«محمد قاضی»، ما، شما و ماجرای پایان ناپذیر «دُن کیشوت»!
محمد قاضی از همهی ما طلبکار است. از مادربزرگها و پدربزرگهایمان، تا مادران و پدرانمان و خودمان، همه به او بدهکاریم. حتا زبان فارسی نیز به این کُرد ایرانی بدهکار است. او چندین نسل از ایرانیان را با دنیای جدید آشنا کرد. کمتر کسیست که تا کنون یکی از ترجمههای گونه گون و رنگ به رنگ او را نخوانده باشد. بنابراین او نیازی به شناساندن ندارد. فرصت سالروز از میان رفتنش را بهانهای قرار دادیم، تا بخش کوتاهی از شناختهشدهترین کارش را در زمینهی ترجمه با هم بخوانیم: «دُن کیشوت». گویا این سخن از خود اوست که با شوخ طبعی، و به پشتوانهی تجربههای گرانقدرش گفته بود: در زوایای جان هرکدام از ما، یک دُن کیشوت کوچک زندگی میکند.
در آن اثنا که هر دو مستقیم پیش میرفتند سانکو به ارباب خود گفت: «ارباب، اجازه میفرمایید که من چند کلمهای با شما خودمانی صحبت کنم؟ از وقتی که آن جناب فرمان جابرانهی رعایت سکوت را به بنده تحمیل فرمودهاید بیش از چهار موضوع در دلم مانده و پوسیدهاند ولی الان یکی از آن موضوعات بر نوک زبانم است که حیف است ناگفته ضایع شود. – دن کیشوت جواب داد: بگو، ولی زیاد طول و تفصیلش مده چون هیچ صحبتی اگر طولانی باشد شیرین نیست. – سانکو گفت: پس عرض میکنم: من در این چند روز مشاهده کردهام که سرگردان بودن حضرتعالی به دنبال ماجراها در این بیابانها و در پیچ و خم این جادهها چقدر اندک فایده و کمثمر است و بهعلاوه مخاطرات اتفاقی و پیروزیهای حاصله هرچه باشد چون کسی نیست که آنها را به چشم ببیند و از آنها مطلع شود هنرنماییهای حضرتعالی علارغم نیات خیر شما و ارج و قدر آنها در ظلمت نسیان ابدی مدفون خواهند شد. بنابراین به نظر من، در صورتیکه جنابعالی نظر بهتری نداشته باشید، صلاح در این است که ما هر دو به خدمت امپراطور یا شاهزادهی والایی که در جنگی درگیر شده باشد درآییم تا حضرتعالی بتوانید در خدمت آن بزرگوار زور بازو و نیروهای ذاتی و فراست خویش را که از همه بالاتر است نشان بدهید. مسلمن وقتی آن عالیجناب که ما به خدمت او در میآییم پی به فضایل حضرتعالی ببرد به هریک از ما را بهقدر لیاقت خویش پاداش خواهد داد، بهعلاوه در دربار او کشیشان وقایعنگار نیز خواهند بود که داستان دلاوریهای شما را به رشتهی تحریر بکشند تا یاد آن در خاطرهها بماند. من از شخص خود چیزی نمیگویم زیرا هنرهای من از حدود افتخارات مهتری تجاوز نمیکند، با این وصف به جرات ادعا میکنم که اگر در آیین پهلوانی رسم بر این جاری میبود که دلاوریهای مهتران را نیز ثبت کنند معتقدم که شاهکارهای من در حاشیه نمیماند. – دنکیشوت گفت: بد حرف نزدی سانکو، ولی قبل از رسیدن به آن مرحله، ابتدا پهلوان باید بهطور آزمایشی در اقطار جهان به دنبال حوادث بگردد تا با هنرنماییهای خود کسب نام و آوازه کند، بهطوری که چون به دربار پادشاه بزرگی درآید قبلن با کارهای خودشناخته شده باشد و هنوز از دروازهی شهر به درون نرفته کودکان به دنبالش بیفتند و دورهاش کنند و در پی او فریاد برآورند که «اینک پهلوان شمس، یا اینک پهلوان ثعبان، و یا او را با علامت مشخصهی دیگری که حاکی از شهرت او بهخاطر هنرنماییهای بزرگش باشد بنمایانند.» مثلن بگویند: «اینک آن پهلوان که در نبرد تن به تن بر دیو مهیب بروکابرونو Brocabrunoی زورمند پیروز شده است، یا آنکه طلسم مملوک بزرگ ایران را پس از نهصد سال جادو شدن شکسته است.» و بدین گونه کو به کو بروند و این شاهکارهای پهلوانی را شایع کنند تا پادشاه آن کشور از قیل و قال کودکان و از بانگ و همهمهی مردم شهر به ایوان قصر خود برآید و همینکه چشمش به پهلوان بیفتد از رنگ جامهی رزم و نشان سپرش او را بشناسد و ناگزیر فریاد برآورد که: «ای پهلوانان دربار من، فورن به استقبال گل سرسبد پهلوانان عالم که اینک پیش میآید بشتابید!» به شنیدن این فرمان، همه بیرون بریزند و پادشاه نیز خود تا نیمهی پلکان قصر به زیر آید و مهمان خویش را تنگ در آغوش گیرد و بر وسط صورت او بوسهی صلح و آشتی زند. سپس دست او را بگیرد و به کاخ ملکه ببرد، و پهلوان در آنجا به حضور ملکه و شاهزاده خانم دخترش که قطعن به زیبایی و دلفریبی او در سراسر ربع مسکون مشکل پیدا خواهد شد باریابد. پس از آن، باشد که شاهزاده خانم به سوی پهلوان نظر اندازد و هر دو در چشم هم نه موجودی بشری بلکه آیتی ملکوتی جلوهگر شوند و هر دو بیآنکه بدانند چرا و چگونه چنین شد خود را در لای رشتههای سردرگم عشق مقید و گرفتار ببینند و از غصهی اینکه ندانند چگونه احساسات و تمنیات و رنجهای خود را با هم درمیان گذارند جگرشان ریش باشد. و از آنجا بیشک پهلوان را به یکی از تالارهای بسیار مجلل قصر که فرش و اثاث خیرهکنندهای دارد هدایت کنند و پس از آن که جامهی رزم از تنش بیرون کردند جامهی فاخر ارغوانی رنگی به حضورش بیاورند تا در بزم بپوشد، و اگر پهلوانان را در جامهی رزم قیافهای دلپسند بوده است قطعن در آن جامهی درباری نیکوتر نماید. و همینکه شب فرا رسد و پهلوان با پادشاه و ملکه و شاهدخت صرف شام کند و بر سر سفره چشم از معشوق برنگیرد و پنهان از حاضران به جمال او بنگرد و شاهدخت نیز با همان زیرکی چنان کند، زیرا چنانکه گفتم او شاهزادهای بس خویشتندار است. پس از برچیدن سفره ناگهان از در تالار دلقکی زشت و کوتاه قامت و پشتسر او بانویی زیبا در میان دو غول کوهپیکر به درون آید، و آن بانو مقابله با ماجرای خطیری را که نقشهی آن به دست حکیمی دانا از حکمای سلف کشیده شده باشد عرضه دارد و اعلام کند که هر پهلوانی از عهده برآید بی شک در شمار برترین پهلوانان جهان خواهد بود. پادشاه فورن فرمان دهد که تمام پهلوانان دربار او بخت خود را در این ماجرا بیازمایند لینک هیچیک از ایشان عهده برنیاید مگر پهلوان غریب که با مزید افتخار و با خرسندی کامل شاهدخت بر آن مشکل فایق آید و شاهزاده خانم سخت به خود ببالد و حتا شادی کند که به عبث دل در گرو محبت چنین شاهباز سدرهنشینی ننهاده است. و حُسنِ کار در این باشد که آن پادشاه یا آن شاهزاده و یا بالاخره آن بزرگوار با شاهزادهی دیگری به قدرت و قوت خود در جنگی خونین درگیر باشد و پهلوان مهمان پس از چند روز اقامت در کاخ شاه از او کسب اجازه کند که به جنگ برود و در خدمت او شمشیر بزند. پادشاه از دل و جان رخصت دهد و پهلوان به پاس این عنایت که در حقش روا داشتهاند با نزاکت تمام دست شاه را ببوسد. در همان شب، پهلوان خود را به دلبر عزیزش شاهدخت برساند و از پس نردههای آهنین باغ زیبایی که اتاق خواب بر آن مشرف است با وی وداع کند. قبلن نیز پهلوان چندینبار با وساطت دوشیزهای از محارم خاص که شاهدخت همهی اسرار خود را با او درمیان میگذارد در همان محل با او رازونیاز داشته است. پهلوان آه بکشد و شاهزاده خانم از هوش برود و دوشیزهی محرم آب بیاورد و بهخاطر آبروی بانویش از نزدیک شدن صبح و از بیم برملاشدن راز ایشان غمگین و پریشان شود. سرانجام شاهدخت به هوش آید و دستهای سفید خود را از ورای نردههای باغ به سوی پهلوان دراز کند. پهلوان بر آنها هزاران بوسه زند و آنها را از اشک چشمان خود تر کند. سپس، دربارهی نحوهی باخبر کردن یکدیگر از اخبار خوش یا ناخوش خویش توافق کنند و شاهزاده خانم به تمنا از پهلوان بخواهد که هر چه ممکن است کمتر او را به فراق خویش مبتلا سازد. پهلوان با هزار سوگند وعده دهد که چنین کند و پس از آنکه بار دیگر دست شاهزاده خانم را ببوسد با چنان آه و اسفی تلخ دل از او برکند که گویی جانش را در همان جابهجا میگذارد. سپس، به اقامتگاه خود باز گردد و بر بستر خویش بیفتد لیکن از اندوه رفتن از کوی معشوق خواب به چشمش نرود. صبح زود برخیزد و به عزم وداع با شاه و ملکه و شاهدخت برود، لیکن شاه و ملکه وی را به حضور بپذیرند و بدرود گویند و در ضمن به او بگویند که شاهدخت رنجور است و از پذیرفتن کسان معذور. آنگاه پهلوان بیندیشد که این بیماری بر اثر درد هجران اوست و دلش از اندوه بدرد آید و چیزی نماند که راز دل دردمند خود را برملا سازد. دوشیزهی محرم در مجلس باشد و ماجرا را به چشم ببیند و به حضور بانویش بشتابد و او را از کیفیت حال باخبر سازد و او با چشم گریان به حکایت ندیمه گوش فرا دهد و به او بگوید که بزرگترین غمی که در دل دارد این است که نمیداند پهلوان محبوبش کیست و آیا از تخمهی شهریاران است یا نه. دوشیزهی محرم بانو را دلداری دهد و او را مطمئن سازد که آنهمه لطف و نزاکت و قوت و شجاعت جز در وجود کسیکه از نژاد شاهان یا از دودمان بزرگان باشد جمع نخواهد شد. شاهزاده خانم ملول این دلجویی را به سمع قبول بپذیرد و در کتمان غم و اندوه خود بکوشد تا پدر و مادرش از او بد گمان نشود، و پس از دو روز، در انظار نمایان گردد. در این اثنا که پهلوان از کاخ شاه رفته است در جنگ شرکت کند و با دشمن شاه درآویزد و او را شکست دهد و بر چندین شهر او دست یابد و همچنان از فتحی به فتحی بشتابد. پس از آن، به دربار بازگردد و در میعادگاه دیرین به دیدار یار نازنین نایل آید و به او قول دهد که به پاداش خدماتش او را از پدرش خواستگاری کند. پادشاه بهعذر آنکه نمیداند پهلوان کیست مایل به این وصلت نیست، معهذا شاهدخت خواه از طریق ربودن و خواه به نحوی دیگر زوجهی پهلوان شود و پدر سرانجام به این وصلت مباهات کند، چون معلوم گردید که این پهلوان فرزند پادشاه دلاوری است از شاهان کشور «نیست در جهان». باری پدر دختر بمیرد و شاهدخت وارث تاج و تخت شود و سرانجام پهلوان به شاهی برسد. آنگاه وقت آن برسد که پهلوان دست کرم به روی مهتر خود و همهی کسانی که او را در نیل به آن مقام رفیع ممد کردهاند بگشاید و دوشیزهی زیبایی را که محرم راز روابط عاشقانهی او با شاهدخت بوده و قطعن دختر یکی از «دوک»های طراز اول مملکت است به عقد ازدواج مهترش درآورد.

