثل خود «شاهزاده» به پوچی و بیاعتباری اين عنوان ايمان بياورند و شكل حكومت برایشان بیتفاوت باشد؟ ظاهرن رسيدن به قدرت اصل است و پایگاه اجتماعی خود را نبايد از دست داد، حتا به بهای تحميق يا نگفتن حقيقت.
آقازادهای كه فرزند يكی از شيوخ يا مقامات عالیرتبهی نظام است و پيشتر از چنان تبعيضی برخوردار بوده كه از همين رهگذر به درجات عالی تحصيلی و شغلی و مالی دست يافته و رنگ و لعابی بر خشكمغزی ديروزين خود رويانده و حالا حتا در مخالفت با رژيم هم از همان ارفاق و تبعيض آقازادگی برخوردار میشود و در مجازاتش انواع و اقسام ملاحظهها و مصلحتانديشیها را اعمال میكنند، كجا میفهمد و زيستن و ستمكشيدن و مبارزه بدون برخورداری از اين يارانههای سياسی يعنی چه؟ بهرهجستن از تبعيض و نابرابری برای از ميان بردن تبعيض و نابرابری؟ عجبا!
مردان غيوری كه مخالف رژيم جمهوریاسلامی هستند و بر طبل جدايی دين از سياست میكوبند و خواهان رفع نابرابری دينی هستند اما در چارديواری اختياری ذهن خود، زن را «ضعيفه» و «جنس دوم» میدانند كه همواره بايد تحت قيموميت و مراقبت مرد ديگری (پدر، برادر، همسر) باشد آيا معنا و پيام پايانی اين تبعيضگريزی دينی را دريافتهاند؟ آيا كسی كه مردی و مردانگی خود را مايهی فخر و سرفرازی و چماقی برای كوفتن بر سر انسانی ديگر (زن) میكند میداند كه در سايهی تبعيض جنسی برآمده از همين حكومت دينی، «مَــرد» شده است؟
خلاصه اين كه نمیتوان نان يكی از انواع تبعيض را خورد و مدعی مبارزه با يكی ديگر از انواع تبعيض بود. «شاهزاده» و «آقازاده» و «مـَـــرد» مادام كه نفهمند اين عنوانها فینفسه متضمن تبعيض است و مادام كه آشكارا از مواهب نهفته در پس اين تبعيضها دست نشويند و گام در راه مبارزه با همهی اشكال تبعيض نگذارند، ادعایشان در مبارزه با تبعيض دينی و آرمان سكولاريسم، بيشتر نوعی فرصتطلبی و بازارفريبی است تا يك ادعای صادقانه و اصيل. تبعيض دينی به همان اندازه بد و ناپسند است كه تبعيض و نابرابری مبتنی بر نژاد (شاهزادگی)، خون (آقازادگی)، جنسيت (مردی)، قوميت و زبان.
انتخابات اسفندماه؛ پایان تاریخی «جمهوری اسلامی»!
انتخابات آیندهی مجلس شورای اسلامی را باید تشییع جنازهی باشکوه و تاریخی حکومتی قلمداد کرد که با واسطهی پسوند اسلامیش، رشتهای برگردن گروههای اجتماعی وسیاسی گوناگونی انداخت که بسیاری از آنها هیچ نسبتی با ماهیت اصلیش نداشتند، و این طیف گسترده و عظیم، به قیادت همان رشتهی تابیده در جادوی دین، چشم بر دوری و نزدیکی خود با اندیشهی مرکزی پنهان در زیر قبای پوسیده و ناگرفتهی مدعیان فرهمند و نورسیدهی حاکمیت بستند، و گرده را چنان خم کردند که مانند پلکانی راه دستیابی به همهی منابع قدرت را برای ایشان آسان نمودند.
انقلاب که چنان غافلانه و ناگهانی به بار نشست و گرد وغبار خانهتکانیش فرونشست، در میانهی میدان یک طرف، روحانیانی بودند که همهی دار و ندار و بضاعت علمی و تجربیشان را اگر روی هم میگذاشتند، در جریان تقسیم کار اجتماعی، جز یک کلاس درس معقولات و منقولات، و یک حجرهی قرائت صیغه ازدواج و طلاق، و در نهایت تصدیگری اجرای برخی مراسم از جمله تدفین اموات، از آن بیرون کشیده نمیشد. و البته وظیفهی الهی تمامکش کردن مردمان نافرمان، که از دوران وزارت علیاکبر داور بر دادگستری رضاخانی (که از قضا به غضب خود رضاشاه کشتانده شد)، تصاحب منصبش را لحظهشماری میکردند.
هنگامی که مردم شهرنشین با ناباوری مشاهده کردند که فضای اجتماعیشان به تسخیر روحانیهای ریز و درشتی درآمده که با لهجههای غریب و تکیهکلامهای نامانوسشان به انکار تمام دستآوردهای اجتماعی و فرهنگیشان نشستهاند، و گذشته از آن، بوی ناخوش حضور گستاخانهشان در عرصههای سیاسی و اداری کشور به مشام میرسد، متقاعد شدند که، «همان کاری که با مغولها واعراب کردیم، با اینها نیز خواهیم کرد. یا موجودیت ما را خواهند پذیرفت، یا به حجرههای نمور خودشان برمیگردند.» و ترجیعبند «اینها ماندنی نیستند، همین امروز و فردا .. !» که ریشه در ناباوری به امکان استقرار گروهی حجرهنشین بدوی منزوی داشت، سکهی رایج چندسال نخست انقلاب شد. بسیاری از جهتگیریهای گروههای سیاسی مخالف استقرار حکومت روحانیان، تام و تمام بر این اساس شکل گرفته بود که «دارودستهی قباپوش و عمامه به سر و آفتابه به دست»ی که هنوز نیامده جز خونریزی و ایجاد محدودیت و دخالت در جزییترین امور شخصی مردم کاری نکرده و نمیتواند بکند، از سوی بدنهی اصلی اجتماع پذیرفته نخواهد شد و اینها به ناچار به حجرههایشان باز خواهند گشت.
اما چنین نشد. هستهی «جمهوری اسلامی»، با کمند دین، طیف گستردهای از نیروهای کارآمد را در عرصهها و زمینههای گوناگون به خود جذب کرد، که بهرغم گونهگونیهای میان خود و تفاوتهای کم و بیش و گاه بارزی که با «طالبان قدرت» داشتند، به پوستهی ضخیم و چندلایهای بدل شدند، که هم کار« دولتسازی» را برای نظام جدید به انجام رساندند، و هم چهرهی کریه و ناساز هستهی اصلی نظام را از نظرها پنهان کردند. این گروه گسترده که ترکیب غریبی از راستترین راستها تا چپترین چپها و تکنوکراتها و صاحبان مشاغل گوناگون و دانشجویان و دانشآموختگان داخل و خارج ازکشور را شامل میشد، و اکثریت نزدیک به قاطع آنان را دینداران امیدوار به ساختن جامعهی نو تشکیل میداد، بیشتر از کسانی تشکیل میشد که امید خود را از جریانات سیاسی مارکسیستی و احزاب پیر و فرتوت ملیگرا بریده بودند، و هیچ سازمان سیاسی و حزب و گروه و دستهای برای جذب نیروی سرشار آنان جود نداشت. در واقع برخلاف نظریهی رایج، هستهی اصلی خوابیده در زیر پوست جمهوری اسلامی، سوار برگردهی این گروه، از گردنهی سخت تضاد ماهیت اصلیش با جامعهی به نسبت توسعه یافتهی شهری عبور کرد؛ نه به اتکای روستاییان وحاشیهنشینانی که به تدریج از لاک خود بیرون آمده و برای ایفای نقش تودهوار خود در آینده آماده میشدند.
همچنان که هستهی اصلی نظام به کار تحکیم پایههای قدرت خود مشغول بود، همزمان پوستهی محافظ خود را نیز به تدریج آلوده میکرد. امید واهی، و سرسپردگی دینی سبب شد که در مقاطع مهمی از سالهای نخست انقلاب، بسیاری از ایشان خود را ناگزیر از تایید و یا سکوت در برابر اقداماتی ببینند که با مواضع سیاسی و یا نظرات شخصیشان در تضاد بود. میتوان فهرست بلندبالایی از این اقدامات فراهم کرد، که بسته به مورد هیچ نسبتی با گرایشات کارگزاران دولتساز نامبرده نداشتند. جریان حجاب اجباری و سرکوب سازمانهای سیاسی غیرمسلح گرفته، تصویب اصل ولایت فقیه و کشتار مخالفان و اعدامهای غیرقانونی و زیر پاگذاشتن اصول قانون اساسی در زمینههای مختلف و بسیاری موارد دیگر که از شمار بیرون است، اقداماتی بودند که با تصور نخستین ِ بسیاری از «پیشقراولان بنیادگزاری نظام جدید»، همخوان نبود؛ اما آلودگی به قدرت از یکسو، و از سوی دیگر امید به امکان اصلاح، در بستر ملاحظات دینی و در مواردی نیز بیم جان و غم نان سبب شد تا به مدت سی سال، همچنان پردهدار حریم ناشریفترین حکومت تاریخ ایران باشند و فرصت دهند تا چهرههای گردآلود از خواب تاریخ برخاسته، چنگال خونین خود را تا اعماق جان و مال و حقوق و آیندهی مردم ایران فرو برند.
بنیانگزار این شیوه، آیتاله خمینی بود. از این زاویه اگر بنگریم، نباید او را موسس جمهوری اسلامی دانست، بلکه او بنیانگزار راه وروشی بود برای قالبگیری یک حکومت اسلامی به تاریخ پیوسته، در بستر جوامع شهری نیمه مدرن. او بود که کارجاگذاری یک نظام آبکشیدهی تمام عیار اسلامیروحانی را، به استادی تمام به جریان انداخت. آیتاله خمینی از سالهای پایانی حکومت رضاشاه، درجریان رویدادهای سیاسی کشور، هرچند در حاشیهی آن، قرار داشت. او فضای سیاسی ایران را خوب دیده و لمس کرده بود، از سوی دیگر جنس و ظرفیت همکسوتان خود را نیز خوب میشناخت. از این گذشته، همین که مخالفت جدی خودش را با حق رای زنان در سال ۴۱، به تشویق زنان برای حضور در عرصههای سیاسی سالهای ۵۶ و ۵۷ مبدل کرد، پیدا بود که میداند در کجای تاریخ تحولات اجتماعی کشور ایستاده است. بنابراین میتوان دریافت که چرا آیتاله با وجود شناخت دقیق و داوری منفیش در مورد نیروها و شخصیتهای ملی، آنها را پیشقراول حرکت به سمت هدف نهاییش قرار داد. برای نمونه، بسیاری از جنایات ماههای نخستین انقلاب به حکم دادگاههای شرعی، در شرایطی رخ میداد که دکتر اسداله مبشری یکی از برجستهترین کنشگران نهادهای حقوق بشری، وزیر دادگستری جمهوری اسلامی بود.
بعد از اخراج وسرکوب شخصیتها و گروههای سیاسی ناهمسو از صحنهی قدرت نیز، آیتاله برای پیشبرد همان برنامهای که از سالها پیش خیالش را در سر داشت، تا حد امکان از ورود بازیگران پشت صحنه در چشمانداز مردم جلوگیری میکرد. شاید اصرار بیش از اندازه و عجیب او برای ابقای موسوی که از جنس نرمتر همانها بود که به تیغ سرکوب از میان رفته بودند، درادامهی همان روش صورت میگرفته است.
اما انتخابات سال ۸۸، به ناگاه و ناباورانه این پرده را درید. هستهی اصلی و زیرین نظام اسلامی اعلام حضور کرد و پوستهی «جمهوری اسلامی» ترک برداشت. طرفه اینکه از میان همهی چهرههای ریز ودرشتی که در درازای سی سال گذشته این هسته را پردهداری میکردند و با چهرهی عملگرا و میانهروی خود امکان رشد این جنین ناپاک را در عمق نظام فراهم کرده بودند، این کار به دست ناهمسوترین ایشان صورت گرفت و حتا موجبات نارضایتی بسیاریشان را نیز فراهم کرد. اما به هر صورت و با وجود سرکوب اعتراضات، روند جدایی ادامه پیدا کرد و ترکهای به وجود آمده ترمیم ناپذیر ماند. رفتار حکومت نیز در این میان فرصتی برای آشتی باقی نگذاشت.
اکنون بعد از سی و سه سال که از آغاز این اتحاد خسارتبار میگذرد، «دولتسازان» جمهوری اسلامی چه به دلخواه و چه به اکراه، یککاسه و یکنوا و هماهنگ با مخالفان دیرپای نظام موجود، از ادامهی نقش تاریخی خود سرباز زدند و گفته و ناگفته به شکست چهارچوب سیاسی «جمهوری اسلامی» اعتراف کردند. عدم شرکت در انتخابات از سوی این نیروها، به منزلهی پایان جمهوری اسلامیست. برخی از این گروهها در سی ماه گذشته تلاش زیادی کردند تا شاید آب رفته را به جوی برگردانند و این شکست تاریخی را به تعویق اندازند، اما توفیقی در این امر پیدا نکردند. حکومت به اتکای روستاییان دست پروردهای که در سالهای گذشته به تدریج در منصبهای گوناگون اداری، قضایی، نظامیامنیتی، آموزشی و اقتصادی به کار گمارده است و همچنین به پشتیبانی منابع مالی و قدرت سرکوب خود، پاسخی به علامتهای ایشان نداد. در نتیجه از یکسو با اعلام شکست تلویحی پروژهای به نام جمهوری اسلامی، نیروی عظیمی به جمع مخالفان نظامی افزوده شد، و از سوی دیگر، بدنهی روستایی جایگزینش نشان داد که از توانایی و ظرفیت کافی برای ادارهی امور برخوردار نیست. چنانچه در اندک مدتی ناکارآمدی خود را در همهی عرصهها به نمایش گذاشت.
برگزاری انتخابات اسفندماه آینده، بدون حضور سازندگان «جمهوری اسلامی»، رویداد مهمیست که میتواند منشا تحولات عمده و پرشتابی در توازن قوای موجود باشد. اگر نقطهی «پایان» یک حکومت نقطهی «سقوط» آن نبوده و فاصلهای میان آن قرار داشته باشد، اما شکنندگی اجتنابناپذیر ناشی از باور این «پایان»، روند رسیدن به نقطهی سقوط را چنان تسریع خواهد کرد، که برخلاف نظر بسیاری از تحلیلگران مسائل ایران، قدرت سرکوب را نیز از کار خواهد انداخت و بدون اثر خواهد کرد. آنچه مسلم است، دیگر و از این پس راه بازگشتی وجود ندارد، اما چگونگی رسیدن به این نقطه، هنوز مهمترین مسالهی ماست.
بهرهکشی حکومت از فعالین ضدجنگ را باید مدیریت کرد
حکومت ایران به دلیل فقدان مشروعیت مردمی همیشه ناگزیر از تهییج تودهها با مفاهیم قلب ماهیت شده و تغییر آمرانه در اولویتبندی ارزشهای جامعه بوده است. در جنگی که تمامیت ارضی ایران را تهدید میکرد، حکومت از قدس و کربلا و نمادهای مذهبی مایه میگذاشت و ارزشهای ملی را کمرنگ میکرد، و حالا که ارزشها و نمادهای مذهبی کمتر به کار تهییج تودهها میآیند، با تغییر پایگاه مشروعیت سازی، از مذهب به ناسیونالیسم رجوع کرده است و به عنوان مثال در روزهای انتخابات به جای آنکه مانند ایام قدیم شرکت در انتخابات را یک تکلیف شرعی اعلام کند و سعی میکند با پخش سرودهای ملی، بخش بیشتری از مردم را به پای صندوقهای رای بیاورد. تاکیدی که در سالهای اخیر بر فوبیاهایی همچون تمامیت ارضی، حاکمیت ملی، اقتدار ملی، امنیت ملی و امثالهم به کار رفته، میتواند در همین راستا تلقی شود. جالب اینجاست که عموما در تمام این سالها این واژگان نه در برابر دشمنان و تهدیدهای خارجی، بلکه به عنوان ابزاری برای سرکوب و خفقان داخلی استفاده شده است. این امر در واقع نشان دهنده نوع نگاه حاکمیت به مردم و ارزیابیاش از پایگاه مشروعیت فروریختهاش میباشد.
در چنین شرایطی که حکومت از درون با بحرانهای مختلف مشروعیتی و ناکارآمدی مواجه هست، در فضای بین المللی نیز با بحرانهای متعدد روبروست و آرام آرام میرود که ایران در بحرانی بزرگ گرفتار شود. خطر جنگ کاملا جدی است و همه شواهد حکایت از آن دارد که سطح درگیری جامعه بین المللی با ایران با سرعتی زیاد رو به افزایش است و هر آن احتمال این وجود دارد که شعله های جنگ برافروخته شود. اوضاع وقتی بدتر میشود که جنگ نه بصورت گسترده، بلکه صرفا محدود به هدف قرار دادن بخش های نظامی و هسته ای ایران شود. در چنین شرایطی، کاملا قابل پیش بینی است که حکومت، شدیدا به سمت بستن فضای سیاسی داخل حرکت میکند و برای این منظور، ناگزیر دست به سواستفاده از مفاهیمی چون لزوم اتحاد جهت حفظ تمامیت ارضی و امنیت ملی و امثالهم خواهد زد تا به سرکوب همه مخالفین کوچک و بزرگ بپردازد. اما تکلیف فعالین سیاسی و حقوق بشری در این شرایط چیست؟
در این یادداشت بنا نیست که به دفاع از گزینه حمله نظامی یا مخالفت با آن بپردازیم، بلکه صحبت بر سر این است که در صورت قطعی شدن وقوع جنگ چه مواضعی را باید اتخاذ نمود. تکلیف آنهایی که به دفاع از گزینه حمله نظامی و دخالت خارجی پرداختهاند مشخص است اما آنهایی که بر مخالفت با جنگ اصرار دارند، هر آینه ممکن است که تلاشها و مخالفتهایشان با جنگ، مورد بهره برداری و سواستفاده حکومت ایران قرار گیرد و حتی ممکن است بخشهای سنتی تر اپوزیسیون با نیروهای حکومت در یک جبهه قرار گیرند. حتی همین حالا در نسخهای که عباس عبدی در مصاحبه با روز پیچیده است میگوید [1]: «متاسفانه برخي نيروهاي سياسي چنان به مواضع غلط افتادهاند كه پيشاپيش مسئوليت وقوع هر جنگي را بهعهده حكومت ايران انداختهاند و از فرط دشمني با حكومت ايران، بديهيترين نكات را در رفتار حكومتهاي ديگر ناديده انگاشتهاند.» و به زبان بیزبانی، از فعالین سیاسی میخواهد که مراقب باشند در موضع گیریهایشان همسو با دشمنان ایران تلقی نشوند و در این دعوا جانب حکومت را بگیرند. در پشت این نگاه همان اسارت در گفتمان سنتی نهفته است که انتظار دارد همه حقوق حقه مردم و فعالین سیاسی به تامین امنیت و اقتدار ملی و تمامیت ارضی فرو کاهیده شود و حکومت نیز با سواستفاده از همین گفتمان، به خوبی توانسته است امنیت و اقتدار ملی را به امنیت و اقتدار گروه حاکمان تنزل دهد. اما سوال این است که وقتی همه سیاستهای حکومت نشان از آن دارد که نیروهای حاکم به استقبال جنگ رفتهاند و مشتاقانه جنگ را برای مصارف داخلی خود طلب میکنند، مخالفین جنگ چه دیالوگ منطقیای را میتوانند با جامعه جهانی برای مخالفت با جنگ برقرار کنند؟ و چرا مسئولیت تامه حکومت در پدید آمدن شرایط جاری را کتمان کنند؟ در همه سالهای گذشته شاهد بودهایم که توهم «دشمن » فرضی مدتها ورد زبان رهبری حکومت ایران بوده است تا بواسطه آن فضای داخلی کشور در حالت نیمه جنگی نگه داشته شود و همه فعالیتهای سیاسی و حقوق بشری سرکوب شود. حالا با تلاشهای تندروان سوارشده بر عرصه سیاستگذاری حکومت ایران، دشمن فرضی نظام، تحقق عینی یافته است. مبارکشان باشد! اما در این میان گناه فعالین سیاسی چیست و در این وضعیت چگونه و با چه توجیهی در زمین حکومت بازی کنند و با رفع تقصیر از حکومت ایران، به مخالفت با جنگ بپردازند؟ اگر نگرانی از بابت انسداد فضای سیاسی کشور است، چه تضمینی وجود دارد، که مخالفت با جنگ و بازی در زمین حکومت ایران، تضمین کننده حیات نباتی فعالین سیاسی در داخل کشور باشد؟ در واقع اگرهم بناست که با جنگ مخالفت بشود باید به نحوی عمل نمود که حکومت ایران نتواند از موضع مخالفت با جنگ مخالفینش سواستفاده نماید. برای این منظور دو رویکرد را میتوان متصور گردید که ذیلا توضیح داده خواهند شد:
راه اول سکوت است! از قدیم گفتهاند که سکوت سرشار ازناگفتههاست بخصوص وقتی که راه بر هر گونه کنشی بسته است و فضای سیاسی کاملا مسدود است. در این شرایط مثلا آقای عبدی که خودش روزگاری در دفاع از طرح سکوت زیدآبادی[2] سخن گفته بود، مجبور نیست که سکوت را بشکند و برای اینکه کنشی را ایجاد نماید از فعالین سیاسی بخواهد که از بار مسئولیت حکومت ایران در جنگ احتمالی بکاهند. از قضا زیدآبادی موضع سکوتش را به قضیه مخالفت با جنگ هم توسعه داده بود و فعالیتهای ضد جنگ فعالین سیاسی ایران را تلاش هایی رومانتیک و فانتزی اما هیجان انگیز خوانده بود که تاثیر خاصی بر هیچ کدام از طرفین جنگ احتمالی ندارند. اوهمچنین اشاره نموده بود در شرایطی که فعالین سیاسی کوچکترین امکان تحرکی ندارند، مخالفتشان با جنگ صرفا گرفتار آمدن در چنبره تناقضات است و لذا به آنها توصیه نموده بود که بهتر است وقتی کاری از پیش نمیبرند سکوت کنند تا حداقل مورد بهرهکشی حکومت واقع نشوند.
اما آنهایی که هنوز فکر میکنند سکوت انفعال است و کماکان اصرار دارند که کنشی در مخالفت با جنگ بروز دهند، بدیهی است که باید به نحوی عمل کنند که مرزبندیشان با نیروهای حکومت کاملا مشخص باشد. در گام نخست باید مسئولیت تامه حکومت ایران در پدید آمدن شرایط جاری به وضوح تشریح گردد و حکومت را در این زمینه به چالش کشید. دوما این نکته را باید در نظر گرفت که مخالفت با جنگ هیچ تضادی با بهرهگیری از فشار جامعه بینالمللی بر حکومت ایران ندارد و اگر نیروهای سیاسی داخل کشور در شرایط فعلی از اتخاذ چنین رویکردی ناتوان هستند حداقل از منع اخلاقی برای این موضوع سخن نگویند و نگاه سنتی به استقلال را پرو بال ندهند تا اگر فردا روزی سرکوبهای بی رویه حکومت، دخالت جامعه بینالمللی را ناگزیر و ضروری نمود، با بن بست تئوریک مواجه نشوند. سوما باید تصریح کرد که موضع ضد جنگی هم اگر در «این مقطع زمانی»هست به خاطر بیگانه ستیزی نیست چرا که ظلمی که آن آشنا کرد اگر بیش از ظلم بیگانه بر این مرز و بوم نباشد کم از آن ندارد. و در نهایت و پس از همه این مرزبندیها، می توان با جنگ مخالفت نمود فقط و فقط به خاطر خون انسانهای بی گناهی که در آتش جنگ خواهد ریخت و تر و خشک را با هم خواهد سوزاند . با اتخاذ این رویکرد، ضمن حفظ موضع ضدجنگ، از خطر قرار گرفتن در جبهه حکومت ایران جلوگیری شده و امکان بهره برداری حکومت، از فعالیتهای ضد جنگ فعالین سیاسی و حقوق بشری به حداقل ممکن میرسد.
پ.ن
[1]http://www.roozonline.com/persian/interview/interview-item/archive /2011/november/20/article/-21aefdd5d4.html
[2] http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-29f1520aa5.html
[3] http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-0c4bf67475.html
مشروطهخواهی؛ تناقض بزرگ سپهر سیاسی ایران!
یکی از حلقههای کوچک اما پرسروصدای بازار آشفته و سترون سیاست ایران را کسانی تشکیل میدهند که اصرار فراوانی بر «جمهوریخواهی» خود دارند، اما اگر کمی سربه سرشان گذاشته شود ترجیعبند مشهور سلطنتطلبان را با نمایشی از بیمیلی معطوف به ضرورت، تکرار میکنند که «البته سلطنت مشروطهای مانند سوئد هم گزینهی بدی نیست.» اما نه این حلقه و نه آن گروه مشروطهخواهان، هرگز پاسخ قانع کنندهای به این پرسش بدیهی ندادهاند که قرار است کدام قدرت را «مشروط» کرده و لجامگسیختگیش را مهار کنند؟! اینان هرگز روشن نکردهاند که در حال حاضر در نسبت با کدام قدرت قرار دارند و در برابر کدام نیروی اجتماعی قد علم کردهاند تا اختیاراتش را مهار و «مشروط» کنند. آیا ایشان خود سلطنتطلبند یا ضد سلطنت!؟ جالب آنکه این گروه و آن حلقهی مورد اشاره را، برخلاف سلطنتطلبان که مبنای گرایش سیاسیشان به نظام پادشاهی بیش از هرچیز وابستگیهای روانی عاطفی واحساسیست، کسانی تشکیل دادهاند که از دانش سیاسی کافی و مناسبی برخوردارند، و بدون تردید به سیر تحولات تاریخی نهاد سلطنت و نظام پادشاهی در اروپا آگاهند. بنابراین بیتوجهی ایشان به چنین مقولهای و عدم ارائهی پاسخ مستدل، خود موجب برانگیختن پرسش بزرگتری میگردد.
کار دشواری نیست آگاهی به چگونگی دگرگونی نظام سلطنت در اروپا، و چرایی و چونی ماندگاری این نهاد در برخی از این کشورها. در طول تاریخ و در زمانی به درازی چندصدسال، همراه با تشکیل طبقات و نیروهای جدید اجتماعی، نهاد سلطنت که در اروپا همواره نمایندهی طبقهی اجتماعی خاصی نیز بوده است، مورد پرسش و چالش قرار میگرفته است. این جدال تاریخی درازمدت با جنگها، شورشها، دسیسهها و صفآراییهای بسیاری همراه بوده که سرانجام در هرمرحله با توجه به توازن نیرو و قدرت اقتصادی و اجتماعی طبقات جدید، به واگذاری بخشی از اختیارات پادشاه به مجالس مشورتی و پارلمانها منجر میشده و تقسیم مجددی از قدرت صورت میگرفته است. هرچه به دنیای جدید نیز نزدیکتر میشویم، این روند باشدت بیشتری دنبال میشده است، تا جایی که دیگر اثری از قدرت نهاد سلطنت در سپهر سیاسی باقی نمیماند. در این جدال همواره دوطرف اصلی وجود داشته است. یکسو پادشاه و نهاد سلطنت و طبقات اجتماعی همسو با آن، سوی دیگر مشروطهخواهان. در واقع مشروطهخواهی تنها در برابر قدرتی موجود میتوانست معنایی پیدا کند. باید قدرتی متکی به یک پشتوانه وجود میداشت و مستقر میبود و اعمال قدرت میکرد، تا در برابر آن کسانی باشند که خواهان محدود کردن و مشروط کردن آن قدرت باشند، و به نام مشروطهخواه خوانده شوند.
بدون تردید هرجا که این توازن قوای اجتماعی به یک سمت میچرخید، یکی از دو طرف طومار دیگری را درهم میپیچید. چنانچه در فرانسه این اتفاق روی داد، اما در کشورهایی که بقایای اشرافیت و فئودالیسم در قالب یک طبقهی اجتماعی محافظهکار، به حیات اجتماعی کمرونق خود ادامه میدادند، نهاد سلطنت که پس از جنگ اول و تا اندازهای جنگ دوم جهانی، مشروط کامل و «مقید» به حصارهای باشکوه تاریخی شده بود، به عنوان نمادی از گرایشات و باورهای محافظهکاران سنتی و در اندازهی یک موزهی باشکوه تاریخی باقی ماند.
انقلاب مشروطیت ایران نیز با هدف محدود کردن قدرت پادشاه و مشروط کردن آن به بار نشست، اما روندی که طی کرد، باژگونه بود. چندی نکشید که رضاشاه و فرزندش یک به یک همهی شروط محدود کردن قدرت پادشاه را زیر پا گذاشته و به قلع و قمع مشروطهخواهان پرداختند. قانون اساسی به سمت واگذاری اختیارات بیشتر به پادشاه اصلاح شد، و حکومت تکحزبی برای نخستین بار، زیر عنوان «حزب فراگیر»، (عنوانی که اینروزها نیز به بهانهی اتحاد از سوی سلطنتطلبان بسیار شنیده میشود.)، در کشور مستقر شد. اما سرانجام قدرت نامحدود و نامشروط پادشاه همینکه رو به زوال گذاشت و نیرویی همسنگ خود در برابرش پدیدار شد، ازهم فرو پاشید و تلاشهای آخرین پادشاه تاریخ ایران که بدنهای در جامعه نداشت و هیچیک از طبقات اجتماعی را هم نمایندگی نمیکرد، برای مجاب کردن مخالفان به تسلیمش در برابر مشروطیت قدرت، به جایی نرسید. کفهی ترازوی قدرت به سمت مخالفان گرایش داشت. دیگر جایی برای بحث از مشروطیت قدرت باقی نمانده بود.
اکنون گروهی از سلطنت مشروطه سخن به میان میآورند، در حالی که مشروطهخواهی تنها در برابر قدرت مستقر معنا پیدا میکند، نه در فقدان آن. گذشته از این مشروطهخواهان همواره منتقد و معترض قدرت بودهاند، نه سیاهیلشگر و پیشقراولان آن. به این اعتبار اگر بخواهیم امروز از جریان مشروطهخواهی در سپهر سیاسی ایران نام ببریم، میتوان و باید به گروهی از اصلاحطلبان اشاره کرد، که گرچه درعمل و به هنگام خود هیچ کوششی از ایشان در این جهت دیده نشد، اما در مقام نظر معتقد به مشروط و مقید کردن قدرت ولی فقیه هستند، قدرتی که در حال حاضر مستقر و موجود است.
پرسش اینجاست که پایهی به رسمیت شناختن نیرویی سیاسی با نام «مشروطهخواه» در فضای سیاسی موجود ایران چیست؟ آیا این نیروی مشروطهخواه بنایش بر این است که سلسلهی برکنارشدهای را به قدرت برساند، سپس قدرت او را محدود و مشروط کند؟ مشروطهخواهی که همیشه متعرض قدرت بوده است، چگونه و بر چه مبنایی در این میان واسطهی تفویض قدرت قرار میگیرد؟ مشروطهخواهان در تاریخ همواره در نقش کاهندهی قدرت ظاهر شدهاند، نه تثبیتکنندهی آن. بازگرداندن سلسلهها و پادشاهان مخلوع از سوی مشروطهخواهان در کی و کجا تا کنون رخ داده است؟ خانوادهی سلطنتی برکنار شدهی پهلوی ریشه در کدام سنت و طبقه و تاریخچهی خانوادگی دارد، که بازماندهی آن بتواند نقش مظهر وحدت ملی را ایفا بکند، و این را بتوان بهانهای برای مداخلهی مشروطهخواهان در به قدرت رساندن این خانواده قرار داد؛ دو پادشاه از این خانواده به سلطنت رسیدند، که هم آمدنشان، و هم رفتنشان به دست بیگانگان صورت گرفت. و هر دو فارغ از هر نقش مثبت و یا منفی، بنیان مشروطیت را در این کشور از ریشه به در آوردند.
مشروطهطلبی، تناقض بزرگ فضای سیاسی ایران است.
نوریزاد، خاموش! گوشی برای شنیدن نیست!
مجال بر مقدمه نیست، التزامی هم بر این امر نیست. حقیقت روشن است، پانزده نامه نوشته شده، تا واژه به واژهی آن پرده از چهرهی پلیدترین حاکمیت حاضر جهان بردارد، و آنرا وادار کند تا گام به گام پلیدی وپلشتی خود را بیشتر و آشکارتر به نمایش بگذارد. مصائبی که بر سر نوریزاد و خانوادهاش آوار شده و میشود، تصویرگر حقیقت کریه و تلخیست که سرچشمه از بدسرشتی حاکمی میگیرد که در راس یک نظام توتالیتر قرار گرفته و هر چه هست و نیست را به انحصار خود درآورده است. قدرت نظامی، سیاسی، اقتصادی، رسانهای و پایگاههای روحانیت و مرجعیت شیعه. از تریبون نماز جمعه تا حوزههای علمیه در چنگ ضحاک زمان چون موم است و هر دم آنرا به هرشکلی بخواهد درمیآورد.
نامهی پانزدهم محمد نوریزاد و فریاد «آی آدمها»ی آن خبر از درماندگی و به تنگنا افتادنی میدهد، که بسی دردناک است. حکایت، حکایت جدالی است نابرابر. جدال مردی رنجور که با قلمی راستگو و کلامی نرمخو به جنگ درشتگویان و بدکردارانی رفته است، که تاریخ این سرزمین کمتر به خود دیده است. او در برابر مجموعهای از سازمانهای پیچدرپیچ، که پروایی ازهیچ دسیسهای ندارند و در قاموسشان فتوت، اخلاق و حقوق معنایی ندارد، و جز رسم و راه تقابل سخت و ناجوانمردانه نمیشناسد وغایت امر را بر تباهی و نیستی رقیب قرار میدهد، ایستاده است. آنچه مشروح است و پیشِ رو، تراژدی محض است. اکنون چنانچه موقعیت پدید آمده با بیتفاوتی مخاطبان روبه رو شود، و کاوه به جزای کردههای پیشین، به قربانگاه تنفرو انتقام برده شود و حکم به «نادیدهگرفتن»ش صادر شود، او را پیش پای ضحاک انداختهایم تا شکسته و خُرد شود. یونانیان در مورد تراژدی تعبیری دارند که به مذاق زخمخوردگان و مبارزان شیرین میآید. آنان معتقدند تراژدی مسبب وارستگی درونی و ضمیر آدمیست، و عامل برانگیختن نیروی حیات و سرزندگی در انسان. حال ما که داعیهی تمدن و پیشینه افتخارآمیزمان سقف فلک را میشکافد چه میگوییم ودر برابر این صحنهی تراژیک چه خواهیم کرد؟ مچاله خواهیم شد و سر به دیوار خواهیم کوفت، و آه از نهاد برمیآوریم، که « کاری از دستمان ساخته نیست!» و امیدوار به آنکه «دستی از غیب برون آید و کاری بکند!؟»
درنگ جایز نیست. خامنهای اکنون به جامعهی مخالفینش مینگرد که با یار پیشین او در یک جبهه میجنگند، اتحاد در چشم او، ابزار فروپاشی است. سنگر مدافعان خامنهای یک به یک فرو میریزد. همراهان به منتقدان و منتقدان به مخالفان تبدیل میشوند. سپهر عمومی بر حول یک محور متحد شده. فرضیه اصلاحات رنگ باخته و هردم از سپهرسیاسی ایران دورتر میشود. هدف تغیرات اساسیست و در این راه، مانع اصلی شخصِ مقام عظمای ولایت است. و هرکه دراین جهت گام بردارد، باید که یاری شود.
تقدس مقام ولایت مخدوش شده و آبرویش به باد رفته. بیشک خامنهای با فرورفتن در چنین مردابی، دست به هر کاری میزند. ضحاک پا را فراتر از آنچه تصور کاوه بود گذارده، خط قرمزی که آبروی خانوادگیست. او ابتدا گسست خانوادگی نوریزاد را نشانه رفته است، تا در نهایت منجر به گسست در جبههی مخالفانش شود. برای نوبتی دیگر، باز صفتی دیگر برای نظامِ حاکم، «جمهوری اسلامی پروندهساز و آبرو رُبا»، که همزاد نظام اسلامیست. منتظر بمانید، دلخوش نباشید که همین بود و بس، نظام چنان پردهدر و بیحیاست که به همسر صیغهای و برچسبهایی چنین کفایت نخواهد کرد. فتحالله امید نجفآبادی را که در خاطرتان هست؟ نماینده مجلس و از کارگزاران نظام اسلامی، اعدام به اتهام لواط به گناه دخالت در افشای مکفارلین! و اکنون، محمد نوریزاد، مشروبخوار و الکلی، دارای چندین همسر صیغهای، پروندههای اخلاقی و اقتصادی در جستجوی شهرت و…
نوریزاد حلقههای درونی نظام را نشانه گرفته. فروپاشی از داخل در جریان است و ظاهر نظام آراسته و مقاوم. تاکتیک همان تاکتیکی است که میرحسین موسوی و مهدی کروبی برگزیده بودند، افشای تبهکاریهای نظام اسلامی و بالاخص تاکید بر دستان آلودهی مردان سپاه پاسداران. افشای رسوایی کهریزک، که میزان اثربخشی و کارایی آن را باید با فشاری که بر کروبی وارد آمد سنجید. نشانه رفتن مستقیم شخصِ رهبری از سوی افراد شناخته شدهی بهظاهر منتقد (و در باطن مخالف) داخلِ نظام، راهیست که به پراکندگی حامیان نظام خواهد انجامید. هزاران صدای مخالف در اینسوی و آنسوی جبههی آزادیخواهی علیه ضحاک، به قدر یک شکواییهی رسواگر و در عین حال مشفقانهی کسی مانند نوریزاد اثر ندارد.
نوریزاد نمادی از مخالفان پیشین ماست. نخستینشان نیست که به سوی مردم بازگشتهاند و آخرینشان نیز نخواهد بود. او همراهان سابق خویش را بهتر از ما میشناسد. با ایجاد گسست در میان آنان مترصد یارگیری از جناح مقابل است. تاکتیکی که نظام را از درون فروخواهد پاشید. اتمام حجت او در نامهی پایانی، به معنای آنست که او دیده و یا شنیده که ظرف راس نظام پر شده و در آستانهی لبریزشدن است. وضعیت او اضطراریست باید به یاری او شتافت، تا آوازهی او و نامههایش، همچنان در میان وابستگان درجهی دوم نظام دست به دست شود. به هوش باشیم، مبادا نوریزاد مایوس از بیتفاوتی ما به خود بخواند: «نوریزاد خاموش، گوشی برای شنیدن نمانده است!»










